پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389 1:04 AM
قسمت بیست و ششم
نگاهم به خاکی افتاد که رنگ سرد تنهایی رو به روش پاشیده بودند . صدای گریه ای زیر ، قلبم رو به هیجان واداشته بود . اینهمه استقامت از کجا در وجود من پیدا شده بود؟ اون هم اینجا!! عجیب بود برام . عجیب تر از همه اینکه حتی اشک هم نمی ریختم .
دست گرم نگار که دور کمرم پیچیده شد باعث شد تا سرم رو بلند کنم . چشمم به صورتش افتاد . اشک از زیر عینک آفتابیش به سمت لبانش سرازیر بود . لبخند زدم . عجیب بود!!! این لبخند کذایی از کجا پیدا شده بود؟ با فشار دست نگار روی صندلی که نزدیک سنگ قبر بود نشستم و به زنهایی که بی اراده به قبر ذل زده بودند خیره شدم . نگاهم از روی صورت هر کدام بی اختیار می گذشت بدون لحظه ای مکث . اگر چششم به نگاه آشنایی می افتاد سرم رو بلند می کردم و مثل عروسک کوکی دوباره به پایین سرازیرش می کردم این یعنی ((سلام !!!!)) .دوباره نگاهم روی صورت تک تک اعضای حاضر در جمع سنگین افتاد . بی اختیار نگاهم روی چهره ای مهربان ثابت موند . چقدر نی نی چشمهای این دختر شبیه نی نی چشمهای رضا بود . اما اون کی بود؟ آهسته آهسته اشکهایش رو با دستمال کاغذی که توی دستش بود پاک می کرد . اما چه بی صدا؟؟؟ بی صداتر از من؟
او که بود که اینطور مظلوم به سنگ قبر او ذل زده بود؟ چرا نمی توانستم نگاهم رو از روی صورتش بردارم؟
-رضوان عمه بیا اینو بخور.....
رضوان؟ آره رضوان . همونی که چشمهای رضا رو داشت . این هم صدای عمه بود که او را به نام میخواند . رضوان سرش رو بلند کرد و به عمه که لیوانی آب در دست داشت خیره شد و بعد از لحظه ای با صدای بلند زد زیر گریه . نمی توانستم دست خودم نبود که نگاه خیره ام رو از روی صورتش بردارم .
دستی روی شونه ام حس کردم . سرم رو بلند کردم . نیما بود .
-عزیزم خوبی؟
سرم رو تکون دادم و دوباره به صورت رضوان که در آغوش عمه بود خیره شدم . چقدر دلم برایش تنگ شده بود . سالها بود که ندیده بودمش . ای کاش کسی صداش می کرد و میومد سمت من ..... تا بهش بگم که رضوان خیلی شبیه رضا هستی .....
رضوان سر بلند کرد و به منی که انگار سنگینی نگاهم رو حس کرده بود خیره شد . چقدر لباس تیره به اون میومد . چقدر زیبا شده بود . صورتش مهتابی بود و نیمرخش درست مثل صورت رضا بود . چشمهاش ..... آره چشمهاش انگار چشمهای رضا بود . مژگان بلندش سایه ای رو به زیر چشمهاش انداخته بود که اشکها قطره قطره سایه بون چشمهاش رو شستشو می داد .
سرش رو برام تکون داد . سلام کرد؟ پس من هم باید مطقابلاً سر تکون بدم .
-ماندانا .....
دوباره سر برگردوندم . صدای نگار بود . جلوی پام چمبره زده بود . دستمرو محکم توی دستش گرفته بود ..
-ماندانا عزیزم گریه کن . نریز توی خودت .....
نگار حرف می زد و گریه می کرد . اما برای چی باید گریه کنم؟ برای کی؟
انگار مثل همیشه افکارم رو بلند بلند زمزمه کرده بودم ....
-ببین ماندانا مگه نگفتی من رو ببرید سر خاکش تا باورم شه که دیگه اون نیست . خوب ایناها اینم قبرش . اینم مزارش .....
مکثی کرد و اشکی مزاحم رو از روی گونه اش گرفت و گفت:
-ببین ماندانا این مزار رضاست . می بینی؟ این همون رضایی که من و تو می شناختیم ببین .... ماندانا با تو ام .
اما من نگار رو نمی دیدم . دوباره چشمم دنبال رضوان می گشت . رضوان عزیزم چقدر دلم برای خنده های ریز کودکیهات تنگ شده بود . چقدر عوض شدی رضوان . خانوم شدی . خانوم .....
-ماندانا کجا رو نگاه می کنی؟ پاشو بریم سر قبر رضا براش یه فاتحه بخونیم . پاشو عزیزم ....
نگار روبه روم ایستاده بود و دستم رو می کشید . از جام بلند شدم . آره نگار من رو ببر پیش رضوان بزار بهش بگم که من هیچ کاره بودم . نه نه بزار برم بهش بگم که من بتعث مرگ رضا شدم . نه نه بزار برم بهش بگم به خدا من منظوری نداشتم . من نمی دونستم که رضا به خاطر من احمق این کار رو می کنه .....
-بشین ماندانا .....
دوباره چشمم به نگار افتاد که پای سنگ قبری نشسته بود و دست من رو می کشید تا بشینم . با نگاهم به دنبال رضوان گشتم . کجا رفت؟
-ماندانا بشین دیگه .....
کنار نگار نشستم و به سنگ قبر ذل زدم . چشمم روی کلمه کلمه شعری که روی سنگ قبر نوشته شده بود می چرخید .
-
نگار سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:
-ماندانا ببین اون اسم رضاست می بینی؟
سرم رو به تندی به سمتش چرخوندم و به صورتش خیره شدم . چرا اینقدر اصرار داشت که من باور کنم این سنگ قبر رضاست؟ اما همین که چشمم به صورت رنگ پریده اش و چشمهای نمناک و بارونیش افتاد شل شدم . نگار برای چی گریه می کنی؟
سرش رو توی بغلم گرفتم و زیر گوشش گفتم:
-نگار جون گریه نکن . چی شده؟
با صدای هق هق نگار صدای گریه ها در هم آمیخت . سرم درد گرفته بود . باید رضوان رو پیدا می کردم . باید رضوان رو دلداری می دادم . اصلاً چرا اینها من رو اوردن اینجا ؟ چرا؟؟؟؟؟؟
چرا نگار ، چرا رضوان گریه می کردند؟ پس چرا من ساکت بود م؟ چرا حس می کردم باید گریه کنم؟ چرا ؟ واقعاً چرا ؟ این سنگ قبر کیه که من اینطور آروم بالای سرش نشسته بودم و به زنهایی که گریه می کردند خیره شدم ؟
سرم رو چرخوندم . اون کیه ؟ علی اینجا چی کار می کرد؟ چقدر آروم شده بود ؟ این ریش چقدر بهش میومد . اما چرا علی ریش گذاشته بود ؟ نگاهم چرخید و به صورت بابا که کنار عمو !!!!! آره عمو بود . پس اینها اینجا چی کار می کردند ؟ چرا همه گریه می کردند ؟
-ماندانا پاشو بیا اینور.....
سرم رو بلند کردم . مامان بود . آره مامان هم اشک می ریخت . اینها چرا گریه می کردند ؟ به چه علت ؟ چرا من اشکی نمی ریختم؟ نکنه من مرده بودم ؟ آهسته دست خودم رو نیشگون گرفتم . نه من زنده بودم .
-ماندانا عزیزم پاشو برات خوب نیست ....
از جا مثل آدم کوکی بلند شدم و با بلند شن من نگاههای نگرانی به صورتم دوخته شد . نیما ، بابا ، علی نگار .
چشمم به رضوان افتاد که آهسته توی بغل بابا فرو رفته بود و گریه می کرد . سریع قدم هام رو که به زمین چسبیده بود کندم و به سمتش پرواز کردم .
-رضوان .....
سرش رو از روی سینه بابا بلند کرد و به من چشم دوخت .
-ماندانا تویی؟؟؟
سرم رو با حسرت چند بار بالا و پایین کردم . رضوان خودش رو توی بغلم انداخت و با صدای بلند زد زیر گریه ....
-ماندانا دیدی بی برادر شدم ؟ دیدی بدبخت شدم؟ حالا غم هام رو با کی بگم ؟ دیگه با کی درد و دل کنم ؟ماندانا زود بود به خدا . برای رضا زود بود که بره . آخه یکی نیست بگه کجای زمین رو تنگ کرده بود که اینهمه بلا سرش اومد؟؟؟
یهو سریع سرش رو از روی شونه ام بلند کرد و با نوک انگشتاش صورتم رو لمس کرد و در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
-چقدر تو رو دوست داشت ماندانا می دونی؟؟؟
آهسته سرم رو تکون دادم و دوباره رضوان رو محکم بغل کردم و اینبار من بودم که حرف می زدم .
-رضوان باور کن که من تقصیری نداشتم. من نمی دونستم که رضا به خاطر این موضوع اینقدر عصبی می شه که بره خودش رو بکشه . به خدا راست میگم رضوان. وقتی نامه اش رو خوندم، حس کردم که حرف هاش خیلی سوزناکه . اما هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که ، بخواد بره خودش رو بکشه . باور کن رضوان دروغ نمی گم . باور کن ....
اشک بود که صورت سرد رو گرم کرده بود . خرفهایی رو که توی دلم تلنبار شده بود گفتم و گفتم . باورم نمی شد که رضا بعد از اینکه از من جدا شد بره و اون کار رو با خودش بکنه . وقتی از خونه خانوم کوچیکم به گوشیم زنگ زدن و گفتن که رضا مرده شکه شده بودم . فکر می کردم دارن سر به سرم می زارن . اصلاً باورم نمی شد . واقعاً شکه شده بودم . توی پزشک قانونی به نیما گفته بودند که با هرویینی که مقدارش خیلی زیاد بوده خودش رو کشته . سنگ کوب کرده بوده . یه لحظه احساس می کردم که حالم از خودم ، از نیما ، از رضا بهم می خوره . یه لحظه به نگار که باعث شده بود دوباره به یاد رضا بیفتم حالم بهم میخورد . یه لحظه از اون سرویس لعنتی که باعث شده بود من راجع به رضا اینطور فکر بکنم متنفر می شدم .
هیچ وقت فکر نمیکردم که رضا اینقدر قصی و القلب باشه . هیچ وقت فکر نمی کردم که رضا اینقدر سست اراده باشه . چرا اینکار رو با خودش کرد؟ در صورتی که من مطمئن بودم اون می تونست خوشبخت ترین مرد روی زمین باشه . یعنی یه عشق زمینی اینقدر مهم بوده ؟
ادامه دارد ....