پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389 1:01 AM
قسمت بیست و دوم
صدای نگران و دستهای گرم کسی باعث شد ، چشم های خسته ام رو باز کنم.
- ا ...... عزیزم بیدار شدی؟
نگاهم روی صورت مهتابی نگار ثابت موند . لبخندی عمیق روی لبش خود نمایی می کرد . چقدر چشمهاش شبیه نیما بود . چیزی در دلم چنگ انداخت ، حس عشق بود؟ دلتنگی بود؟
گونه ام رو نیشگون گرفت و گفت:
-آی آتیش پاره ، پس من دارم عمه می شم؟
خنده ای از روی شرم زدم و روی تخت نیم خیز شدم .
-به به حال شما خانوم دلاور؟
نگاهم گشت و گشت تا صورت شاداب فرهاد رو پیدا کرد . این بشر چقدر انرژی داشت؟ هیچ وقت غمگین ندیده بودمش . شاد بود . شاد بود؟ بی غم بود؟ علی بی غم بود؟ شاید واقعاً شاد بود .........
-سلام . ببخشید مثل اینکه همه رو گرفتار کردم ؟
شونه ای بالا انداخت و در حالی که توی مبل فرو رفته بود پاش رو روی پای دیگه اش انداخت و گفت:
-نه بابا، ما همه بهت حق می دیم؟
با تعجب چشمام گرد شد و پرسیدم :
-چرا؟
با دستش به نگار که پشتش به فرهاد بود اشاره کرد و گفت:
-از دست این زلزله باید هم ولو بشی.......
بعد صدا دار خندید و من رو به خنده انداخت....
نگار نگاهش کرد و در حالی که با دستش براش خط و نشون می کشید رو به من کرد و گفت:
-ولش کن این دیونه رو ........
-چی شد؟
از دیشب فشارت افتاده بود پایین .
سرش رو نزدیک گوشم اورد و گفت:
-دکتر گفت به خاطر بارداریه
شوقی شیرین زیر پوستم دوید و قلقکم داد .
-آی خانوما در گوشی نداشتیماااااااااا...
به شیطنتش خندیدیم و از روی تخت بلند شدم ....
***
-نگار چی کار داری می کنی پس؟
از توی اتاق خواب صداش رو شنیدم که می گفت:
-اومدم بابا ....
برگشتم و به فرهاد که به در اتوموبیلش تکیه داده بود نگاه کردم و شونه هام رو بالا انداختم ....
فرهاد لحظه ای سرش رو پایین انداخت و بعد سرش رو بلند کرد طوری که من برق شیطنت رو تو چشمای مردونه و مشکیش دیدم ،گفت:
-میای قالش بزاریم؟
با تعجب نگاهش کردم .
-نه اینکه قالش بزاریم، ماشین رو روشن کنیم و بریم تو کوچه.....
خنده ام گرفت.
در چشم بهم زدنی حرف فرهاد رو عملی کردیم و از حیاط بیرون رفتیم ...
-فکر می کنی الان بیاد ببینه ما نیستیم چه حالی می شه؟
در حالی که از شیطنت فرهاد خنده ام گرفته بود به آینه ماشین نگاه کردم و گفتم:
-کله ات رو می کنه...
خندید و بعد گفت:
-ای بی معرفت من تنها نبودم.........
با شیطنت یه تای ابرومو بالا انداختم وگفتم:
-من مورد عفو قرار می گیرم......
با صدای بلند زد زیر خنده.........
-ای بیمعرفت هاااااااااااا
با صدای فریاد نگار به پشت سرم نگاه انداختم. جلوی در ایستاده بود و هاج و واج دور و برش رو نگاه می کرد . دلم رو گرفته بود و از شدت خنده داشتم منفجر می شدم . از نمایی که ما اون رو می دیدم نمی تونست ماشین رو ببینه.......
فرهاد با شیطنت دستش رو گذاشت روی بوق ..... طوری که ......... طوری که نگار با وحشت از جاش پرید و با دیدن ماشین زیر درخت به سرعت به سمت ماشین دوید ....
-به خدا خفه ات می کنم فرهاد .........
با دستش به شیشه ماشین می کوبید و با قیافه ای که به شدت خنده دار شده بود گفت:
-جرئت داری در رو باز کن دیگه ...... فرهاد خودم می کشمت دیه ات رو میدم .......
روی صندلی عقب ماشین تقریباً ولو شده بودم و می خندیدم . فرهاد شکلک های جالبی برای نگار در میورد و سر به سرش می گذاشت ....
-د ..... باز کن این لعنتی رو ........ اهههههههههه....... داری اعصابم رو داغون می کنی ها........
با لگد به در ماشین کوبید و برگشت و به سمت مخالف ما به حرکت در اومد ....
-اوه اوه گاوم زایید . برم الانه که گریه اش در بیاد .....
با دستم اشکی رو که از شدت خنده از وشه چشمم رون شده بود رو پاک کردم و سرم رو انداختم پایین که یعنی من حواسم به شما نیست........
***
-وای زن داداش خودمه ها.......
سرم رو چرخوندم و به نگار که داشت با آرایشگری که موهامون رو پیچیده بود حرف میزد نگاه کردم .
-حالا داداشت اینقدر خوشگله که عروس به این خوشگلی داره!!!؟
به شیطنت آرایشگر خندیدم و نگار با افتخار گفت:
-البته.
با رفتن آرایشگر بیرون از اتاق به چشمهای شیطون نگار خیره شدم و گفتم:
-می گفتی داداشم چشمهاش این جوریه...
و بعد با دستم به چشمهای جادوییش اشاره کردم .
نگار به پشت سرم رفت و گفت:
-خوب این هم از آرایشمون پاشو که الان این خل و چل پیداش می شه....
از داخل آینه به نگار نگاه کردم و چهره فرهاد جلو چشمم اومد . به یاد شیطنت صبحشون خنده ام گرفت و گفتم:
-حالا جدی خفه اش کردی؟
-کی رو؟
خنده ام پررنگ تر شد و گفت:
-همون خل و چل رو دیگه.........
خندید و در حالی که تو کیفش دنبال چیزی می گشت گفت:
-ولش کن بابا اون آدم بشو نیست ...
بعد به سمتم اومد و گفت:
-بیا ماندانا.....
به جعبه سرویسی که توی دستش بود نگاه کردم و گفتم:
-مرسی من سرویس اوردم......
-وا؟؟؟ غلت کردی این سرویست از همه قشنگتره . تازه اگه امشب نیما بیاد و ببینه خانومش سرویس خشگلی رو که برای هدیه سالگرد ازدواجشون براش خریده رو استفاده نکرده قاتی می کنه ها؟
سرویسم؟؟؟؟؟؟؟؟ هدیه؟؟؟؟؟؟؟ سالگرد ازدواجمون؟؟؟؟؟؟؟ سرویسم؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدای من!!!!!!!
-چی می گی نگار؟ چرا چرت و پرت می گی؟ کدوم سرویس؟
لحظه ای چشمهای نگار از تعجب گرد شد و بعد از لحظه ای مکث در جعبه سرویس رو باز کرد و اون رو جلوی چشمم گرفت...... که ای کاش هیچ وقت این کار رو نمی کرد . چشمم روی سرویس بلریانی که نیما برام هدیه خریده بود ثابت موند.
ادامه دارد ..........