0

یادنامه شهدای زن

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فوزيه شير دل


فرشته بی گناه

شهيد فوزيه شیر دل در سال 1338 در شهر كرمانشاه در كانون گرم خانواده اي متدين و مومن متولد گرديد .
پس از طی دوران طفولیت در سن 7 سالگي به مدرسه رفت و چون در خانواده اي مذهبي رشد كرده بود به نماز خواندن و روزه گرفتن بسيار پايبند بود.
دوران ابتدايي و راهنمايي را باموفقيت پشت سر گذاشت ،پس از گرفتن مدرك سيكل وارد بهداري شد.
وی به مدت 2 الي 3 سال در بهداري كرمانشاه خدمت كرد و پس از آشنايي با كارش به پاوه منتقل شدو در بيمارستان آن جا مشغول به كار شد.
فوزیه با پیام انقلاب اسلامي همگام بود و دوستدار حضرت امام (ره) بود.
او پرستار مومن و محجبه ای بود که آشكارا در بيمارستان پاوه اعلام مي كرد كه:
من پيرو امام و خط امام هستم.
سرانجام وی در روز بیست و پنجم مرداد 1358 در جریان حمله گروهک ضد انقلاب دموکرات به بهداری پاوه و محاصره آن محل و در حالی که گروه دکتر شهید چمران در صحنه حاضر بود در حالی که برای کمک به گروه اقدام می کرد و در حال راهنمایی هلی کوپتر برای فرود در بهداری بود، مورد اصابت گلوله ناجوانمردانه دموکراتها قرار گرفت و به شدت مجروح شد.
فوزیه در آن محل بعد از 16 ساعت جان به جان آفرين تسليم كرد و به شهادت رسید.
بعد از مدتي پيكر شهيد وچندتن ديگر شهدا را هلي كوپترحمل مي كرد،مورد اصابت گلوله هاي منافقين قرار گرفته و سقوط كرد.
خلبان و كمك خلبان ومجروحان نیز همگي به شهادت رسيدند .

شهید چمران در وصف رشادت این پرستار شهید نوشت:
خداوندا! چه منظره ای داشت این خانه پاسداران! چه دردناک!....
دختر پرستاری که پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته بود خون لباس سفیدش را گلگون کرده بود، 16 ساعت مانده بود و خون از بدنش می رفت و پاسداران هم که کاری از دستشان بر نمی آمد گریه می کردند.
این فرشته بی گناه ساعاتی بعد در میان شیون و زاری بچه ها جان به جان آفرین تسلیم کرد.


منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:30 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : طيبه زماني

شهيد طيبه زماني دانشجوي رشته شيمي دانشگاه مشهد در سال 1334 در خانواده اي كم درآمد و روحاني در روستاي گودين از توابع شهرستان كنگاور در استان کرمانشاه ديده به دنيا گشود.


پدرش سید حسین نام داشت و از نزدیکان حاج آقا بزرگ کنگاوری (امام جمعه و واعظ معروف) بود.
او در سنين كودكي نزد پدرش قرآن را آموخت. استعداد سرشارش موجب شد كه دوران ابتدايي و متوسطه را با درجه ممتاز پشت سرگذارد. شهيد علاقه فراواني به مطالعه داشت و در كنار كتاب هاي درسي كتاب هاي ديگري را نيز مطالعه مي نمود.
او در دبيرستان منادي حجاب بود و در راه دفاع از حجاب و ارزش هاي اسلامي بسيار تلاش مي كرد. طيبه بعد از اينكه دوران متوسطه را با موفقيت گذارند، در رشته شيمي دانشگاه فردوسي مشهد پذيرفته شد .
او در دانشگاه به فعاليت هاي مذهبي، سياسي خود ادامه داد.
در حادثه زلزله طبس در گروه امداد امام به همراه ديگر دانشجويان به طبس رفت و با تمام توانش به مدت يك ماه مشغول خدمت به يتيمان و بي سرپرستان شد.
او عكاس ماهري بود و عكس هايش كه از طبس گرفته شده بيانگر محروميت و فشار طبقه مستضعف است و طغياني است عليه رژيم منفور پهلوي.
زماني كه كماندوهاي رژيم پهلوي به حريم بيمارستان اطفال مشهد حمله نمودند او به ياري اطفال بي پناه پرداخت.
روز 26 ديماه 56 كه روز آزادي زن اعلام شده بود به همراه ديگر دانشجويان مسلمان در مشهد به تظاهرات پرداخت و از حجاب اسلامي و انقلاب به رهبري امام خميني(ره) حمايت كرد.
در نتيجه ماموران رژيم منحوس پهلوی آنان را دستگير نمود كه بلافاصله با پيام آيت ا... شيرازي آزاد شدند.
وی سرانجام در تظاهرات روز 17 ديماه 1357 كنگاور شركت كرد و به دست دژخيمان رژيم طاغوت به فیض شهادت رسید.

روزنامه اطلاعات به تاریخ 20 دی ماه 1357 نوشت: طیبه زمانی نماینده امام در طبس به گلوله بسته شد.

حاج آقا بزرگ کنگاوری در مراسم ختم آن شهید گفت: من معتقدم که خون این سیده جوان رژیم شاه را از ریشه بر خواهد کند.

منبع: بسیج دانش آموزس مدرسه شهید طیبه زمانی – کنگاور، اداره پژوهش بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستات کنگاور و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.



 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:30 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : راضيه افرانداز

دانش آموز شهید راضيه افرانداز در روز پانزدهم شهريور 1346 در شهرستان تبريز – مرکز استان آذربایجان شرقی ديده به جهان گشود.


پدرش هادي (شهادت 1364) كارگر بود و مادرش سكينه نام داشت.
راضیه تا سال چهارم ابتدايي درس خواند.
سرانجام در روز پانزدهم خرداد 1364، در شهرستان كرمانشاه بر اثر بمباران هوايي دشمن بعثی به شهادت رسيد.
پيكر او در باغ‌فردوس همان شهر به خاك سپرده شد.
خواهرش مريم، برادرش محمدرضا و همسرش مسعود شمس‌طلب نيز در جریان این بمباران به شهادت رسيده‌اند.

 

منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.


دوشنبه 13 دی 1389  12:30 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فرحناز منصوري

سروده ای از شهید فرحناز منصوری



کودکی خُرد و یتیم گرد مادر می گشت
که تو را مادر من چه شده پدر من؟
به کجا رفت پدر؟ به کجا رفت یاور؟
آخر ای مادر من، آخر ای یاور من
تو بگو این بر من به کجا رفته پدر؟
پس چرا پسر همسایه دست در دست پدر
آید از کوه و دمن
پدرش نیز او را گیردش در آغوش
بر لبش بوسه زند بر رخش بوسه زند
آخر ای مادر من به کجا رفته پدر؟
به کجا رفت یاور
مادر کودک نیز ز غم مرگ پدر، پدر فرزندش
پدر دلبندش
گوشه ای زار و حزین نشسته بودش
به سخنان فرزند گوش فرا می داد
اندکی تأمل اندکی کرد درنگ
و سپس بعد از آن سخن خویش چنین آغاز کرد:
که تو ای کودکِ من، که تو ای فرزندم
که نگو هیچ دیگر که پدر کو؟ کجاست؟

منبع: سیف الدینی، اشرف: یاس های ماندگار، کرمان، انتشارات ودیعت، 1385
واطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 


دوشنبه 13 دی 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : طاهره اشرف گنجوي

شهید طاهره اشرف گنجوی متولد 1348 در روستای سرآسیاب فرسنگی از شهرستان کرمان زمانی که، فتنه دشمنان اسلام به ظاهر در جنوب و غرب کشور فرو نشسته بود، در 6/9/71 به ضرب تیر ایادی استکبار جهانی، حین عزیمت به محل خدمتش به شهادت رسید.



خانمِ پیشوا
عطر غریبی، خانه را آغشته کرده بود، رایحه حضوری مبارک، شمیمی مقدس. زنها در اتاق کناری دور هم نشسته بودند و حرف می زدند تا انتظار کوتاه شود. مردها در سینه کش آفتاب بی رمق زمستان، جلوی قهوه خانه، زمان را در چوب چیق و سیگار دود می دادند. قابلمه کنار دیگ بزرگ آبجوش نشسته بود و طاقت درد کشیدن را نداشت و زن تنهایی در اتاق درد می کشید، ناله کرد یا فاطمه زهرا (س)، نجاتم بده، یا دختر پیغمبر، یا مونس علی (ع) یا بی بی دو عالم، یا زهرا (س).
روز به نیمه نزدیک می شد که گریه نوزاد، اول از همه، قابله را از انتظار درآورد و بعد زنها را و سپس اذان گوی روی بام را خلاص کرد. تازه ناف بچه را بریده بودند که مردها خبردار شدند، آخر از همه، همیشه درد را، خطر را، و شادی را، زنها زودتر حس می کنند.
مهین بانو توی اتاق کناری آمد و با خنده گفت: خدا را شکر، بالاخره فارغ شد، راحت شد. مبارک است انشاءالله؛ و جلوی مادربزرگ که بالای اتاق نشسته بود رفت و گفت: قدم نورسیده مبارک، مژدگانی! مژدگانی! همان وقت قابله با آستین های بالازده به اتاق آمد و کنار مادربزرگ رفت و گفت: مبارک است انشاءالله بچه سالمه، مادرش هم خوبه، اینطور دختر نداشتید مادربزرگ!
مادربزرگ گفت: خدا را شکر خانه رضا به برکت دختر روشن شد. مهین بانو پیش دستی کرد و گفت: مژدگانی سرجای خود، بگو اسمش را چی می گذاری؟ مادربزرگ گفت: اسمش را با خودش آورده، حالا محرم است و این ماه، ماه عزای پسر فاطمه زهرا است، اسم حضرت زهرا (س)، به خانه رضا برکت می آورد. مهین بانو گفت: مادرش خواب دیده که خانم حضرت زهرا (س) توی یک قنداق پیچ به سفیدی برف، یک بچه می دن دستش، یک عده هم دور بر خانم هستند می گن، بگیر این مزد حضرت زهراست، این پاکه، طاهره، پاکه.
مادربزرگ جوری که همه بشنوند گفت: قدمش خیر باشد طاهره خانم و نقلها در هوا رقصیدند که اگر محرم نبود، بچه ها و بزرگها هم از شادی آمدن طاهره، آرام نمی گرفتند.
* چند سالی از مولود محرم می گذشت. طاهره جای خود را در دل همه باز کرده بود. بیشتر از همه پدر حرفش را می خرید، نازش را می کشید. طاهره گفت: آقاجان اگر شما اجازه بدید، مادر، من را برای دبیرستان ثبت نام کنند! رضا گفت: باباجان! درس نخوانده هم تو عزیز ما هستی. خودت را به زحمت نیانداز، همین چند کلاس را هم که خوندی، خوبه، زیاد هم هست، ماشاءالله از هر انگشتت هم که هنری می ریزه می خواهی چه کنی باباجان؟!
طاهره سرش را زیر انداخته بود که می گفت: دلم می خواد برای شما مایه سربلندی باشم، تا هرجا هم که شما اجازه تان باشد، دلم هست درس بخوانم. پدر دستی به ریش جو گندمیش کشید و گفت: همه ما تو را دوست داریم، تو مونس مادرت و مایه دلگرمی من هستی، همه بچه هام یک طرف، تو یک طرف، باباجان، من با رفتن تو نارضا نیستم اما….
طاهره حرفی برای گفتن نداشت. نمی دانست چطور باید پدر را راضی می کرد. به خدا توکل کرد و انتظار می کشید درد دل ذکر یا زهرا (س) را شروع کرد، پدر حرف می زد و حرف می زد. اما طاهره جوانی نداشت. اشک بی امان در صورتش جاری شد. پدر پرسید: چرا گریه می کن طاهره جان؟ طاهره اشکهایش را پاک کرد. پدر به صورتش خیره ماند. ناگهان که خودش هم نفهمید چطور شد گفت: باباجان، خود منه، مادرت فردا، اسمت را توی دبیرستان می نویسد. غصه چی را می خوری عزیز؟ طاقت اشک ریختن تو را ندارم، اگر دلت می خواد درس بخونی هیچ حرفی ندارم، راضی ام. تو که اشک می ریزی من به یاد اشکهای فاطمه زهرا (س) می افتم گریه نکن بابا- گریه نکن.
* رضا توی اتاق دو زانو نشسته بود و از پنجره اتاق بیرون را نگاه می کرد، که چشمش به صورت طاهره نخورد، طاقت اشک ریختن او را نداشت کلافه بود. نمی دانست چکار کند چه بگوید. پاهایش را دراز کرد و دستش را صلیب وار به پشتی گذاشت، داد زد طاهره، طاهره.
طاهره سرش را پائین انداخته بود که وارد اتاق شد. پدر گفت: بشین چرا وایسادی؟
طاهره، گوشه اتاق، کنار سماور، جای مادر نشست. سرش همچنان پائین بود. اتاق در سنگینی سکوت دست و پا می زد، هر دو منتظر بودند دیگری حرفی بزند. رضا پایش را که دراز کرده بود جمع کرد و گفت: ببین باباجان، طاهره جان. از سالی که انقلاب شد و تو عقل رس شدی دیگه خط من رو نخوندی، تظاهرات رفتی، راهپیمایی کردی، پاسگاه را که گرفتن بیکار نماندی، شعار نوشتی، هرکاری دلت خواست کردی، تازه، این اون کارهائی یه که من فهمیدم، ببین باباجان من دو تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم، می دونم دنیا دست کیه؟! آخر و عاقبت کسی که توی این کارها بره، معلومه، چی بگم به تو عزیز؟
دبیرستان را که تموم کردی. هر کاری هم خواستی کردی، حالا دیگه جوونه زن شدی، من به این و اون که واسطه می فرستن چی بگم، می خوان بیان جلوف بیان انگشتر نشون کنند شیرینی بخورن، اما همه را می گی نه! بعد از چند صباح، توی آبادی برامون حرف در می یاد. اینا همه به کنار، من مجبورت نمی کنم حالا دوره و زمونه برگشته اما این فن جدید چیه؟ این برنامه تازه چیه؟ این پُر شور تو را به کجا می رسونه؟ چی بگم به تو؟ نمی دونم.
طاهره به جای جواب، سکوت می کند. رضا در وضعیتی نیست که طاهره بخواد حرفی بزند. اگر مادربزرگ بود، می شد کاری کرد، می شد از او خواست تا پادرمیانی کند، حالا او نیست مادر هم روی گفتن ندارد. چطور باید پدر را راضی می کرد، طاهره چی جواب می داد.
پدر با تعجب پرسی: پس چرا جواب نمی دی، چیزی نمی گی، بابا؟ طاهره گفت: شما هر چی بگید، بالای سر، اما خودتان گفتید دلتان می خواهد من معلم بشم! خودتان اجازه دادی دبیرستان را هم بخوانم. اگر به تربیت معلم نروم، چطور معلم بشم؟! رضا گفت: باز حرف خودت را می زنی. من گفتم، که بری یک شهر دیگه عزیز! اما نگفتم که با خودت اینطور کنی باباجان.
طاهره گفت: الآن جنگ تمام شده، موقع ساختن و جبران گذشته است. الآن وظیفه ما اینه که بیشتر خدمت کنیم. کاری که از دست من برمی آد فقط معلمی و چیز یاد دادن به بچه هاست، شما اگر اجازه بدید من دلم می خواد معلم بشم! رضا گفت: از وقتی دبیرستان رفتی یک جور دیگه جواب منو می دی! توی این چند وقته، خواستی دوره امدادگری ببینی، که واسه من بری جبهه! چقدر رفتی، چقدر اومدی، چقدر به خودت سختی دادی. آخه تو عزیز منی طاهره. تو را با نذر و نیاز از خدا گرفتم چرا تن نازکت را به روزه های چند روزه و بی خوابی، سختی می دهی، باباجان، طاهره جان. جبهه و اون جاها که مال تو نیست بابا.
طاهره در دل ذکر می گوید و بر لب سکوت دارد. کاری از دستش ساخته نیست. رضا تندتر از قبل شروع می کند، بعد رفتی میدون تیر. چه می دونم یاد گرفتی با تفنگ، تیر بیاندازی. آخه کجا دخترای آبادی این چیزها را یاد گرفتن؟ رفتی مگسک و خشاب و چی چی یاد گرفتی! جنگ که مال دخترا و زنها نیست! اگر خبری باشه مگه من خودم نیستم، مگه مردها همت ندارن؟ چکار کنم از دست تو؟ رفتی زانو زدی توی خاک تیرانداختی؟ که چی بشه؟
تن نازکت را کشیدی روی خاک، سینه خیز رفتی! کجا را گرفتی؟ فایده این کارها چی بود؟ جنگ که دیدی تموم شد، کار تو چه فایده داشت؟ عزیز! اسم تو، طایفه تو، به این کارها می خوره؟
طاهره نفهمید چطور شروع کرد تا عقده دل را باز نمود و گفت: توی طایفه ما، کسی مخالف قرآن نبوده، بوده؟ توی طایفه ما کسی را! به بی خبری از حال قوم و خویش و همسایه نمی شناختند؟ کجا مردم آبادی بی خبر از حال جنگ زده ها و اوضاع جنگ بودن؟ اسم من را هم گذاشتند، طاهره، مگر حضرت زهرا (س) باید پدرشان توی جنگ نمی رفتند مگر زخمی های جنگ را تیمار نمی کردند مگر حضرت زهرا (س) خطبه نمی خوندن و …
رضا میان حرف دختر دیود و گفت: خانم فاطمه زهرا (س) از همه زنهای عالم بهتر و پاکتر هستند، زنهای دوره ما خاک پای مبارک ایشان ه منمی شوند، زمانه ایشان کجا و حالا کجا؟ اصلاً زمانه را عوض کردند، همه چیز عوض شده! چی را با چی مقایسه می کنی؟ توی دبیرستان این چیزها را به شما یاد دادند؟ طاهره که دید جرّ و بحث کردن با پدر فایده ندارد بهتر است مسیر حرف را عوض کند، گفت: پس معلم شدن من چی؟ مگه آرزو نداشتید؟
رضا گفت: معلم بشو، اما من تو رو کجا ول کنم بری کرمان، بری شهر، دو سال آنجا باشی! بعد کجا پیدات کنیم؟ معلم بشو، آرزو هم دارم اما همین جا، زیر بال و پرخودم باش، متوجه ات باشم، تربیت معلم کجاست دیگه؟ مگه دختر تنها می ره شهر بمونه؟
* بوسه بر قرآن و دود اسپند و جاری شدن کاسه آب بر خاک کوچه روستا، حدیث رفتن طاهره شد. طاهره به کرمان رفت و گریه و دعای پدر و مادرف بدرقه راهش بود. طاهره رفت.
اما دلش پیش خانه ساده روستایی اش و گلدسته های مسجد که هر اذان را در گوش جانش جاری می کرد، ماند. دیوارهای خانه با نقاشی ها و خطاطی هایش که هر کدام یادآور لحظات دلتنگی اش بود، از چشمش دور می شد. نام مقدس الله را که از مروارید دوخته بود اما، همراه برد. طاهره از روستا می رفت اما این رفتن را زودتر آرزو داشت. زمانی که جنگ بود، زمانی که در پشت جبهه، در بیمارستانها به او نیاز بود، زمانی که دوره امدادگری اش، اسلحه شناسی اش، مثل گندمهای پدر که به موقع درو نشده بود، بی حاصل ماند. نگذاشتند طاهره به جبهه ها، پشت جبهه ها برود اما او به عشق جبهه، کلاه و شال می بافت در دبیرستان مقاله ها می نوشت توی خانه، توی محل، توی مسجد یاد جبهه را زنده نگه می داشت. خیلی ها با حرفهای او توانستند از مالشان بگذرند و به جبهه هدیه بفرستند خودش خیلی به جبهه کمک می کرد.
طاهره رفت. روستا خداحافظ. خداحافظ کوچه بازیگوشی های بچگانه خداحافظ غروب خورشیدی که هر روز از بالای پشت بام تو را در فانوسها می ریختم. خداحافظ فانوسهایی که تا مدتها به خیال اینکه تکه ای از خورشید هستید، در روستا، در کوچه های روستا، در شبهای روستا، تحسین تان می کردم. خداحافظ!
* پدر خودش را در باغچه حیاط سرگرم می کند، مگر یک تکه زمین چقدر محصول می دهد؟ این باغچه به اندازه یک کرت است. این برکت است، لطف است، نشانه است. مثل طاهره که آن طرف باغچه روبروی پدر ایستاده است طاهره می گوید: چکار کنم پس باباجان؟ رضا به صورتش خیره می شود. باید جواب طاهره را چه می داد؟ طاهره گل است! طاهرع عزیز است! به باغچه نظر می کند، این باغچه هم به اسم و یاد طاهره آباد شد. برکت وجود طاهره در باغچه است. پدر باید چه جوابی به طاهره بدهد. پدر، به آسمان چشم می دوزد، پاک است آسمان. پرنده ها در آبی آسمان شنا می کنند. پدر گفت: باباجان از یک طرف از قبولی ات و تمام شدن درست شادم، این دو سال برای بابا سخت بود، خدا را شکر که تمام شد. از یک طرف دلم نیست که تنها بری. این چند وقت را همه اش در راه بودی. هی آمدی سرآسیاب هی رفتی کرمان. به خیر گذشت الحمدلله.
اما آنجا تنها نرو، جاده اش امنیت نداره، پر از مخالفهاست، پر از نوکرای خارجه است. اونجا می خوان به دولت لطمه بزنند. دین و ایمان ندارن. کاری بکن یک جای دیگه بری. اونجا جاده اش امن نیست باباجان. هی باید رفت و آمد کنی هر بار هم باید دل من مثل سیر و سرکه بجوشد. امنیت نداره. طاهره گفت: هر جا باشم با خواست خدا و اجازه شما هستم.
رضا گفت: اسم روستا را یادم رفت، کجا بود باباجان. طاهره گفت: کهنوج باباجان. روستای باگاه. عین روستای خودمانه، مردمش هم مثل هم ولایتی های خودمانند. اونجا من را «خانم پیشوا» صدا می زنند. رضا گفت: چرا باباجان؟طاهره گفت: اول روز که رفتیم کلاس، فقط چند تا بچه توی کلاس آمدن. خجالت می کشیدن بابا. سر و وضعشان خوب نبودف دفتر و قلم نداشتند، بچه ها هر کدامشان از بس سر زمین کار کرده بودند، دستهاشان پیر بودند. خواستنی خدا، با پول کمک تحصیلی، بی خبر از همه جا، برایشان کتاب و دارون، دوا و چند تکه لباس خریده بودم. همان روز اول که بهشان دادم، فردا مدرسه غلغله شد. بچه ها با شادی آمدن. باهوشند باباجان. پاک اند باباجان، اینا همه شان سرمایه و ذخیره انقلاب و آینده کشور هستند.
رضا گفت: مردمانش چه جوری اند عزیز؟ طاهر گفت: زحمت کشند، کشاورزند و چشمشان به آسمان است. با اینکه خیلی از انقلاب گذاشته، هنوز ارباب دارند و خیلی چیزها را نمی دانند! گاو دارند، گوسفند دارند اما بهره ای نمی برند. رضا گفت: دلتنگ نمی شوی آنجا؟ خسته نمی شوی باباجان؟ طاهره گفت؟ اونها مثل خاله رعنا و عمه رباب و اهالی روستای خودمانف به من مهربانند، متوجه من هستند. برام خوراک آماده می کنند، بهم خانه دادن. گفتم که…!
منو صدا می کنن می گن «خانم پیشوا» تو خیلی چیزها به ما یاد دادی. نمازشان، احکامشان، دینشان…خیلی محروم اند، خیلی. انگار از همه چیز بی خبرند! رضا گفت: طاهره! بابا! خدا به همراهت، راضی ام به رضای خدا، برو بابا، برو، خدایا هر چه مصلحت توست.
ذکر یا زهرا (س) باز به طاهره کمک کرده بود تا پدر را راضی کند.
* باز مهمانی، بوسه بر قرآن و دود اسپند و کاسه آب جاری بر خاک روستا، برپا شد و طاهره بعد از پایان دوره تربیت معلم به روستای بارگاه، رفت. شش روز از ماه آخر پائیر گذشته بود. پائیز که فصل کوچ پرنده های مهاجر نیست! اما پرنده پاک آسیابفرسنگی کوچ کرد و رفت.
پدر گفته بود تنها نرود و مادر را همراهش کرد. بلیط رفتن را پدر گرفت و طاهره اش را بوسید و به صحرا رفت، تا رفتنش را نبیند، خواهرها و برادرها میان اشک و بغض بدرقه اش کردند، پدر راه رفته را برگشت. به طاهره اش نگاهی انداخت و گفت: خدایا هر چه مصلحت توست.
این دعای پدر بود، اما مادر از همان بچگی های طاهره که خواب کوچ پرستوها را در محرم پائیز دیده بود، دانسته بود که مصلحت خدا در رفتن اوست. مادر بعد از دعای پدر بلند تکرار کرد«خدایا به مصلحتت ما را صبر بده.» مادر زودتر فهمیده بود، مادرها زودتر درد را، خطر را و شادی ها را حس می کنند. مادر همراه طاهره به طرف روستای محل خدمتش حرکت کردند.
* اتوبوس دل شب را می کاوید و پیش می رفت. مادر کنار طاهره نشسته بود. طاهره از پنجره به سیاهی بیرون خیره مانده بود. مادر صدایش کرد. رویش را به مادر کرد و لبخند رضایتی از بودن مادر بر چهره مهربانش نشست. آرام گفت: مادر. مادر جواب داد: جان مادر. طاهره گفت: مادرجان مواظب بچه ها باش! مواظب نمازشان باش، به من قول دادند، هر روز قرآن بخوانند، شما متوجه شان باش. مادر نگران شد و گفت: تو هم مواظب خودت باش. طاهره چشمهایش را بربست و گفت: مادر، می دانی امشب چه شبی است؟ شب شهادت خانم فاطمه زهرا (س)ست.
مادر گفت: یا زهرای مرضیه (س)! و به صورت طاهره نگاه کرد، با آوردن نام حضرت زهرا (س) اشک صورت طاهره را پوشاند، مادر دلش تکان خورد. فکر کرد اگر بخواهد گریه کند، مصبتهای حضرت زهرا (س) بی گناهی حضرت زهرا (س)، یکی دو تا نیست،حتماً تا انتهای راه، تا آخر عمر باید دل طاهره غصه دار باشد و چشمش پراز اشک! خواب چاره است، دوا برای فراموشی است. مادر گفت: کمی بخواب مادر، راه دراز است و فردا کارت در روستا زیاد، کمی بخواب مادر.
چیزی از حرف مادر و دختر نگذشته بود که سرعت اتوبوس کم شد. راننده پشت سرش را نگاهی انداخت و ناگهان پایش را روی گاز فشار داد. مسافرهای خسته و در خواب از جا تکان خوردند، رفته رفته از شب کم می شد اما چرا راه کم نمی شد؟ ماشین در دست انداز افتاد. فراز و نشیب راه خبر از بیراهه رفتن را داد. مادر از پنجره کنار دست طاهره بیرون را کاوید. سیاهی کم رنگ تر شد و اتوبوس از دست شب رها می شد که صدای شلیک تیر چلوار صبح را پاره کرد.تیر پشت تیر، اتوبوس ایستاد. فریادها به هوا رفت.
- منافقا، منافقا.
- از ماشین پیاده شین، سنگر بگیرین، منافقا حمله کردن.
- خدا نگذره ازشون.
- دزد سرگردنه هستن، از خدا بی خبرن.
راننده فریاد زد، دِ پیاده شین، ببینید این لامذهبا چکار می کنند. مادر از جا بلند شد، طاهره جان، طاهره جان پیاده شو. مادر! طاهره جان! طاهره!
مادر، چادر را نار زد، پهلوی طاهره در دریده تیر دید و صورتش را زا درد ناگهانی تیر، کبود کبود. مثل یاس بنفش. همان لحظه وقتی که تیرها به جان طاهره نشسته بود و او در یاد شب شهادت حضرت زهرا (س) بسر می برد. مادر فریاد کشید: یا شهید مظلومه، یا فاطمه زهرا (س).
 

 شعری از شهید طاهره اشرف گنجوی

مادرم گریه مکن دیدن اشک تو این سان کمرم می شکند.

غم خود پنهان [کن]. گریه را در دل خود جای بده. مادرم گریه مکن
مادرم اشک مریز.

مادرم گریه مکن. دیدن اشک تو این سال دل من می شکند.
مادرم اشک مریز.

دل تو خانه مهر، سینه ات بحر امید. پس چنین
مادرم اشک مریز
مادرم خانه ما بی تو بس تاریک است
مادر نور ببخش
مادر هستی بخش.
مادر، این کاشانه بی تو جولانگاهیست
مادر ای مظهر لطف و ایمان،
مادر ای آب حیات،
مادر ای چشمه راز،
مادر گریه مکن مادرم اشک مریز غصه را در دل خود راه مده...
مادر اشک مریز گریه مکن

منبع: سیف الدینی، اشرف: یاس های ماندگار، کرمان، انتشارات ودیعت، 1385، کتاب راز یاسهای کبود

و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.


دوشنبه 13 دی 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فهيمه سياري

نوشته هایی از خواهر شهید؛ فهیمه سیاری



خدايا! گواهى به حال من و درد من، احساس مى كنم كه يك مشرك واقعى بدون هيچ قيد و بندى شده ام و از راه هدايت فرسنگ ها دور.
خدايا! به من شناختى عطا كن كه در پرتو اين شناخت، از همه وابستگى‌ها رسته باشم.
خدايا! دردها مختلف و سطح بينش ها متفاوت، كارهايم نه تنها به خاطر خدا نيست، بلكه به خاطر خود نيز نيست. واقعا از گذشت عمر خود و بطالت آن افسوس مى خورم.
خدايا! چقدر پستى و ذلت به همراه، چقدر توشه راه كم و چقدر راه طولانى و بى پايان. خدايا! از درگاهت خواستارم كه در رابطه با اجتماع خود را آن طور به من بشناسانى كه خود مى پسندى. خدايا! گمراهى و ذلت پوشيده را از درون هر انسانى محو نما. خدايا! خوب شدنها را از طريق خود به من نمايان كن نه كس ديگر.
خدايا! خوبى هاى به اين طريق را در نزد من بى ارزش جلوه بده كه رسيدن به آن برايم هدف نباشد. خدايا! اميدوارم اين نوشته ها نيز از روى ريا نباشد.
خدايا! چقدر پستى و ذلت در خويش احساس مى كنم، اما اگر در راه تو و به خاطر شناخت تو بود، باعث خوشبختى و شادكامى، اما افسوس كه راه مشركان را پيمودم،
البته هواى نفس در اين منزلت بيكار ننشست و كارى كرد كه اكنون بدون هدف و واقعا سرگردان و چيزى در مقابل ندار، روبروى نعمات بى كران خداوند واحد نشسته ام.
خدايا! قدرتى ده كه شناخت اصيلى از اسلام داشته باشم.
خدايا! قدرتى ده كه سنجش ميان عمل خوب و بد خودمان را داشته باشيم.
ساعات عمر در نزد ما، مانند ظروفى هستند و خدا نكند كه اين ظروف پر از معصيت و گناه و خالى از معنويات اخلاقى باشد. خدايا! قدرتى ده تا ظرفهاى درون خود را از معصيت پر نسازيم. خدايا! قدرتى ده كه ظرفهاى وجودى عمرمان را خالى نگذاريم و به وسيله نيكى‌ها آن را پر سازيم. اگر كسى راهى را انتخاب نمود و آن مسير الى الله بود، با اينكه به آن راه ايمان دارد بايد تمام اعمال خود را مورد بررسى قرار دهد تا از اهدافى كه دارد (الله) انحرافى پيدا ننمايد.
در خود نگريستن شهامت مى خواهد و لازمه شهامت، ايمان و آگاهى است و با رفتن (شهادت) به حقيقت مى‌پيوندد.
در هر جامعه‌اى دو نوع استاد وجود دارد: استاد فيزيك و شيمى و استادى كه دانش او در رابطه با خدا باشد و استاد واقعى و عالم واقعى هم از نوع دوم است، ولى جامعه ما استاد از نوع اول را زيادتر داشته است. اكنون نيز بدبختى ما به خاطر همين كمبود (استاد نوع دوم) است. اگر در ادارات فساد اخلاقى هست، اگر در آموزش و پرورش فساد است، در هر كجا انسان دست بگذارد، فساد اخلاق است به خاطر كمبود اين افراد است. (چه زن و چه مرد) اگر اختلافى بين مقامات بالاست، ريشه‌اش همين مسئله است. اين انقلاب امروز به كسانى احتياج دارد كه متواضع باشند.
اميد است كه در ظل توجهات حضرت مهدى (عج) هر روز به پيشرفت بيشتر و بهتر از نظر معنوى نائل آييم.
مهديا! باز آى و دل پر غممان را مرحم نه. خدا! به همه توفيق طاعت و عبادت عطا نمايد.
در پايان اگر به قم بازنگشتم از اساتيدم سپاسگزارى نماييد كه مرا به اين راه الهى رهنمون كردند. پس از شهادتم زيارت عاشورا برايم قرائت نماييد.
بعد از شهادت اگر امكانش بود و زحمتى براى برادران پاسدار نبود جسدم را به شوط، به قم به حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) ببريد.

 

منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.


دوشنبه 13 دی 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : نورسته خواجي

بانوي شهيد نورسته خواجي ، فرزند كاظم ، در روز یازدهم مهر ماه سال 1311در قریه «گِراش » در حومه شهرستان «لار» در استان فارس در خانواده اي متوسط و مذهبي به دنيا آمد.


نورسته؛ در دامان پر مهر مادري مومنه رشد يافت.
او از دوران نوجواني در منزل پدر در كنار مادر و خواهرش به خانه داري مي پرداخت.
در سال 1332 در سن 21سالگي ازدواج نمود كه ثمره آن 5 فرزند(3 پسر و2 دختر) مي باشد.
اين بانوي شهيده در سال 1342 به همراه شوهر و فرزندان به شیراز مهاجرت نمود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل نهاد بسیج مستضعفین؛ به عضویت بسیج خواهران مسجد قائم شیراز درآمد.
وی نماینده بسیج در انجمن اولیاء و مربیان در آموزش و پرورش بود.
در سال 1361 براي حج تمتع ثبت نام نمود كه در سال 1366 عازم اين سفر آسماني شد.
آن جاجيه شهيده در كاوران شماره 17373 عازم سفر به بيت الله الحرام شد.
حج تمتع سال 1366 براي زائران ايراني رنگ و بوي تازه اي داشت. بوي شهادت مكه مكرمه را فرا گرفته بود و اين رزمنده مجاهد افتخار شهادت در بيت الله الحرام را يافت.
او در روز جمعه نهم مرداد ماه سال 1366 در حالي كه فرياد بلند «الله اكبر» سر مي داد در خيابان عدن ، نزديك مسجد سهله بر اثر اصابت ضربات بسيار زياد باتوم شرطه هاي قتل سعودي به شدت مجروح و دچار خونريزي شديد شد كه در آن شرايط خاص كه جلادان وهابي امكان مداواي مجروحين و اعزام آنها به بيمارستان ها را نمي دادند، به فيض شهادت رسيد.
آن بانوی شهيده والامقام 55 سال داشت و در «گلزار شهدای لار» به خاك سپرده شد.
از آن بانوي شهيد يك قطعه عكس و يك برگ زندگي نامه برجاي مانده است.



منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : زلفا خضري


نوجوان شهيد، زلفا خضري، فرزند عبدالرحمان، درروز سی ام شهریور ماه سال 1350 در يك خانواده‌ي متدين در شهرستان «سردشت» ديده به جهان گشود.
پدر او تعمير كار و فروشنده ساعت (ساعت ساز) بود. اوانساني مومن و زحمت کش بود.
زلفا نیز از كوچكترين شهداي ترور است.
این طفل 9 ساله شهیده در سال 1357 در آن سال پرشکوه و تاریخی برای همه ملت ایران، وارد دبستان الهام در سردشت شد.
او تا سال سوم دبستان درس خواند.
و سرانجام در پایان این زندگی کوتاه در روز بیست و هشتم آذرماه سال 1359 پدر و مادرش به همراه تنها فرزند دخترشان؛ زلفا
براي ديدار خانواده پدري عازم خیابان رهنما بودند که
عوامل تروريست و جنايت كار ضد انقلاب اقدام به بمب گذاري كرده بودند.
اين خانواده در حال گذر از خیابان بودند كه بمب منفجر شد، گرچه پدرو مادر آسيبي نديدند. اما زلفا در جريان اين انفجار دچار شوك مغزي شد و در بيمارستان الوند سردشت
به شهادت رسيد.



منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : ثريا اسماعيلي

شهید ثریا اسماعیلی


شهید ثریا اسماعیلی فرزند ایمان در روز بیست و پنجم مرداد سال 1303 در روستای "قارخوتلو" از توابع شهرستان زنجان به دنیا آمد.
مادرش نرگس خانم نام داشت و پدرش ایمام به کشاورزی و دامداری می پرداخت.
وی در روستای زادگاهش ازواج نمود و در حالی که 62 سال داشت در روز هشتم بهمن ماه 1365 در جریان بمباران دشمن بعثی به شهادت رسید.

 
منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 
 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : اكرم دهقاني نوش آبادي

دانش آموز شهید زهرا(اكرم) نوش آبادی، فرزند محمد، در روز بیستم آبان ماه سال 1341 در روستای «نوش آباد» از توابع شهرستان کاشان در استان اصفهان در خانواده اي مذهبي و متوسط به دنيا آمد.


زهرا، که مادر او را «اکرم» صدا می کرد. آخرین فرزند خانواده بود.
او در سن 7 سالگی در زادگاه خود به مدرسه رفت و تا سال دوم دبیرستان در رشته ریاضی ادامه تحصیل داد.(تا زمان شهادت)
برادرش شهید حسن نوش آبادی, کارمند اداره دارایی کاشان بود و خواهر برای ادامه تحصیل در منزل او در کاشان زندگی می کرد.
حسن و زهرا در اواخر مرداد ماه سال 1365 برای زیارت حرم حضرت معصومه ( سلام الله علیها) به شهر مقدس قم رفتند و در روز بیست و پنجم مرداد ماه سال 1365 در حالی که برای مراجعت به کاشان حرکت کرده بودند, در جریان عمليات تروريستي(بمب گذاري عناصر ضد انقلاب) در سه راه موزه در حومه شهر مقدس قم به شهادت رسيدند.
آن شهيده دانش آموز در زمان شهادت 16 سال داشت, مجرد بود و در کنار برادرش در گلزار قریه نوش آباد به خاک سپرده شد.
دیگر شهدای این فاجعه تروریستی عبارتند از:
محمود انتشاری, رحم خدا گودرزي، محمد عواطف سليم , سيدمجتبي حسيني، عبدالشكور غفور،سيدرضا حسيني زفره و عليرضا مشهدي.



منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : نازيلا سيد رحيمي نيارق

شهید نازیلا فرزند سید ابراهیم در روز اول شهریور ماه سال 1343 در یک خانواده مذهبی و کشاورز در روستای نیارق شهرستان نمین ازتوابع استان اردبیل دیده به جهان گشود.


پس از طی دوران طفولیت در سن 6 سالگی به مدرسه رفت.دوره ابتدایی را در مدرسه حسینیه روستای نیارق به پایان رسانید .
وی هنوز 14 سال بیش نداشت که در جریان تظاهرات مردم نیارق بر علیه رژیم ستم شاهی در تاریخ هجدهم دی ماه سال 1357 از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
پیکر مطهر این شهید در گلزار روستای نیارق به خاک سپرده شد .
مادر شهید نازیلا رحیمی نحوه شهادتش را چنین بازگو می کند :
روز دوشنبه18/10/1357 نزدیک ساعت دو بعد از ظهر بود.
دخترم مشغول بافتن پیراهنی بودند که ناگهان صدای "مرگ بر شاه" مردم بلند شد .
نازیلا که عاشق تظاهرات بود ، سراسیمه از خانه بیرون رفت و من هم به دنبال او رفتم
او به محض مشاهده مردم به جمع تظاهر کنندگان پیوست و من نیز به خانه برگشتم.
ساعت 4 بعد از ظهر بود که عمویش در حالی که پیکر خونین او را در آغوش گرفته بود وارد منزل شد و من به محض دیدن سر خونین نازیلا فهمیدم که دخترم شهید شده است.


منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : صغري شهسواري

بانوی حاجیه شهيد صغري شهسواري، فرزند ابوالحسن، در روز سوم فروردین ماه سال 1323 در خانواده اي مذهبي و متوسط در شهرستان قصرالدشت در حومه شیراز به دنيا آمد.


صغری در سن 8 سالگی به مدرسه رفت و تا سال سوم ابتدایی ادامه تحصیل داد.
او با توجه به علاقه به مذهب و علوم ديني، نزد مادر خود - كه بانوي فاضله و مومنه اي بود- به آموزش قرآن و ادعيه پرداخت.
در سال1323 ازدواج نمود كه ثمره آن سه فرزند پسر مي باشد.
وي در منزل شوهر به تربيت فرزندان و خانه داري مي پرداخت.
در اواخر سال 1358 به همراه خانواده ( شوهر و فرزندان) به شیراز عزیمت نمود.
سرانجام در غروب خونين جمعه، نهم مرداد ماه 1366 در مكه مكرمه( خيابان شهرداري)، در حال انجام راهپيمايي بزرگ و با شكوه «برائت از مشركين»، مورد حمله عناصر تروريست وهابي عربستان سعودي قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد.
آن بانوي شهيده 43 سال داشت در « گلزار شهدای دارالرحمه» در شیراز به خاك سپرده شد.



منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : زليخا رحماني

بانوي شهید زليخا رحماني، فرزند شريف، در روز سیزدهم فروردین ماه 1313 در شهرستان «مهاباد» در استان آذربايجان غربي در خانواده اي متوسط و مذهبي به دنيا آمد.


زليخا با توجه به زندگي و سطح امكانات آن زمان موفق به تحصيل و كسب سواد نشد،اما نزد مادرش در حد قرائت قرآن سواد آموزي كرد.
از دوران نوجواني در منزل پدر در كنار خواهران و برادران خود به خانه داري و رتق وفتق امور منزل مي پرداخت.
اين بانوي شهيده در سن 18سالگي ازدواج نمود كه ثمره آن 5 فرزند(2پسر و3 دختر) مي باشد.
او در منزل، علاوه بر تربيت فرزندان به «فرش بافي» و «خياطي» مي پرداخت.
سرانجام در روز سیزدهم آبان ماه سال 1366 در شهرستان مهاباد در حالي كه براي رفتن به منزل برادرش در حال عبور از مقابل ساختمان فرمانداری بود، در جريان بمب گذاري عناصر ضد انقلاب به شهادت رسيد.
آن بانوي شهيده 53 سال داشت، داراي 5 فرزند و دونوه پسري و دختري بود و در گلزار شهدای مهاباد به خاك سپرده شد.



منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : فرخ زوربخش

بانوي شهيد حاجيه فرخ زوربخش، فرزند محمدرحيم، در روز بيستم مهرماه سال 1318 در شهر تاريخي و مذهبی « شيراز » - مرکز استان فارس, در خانواده اي روحاني و مذهبي به دنيا آمد.


«فرخ بانو» همانند بسياري از همسالان خود، با توجه به نبود امكانات تحصيلي براي دختران، از نعمت سواد بي بهره بود.
او در منزل پدري به خانه داري و رتق و فتق امور منزل مي پرداخت.
پدرش كشاوزر بود و باغ انگور داشت.
فرخ بانو و مادرش نيز در برداشت محصول كمك مي كردند.
وي در سال 1336 به عقد ازدواج پس عمه خود درآمد.
شوهرش نيز كشاورز و دامدار بود.«محمد حسن» و «مهدی» فرزند ايشان بودند.
آن بانوي شهيده پس از فوت همسرش در سال 1356 سرپرستي فرزندانش را نيز برعهده گرفت.
در اواخر تير ماه سال 1366 در سن 48 سالگي عازم حج تمتع شد.
و سرانجام در شامگاه خونين مكه، نهم مرداد ماه سال 1366، در خيابان شهرداري مكه، بر اثر اصابت سنگ و قطعات بتوني كه سعودي هاي جنايت كار از بالاي يك پاركينگ پرتاب مي كردند، به شدت مجروح شد و ساعاتي بعد در بيمارستان هيات پزشكي حج جمهوري اسلامي ايران به فيض شهادت رسيد.
بانوی شهيده «فرخ زوربخش» در گلزار «شهدای دارالرحمه» در شیراز به خاك سپرده شد.


منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : معصومه زماني


بانوی شهید معصومه زماني ، فرزند محمود، در روز هفتم خرداد ماه سال1347 در شهرستان آباده از توابع استان فارس در خانواده اي مذهبي و متوسط به دنيا آمد.
معصومه آخرین فرزند خانواده اش بود.
خانواده زمانی در سال 1351 در حالی که معصومه چهار سال بیشتر نداشت به شهر مقدس قم مهاجرت نمود.
او در سن 7 سالگی در به مدرسه «زینبیه» رفت و تا سال پنجم ابتدایی ادامه تحصیل داد.
معصومه در نوجوانی به همراه مادر در منزل خانه داری می کرد.
او در سال 1364 به عقد ازدواج  یکی از اقوام پدری خود که در شهر قم مشغول به تحصیل بود درآمد و وارد زندگی مشترک خود شد.
این زندگی مشترک بیش از یک سال به طول نیانجامید و آن دوشیزه خانم شهیده در
در روز بیست و پنجم مرداد ماه سال 1365 در حال مراجعت به منزل خود در جریان عمليات تروريستي(بمب گذاري عناصر ضد انقلاب) در نزدیکی حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه در شهر مقدس قم به شهادت رسيدند.
آن شهيده دانش آموز در زمان شهادت 18 سال داشت و در گلزار شهدای شهر مقدس قم به خاک سپرده شد.


منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 

 

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها