0

رمان خاطرات پوسیده کامل

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389  1:02 AM

قسمت بیست و سوم
-این دست تو چی کار می کنه؟
نگار عصبی لب ورچید و گفت:
-چته؟ خوب پس باید کجا باشه؟
-نگار چرند نگو. میگم این سرویس دست تو چی کار می کنه؟
از صدای فریاد من آرایشگر و شاگردهاش ریخته بودند توی اتاق و با تعجب به ما خیره شده بودند .
نگار جعبه رو محکم و با تمام حرصی که در نگاهش موج می زد پرت کرد روی صندلی . روش رو از من گرفت و گفت:
-سر من داد نزن. یادت نمیاد مگه ، اون روز اومده بودم خونه تون بهت گفتم سرویست رو می برم که عروسی بنفشه بندازم . از اون روز هم دستم مونده بود و با خودم اوردم اینجا که بهت بدم تا استفاده کنی.....
بعد با حالتی عصبی روی پاشنه بلند کفشش چرخید سمت من و گفت:
-نگو یادت نمیاد ماندانا. ببینم نکنه جدیداً آلزایمر گرفتی؟
جمله آخرش رو با عصبانیتی بی مانند گفت.
سرم گیج رفت و دست و بدنم شروع به لرزیدن کرد . حالا یادم اومد اون روز رو . آخ. آره من داشتم با تلفن صحبت می کردم . وای خدای من. نگار از اتاق اومد بیرون و گفت که سرویسم رو برای عروسی بنفشه دوستش می خواد . من هم ....... برای اینکه حواسم پرت نشه و صدای مامان رو که داشت راجع به دختری که برای علی انتخاب کرده حرف می زد به راحتی بشنوم ،سریع سرم رو تکون دادم . خدای من با رضا چی کار کردم؟ چی گفتم بهش ؟ بمیرم الهی اون هیچی نگفت؟ من رو ببخش رضاااااااااااااا...........
با فشاری سهمگین روی صندلی سقوط کردم و با صدای بلند گفتم:
-خدای من ، من احمق چی کار کردم؟؟؟
صدای مضطرب آرایشگر در گوشم پیچید:
-وای خدای من. ماندانا خانوم چت شد؟
صدای قدم های سنگینی که به دو به سمتم میومد رو شنیدم:
-ماندانا ، عزیزم ، چت شده؟
چشم هام رو به سختی از هم باز کردم .
جوشش اشک توی چشم هام موج می زد . نگار هم . لب هام می لرزید ، نگار هم .
دستام رو محکم توی دستاش گرفت و پیشونیم رو بوسید و گفت:
-اصلاً من غلت کردم . ماندانا ببخش.
لب هام تکون می خورد اما صدایی از اونها جاری نمی شد .
-نگار . من چی کار کردم؟ رضا.....
گریه ام گرفته بود . یعنی نیاز داشتم به اینکه گریه کنم. سرم مثل توپ سنگینی شده بود که داشت کلافه ام می کرد . چشم هام می سوخت اما قطره اشکی از چشم هام نبارید .
-برای رضا اتفاقی افتاده؟
سرم رو محکم با دستم فشار دادم و گفتم:
-خاک بر سرم شد. من با رضایی که به صداقتش ، به عشقش ایمان داشتم اتهام زدم. خدای من.......
قطره اشکی رو که روی گونه اش سرسره بازی می کرد رو با نوک انگشتم گرفتم و گفتم:
-منو ببخش. من برات همه چیز رو تعریف می کنم.......
-عزیزم . تروخدا با خودت اینجوری نکن . آخه برای تو اضطراب خوب نیست .
دستاش رو محکم توی دستم فشردم و گفتم ، گفتم و گفتم . همه چیز رو . همه گوش می دادند . نگار هم . سرم درد می کرد . چشم هام هم .
باورم نمی شد . نگار هم . صدای خفه ای توی سالن پیچید . نگاهم روی چهره نگار افتاد . گریه می کرد؟بیشتر به زجه می ماند تا گریه .
نمی دانم باید چه بگویم لحظه ها به سختی به کندی و با وحشت می گذشت . سکوت داخل ماشین و سرزنش هایی که با هر سخن نیش دار نگار قلبم رو به آتش می کشید برایم کلافه کننده بود .
-تو چطور تونستی راجع به رضا اون طور فکر کنی؟ اصلاً خودت باورت می شه؟ توی اون چشم های معصوم جز صداقت چیزی بود؟ ماندانا تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که اون اگه هر چی بود انسانیت داشت . ..........
باز هم من سکوت کرده بودم و این فرهاد بود که با صدایی کلافه رو به نگار گفت:
-ا ..... بسه دیگه نگار . درسته من از این قضیه چیزی نمی دونم . اما تو نباید با ماندانا این طور صحبت کنی . مگه یادت نیست اون روز دکتر گفت نباید حرص بخوره؟
به یاد خودم ، به یاد بارداریم و به یاد میگرنم افتادم . سرم رو با شرم پایین انداختم و گفتم:
-بزار بگه فرهاد . اون حق داره . این منم که باید مجازات بشم .
دوباره صدای ناله ی نگار بود که ضربان قلبم رو به اوج رسوند ....
-نگار تمومش کن. ناسلامتی امروز عروسی خواهر منه . ببین چه الکی غشغرق راه انداختی. اگه الان فرزانه تو رو تو این قیافه ببینه ناراحت می شه .
چه شبی بود اون شب . چه لحظه هایی بود سخت . گوشه ای از سالن نشسته بودم . انگار با خودم با همه قهر بودم . نیما که از قضیه باخبر شده بود کنارم نشست و گفت:
-عزیزم . نریز توی خودت . حالا کاریه که شده . خودم می رم ازش معذرت خواهی می کنم.
با نفرت به صورتش نگاه کردم . خدای من چرا من باید به خاطر یه حرف نیما این طور رضا رو از خودم برونم؟ چرا؟؟؟؟
لعنت به تو رضا . نه نه لعنت به من. چرا هیچ چیز نگفت؟ چرا نگفت که تقصیر اون نیست؟ چرا نگفت که ماندانا داری اشتباه می کنی؟
از همه چیز سختتر این بود که باید ظاهر قضیه رو خوب جلوه می دادم. باید خودم رو شاد نشون می دادم . باید ...........
ادامه دارد .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها