پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389 1:01 AM
قسمت بیست و یک
نگار با دیدنم در منزل عمویش با شوق به سمتم دوید و من رو در آغوشش فشرد .
دستهایم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و از حرفهای شیطنت باری که زیر گوشم زمزمه می کرد می خندیدم .
-چه عجب این خان داداش ما ول کرد این لبعت رو ! چه عجب دست از عشقت کشیدی! چه عجب ماندانا خانوم دلت رو گذاشتی پیش دل عاشق ما!!! چه عجب ول کردی اون شوهرت رو !!!!
نیشگونی ریز از کمرش گرفتم که فریادش به آسمون بلند شد و صدای فرهاد پسر عموی نگار در اومد .
-ای نگار وروجک چی ویز ویز می کنی زیر گوشش که مجبور شده به اعمال شاقه دست بزنه؟!!
با صدای بلند زدیم زیر خنده و خودم رو از بغل نگار بیرون کشیدم و نگاهی به صورت گندمگون فرهاد انداختم و سلام کردم .
-سلام از ماست ماندانا خانوم . چه عجب یادی از فقیر فقرا کردید؟
-اختیار دارید منزل امید ماست .
صدای ریز و شیطون فرزانه توی گوشم پیچید که گفت:
-بچه ها اینقدر ماندانا رو اذیت نکنید . اگه نیما بفهمه ، حکم تیر همتون در رفته ها!!!!
خندیدم و دستش رو به گرمی فشردم .
-آی خانوم ، شیرین زبون شدی؟
سرش رو نزدیک گوشم کرد و زیر گوشم زمزمه کرد :
-آخه عاشق شدم!!!!
صدای فرهاد که روبروی من ایستاده بود بلند شد و در حالی که به نگار نگاه می کرد با شیطنت گفت:
-بسوزه پدر عاشقی که آدمو رسوا می کنه!!!!!!!
صدای خنده همه با صدای گرم و مهمون نواز زن عموی نگار که ما رو به داخل دعوت می کرد قطع شد .
در حالی که دو ساعت بعد همه توی ایوان بزرگ خونه ی عمو شاهین (عموی نگار) کنار هم روی تخت نشسته بودیم ، نگار گفت:
-خوب تعریف کن ببینم چی شد که تصمیم گرفتی بیای؟
نگاهی به صورت فرهاد کردم و بعد در حالی که در کلامم شیطنت موج می زد چشمکی به فرهاد زدم و رو به نگار گفتم:
-دلم واسه عشقم تنگ شده بود .....
فرهاد با صدای بلند خندید و گفت:
-آی خوب حالشو گرفتی ....
نگاهم از روی صورت شاد فرهاد سر خورد و به آب یخی که از روی صورتم به روی لباسم می ریخت خیره موند . انگار که شُک عمیقی به بدنم وارد شده بود . یهو روی تخت نیم خیز شدم و با نگاهم به دنبال علت گشتم.
یهو صدای خنده فرهاد و پشت بند اون نگار و فرزانه هم .....
از روی تخت بلند شدم و بدو دنبال نگار. من می دویدم و نگار هم .....
آخر سر هم هر دو روی زمین ولو شدیم و در حالی که نفس نفس می زدیم و می خندیدیم ، من براش خطو نشون می کشیدم .
-خوب شیطونی می کنید ها وروجک ها....
نگاهم به چهره عمو شاهین افتاد . از خجالت سرخ شدم . از جام بلند شدم و به سمت عمو رفتم . عمو مهربانانه من رو در آغوشش گرفت و بوسید . عموی نیما برای من همیشه مهربون بود . با دیدنش به یاد پدر نیما می افتادم . مردی فوق العاده مهربون و رنج کشیده .
موهای یک دست سفید عمو من رو به یاد رنج هایی که در زندگی کشیده بود می انداخت ، به یاد جدا شدن سختی که عمو شاهین با پدر نیما داشت . به یاد لحظه هایی که با اشک چشم و آه دل نگار رو در آغوشش می فشرد تا از غم جدایی پدرش کم کنه . به یاد لحظه هایی که با مامان پریا ( مامان نیما )آمرانه صحبت می کرد و ازش می خواست استوار باشه و این درد رو بپذیره چرا؟ چون هدفی جز این نداشت . آره موهای یک دست سفید عمو شاهین من رو به یاد مهربونی بابا شاهرخ می انداخت . بابا شاهرخی که تا وقتی بود من همیشه دوستش داشتم .
***
-راستی از رضا چه خبر؟
نگاهی به صورت نگار که آروم روی بالش فرو رفته بود انداختم . آهی سینه سوز کشیدم و سرم رو چرخوندم و از شیشه به بیرون خیره شدم . مهتاب چه زیبا در آسمان می رقصید . ستاره ها مهتاب را به رقصی جانانه دعوت کرده بودند و ابرها برای اینکه ملکه زیبایی شب رو از دید بیگانگان پنهان کنند با طراوت به دورش مثل پیچیکی می پیچیدند و مهتاب را از عشق به زیبایی خود مست می کردند .
ساعت روی دیوار دو ضربه متوالی نواخت و من دوباره آهی عمیق کشیم و گفتم:
-خبری نیست . همه چیز عادیه.
-از من خبری نگرفته؟
نگاهم چرخید و دوباره به صورت نگار ثابت موند . یعنی این چیزی که در کلام و نگاه مشتاق نگار موج می زد ، علاقه بود؟ یعنی من می تونستم اسم این همه نگرانی نگار رو علاقه بزارم؟
-چرا هر وقت من رو دیده تو رو هم پرسیده ...
ستاره های عشق به روی لبهایش به رقص در آمدند و چشمهایش برای لحظه ای قاب آسمان را دزدید و به بیرون خیره شد ....
-ماندانا نمی دونم از این حسی که توی وجودم ریشه دونده به چی باید یاد کنم! نمی دونم باید اسمش رو دلتنگی بزارم یا ....؟ نه اصلاً اشتباه من همینجاست که دلتنگی هم از همون حس ریشه می گیره مگه نه؟
روی تخت نیم خیز شدم و زانوهام رو بغلم جمع کردم .
-نگار نزار این حس بیشتر بشه . نمی خوام منعت کنم اما من رو که خودت بهتر از هر کسی می شناسی ، می دونی که چقدر برام عزیزی. رضا هم برای من عزیزه اما ....
واقعاً نمی دونستم بهش چی بگم ... اصلاً چرا داشتم منعش می کردم؟ چرا که نه؟ مگه رضا چش بود؟ چش بود؟ بگو چش نبود؟ اه باز دوباره شروع شد ... باز این میگرن لعنتی اومد سراغم ...
دستهام رو دور سرم حلقه کردم . چشمهام گرم شد . نفسهام کند شد ....
-ماندانا؟ حالت خوبه چت شد یهو؟؟؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد ....