0

یادنامه شهدای زن

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : ماه رخسار ابوالقاضي

تاريخ تولد :1327
نام پدر :سادبيك
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :لرستان /ملاير /سياه كمر
طول مدت حیات :30
محل شهادت :خ خاوران
مزار شهید :بهشت زهرا (س)

ماه رخسار در سال 1327 در روستاي سياه کمر شهرستان ملاير استان لرستان ديده به جهان گشود، ظلم و جور رژيم پهلوي از همان آغاز کودکي روح بي‌قرار و عاشق عدالت او را آزار مي‌داد.ابوالقاضي در همان روستا ازدواج کرد سپس به تهران مهاجرت نمود وي زني با تقوا و اهل ايمان بود ماه‌رخسار در جريان مبارزات ملت غيور ايران به همراه دخترش به خيل تظاهرکنندگان پيوست و با زبان روزه در تاريخ 22/11/1357 در سن 30 سالگي در خيابان خاوران مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسيد.پيکر پاکش رادر گلزار شهداي بهشت‌زهرا (س) به خاک سپردند.

  منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : پروانه ابراهيم زاده

تاريخ تولد :1335


نام پدر :حسين
تاریخ شهادت : 23/12/1366
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :31
محل شهادت :تهران خيابان بريانك

پروانه ابراهيم زاده در سال 1335 در تهران به دنيا آمد. در آغوش خانواده دوران کودکي پرباري را گذراند و در سن هفت سالگي به مدرسه رفت. تحصيلاتش را تا سوم راهنمايي ادامه داد سپس با رحيم احمدي ازدواج کرد و خانواده اي جديد و مهربان را تشکيل داد. نتيجه اين زندگي جديد پسر کوچک و شيريني به نام طاهر بود که از همه آموزه‌هاي ديني پدر و مادرش بهره برد.
پروانه بعد از مدتي به استخدام شرکت مخابرات درآمد. او زني فعال بود. کارهاي خانه و فعاليت‌هاي اجتماعي را در کنار هم با موفقيت و پشتکار انجام مي‌داد. اين خانواده‌ي گرم در بيست و سوم اسفندماه سال شصت و شش در حالي که منتظر به دنيا آمدن دومين فرزندشان بودند، بر اثر اصابت موشک رژيم بعثي به منزلشان در خيابان بريانک تهران همه با هم نداي حق را لبيک گفتند و به ديدار معبود شتافتند. پروانه در سي و يکمين سال زندگي سراي باقي را به دنياي فاني ترجيح داد و به ملکوت پر کشيد.

  منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : اشرف احمدي

نام پدر :عباس


تاریخ شهادت : 7/خرداد/1364
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :27
محل شهادت :تهران

اشرف احمدي در سال 1337 ديده به جهان گشود دوران کودکي را در آغوش گرم خانواده سپري کرد و وارد مدرسه شد.تحصيلات مقاطع راهنمايي و دبيرستان را با موفقيت‌هاي چشمگيري پشت سر گذاشت و دررشته علوم سياسي در مقطع کارشناسي مشغول به تحصيل شد سپس با داوود اغناميان ازدواج کرد و صاحب سه فرزند گرديد. اشرف زني سختکوش و طالب علم بود زني با گذشت و فداکار که در تمام مراحل زندگي با توکل به خدا طعم شيرين موفقيت را مي‌چشيد تا اينکه سرانجام در تاريخ 7 خردادماه سال 1364 در پي بمباران رژيم بعثي در سحرگاه ماه مبارک رمضان در حالي که 27 سالش بود همراه دو فرزند و خانواده‌ي همسرش به سوي آسمان پرواز کرد و دريادها جاودان شد.

منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : جيران آئيني

تاريخ تولد :1347


تاریخ شهادت : 18/1/1367
محل تولد :كردستان /قروه /صندوق آباد
طول مدت حیات :20
محل شهادت :همدان

جيران آئيني در سال هزار و سيصد و چهل و هفت در دامان خانواده‌اي متديّن و منوّر از خورشيد پرفروغ محبت اهل‌بيت عصمت و طهارت (ع) در روستاي صندوق‌آباد از توابع شهرستان قروه شکفتن آغازيد و زندگي روستايي در روحيه‌ي نوزاد مؤثر افتاد و وي را بسيار مهربان، باعاطفه و متواضع ساخت.
آئيني با بريدن تعلّق از ظواهر فريبنده‌ي دنيايي و پيوستن به معنويات رهاننده، فرجام زندگي خود را شهادت قرار داد و با بهترين ارمغان که نظير آن " عند ربهم يرزقون " مي‌باشد، به بهشت برين با دريايي از انعام و اکرام پا گذاشت.
جيران پس از چندي با مردي متقّي پيوند متبرک ازدواج را منعقد نمود و در کانون گرم خانه، به شغل مقدس خانه‌داري اشتغال يافت تا اين‌که در هجدهمين روز از فروردين‌ماه هزار و سيصد و شصت و هفت در شهرستان همدان بر اثر بمباران هوايي رژيم بعث عراق به شرف عظيم شهادت نايل گرديد.

  منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : صديقه رودباري

شهید صدیقه رودباری متولد 1340 اولین شهید جهادسازندگی در 28/5/1359 به ضرب تیر منافقان کوردل در بانه به شهادت رسید.

خانواده‌اش مردماني متدين و مذهبي بودند. از سنين نوجواني با تشويق برادرش در کتابخانه مسجد امام حسن عسگري (ع) نارمک شروع به فعاليت کرد. در دوران تحصيل نيز دانش‌آموزي کوشا و موفق بود.

هم‌زمان با آغاز انقلاب، صديقه به خيل خروشان انقلابيون پيوست و تمام سخنان امام را به صورت نوار و اعلاميه تکثير و پخش مي‌کرد. جمعه خونين 17 شهريور نقطه عطفي در زندگي او بود.

او آن زمان به همراه ساير خواهرانش در ابتداي صف جلوي گلوله دژخيمان ايستاد و تا شامگاه همان روز به مداوا و جمع‌آوري مجروحين پرداخت.

پس از پيروزي انقلاب، اقدام به تأسيس انجمن اسلامي در دبيرستان خود نمود و سپس به کردستان اعزام شد و آن‌جا را مرکز فعاليت‌هاي گوناگون قرار داد. از قبيل تشکيل کلاس قرآن، زندان‌باني زنان ضدانقلاب و فعاليت در مرکز مخابرات سنندج.

او هر شب پس از اقامه نماز شب، ساعت‌ها با خدا راز و نياز مي‌کرد. دست نوشته‌هايي که از او باقي مانده حکايت از آن دارد که او آگاهانه در اين راه گام برداشته است. در آخرين تماس تلفني به خانواده‌اش گفت: هيچ وقت تا اين اندازه به شهادت نزديک نبوده است.

صغری گفت: صدیقه شعر تازه ایت را خواندم، دستت درد نکنه، انگار که خودت شهید شدی و داری حرف می زنی. صدیقه گفت: دعا کن... صغری گفت: این حرفها را نزن، مادر و آقا، اگر تو چیزی ات بشه، زبونم لال، دق می کنند اصلاً حمید[1] هم هر کاری تو بکنی، می کنه. شما دو تا حسابی عوض شدین، عزیزکرده های خونه، انقلابی شدین! مواظب خودتون باشید.

صدیقه گفت: قراره اسلام محافظت بشه، خون ما برای سبز ماندن این درخت تناور ارزشی نداره. صغری گفت: جوری حرف می زنی که انگاری داری، شعر می گی، قطعه ادبی می نویسی، اصلاً بعضی وقتها که نوشته هات را می خونم باورم می شه تو اونها را نوشتی، اگر پیگیر باشی، حتماً یا نویسنده می شی یا شاعر.

صدیقه گفت: دعا کن شهید بشم، از همه چیز مهمتره. صغری گفت: بعد همه می گن شاعری که شهید شد. صدیقه تکرار کرد: بعد همه می گن شاعری که شهید شد!

* زهرا تا مژگان را دید، شروع کرد، خاک تو سر شاه، دیروز چرا نیومدی مدرسه؟ قیامتی شد که نگو. مژگان گفت: از دست این بابام. نگذاشت بیام مدرسه می گه امنیت نداره، توی خیابون دست هر کسی اسلحه است. درس که ندارید برای چی می رید مدرسه می خواهی بری تظاهرات، لازم نکرده بری مدرسه. نظم مملکت را ریختن بهم. زهرا با طعنه به مژگان که پدرش ارتشی بود گفت:              ارتش برادر ماست                         خمینی رهبر ماست

مژگان برای اینکه جواب طعنه زهرا را بدهد با شوخی گفت: برادر برادران ارتشی! خب تعریف کن ببینم چی شده بود؟ زهرا گفت: الهی شاه برات بمیره، نیومدی ببینی، مدرسه چه خبر بود؟ مژگان گفت: تو که نصفه جونم کردی، بگو دیگه. زهرا گفت: همه جمع شده بودیم وسط حیاط مدرسه و شعار می دادیم. داشتیم آماده می شدیم که بریم: علم و صنعت، قرار بود از اونجا با بقیه بریم[2] جلوی دانشگاه تهران، هیمن که شعارها را تمرین می کردیم...

مژگان وسط حرفش دوید و گفت: صدیقه هم بود؟ صدیقه رودباری.

زهرا گفت: اصلاً سردسته اون بود. اون شعار می داد و ما تکرار می کردیم بایا مدرسه که دم در کشیلک می داد، گفت: یه ماشین از گاردهیا ها به طرف مدرسه اومدن، اما صدیقه ول کن نبود. یک جوری می گفت:«مرگ برشاه، بگین مرگ برشاه» که انگار شاه جلوی رویش وایساده و قراره که با شعارهای اون بمیره، دوباره بابای مدرسه به خانم ناظم گفت: بچه های مردم را جلوی تیر نبرید، گناه دارن، که صدیقه اون شعره را خوند. مژگان گفت: کدوم؟ مال خودش را؟ زهرا گفت:

سحر می شه                   سحر می شه

سیاهی ها به در می شه

 نخواب ارام تو یک لحظه                  که خون خلق هدر می شه

چه آتشها به پا می شه                              چه خونها که فنا می شه

ولی آخر مسلمانها                         جهان از ظلم رها می شه

خلاصه همه گرم خوندن بودیم که یک سرباز اومد توی حیاط، ما را که دید، یک تیرهوایی شلیک کرد و گفت: متفرق بشین، صدیقه رفت جلو و گفت: به چه اجازه ای اومدین توی مدرسه؟ سرباز گفت: خمینی «حضرت امام رحمة الله علیه» نظم مدرسه را بهم زده، برید سر کلاس بجای این چرت و پرت گفتنها. صدیقه هم نمی دونم با چه جرأتی خوابوند توی گوش سربازه.

مژگان گفت: صدیقه جان و روحش حضرت امام خمینیه. هر کی به امام چیزی بگه، صدیقه انگار دیوونه می شه. بعد چی شد؟ زهرا گفت: خلاصه خانم ناظم که دید اوضاع بد شده گفت: شعار بدیم.                              ارتش برادر ماست              خمینی رهبر ماست

گاردی هم که حسابی خیط شده بود رفت بیرون. صدیقه وایستاده بود و یه دفعه داد زد،

                          روح منی خمینی                         بت شکنی خمینی

چشمت روز بد نبینه، همه سربازا ریختن تو مدرسه، فرمانده شون به خانم ناظم گفت: ما فقط اون دانش آموز خرابکار را می خواهیم، دستور برهم زدن نظم مدرسه و فعالیت شما را نداریم، بچه ها بی مقدمه ریختن جلو، گفتن همه ما مثل اون هستیم. خانم مدیر و بعضی از معلمها هم اومدن جلو، گفتن ما و بقیه کارکنان مدرسه هم هستیم، کار صدیقه به همه دل و جرأت داد. صدیقه مدرسه را زنده کرد. از شجاعت صدیقه آنها هم دُمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند.

* مادر تازه از بازار برگشته بود خانه. خسته بود. روی پله ها نشست. صغری گفت: صدیقه جان: آبجی یه لیوان آب برای مادر بیار. صدیقه به حرف خواهر بزرگترش با لیوان آب کنار مادر آمد و گفت: برای چی هر روز، هر روز راه می افتید می رید بازار؟ خودتون را خسته می کنید. بازارچه خبره؟ چکار دارید اونجا؟ خواهر گفت: آدم که دختر دم بخت داره، باید از قبل آماده باشه.دختر جهاز می خواد، اسباب رختخواب، اسباب آشپزخانه، سرویس قاشق چنگال، اسباب سماور، چند قواره پارچه نبریده تو بقچه. موقع عروسی، آورد و بُرد داره، جاخالی را داره، مادر باید از حالا به فکر باشه. مادر گفت: الهی خیر ببینی صدیقه جان! دختر دم بخت مادر، جعبه ها را ببر توی انباری، قوطی برای قند و شکر و چای کنار سماور خریدم، ببین خوشت می یاد مادر؟ رنگش را دوست داری؟ صدیقه میان حرف مادر دوید و گفت: جهاز من تفنگه. مادر روسری اش را باز کرد و گفت: من که نمی گذارم تو بری سربازی. بری سپاه دانش شاه بشی، خدمت کنی. من بچه ام را دوست دارم، نمی گذارم اینطور جاها بره. صدیقه کنار خواهرش نشست و گفت: اونجا که خودم هم قبول ندارم، من سربازه آقا هستم. مادر دستش را روی زانو گذاشت و در دل گفت: آقا خودشون گفتن سربازها من توی قنداق هستن، راست می گفتن، همونا که بزرگ شدن، همونا چیز فهم شدن. و بلند رو به صدیقه گفت: حالا کو تا بواد شر شاه از سر ما کم بشه و لازم باشه، تو تفنگ دست بگیری و به فکر اینجور چیزها باشی، تو حالا 14 سال بیشتر نداری، اینجور حرفها رو هم نزن، از کی یاد گرفتی؟ و خودش در دل جواب داد، صغری، عبدالخالق، حمید چهارتایی، خواهر و برادر که گوشه اتاق می نشینند و پچ پچ می کنند همین حرفها را می زنند. سپس با صدای بلند گفت: صغری جان بیا اینها را ببر توی انباری و حرفت را کن کن.

* صغری توی حیاط رفت، صدیقه کنار حوض به آب خیره شده بود، تا کنارش رسید دید قطره اشک صدیقه در حوض چکید پرسید: چی شده خواهرجان؟ صدیقه جوابی نداد. صغری دستی به موهای خواهر کشید، اشکهای بی امان او سبب شد تا صغری او را در آغوش بگیرد، ببوسد، ببوید. صدیقه جان می خواهی بریم بیرون؟ دلت تنگ شده؟ صدیقه اما باز جوابی نداد. صغری از کنارش بلند شد و گفت: پاشو، پاشو می خواهیم تا سه راه برویم. برویم یک عکس بگیریم، پاشو، بیا تو هم یه عکس بنداز. صدیقه گفت: آره بیام یه عکس بندازم برای شهادتم!

صغری اخمهایش را دهم دواند و گفت: حالا کو تا انقلاب، حالا کو تا شهادت. صدیقه بلند شد و کنار حوض راه رفت و خواند:«سپیده منتظر است که پرده های سرخ خورشید دریایی بسازد تا قایقش را روان کند. صبح نزدیک، نوید انقلاب را چلچله های مهاجر از سرزمین دوست ارمغان آورده اند.» صغری گفت: باز شروع کردی؟ می آیی عکس بگیری یا نه؟ صدیقه به طرف اتاق رفت و گفت: اگر قبول داری این عکس را برای شهادتم استفاده کنید، آماده ام. مادر از سر سجاده بلند شد و گفت: حواسم را پرت کردید، صغری جان مواظب این صدیقه باش. این عزیز کرده باباته ها.

* مادر دستش را روی زانو کوبید و رو به دختر بزرگش گفت: شما می خواهید برید کردستان، اجازه شما دست شوهرت، برید در امان خدا، این صدیقه چرا؟ این دختره، اونجا می گیرن بی سیرتش می کنند، مایه آبروریزی می شه، این تازه 17 سالشه اونا دین و ایمون ندارن، اصلاً بیاد کردستان چکار کنه؟

از صبح تا غروب، شنبه تا چهارشنبه که مدرسه و انجمن اسلامی و مسجد و هزار تا جای دیگه است، چهارشنبه عصر و پنجشنبه که هر هفته، این طرف و اون طرف، این شهر اون شهر، جهاد سازندگیه. صبح جمعه که خانم باید بره بهشت زهرا، عصر جمعه که باید بره خانه سالمندان من که این بچه را اصلاً نمی بینم، منکه هر وقت دیدمش یا سرش توی کتاب و نوشتنه، یا سرنماز و سجاده، بخدا دلم براش تنگ می شه من چه گناهی کردم؟ منم مادرم. اصلاً کردستان چه خبره که شما هم می خواهید برید اونجا؟

صغری لیوان آب را دست مادر داد تا قدری آرام بگیرد بعد برای دلجویی از او گفت: مادرجان، با انجمن اسلامی مخابرات می ریم کارهای فرهنگی بکنیم. آقای قندی «شهید بزرگوار قندی» هم هستن، مواظب هستن، بسپار به خدا، ببین چطور صدیقه اشک می ریزه دل سنگ آب می شه. گناه داره مثه مرغ پرپر می زنه، یکبار که بیاد هوسش می شکنه، آنقدر اونجا بهش سخت می گذره، که توبه کنه، شما اجازه بده.

مادر آهی کشید و با تعجب رو به صدیقه گفت: صدیقه و ترس از سختی؟ صدیقه و شکایت از سختی؟ صدیقه و پشیمان شدن، صدیقه و بداخلاقی... کجا پشیمان می شود؟ الله اکبر چی بگم مادر. اما دفعه اول و آ[رت باشه هرکای می خواد بکنه همین جا، دیگه جنوب و غرب و چه می دونم،  این طرف، اون طرف خبری نیست. گریه صدیقه بند آمده بود که گفت: الهی قربونت برم نگرس خانم مامان خوشگلم. صدیقه برای اولین بار به کردستان رفت.

* صدیقه کنار مادر نشسته بود به خواهرش اشاره کرد تا وارد اتاق شود و اجازه رفتن دوباره به کردستان را از مادر بگیرد. بعد از اینکه صدیقه آنها را دیده بود دل نکنده بود. مادر اخمهایش را درهم نمود و خود را مشغول پاک کردن برنج کرد. صغری اشتباه برنجهای پاک کرده مادر را برهم زد و گفت: مادر جای بدی که نمی ره، منم چون بچه ام کوچیکه، اونجا مریض می شه و سخته این دفعه نمی رم. فاطمه دو سالش که تموم بشه، منم می رم، بخدا اگه بدونی چقدر اونجا کار هست، خود شما هم راه می افتی می ری اونجا. مادر با عصبانیت نگاهی به برنجهای پاک شده درهم ریخته ای که صغری از روی حواس پرتی آنها را قاطی برنجهای پاک نکرده می کرد، چشم دوخت و فقط گفت: لااله اله الله

و سرش را که بالا کرد چشمهای خیس اشک صدیقه را دید و ساک سیاه کوچکش را که پر از کتاب کرده بود تا با خود به کردستان ببرد. این کیف را همیشه پر از کتاب می کرد و به جهاد می رفت و حالا قصد رفتن به کردستان را داشت. همین طور مات ماند و رو به صدیقه گفت: صدیقه جان! اشک نریز. تو به من بگو آنجا چکار می کنی؟ تو به من بگو رفتن تو چه فایده ای داره، بلکه من هم باهات بیام. صدیقه شروع کرد به حرف زدن و مادر صورت مهتابی اش را، ابروهای پهن و کشیده اش را نگاه می کرد. صدیقه حرف می زد و مادر حرفهایش را نمی فهمید، فقط وقتی صدیقه گفت: ما توی کتابخانه... بند دلش پاره شد، وقتی گفت برای کمک به کشاورزا... پلک چشمش شروع به پریدن کرد صدیقه می گفت و می گفت و مادر به باور از دست دادن صدیقه نزدیک می شد. آموزش بهداشت، آموزش احکام و قرآن. مادر به چشمهای صدیقه که به عکس روی دیوار امام خیره مانده بود چشم دوخت، با خود گفت، این چشمها آنجا چه دیده، از خدا چه دیده که تا می گفتند نرو، اشک می ریزد، این اشکها کجا بود؟ مادر ناچار شد. اشکهای صدیقه مادر را ناچار کرد و ....

* صدیقه امتحانهای خرداد را که تمام کرد، دیگر تاب ماندن نداشت. رفت... صبح گرمی بود، میانه تابستان. صدای اذان در اتاقها و در حیاط و در جای خالی صدیقه پیچید. مریم چشمهایش را باز کرد و رو به مادر گفت: مامان خواب آبجی صدیق را دیدم. مادر چشمش را به مهر جانمازش دوخته بود به آب حوض دوست و گفت: خیره انشاءالله، حالا پاشو نمازت را بخوان، الآن دیگه قضا می شه، پاشو، پاشو. مریم اما نگران خواهر بود، کاش صدیقه زودتر می آمد این بار چه رفتنش طولانی بود. کاش اصلاً نمی رفت. کاش...

خدایا! صدیقه را، همه پاسداران را، رزمندگان را در پناه خودت داشته باش. هیچ چیز مثل نوشته های خود صدیقه مایه آرامش نبود. صدیقه در دفتر یادداشتش نوشته بود:«خدایا به مادران در راه نشسته، به پدران رخ، زغم چروکیده، به یاران همسنگر، به قلم که می نویسد به شب که می آید، به سحر که از دل سیاه این شب تیره راه روشنی را طی می کند، به خوبیها و، قسم ات می دهم که پاسداران ما را نگه داری و صبر و شکیبایی و ایمان، دشمنان ما رارو سیاهی عطا کنی.»

مریم نشسته بود و زمزمه های صدیقه را تکرار می کرد. مادر به مریم گفت: دعای بعد از نماز می خوانی؟ مریم دفتر صدیقه را بست و گفت: خوابش را دیدم، دلواپسم. مادر گفت: انشاءالله خیره، چی دیدی. مریم گفت: خواب دیدم، عده ای دور هم نشسته اند، همه از بزرگانند، آدمهای مهمی اند، نورانی اند، نمی دانم کی هستند، اما می دانم جمع با اهمیتی هستن، من از پشت در می بینم، یکی از بین اون جمع بلند شد. گفتن، آقا امام الزمان هستند. دست صدیقه را گرفت و انگار از در، از دیوار، رد شدند و به آسمان رفتند. نمی دانم واقعاً آقا صدیقه را انتخاب کردن؟ صدیقه انتخاب شده خداست؟

* مادر خوشحال وارد خانه شد. دلش می خندید، لبش خندان بود. کفشهای بچه ها را که پشت در اتاق دید خوشحال تر شد. گفت صغری جان، صدیق جان، مریم کجایی مادر؟ مجیدم، حمیدم.

مریمد دهان در اتاق ایستاد و مادر همان طور که می خندید گفت: صغری کجاست؟ و منتظر جواب نشد و بلند گفت: بچه ها صبح، صدیق از بانه تلفن کرد که می یاد تا بریم شهمیزاد. بچه ام می خواد بیاد، گفت که دلم برای همه تون تنگ شده. پاشید بچه ها، پاشید کارهاتون را بکنید به برادرتون عبدالخالق هم تلفن کنید، بچه ام بیاد، همگی می ریم چند روز دور هم باشیم. و دستهایش را رو به آسمان کرد و گفت: خدایا همه بچه ها را در پناه خودت نگه دار.

صغری از اتاق بیرون آمد و کنار مریم که مات ایستاده بود و مادر را نگاه می کرد، ایستاد و گفت: مادر صدیق دوباره تلفن کرد. مادر چادرش را روی بند رخت داخل حیاط گذاشت و به اتاق آمد. صغری نشست و دخترش، فاطمه، را. روی پایش گذاشت تا بخوابد. همه به مادر خیره شده بودند. مادر گفت: خب تلفن کرده چی گفته؟ او که صبح تلفن زده بود، خودش تلفن زد دوباره؟ صغری سرش را به دیوار تکیه داد و گفت: تلفن کرده گفته من برم کردستان گفته کار مهمی داره، یکجوری گفته بیا که دلم شور برداشته. مادر برای این که از بقیه حرف دخترش جلوگیری کند که طاقتش تمام نشود گفت: خب برو دیگه، سه، چهار روز بیشتر به آخر ماه مبارک نمانده، برو.

این اولین باری بود که مادر به کسی می گفت به کردستان برو. صغری گفت: دلم شور می زنه، نمی دونم چکار داره؟ هر چی هم اصرار کردم که چکار داری، حداقل پای تلفن بگو، یا خودت زودتر بیا، چیزی نگفت، فقط گفت نمی تونم بیام.

مادر برای اینکه به نگرانی اش خاتمه بدهد با تردید پرسید؟ خودش تلفن زد؟ جان مادر خودش بود؟ صغری گفت: بله، به جان فاطمه خودش بود. مادر گفت: اول گفته خودم می یام، بعد گفته تو بیا- خدایا خیر کن.

* یک هفته از تلفن صدیقه به خانواده اش می گذشت. دلها بیقراره آمدنش بود. دوستش هم خواب دیده بود که صدیقه در خواب می گوید:«مبادا از جنازه ام عکس بگیرید راضی نیستم به جای اون نوشته هام را چاپ کنید. آخر مرداد بود، آخرین افطار رمضان را می خوردند.

صدیقه بعد از سحری مختصری که خورده بود تا موقع افطار سخت مشغول به کار بود. تنها در سلام نماز ظهر و عصرش فرصت پیدا کرده بود، لحظه ای آرام بگیرد. کلاس قرآنی که آن روز داشت، شلوغترین کلاسش، در مدتی بود که در بانه اقامت داشت.

صدیقه افطارش را با نمک باز کرده بود قیافه اش بنظر بقیه بچه ها یکجوری خاصی شده بود. آن روز آرامتر از روزهای قبل بود. قصد کرد که اول نماز بخواند بعد چیزی بخورد از جا به قصد وضو بلند شد که تیری از تفنگ منافقی، جان 17 ساله اش را از ما گرفت.»

 


[1] - حمید رودباری در عملیات کربلای (1) در مهران به درجه رفیع شهادت رسید.

[2] - دانشگاه علم و صنعت در منطقه شرق تهران پایگاه تجمع و برنامه ریزی راهپیمایی ها بود.

 

منبع:گاهنامه آينه و شقايق - صفحه: 8

وکتاب راز یاسهای کبود و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 


دوشنبه 13 دی 1389  12:11 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : سعيده موسوي سرايي

شهید سیده موسوی سرایی
نام پدر: سیدحسین
 متولد: 1303- تبریز
تاریخ شهادت: 17/6/1357
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: در نهضت اسلامی
 شغل: خانه دار

سيدحسين و ام اشرف در سال 1303 صاحب فرزندي از سلاله‌ي طه شدند پدر نامش را «سيده» نهاد تا هميشه بزرگ و مطهر باقي بماند. کودکي سيده در کوچه پس کوچه‌هاي تبريز سپري شد. سالها گذشت و او براي عمل به سيره رسول اکرم (ص) ازدواج کرد و صاحب 4 فرزند گرديد.
شور انقلاب و اجراي احکام اسلام او را چون هزاران شيداي دين پاک رسول الله (ص) به مبارزه عليه فساد و ظلم فرا خواند. روز هفدهم شهريورماه سال 1357 سيده در جست و جوي فرزندش که سرباز بود، براي حضور در راهپيمائي به ميدان شهداء رفت اما حمله‌ي مأموران و اصابت گلوله به سرش بر خاک افتاد. سيده مظلومانه در سن 54 سالگي شهيد شد و غريبانه به عنوان زني ناشناس در بهشت زهرا (س) آرميد. يک سال بعد با دعاي فرزندان و پيگيري آنها محل خاکسپاري او مشخص شد تا براي دقايقي فرزندانش در کنار مزار او گرد آمده و با مادر سخن گويند.

فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت و چه زیباست این گل خوشبو در ذریه فاطمه زهرا (س) باشد. خداوند متعال در سال 1303 فرزندی به سید حسین و اُم اشرف عطا نمود که سیده نام نهاده شد. دختری که برای والدین، باقیاتُ الصالحات بود.
او در خطبه قهرمان پرور تبریز به دنیا آمد و رشد کرد. دوران، دوران استبداد بود و تبعیض. او درس معرفت و عشق را از پدر و مادر و در دامان طبیعت زیبای تبریز فرا می گرفت. برای عمل به سیره رسول الله ازدواج کرد و مادر دو دختر و دو پسر شد. مشکلات خانه داری و روزمره او را غافل نساخته بود. خفقان طاغوت او را آزار می داد؛ باید رژیم ستمشاهی برچیده می شد و همه باید قیام می کردند. او زنی مؤمن، متعهد و انقلابی بود. او طرفداری از عدالت و شجاعت و ایستادگی را از مادرش فاطمه زهرا (س) آموخته بود.
در بیشتر راهپیمایی ها و مراسم انقلابی فعالانه شرکت می کرد. سرانجام هفدهم شهریورماه سال پنجاه و هفت فرا رسید. پسرش سرباز بود. آن روز با آگاهی کامل به خطرات، به سوی میدان ژاله رهسپار شد تا فریاد مرگ بر شاه را سر دهد و از احوال فرزندش با خبر شد. به میدان ژاله رسید. سرباز کوردلی اسلحه را به سوی او نشانه گرفت و ماشه را کشید. و با برخورد گلوله به سرش عشق دوباره تفسیر شد، و غریبانه به شهادت رسید. حتی شناسایی هم نشد و به عنوان زن ناشناس در بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد. فرزندان در فراق مادر اشک می ریختند و حتی آرامگاه او را نمی شناختند. یک سال بعد با دعاهای دختران و پیگیری پسران، محل دفن مادر شناخته شد و از آن روز به بعد سیده موسوی سرایی شنونده درد دلهای فرزندان خود گشت.

پیامبر اکرم (ص):
خوشا به حال آن که اخلاقی خوب، سرشتی پاک، نیتی صالح و ظاهری آراسته و نیکو دارد.


منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:11 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : معصومه قيدي
نام پدر: غلامرضا
 متولد: 1330- تهران
تاریخ شهادت: 18/12/1366
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: حمله موشکی
 شغل: خانه دار

شهید نصرت صدرایی در سال 1330 در تهران به دنیا آمد و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد. پس از ازدواج، مادر چهار فرزند، (دو پسر و دو دختر) شد..
صرت در يکي از روزهاي سال 1330 در تهران پا به عرصه‌ي هستي نهاد مادر صبوري، تقوا و مهرباني را از همان آغاز به او آموخت. سالها گذشت نصرت مدتي بعد از اخذ مدرک ابتدايي ازدواج کرد و صاحب 4 فرزند شد. در سالهاي پرشور جنگ تحميلي با فعاليت در پشت جبهه و تشويق همسرش به منظور حضور در ميدان جنگ لبيک‌گوي خميني کبير شد در ايام حملات هوايي خواهرانش بارها از او خواستند تهران را ترک کند اما او پاسخ داد: «من سنگر خود را رها نمي‌کنم مگر خون من از خون شهداء رنگين‌تر است».
او متعبد و با تقوا بود. مهربانی، صبوری و خوش خلقی از دیگر خصوصیات او به شمار می رفت. به علم و دانش علاقه مند بود و فرزندانش را نیز تشویق به کسب علم و معرفت می نمود. در فعالیتهای انقلابی حضوری فعال داشت. حتی همسرش را تشویق به جبهه رفتن می کرد و به او سفارش می کرد که هیچ گاه جبهه را خالی نگذارد. در فعالیتهای پشت جبهه نیز شرکت داشت و این توصیه را به دوستان و اطرافیان می کرد. در پاسخ خواهرش که از او می خواست تا از تهران بیرون بروند، می گفت: من سنگر خود را رها نمی کنم. مگر خون من از خون شهدا رنگین تر است؟ با صفاو صمیمی بود. کانون گرمی که در خانواده پدید آورده بود، سبب می شد که شوهرش نه تنها او را همسر، بلکه دوست خود نیز بداند و با دیدن چهره صمیمی و خندان او مشکلات را از یاد ببرد. او شهادت طلب بود و گفتار و کردارش این را اثبات می کرد.
و سرانجام در سال 1366 در پی اصابت موشک رژیم بعثی به تهران به همراه فرزندان دلبندش (منیره، هما و هادی مرادی) به دیدار خداوند شتافتند و داغ هجرشان را بر دل ما نهادند.
یادشان گرامی باد

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:11 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : شاه زنان لرزماني

نام پدر: محمداسماعیل
متولد: 1325- نوشهر
تاریخ شهادت: 9/5/1366
 محل شهادت: مکه مکرمه
نحوه شهادت: در برائت از مشرکین
شغل: خانه دار

شهید شاه زنان لرزمانی در سال 1325 در نوشهر چشم به جهان گشود.او به کسب فضایل و معارف الهی اهتمام می ورزید. در نوجوانی ازدواج کرد و به همراه همسرش به اسلام آباد کرج نقل مکان کرد و در آنجا ساکن شد و صاحب فرزندانی شد که هرکدام از نظر اخلاقی و ایمانی ممتاز و برجسته بودند. شهید لرزمانی زنی صبور و باگذشت بود. علم و دانش را بسیار دوست می داشت و فرزندانش را نیز به فراگیری دانش تشویق می نمود. شرکت در مجالش مذهبی، نماز جماعت و جمعه، راهپیمایی ها و خدمت در پشت جبهه از فعالیتهای دیگر این عزیز بود او به مسائل اخلاقی توجه بسیار داشت؛ با شروع جنگ تحمیلی او، همسر، دو فرزند و دامادش را روانه جبهه های نبرد نمود و خود نیز با وجود داشتن فرزندان خردسال، در پشت جبهه فعالیت می کرد. دو تن از فرزندانش (فرشاد و مهرداد کاویانی) در جبهه به شهادت رسیدند که یکی از آنان هنوز مفقودالاثر است. همسرش نیز از ناحیه دو پا جانباز شد.
او زندگیش را وقف همسر جانبازش نمود. در محله ای زندگی می کرد که ماشین رو نبود. به ناچار همسرش را بر پشت می گرفت و برای مداوا به بیمارستان می برد. پس از آنکه پاهای مصنوعی برای همسرش تهیه کرد؛ زحمت راه بردن ویلچر او را نیز تقبل می کرد.
در سال 1366 به اتفاق همسرش، راهی زیارت خانه خدا شد؛ گویی خود می دانست که در این سفر به شهادت خواهد رسید. روز 9 مرداد 1366 روز برائت از مشرکین که به روز کشتار زائرین حرم امن الهی به دست عمّال سیاهی مبدل شد، دعوت پروردگار خویش را لبیک گفت و با پیکری گلگون به سوی بهشت موعود خداوند شتافت.

امام باقر(ع):
کمال حج به ملاقات کردن امام است.

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : اقدس ساروق فراهاني

شهید اقدس ساروق فراهاني متولد1342 در بمباران شهر خمین توسط دشمن کافر در تاریخ 26/12/66 همراه مادربزرگوارش عذرالسادات نورد، به دیادر حق شتافت. شهید اقدس فراهانی، مدت 4 سال در بسیج، در سنگری که اولین شهید شهر خمین، شهید مسعود فراهانی سفارش کرده بود، خالصانه خدمت کرد.



امامزاده ریحان

- امام رضا (ع) طلبیده، مگه می شه آدم قبول نکنه.
- باید برای امتحانا آماده بشم. اقدس کمی به الهه خیره می ماند، وقتی صورتش را خنده مهربانی پر کرد. گفت: اگر به پابوس آقا بیایی و دعا کنی همه چیز توی ذهنت ثبت می شه درسهایی که خوندی یادت می ماند و در امتحانات موفق می شود.
- آخه، آبجی اقدس! نمی تونم.
اقدس گفت: اگر تو نیایی، مامانم هم نمی تونه بیاد، خودت می دونی توی این شرایط جنگ و بمباران، که از آبجی اشرف و اعظم و بچه هاشون دوره، از داداش ناصر بی خبره، سعید هم زیر خاک خوابیده، از نظر روحی چقدر به سفر، به زیارت احتیاج داره. الهه سرش را زیر انداخت و گفت:«من اصلاً آمادگی سفر را ندارم، دلم نمی خواهد بیام» اقدس به الهه نزدیک شد و آرام گفت: اگر ما کارهایی را که دلمون نمی خواد، ولی به خاطر خدا انجام بدیم، اون کار برکت پیدا می کنه و دل ما هم بی نصیب نمی مونه. الهه از کنار خواهرش اقدس که می خواست او را به سفر مشهد راضی کند بلند شد و گفت: الآن نزدیک عیده، شاید آبجی اعظم مرخصی بگیره بیاد اینجا، اگر داداش سعید اومد چی ؟
اقدس گفت: من به همه شان تلفن زدم و گفتم که ما انشاءالله از هجدهم اسفند تا بیست و سوم، زوار امام رضا (ع) هستیم، اینقدر لجبازی نکن دختر به خاطر مامان بیا. الهه گفت: مامان خودش می دونه، اصلاً شما دو تا با هم برید، من می مونم خونه، آقا هم هست، چیزی نمی شه که.
اقدس گفت: توی این وضع بمباران چطور تو رو بگذاریم بریم؟ اصلاً آقا، صبح که می ره، شب، معلوم نیست کارش تمام بشه، برگرده یا نه. تازه یک شب در میان مگر مسئول کشتارگاه نیست؟ نبای نصف شب بره آنجا؟ آقا یه بسیجیه، هر جا و هر وقت کارش داشته باشند باید برود. الان هم چون مامان هست، آقا دلش به مامان گرمه، اگر مامان و من بریم مشهد، تو تنها باشی، آقا پریشان می شه، از کار و زندگی عقب می افته. الهه گفت: اصلاً به دلم نیست که بیایم.
اقدس گفت: ببین الهه! من بیست و سه ساله شدم. می دونی که فقط 23 سال قراره زنده بمونم، شاید این سفر، سفر آخر باشه، من با امام رضا (ع) کار دارم، باید برم. دلم می خواهد، تو و مامان هم باشید می دونی 23 سال...
الهه از جا بلند می شود، تحمل شنیدن حرفهای خواهرش ندارد. فقط گفت: الهی قربونت برم، بسه دیگه. و کتابش را برداشت و از پنجره به درخت سیبی که در باغچه، انتظار شکوفه باران شدن را می کشید خیره ماند. اقدس تسبیحی را که یادگار مسعود بود و همیشه همراه داشت در جیب مانتویش گذاشت و ناامید بلند شد. الهه که حس کرد خواهرش ناراحت شده برای اینکه از دلش درآورد جلو رفت و گفت :«آبجی خوشگله، این لباس شده لباس کار، لباس مهمونی، لباس خونه. چقدر توی این مانتوی سبز رنگ و رو رفته سپاه را دوست داری؟ اقدس گفت: تو می آیی مشهد؟
الهه گفت: لباس که داری، کادو هم که لباس برات می آرن، مامان هم برات می دوزه، آبجی اعظم هم که سوغاتی برات لباس می آره پس چرا همه اش، این مانتور و شلوار را می پوشی؟ دق کردیم از دست تو! سادگی و زهد هم اندازه داره. خواهر اقدس فراهانی مسئول بسیج نیروی مقاومت شهرستان با شکوه و اصیل خمین، خوشگل من!
اقدس خنده ای کرد و به طرف کمد رفت و گفت: حالا که نشون دادی مشهد، آمدنی هستی پس گوش کن «توجه، توجه اینجا پر از لباسهای رنگ و وارنگ است انواع بلوز، دامن، پیراهن، شلوار. معنی و مفهوم آن اینست که من اینها را نخواهم پوشید، زیرا احتمال شهادت من در 23 سالگی بسیار زیاد است. بعد از من آنها را به کسانی که دوست دارید بدهید!
حرفش که تمام شد صدای آژیر درآورد و خنده کنان به اتاق دیگر رفت
*5 اتوبوس پشت سرهم، دل جاده را می شکافتند و به سوی مشهد می رفتند. اقدس در اتوبوس راه می رفت تا گر کسی کاری داشته باشد، انجام بدهد. خواهر فاطمه، روی صندلی آخر نشسته بود، چادرش را از صورتش کنار زد و گفت: خواهر فراهانی نمی خواهی خستگی در کنی؟ تازه اول راهیم، تا برسیم مشهد و برگردیم، اگر بخواهی اینطور سرپا باشی از پا می افتی، استراحت که فعلِ حرام نیست! اقدس گفت: چشم! امر ما فوق، اطاعت می شود! فاطمه سرش را جلو آورد و گفت: مادر حالشان چطور است؟ سردشان نشود؟ این را برایشان ببرید.
و پتوی نازکی را که روی پایش انداخته بود به دست اقدس داد. اقدس گفت: خدا خیرتان بدهد، باشه برای خودتان، جلوی اتوبوس گرمه، برادر محمدی، بخاری را روشن کرده خدا از خواهری کم تان نکند. با ترمز ناگهانی راننده، اتوبوس استاد، همه از خواب پریدند.
- اقدس خودش را رساند جلو و گفت: چی شده برادر محمدی؟
- راننده گفت: راه را اشتباه آمدیم، از بقیه عقب ماندیم، نمی دانم اینجا کجاست؟ گمشان کردیم اصلاً نفهمیدم چطور شد. شما سرپرست هستید، اگر اجازه بفرمائید شب را اینجا بمانیم، صبح حرکت کنیم. اصلاً نفهمیدم چطور شد، اشتباه آمدیم. اقدس از پنجره به بیرون نگاه می کند، توی دالان، نور چراغها، روی زمین سفید سفید است، باد زوزه می کشد و مشت مشت برف را به شیشه اتوبوس می پاشد. اقدس بلند گفت: حتماً مصلحت خدا بوده، اتوبوس را به نار جاده برسانید، خدا خودش کمک کند. همه نگرانند، کسی می گوید: خواهر فراهانی حالا چکار کنیم؟
از آخر اتوبوس کسی گفت: اگر بخاری ماشین خراب بشه، وسط این بیابون همه یخ می زنیم.انگار کسی با خودش گفت: اگه حمله هوایی بشه چکارش کنیم؟ خانم حسنی گفت: باید با یک راننده وارد می آمدیم. راه مشهد که از این طرف نیست، راننده حواسش نیست خوابش برده حالا، اگر گرگی، دزدی، چیزی حمله کنه، چکار کنیم؟ مادری دخترش را در آغوش گرفت و گفت: توی سرما همه مون یخ می زنیم. خواهر فاطمه گفت: خواهر فراهانی این چه وضعیته؟ چی شده؟
اقدس جوری که همه بشنوند گفت: لطف خداست، شاید جلوتر ممکن بود اتفاق بدی رخ بده اینطور شد، الحمدالله، حالا هرکدام 1000 تا صلوات نذر سلامتی آقا امام زمان کنید، نظر مبارکشون که به ما بیفته، راه را پیدا می کنیم و انشاءالله به پابوس حضرت می رسیم. صدای جیغ الهه حرفهای اقدس را قطع کرد. همه به طرف صندلی خانم نورد، مادر اقدس هجوم بردند.
اقدس گفت: چی شده الهه؟
چه می دونم، مادر... اول فکر کردم خوابیده، چادر را که کنار زدم... آبجی چیکار کنیم؟ مامان... بیهوش شده. کسی گفت: شانه هایش را بمالید. یک استکان چای داغ بهش بدید. من کشمش دارم، یه دونه دهنش بذارید. پنجره را باز کنید هوای اتوبوس کثیف شده. اصلاً الآن وقت سفر بود؟ مثلاً پایگاه لطف کرده، با این امکانات، نه خوردنی درست، نه راننده وارد. ما را ول کردن وسط بیابون،که چی؟ بریم سفر مشهد! اقدس دستهای مادر را در دست گرفت و آرام گفت: مامان عزیزه... سادات... مامان. دستهای مادر را بوسید و بلند گفت: یا پسر موسی ابن جعفر یا آقای غریبان، خودت کمک کن. راننده گفت: خواهر فراهانی من برم ببینم این دور و بر روستایی، چیزی هست، دکتر و درمانی هست یا نه. از ماشین پیاده شد. سوز سردی داخل ماشین هجوم آورد، مادر در آغوش اقدس جابجا شد، مژه هایش بهم خورد و اقدس زیر لب گفت:«الحمدالله»
*اقدس وارد اتاق شد و با شادی گفت: با کمک خدا و امام رضا فردا دیگه بر می گردیم خمین، مامان عزیزه حالت بهتر شده که با هم یک حرم دل چسب بریم؟ الهه که کنار مادر نشسته بود گفت: ماشاءالله به تو، توی این چهارروزه یک دقیقه زمین ننشستی، این طرف برو اون طرف برو.
100 دفعه بیشتر رفتی حرم، انگار دفعه اوله که آمده مشهد، تو چکار داری با امام رضا (ع) بگذار به بقیه زوار هم برسند. مادر گفت: الهی قربون امام رضا برم، توی شهرش باشم و نتونم برم به پابوسش؟ خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که لیاقت نمی دی؟این چه دردی بود که ناغافل منو از پا انداخت؟ آقای طوس! به مظلومیت بچه ام، شهیدم، مسعودم، قسمت می دم، اجازه بده به پابوست بیام، دلم می خواد، اما چه جوری بیام؟ دلم برات پر می زنه. اقدس گفت: مگه دختر نداری؟ خودم شما را کول می کنم و تا خود حرم می برمتون، شب حرم خلوت می شه، اگر این دختر ته تغاری هم نیامد، خوابش گرفت، نازش گرفت، خودمون دوتایی می ریم. مسعود شما به من مأموریت داده تا در خدمتتون باشم. سادات خوشگل من، نبینم غصه می خوری ها!
الهه از جا بلند شد و گفت: خدا رحم کرده که این زبون را داری وگرنه چکار می کردی. اقدس خنده ای کرد و گفت: به امر و به فرموده اولین شهید بزرگوار، خاندان جلیل فراهانی، مسعود فراهانی بنده در خدمت بانو عذرا سادات نورد، در خدمتگزاری آماده ام. شب چه ساعتی تشریف ملوکانه تان را به زیارت می برید؟!
*از صبح زود اتوبوس، تخته گاز در جاده ها، بسوی خمین پیش می رفت. همه ساکت بودند و در دنیای خودشان غرق. بعضی از دلها در ضریح امام رضا (ع) جا مانده بود. و دلهایی هم که در اتوبوس می تپید، سبک سبک بود. دل اقدس اما هنوز در تب و تاب بود. آیا امام رضا (ع) شفاعت می کند؟ آیا مسعود از کارهای او راضی است؟ «مسعود در وصیت نامه اش از اقدس خواسته بود پیرو امام باشد و به اسلام و انقلاب خدمت کند». آیا کارکردن در بسیج خدمت به اسلام و انقلاب و پیروزی از راه امام نبود؟ بار امانت شهیدان چقدر سخت است! خواهر اولین شهید بودن، خواهر شهید بودن سخت است. یا ابوالفضل العباس تو رسم گذاشتی که برادران کوچکتر قبل از شما به شهادت برسند و تا اجر دوبار شهید شدن را ببری. تحمل و صبر در فراق شهدا سخت است. چقدر دلم برای مسعود تنگ شده، داداش معسود، جبهه چقدر به تو نیاز داره، جنگ شده. خدایا امام تنها نماند. خدایا رزمندگان اسلام را پیروز کن. شهدای ما را با شهدای عاشورا محشور کن. بسم الله الرحمن الرحمیم، الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم ولاالضّالین.
خدایا من را در راه شهدای اسلام قرار بده. بسم الله الرحمن الرحیم قل هوالله احد، الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد. خدایا شاخه نوری به روح مسعودم برسان.
مسعود یادته گفتم:«مسعود جان! تو فقط 19 سال داری، تعلیم نظامی هم ندیدی، کردستان پر از ضد انقلابی است که به کینه اسلام مسلح اند، مواظب خودت هستی؟»
مسعود! سپاه اصفهان، خواهرها، را هم می بره کردستان؟! مسعود موقعش کی می رسد؟ دلم برای خدا تنگ شده. یادته گفتی ما باید خدا را همون جور که امام علی (ع) دوست داره، عاشق بشیم من دلم برای خدا تنگ شده، عاشقش شدم. حس کردم، چادر را بیشتر دوست داره، چادر سرم کردم، فکر کردم خوابم رو عبادت می دونه، روزه گرفتم، اون طوری که گفتی در پنج وعده نماز خوندم، مسعود خدا هم منو دوست داره، برام شرایطی را فراهم کرده تا توی بسیج کار کنم، اگه اون نمی خواست نمی شد،مسعود خدا منو دوست داره حس می کنم، می فهمم، به من اجازه داده برای نزدیکی به خودش، به خودش متوسل بشم، الهه چند وقت پیش خواب تو را دیده بود که براش قرآن می خوندی، انگار آیه و لاتحسبن الذین... و یک آیه دیگر را در مورد شهادت خوندی و بهش دلداری دادی که شهیدان زنده اند، شهیدان پیش خدا روزی می خورند. هرکس شهید بشه پیش خدا عزیزه، همه اش می گفت تو دو تا آیه براش خوندی و تأکید داشتی به دو تا آیه، پسر!
ما که در مورد شهادت خیلی آیه داریم، درسهایت را خوب نخوندی ها، کلاسهای احکام و قرآن یادت می یاد؛ راستی مسعود! دفترچه کنکور امسال اگر شرکت کردم یک رشته بی درد بخور و حسابی می زنم. پارسال که رشته بدی را انتخاب کردم. راستی مسعود خوش به حالت! تو پیش خدا عزیزی، شهیدی.
*اتوبوس ترمز کرد، اقدس از جا پرید، رویش را کیپ گرفت و سراغ راننده رفت گفت: چیزی شده برادر محمدی؟ راننده گفت: نه خواهر، رسیدیم،"ریحان" گفتم شما برید امامزاده زیارت کنید. تا من هم یه خرده به ماشین برسم، این امامزاده خیلی معجزه داره، شهدای روستایی "ریحان" را هم همین جا دفن کردن. شهدای غریبی هستند، اینها عزیزای مردم اند، عزیزای خداند.
اقدس گفت: برای سلامتی آقا امام زمان (عج) و شادی روح شهدا صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد شهیدان زنده اند الله اکبر. و همگی برای زیارت امامزاده "ریحان" و شهدای غریب پیاده شدند. جمعیت فریاد می زدند: شهیدان زنده اند الله اکبر به حق پیوسته اند الله اکبر
ساعت 12 بود که موشکها، بمبهایشان را بر سر مردم بی دفاع خمین انداخته بودند و خانه آقای منصور فراهانی تل خاک شده بود. مردم برای کمک آمده بودند. آمبولانسها آژیر می کشیدند و مردم فریاد می زدند: شهیدان زنده اند الله اکبر به حق پیوسته اند الله اکبر
پدر خودش میان سنگ و خاک می گشت و می نالید:«الهه هم توی خانه بود، عذرا سادات بود، اقدسم بود. من رفتم تا سر خیابان. الهه ام امسال دیپلم می گیرد، اقدسم بود...، خانمم بود...، دیروز از مشهد آمده بودند! امروز برای اقدسم خواستگار می یاد! عصر می یان. عصر! عذرا سادات 40 سال مونسم بود... اقدسم، دخترم... اقدسم عطر مسعود را می داد، ای وای عذرا سادات خانم خانه ام بود، خانه ام کو؟ زندگیم کو؟ زندگیم کو؟ اقدسم کو؟ اقدسم کو؟
کسی پیرمرد را آرام کرد و مردم میان سنگ و خاک میان خانه ای که تل خاک شده بود می گشتند و شعار می دادند:
شهیدان زنده اند الله اکبر به حق پیوسته اند الله اکبر
اقدس و مادرش شهید شدند و از دنیای خاکی ما پرواز کردند.

منبع: کتاب راز یاسهای کبود
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 


دوشنبه 13 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : نصرت صدرايي


نام پدر: غلامرضا
متولد: 1330- تهران
تاریخ شهادت: 18/12/1366
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: حمله موشکی
 شغل: خانه دار

شهید نصرت صدرایی در سال 1330 در تهران به دنیا آمد و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد. پس از ازدواج، مادر چهار فرزند، (دو پسر و دو دختر) شد..
صرت در يکي از روزهاي سال 1330 در تهران پا به عرصه‌ي هستي نهاد مادر صبوري، تقوا و مهرباني را از همان آغاز به او آموخت. سالها گذشت نصرت مدتي بعد از اخذ مدرک ابتدايي ازدواج کرد و صاحب 4 فرزند شد. در سالهاي پرشور جنگ تحميلي با فعاليت در پشت جبهه و تشويق همسرش به منظور حضور در ميدان جنگ لبيک‌گوي خميني کبير شد در ايام حملات هوايي خواهرانش بارها از او خواستند تهران را ترک کند اما او پاسخ داد: «من سنگر خود را رها نمي‌کنم مگر خون من از خون شهداء رنگين‌تر است».
او متعبد و با تقوا بود. مهربانی، صبوری و خوش خلقی از دیگر خصوصیات او به شمار می رفت. به علم و دانش علاقه مند بود و فرزندانش را نیز تشویق به کسب علم و معرفت می نمود. در فعالیتهای انقلابی حضوری فعال داشت. حتی همسرش را تشویق به جبهه رفتن می کرد و به او سفارش می کرد که هیچ گاه جبهه را خالی نگذارد. در فعالیتهای پشت جبهه نیز شرکت داشت و این توصیه را به دوستان و اطرافیان می کرد. در پاسخ خواهرش که از او می خواست تا از تهران بیرون بروند، می گفت: من سنگر خود را رها نمی کنم. مگر خون من از خون شهدا رنگین تر است؟ با صفاو صمیمی بود. کانون گرمی که در خانواده پدید آورده بود، سبب می شد که شوهرش نه تنها او را همسر، بلکه دوست خود نیز بداند و با دیدن چهره صمیمی و خندان او مشکلات را از یاد ببرد. او شهادت طلب بود و گفتار و کردارش این را اثبات می کرد.
و سرانجام در سال 1366 در پی اصابت موشک رژیم بعثی به تهران به همراه فرزندان دلبندش (منیره، هما و هادی مرادی) به دیدار خداوند شتافتند و داغ هجرشان را بر دل ما نهادند.
یادشان گرامی باد

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : مريم اسدي جعفري

نام پدر: حسین
متولد: 1340- ورامین
تاریخ شهادت: 12/4/1367
محل شهادت: آسمان خلیج فارس
نحوه شهادت: حمله موشکی
شغل: خانه دار

شهید مریم اسدی جعفری در سال 1340 در پیشوای ورامین چشم به جهان گشود. خواهرش درباره خصوصیات اخلاقی او می گوید«مریم مردانه می زیست.» شجاع و حق طلب بود. آنهایی که می شناختندش، دوست داشتند همانند او زندگی کنند. خوب صحبت می کرد. زندگیش همواره مملو از تلاش و کوشش بود.
در از کودکي او را شجاع و صبور پرورش داد آنچنان که اين ويژگي اخلاقي زبانزد خاص و عام شد. در همه کارها به خدا توکل داشت و مي‌گفت:«هرچه خدا بخواهد» و در مقابل حرف ناحق سر تسليم فرود نمي آورد. سال‌ها بعد نيز به فرزندانش آموخت که بايد راست گفت و درست گفت و نبايد اجازه داد ديگران نيز جز اين به ما بگويند.
ناامیدی در وجود او راه نداشت و توکل به خدا بزرگترین حسن او به شمار می رفت. آخرین حرفش همیشه این بود:«هرچه خدا بخواهد.» صبور و مقاوم بود و حتی امروز هر جا کمی زندگی سخت بگیرد، صبوری او مثال بارزی است. او همچنین اضافه می کند؛ مریم مهربان، دلسوز و حق طلب بود. به خاطر نداریم که او هرگز خود را بر دیگران ترجیح داده باشد. همیشه غم دیگران دل رحیمش را به درد می آورد و رنجش دیگران، رنجش می داد. حساس، تلاشگر و بسیار مهربان بود. چیزی که برای او حق نام نداشت، باوری محال بود. خودش می گفت: زیر بار حرف زور نمی روم. به فرزندانش نیز آموخته بود که باید راست گفت و درست گفت و نباید اجازه داد دیگران نیز به ما جز این بگویند. و درباره چگونگی تحصیل او می گوید: همزمان با دومین سال تحصیل مریم در دبیرستان، انقلاب به اوج خود رسیده بود و مریم که از فعالترین دانش آموزان بود. با مدیریت دبیرستان درگیر شد و هر روز با شعار دادن و پاره کردن عکسهای شاه و خانواده اش مدرسه را بهم می ریخت. مدیر مدرسه که از مبارزات مریم را علیه رژیم طاغوت باور نکرده بود، چند قاب عکس متعلق به شاه و فرح و اشرف پهلوی را به منزل مستخدم مدرسه برد تا سالم بماند. مستخدم مدرسه که از آشنایان من بود ماجرا را برایم تعریف کرد و از من خواست تا با مریم صحبت کنم که او برود و عکسها را به مدرسه برگرداند وقتی مریم ماجرا را شنید با دوستانش به منزل مستخدم مدرسه رفت و عکسها را آورد و در حیاط مدرسه شکست و آتش زد. مدیر مدرسه نیز یکی از شاگردان را به پاسگاه ژاندارمری پیشوا فرستاد. و برای آرام نگهداشتن مدرسه از ژاندارمهای شاه کمک گرفت.
او متأهل و صاحب دو پسر بود. اولین فرزندش علی در شب اول جنگ به دنیا آمد و بعد از تولد محمد یعنی دومین فرزندش، به همراه همسر و فرزندانش به بندرعباس نقل مکان کرد و مدتی در آنجا به تدریس کلاسهای نهضت سوادآموزی پرداخت. خواهرش در این باره می گوید: 6 سال در غربت جنوبی ترین شهر مرزی ایران، بندرعباس؛ به سر می برد و تابستانهای وحشتناک بندرعباس را با عشق در کنار همسرش می گذراند. بیماری آسم آزارش می داد، ولی یک لحظه عقب نمی نشست. آخرین روزهای زندگی پر تلاشش همراه بود با روزهای پایانی بارداری سومین فرزندش. به پیشنهاد یکی از دوستان که از کارکنان فرودگاه بندرعباس بود، راهی سفری بی بازگشت شد. ساعت 10 صبح روز یکشنبه 12 تیرماه 1367 در پی اصابت موشک ناو آمریکایی های جنایتکار به هواپیمای مسافربری ایران، شهید مریم اسدی جعفری به همراه همسر (شهید سیروس کشکولی) و فرزندانش (علی و محمد) از آسمان نیلگون خلیج فارس به سوی بهشت پر کشیدند.
مریم هرگز بازنگشت و در وسعت بیکران خلیج فارس جا ماند و حسرت حتی گوری را بر دلمان نهاد تا به زیارتش دلی آرام نماییم.
گاهی می اندیشم روح بزرگ و لطیفش آب را بر خاک ترجیح داد که هرگز بازنگشت و این گونه آرامگاه ابدیش به وسعت خلیج فارس گشت.
شهید مظلوم بهشتی:
هدف ما، محاکمه سیاست تجاوزگرانه امپریالیزم آمریکاست.


منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 شجاعت
مريم دانش‌آموز سال دوم دبيرستان بود و هر روز با شعار دادن و پاره‌کردن عکس‌هاي شاه و خانواده‌اش مدرسه را به هم مي ريخت. مدير نيز به ناچار عکسهاي باقي مانده را در خانه مستخدم مدرسه گذاشت تا سالم بماند. مستخدم مدرسه که از آشنايان من بود، ماجرا را برايم تعريف کرد و از من خواست تا با مريم صحبت کنم و مريم عکسها را به مدرسه برگرداند. وقتي اين موضوع را با مريم مطرح کردم عکسها را آورد و در حياط مدرسه آنها را شکست و آتش زد مدير نيز براي آرام نگهداشتن مدرسه از پاسگاه ژاندارمري پيشوا کمک خواست.
شجاعت و توانمندي مريم همه ما را شگفت زده کرد او در زماني که همه مردم از ترس، سکوت اختيار کرده بودند از حق دفاع کرد.

منبع:کتاب آينه و شقايق جلد 2 صفحه 27

  

 شهادت
6 سال غربت، 6 سال دوري از خانواده مريم را از پاي درنياورد. بعد از تولد محمد به بندرعباس رفت و در آنجا به تدريس پرداخت. بيماري آسم آزارش مي داد اما او تابستانهاي داغ جنوب را با عشق در کنار همسرش گذراند. آخرين روزهاي پرتلاش مريم همراه با روزهاي پاياني بارداري سومين فرزندش بود. آن روز به پيشنهاد يکي از دوستان که از کارکنان فرودگاه بندرعباس بود، راهي سفر بي‌بازگشت شد. ساعت 10 صبح روز يکشنبه 12/4/1367 هواپيماي ايرباس ايران در آسمان خليج فارس مورد هدف قرار گرفت و بار ديگر دست جنايتکار آمريکا به خون عزيزانمان آلوده گشت.
گاهي مي‌انديشم روح بزرگ و لطيف مريم آب را بر خاک ترجيح داد که هرگز بازنگشت و اينگونه آرامگاهي به وسعت خليج فارس براي خود برگزيد.

منبع:کتاب آينه و شقايق جلد 2 صفحه

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : معصومه طبري

نام پدر: احمد
متولد: 1349 تهران
تاریخ شهادت: 27/4/1361
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: انفجار بمب
شغل: محصل

شهید معصومه طبری در سال 1349 در تهران دیده به جهان گشود. او در کلاس دوم راهنمایی مشغول به تحصیل بود و علی رغم آن که نوجوانی بیش نبود، در فعالیتهای اجتماعی حضور فعال داشت. از نظر اخلاقی نمونه و با قرآن مأنوس و در حال حفظ قرآن کریم بود. از خصوصیات بارز او، کمک به فقیران بود و در بسیاری از اوقات پول توجیبی خود را مصرف این کار می نمود.
سالها گذشت و او در سن 7 سالگي به مدرسه رفت. به حفظ قرآن کريم علاقه وافري داشت و اغلب از پول خود به نيازمندان کمک مي کرد، در هنگام سکونت امام (ره) در قم به زيارت ايشان مشرف شد. سالهاي بعد از پيروزي انقلاب، منافقين با به شهادت رساندن مردم قصد شکست اين نهضت عظيم مردمي را داشتند؛ طبري از همان آغاز اعتقاد داشت: « آنها شيطان صفت ترين انسانهاي دنيا هستند آنها فکر مي کنند با شهيد کردن مردم و بمب گذاري مي توانند انقلاب را به زانو در آورند.»
در زمانی که امام راحل (ره) در قم سکونت داشتند به اتفاق خانواده موفق به زیارت حضرت امام خمینی (ره) گردید که از این دیدار همیشه بعنوان یک خاطره شیرین و به یادماندنی یاد می نمود.
او همیشه درباره منافقین می گفت: که آنها شیطان صفت ترین انسانهای دنیا هستند. آنها فکر می کنند با شهید کردن مردم و بمب گذاری می توانند انقلاب را به زانو درآورند. این نوجوان انقلابی با داشتن روح بلند و بصیرتی که داشت به مسائل جامعه نگاه می نمود. در سال 1361 زمانی که منافقین سعی داشتند با بمب گذاری و به شهادت رساندن مردم، انقلاب را به زانو درآورند، در یکی از روزها که در حال ساختن بمب در همسایگی منزل آنان بودند و معصومه نیز بعد از یک روز پرکار و زبان روزه در اتاق خود مشغول استراحت بود، بمب منفجر شد. و در پی آن معصومه بر سر خوان باریتعالی میهمان شد تا آنجا روزه خویش را افطار کند و همنشین بهشتیان گردد.
او معصومانه پرکشید و به لقاءالله پیوست. بیست و هفتم تیرماه 1361 روز پرواز او بود.
روحش شاد و یادش گرامی باد
پیامبر اکرم (ص):
کسی که در رمضان آمرزیده نشود، پس در کدام ماه آمرزیده خواهد شد؟


منبع : جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : بتول لچيناني

نام پدر: یدالله
متولد: 1340- اصفهان
تاریخ شهادت: 26/12/1372
محل شهادت: مرز ایران- مسکو
نحوه شهادت: حمله موشکی
 شغل: معلم

شهید بتول لچینانی در سال 1340 در شهر زیبای فریدون شهر اصفهان به دنیا آمد. او در محیط مذهبی و با آرامش خانواده رشد کرد و در رشته اقتصاد دیپلم گرفت و به معلمی روی آورد. او عاشق تعلیم و تربیت کودکان بود. مدتی بعد، ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند بود. او به فرزندان خود مژگان و مهران عشق می ورزید و سعی می کرد آنها را به بهترین شکل تربیت کند. برادر بتول در جبهه حق علیه باطل مفقودالابثر شده بود و قلب خواهر در فراق برادر مملو از درد بود. پدر هم در مسکو زندگی می کرد. بتول تصمیم گرفت با خانواده جهت دیدار پدر به مسکو برود و دل او را شاد کند. به مسکو رفتند و بچه ها پدربزرگ را دیدند و خاطرات گذشته مرور شد و اشک خوشحالی بر چهره ها چکید. هنگام بازگشت فرا رسید. در هواپیماها همه خوشحال و خندان بودند؛ اما ناگهان همه چیز تیره و تار شد. موشکی از نیروهای درگیر قره باغ به کابین هوپیما 130-C اصابت کرد و در پی آن، این خانواده کوچک به درجه رفیع شهادت رسیدند.
به راستی اینان به کدامین گناه کشته شدند. آیا می شود روزی فرا رسد که ابرهای تیرگی و ظلمت از آسمان کنار رود و خورشید درخشان بر همه جا پرتور افکند و عدالت در همه جا برقرار گردد.


منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : الهه مختارنيا


نام پدر: موسی
 متولد: 1356- تهران
تاریخ شهادت: 22/1/1367
 محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: حمله موشک
شغل: محصل

شهید الهه مختارنیا در سال 1356 در تهران دیده به جهان گشود. الهه در دامان پدر پرتلاش و مادر دلسوز خود رشد می کرد و در خانواده ای شاد و پر از محبت و عاطفه روزگار سپری می کرد، الهه قد می کشید، دوران ابتدایی با خاطرات شیرین، طی می شد. الهه در کنار خواهر و پنج برادر خود به مدرسه می رفت و صدای هیاهوی بچه ها فضای مدرسه را پر می کرد و شوخی ها و خنده های کودکانه.
الهه در کلاس چهارم ابتدایی بود. چند هفته از عید، بهار طبیعت و تعطیلات نوروزی گذشته بود که در تاریخ 22/1/1367 در پی حملات موشکی دشمن بعثی به مناطق مسکونی خیابان بابائیان تهران، الهه آن غنچه کوچک به ناگاه شکفته شد. آری او از جمع خانوادگی برگزیده شده بود، مظهر طراوت و زیبایی. سرخی را از تن عریتی گرفت و با بالهای ملکوتی اش قرین ساخت تا سرخ و خونین به مظهر پروردگارش عروج کند. و چه زیباست رقصی چنین بر روی دستهای مردم و عروجی چنان به پیشگاه حق تعالی.


منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : ثريا ثامني

نام پدر: درویش علی
متولد: 1345- کرمانشاه
تاریخ شهادت: 1360
محل شهادت: کرمانشاه
نحوه شهادت: بمباران هوایی
 شغل: خانه دار

ستاره های زیبا در آسمان چشک می زدند. علی چشم به ستاره ها دوخته بود. به راستی این ستاره ها چقدر زیبایند. علی ثامنی به انتظار نشسته بود. اضطراب سراپایش را فرا گرفته بود. اضطراب شیرین پدر شدن. درد سراپای وجود حمیده را فرا گرفته بود. ناگهان صدای گریه نوزاد در فضا پیچید و ستاره ای قدم به خانه آنها گذاشت. این خانواده گرچه از مال دنیا چیزی نداشتند اما از خداوند جواهری را به امانت گرفتند. کودک دختر بود. پدر او را ثریا نام نهاد.
شهید ثریا ثامنی در طبیعت زیبای کرمانشاه رشد کرد. نه ساله بود که پدر از دنیا رفت. دختر کوچک در غم از دست دادن پدر اشکها ریخت. حال او باید یار و یاور مادر می شد.
برادر شهید، شهاب می گوید: یک روز از روی کودکی به مادرم پرخاش کردم، خواهرم ثریا مرا به گوشه ای برد و از خوبیهای مادر برایم صحبت کرد که تا کنون آویزه گوش من است، او همیشه به بزرگترها احترام می گذاشت.
دایی ثریا می گوید: او دختری مهربان و دلسوز بود و همیشه به فکر فامیل و اعضای خانواده خویش بود و به پذیرایی از مهمان بسیار علاقه داشت.
ثریا به علم و هنر بسیار علاقه داشت و تا کلاس سوم راهنمایی تحصیل کرد و بعد ازدواج نمود. گرچه به ظاهر سن کمی داشت اما به پختگی و رشد کامل رسیده بود. او همیشه برادر و اطرافیان را به نماز سفارش می کرد و در مورد ایمان به خداوند تذکر می داد. ثریا امام خمینی (ره) را بسیار دوست داشت و عکسی از امام را همیشه به همراه داشت و همیشه آرزو می کرد به زیارت امام خمینی (ره) برود.
ثریا چهار ماه بود که باردار بود، مادر می خواست که وسایل نوزاد را فراهم کند اما ثریا نمی گذاشت. آیا او به راستی می دانست که طفلش سرنوشتی مانند محسن فاطمه پیدا خواهد کرد.
چند روز قبل از شهادتش سفارش کرد، گویا می دانست که رفتنی است. اما ثریا، چگونه راضی شدی مادر را تنها بگذاری و چشمانش را گریان کنی، تو که خیلی او را دوست داشتی اما نه، تو به لقاءاللهی رسیدی و خداوند به مادرت صبر خواهد داد.
سال 1360 بود. دژخیمان عراقی کرمانشاه را به زیر بمباران خود گرفته بودند. بمبی به خانه ای خورد. ثریا به اوج آسمان عروج کرد و شاید در عروج ملکوتی اش از کنار ستاره های ثریا هم گذاشته باشد.
از مزرعه بهار، سرشارتر است
و از ساقه سبز صبح، پربارتر است
هر چند که خفته در شبستان زمین
از دیده آفتاب، بیدارتر است

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها