0

یادنامه شهدای زن

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : افسانه ذوالقدري

شهید افسانه ذوالقدری متولد سال 1349 در بمباران دبیرستان زینبیه شهر میانه وسط دشمن بعثی در تاریخ 12/11/65 به شهادت رسیده است.



گل آبی

افسانه سفره شام را پهن کرد و قابلمه غذا را کنار دست مادر گذاشت، به حیاط رفت و کاسه قاشقهایی را که شسته و لب حوض گذاشته بود به اتاق آورد و توی سفره گذاشت، نگاهی کرد ببیند چیزی لازم هست یا نه و به اتاق دیگر رفت. علی که بالای سفره نشسته بود به مادر گفت: آبجی طوری شد؟؟ اکبر که کنار سفرده بو گفت: از غروب که از مسجد آمده، اینطور شده، اصلاً حرف نمی زنه، هرچی هم می پرسم، چیزی نمی گوید. مادر ملاقه را توی قابلمه چرخاند و رو به پسرهایش کرد و گفت:«من هم نمی دانم، همه اش راه می رود و اشک می ریزد.»
لیلا که گوشه اتاق با عروسکش بازی می کرد گفت:«آبجی افسانه دوست داره شهید بشه، خودش گفت شهید می شه»!
آنها که سرسفره نشسته بودند، سعی کردند با کاسه و قاشق جوری بازی کنند که دیگری نفهمد از حرف لیلا ناراحت شده اند یا نه! محمد کاسه اش را جلوی مادر گفت و گفت: از بس آبجی افسانه رفت مسجد، پیش مادربزرگ یا توی مراسم شهدا بوده اینطوری شده، یا توی مدرسه نمایشگاه عکس شهدا یا توی مسجد نمایشگاه عکس شهدا خب...
اکبر جوری به برادر کوچکش نگاه می کرد که او فهمید، باید بس کند. مرتض لقمه نانی در دست گرفت و از سر سفره بلند شد. مادر به او نگاهی کرد و گفت: ننه چیزی خواستی؟
مرتضی به طرف اتاق دیگر می رفت که گفت: اگر آبجی افسانه نباشد شام مزه ای ندارد، می روم دنبال آبجی.
* پیرزن جارو و خاک انداز را برداشته بود و به طرف شبستان می رفت که افسانه از دبیرستان مرخص شد و یکراست، سراغش، به مسجد آمد. تا مادربزرگ را دید، کیفش را زمین گذاشت و چادرش را به کمر گره زد. مقنعه طوسی اش را میان روپوشش کرد و گفت:«سلام خدا قوت، من دیگر آمدم، شما با این کمرتان نمی خواهد جارو کنید.»
پیرزن که خیالش از آمدن افسانه راحت شده بود، نشست و نفسی بلند کشید، خاک انداز را زمین گذاشت، گفت:«علیک سلام به روی ماهت، عصای دست ما در کجا بودی؟ اینجا را ببین چه وضعی شده؟ بعداز ظهر مراسم بود، هر ساعت یک شهید می آوردند، هر روز یک جا بمباران می شود، هر روز از جبهه... خدایا من را نگه داشتی و جوونها را می بری!؟
افسانه میان حرفش دوید و گفت: مادرجان امشب صدام گفته که می خواهد حمله کند، من پیش شما بمانم؟ شما و آقاجان تنها هستید، یک وقت خدا ناکرده چیزی شد، تنها نباشید، بمانم؟ کتابهای فردا را هم آورده ام؟ بمانم؟
صورت پیرزن را خنده مهربانی پرکرد. چشمهایش را ریز کرد و همان طور که دانه دانه هسته های خرما را از روی زمین جمع می کرد رو به افسانه گفت:«الهی قربانت بگردم، نه تو برو خانه، بابات دلخور می شود. اگر هم خبری شد، ما می رویم زیرزمین. اصلاً هرچی سر بقیه آمد، ما هم مثل همه. خون ما که سرخ تر نیست، تازه اگر هم قرار باشد طوری بشویم، تو که نمی توانی جلوی خواست خدا را بگیری.»
افسانه چادر در دست کنار مادربزرگش ایستاد و گفت: نمی دانم چرا دلم یک جوری است. شور نمی زند اما، مادربزرگ بگذار امشب را بمانم، توی خانه خدا دلم قرص است. فقط امشب.
مادربزرگ دولا دولا هسته ها را که جمع می کرد به آخر شبستان رسید افسانه ناامید نشد، جارو را محکم به دل زیلوها کشید و بلند جوری که گوشهای سنگین مادربزرگ از ته شبستان بشنود گفت: «مادرجان برای چراغ قوه تان باطری آورده ام. توی کیفم گذاشتم، بردارید بگذارید کنار چراغ قوه، سر پله های زیرزمیمن، موقع خاموشی لازم می شه.»
مادربزرگ از آخر شبستان گفت: شب باید بری خانه تان. من تاب حرفهای بابات را ندارم.
افسانه به امید اینکه جوری مادربزرگ را راضی خواهد کرد، تندتر جارو کرد. آخر شبستان که رسید، جارو را زمین گذاشت و رفت سراغ قرآنها که در رَف نامرتب گذاشته بودند. جزء اول را پیدا کرد. جزء دوم؛ جزء سوم نبود. دو روبرش را نگاه کرد، جزء سوم را ندید، بلند گفت: مادربزرگ بقیه قرآنها را کجا گذاشتی؟ و با خود ترتیبی به اوضاع اینجا بدهم، دوباره بلندتر گفت: مادربزرگ قرآنها را کجا گذاشتی؟ مادربزرگ...
مادربزرگ اما کجا بود؟ دو رو برش را نگاه کرد. یک دفعه چه ساکت و چه خاموش شده بود و همه جا... شبستان با زیلوهایی که کیپ تا کیپ کف آجری آنجا را می پوشاند، بنظرش یک جای تازه آمد. آفتاب نیمه جان بهمن ماه از مشبکهای چوبی پنجره، کف شبستان پهن بود، سوز سردی از طرف در می آمد. ستونهای چوبی انگار با باد تکام می خورد و پرده بین قسمت زنان و مردانه تکان شدیدی خورد. هوا تاریک شد. زمزمه ای به گوشش رسید. از قسمت مردانه بود؟ چه سوزی داشت صدایش. هیچ کس تا به حال اینطور قرآن نخوانده بود، اینجا که کسی نیست،نرمه گرمایی به صورتش خورد. پاهایش میل حرکت به سمت پرده را پیدا کرد. پرده نازک شده بود انگار کسی پیدا بود. در محراب نشسته بود؟ به رکوع رفته بود؟ جلوتر رفت. دعا می کند یا قرآن می خواند، کیست او؟ مرد است؟ اما صدای گرم و نازک او، صدای یک زن است!
در قسمت مردانه و یک زن؟ صدای چه کسی به گوش افسانه می رسد؟ مادربزرگ! مادربزرگ!
چه عطر غریبی از محراب به شام می رسد. نور خورشید از کجا به محربا می تابد؟ خدایا چه کسی حرف می زند؟ قرآن می خواند، دعا می کند؟
- کسی آنجاست؟
جلوتر می رود صدای نفس زدنش مزاحم است باز هم جلوتر، که چشمهایش از گرمایی آشنا داغ می شود یا فاطمه زهرا (س) یا زینب کبری یا زهرا (س) پاها قدرت نگهداشتن او را ندارد و افسانه کنار محراب روی زمین به سجده می رود، می افتد زمین او را می طلبد. چیزی که چشمهایش دیده تاب و توان را از او می گیرد.
* مادربزرگ با یک دست سرش را بلند کرد و با دست دیگر لیوان آب را به دهانش نزدیک کرد.
- چی شد روله، قربانت بگردم، خسته شدی؟ دستت درد نکند، همه جا مثل گل پاکیزه شد، خیر ببینی، خدا تو را نگه دارد تو نباشی من کمرم شکسته، تو نباشی من چه کنم؟ پاشوپاشو تا غروب نشده برو خانه تان.
افسانه چشمهای از اشک خیس شده اش را باز می کند و می گوید:«مادربزرگ خودشان بودند خود بی بی» پیرزن با لبه چارقدش او را باد زد و گفت:«از رفتی ننه، چی کردی با خودت؟ چرا اینقدر خودت را خسته کردی. فردا حتماً دوباره مراسم شهیدی است، سینه زنی یا روضه خوانی است. شبستان دوباره می شود عین قبل. گرد و خاکش را می گرفتی بس بود. فقط هسته های خرما یا پرپر گلها را جمع می کردی بس بود. چی به حالت خودت کردی؟ همه جا را عین گل کردی. فردا می ایم مدرسه تان و به خانم دبیرتان می گویم، هم خوب درس می خوانی، هم کمک حال منی، هم عصای دست مادرت. خدا تو را خوشبخت کند پاشوپاشو.
افسانه چشمهایش را به گنبد مسجد دوخت و گفت:«بی بی گفتند فردا...
مادربزرگ میان حرفش دوید و گفت: چشم، خیلی خب، فردا شب از آقات اجازه بگیر، توی مسجد، پیش خودم باش. اصلاً فردا از مدرسه آمدی، بیا اینجا پیش خودم. مسجد خانه خداست تو هم بیا، فردا بیا، فردا.»
افسانه دستش را ستون بدنش کردن و نشست و گفت: بی بی گفتند فردا زینبیه ... سعادت... شهادت... مادربزرگ از پنجره چوبی سبز رنگ نگاهی به آسمان انداخت و گفت:«اگه بخوای تا نماز جماعت بمانی به خاموشی برمی خوری پاشو برو که رد خانه را گم می کنی ها!»
افسانه گفت: فردا زینبیه... بی بی هم می آید... بی بی
* صبح زود بود. مادر حیاط را که آب پاشی کرد، انگار عطر خاک باران خورده غمگینی در اتاقها پیچید. گُل آبی، که افسانه دوست داشت، مثل روزهای قبل، شاداب در باغچه خودنمایی نمی کرد. از دم در آبی حیاط تا نزدیک ایوان گلدانهایی را افسانه خودش قلمه زده بود، کنار هم چیده بودند اما انگار گلدانها، با هم قهر بودند. همه چیز یک جور خاصی بود. خبر اتفاقی را می داد. سنگهایی که راه سنگ چین شده را تا اولین پله، درست می کردند، هرکدامشان سعی داشتند، سرشان را زیر بیاورند تا مادر تیزی آنها را حس نکند و زودتر به اتاق برود و او از حالتهای افسانه غمگین بود، مادر پای پله نشست. به راهی که افسانه دانه دانه سنگش را جمع کرده بود نگاه می کرد، افسانه چش شده بود؟ چرا اینقدر دلشوره دارم؟
پسرش، علی از دم در اتاق بلند گفت: سلام مادر، دیشب چه خبرتان بود؟ نگذاشتید بخوابم، یا صدام نمی گذارد یا…
اکبر از اتاق بیرون آمد و در ایوان ایستاد و رو به مادر گفت: سلام، پس افسانه کو؟ لیلا که توی حیاط کنار حوض مشغول بود با اشاره مادر دو تا استکان تمیز که افسانه صبح زود شسته بود، را از سبد برداشت و کنار سفره ه در اتاق پهن بود، گذاشت. مادر به اتاق رفت و کنار سماور نشست.
مرتضی سرش را از زیر پتو بیرون آورد و به جمعی که در اتاق بودند سلامی گفت به لیلا گفت: پس مگه تو نباید بری مدرسه؟ مگه آبجی افسانه امروز مدرسه نداره؟ آبجی کجاست؟
لیلا جوابی نداد. مرتصی رو به مادر کرد وگفت: آبجی رفت مدرسه یا رفت مسجد پیش مادربزرگ؟ مادر که میل حرف زدن نداشت، رو به پسرهایش، طوری که خطابش به همه آنها باشد گفت:«جل باشید ناشتایی تان را بخورید.» باید یه سر بروم مسجد ببینم دیروز چه چیزی شده که این دختر اینطور زیر و رو شده؟ محمد گفت: مادر برو مرخصی افسانه را هم از دبیرش بگیر، صدام گفته امروز شهر را بمباران می کند.
مادر گفت: می ترسم قبل از اینه صدام من را بکشد، با این گرفتاریهایی که هر کدامتان برایم به بار می آوریدف زودتر بمیرم. اکبر گفت: ما چه کردیم؟ مادر سرش را زیر انداخت و با بغض گفت: یکدفعه یکی تان غیب می شوید، کجا رفته؟ جبهه. چند وقت بعد یک چیزی توی خانه نیست می شود، کجاست؟ فرستادیم جبهه، سی روز ماه کار می کنید، حقوقتان کجاست؟ فرستادیم… زندگی ندارم، حساب همه چیز از دستم در رفته، به این دختر می نالم مدرسه امنیت نداره، بایئید برتان دارم برم شهر دیگر، خانه قوم و خویشم، می گوید نه، اینها هم جبهه است باید بمانیم، این هم از برنامه دیروزش، صبح رفته مدرسه، عصر هم رفته مسجدف غروب آمده، از وقتی که پایش را گذاشته خانه نه یک لقمه نان خورده، نه یک چکه آب، همه اش گریه کرده و استغفار گفته و اسباب و اثاثیه اش را بذل و بخشش کرده.
چه می دانم وصیت نامه… نوشته عین شبهای احیاء قرآن سرگرفته. کار خانه را کرد و اشک ریخت. راه رفت و اشک ریخت دلم را خون کرده، من به این سن رسیدم تا حالا کسی را این جوری ندیده بودم، خدایا چه کار کنم؟ دیشب تا خود صبح چشمش را روی هم نگذاشت همه اش حلالیت می طلبد، استغفار می گفت، انگار راست راستی چیزی اش شده بود. نمی دانم توی مسجد چه خبر بود؟
اکبر از جایش بلند شد. طرف پنجره رفت. لای پنجره را باز کرد. سوز سردی به اتاق هجوم آورد. اکبر رو به علی گفت: این رادیو را روشن کن ببینم چه خبر شده. انگار صدای هواپیما می یاد!
علی رادیوی کوچک افسانه را که سر طاقچه کنار قرآن بود روشن کرد و صدای آژیر در اتاق پیچید…[معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی دشمن انجام می شود به پناهگاه بروید و ..] مادر، لیلا را بغل کرد و بطرف زیرزمین دوید، علی و اکبر و مجید هم بدنبال مادر رفتند، مرتضی میان اتاق ایستاده بود مادر بلند گفت: مرتضی بیا مادر.
مرتضی عکس مادربزرگ و افسانه را که چند سال قبل در مشهد گرفته بودند، برداشت و به طرف زیرزمین دوید. علی گفت: صدام گفته بود ساعت 11 حمله می کند، حالا که هنوز 7 نشده. اکبر مرتضی را بغل گرفت و تند از پله ها پائین رفت و گفت: فکر می کرد مرد است که سر حرفش باشد؟ نامرد پَست به شهرها چه کار دارد؟ راست می گوید در جبهه بیاید تا خدمش را برسیم. نوکر آمریکا، مثل خود آمریکایی ها شده.
مادر آیه الکرسی می خواند و به بچه فوت می کرد. اشک صورتش را پر کرده بود. لیلا دستهایش را قفل کرده و چشمهایش را روی هم گذاشته بود، مادر دوباره شروع کرد الله لااله الا هوالحی القوم لا…
اکبر گفت: مادر برای افسانه هم بخوان. صدای انفجاری سرهاشان را در گریبان فرو برد.
* دومین باری بود که رادیو وضعیت قرمز را اعلام کرد. اما شهر حالت عادی خود را داشت. ماشینها در حال رفت و آمد و جابجایی مسافر بودند و مغازه ها باز شد. کسانی می خریدند و کسانی می فروختند. خدا هم می خرید و کسانی هم می خریدند. در اداره ها، کارمندان به کار ارباب رجوع رسیدگی می کردند و مدرسه ها… در مدرسه ها کلاسهای درس برپا بود و معلمین، تاریخ، جغرافیای ایران اسلامی را با زبان منطق و حساب برای دانش آموزان می گفتند. کوههای اطراف میانه صبورانه شهر را، مدارس را، مردم را می دیدند، آفتاب بی رمق بهمن ماه بر تزئینهایی که دانش آموزان دبیرستان زینبیه برای یوم الله 12 بهمن، تدارک دیده بودند، می تابید، زنگ تفریح اول به صدا درآمد. بچه ها از کلاسها به حیاط بزرگ دبیرستان هجوم می بردند که …
توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی دشمن انجام خواهد شد به پناهگاه بروید.
* تختهای بیمارستان همه پر شده بود از مجروح. سری جدید را روی زمین کنار تختها گذاشتند. هه تندتند در حرکت بودند، هرکس کار مهمی داشت پرستار سرم… پرستار خونریزی اش شدیده … دکتر این روده هاش ریخته بیرون… دکتر به داد این برس… اینها یاوران زینب اند… به اینها برسید… به شهدای میان مجروحین هم سرم وصل کرده بودند کسی حواسش نبود هرکس دنبال عزیزی می گشت و عزیز دیگری را بیدار می کرد.
- دخترت را دیدم... توی اون اتاقه
- الهی بمیرم، دختر دم بخت، دختر دسته گل
- دختر من را ندیدید؟ سال دوم دبیرستان از زینبیه- ملکه طاهری
- طیبه حیدری را ندیدید؟
- فاطممه محمدی چی شد؟
- دکتر مجیدی میان پله ها ایستاد و بلند گفت: اسامی شهدا را می زنیم پشت در بیمارستان، تو رو خدا آنها که کاری از دستشان برنمی آید، بیرون باشند، هم امکان حمله هوایی مجدد هست، هم اینطوری مزاحم کار پرستارها می شوید.
اما گوش کسی بدهکار نبود. شیشه ها می لرزید، روی زمین که پا می گذاشتی. مبادا که روی دست و پای مجروحی، شهیدی قدم می گذاشتی، دوباره صدای آژیر در شهر پیچید.
دکتر فریاد زد: مجروحین را ببرید زیرزمین. امن نیست... برید پناهگاه
* مادربزرگ جلو می رفت، مادر و پسرها هم دنبالش، هیچ کس به فکر اینکه به دیگری، دلداری بدهد، نبود. بمبی در مدرسه زینبیه افتاده بود و کسی از افسانه خبر نداشت. مادربزرگ به هرکس می رسید می پرسید: شهدای مدرسه زینبیه کجان؟ گلهای پرپر زینبیه را کجا بردن؟ زینبیه کجاست؟ بی بی زینب کجاست؟ عصای دست من کجاست؟ صدام، عزیز من را برد، تا شبستان مسجد، خاک گرفته بماند؟ خادم مسجد کجاست؟ افسانه خادم مسجد بود.
دکتر مجیدی جلوی مادربزرگ را که به داخل اتاقها سر می کشید گرفت و گفت: مادر صبر کن، صبر کنید، انشاءالله سالم است هنوز که مطمئن نیستم، صبر کنید. اصلاً شهیدی به این اسم نداریم شهید نشده، بروید بیرون، شهید نشده.
* مادربزرگ با دست به سر و سینه می کوبید، ناله می کرد که نوه ام خودش برات شهادتش را دیشب از بی بی زینب (س) گرفته بود. خودش بی بی را دیده بود. گفت و من نفهمیدم، گفت و من نفهمیدم بی بی زینب خودشان دیشب به افسانه گفتند دیشب بی بی زینب خودشان به افسانه گفتند... من نفهمیدم چی می گفت نوه من شهید شده، شهید.
و بلند گفت: شهیدان زنده اند الله اکبر
آنها که اشکهایشان بند نمی آمد، آنها که عزیزانشان در مدرسه زینبیه مثل افسانه شده بودند. دستهایشان بالا رفت و به سینه کوبیدند،
شهیدان زنده اند الله اکبر به حق پیوسته اند الله اکبر

منبع: کتاب راز یاس های کبود
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران. 
 


یک شنبه 12 دی 1389  11:59 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : هايده اغناميان

تاريخ تولد :1345


نام پدر :محمود
تاریخ شهادت : 7/3/1364
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :19
محل شهادت :تهران

در سال 1345 تهران شاهد تولد کودکي بود که پدرش نام او را هايده گذارد. در دوران کودکي با مهرباني و فداکاريهاي مادر آشنا شد و معنويات توجه وي را به خود جلب کرد. او ضمن آموختن علم هيچ يک از فعاليتهاي انقلابي و ياري امام امت را فراموش نکرد و همواره در تظاهراتها شرکت مي‌کرد و حضوري پررنگ داشت. سرانجام در سحرگاه ماه مبارک رمضان در حالي که نوزده سال داشت در تاريخ 7/3/1364 به همراه همه‌ي اعضاي خانواده‌اش محمود، داوود و حسين اغناميان، اشرف احمدي و دو برادرزاده‌اش به آسمان پر کشيد و به ديدار محبوب شتافت.

 

 
 


یک شنبه 12 دی 1389  11:59 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : آمنه اصلاني


نام پدر :عزيزالله
تاریخ شهادت : 28/1/1364
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :14
محل شهادت :تهران

آمنه در سال 1350 در تهران ديده به جهان گشود. در خانواده‌اي مذهبي و معتقد تربيت شد. دوازده سال بيشتر نداشت که به مسائل عبادي علاقمند گشت. نماز صبحش هيچگاه قضا نشد. آمنه از خيل مشتاقان جنگ بود و در فعاليت هاي پشت جبهه به همراه والدينش حضور فعال داشت. در بين دوستان به حسن خلق و گشاده‌رويي شهرت داشت. او در آرايشگاه يکي از دوستان مادرش مشغول کار شد و در پي بمباران‌هاي هوايي دژخيمان عراقي در تاريخ 28/1/1364 در تهران در سن 14 سالگي ساکن کوي دوست شد و به وصال رسيد.


عاشق اباعبدالله (ع)
آمنه واقعاً مهربان بود. در تمام مراسم ها شرکت مي‌کرد و براي جمع‌آوري کمکهاي مردمي براي جبهه تلاش زيادي انجام مي‌داد.يکي از روزهاي محرم به همراه پدرم براي بازديد از خانواده‌هاي معظم شهدا از خانه خارج شديم، در مقابل منزل يکي از اين عزيزان، عزاداران سالار شهيدان (ع) مشغول عزاداري بودند ما هم چند لحظه‌اي ايستاديم تا از مجلس فيض ببريم. در آن ميان احساس کردم فردي غريبانه در سوگ حضرت مي‌گريد، نزديک رفتم و دويدم آمنه است که اينگونه عاشقانه نام مولا را بر لبان خود جاري ساخته و بي‌تابانه اشک مي‌ريزد.


منبع:کتاب آينه و شقايق جلد 1 صفحه 27
راوي:خواهر شهيد

 

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : زهرا افروزي

تاريخ تولد :1315


نام پدر :ابراهيم
تاریخ شهادت : 17/شهريور/1357
محل تولد :آذربايجان‌شرقي /تبريز
طول مدت حیات :42
محل شهادت :خيابان كرمان
مزار شهید :بهشت زهرا

در سال 1315 زهرا در شهر تبريز از توابع استان آذربجايجان شرقي ديده به جهان گشود. ايام کودکي را با نشاط سپري ساخت و به دليل برخي مشکلات از تحصيل محروم ماند اما با تربيت اسلامي آشنا گشت و از قرآن بره هاي فراواني برد. زهرا پس از ازدواج به تهران مهاجرت کرد و با انديشه هاي امام خميني (ره) آشنا شد. او به انجام فرائض ديني پايبند بود و اعتقاد داشت که زنان بايد با حفظ حجاب و مردان با پيروي از ولي فقيه انقلاب را ياري نمايند. زهرا افروزي در تاريخ 17/6/1357 هنگاميکه براي رساندن وسايل پزشکي به مجروحان در تلاش بود در خيابان کرمان هدف گلوله مزدوران پيکر پاک شهيد زهرا افروزي در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : اكرم احمدي پري دري

تاريخ تولد :1336
تاریخ شهادت : 13/خرداد/1355
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :19
مزار شهید :نامعلوم

در سال 1336 اکرم احمدي متولد شد دوران کودکي را با شادي و نشاط پشت سر گذاشت و در کانون پر مهر خانواده با ارزشهاي اسلامي آشنا گشت.اکرم پس از آن به تحصيل پرداخت و تا سال ششم ابتدائي درس خواند او با شرکت در کلاسهاي قرآن و نماز جماعت اعتقادات مذهبي خود را راسخ‌تر نمود و با عضويت در گروه «مهديون» به مبارزه با طاغوت پرداخت.
روزي اکرم براي شرکت در نماز جماعت از منزل خارج شد اما ديگر کسي بازگشت او را نديد.پس از آن چند مرتبه به صورت تلفني تماس گرفت ولي ديگر خانواده از وي اطلاعي نداشتند. سرانجام پس از پيروزي انقلاب مدارکي به دست آمد و مشخص گرديد که اکرم احمدي پري دري در خردادماه سال 1355 توسط عمال رژيم شاه به شهادت رسيده است.
مزار اين شهيد 19 ساله نامعلوم مي‌باشد.
 

  منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : ربابه اسماعيلي


تاريخ تولد :1345
نام پدر :اسماعيل
تاریخ شهادت : 1/6/1363
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :18
محل شهادت :تهران_ ميدان راه آهن


ربابه در سال 1345 در تهران در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد.از همان آوان کودکي به مسائل مذهبي مخصوصا حجاب علاقه‌ي زيادي نشان داده و بسيار پاي بند بود.
به دليل توجه زيادش به مسائل مذهبي شديدا مورد توجه پدر قرار گرفت قبل از ورود به مدرسه مطالعات ديني خود را شروع کرد و آن را همراه با تحصيلاتش ادامه داد. در همان دوران تحصيل با بافت کلاه و جوراب به رزمندگان جبهه‌هاي حق عليه باطل کمک مي‌نمود.
بعد از اتمام تحصيلاتش و اخذ مدرک ديپلم در سن هجده سالگي براي تحقق بخشيدن به اهدافش به کلاس‌هاي امدادگري رفت تا اينکه در يکي از روزهاي شهريورماه سال 1363 که براي شرکت در همين کلاس‌ها به ميدان راه آهن رفته بود، بر اثر انفجار بمب به درجه‌ي رفيع شهادت نائل شد، يادش گرامي و روحش شاد.

منبع:كتاب آينه و شقايق جلد1
 

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : پروين اسماعيلي ليما

نام پدر :حسين


تاریخ شهادت : 10/7/1366
محل تولد :گيلان /ليما
طول مدت حیات :25
محل شهادت :خاش
مزار شهید :گلزارشهداي روستاي اشكورليما

کشاورز بودند و در روستاي ليما استان گيلان زندگي مي‌کردند، که خداوند در سال 1341 پروين را به آن‌ها هديه داد و او شمع جمع محفل مهربان خانواده اسماعيلي گشت.
7 ساله بود که به مدرسه رفت و تحصيلات ابتدايي را در روستا گذراند و علي‌رغم ميل باطني و استعداد ذاتي به دليل عدم وجود امکانات مالي و تحصيلي در روستا موفق به ادامه تحصيل نشد.
پروين براي اين‌که در تأمين معاش خانواده کمکي کرده باشد، با کشاورزي، قلاب‌بافي، چادر شب بافي و خياطي پدر را ياري رساند.
سال 1361 با آقاي قاسم اکبري از پاسداران کميته ازدواج کرد و خداوند دو فرزند دختر به او هديه داد. مدتي بعد او به همراه همسرش به شهر زاهدان مهاجرت کرد تا در زمان حضور همسرش در اين استان او نيز کنارش باشد. تا اين‌که آن واقعه تلخ رخ داد و او به همراه خانواده‌اش در مورخه 10/7/1366 هنگامي که به منزل خود در شهر خاش مي‌رفتند، بر اثر اصابت 14 گلوله به پيکرش توسط اشرار در سن 25 سالگي به شهادت رسيد.
پيکر او و دو فرزند 2 ساله و 11 ماهه‌اش را در روستاي اشکور ليما به خاک سپردند.

منبع:مجله عشق و آتش

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : پروانه ابراهيمي

تاريخ تولد :1325


نام پدر :حسين
تاریخ شهادت : 28/2/1367
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :42

پروانه در سال 1325 در شهر تهران ديده به جهان گشود. پدرش حسين، در تربيت اسلامي او تلاش وافري انجام داد. پروانه تحصيلاتش را تا اخذ مدرک ديپلم در رشته علوم‌تجربي به پايان رساند و در سال‌هاي جواني ازدواج کرد و در شرکت مخابرات در واحد خدمات تلفني 118 مشغول به کار شد.
سرانجام ابراهيمي به همراه همسرش براثر بمباران منزل مسکوني‌شان در تاريخ 28/2/1367 شاهد بزمگاه عشق الهي شد و در سن 42 سالگي به عرش اعلي بال گشود.

منبع: سایت صبح


دوشنبه 13 دی 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

نوان : خان زاده احمدي

نام: خان زاده
نام خانوادگی: احمدی
تاریخ شهادت: 23/4/1361
محل شهادت: خرم آباد

مادری به همراه پنج فرزند فداکار و با دو نوه خردسال با لبانی تشنه بسوی دیدار سالار شهیدان شتافتند. شهید خانزاده احمدی مادری دل سوخته که ثمره تمام زندگی سخت اش را به همراه جان خویش در راه اعتلای توحید نثار نمود دخترانی را که فاطمه گونه تقدیم بانوی اسلام نمود، دخترانی به نامهای مهری پانزده ساله، معصومه هفده ساله، طیبه بیست و یک ساله، طاهره بیست و هفت ساله، به همراه دو طفل عاشق ک فرزندان طاهره بودند به نامهای سارا رشنو هجده ماهه و علی رشنو چهارساله و در آخر شیرمرد راه خدا، جوانی بیست و یک ساله که در اولین ساعت ورودش به منزل پس از اتمام دو سال خدمت وظیفه در شدیدترین جبهه حق علیه باطل به نام مصطفی، همگی به ندای پروردگار لبیک گفته و به شهادت رسیدند و در ساعت دوازده و پنج دقیقه ظهر 23/4/61 و در ایام مبارک رمضان با دهان روزه همانند سالار شهیدان خاک میهن را گلگون نمودند. پدر خانواده، حاج عباس سپهوند با دیدن پسرش مصطفی که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده بود و با بدنی ضعیف، و صورتی که از آفتاب داغ خوزستان سوخته بود اشکهای شوق از دیگانش می چکید و پسر رزمنده اش را در آغوش گرفته و با اشتیاق می بوسد. بله منزل حال و هوایی عجیب داشت، پدر به شکرانه بازگشت پسر، قرآن قدیمی اش را زیربغل گرفت و راهی مسجد شد و مصطفی را در میان گریه شوق مادر و خواهران واگذاشت، انگار حال و هوای منزل دوباره جان گرفته بود. زنگ خانه به صدا در می آید، واقعاً چه کسی پشت در است؟ در را باز می کنند، طاهره است که طفل هیجده ماهه اش سارا را در بغل گرفته و دست کودک خردسالش علی را در دست، با دیدن برادر عزیزش انگار دوباره زنده می شود، بی اختیار مصطفی را به آغوش می کشد و بازگشتنش را خوش آمد می گوید. طاهره زنی مسئولیت پذیر و شجاع بود. یاد دارم که هنگامی که اولین فرزندش علی را به دنیا آورده بود مصادف بود با روزهای پرالتهاب قبل از انقلابف حس مسئولیت این زن فداکار تا حدی بود که هنوز ده روز از به دنیا آمدن نوزادش نگذشته این طفل شیرخوار را با بدنی ضعیف در آغوش می کشید و در مبارزه علیه عوامل ستم شاهی همیشه در صف اول قرار می گرفت، اوج احساس مسئولیت را ببینید، از بانویی که عملش در تاریخ جاودانه خواهد ماند. حالا او به منزل آمده و خوشحال از دیدار برادر قهرمانش. مهری بی قرار تلفن را به دست گرفته و ورود برادر را به خواهر بزرگشان فاطمه و دیگر برادران می دهد. مهری و معصومه دو خواهر بودند که از لحاظ سنی اختلاف کمی با هم دارند.
در روزهای قبل از انقلاب و در پرحادثه ترین روزها یاد دارم که مهری یازده ساله و معصومه سیزده ساله بودند. ایمان این دو خواهر در این سنین باورنکردنی بود. آنها در آن روزهای پرحادثه انقلاب در خیابانها بودند و جوانان زخمی را تا در منزل راهنمایی کرده و برای اینکه دست دژخیمان به آنها نرسد با هر وسیله ممکن آنها را مداوا می کردند. آیا این دو خواهر نوجوان الهی نیستند! بله بانویی دیگر در منزل چهره اش سرمست اشتیاق است. طیبه،طیبه ای که با مصطفی دوقلو بوده، زندگی خویش را وقف توحید و خداپرستی نموده، به عنوان فردی مؤمن و متعهد چه در قبل و چه در بعد از انقلاب فعالیت می نمود.
غرش هواپیماهای بعثی فضای جمع عرفانی خانواده را که با آمدن مصطفی گرم شده و هنوز ساعتی از ورودش نگذشته بود شکست و لحظه ای بعد، هشت انسان مظلوم هشت کبوتر بهتش بسوی دیدار یار پرواز کردند. یکایک آنها بدنهای پاره پاره شان را تقدیم انقلاب نمودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.

منبع: دلیری، فریده: یاس های سپید (زندگی نامه شهدای زن لرستان)، تهران، انتشارات کامیاب، 1385
 
و اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.

 
 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : معصومه آقازماني

تاريخ تولد :1333


نام پدر :عبدالله
تاریخ شهادت : 15/6/1361
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :28
محل شهادت :خيابان خيام

در سال 1333 در تهران در کودکي ديده به جهان گشود که نام او را معصومه گذاردند.دوران کودکي را با معصوميت پشت سر گذاشت.و تحصيلات خود را تا مقطع ششم ابتدايي ادامه داد.پس از اتمام تحصيلات ازدواج کرد و در يک شرکت مشغول کار تايپ شد.داراي اخلاقي بسيار نيکو و بسيار با ايمان و باتقوا بود.هرچند در زندگي شکست را تجربه کرده بود اما با صبوري به فعاليت‌هاي اجتماعي مي‌پرداخت و در فعاليتهاي سياسي نيز نقش بسيار پررنگي داشت. سرانجام در تاريخ پانزدهم شهريورماه سال 1361 در حالي که تنها 28 سال از زندگي‌اش گذشته بود در پي بمب‌گذاري عوامل استکبار وابسته به امريکا در خيابان خيام طعم شيرين شهادت را چشيد

منبع:كتاب آينه و شقايق جلد2
 

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : رامينا اودشيوكوسي

تاريخ تولد :1351


نام پدر :آقاجان
تاریخ شهادت : 21/12/1366
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :15
محل شهادت :تهران


در یکی از روزهای سرد زمستان سال 1351 شهر تهران شاهد تولد نوزادی زیبا در خانواده ای آشوری مذهب بود. در آغاز کودکی رامینا به اندیمشک رفت و سپس در سال 1356 مجددا به تهران مراجعت کرد. او در سالهای تحصیلش دختری آرام، موقر و اهل مطالعه بود. علاقه‌ی زیادی به آموختن علم داشت. سال 1366 در پایه ی اول مقطع دبیرستان مشغول تحصیل بود. بیست و یکم اسفندماه همان سال در پی حمله‌ی موشکی به مناطق مسکونی تهران در حالی که تنها پانزده سال داشت به همراه پدر و مادر مهربانش جان به جان آفرین تسلیم کرد و در یادها جاودانه شد.

منبع: سایت صبح


دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : الهام اغناميان

نام پدر :داوود
تاریخ شهادت : 7/3/1364
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :14
محل شهادت :تهران

الهام اغناميان در سال 1350 در خانواده‌اي مذهبي در تهران به دنيا آمد. روزهاي پر نشاط کودکي را در دامان پر مهر خانواده سپري کرد. از خصوصيات بارز او اخلاق نيکو و توجه به فراگيري علم و دانش بود.
سحرگاه هفتم خردادماه سال 1364 لحظه‌ي پرواز الهام از قفس تنگ دنيا بود. زمانيکه در کنار خانواده آرميده بود، بمباران هوايي دشمن مرگ را برايش به ارمغان آورد و او به همراه 6 تن از اعضاي خانواده در سن 14 سالگي به آسمان پر گشود.

منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : ام وهب بنت عبد


 تاریخ شهادت : روز عاشورا سال 61 ه.ق

محل شهادت :كربلا

«ام وهب» فرزند «عبد» و همسر «عبدالله بن عمير كلبي» منسوب به طايفه «بني غليم» بوده است. زماني كه همسرش تصميم گرفت كه براي ياري اباعبدالله (ع) به كربلا برود، ام وهب اصرار نمود تا او را با خود ببرد. او در روز عاشورا عمودي آهنين به دست گرفت و عازم ميدان جهاد شد ولي امام (ع ) به او فرمودند: «جهاد بر زنان واجب نيست.» ام وهب به خيمه‌ها بازگشت، نبرد كربلا به پايان رسيده بود، آرام به كنار پيكر همسرش رفت وگفت: «بهشت بر تو گوارا باد، از خدايي كه بهشت را به تو ارزاني داشت، مي‌خواهم مرا نيز در آنجا مصاحب تو گرداند.» ناگهان «رستم» غلام «شمر» به دستور مولايش به همسر عبدالله حمله نمود و او را به شهادت رساند.

منبع:كتاب شهداي انقلاب كربلا و كتاب فرهنگ عاشورا

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : معصومه ايلخاني

تاريخ تولد :1314


نام پدر :حسين
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :مركزي /تفرش
طول مدت حیات :43
محل شهادت :اتوبان افسريه
مزار شهید :بهشت زهرا (س)

معصومه در سال 1314 در آغوش مادر جاي گرفت کودکي را در زادگاهش سپري کرد و با شوق فراوان به آموختن علم روي آورد.تحصيلاتش را با سختي و با وجود مأموران حکومت رضاشاه پهلوي در زمانيکه مزدوران مخالف اسلام چادر از سر زنان مسلمانان مي‌کشيدند، تا پايان دوره ابتدايي ادامه داد، سپس ازدواج نمود و صاحب سه فرزند شد. ايلخاني در روز بيست و دوم بهمن ماه سال 1357 به همراه همسرش قصد عبور از اتوبان افسريه را داشت، که مورد هدف تانکهاي گارد شاهنشاهي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح گشت، او در سن 43 سالگي در روز پيروزي انقلاب اسلامي به آسمان پيوست.

 منبع: سایت صبح

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای زن

عنوان : شهرزاد آريا

تاريخ تولد :1331


نام پدر :اسفنديار
تاریخ شهادت : 17/شهريور/1357
محل تولد :تهران /تهران طول مدت حیات :26
محل شهادت :ميدان شهدا
مزار شهید :بهشت‌زهرا (س)‌

در سال 1331 شهرزاد در تهران قدم به عرصه هستي نهاد.پس از طي دوران کودکي به تحصيل پرداخت و تا اخذ مدرک ليسانس به تحصيل ادامه داد.وي آنگاه به کار روي آورد و در يک شرکت استخدام گرديد.پس از شروع نهضت انقلاب اسلامي به مبارزين مسلمين پيوست و در صحنه‌هاي خطرخيز شرکت نمود. سرانجام در روز هفدهم شهريور ماه سال 1357 در سن 26 سالگي در ميدان شهدا هدف گلوله مزدوران رژيم قرار گرفت و به شهادت رسيد پيکر پاکش را در بهشت‌زهرا بهخاک سپردند.از او يک فرزند به يادگار ماند.

  منبع: سایت صبح


دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها