0

یادنامه شهدای زن

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : اعظم عبدالحسيني

نام پدر: نعمت
 متولد: 1354- تهران
تاریخ شهادت: 23/12/1366
 محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: حمله موشکی
 شغل: محصل


شهید اعظم عبدالحسینی متولد 1354 تهران، دختر دوازده ساله ای که در مدرسه با همفکری اولیای مدرسه برای کمک به جبهه های حق علیه باطل به تهیه و پختن آش و فروش آن پرداختند و درآمد آن را به جبهه اختصاص می دادند. در اوقات فراغت در مدرسه در تبلیغات جبهه همکاری می کرد. او دختری باهوش و باذکاوت و نکته سنج بود. در امور خود همیشه دوست داشت عیوبش را بداند و اصلاح کند.
خواهرش می گوید: بعد از شهادت اعظم در کیف دستی ایشان به دفترچه کوچکی برخوردم که به طرز جالبی با سوزن و نخ درست کرده بود وقتی صفحات آن را مطالعه کردم متوجه شدم در آن دفترچه کوچک دوستانش با دست خط خودشان، درباره اعظم نظر داده بودند و رفتار و کردارش را نوشته بودند، اکثراً از اخلاقش تعریف کرده و نوشته بودنددختر خیلی خوب و مهربان هستی.
در جمع همکلاسیها و فعالیتها و بازیهایش، همیشه سرپرست گروه یا نقش معلم داشت. او دختر محجبه ای بود. با گذشت و ایثار بود و نسبت به حجاب خیلی حساس بود.
سرانجام دستان کوچک کوچک و نگاه مهربان او در پی حمله موشکی رژیم بعثی به مناطق مسکونی تهران در آخرین روزهای زمستان 1366 دیگر گرمایی نداشت، اما گرمای یادش همواره بر دل ما آتش می زند. شادیم چون می دانیم او با فرشتگان همنشین است مادر گرامی اش شهید خاتمه عباس زاده و خواهرزاده اش مهدیه همتی همراه او در بهشتند.
 
دفتر ياد او
بعد از شهادت اعظم در کيف دستي ام دفترچه کوچکي بود. آن را به طرز جالبي با سوزن و نخ درست کرده بودند. آرام آرام دفترچه را ورق زدم. دوستانش با دست خط خودشان، درباره اخلاق و محسنات او نوشته بودند. هميشه در جمع بازيهاي دوستانه، سرپرست گروه بود يا نقش معلم را داشت . اما آن روز تلخ پايان زمستان سال 1366 سردترين روز سال براي ما بود. اعظم از جمع ما رخت بر بست اما گرماي يادش همواره بر دل ما آتش مي زند.

منبع: کتاب آيينه و شقايق جلد2 صفحه 91راوي:خواهر شهيد و
جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : بانو نرژا

نام پدر: محبعلی
 متولد: 1322- لنگرود
تاریخ شهادت: 21/11/1357
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: در نهضت اسلامی
شغل: کمک بهیاری

شهید بانو نرژا در سال 1322 در شهرستان لنگرود متولد شد. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد؛ سپس شغل کمک بهیاری را انتخاب کرد و در بیمارستان شهدای تجریش مشغول به کار شد. او به حرفه‌اش علاقه فراواني داشت و براي رسيدگي به بيماران تلاش وافري انجام می داد. پس از ازدواج، صاحب سه فرزند (دو دختر و یک پسر) شد.
در روز 21 بهمن 1357 که اوج انقلاب بود و هرلحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می شد، این شهید بزرگوار به همراه عده ای از پزشکان و پرستاران با تعدادی از مجروحین را از خیابان دماوند به بیمارستان تجریش انتقال دادند و در مرحله دوم در همین خیابان، آمبولانس آنها مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در پی آن، پیوند با حضرت دوست را برگزید. این شهید عزیز که در حال کمک به مجروحان حادثه نیروی هوایی به شهادت رسید، در هنگام شهادت با داشتن دو فرزند، سرپرستی دو برادر و یک خواهر یتیم خود را نیز برعهده داشت.
آیا آنان که این گونه عاشقانه در راه خدا به خدمت خلق می پردازند، نمی بایست از سوی دوست گلچین شوند و به وصال معبود نایل شوند. بی تردید شهادت جامه ای است که بر قامت این سرو قامتان ببریده اند.

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : عشرت اسكندري

نام پدر: حبیب ا...
متولد: 1335- فیروزکوه
تاریخ شهادت: 4/6/1361
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: در نهضت اسلامی
 شغل: خانه دار


شهید عشرت اسکندری در سال 1335 در یکی از روستاهای فیروزکوه به دنیا آمد.
زندگیش در کمال سادگی و صفا شروع شد و به همین ترتیب نیز ادامه پیدا کرد. در جریان انقلاب شکوهمند مردم مسلمان ایران، با شور و شوق در کنار سایر زنان مسلمان، فعالانه شرکت داشت و زینب گونه فداکاری کرد و با حجاب خود که کوبده تر از هر سلاح دیگری است، مفاسد رژیم ستمشاهی را افشا و شعایر اسلامی را محترم می داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار همسرش در فعالیتهای اجتماعی حضوری فعال داشت و با شرکت در نماز جمعه پیوند مستحکم خود را با امت شهید پرور حفظ می نمود. مادری مهربان و دلسوز بود. چهار فرزند (مهدی دو ساله، منصوره چهارساله، معصومه شش ساله و محمدجواد هشت ساله) داشت که برای آنها معلمی ارزشمند بود و کانون خانواده اش از وجودش گرمی و حرات می گرفت.
او به تعالیم اسلام اعتقادی راسخ و به روحانیت متعهد و بخصوص حضرت امام (ره) علاقه ای خاص داشت. فاطمه گونه، کودکانش را پرورش می داد و در جامعه نیز زینب وار و مبلّغ پیام انقلاب اسلامی و خون شهدای انقلاب بود. از لحاظ اخلاقی، الگو و نمونه یک زن مسلمان بود و آنچنان می زیست که شایسته پیروان حضرت فاطمه (س) است. رفتاری شایسته و متین داشت و احترام همگان را برمی انگیخت. تنها یادگار به جامانده از او، دخترش، معصومه اسکندری، درباره چگونگی شهادت مادرش می گوید: شش سال بیشتر نداشتم. برای گرفتن وضو به حیاط خانه رفتم. آخرین سفارش مادر این بود که: دخترم قبل از سن تکلیف نماز بخوان!
مادر به همراه پسرعمه و همسرش در اتاق مشغول صرف صبحانه بودند. پسرعمه (علی اکبرخدادادی) که هجده سال بیش نداشت، به اتفاق همسرش (فاطمه عشریه) برای اولین بار از روستای "آندرایه" به تهران آمده بود. فقط دو ماه از ازدواج آنان می گذشت. او که عازم خدمت سربازی بود، برای خداحافظی به دیدار ما آمده بود.
ناگهان کسی شروع به کوبیدن در کرد. آن قدر محکم، که از ترس در جا خشکم زد. مادر از چند روز قبل حس کرده بود که حادثه ای در شرف وقوع است و دایم به پدر توصیه می کرد که مراقب باش و بگذار من در را باز کنم. شاید گمان می کرد که زن بودن و مادر چهارفرزند کوچک بودن، ذره ای حیا و شرم در وجود آن ناجوانمردان و از خدا بی خبران پدید خواهد آمد. با شنیدن فریاد در را باز کن، بی اختیار به طرف در رفتم و با دستانی لرزان آن را گشودم؛ ناگهان دو نفر که یکی از آنان مسلسلی را به دوش انداخته بود، وحشیانه مرا به گوشه ای پرتاب کردند و به سرعت خود را به داخل حیاط رساندند. مادر با دیدن آن دو، فریاد برآورد و مرگ را نثارشان کرد و آنان با شنیدن مگر بر مناقل و مرگ بر آمریکا، در کمال قساوت به روی او و میهمانانش آتش گشودند و آنان را به شهادت رساندند.
اما به این نیز قناعت نکردند و به هر یک از آنان تیر خلاص زدند. آن خون آشامان حتی به خواهر چهارساله ام (منصوره) که معصومانه به پیکر خون آلود مادر خیره شده بود نیز رحم نکردند و او را زخمی کردند و سپس با پرتاب یک بمب دستی به داخل خانه، سوار بر موتور سیکلت هایشان از قتلگاه این عاشقان که جرمشان پای بند به انقلاب و وفاداری به امام (ره) بود، دور گشتند.
من که در زیر رگبار منافقین کاملاً گیج شده بودم و همچون انسانهای مسخ شده، لرزان، خود را به گوشه ای کشیدن و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدن خود را در آغوش پدر دیدم. دستان پدر برعکس دستان گرم مادر، کاملاً سرد و بی روح بود. او به سختی می گریست و به آرامی با خود نجوا می کرد. چهره اش تکیده شده بود و لبخند تلخی که به گوشه لبانش نشسته بود، خبر از فراقی سخت و دردناک می داد. به یاد دارم آن زمان که مادر را غسل دادند به دور از چشم پدر که در خلوت خود غریبانه می گریست، به کنار پیکر بی جان مادر رفتم و جای گلوله و کبودی های روی پیشانی، صورت و پیشانی اش را بوسیدم. با حسرت به او نگاه می کردم. می دانستم که دیگر او را نخواهم دید. من همدم و سنگ صبور دوران جوانیم را برای همیشه از دست داده بودم.
چگونه توانستند مرا از آغوش گرم مادر و بوسه های محبت آمیزش جدا کنند. آنان با این کارشان شرر در جان من، پدر و دیگر برادران و خواهرانم انداختند.
ما دیگر مادر نداریم. چهارم شهریور ماه 1361 روز وداع ایران بود.
عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
امام علی (ع):
هر که با کفایت باشد، سزاوار زمامداری است.

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : حاجيه منور كفائي زاده

شهید حاجیه منور کفائی زاده متولد 1310 در حج ابراهیمی که سال 1366 به عمل آورد، نشان داد آنچه را که به سه فرزند شهیدشان آموختند، خود نیز عارفانه، بدان عمل کردند.



وعده

سَر بار نبود، آرامش دل می داد، چیزی بار دل من نمی کرد. چهارده سالش بود که خانه من آمد. یک آبادی بود و یک منور برای من. صحرا که می رفتم، او هم با برادرش حسین، می آمد و گوسفندهایش را می چَراند. اگر روزی نمی دیدمش، از زمینی که هموار کرده بود تا نماز بخواند، جایش را حدس می زدم. خواستگارش که شدم، دلم به کار قرص تر شد.
پیِ کشت و زرع را حسابی گرفتم، برایم خوش قدم بود، بالاخره منور عروس من شد. اما سالی که پدرش از دنیا رفت، هنوز پسرم، حسن دنیا نیامده بود. مادر هم که نداشت «مَش ماهی» قابله ده بود یک زرع پارچه و یک کله قند که برایش بردم، تا ده روز، از منور و بچه «داری» کرد. روزی که می رفت گفت:«از این به بعد زودتر خبرم کن، منور تَنِش، تَره، بچه ساله،مواظبش باش، همیشه زن آدم پسر نمی زادها» رفت، منور باز هم پسر آورد، برای دومی و سومی هم مش ماهی را خبر کردم، خودم هم که کسی را نداشتم، منور برایم همه چیز و همه کس بود اما... خوش اون روزها، منور بود و بچه ها و یه تیکه زمین. بچه ها شدند پنج تا، پنج تا پسر «حسن، مجید، علی، ولی الله، محسن شدند 7 تا یک دختر، و یک پسر «طاهره و احمد»
2 هکتار زمین شد 10 هکتار، سبزیکاری، پنبه کاری، صیفی کاری باروکوج را برداشتیم و از یاغچی آباد رفتیم مامازن، منور سبب خیر بود، برکت زندگیم بود، آرامش دل بود، هم برای من، هم برای اهالی محل، نذری داشتند، منور خانم دختر عروس کنند، منور خانم جهاز و سیسمونی جور کنند، منور خانم پای دیگ سیدالشهداء کی فرمان بده، منور خانم سمنو پزون، منور خانم، شله زرد، منور خانم. هیزمهای دیگ نذری را با دست جابجا می کرد، دست توی آبجوش می کرد، شبهای عزیز جوری بود که دستش نمی سوخت همه دیده بودند.
دلش اما سر شهادت حسن سوخت. بی تابی کردم نه، همه دیده بودند آرام بود. حسن که شهید شد، منور، بچه های حسن را سرپرستی کرد، وحید، پسر بزرگ حسن را، خودش تر و خشک کرد. نمی دانم این مادربزرگ و نوه، چی، پچ پچ می کردند. عین دو تا کفتر، بق بقو می کردند. مثل هم شده بودند و من نفهمیدم. موقع مراسمِ حسن، خسته بودم کلافه شده بودم. تا چهل روز هم، بگو بیشتر، خونه رفت و آمد داشت یه روز وحید گفت:«آقا جان چرا اخم کردی؟ بابام، بخاطر همین مردم جونش را داد، مردم را دوست داشت...» منور به حرفهای وحید گوش می داد. می خندید. راست می گفت حسن مردم را دوست داشت، مثل مادرش بود، وحید هم مثل مادربزرگش حسن که شهید شد، پائیز داشت می رسید، بعد جنگ شروع شد. آن وقت هم پائیز رسید. پائیز برای کشاورز یعنی بیکاری، یک گوشه نشستن و سینه آفتاب چپق چاق کردن. اما غصه مگر گذاشت آدم را زیرو رو می کند، غصه که داشته باشی همه چیز سخت و تلخ است همه چیز برای آدم عوض می شود، انقلاب می کند. قبل از انقلاب منور به بچه ها یاد می داد چطور از دست گاردی ها فرار کنند. توی همان مامازن «یک مسجد امیرالمؤمنین بود و یک منور و 6 تا پسرش که راهپیمایی را شروع می کردند، آدم های شاه هیچ کاری نمی توانند بکنند» بریا من دلگرمی بود. یه شب توی مسجد جمع شدیم شعار دادیم گفتند چند تا جیپ محاصره مون کرده اند، فوری همه متفرق شدیم، هر کس رفت خانه خودش، منور و پسرها که به خانه رسیدند منور گفت:«ای داد بیدار، در مسجد را باز گذاشتیم، خانه خداست نکند سگی، حیوانی برود داخل...
مجید گفت: من می رم می بندم و زود می یام. حسن گفت: نه داداش تو بمان من می روم. علی گفت: من خوب می دوم، تندی می رم و برمی گردم. ولی الله گفت: من برم بهتر است.
منور من را نگاه کرد. دلم نیامد بچه هام را با دست خودم به چنگال گرگها بندازم. گفتم خودم می رم» منور گفت:«شیخ حسین خدا به همراهت» اگر دیدنت بگو کشاورزم می رم سر زمینم، بگو مالم گم شده می رم ردش را بگیرم، خدا به همراهت، چیزی نمی شه. خدا وعده داده هر کسی به راهش باشد، یاری اش می کند. صدای شلیک تیر می آمد اما دل من به حرف منور گرم بود. همیشه مایه دلگرمی بود. سر بار نبود.
نوه ام وحید را هم خودش از زیر قرآن رد کرد، خودش پشت سر او آب ریخت، در کاسه آب اما برگ سبزی نیانداخت، منور چکار می کنی؟ بعد از حسن، وحید باید مرد خانه شان باشد، باید بماند.
منور گفت: وحید نباید اسلحه پدرش را دست بگیره؟ نباید راه پدرش را برود؟ وحید نباید مرد بشود؟ وحید بزرگترین نوه بود. 15 سال داشت. وحید به کردستان رفت یکماه نشده بود که آوردنش، آن وقت هم پائیز بود. آن وقت هم غصه مرا زیر و رو کرد، منور چه می کرد؟ خدا می داند. قبل از انقلاب یکبار که علی رفته بود تهران و نیامده بود، منور کاری کرده بود، کارشان، خانه عزا شده بود. منور نشسته بود و زنهای همسایه دورش را گرفته بودند. خودش را می زد. توی سرش می کوبید. موهایش را پریشان می کرد، زبان گرفته بود و علی، علی می کرد، من علی را فرستاده بودم تهران، نیامده بود.
آنقدر حال منور بد بود که نگو، رسدیم خانه، نه می توانستم بروم داخل و آرامَش کنم، نه تاب داشتم بگذارم بروم و بدحالی اش را نبینم. توی درگاه در داد زدم،منور خانم! از جا بلند شد، اشک روی صورتش راه می رفت، مات نگاهم کرد. گفتم:«چه خبره؟ خودت رو کشتی! این بچه ها را دق مرگ می کنی، مردم را از راه براه کردی، علی رفته تهران یا برمی گرده یا خودم می رم پی اش، تا صبح طاقت بیار، آمون بده» پاهایش تا خورد. نشست. هیچی نگفت. تا آن موقع سرش داد نکشید. بچه هایش را خیلی دوست داشت. محبت او بود که خانه ام، خانه شد. اصل خانه ام، منور بود.
منور اما بعد از انقلاب، موقع انقلاب، عوض شد. محمد که می خواست بره جبهه، اصلا بی تابی نکرد. بعضی وقتا خیلی عجیب بود منور. حسن ام شهید شده بود، ولی الله مجروح بود، محسن هم ترکش توی تنش، پر بود، علی هم شهید شده بود، عصای دست نداشتم. تنها من بودم و منور و زمین. محمد گفت:«آقا جان ورقه ام را امضا کن، می خوام برم جبهه» هیچی نگفتم.
محمد گفت و گفت، خُلقم را تنگ کرد. منور پرسیده چی شده؟ گفتم:«محمد می خواد بره، توی این وضع و اوضاع، بره جبهه! فقط گفت:«در پناه خدا» گفتم: ما دو تا شهید دادیم، دو تا مجروح داریم، وحید توی جبهه است چه جوری محمد بره کجا بره؟ گفت:«شما برای رضای خدا، امضاء کن» گفتم: منور خانم! نمی دونم توی روضه هایی که هر ماه داشت، توی زیارت عاشوراهایی که نذر داشت و هر روز می خواند، توی شبهای ماه رمضان تا سحر توی تنهایی که تو صحرا داشت، چی دیده بود، چی خونده بود، چی شنیده بود که آنقدر، دلش قوی شده بود انگار بهش وعده داده بودند، دلش به یه چیزی قرص بود علی، علی که از آن همه عزیز کرده اش بود، می گفت علی روی زمین نمی ذاره، روی چشم من راه می ره، نفسم، جونم علی ست. علی را از امام علی (ع) گرفتم. نذر کردم. همون علی، هنوز چلهم حسن نشده بود گفت: می خوام برم گفتم: منور خانم چیزی بگو. هیچی نگفت. گفتم: علی جان، بابا جان، همین که مغازه ات را در اختیار گذاشتی، همین که چند بار رفتی کردستان بسته دیگه. حالا دیگر بمان، زن داری، زندگی داری.
مادرت دیونه می شه تو بری. منور چیزی بگو، منور هیچی نگفت! گفتم: علی از مادرت اجازه بگیر. گفت: مادرم رضاست، اگر نه چیزی می گفت. گفتم: علی جان بمان. گفت: من تعلیم دیدم، دولت خرج من کرده، باید برم. گفتم: زنت جوونه، بمون. زنش را صدا کردم، صدیقه چیزی بگو.
منور در گوش صدیقه چیزی گفت؟ نگاهش کرد؟ نفهمیدم صدیقه هم چیزی نگفت علی هم رفت. شیری که منور به بچه ها داد، اینطوریشان کرده بود، اون بچه ها را تعلیم می داد: من که همه اش سرزمین بودم بودم. منور، هم پدرشان بود. هم مادرشان. هم دوستشان، هم شریکشان. همه کارهاش عجیب بود منور. به من گفت: شیخ حسین، دیروز شب چهل پسر مش داوود بود. آنقدر خودت را سر زمین معطل کردی که مراسمشان را نیایی؟!
گفتم: طاقت دیدن ندارم، از شیونی که مش فاطمه می شد، دلم را کف دستم می گذارن. همین یک پسر را داشتند، مش داوود سر زمین خان فعله گی کرده بود، سختی کشیده بود. با نذر و نیاز خدا این بچه را بهشون داد. سن و سالی هم نداشت بچه شون! نه؟ منور گفت: هم سن علی من بود.
گفتم: خدا هر دوشان را، همه عزیزان مردم که زیر خاک خوابیدن را رحمت کند، صدّام چطور می خواد جواب اینها را بده. منور گفت: مش داوود هم قراره اعزام بشه! گفتم: کجا؟
منور نفس بلندی کشید و گفت: جبهه. گفتم: لااله الا الله اون پیرزن را چکار می کند؟ کس و کاری که ندارند مش فاطمه از دست می ره. چرا ملاحظه اش را نمی کند، نکند مش داوود خل شده! این زن را بعد از اون داغ می خواد تنها بگذارد. خل شده مش داوود! منور گفت: خود مش فاطمه خواسته تا جای خالی پسرش را توی جبهه پر کنه؟ گفتم: تو نشستی با مش فاطمه حرف زدی؟ مردم را بدبخت می کنی! زن خندید و گفت: خدا بهش لیاقت داده. گفتم: منور!
گفت: من چه کاره ام؟خدا خودش هر کی را دوست داشته باشد، امتحانش می کند. توی سختی می اندازتش، من فقط گفتم همیشه جنگ نیست، همیشه سفره خدا پهن نیست. هر کسی، هر جور می تونه باید ندای آقا امام حسین (ع) رو جواب بده. خدا وعده کرده یاری کننده حسین بن علی بن ابیطالب (ع) را یاری کنه. گفتم: پس تو باهاش حرف زدی؟
گفت: من و زهرا خانم و کوکب خانم، خونه هر شهید داده ای سر می زنیم. با هم اختلاط می کنیم، هر کس عزیزش را از دست داده به من منت داره، می رم ازشون چیز یاد می گیرم.
می رم خانه شان. ماها که همدرد هستیم باید، مرهم درد هم باشیم، اونا مادر شهید هستن، اونا پیش خدا عزیز هستن. گناه که نکردم رفتم دیدنی اش!
عجب زنی بود منور!
قبل از انقلاب که خیلی از مردها هم می ترسیدن، منور که یک زن بود، به من دل و جرأت می داد تا به مبارزه کمک کنم. واسه من هم اَجر می خرید، ثواب جور می کرد! دل شیر داشت منور.
گفتم: حالا می خواهی این همه آدم را کجا نگه داری؟ چی بهشون بدی بخورن؟ گفت: همین جا، توی همین دو تا اتاق، نان داریم، پنیر دیروز زدم، تخم مرغهامون را هم صبح طاهره جمع کرده، نیمرو یا آب پز می کنم، بخورند. اینا عزیزاش مادراشون هستن، برای اسلام جونشون را کف دستشون گذاشتن. گفتم: تو فکر نمی کنی اگه مأمورا بریزند، همه را دستگیر می کنن ما را هم بیچاره می کنن؟ و ... می گن اینا خرابکاران تروریست اند، از خارجه دستور می گیرن. گفت: این دوستای حسن و علی اند، به ما پناه آوردن، ساواک دنباشونه. گفتم: خانه تیمی کردی اینجا را؟
گفت: تو مسلمون نیستی شیخ حسین؟ گفتم: اینا مواد منفجره دارن،کتاب و اعلامیه و اسلحه دارن مأمور اومد می گیم خودشون مهمون هستن، این اسباب و وسایل را گم چیه؟ سوغاتیه؟!
گفت: خاطرت جمع، بنده خدا من همه را قایم کردم، گوشه طویله را گود کردم این را هم ریختم توی گونی، چال کردم، یه مقدارش هم توی چاه آویزون کردم، اگه خود شاه هم بیاد نمی تونه پیداشون کنه، همه چیز را بسپار بخدا.
اینا سربازای امام زمان (عج) هستند. مهمان هستن شیخ حسین وعده شده اگه به دوستای خدا، کمک کنی، خدا هم بهت کمک می کنه.
منور بچه ها را کنار نهر آب می برد. نشانشان می داد که آب، چشمه اول به خانه ارباب می رود، بعد به آبادی می آید. همانطور که آب جاری بود، کینه ارباب و رژیم شاه در دل بچه ها جا می داد پشت سر هر کدامشان آیه الکرسی می خواند و یادشان می داد خدا پشت و پناهشان است. دلشان را گرم می کرد. منور خانه را گرم می کرد. مال داشتیم آنها را تیمار می کرد. مرغ و خروس داشتیم.
همیشه غذاش آماده بود، بچه هاش را دور و برش جمع نگه می داشت همه شون با هم خوب، پشت هم، مونس هم، خودش هم با من خوب بود، مونسم بود، عجب زنی بود منور.
ولی الله را فرستاده بود قم درس طلبگی بخواند. گفتم: منور، دلم برای ولی الله شور می زنه. گفت: مگر نسپاردیش به خدا؟ گفتم: می گن رضا مظفرا را توی قم، دستگیر کردن، او دو تا همه جا با هم هستن، توی قم هر کی را بگیرن، می برن آنجا که عرب نی انداخت چیکار کنم؟ از کی پرس و جو کنم؟ دلم شور می زنه. بچه ام از دست نره. بگو چکار کنم؟
گفت: اگر آنها را بگیرن، حتماً می یان سراغ ما، اگر خودمان بریم پس و جو، شک می افتن. گفتم: پس چکار کنیم؟ گفت: وسایلی که ولی الله آورده را ببریم جای دیگه. گفتم: کدوم وسایل؟زن!
گفت: چیزی نیست، فردا حسن و علی را می فرستم ببرند تهران.
* من جبهه بودم، ولی الله تلفن کرد گفت: آقا جان می خوای بری مکه. گفتم: از خدا دارم، بابا جان، مادرت چی؟ او هم می تونه بیاد؟ گفت: شما و مادر مهمان بنیاد هستید. گفتم: منور خانم، چکار کنم؟ گفت: خدا خواسته، قسمت شده. گفتم: جبهه را چیکار کنم؟ گفت: کدام جبهه هستید؟ کجا هستید؟ گفتم: سه راه دهلران، قرارگاه شهید هادی شیرازی، تدارکات هستم.
گفت: مکه هم جبهه است. اونجا خیلی کار داریم، اونجا هم با دشمنا جنگ داریم. من آمدم. منور اما چه حالی داشت. انگار تازه سه عزیزش را از دست داده. گفتم: چرا داری حساب و کتاب می کنی؟ باید همه چیز را به صدیقه بسپارم، او از قرض و طلبم، از زندگیم خبر داره، صدیقه را صدا کرد. منور گفت: صدیقه حلالم کن، اگر یه وقت حرفی، تندی چیزی گفتم، به دل نگیر، ببخش حلال کن، دیدار به قیامت می افتد، اونجا هم کار خیلی سخت می شود. صدیقه گفت: شما جای مادر من هستی، هر چی هم گفتید بالای سر، من زندگیم را از شما دارم.
منور گفت: بخاطرهمون زندگیت می خوام منو حلال کنی، بخت اولت که قسمتش بهشت شد. تو را برای ولی الله چیزی که از من به دل نگرفتی، رضا هستی؟ صدیقه گفت: راضی ام به رضای خدا. حالا چرا این حرفها را پیش می کشید دل آدم تکون می خوره مادر. منور گفت: تو با طاهره، دخترم، برای من هیچ فرقی نداری، چه بسا که سختی و گرفتاری زندگی را، بیشتر تو با من بودی حلالم کن، دخترم. بعد از من، جان تو و جان بچه های ولی الله و خودش، مواظبتان باش. این سفر آخره، صدیقه جان به دلم افتاده، مواظب پدر و شوهرت هم باش شیخ حسین را غمخوار باش.
گفتم: منور دل همه را آتیش می زنی تو. گفت: اگه خدا قبول کنه، بچه هام را حسنم را، علی و وحید را پیش خدا شفیع کردم، تا قبولم کنه، دیگه طاقت فراق ندارم طاقت داغ ندارم، می ترسم ناشکری اش را بکنم توی امتحانش سربلند نشم. اون چیزی را که وعده کرده، ثواب داره،نکردم؟ حالا جای ثواب صبرم، نمی خواد منو قبول کنه؟ بگذارید حساب و کتاب کار را بکنم؟ شما بگذرید، تا خدا هم بگذرد. دعا کنید خدا منو قبول کنه. با منور رفتیم. من خانه خدا اما اون پیش خود خدا. منور بود و مدینه و حرم حضرت رسول (ص). منور بود و نرده های قبرستان بقیع.
گفتم: منور خانم شب می شود، راه هتل را گم می کنیم بیا برویم تا 8-7 شب دیگه اینجا هستیم، فردا هم باز می آئیم همین جا. گفت: کنار این نرده ها که فایده ندارد، باید بروی داخل، نمی گذارند. گفت: شیخ حسین اینجا مرادم را نگیرم، کجا بروم؟ اگه بگذارند شب را اینجا بمانم، این بقیع بی بقعه. این قبر بی نشون، مراد دل منه. خود بی بی گفتند، جوابم را همین جا می دن. جواب من توی همین سرزمینه، بچه هام را شفیع قرار دادم. گفتم: منور یکساعات، دو ساعت، چقدر درد و دل داری، منور شب هم گذشت. بریم. رفتیم مکه. اونجا هم همین طور بود، ناخوش و بدحال.
گفتم: منور چرا اینطور شدی؟ گفت: از دنیا کنده شدم شیخ حسین. دلم واسه اونجاها که علی ام دیده؛ حسنم دیده؛ وحیدم دیده؛ تنگ شده. دلم واسه اونجاها که توی خواب بچه هام را دیدم تنگ شده. گفتم: منور تب کردی، خودت را ناکار کردی؟ اقلاً به من رحم کن اینقدر خودت را عذاب نده، استراحت کن، نمی خواد بیایی راهپیمایی، دکتر گفته نباید توی گرما باشی.
منور گفت: اگر امروز نیام، حج ام درست نیست، ناقص می شه. گفتم: منور هوا گرمه، آتیش می باره. گفت: 5/8 صبح هوا خنکه، روزی را صبح قسمت می کنند، اگر دیر برسم، از دستم می ره ها، سر وعده باید اونجا باشیم. گفت: اون قمقمه را که مدینه خریدیم، آب کن تا فردا با خودمون ببریم، باید با آب همون قمقمه غسلم بدی. گفت: فردا روز وعده بی بی ام فاطمه زهراست (س)، حالم خوب خوبه و منور آمد راهپیمایی برائت از مشرکین، ندیدمش، گم شد. بعد پیدایش کردم. پهلوی شکسته و کبود منور، صورت خرد شده اش با ضربه های باطوم، چادر غرق به خونش ای وای، منور در مکه شهید شد. با همان آب قمقه. غسلش دادم. آوردمش کنار بچه های شهیدش، به خاک سپردمش. منور...
یعنی فاطمه زهرا (س) به وعده شان عمل کردند؟
یعنی خدا به وعده اش عمل کرد و اجر صبوری منور را داد.
منورم شهید شد.

منبع: کتاب راز یاسهای کبود
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.




دوشنبه 13 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : سودابه همتي

نام پدر: عزیز
متولد: 1340- خرمشهر
تاریخ شهادت: 22/10/1365
محل شهادت: بروجرد
نحوه شهادت: بمباران هوایی
شغل: محصل

شهید سودابه همتی در سال 1340 در خرمشهر به دنیا آمد. او از کودکی به تقوا. عبادت و حجاب اهمیت بسیار می داد، نماز اول وقت. حسن معاشرت و اخلاق نیکوی او ستودنی بود. در مدرسه دانش آموزی ممتاز و موفق به شمار می رفت و همیشه به دوستانش سفارش به حفظ حجاب می کرد. او در کلاسهای قرآن و نهج البلاغه شرکت فعال داشت و در مسابقاتی که در این دو زمینه برگزار می شد رتبه های عالی کسب کرد. از آغاز جنگ تحمیلی، حمله عراق به نقاط مرزی ایران و از جمله خرمشهر شروع شد. خانواده شهید همتی از جمله کسانی بودند که تا لحظات آخر در شهر مقاومت کردند. در پی حملات گسترده، دشمن مجبور به ترک شهر شدند. پس از مدتی آوارگی سرانجام در بروجرد ساکن شدند.
مادرش تعریف می کند که روز قبل از شهادتش در حالی که بر سجاده نماز ایستاده بودم سودابه در مقابلم نشست و به من گفت: فردا نوبت من است. از تو می خواهم که غمگین و ناراحت نشوی چرا که شهادت آرزوی من است.
فردای همان روز یعنی در تاریخ 22/10/1365 در پی بمباران هوایی، شهید سودابه همتی به آرزوی دیرینه اش رسید و چون مرغی سبکبال به سوی خدا پرکشید.
امام علی (ع):
هر که به خدا توکل کند، دشواری برای او آسان شود و اسباب برایش فراهم گردد.


منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:14 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : كبري اروجلو


نام پدر: قربانعلی
 متولد: 1344- تهران
تاریخ شهادت: 9/5/1366
محل شهادت: مکه مکرمه
نحوه شهادت:در برائت از مشرکین
شغل: خانه دار

شهید کبری اروجلو در سال 1344 در اراک متولد شد. نگاری که به مدرسه نرفت و درس نیاموخت؛ اما از مکتب ائمه اطهار، نکته های بسیار اندوخت.
او سراسر زندگیش را در تلاش و مبارزه سپری نمود. بیش از چهار سال نداشت که خزان بی مهر روزگار، مادرش را از او گرفت و داغ بی مادری را تا پایان عمر بر صفحه قلبش نهاد؛ اما ایمان محکم و ضمیر پاک او، موفقیت و کامیابی را میهمان زندگیش کرد. پس از ازدواج، صاحب پنج فرزند شد، که برای تربیت آنها، تلاش بسیار نمود. مهربانی، راستی و سادگی از صفات با ارزش بود.
در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، از کمک به جبهه های نبرد کوتاهی نمی کرد: از تهیه خوراک و لباس و دارو برای رزمندگان گرفته تا دعای خیری که بدرقه راهشان بود. سفارش همیشه به نماز می کرد و همواره بردبار و شکیبا بود. صله رحم از دیگر خصوصیات پسندیده اش بود.
و سرانجام دعوت پروردگار خویش را عاشقانه لبیک گفت. در سفر حج و در مکه در کنار همسرش، حرم امن الهی، فریاد برائت او از مشرکان زورمند و دنیا پرست، گل سرخی بر وجود لطیف و نوارانیش رویاند. گُلی که بوی دلاویزش کوچه پس کوچه های عشق را عطرآگین کرد و او را گلگون و خوشبو و شهید، میهمان پروردگارش ساخت و پدر تنها به خانه اش بازگشت.
تو رفتی و نگاهت ماند با ماند شکوه چشم ماهت ماند با من
سری بر آستان عشق دادی دلیل سبز راهت ماند با من

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:14 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فاطمه قزويني

شهید فاطمه قزوینی، متولد 1340 در بمباران هوایی دشمن، روز بعثت پیامبر در 26/12/66 همراه دو فرزند خردسالش و 6 تن از اعضای خانواده بسیجی و مبارزش به درجه رفیع شهادت رسید.

"نذر"
دستهای کشیده و سفیدش را به لبه تخت گره کرده بود. دندانها می خواستند بهم دوخته شوند. عرقهای پیشانی اش میان موهای بلندی که پریشان کرده بود، می دوید و نفسش انگار بالا نمی آمد خانم وارث دستکشهایش را ناامیدانه درآورد و گفت: نفس ات را آزاد کن، الآن، یعنی مجبورم دیگه، آقای دکتر را خبر کنم.
او چشمهایش را باز کرد و از دهان خشک شده اش ناله ای درآمد، خانم وارث نفمید، پرستار جوانی که از صبح مراقبش بود، نزدیک رفت و پرسید حالت خوبه؟ چیزی می خواهی؟ او با سختی دهانش را باز کرد و دستهایش را تا نیمه بالا برد به دکتر اشاره کرد. پرستار بلند گفت: خانم وارث، حالش خوب نیست. خانم وارث عینکش را جابجا کرد و گفت: کاری از دست من بر نمی آید، بچه خیلی درشته، طاقتش هم تمام شده، نفس نداره، باید آقای دکتر محمدی را خبر کنیم، برای سزارین آماده اش کنید. او دهانش را باز کرد و چشمانش را با التماس به پرستار دوخت. پرستار صورتش را نزدیک دهان او برد و ناله اش را شنید« نذر... کردم...ﺑ...گو دکتر...مَرد...نه...راضی... نیستم. پرستار بلند گفت: می گه دکتر محمدی نیاد!
خانم وارث رویش را برگرداند و گفت: خودش در شرایطی نیست که تصمیم بگیره، جانش در خطره، من مسئول هستم. او ناله اش بلندتر شد. تو رو خدا...مَرد...نه...نذر ... می کنم...نذر کردم، خانم وارث پاهایش سست شد. تو رو خدا... خدا، خدا. او جوری گفت تو رو خدا که دل خانم وارث لرزید، مردد شد، به صورت او خیره ماند، جلو رفت، اشکش را پاک کرد و رو به پرستار گفت: با اعتقادی که به ایمانش دارم، به ایمد خدا شروع می کنیم، اکسیژن را وصل کنید. ضربان قلب را بگیرید تا جایی که امکان داشته باشد خودمون اقدام می کنیم، اگر این بار هم نشد. خدا بزرگه بسم الله، شروع می کنیم.
یک ساعت و پنجاه دقیقه بعد گریه بچه سکوت و دلهره اتاق را شکست خانم وارث عرق پیشانی اش را پاک کرد، پرستارها در چشم هم خندیدند بچه صحیح و سالم دنیا آمده بود فاطمه نفس اش که بالا آمد، شروع کرد به فرستادن اولین صلوات، از صدهزار صلواتی که نذر کرده بود تا دکتر مَرد بالای سرش نیاید. بار اول هم که بچه را از بخش نوزادان پیش فاطمه آوردند، به اندازه 12 تا صلوات شیر خورد. روز عید مبعث محمد به اندازه 157 صلوات شیر می خورد که....
* چیزی به عید نمانده بود. به عید مبعث به عید نوروز، فاطمه و خواهرش مثل روزهای گذشته، بچه هاشان را خانه، پیش مادر گذاشته بودند و به دانشگاه می رفتند. فاطمه رویش را کیپ گرفته بود و سربالایی ده ونک را تندتند به طرف دانشگاه می رفتند. محبوبه کیفش را از روی شانه جابجا کرد و گفت: اگر یکی دیگه به جای من بود، فکر می کرد، یه دختره 18 ساله ای و اینطوری تندتند می ری بالا، صبر کن تا من هم بیام. فاطمه همانطور که تندتند می رفت گفت: 25 سال هم، مثل 18 سال می مونه وقتی که می یام دانشگاه، احساس یک دختر دبیرستانی را دارم.
محبوبه گفت: آبجی معصوم خیلی از شیرین کاری های تو، توی دبیرستان تعریف می کنه، اون جریان آواز خوندن بچه ها سر کلاس چی بود؟ فاطمه بدون اینکه قدمهایش را آهسته کند گفت: می خواهی کلک بزنی؟ حرف بزنم تا بهم برسی؟ ای ناقلا.
محبوبه نفس عمیقی کشید و گفت: نه به جان خودت، همیشه دلم می خواست خودت تعریف کنی، تو که هیچ وقت حرف نمی زنی! فاطمه گفت: مادر می گن حرفهای شما دو تا هیچ وقت تمامی نداره این همه با هم هستید، باز هم حرف دارید!
محبوبه قدم بلندی برداشت، دیگر نزدیک خواهرش بود که گفت:«صبحها که من محمدحسن را می ذارم خونه مادر، شما هم بچه ها را می آوری، باید زود راه بیفتیم برای دانشگاه، عصر هم که تا می ریم خانه یا باید به بچه ها برسیم یا زود، نخودنخود هر کی رود خانه خود. خانه هم که باشیم مگر بچه ها فرصت می دن ما حرف بزنیم، اصلاً من هیچ وقت یه شکم سیر تو رو ندیدم، خواهر خوشگلم» فاطمه قدمش را آهسته کرد تا محبوبه به او برسد و با خنده گفت: که این طور
محبوبه گفت: حالا تعریف کن. فاطمه دستش را دراز کرد و کیف سنگین و پر از کتاب محبوبه را گرفت و گفت: اون وقتها توی مدرسه، رسم بود، هر وقت معلم نداشتیم، بچه می آمدن و آوازهای اَجق وجق، و مبتذل خواننده ها را می خوندن، جوکهای بی مزه و بد تعریف می کردن، تا چند وقت همان ادا، اطوارها و تکیه کلامها می شد عادتشون. بعد هم بچه های بی خط و ربط، جذبشون می شدن و دیگه واویلا بود. اوایل موقع آواز خوندن، اونها من و یکی دو تا از بچه ها سر و صدا راه می انداختیم اعتراض می کردیم، اما فایده نداشت، من تصمیم گرفتم ما هم یک گروه درست کنیم، گروه ما هم برنامه داشته باشه، ما موقع آواز خوندن اونها ساکت باشیم، اونها هم موقع برنامه ما.
اولش نوبت ما کم بود و اصلاً نمی دونستیم چکار باید بکنیم، اوایل با یک آیه و حدیث شروع می کردیم، شعرهای مولانا را می خوندیم، داستانهای قرآن را تعریف می کردیم، بعد که طرفدار پیدا کردیم و رقابت شدید شد مسئله توی مدرسه پخش شد و معلمها و مدیر هم اومدن توی جلسه، خلاصه جوری حواسم رفته بود پی جمع کردن مطلب برای جلسه ها که نزدیک بود، سال بعد هم توی همون کلاس تشریف داشته باشم، که به خیر گذشت.
* جلوی در دانشگاه رسیدند، دختری که باد روسری اش را بازی گرفته بود جلو دوید و تند و با عجله گفت: فاطمه جان الهی قربونت برم، من زندگیم را از تو دارم، آبرومو از تو د ارم، الهی قربونت برم، تو فرشته ای…
فاطمه چادرش را از صورتش کنارتر کشید و با تعجب گفت: چی شده مهشید؟ مهشید نگاهی به ساعتش کرد و گفت: ساعت چند کلاس داری؟ فقط آمدم، ازت تشکر کنم و برم، همه چیز داشت از دستم می رفت، زندگیم داشت از هم می پاشید، داشتم بیچاره می شدم. چند شبه، وقتی شوهرم می یاد خونه، همون کارهایی را که گفتی می کنم هرشب.
فاطمه میان حرفش دوید و گفت: آثارش پیداست مهشید جون!
مهشید دستی به روسری اش کشید و با شرم گفت: فاطمه جان حالا دیگه من هر کاری را بکنم به خاطر خدا و فقط برای شوهرم می کنم، برای حفظ زندگی می کنم. تو راست می گفتی، شوهرم آنقدرها که من فکر می کردم بد نشده، حرف مادر و خواهرش هم اثر نکرده، هنوز منو دوست داره، من بد خیال شده بودم. بچه های دانشکده راست می گن، هر کسی با شما حرف می زنه، دنیا را یه جور دیگه می بینه من حتی تقاضای طلاق هم داده بودم. اما شما…
فاطمه خندید و گفت: مواظب زندگیت باش، اصل خونه است و بچه که در راه داری، خونه اگر محل امن و محبتی باشد، بیشتر از همه خودت در آسایشی، خدا ازت راضیه، خلق خدا هم راضی.
اما همه این کارها نباید باعث بشه درس را ول کنی، درس را هم جدی بگیر این ترم چند واحد داری؟ مهشید گفت: 14 تا گرفتم، اما توی اون شرایط بد، 2 تا را حذف پزشکی کردم 2 تا را حذف اضطراری، 2 تا درس را هم که مطمئنم افتادم و …
فاطمه گفت: اومدی و نسازی ها. درس را در هر شرایطی باید بخونی، حالا ک آمدی دانشگاه درست بیا. مهشید گفت: چشم، چشم، الهی قربونت برم، هر چی تو بگی، من زندگیم را مدیوت تو هستم. تازه می خوام چادر سرم کنم، اون طوری بهتره، محمد هم دوست داره من چادری بشم. درس هم می خونم، باشه؟ خدا تو را برای ما نگه داره، تو فرشته ای فاطمه جان.
* اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. خواهر محمدی گفت: باید یک اسم اسلامی، انقلابی، مردمی انتخاب کنیم. فاطمه گفت: دو ساعته که دارید بحث می کند! سرچی؟ چه خبر شده؟
طاهره گفت: انجمن اسلامی می خواهد برای ساختمان مرکزی یک اسم با معنی و خوب انتخاب کنه. هنوز به نتیجه نرسیدیم. فاطمه گفت: خب پیشنهادها را جمع کنید، از بین آنها که به هدف نزدیکتر است، یک اسم انتخاب کردن دیگر مشکلی ندارد.
طاهره گفت: خیلی عجیبه سر این مسئله به این کوچکی به نتیجه نمی رسیم، بعضی ها نظرشون اینه که چون دانشگاه مخصوص دخترهاست یکی از القاب حضرت زهرا (س) را بگذاریم، که اسم خود دانشگاه را گذاشتیم دانشگاه الزهرا. می خواهم اسم یکی از شهید ها را بگذاریم که سر این هم به توافق نمی رسیم. فاطمه گفت: من پیشنهاد می کنم، وقت با ارزشتون را توی این شرایط تلف نکنید، اسم این ساختمان را بگذارید «شهید فاطمه قزوینی» و بعد دعا کنید من شهید بشم.
انقلاب که گذشت و من سعادت نداشتم، اما جنگ هنوز تمام نشده. پاشید برید پی دعا و راز و نیازتون با خدا باشید، پس اسم ساختمان مرکزی شد، شهید فاطمه قزوینی.
* فاطمه گفت: به خدا جدی می گم خودم از خدا خواستم یک زندگی عادی و معمولی نداشته باشم، از خدا خواستم بهم توفیق بده درسم که تمام شد، آقا رضا هم فوق اش را گرفت، بریم توی روستاهای محروم مخصوصاً کردستان. اونجاها آدم ساخته می شه. از روزمرگی جدا می شه.
محبوبه گفت: تو را می شناسم، از بچگی ات هم عجیب، غریب بودی مادر می گن، پنج سالت بود حجاب می گذاشتی، طوفان نوح را به سرشان درآوردی، اما از کلاس اول با چادر مدرسه می رفتی انگار چادر را به سرت میخ کرده بودن، حکایت چادر سفیدت را همه می دونند. فاطمه گفت: خیلی نذر دارم، خیلی عهد با خدا دارم، اما دیشب نذر کردم، اگر آقا رضا توفیق پیدا کرد که بتونه بره جبهه، چهل زیارت عاشورا را برایش بخونم. از خدا باید اینجوری توفیق گرفت، آنقدر دعا می کنم. التماس می کنم تا مطمئن بشم اجابت می کند.
محبوبه گفت: آقا رضا را همین جوری از خدا گرفتی؟!
فاطمه گفت: به طمع اینکه، امام خمینی قرار بود خطبه عقد را بخونند، یک هفته روزه نذر کردم و دو هزارتا صلوات. من همه چیز را با نذر از خدا می گیرم، اگر او قبول کند.
* فاطمه تندتند حرف می زد، صورت سفیدش گل انداخته بود و دهانش خشک شده بود. مادر گفت: معصومه جان یک لیوان آب برای خواهرت بیاور. و به فاطمه گفت: تو زن بچه شیرده، برای چه اینقدر حرص و جوش می خوری، تو چکار به کارشان داری، فامیل اند؟ یک سلام و یک علیک و صله ارحام و سلام. بگذار ولخرجی کنند. بگذار اسراف کنند، حرفت را که زدی، دیگه رفتن نداره، نرو خانه شان، توی این شرایط جنگ و بمباران همه بهم مهربان شدن، ما از فامیل دور اند، چکار داری رفتی آنجا؟ بگذار گناه کنند پای خودشان مادر.
معصومه گفت: فاطمه فکر می کنه همه مثل خودش، در سال 66 هم مثل سال 57 فکر می کنند و زندگی می کنند، دیگه گذشت ایامی که عروسی مثل شما از اینکه یک دونه لباس فقط یک دونه لباس برایش می خرن گریه کنه، دیگه گذشت کسی یک کفش را دو سال بپوشه، که بعد براش کفش می خرن، گریه کنه، که بقیه مردم چیکار کنند؟ دیگه کسی حالا فکر نمی کند شرایط جنگه و باید مراعات کنه کی دیگه سال به سال لباس می خره؟ دو رو بری هامون را نگاه کن، فاطمه جان الآن دیگه کسی مهریه اش را تفسیرالمیزان نمی گیره! دیگه کسی مثل تو راضی نمی شد توی دو تا اتاق با اون شرایط زندگی کنه. به نظر خیلی ها اینا شعار زدگی بود و حالا تاریخ مصرف اونها تمام شده. خانم جان سر سجاده اش ساکت نشسته بود و تسبیح می زد. تسبیح را کنار مهر گذاشت و گفت: فاطمه جان جوری حرص می خوری که این انقلاب انگار شوهرته؟ زندگیته؟ ننه جان، یقین فکر می کنی، همه انقلاب را باید تک تک و تنها حفظ کنی؟!
چرا تنها رفتی؟ چرا اصلاً چرا رفتی که اینقدر حرص و جوش بخوری و مایه حرف و نقل بشی چرا تنها رفتی؟ آقا رضا کجاست؟ فاطمه گفت: مسافرته!
مادر گفت: تو با این و وضع چرا تنها راه انداختی رفتی اونجا؟
فاطمه گفت: ثواب داره. مادر گفت: از اون طرف هم، این همه سختی که تو به جون خودت خودت می گیری گناه داره، خانم جان دستی روی زانو کوبید و گفت: آقا رضا از طرف سپاه رفته، جبهه رفته؟ فاطمه گفت: خدا قبول کنه، رفته زیارت، برگرده، انشاءالله جور بشه، می ره جبهه. خانم جان گفت: مشهد؟ فاطمه گفت: نه رفتن شیراز، گفتم هم روحیه اش خوب می شه، هم زیارت می کنه، خودم بلیط گرفتم برن حال و هوایی عوض کنند، خیلی خسته بودن، ضعیف شدن.
مادر گفت: ای کاش با هم می رفتید، تو هم خسته ای مادر، کار، درس بچه داری، خونه داری، این گرفتاری ها که برای خودت جور می کنی، تا نصفه شب هم سرت می کنی توی کتاب و دعا و نماز، خسته ات نمی کنه؟ فاطمه گفت: خیلی خرج می شه، آقا رضا واجب تر بود.
تلفن زنگ می زد. فاطمه گوشی را برداشته بود که خانم جان دستهای لرزان و حنا بسته اش را بالا گرفت و گفت: الهی خیر ببینی، عاقبت به خیر بشی، کدوم زنی هست که اینقدر فکر انقلاب و جنگ باشه، کدوم زنی است که…
فاطمه گوشی تلفن دستش بود و بلند گفت: خدیجه است مادر، بیائید تلفن.
* نزدیک ظهر بود. هرکس سرش گرم کاری بود. صدای رادیوی در خانه پیچید که، توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت عادی یا وضعیت سفید است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی خاتمه یافته یا احتمال آن از بین رفته است. از پناهگاه خارج شوید.
معصومه کتابش را بست و رو به آسمان گفت: خدایا من به این موشکها دل بستم، من با تو عهد دارم، نکته به این موشکها اجازه بدی به مراکز حساس بخورند و من سپر بلا نشوم، من را فراموش نکنی ها. خانم جان هم در سجاده اش جابجا شد و گفت: خدایا 88 سال بهم عمر دادی که این روزها را نشانم بدی و دلم را بسوزانی؟ باشد من را زنده نگه داشتی که در حسرت دلم را بسوزانی. فاطمه گفت: چی شده باز خانم جان، برای خدا خط و نشون می کشی.
خانم جان گفت: غلط کنم من، غلط کنم من، پاهامو گرفت، کفر نگفتم، شکرش را کردم، درد به جونم انداخت، شکرش از زبانم نیفتاد خواب را ازم گرفت، ذکرش را گفتم، هرچی به سرم آورد، شکر گفتم، اما حسرت یک چیز را به دلم گذاشت که اون هم شکرش.
فاطمه گفت: هرچی می خواهید بگید من براتون نذر کنم، حتماً اگر مصلحت خدا باشه، می شه. چی می خواهید خانم جون. فقط لب تر کنید، من در نذر کردن استاد شدم.
خانم جان گفت: خودم نذر کردم، درخواست کردم، اما تا حالا جوابم را نداده، ازش دو تا چی می خوام، یکی اینکه اول پاکم کنه، بعد خاکم کنه، دوم اینکه به محسن، پسر ملیحه، که می خواست بر جبهه، گفتم خوشبه حالت تو توفیق پیدا کردی ننه داری می ری اونجا توی جبهه، دعا کن من هم توفیق پیدا کنم. محسن، بچه ام خندید. گفت: بیائی جبهه خانم جان؟
گفتم: نه، ننه شهید بشم!
بچه ام محسن خندید: حالا فاطمه جان تو دلت پاکه، تو نذر کن، هرچی تو نذر کردی خودم می دم، نذر کن من هم عین مادرت هر چی طلا و اشرفی دارم بدم به حساب 100 امام، تو نذر کن که اول خدا پاکم کنه بعد خاکم کنه، دوم اینکه به من هم توفیق بده شهید بشم، اونجوری که خودش صلاح می دونه، نذر کن ننه، نذر کن.
* محبوبه گفت: مادر حالا که خدیجه هم از قم اومده و همه دور هم هستیم من و فاطمه هم کلاس نداریم، آقا جون هم که کار نداره. آبجی اعظم و ملیحه هم هستن، بقیه را هم خبر کنید، دسته جمعی بریم دماوند خوش می گذره، خیلی وقته همه دور هم نبودیم، بریم مادر؟
فاطمه گفت: توی این وضعیت بمباران درست نیست. ما بریم یک جای امن، بقیه چی؟ به قول آقاجون، تا هر وقت امام توی تهران باشند، یعنی اینجا جبهه است. توی هر شرایطی هم باشد تهران را ترک نمی کنیم، انشاءالله اگر بعداً وضعیت خوب شد می ریم دماوند. اونجا که قرار نیست فرار کنه؟ دماوند هست، شماها هم هستند. اینجا دور هم باشیم. محبوبه گفت: اینجا خطرناکه.
فاطمه گفت: همه جا ملک خداست. هر جا را که بخواهد، همانجا امن است.
* خانه رنگ و بوی عید را داشت، عید نوروز، عید مبعث، عیدی که دور هم بودن اعضای خانواده را، ارمغان داشت. همه جا از گرد و غبار پاک شده بود، پشتدری ها لاجورد خورده و تمیز، فرشها دستمال کشیده و پرده ها اتو زده، اسباب رختخواب تمیز، پتوها ملافه شده، و هدیه ها خریده شده، خدیجه از قم آمده بود و بچه هایش می خواستند به اندازه 3 ماهی که خانه پدبزرگ نیامده بودند، سر و صدا و بدو بدو کنند.
پسرِ فاطمه مثل همیشه رهبرشان بود، جلو می رفت و بقیه بچه ها دنبالش رژه می رفتند. شعار می دادند، سرود می خواندند. فاطمه خوشحال از جمع بودن خواهرها و خواهرزاده هایش در خانه پدر، این طرف و آن طرف می رفت و بقیه را صدا می کرد، معصومه جان کجایی؟ خدیجه خانم چه می کنی؟ خانم جان امروز چند تا آیه الکرسی باید برای رزمنده ها بخونید؟ مامان توی آشپزخونه کاری هست؟ محبوبه چرا نیامد؟ به آبجی ملیحه تلفن بزنم؟ آقا جون کجا رفتن؟
فاطمه بیقرار بود؟ فاطمه امیدوار بود؟ سراغ خانم جان رفت و گفت: خانم جان امروز به نوه، نتیجه ها، چی عیدی می دی؟ خانم جان گفت: جانم قربان اقدس و دخترهاش. 3 تا عروس دارم مو 4 تا دختر، اما هیچکدام، اقدس، مادرتون نمی شه، یک تیکه جواهره شماها هم مثل مادرتون، خوب عاقبت به خیرتون بکنه، الهی خوشبخت بشین که مثل اون، خوب شوهرداری و نجابت و فامیل داری می کنید، بعد صدایش را آهسته تر کرد و گفت: اما هیشگی فاطمه نمی شه، روی دست همه در آمدی، رو دست مادرت هم بلند شدی ها، خیز از جوونی ات ببینی، خیر.
فاطمه گفت: عیدی چی می شه خانم جان؟ یا باید اجازه بدی زیر گلوت را ببوسم، یا این که…
مهدی، پسر فاطمه، صدای رادیو را زیاد کرد آژیر قرمز در گوش خانه پیچید. مادر از آشپزخانه پرسید: برای ناهار چند تا برنج بشورم؟ خانم جان گفت: خدیجه و معصومه روزه دارن، مادر برنج کم بگذار. صدای ضد هوایی شیشه پنجره را لرزاند، مادربزرگ شروع کرد بسم الله الرحمن الرحیم، الله لااله الا هوی الحی و القیوم و لا…
فاطمه گفت: بچه ها بیائید اینجا، بیائید کنار خانم جان. خودش زمزمه کرد. اشهد ان لااله الا الله و اشهد و ان محمداً رسول الله که ناگهان زمزمه اش خاموش شد. خانه در دود و آتش و خون گم شد. و پرنده ها به آسمان کوچ کردند، بمبی از هواپیمای دشمن پائین آمد و نعیمه، علی و محدثه و مادر را و پدر را و معصومه را در خاک و خون غلطاند. فاطمه ساعتی بعد از بمباران زنده بود. وقتی که پیکر نیمه جانش را از زیر آوار بیرون آوردند، اوین چیزی که گفت و اولین چیزی که می خواست چادرش بود، چادرم کو؟

منبع: کتاب راز یاسهای کبود
و  اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:14 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : شهناز مرشدي

نام پدر: محمدرضا
متولد: 1353- شهرری
تاریخ شهادت: 18/12/1366
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: بمباران هوایی
 شغل: محصل


شهید بزرگوار شهناز مرشدی درسال 1353 در خانواده ای مذهبی و تنگدست در شهرری به دنیا آمد. اخلاقی بسیار خوب و پسندیده داشت و با تمام وجود به والدین و خانواده اش احترام می گذاشت و محبت خود را ابراز می داشت. شهناز دختری دلسوز، فداکار و مهربان بود و به مادرش در انجام امور خانه کمک می کرد. او دانش آموزی ساعی. باهوش و ممتاز بود همواره مورد تشویق معلمان و مدیران واقع می شد. ساده پوش بود و فوق العاده فهمیده. شهناز با اینکه نوجوانی بیش نبود. اما به مسایل شرعی و عبادی توجه خاصی داشت. سرانجام شهناز مهربان و فداکار. در زمانی که در کلاس اول راهنمایی تحصیل می کرد. در پی بمباران هوایی مناطق مسکونی تهران در آخرین روزهای زمستان 1366، پرواز به دیار دوست را برماندن ترجیح داد و ساکن کوی او شد.
در این پرواز مادر فداکارش (شهید شرف نسا، شاهی) و خواهر عزیزش (شهید رقیه مرشدی) و برادر گرامی اش (شهید عباس مرشدی) و همچنین دختر عمو و مادر عزیزش (شهید مولود مرشدی و شهید اقدس افتخاری) او را همراهی می کردند.
دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بی اجر


منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و
 اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:14 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فاطمه كوشكي

نام پدر: علی
متولد: 1361- تهران
تاریخ شهادت: 16/12/1366
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: بمباران هوایی

شهید فاطمه کوشکی در سال 1361 در تهران دیده به جهان گشود. او همزمان با شعله ور شدن جنگ، در دامان پرمهر مادر، قصه های اساسی می آموخت. پنج ساله بود و چون دیگر کودکان هم سن خود، چادر مشکی به سر می کرد و برای عروسک زیبایش لالایی می خواند. این بار عروسک را در خانه جا گذاشت و دست در دست مادر جهت خرید به خیابان آمد. با آن قد و قواره کوچکش در پیاده روها تندتند گام برمی داشت تا نکند کابوس جدایی برایش معنا پیدا کند. زیرا همه خردسالان از ترس گم شدن، چادر مادر را محکم می گیرند.
آخرین روزهای سال 1366، بود، آژیر خطر به صدا درآمد. هراسان به مکانهای امن می رفتند. اما فاطمه و مادرش هنوز در خیابان بودند. فاطمه ترسیده بود و دست مادر را محکم تر گرفت. طوفان حوادث این بار از آستین رژیم بعثی بیرون آمد و فاطمه، مادرش و دیگر اهالی آن محله را در خود کشید و ....
.....بعد از صدای انفجار، مردم تکبیرگویان بغض های گلوی خویش را می شکستند تا موجب شادی دشمنان نشود. مادر خونین در کنار خیابان افتاده بود ولی از فاطمه خبری نبود. قطرات خون فاطمه از قطعات پاره پاره شده که او بر درختان جای گرفته بود فرو می چکید و تصویر فجیعی از جنایت هولناک رژیم بعثی ترسیم می نمود. فاطمه با بدنی پاره پاره در بهشت رضوان جای گرفت.
من شهیدان را کجا پیدا کنم؟
من کجا این عقده ها را وا کنم؟
بغض را نشکن اگر اهل دلی
آه تا کی از شهیدان غافلی؟
پیامبر اکرم (ص):
فرزندانتان را برپایه محبت من و محبت خاندان من و قرآن تربیت کنید.


منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:14 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فهيمه باباييان پور

فهیمه باباییان پور، از زنان نمونه است که در تقوا، حجاب، احسان، خدمت و شجاعت، شهره خاص و عام اند. چهارده سال از عمر او می گذشت که بدر انقلاب اسلامی در ایران کامل شد و فهیمه با حضور جدی در صحنه های خون و قیام، همه هستی خود را وقف خدمت به نهضت امام خمینی (ره) کرد[1]. پس از پیروزی انقلاب و در روزهای آغازین جنگ تحمیلی، وی همچنان به نهضت می اندیشید؛ تا این که در آبان ماه سال شصت، به درخواست ازدواج غلامرضا صادق زاده - کسی که جز او، دیگری را یارای همراهی با خود نمی دید- پاسخ مثبت و به یقین راهی برگزید و محبت کسی را در قلبش جای داد که او را تا هدف انسان کامل شدن همراهی می کرد.

او یک روز قبل از خواستگاریش، در عالم رؤیا دیده بود غلامرضا در انبوهی از «مین» به شهادت می رسد[2] و این انتخاب، بریدن از دنیا و وصل به خدا شدن برای او تداعی می کند.

در روز سیزدهم آبان، روز دانش آموز، صیغه عقد محرمیت جاری شد و غلامرضا در روز 24 آبان راهی جبهه شد و در میدان رزم- در واحد تخریب- به دنبال راهی می جست تا با بدنی پاره، بر جان فهیمه استقامت به پا کند. فهیمه نیز، لحظه به لحظه به ترغیب و هدایت معلمی نشسته بود که خود، شاگردش بود. اولین نامه ای که از غلامرضا به دست همسرش رسید، متن وصیت نامه او بود. فهیمه در جوابش نگاشت: وصیت نامه ات را در نامه بعد کامل کن![3]

هرگاه که غلامرضا از جبهه به خانه می آمد، فهیمه از او می خواست تا خاطرات خود را از میدان های مین دشمن و چگونگی شهادت دوستانش، برای او بازگو کند. غلامرضا می گفت و شاگرد درس حقیقت و ایثار، می گرفت و شبانگاه در معراج عبادت، الهام گرفته از آن حقایق، اشک معرفت می ریخت. پس از عملیات فتح المبین که غلامرضا از جبهه برگشت، فهیمه به اتفاق وی، برای جاری کردن خطبه عقد، راهی به جماران جستند و آن گاه که حضرت امام (ره) از فهیمه درخواست وکالت کردند، گفت: جواب من مشروط است!

اطرافیان با تعجب پرسیدند: چه شرطی؟

فهیمه به امام (ره) گفت: به شرط دعای شما برای شهادت هر دو ما در این دنیا و قبول شفاعت ما در آخرت![4]

پس از جاری شدن خطبه عقد، فهیمه و غلامرضا برای زیارت قبور شهدا، به بهشت زهرا رفتند و با شهیدان پیمانی ناگسستنی بستند. دیگر بار غلامرضا به جبهه رفت و در بیت المقدس حماسه آفرید و مجدداً پس از فتح خرمشهر به تهران برگشت.

فهیمه باز در عالم رؤیا دیده بود که غلامرضا شهید می شود؛ از این رو، به یقین می دانست که این سفر، آخرین سفر اوست؛ لذا به مادرش می گوید: خوب به غلامرضا نگاه کن که دیگر او را نخواهی دید[5] ! و شاید در همان سفر بود که پس از حضور در جمکران و به درخواست غلامرضا، فهیمه با دعا و تضرع از خداوند می خواهد که همسرش شهید شود.

در روز ششم تیرماه سال 1361 غلامرضا عروجی عاشقانه داشت. فهیمه با لباسی سفید، بر جسد پاره پاره شوهرش حضور یافت، دسته گل روز ازدواجش را به دست گرفت و با صلابتی تمام، پیشاپیش جمعیت تشییع کننده به راه افتاد و فریاد برآورد: ای همسر شهیدم، راهت ادامه دارد! و نیز با صدایی رسا گفت: «رضاً برضائک...»

و پس از آن فهیمه، پیام رسان خون غلامرضا شد. در شهر و روستا، در مسجد و منزل، در بهشت زهرا و بخصوص در میان خانواده شهدا، بر آن راهی گام نهاد که با غلامرضا پیمان بسته بود.

پس از چندی، وی به سفارش غلامرضا، ازدواج مجدد کرد و زندگی مشترکی را با برادر شوهرش، علیرضا آغاز کرد. علیرضا که طلبه بود، از کلاس معرفت فهیمه درس ها گرفت و فهیمه نیز با حمایت علیرضا، با تدریس در مدارس رفاه، بهار آزادی و روشنگر و همچنین پیش قدم شدن در امر کمک رسانی به جبهه ها، تحولی در دانش آموزان ایجاد کرد.

بیش از دو روز از ازدواج آنها نگذشته بود که علیرضا عازم میدان جنگ شد. پس از بازگشت علیرضا از جبهه، زندگی فهیمه سرو سامانی گرفت. تولد فرزندشان، «غلامرضا» نیز کانون زندگیشان را گرم تر کرد. ولی دنیا هرگز نتوانست فهیمه را بفریبد.

در سال 64 که جبهه ها به نیروی جدید نیاز داشت، به همسر دومش گفت: من خجالت می کشم که این همه در جبهه هستند و تو این جایی و جنگ نیاز به نیرو دارد![6] ؛ فردای همان روز علیرضا عازم جبهه شد.

هروقت که علیرضا به مرخصی می آمد و باز می خواست به میدان نبرد بازگردد، فهیمه پوتین هایش را واکس می زد، وسایلش را آماده می کرد و عزیزش را برای رفتن به وادی خون و آتش، بدرقه می کرد. فهیمه، مدتی به قم آمد تا در کنار همسرش، از دریای معارف اسلامی بهره جوید. اما دیری نپایید که دست قضای الهی او را از عرصه تنگ زمان و مکان رهایی بخشید و فهیمه در روز 27 فروردین ماه سال 67، پس از طوافی پروانه وار بر گرد حرم حضرت معصومه (س) در اثر سانحه ای دلخراش، عاشقانه به دیدار پروردگارش شتافت.

 


[1] - نامه های فهیمه، ص 17.

[2] - همان، ص 19.

[3] - همان، ص 21.

[4] - همان، ص 22.

[5] - همان، ص 24.

[6] - همان ، ص 28.



منبع:
شیرازی، علی: زنان نمونه، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1378و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 
 

 


دوشنبه 13 دی 1389  12:21 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : هنازحاتمي

بانوی شهيد هناز حاتمی، فرزند ابوالحسن، در روز دوم آذر ماه سال 1306 در روستای علی آباد از توابع شهرستان بیجار در استان کردستان به دنيا آمد.
او سومین و آخرین فرزند خانواده بود.
پدرش، کشاوزر و زارع بود و باغات سیب و انگور داشت.
در سنین نوجوانی به سنت حسنه نبوي پيوست.(ازدواج نمود)
آن بانوي شهيد خانه دار و داراي 3 فرزند دختر و چهار فرزند پسر بود.
به همراه شوهر و فرزندان در امور مختلف کشاورزی کار می کرد.
فرزند ارشدش محمد علی می گوید: مادر شهید و فداکار ما در یک جمله؛ اسوه نجابت و مومنه بود او همیشه عمر مشغول خواندن قرآن و انجام عبادت و فرائض دینی بود.
سرانجام در شامگاه جمعه دهم تیرماه سال 1362 در روستای علی آباد بر اثر انفجار مین ضد انقلاب به شهادت رسيد.
آن بانوي شهيده 56 سال داشت و در گلزار شهدای روستای علی آباد به خاك سپرده شد.


منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : اختر زارع مهذبيه

نام شهید: اختر زارع مهذبیه


نام پدر: محمد
تاریخ تولد: 13/2/1334
محل تولد: شیراز
تاریخ شهادت: 30/1/1367
مکان شهادت: شیراز


وقتی که بهار گل های مهربانی را دسته دسته می کرد و برای باغ به سوغات می برد، وقتی که نسیم با شهد متانت و گلاب نجابت، شربت صداقت مهیا می کرد و به خانه ی ستاره می برد، وقتی که شب عصاره ی سپیده و سحر در کاسه ی صفا می ریخت و شبنم، چراغش روشن می شد، او آمده بود تا با نام «اختر» در خانه ای که بوی ریحان می داد، چشم گشاید و قدوم مبارکش نشاط و شادی را به ارمغان آورد.
وی در خانواده ای که از فروغ مسلمانی و خداباوری، چراغ امیدش روشن بود، نشو و نما می کند و دوره ی کودکی را به یمن وجود پدر و مادری صادق و مخلص، با نشاط و شادی می گذراند.
اختر در زادگاهش به تحصیل مشغول می شود و پس از مدتی به سبب در گذشت پدر بزرگوارش، در هفتمین سال تحصیل، از درس و مدرسه باز می ماند و همراه و هم گام مادر، در انجام کارهای خانه نقشی بسزا و ستودنی بر عهده می گیرد و از محضر مادر درس ها می آموزد و آموزه های دقیق و عمیق زندگی را جامه ی عمل می پوشاند.
او به عنوان سومین فرزند خانواده با دلی سرشار از محبت، خواهران و برادران را در انجام دادن کارها یاری می کند و با تاب و توان نوجوانی، در راه رفع و زدودن غبار موانع و مشکلاتشان گام می نهد.
اختر که به دستورات شرع مقدس اسلام معتقد و مقید بود و سنت های اصیل دینی را محترم می شمرد، در پانزده سالگی پیوند زناشویی می بندد و زندگی مشترک خود را با بوی خوش امید آغاز می کند و با کار گرفتن تجربه ها و اندوخته های ارزشمند، به تلاشی صادقانه می پردازد.
وی زمانی که شأن و منزلت مادری، نصیبش می شود و خداوند رحیم و رحمان، فرزندانی نیکو سیرت و پاک طینت به او عنایت می کند، مهربانی هایش همراه با تلاش و کوششی شوق انگیز به اوج می رسد و در امر تربیت و پرورش پسندیده ی آنان آگاهانه و عاشقانه عمل می کند.
او متانت و نجابت را همراه با دیانت، پایه و مایه ی تربیت فرزندانش قرار می دهد و برای پیشرفت و ترقی و فراگرفتن علم و دانش، زمینه های تحصیل آنان را فراهم می آورد و شور شوق یاد گرفتن را بر جانشان جاری می کند و در راه سرفرازی سعادتشان می کوشد.
اختر که از خصلت های زیبا و بارزی چون قناعت و سخاوت بهرمند بود، برای گذران زندگی با کمترین هزینه قانع بود و حتی آن را نیز گاه به نیازمندان واقعی هدیه می داد و برای فردای خود به کرم و بخشش پروردگار چشم می دوخت.
وی که برای گذران زندگی و دست نیاز به سوی دیگران دراز نکردن، به شغل و حرفه ی آرایشگری نیز مشغول بود، وقتی که برخی از مشتریان توان لازم مالی را نداشتند، از دریافت دستمزد خود خودداری می کرد و به صورت رایگان کارشان را انجام می رساند و حتی در تهیه و مهیا کردن دیگر نیازهاشان نیز چون به امانت سپردن لباس سپید عروس، از هیچ گونه تلاشی دریغ نمی ورزید.
بذر بذل و بخشش چنان در چمنزار وجودش جوانه زده بود که برای اطعام نیازمندان و تهی دستان با هزینه ی شخصی و با دست توانا و پر مهر خود، ظروف فلزی بزرگی را تهیه می کرد و غذایی لذیذ و گوارا را در آن ها طبخ می کرد و مشتاقانه و به دور از ریا و خودنمایی، آن را به در خانه های نیازمندا ن می برد.
پس از شهادتش، زمانی که محبت او به آنان متوقف می شود، به منزلش می روند و عاشقانه بخشندگی اش را تحسین می کنند و غیبتش را تاب و طاقت نمی آورند.
اختر که به عنوان مادری مسلمان بر حجب و نجابت تأکید فراوان داشت، پیوسته به نزدیکان خود سفارش می کرد که برای آرامش خود، از یاد خدا غافل نشوند و در بر پا داشتن نماز و روزه و دیگر نمازهای مستحبی که دین اسلام بر اقامه ی آن ها تأکید دارد، اصرار می ورزید و خود به ادای آن ها پایبند بود.
او خلق و خویی پسندیده داشت و حتی آن زمان که رنج ها و دشواری های زندگی، دل دردمندش را مکدر و اندوهناک می کرد، در برابرشان مقاومت می نمود و خوش خویی و گشاده رویی را از کف نمی نهاد... و آن زمان هم که شقاوت ها و شرارت های حاکمان عراق بر ضد ایران اسلامی ادامه داشت و شهرها را با بارانی از موشک و بمب به آتش می کشیدند و کبوترانی سپید بال در خون سرخشان غوطه ور می شدند، غمی سینه سوز و جانکاه وجودش را فرا می گرفت و برای پیروزی و سرفرازی رزمندگان دلیر و دلاور میهن اسلامی دعا می کرد.
روزه داران و مهمانان سفره ی متبرک و متنعم الهی، دومین روز از ماه مبارک رمضان را با دهان روزه آغاز و پلید سیرتان تبهکار، کانون های چراغانی شده از صفا و محبت را ویران می کردند، با بمب آتشینی که فرود می آید، خانه ای سرشار از مهر و مهربانی به خاک و خون آغشته می شود و اختر همراه با دو دختر و پسر خردسالش به شهادت می رسد و روانش به شادی جاودانگی می پیوندد.

منبع: کتاب «ارغوانی ها» زندگی نامه بانوان شهید استان فارس، گردآوری: اداره ی انتشارات و اطلاع رسانی- معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی- سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس، به کوشش: «حسین اکبرپور»، ناشر: انتشارات وثوق، نوبت چاپ: 1384، صفحه 129-132.
 

و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فريده احمدي

نوجوان شهيد فریده احمدی، فرزند احمد، در روز دوم اسفند ماه سال 1347 در روستای «سر ریز» از توابع شهرستان کامیاران در استان کردستان به دنيا آمد.


فریده فرزند بزرگتر خانواده بود.
او از نعمت سواد بی بهره بود و از نوجواني در منزل پدر به خانه داري مشغول بود.
خواهر کوچکش ثریا متولد سال 1252 بود.
فریده در رسیدگی به خواهرش از هیچ اقدامی فروگذار نبود و همانند یک مادر از او حمایت می کرد.
سرانجام در ساعت 18 بعد الظهر روز هشتم آبان ماه سال 1362 به همراه خواهرش ده ساله اش ثریا به هنگام خروج از منزل در روستا مورد اصابت تیر مستقیم عناصر تروریست حزب دموکرات واقع شد و به شهادت رسید.
فریده در زمان شهادت15سال داشت و ثریا 10 ساله بود و در گلزار شهدای سرریز به خاک سپرده شدند.



منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : محترم اخلاقي بوزاني

 

شهيد محترم اخلاقي بوزاني، فرزندحسن در روز پنجم مرداد ماه 1319در اصفهان به دنياآمد.
خانواده 5 نفري بلوغي در آن ايام در فقر و تنگدستي به سر مي برد و پدر، خدمتگزار دبستان «صفي خان» اصفهان بود بود.
آن بانوي شهيد متاهل و خانه دار و داراي شش فرزند پسر و دو فرزند دختر بود.
سرانجام در روز نهم مرداد ماه 1366 در مكه مكرمه، در حال برائت از مشركين ، مورد حمله عناصر تروريست وهابي عربستان سعودي قرار گرفت و بر اثر اصابت باتوم و خونریزی شدید به شهادت رسيد.
آن بانوی شهید در زمان شهادت 47 سال داشت و درگلستان شهداي اصفهان به خاك سپرده شد.



منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : سوگند آذرمي

نام پدر: کیومرث
 متولد: 1344- همدان
تاریخ شهادت: 23/11/1365
محل شهادت: تهران
نحوه شهادت: حمله موشکی
 شغل: دانشجو

در سال 1344 در همدان متولد شد و پس از اخذ دیپلم به تحصیلات خود ادامه داد. هنگام شهادت دانشجوی سال دوم دانشگاه بود و در پی حمله هوایی دشمن به مناطق مسکونی برق آلستوم تهران در 23 بهمن 1365 به اتفاق پدر (شهید کیومرث آذرمی) و مادر گرامی اش (شهیده بهی الملوک قدوسی) به دیدار حق شتافتند.
این زمان، وقتی دیگر بود تا گلچین روزگار، گلهایی دیگر را که خانواده ای خوشبخت را تشکیل می دادند، بچیند. بی تردید در آن زمان نگاه مادر نگران دختر مهربانش بود. وقتی فرمان پروردگار فرا رسید، سپس تمامی نگاه ها نگران معبودشان شد. آنان به وصال حق نایل می شدند.

منبع: روزنامه کیهان، دوشنبه 20 اسفند 1380، 26 ذیحجه 1422، شماره 17330
و  اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها