0

خورشيد در جبهه

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خورشيد در جبهه

اكبر آقابابايي

زير آتش
در يكي از سفرهاي ايشان به كردستان در سال1360 ابتدا به سنندج تشريف آوردند و بعد به مريوان رفتند در خط مقدم جبهه در دزلي فكر مي‌كنم كه در آبان ماه بود به محض ورود با برادران رزمنده در سنندج ديدار كردند و در بلوار شبلي براي رزمندگان سخنراني فرمودند. در آن روزها افراد كمي به كردستان مي‌آمدند و يك حالت غربت و مظلوميتي بر آنجا حاكم بود چون جنگ شروع شده بود و همه حواسها به آنجا بود و كسي سراغي از بچه‌هاي رزمنده در كردستان نمي‌گرفت، ولي آن حضور آقا اثرات عجيبي در روحيه رزمندگان داشت در آن ديدارها آقا كه رئيس‌جمهوري و رئيس شوراي عالي دفاع بودند با يك صميميت و مهرباني با بچه‌ها مي‌نشستند و در خطوط مقدم و خطرناك‌ترين نقاط حضور پيدا مي‌كردند اين شهامت و جوشش، رزمنده‌ها را به وجد مي آورد و آنان را به دفاع از مرزهاي كشور ترغيب مي‌كرد در منطقه دزلي كه دشمن متوجه حضور ايشان شده بود با انواع توپ و هواپيما آن جا را زير آتش گرفت اما آقا با خونسردي و بي‌اعتنا به هياهوي دشمن به بازديدهاي خود ادامه مي‌داد.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




... اسدي

پدر مهربان
يك بار توفيق زيارت آقا در لشگر 33 المهدي پيدا كرديم، ايشان با روحيه بسيار بشاش و با محبت بسيار زيادي به رزمندگان اسلام براي سركشي آمده بودند در همان روزها هم امام جمعه محترم شهرستان جهرم به جبهه تشريف آورده بودند، ما در نمازخانه لشگر كه گنجايش بسيار بالايي داشت و دهها هزار نفر را در خودش جاي مي‌داد مجلسي گذاشتيم تا از بيانات مقام معظم رهبري استفاده كنيم، سالن نمازخانه مملو از رزمندگان بود كه از روي شوق و علاقه به معظم‌له براي ايشان ابراز احساسات مي‌كردند. آن شب شب بسيار خاطره انگيزي بود و ايشان در لشگر ماندند و براي فرمانده گردانها جلسه خصوصي گذاشتند، در آن جلسه مطالب مهم و ارزنده‌اي را متذكر شدند و بعد كه وقت تمام شد ايشان فرمودند كه برويم سر سفره كه همه بچه‌ها هستند، عرض كرديم : حاج آقا به ميمنت قدوم شما براي همه پرسنل از همين غذا تهيه شده مي‌ترسيم كه آنجا برويم و ازدحام و محبت بچه‌ها كار دست ما بدهد، ايشان فرمودند : ما اين طوري به دلمان نمي‌چسبد بايد همه دور هم باشيم. ما مجبور شديم در خدمت امام جمعه محترم جهرم رفتيم و همه با بچه‌هاي رزمنده غذا خورديم آقا وقتي در ميان بچه‌ها قرار مي‌گرفتند گويي همه آنان از يك بسيجي ساده و معمولي تا فرماندهان عالي‌رتبه فرزند ايشان هستند با يك لذت روحاني با آنان حرف مي‌زدند يا غذا مي‌خوردند مي‌نشستند و برمي‌خاستند.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




محمود اشجع

جنگ با دنيا
يك روز آقا به «لشگر41ثارالله» تشريف آوردند، بعد از پذيرش قطعنامه بود و براي بچه‌ها سؤال‌هايي وجود داشت لذا سؤال مي‌كردند و آقا با متانت پاسخ مي‌دادند، در اين جلسه پرسش و پاسخ، بچه‌ها تحت تأثير سخنان آقا قرار مي‌گرفتند و مي‌گفتند: ما خيلي از مسائل را نمي دانستيم، آقا در آن صحبت‌ها فرمودند: ما فقط با عراق نمي‌جنگيم تأسيسات و امكاناتي كه دشمنان براي عراق تهيه ديده بودند ما نداشتيم، دشمن ما غير از سلاح‌هاي شيميايي سلاح‌هاي خطرناك‌تر ديگري هم داشت، او پشتيباني و حمايت سازمان‌هاي بين‌المللي را هم داشت، به طوري كه شما ديديد در حلبچه و جاهاي ديگر چگونه عليه مردم غير نظامي سلاح‌هاي ممنوعه را به كار برد و هيچ‌كسي هم به او اعتراض نكرد.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 

 

سيدعلي بني لوحي

پيام آقا
من يادم مي‌آيد در گوشه لچكي، يعني جايي كه كربلاي8 در آن زمان انجام گرفت تمام بچه‌هاي لشگر سيدالشهدا مورد حمله شيميايي قرار گرفتند و تعداد زيادي شهيد شدند در جزاير هم وضع همين گونه بود مقام معظم رهبري به عنوان امام جمعه تهران البته رئيس جمهور وقت هم بودند پيام بسيار مهمي صادر كردند كه اولين پيامي بود كه آقا رهبر گونه دادند. شما مي‌دانيد دقيقاً آن چه كه آقا روي كاغذ آوردند مثل حضرت امام بود در آن پيام گفتند كه: من به عنوان امام جمعه تهران نه رئيس جمهور به جبهه‌ها مي‌روم و ائمه جمعه هم بيايند. لشگر امام حسين (ع) در آن زمان حدود نه گردان پياده داشت آن‌قدر نيرو آمد كه گردان‌هاي پياده ما به 24 گردان رسيد مقر اصلي لشگر هم در دارخوين پر از نيرو بود هشت گردان را آورديم تهران جايي داشتيم به نام پادگان قوچاني آن‌جا هم پر شده بود بعد هفت گردان را در يك پادگاني در سنندج برديم. يعني حدود 26 گردان فقط پياده، برايمان نيرو آمد گردان‌ها را از 256 نفر تا 350 نفر افزايش داديم و هر گردان را چهار گروهان كرديم.
تمام واحدهاي ما پر از نيرو شد به طوري كه گفتيم ديگر نيرو نياوريد. خلاصه اين‌كه حركت آقا به سوي جبهه‌ها به همراه خود امواجي از نيروهاي مردمي را دوباره به حركت درآورد و در دل دشمن رعب و وحشت ايجاد نمود و به رزمندگان روحيه بخشيد.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 

 

 

سيدعلي اكبر پرورش

خواب زيبا
در آغاز جنگ شبي در پايگاه هوايي دزفول با مقام معظم رهبري جلسه داشتيم بني‌صدر هم بود حدود ساعت 12 شب بود كه جلسه تمام شد از سنگري كه جلسه در آن بود بيرون آمديم، همه جا تاريك بود به طوري كه هيچ چيز ديده نمي‌شد با دردسر زياد كفشهايمان را پيدا كرديم و به اتفاق مقام معظم رهبري در محوطه تاريك پادگان به راه افتاديم هيچ روشنايي ديده نمي‌شد تا به طرف آن حركت كنيم از يك طرف مواظب بوديم كه در چاله و گودالي نيفتيم و از طرف ديگر به دنبال نوري بوديم كه به طرف آن برويم بالاخره به يك ساختمان رسيديم، سالن بزرگي بود كه گروهي از رزمندگان در آنجا خوابيده بودند من و «آقا» گشتيم و از گوشه‌اي پتويي پيدا كرديم و در ميان بچه‌ها خوابيديم.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




علي اصغر جمالي

كردستان
در آغاز جنگ بر حسب مسئوليتي كه داشتم در كردستان بودم مقام معظم رهبري در آن زمان به خاطر حساسيت جبهه‌هاي جنوب بيشتر در خوزستان تشريف داشتند لذا ما از حضور ايشان در منطقه عملياتي‌مان در روزهاي اول، محروم بوديم تا اين‌كه در اواخر 59 بود كه ايشان به كردستان تشريف آوردند، من فرمانده منطقه عملياتي مريوان بودم با برادر عزيزم، حاج آقا متوسليان ايشان از سپاه بود، و من از ارتش كه فرماندهي منطقه عملياتي مريوان تا حدود نوسود و سقز را بر عهده داشتيم مي‌دانيد كه سال 59 كردستان وضع مساعدي نداشت نه تنها به خاطر هجوم عراق مرزها ناامن بود بلكه بسياري از نقاط آن هم همراه با توطئه و خطر مين‌گذاري و خطر تهاجم ضدانقلاب، ناامني‌هاي جاده‌اي، حتي ناامني‌هاي پروازي و هلي‌كوپتري بود، به طوري كه در چندين مورد از پايين به هلي‌كوپترها تيراندازي مي‌شد حتي رئيس بانك مريوان هم در هلي‌كوپتر شهيد شد بنابراين حضور يك مقام برجسته‌اي مثل آقا درسال 59 در آن منطقه كه حتي پادگان مريوان هم زير توپ 130 دشمن بود و هم خمپاره ضدانقلاب، براي ما فوق العاده مهم و روحيه‌بخش بود. عراق هم به حضور ايشان در منطقه پي برده بود لذا چندين بار با اختلاف چند دقيقه موضع و محلي را كه ايشان بودند بمباران كرد. به هر جهت اقامت طولاني آقا نشان دهنده اين بود كه حضور فرمانده اصلي در لحظات بحراني در كنار رزمندگان بسيار مهم و روحيه بخش است.
...آقا از منطقه جنوب هم بازديدهاي زيادي كرده‌اند و روزهاي بيشتري را در آن‌جا بوده‌اند. مشكل خاصي كه در بازديدهاي ايشان بود همين تيراندازي‌ها و بمباران‌ها بود ولي ايشان مثل يك رزمنده ساده و شجاع از خط مقدم بازديد مي‌كردند و هيچ ترسي هم نداشتند كه حالا گلوله مي‌آيد يا نمي‌آيد خيلي راحت رفت و آمد مي‌كردند ولي ما واقعاً به خاطر حفظ جان ايشان از چنين حضورهايي بيمناك بوديم و واقعاً مي‌ترسيديم، چون خيلي خطرناك بود و احتمال تير خوردن بسيار بود. روزهاي آغاز جنگ بود، اين منطقه به خاطر وضعيت خاص و مرزي بودن حمله دشمن و جا نيفتادن نيروها وضع خاصي داشت به طوري كه انسان احساس غربت مي‌كرد و آن چيزي كه آدم را از اين غربت درمي‌آورد و روحيه مي‌بخشيد حضور يك شخصيت معنوي و ‌قوي‌دل بود دقيقاً يادم هست وقتي كه آقا تشريف آوردند ما ابتدا ايشان را به اتاق جنگ برديم كه حتي گلوله هم كنارش خورده بود و وضع مرتبي نداشت اين اتاق توجيه بود و نقشه‌اي به ديوار آن زده بوديم ايشان فرمودند: «وضع منطقه را توضيح بدهيد، من خدمتشان وضع منطقه را تشريح كردم و نسبت به مناطقي كه ما از عراقي‌ها پس گرفته و امن كرده بوديم توجيه شدند. بعدازظهر به داخل شهر مريوان تشريف بردند و از شهر بازديد كردند همان شب جلسه‌اي تشكيل دادند و مسايل منطقه را از زبان مسئولين شنيدند. با فرماندهان و مسئولين شهر ملاقات كردند بعد به طرف ارتفاعات «حورسلطان» حركت كردند اين ارتفاعات مشرف به مرز عراق بود عراقي‌ها فهميده بودند لذا شروع به تيراندازي كردند. الحمدلله مسئله‌اي پيش نيامد آقا در آن‌جا يك حالت خاصي پيدا كرده بودند چون از روي آن ارتفاعات خاك عراق به خوبي ديده مي‌شد و از اينجا بود كه آقا براي اولين بار از خاك جمهوري اسلامي ايران شهرها و آبادي‌هاي منطقه عراق را به طور واضح مي‌ديدند.
خط دفاعي عراقي ها از آن‌جا كاملاً مشخص بود، برعكس منطقه جنوب كه به خاطر همواره بودن زمين نمي‌توان دشمن را ديد.
بعد از اين بازديد برگشتند وشب را استراحت كردند فردا صبح محور سمت چپ را به طرف محور دزلي براي بازديد انتخاب كردند ما داخل يك جيپ در كنار ايشان نشسته بوديم حاج آقا فرمودند: «من علاقه دارم همه را ببينم تا رزمندگان هم احساس تنهايي نكنند خوب ما براي جان «آقا» دلواپس بوديم و منطقه داخلي هم ديگر ناامن بود با همه اين‌ها خيلي كند حركت كرديم يكي دوبار سفارش كردم و گفتم حاج آقا مثلاً اگر مي‌شود ديگر از اينجا بازديد نفرماييد. فرمودند: «نه من مي‌خواهم مناطق خط مقدم و بچه‌ها را ببينم، بعضي از اين پست‌ها خيلي بلند بود به طوري كه اگر مي‌خواستيم بالا برويم اقلاً سه چهار ساعت طول مي‌كشيد، لذا خواهش مي‌كردم و آقا هم پياده مي‌شدند مي رفتند پانصدمتر جلوتر بعد مي‌گفتم بچه‌ها از بالا مي‌آمدند پايين و مشتاقانه به دست و پاي آقا مي‌افتادند. ايشان هم همه را مورد بحث قرار مي‌دادند. ديگر از محاصره اين‌ها خارج شدن كار سختي بود صحنه بسيار جالب و شورانگيزي بود بعد رفتيم از تنگه دزلي عبور كرديم تنگه دزلي ديواره عظيمي است از ارتفاعات، جاده باريكي كه از بين كوه‌هاي خيلي بلند مي‌گذرد و هر دو طرف ارتفاعات بر اين تنگه مشرف است. به هر صورت تنگه را بازديد كردند كه در اختيار خودي بود به داخل آبادي دزلي رفتيم در جلوي دزلي ارتفاعات ملاخورد و ارتفاعات تپه هست كه مرز بين ما و عراق را تشكيل مي‌دهد و از بلندي آن مي‌توان شهرهاي سيد صادق و حلبچه را به خوبي ديد. در مسيرمان از دره دزلي كه عبور كرديم به موضع توپخانه خودي رسيديم در اين‌جا آتش توپخانه عراق شروع به زدن كرد. آقا هم بي‌اعتنا اصلاً نفرمودند كه اين از كجا مي‌آيد و به بازديد خود ادامه دادند. بعضي فرماندهان دست پاچه شدند كه اين آتش توپخانه ممكن است به آقا صدمه برساند بعضي هم گفتند كه چون بازديد لو رفته هرجا برويم ايجاد اشكال مي‌كند و بهتر است برگرديم. در اين موقع كه هركس نظري مي‌داد آقا با يك تصميم مقرراتي شجاعانه و نظامي فرمودند: «نه، فرمانده سرهنگ جمالي است و ما طبق نظر و تصميم ايشان عمل مي‌كنيم شما تصميم بگيريد و ما همان‌طور عمل مي‌كنيم» اين واقعاً شايد در ذهن خود من هم كه تا آن موقع افزون بر بيست سال خدمت نظامي كرده بودم چنين چيزي نبود كه تا اينقدر يك فرمانده عالي رتبه متكي به مقررات نظامي باشد و به وحدت فرماندهي و تصميم‌گيري توجه كند اين سخن كه فرمانده مسئول است و مسئوليت خوب و بد منطقه با اوست من يك لحظه بر سر دوراهي قرار گرفتم كه حالا چه بكنم حفظ جان و سلامت آقا برايم از همه چيز مهمتر بود. بنابراين به فكرم رسيد كه به طرف جلو حركت كنيم چون مي‌دانستم اگر آتش توپخانه بيايد و درست روي موضع قرار بگيرد خطرناك خواهد بود. آقا هم فرمودند: همين تدبير درست است. سوار ماشين‌ها شديم و حركت كرديم و دقيقاً سه يا چهار دقيقه بعد كه گلوله‌هاي پي در پي مي‌خورد سه فروند هواپيماي دشمن آمد و موضعي كه چند لحظه پيش آن‌جا ايستاده بوديم بمباران كرد.
اين كار خداوند بود كه آقا هم فرمودند فلان كس تدبير كند و ما هم تصميم گرفتيم كه از اين‌جا برويم بعد آتش بمبي كه روي موضع توپخانه بود به هوا بلند شد ما ماشين‌ها را نگه داشتيم و از آقا خواهش كرديم كه به بيرون بپرند و پناه بگيرند، ايشان هم به شكل نظامي و چالاكانه از ماشين بيرون پريدند و در كنار جاده و پشت يك جوي آب موضع گرفتند بعد به طرف جلو راه خود را ادامه داديم بعد كه به عقب برگشتيم ديديم كه همان موضعي كه ايستاده بوديم و تصميم مي‌گرفتيم، بمباران شده و خسارات و تلفاتي هم به موضع توپخانه وارد شده است.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه




امير حيات مقدم

متواضع
يك روز كه «آقا» در جبهه مهمان ما بود برايشان غذاي تقريباً متوسطي در نظر گرفته بوديم به نظر خود ما اين غذا هيچ غيرعادي نبود ايشان مهمان ما بودند ما بايد پذيرايي مي‌كرديم اما آقا در همان ابتداي ورود فرمودند: فلاني، از همان غذايي كه خودتان ميخوريد و به رزمندگان هم مي دهيد به من بدهيد، نكند كه چيز اضافه‌اي در نظر بگيريد، من عرض كردم:«آقا، شما مهمان ما هستيد و ما وظيفه داريم كه از چنين مهمان عزيزي پذيرايي كنيم، فرمودند:«نه، پذيرايي كه به غذاي رنگارنگ نيست من همان غذايي را مي‌خورم كه همه رزمندگان مي‌خورند». نكته ديگري كه خيلي برايم عجيب بود مجالست و همنشيني عادي و متواضعانه ايشان بود. در آن موقع رئيس جمهور يك مملكت بودند ولي وقتي كه مي‌رفتيم داخل اتاق با لباس معمولي خانگي مي‌نشست، حتي بعضي از آقايان ديگري كه در ملاقات‌هاي غيررسمي و در زمان استراحتشان خدمت ايشان مي‌آمدند همانند اعضاي خانواده و فرزندانشان با آنان برخورد مي‌كردند و اين نشان تواضع و يكرنگي ايشان است.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




عوض حيدرپور

رزمنده
در روزهاي اول جنگ من مدت محدودي در جبهه آبادان و اهواز بودم آقا به اهواز تشريف آوردند و به عنوان يك رزمنده لباس رزم پوشيده بودند و در جنگ شركت مي كردند در آن‌جا هم امور جنگ را زير نظر داشتند، هم سخنراني مي‌كردند و بچه‌ها را به جنگ عليه دشمن تشويق مي‌كردند. آن روزها هنوز سپاه به درستي و كامل شكل نگرفته بود و سپاه خوزستان و خرمشهر و اهواز بود كه با نفرات كمي شب‌ها عليه دشمن عمليات چريكي مي‌كردند. آقا هم به عنوان يك رزمنده در مجموعه‌اي كه به همراه شهيد چمران راه‌اندازي كرده بودند كار چريكي انجام مي‌دادند و با نيروها به جلو مي رفتند تا به خط عراقي‌ها لطمه بزنند و يا از آنان اطلاعات به دست آورند و وضعيت آن‌ها را بشناسند. در همان ايام مصيبتي كه ما در جبهه داشتيم مصيبت بني‌صدر بود. آقا در يكي از سخنراني‌هاي عمومي آن زمان خود اين گونه درد دل مي‌كرد: «ما تا ساعت يك و دو نصف شب مي‌نشينيم و بحث مي‌كنيم كه چه بكنيم، و در كجا به دشمن ضربه بزنيم و امكانات را چگونه جمع كنيم اما وقتي كه مي‌آييم در اتاق بني‌صدر كه فرمانده كل قوا هستند مي‌بينيم كه آن جا با خنده و شوخي و مزاح و هرزگي هست».
اين عمليات‌هاي چريكي ادامه داشت تا اين‌كه بعد از حصر آبادان و يا قبل از آن بود كه آقا براي اولين بار پيشنهاد دادند كه سپاه براي خود تيپ درست كند، پس از آن تيپ‌ها به سرعت شكل گرفت و رفته رفته در كوران جنگ تكامل يافت و به لشگر تبديل شد و اكنون به لطف خدا سازمان متشكل نظامي داريم كه با نيروي ايمان، تخصص و كارآزمودگي، قوي‌ترين ارتش جهان را به رعب و وحشت افكنده است.
آن روزهايي كه قطعنامه پذيرفته شد و عراق آن حمله‌هاي ناجوانمردانه را به جنوب و غرب كشور تكراركرد آقا باز هم چون روزهاي آغاز جنگ به جبهه تشريف آوردند. شايد حدود يك ماه در جبهه جنوب بودند. از آن روزها دو سه خاطره در ذهنم مانده كه نقل مي‌كنم: ساعت حدود پنج بعدازظهر بود كه ايشان به بيمارستان علي‌بن‌ابيطالب (ع) در شمال آبادان آمدند عملياتي شد و تا ساعت هشت صبح آنجا بودند بيمارستان علي بن ابيطالب در عمليات كربلاي 5 آماده رسيدگي به مجروحين جنگ بود و اگر اين بيمارستان نبود تعداد شهداي ما سه يا چهارهزار نفر بيش از شهدايي كه هست مي‌شد. آن شب كه آقا تشريف آوردند اول جلسه‌اي با كادر سپاهي بيمارستان گذاشتند و جلسه‌اي هم با كادر پزشكي و تخصصي آن‌جا، جلسه‌هايي هم با كليه پرسنل بيمارستان داشتند و جلسه ديگري هم با مسئولين بهداري سپاه در بيمارستان علي‌بن‌ابيطالب (ع) گذاشتند. وقت نماز شد به امامت آقا نماز خوانده شد سپس گزارش بيمارستان و بهداري جنوب خدمت ايشان ارائه شد. بعد از اين گزارش آقا اين يادداشت را در آن‌جا نوشتند:
بسم‌الله‌الرحمن الرحيم
«جلوه‌هاي درخشنده دين و دانش و هنر را در بيمارستان حضرت علي‌بن‌ابيطالب(ع) مشاهده كردم. جميع كاركنان و پزشكان و دست ياران و ديگر زحمتكشان مومن را در كار نجات مجروحين جنگ و رزمندگان آسيب ديده و چهره فرشتگان مژده بخش زندگي و بهبودي ديدم، همت دست اندركاران و تلاش مؤمنانه پزشكان پديده‌ اعجاب‌آميزي آفريده كه هر ديدار كننده اين بيمارستان را به تحسين وادار مي‌كند خداوند از همه ايشان قبول كند و به همه توفيق عنايت فرمايد.
سيدعلي خامنه‌اي
نكته‌اي كه من آن شب درس گرفتم دقت و توجه ايشان به همه كارهاي نيروهاي زحمتكش و تلاشگر و مؤمن بود. حتي كارهاي جزيي را هم ناديده نمي‌گرفتند و به گونه‌اي تشويق مي‌كردند. شما آن زمان و جو و موقعيت را كه عمليات مرصاد و كارهاي ديگر براي دفع حمله دشمن در جريان بود تصور كنيد، آقا از همه آنها مطلع بودند و امور را زير نظر داشتند اما در عين حال به اين كارهايي كه به نظر ما جزيي و غيرقابل اعتنا مي‌آمد هم توجه داشتند، و از آن‌ها سطحي نمي‌گذشتند.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه




احمد دادبين

با رزمندگان
در سفري كه آقا به كردستان داشتند قرار بود كه ايشان در منطقه‌اي واحدهاي خط مقدم را بازديد كنند و در ميان رزمندگان خط باشند با هلي‌كوپتر پرواز كرديم در آسمان من خدمت آقا عرض كردم: با توجه به اين كه مردم بانه شما را ديده‌اند و شما به شهر آن‌ها تشريف برده‌ايد خوب است كه مردم مريوان هم شما را زيارت كنند چون مشتاق هستند. آقا فرمودند: «پس رفتن به خط پيش بچه‌ها چي؟ گفتم: اگر شما با انبوه مردم مريوان صحبت كنيد همه رزمندگان بيشتر خوشحال مي‌شوند مردم هم با ديدن شما خوشحال مي‌شوند حالا ما محبت شما را در خط به بچه‌ها ابلاغ مي‌كنيم. آقا گفتند: خوب با بچه‌هاي حفاظت هماهنگ كنيد من حرفي ندارم من با مسئول حفاظت آقا صحبت كردم ايشان شروع به داد و بيداد كرد و گفت: يعني برنامه ما را به هم مي‌زني؟! از اول بايد پيش‌بيني كرده باشيد. گفتم: خوب حضرت آقا خودشان موافقند او گفت نمي‌شود كه آقا را همين‌طوري ببريم! خلاصه رسيديم به مريوان و قرارگاه تاكتيكي لشگر كه كنار درياچه بود، واحدها همه منتظر بودند، آن سوله در اين هنگام برق رفت و تاريك شد متأسفانه بچه‌هاي ما بي‌توجهي كرده بودند و ضبط هم نياورده بودند در نتيجه سخنراني هم ضبط نشد آقا در آن تاريكي شروع به سخنراني كردند موضوع سخنراني درباره فلسفه زندگي بود كه انسان براي چه زندگي مي‌كند؟ و اگر قرار باشد ما بخوريم و بخوابيم ديگر انسان نيستيم و.... مثال جالبي هم زدند دباره انسان بي‌هدفي كه فقط به خوردن بينديشد كه مثل ماشيني مي‌ماند كه در مسير خود در صورت احتياج، به پمپ بنزين برسد و بنزين بزند و جلوتر دوباره به پمپ بنزين ديگر برود و بنزين بزند و به همين صورت رفع احتياج كند، خلاصه درباره فلسفه زندگي يك ساعت صحبت كردند و آن‌جا اصلاً يك حال به من دست داد و گفتم اگر خودم بودم و در حالي كه جمعيت انبوهي در انتظار من بودند و افراد كمي هم در يك جاي ديگر بودند من براي اين افراد كم صحبت نمي‌كردم بلكه با يك خسته نباشيد و خدا قوت تمامش مي‌كردم ولي سخنراني يك ساعته ايشان در آن تاريكي و فضاي بسته سوله براي من يك درس بود. از اين جالب‌تر هم آن بود كه وقتي سخنراني تمام شد و آقا وارد اتاقي شدند تا كمي استراحت كنند هم رزمندگان به سراغ آقا رفتند به طوري كه ما نمي‌توانستيم اوضاع را كنترل كنيم. يك مرتبه احساس كردم آقا مي‌فرمايند: «اگر اجازه بدهيد من پيراهنم را عوض كنم» همه بيرون آمدند برق اتاق آقا را خاموش كرديم تا ايشان استراحتي بكنند. شايد ده دقيقه نشد كه بچه‌ها داخل شهر مريوان رفتند به مردم اعلام كردند كه رئيس جمهوري آمد، بياييد در ورزشگاه، همين بچه‌ها يك ماشين آتش‌نشاني آورده بودند كنارش يك پله هم گذاشته بودند و فوراً بلندگوها را نصب كرده بودند من يك سري رفتم آن‌جا و از نزديك ديدم كه مردم هجوم آورده‌اند و با يك شوري مي‌آيند،‌ بعضي مردم را كنترل مي‌كردند گفتم مردم را كنترل و بازرسي نكنيد، بگذاريد همگي بيايند، حالا پيش مرگ‌ها هم با اسلحه كلاش آمدند بعد هم ريختند داخل ورزشگاه، بعد از ده دقيقه استراحت به آقا گفتم: آقا، مردم آماده‌اند، آقا بلافاصله بلند شدند، وضو گرفتند و راه افتاديم به طرف شهر، به ورزشگاه رسيديم، جمعيت با فشار هجوم آوردند و آقا توانستند از نرده‌بان بالا بروند و روي ماشين آتش‌نشاني شروع به سخنراني كردند. مردم با يك شور و شعفي شعار مي‌دادند و دستشان را بالا مي‌بردند. پيش‌مرگ‌ها هم اسلحه‌هاي كلاش را بالا مي‌بردند و تكبير مي‌گفتند. صحنه عجيب و ديدني بود آقا چند بار فرمودند: «من از اين احساسات مردم و صداقت آن‌ها به وجد آمده‌ام، بچه‌هاي محافظ خيلي نگران سلامت آقا بودند، حق هم داشتند چون جو منطقه كلاً ناامن بود. جالب اينجاست كه ورزشگاه پر از جمعيت بود و حتي بعضي هم در بيرون استاديوم ايستاده بودند. بعضي از مردم هم كلاش به دست روي بام‌هاي خانه‌هاي اطراف رفته بودند تمام خشاب‌ها پر و آماده بود. بعد كه سخنراني آقا در شهر تمام شد به سوله آمديم بچه‌هاي ارتش، سپاه، بسيجي ها، و جهادگران همه جمع بودند در راهروي سوله يكم سفره دراز انداختند ما خدمت آقا عرض كرديم چون سوله شلوغ است غذاي شما را به يك سوله جداگانه ببريم و شما آن جا غذا را صرف كنيد، ايشان فرمودند: «نه، كنار همين بچه‌ها سفره بيندازيد، ‌همه خود را در آن شلوغي فشرده كردند و خدمت آقا غذا خوردند و اين يك خاطره فراموش‌نشدني از حضور آقا در ميان مردم مناطق جنگ‌زده و نيز رزمندگان بود.»
همراه با رزمندگان
حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در دوران جنگ كه رئيس جمهور بودند به مريوان تشريف بردند و با مردم ديدار كردند. پس از ديدار، همراه ايشان به سوله رفتيم.
بچه‌هاي ارتش، سپاه، بسيجيان و جهادگران همه جمع بودند. در راهروي سوله سفره‌اي بزرگ انداختند. به آقا عرض كرديم چون سوله شلوغ است، غذاي شما را به يك سوله‌ي ديگر ببريم و حضرت عالي در آن مكان غذايتان را صرف كنيد. ايشان فرمودند: «‌نه! كنار همين بچه‌ها غذا را مي‌خوريم. »
جمعيت خيلي فشرده بود. رهبر معظم انقلاب در آن جمع فشرده و در ميان رزمندگان اسلام نشستند و بچه‌ها در خدمت آقا غذايشان را خوردند. براي من خاطره‌ي آن روز بسيار به ياد ماندني بود؛ خاطره‌ي آن هرگز از ذهنم پاك نمي‌شود.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




... ذوالنور

جنگ خرمشهر
نزديك به چهل روز در خرمشهر مقاومت كرديم تا نگذاريم شهر به اشغال عراقي‌ها درآيد. در اين مدت رهبر معظم انقلاب با شجاعتي كم‌نظير به مواضع دشمن بعثي يورش مي‌برد؛ آرايش تانك‌هاي آنان را به هم مي‌زد و مانع پيشروي عراقي‌ها مي‌شد.
معظم‌له گاه در گروه‌هاي 3 و 5 نفره تا اعماق نيروهاي دشمن پيش مي‌رفتند و با شناسايي دقيق منطقه‌ي عملياتي، اطلاعات نابي را به دست مي‌آوردند تا هنگام ملاقات با امام خميني (ره) بهترين و جديدترين اطلاعات را به ايشان بدهند.
لباس نظامي
رهبر معظم انقلاب به من فرمودند: «من در زمان جنگ هميشه با لباس نظامي در جبهه‌ها حاضر مي‌شدم؛ اما ترديد داشتم كه آيا مصلحت در همين است كه من لباس پيغمبر (ص) را كنار بگذارم و اين لباس تنگ نظامي را بپوشم يا با همان لباس روحاني به جبهه بيايم؟»
ايشان هنگام مراجعت به تهران، لباس روحانيت را روي همان اونيفرم نظامي مي‌پوشيدند و پس از تقديم گزارش به حضرت امام (ره)، به نماز جمعه مي‌آمدند و نماز وحدت‌آفرين جمعه را مي‌خواندند. ايشان در ادامه فرمودند: «روزي كه براي دادن گزارش از جبهه به جماران رفتم، امام (ره) پشت پنجره ايستاده بودند. من مشغول باز كردن بند پوتين‌ها شدم و اين كار مدتي طول كشيد. حضرت امام (ره) ايستاده بودند و با لبخندي، خيره‌خيره مرا نگاه مي‌كردند. پس از آن كه وارد اتاق شدم، دست امام را بوسيدم. معظم‌له دستي به پشت من زدند و فرمودند: زماني پوشيدن لباس سربازي در عرف ما خلاف مروت بود، ولي الآن مي‌بينم چه برازنده‌ي شماست!»
آيت‌الله خامنه‌اي فرمودند: با اين كلام دلرباي امام، ترديد از دلم بيرون رفت و از آن روز به بعد هميشه از پوشيدن لباس نظامي لذت مي‌بردم!
تبرك
براي سركشي از بچه‌هاي يزد، همراه آقا به تيپ الغدير رفتيم.
آيت الله سيدروح‌الله خاتمي نماينده امام در استان يزد هم آن‌جا بود. با دست‌هاي لرزان، مقداري ماست گرفت و در كاسه‌اي بزرگ، دوغ درست كرد. كاسه را آورد پيش آقا، تعارف كردند: خيلي زحمت كشيده‌ايد خودتان ميل كنيد. قبول نكرد، مي‌‌گفت مي‌خواهد متبرك شود. حتي اجازه نداد آقا كاسه را دست بگيرد. خودش آن را با دست نگه داشت تا ايشان از آن بنوشد.
پيرمرد كاسه را چرخاند. لبانش را درست به همان نقطه‌اي كه آقا از آن نوشيده بود چسباند و دوغ را سركشيد.
روحيه جهادي
گاهي وقت‌ها غيبش مي‌زد. نگران مي‌شديم. چيزي نمي‌گذشت كه با تني خسته و چهره‌اي خندان، پيدايش مي‌شد.
دو سه تا از بچه‌هايي كه به جنگ‌هاي چريكي وارد بودند را برمي‌داشت و مي‌زد به قلب دشمن. تا پشت جبهه آن‌ها نفوذ مي‌كرد.
شناسايي‌اش كامل بود. محضر امام كه جلسه مي‌گذاشتند،هميشه اطلاعات دست اولي داشت كه مي‌شد رويش حساب كرد.


منبع: پايگاه اطلاع رساني نويد شاهد

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه




... رضيان

ساده و صميمي
من و تعدادي از برادران رزمنده در لشگر بوديم كه به ما اطلاع دادند كه آقا و تعدادي از اطرافيانشان قرار است امروز به لشگر ما بيايند خلاصه ساعت حدود چهار بعدازظهر بود كه من در سنگر نشسته بودم ناگهان يك آقايي از پله‌هاي سنگي پايين آمد و گفت: سنگر فرماندهي كجاست؟ گفتم: ‌سنگر بغلي! ولي آن‌جا كسي نيست اگر كاري داريد بگوييد تا من به آن‌ها بگويم. گفتند: نه به ما گفتند بياييم سنگر فرماندهي و سه چهار نفر هستيم كه بايد برويم فرماندهي. من از سنگر بيرون آمدم و ديدم كه يك استيشن آن‌جا ايستاده و يكي كنار دست راننده نشسته بود و يك نفر هم با عبا و بدون عمامه عقب ماشين نشسته، يك لحظه به ذهنم رسيد كه مثلاً از قرارگاهي يا جايي آمدند. هنوز گيج بودم و متوجه نشده بودم همه را معرفي كرد ولي آن يك نفري كه عقب ماشين نشسته بود را معرفي نكرد.
ديدم در ماشين باز شد و آقا پياده شدند و آن چند نفري كه بغل دست آقا و جلو كنار راننده بودند هم پياده شدند، آقا عمامه را گذاشتند سرشان و راه افتادند به طرف سنگر فرماندهي، در يك لحظه نگاه كردم ديدم كه خود آقاست. آمدند به طرف من جلو رفتم و سلام و عليك و روبوسي كردم. من رو كردم به آقا و گفتم: ما فكر كرديم شما دو سه ساعت ديگر مي‌آييد باور نمي‌كردم كه شما الآن بياييد خلاصه گفتند ما همين جا مي‌نشينيم تا فرماندهي بيايد. ما هم يك اتاق و سالني كه آماده كرده بوديم كه ايشان به آن‌جا بروند، ولي آقا يك اتاق كوچك را انتخاب كردند و همان جا نشستند و به ما گفتند هر موقع فرماندهي آمدند به ما اطلاع بدهيد. در همين حين ديديم كه دو _ سه ماشين آمدند از نيروهاي قديمي ارتش بودند. ما گفتيم: بفرماييد داخل، گفتند: نخير ما مي‌خواهيم برويم پيش رئيس جمهور. آن‌ها باور نمي‌كردند كه رئيس جمهوري پيش ما هستند لذا هرچه مي‌گفتيم بفرماييد تو نمي‌آمدند. بالاخره من به آن‌ها گفتم بابا بياييد پايين خودشان اين‌جا پيش ما هستند، گفتند: چرا اينجا، چرا نرفتند فرماندهي؟ خلاصه آقا پيش ما ماندند تا فرماندهي بيايد و با آن‌ها ديدار كنند. اين اولين خاطره من بود كه برخورد رودررو با ايشان داشتم كه بسيار ساده و صميمي و با علاقة زياد با ما برخورد كردند. بار آخري كه آقا تشريف آورده بودند لشگر امام حسين (ع) يادم هست كه در وسط محوطه با گروهي ايستاده بودند، پيرمردي جلو آمد و بعد از احوالپرسي نامه‌اي را به دست ايشان داد و سپس با هم مشغول صحبت شدند، ‌عده‌اي هم اطراف آقا ايستاده بودند و گروهي از مسئولين و فرماندهان نيز در آن‌جا حضور داشتند در اين هنگام جواني بسيجي با صداي بلند صدا زد بچه‌ها ماشين غذا آمد! ناهار را آوردند! موقع ناهار است بياييد ناهار بخوريم. در اين لحظه آقا سرشان را برگرداندند و نگاهي كردند و با لبخندي فرمودند: «اگر به ما هم مي‌رسد ما همين‌جا غذا را بخوريم ما گفتيم خير ما بيست نفر هستيم و سهميه شما جاي ديگري رفته است، ايشان فرمودند: بگوييد بياورند اين‌جا تا با هم بخوريم. آقا با اين كارشان خواستند به بقيه بفهمانند كه غذاي ما همان غذاي شماست و تشكيلات خاصي ندارد.
خلاصه بچه‌ها زير سايه‌باني كه با نخل خرما درست كرده بودند پتو پهن كردند و همه دور هم نشستيم و با بچه‌هاي گردان يونس (گردان غواصي) غذا را خورديم، بعد آقا گفتند آن بسيجي جوان كه وقت غذا را اعلام كرد بيايد اين‌جا، آن جوان بسيجي آمد كنار آقا نشست و غذا را خورد.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:47 PM
تشکرات از این پست
saffar
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 

 

 

نبي الله رودكي

شجاعت
آقا حضورشان در آن‌جا (جبهه) پشتيباني محكمي در واگذاري امكانات جنگي به سپاه و بسيج بود و باعث دلگرمي و تقويت روحيه فرماندهان جبهه‌هاي جنگ و رزمندگان بود. بني‌صدر خيلي تلاش مي‌كرد تا نيروهاي سپاه و بسيج را تضعيف كند اما «آقا» با همه وجود از آنان دفاع مي‌كردند نكته مهم اين كه «آقا» با شجاعت و شهامت در خطوط مقدم شركت مي‌كردند و هم‌چون يك رزمنده اسلحه به دوش مي‌گرفتند و دشمن را تعقيب مي‌كردند عكس‌ها و تصويرهايي كه از آن زمان باقي است همه خود گوياي اين مطلب است.
به نظر من حساس‌ترين فراز جنگ، آن موقعي بود كه آقا به حضرت امام عرض كردند: من اجازه مي‌خواهم كه به عنوان رئيس جمهوري و امام جمعه تهران به جبهه‌هاي جنگ بروم سرانجام با اصرار اين اجازه را گرفتند. در آن موقع دشمنان ما عراقي‌ها را با تمام امكانات حمايت مي‌كردند ما در محاصره اقتصادي بوديم، فشارهاي رواني و بمباران‌هاي شهرها وجود داشت و بخشي از جبهه‌هاي جنگ مثل فاو و كربلاي4 و منطقه شلمچه، جزيره مجنون و حلبچه به دست عراقي‌ها افتاده بود. خلاصه، وضعيت حساسي بود با آمدن مقام معظم رهبري كه در آن موقع رئيس جمهور بودند همه ائمه جمعه كشور عازم جبهه شدند و سيل عظيمي از جوانان مؤمن به جبهه رو آوردند به طوري كه براي تداركات آن‌ها با مشكل مواجه شده بوديم اما پشتوانه‌هاي مردمي بسياري از مشكلات را در تداركات نيروهاي اعزامي كم كرد. اين يكي از فرازهاي حساسي بود كه مقام معظم رهبري در جبهه حضور پيدا كردند و همين حضور و روحيه دادن ايشان باعث شد كه ما بلافاصله عمليات‌هايي را عليه عراق ادامه داديم. اين حضور سرنوشت‌ساز را نبايد دست كم گرفت. بلكه بايد روي آن تأمل كرد و شرايط آن موقع را تجسم نمود كه ما چه وضعيتي داشتيم و روحيه‌ها چگونه بود و با حضور ايشان روحيه‌ها به چه سمت و سويي قوت گرفت در مدتي كه ايشان در جبهه تشريف داشتند به لشگرها و تيپ‌هاي سپاه و ارتش سركشي مي‌كردند و براي هم سخنراني مي‌كردند و وضعيت سياسي و نظامي آن موقع را تبيين مي‌كردند در آن صحبت‌ها مطالب را بدون واسطه از طرف امام مطرح مي‌كردند. يك روز عصر هم براي نماز مغرب و عشا به لشگر19 فجر از استان فارس ( كه فرماندهي آن به عهده حقير بود) آمدند و در سيل عظيم رزمندگان لشگر سخنراني فرمودند بعد هم به داخل دفتر فرماندهي لشگر آمديم و شوراي لشگر با ايشان جلسه گذاشتند، فرماندهان لشگر سؤال‌هاي خود را مطرح كردند و مقام معظم رهبري پاسخ‌هاي قانع‌كننده‌اي به آنان دادند و با اين پاسخ‌ها علل پذيرش قطعنامه 598 و چگونگي ادامه دفاع را تبيين كردند كه اين صحبت‌ها براي ما و همه فرماندهان راه‌گشا و روحيه دهنده بود.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




علي شمخاني

ستون محكم
ما در آغاز جنگ تحميلي مشكلات زيادي در جبهه‌هاي جنوب داشتيم. هر وقت مي‌خواستيم سختي‌ها و غربت خود را بيان كنيم، به رهبر معظم انقلاب – كه نماينده‌ي امام (ره) در شوراي عالي دفاع بودند – پناه مي‌برديم.
ايشان به علت حضورشان در جنوب، ستون محكمي براي ما به حساب مي‌آمدند؛ ما نيز به صورت منظم و هميشگي، با معظم‌له جلسه داشتيم و مشكلات خود را به ايشان منعكس مي‌كرديم و كمك مي‌خواستيم.
آيت‌الله خامنه‌اي نيز مشكلات ما را براي حضرت امام (ره) نقل مي‌كردند و تا آن‌جا كه مقدور بود، از جبهه‌ها پشتيباني به عمل مي‌آوردند.


منبع: پايگاه اطلاع رساني نويد شاهد

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 

 

 

نورعلي شوشتري

در لحظه‌‌ها
آغاز جنگ يكي از حساس‌ترين زمان‌هاي نبرد بود چون خيلي از افراد اميد به پيروزي نداشتند و اكثراً با يأس و نااميدي به اوضاع نگاه مي‌كردند. زيرا دشمن موفقيت‌هايي در ميدان‌هاي نبرد به دست آورده بود و شعارهايي مي‌داد كه سه روزه يا يك هفته اهداف را تصرف مي‌كنيم، و از طرف ديگر عدم موفقيت‌هايي كه در ميدان‌هاي نبرد مي‌ديديم همه اين‌ها مأيوس كننده بود لذا اين وضعيت براي بچه‌ها زمان حساسي بود. در آن زمان مقام معظم رهبري در ميدان‌هاي نبرد حضور پيدا كردند و با خط‌دهي به نيروها و حمايت از گروه‌هاي پارتيزاني و چريكي به رزمندگان روحيه و توان مي‌بخشيدند وقتي كه يك رزمنده پاسدار و يا ارتشي و يا بسيجي مي‌ديدند كه «آقا» در اهواز و در ميدان‌هاي نبرد از نزديك جنگ را اداره و كنترل و هدايت مي‌كند اهميت كار و ضرورت حضور در ميدان‌هاي نبرد و دفاع از انقلاب و اسلام را بيش از پيش لمس مي كرد و به خودي خود روحيه مي گرفت و تقويت روحي مي‌شد و براي دفاع از انقلاب جان‌فشاني مي‌كرد.
در آغاز جنگ بچه‌هاي رزمنده و انقلابي واقعاً غريب و تنها بودند و اين به خاطر عملكرد و طرز تفكر بني‌صدر، رئيس جمهوري وقت و همفكرانش بود. در آن وضع و اوضاع واقعاً حضور «آقا» و كساني همچون شهيد چمران باعث قوت قلب بچه‌ها بودند. آقا كه خود سلاح به دست گرفته بود و پاي در جبهه گذاشته بود علاوه بر شركت در كارهاي چريكي و ضربه به دشمن به امور بچه‌ها و سازمان دهي فكر مي‌كرد و در جهت حل مشكلات آنان قدم برمي‌داشت. ما در منطقه «دب هردان» در ميان جنگل‌هاي مقابل كارخانه نورد مستقر بوديم كه تا اهواز اقلاً ده، دوازده كيلومتر فاصله داشت. چهل روز از جنگ گذشته بود كه به اتفاق شهيد رستمي يك طرح عملياتي آماده كرده بوديم و براي اجراي آن به يك سري امكانات احتياج داشتيم لذا به اهواز رفتيم تا با مسئولين صحبت كنيم و طرح خود را به تصويب برسانيم و امكانات بگيريم. شهيد والامقام تيمسار فلاحي طرح ما را ديدند و سؤال كردند كه: الآن چه چيزهايي در اختيار داريد؟ ما گفتيم: تعدادي اسلحه‌ «ام يك» و «برنو» و مقدار كمي هم فشنگ. همين جا از ايشان درخواست اسلحه و مهمات كرديم ايشان فرمودند: «به خدا قسم، بني‌صدر به من دستور داده كه يك پوكه هم به شما ندهم، اگر بخواهيد من مي‌توانم بخشنامه‌اش را هم به شما نشان بدهم خود شهيد فلاحي وقتي اين طرح و برنامه و آمادگي بچه‌ها را ديد شيفته شد و قصد پشتيباني و همكاري داشت اما براي عدم همكاري به او بخشنامه‌ شده بود ولي ما مصر بوديم كه طرحمان اجرا شود؛ لذا يك روز گفتند قرار است بني‌صدر به منطقه بيايد.
براي ديدار و حرف زدن با او در مورد طرح به اهواز رفتيم بعد گفتند كه انديمشك است. به آن‌جا رفتيم سه چهار ساعت پشت در ايستاديم كه خواسته‌مان را بگوييم، پاسخ ندادند حتي اجازه ندادند كه داخل برويم و با ايشان حرف بزنيم فقط يك سرهنگ بود كه نشست و با ما حرف زد و قرار شد كه برود با بني‌صدر صحبت كند و نتيجه‌اش را براي ما بياورد، رفت و بعد از يك ساعت برگشت و گفت: آقاي بني‌صدر نظرشان اين است كه عمليات در اين منطقه هيچ فايده‌اي ندارد و بايد آن منطقه را هم كه هستيد تخليه كنيد. ما مأيوسانه برگشتيم و در اهواز خدمت آقا رسيديم كه در مقر استاندراي بودند. ايشان با آغوش باز ما را پذيرفتند و فرمودند: «طرح بسيار خوبي است ولي در جناحين آن برادران ارتش به شما كمك كنند بعد دستور دادند كه امكانات و مهمات و غذا و پوشاك براي ما در نظر بگيرند. باز براي تأكيد بيشتر نظر ايشان را خواستيم فرمودند: هدف دشمن تصرف اهواز و آبادان و نيز تصرف كامل خرمشهر و كلاً غُرُق كردن مناطق جنوب است و اگر ما اين‌جا را تخليه كنيم به اهداف دشمن كمك كرده‌ايم. پس ما بايد هرطور كه شده با چنگ و دندان و نفر به نفر بجنگيم و دشمن را مأيوس كنيم. سپس فرمودند:«من الان مي‌خواهم به آبادان بروم و پاي طرح‌هاي عملياتي آبادان بنشينم تا بتوانيم آن‌جا را از محاصره بيرون آوريم شما هم كه اين‌جا هستيد با تمام تلاشتان كار را دنبال كنيد و من هم از شما پشتيباني مي‌كنم.
در واقع يكي از عوامل عمده شكست حصر آبادان حضور «آقا» و تقويت روحي رزمندگان توسط ايشان بود هريك از فرماندهان و رزمندگان هر زمان كه مي‌خواستند به راحتي مي توانستند با ايشان صحبت كنند و طرح‌هاي خود را مطرح نمايند. استراتژي آقا اين بود كه ما در آبادان و خرمشهر و اهواز بمانيم و با چنگ و دندان دفاع كنيم اما بني‌صدر و هم‌فكرانش استراتژي‌شان اين بود كه از اين شهرها عقب‌نشيني كنيم و روي ارتفاعات تنگه فني و زاگرس مستقر بشويم يعني تحويل تمام منطقه جنوب به دشمن. مي‌گفتند كه: ‌زمين بدهيم و زمان بگيريم. اما «آقا» و در رأس همه، حضرت امام به خوبي مي‌فهميدند كه ما نبايد به دشمن زمين بدهيم و حتي براي حفظ يك متر آن بايد بجنگيم، اتفاقاً بعدها هم ديديم كه تمام كارشناسان سطح بالاي نظامي دنيا كه صدام را كمك مي‌كردند و به او فكر مي‌كردند در عمليات‌هاي فاو، كربلاي5 و ديگر عمليات‌هاي داخل خاك عراق، نظرشان اين بود كه عراق بايد براي حفظ يك متر زمين خود هم تلاش كند و هيچگاه به راحتي عقب ننشيند حتي مي‌ديديم كه حاضر بود يك لشگر را براي يك قسمت، فدا كند. اما بني‌صدر و همكارانش از روي ترس و جبن مي‌خواستند كه سخاوتمندانه زمين ببخشند اما انديشه آقا و نيروهاي هم‌فكرش باعث شد كه از وجب به وجب اين خاك دفاع شود. همين مقاومت‌ها و عمليات‌هاي چريكي و ضربه‌هاي پي در پي نمي گذاشت كه دشمن با خيال آسوده جا خوش كند و زمينه‌ساز عمليات‌هاي بزرگ و افتخارآفريني چون فتح‌المبين و بيت‌المقدس و سرانجام آزادي همه زمين‌ها و شهرهاي ما از لوث وجود دشمن شد. مقطع حساس ديگري كه آقا از نزديك در جبهه حضور يافت اواخر جنگ بود كه دشمن باز به هوس حمله به مرزهاي ما افتاده بود و بهياري منافقين و كشورهاي ديگر، دور تازه‌اي از حمله‌ها را آغاز كرده بود و شعارهاي پوچي سر مي‌داد در اين هنگام آقا از حضرت امام اجازه گرفتند و با يك پيام تاريخي با ائمه جمعه سراسر كشور همه آنان را به حضور در جبهه فرا خواندند. همين حضور وضعيت جبهه‌ها را تغيير داد چون من خود شاهد بودم كه «آقا» در جنوب، يگان به يگان، قرارگاه به قرارگاه، گردان به گردان راه مي‌رفتند و با سرباز، بسيجي، پاسدار، ارتشي، فرمانده، غير فرمانده مي‌نشستند و زانو به زانو صحبت مي‌كردند و در آن‌ها روح نشاط و پايداري به وجود مي‌آوردند و ديديم كه در اثر همين دفاع‌هاي مردانه رزمندگان اسلام صدام مجبور شد كه بعد از هياهوها و گرد و خاك‌هاي زيادي، آتش بس را بپذيرد و در رسيدن به اهدافش ناكام بماند.
اوايل جنگ ما در منطقه «دب هردان» بوديم. روزي داشتم به خط ميرفتم در مسير جاده خرمشهر _ اهواز از كارخانه نورد كه رد مي‌شوي اولين جايي كه جنگل شروع مي‌شد خط ما بود و دشمن تقريباً يك كيلومتري آن طرفتر بود. آن زمان لشگر 92 در همان مسير آرايش گرفته بود و يكي دو مرتبه هم عمليات كرده بود خط ما دست راست آن جاده بود و برادران ارتشي دست چپ بودند، من با لندرور در حال رفتن بودم، از ماشين «آقا» سبقت گرفتم بعد شناختم كه «آقا» در ماشين است ايشان رفتند و به پشت خاكريز خودي پيچيدند. از آن طرف به جلو خط خودي نبود و خط دشمن بود خاكريز ما كنار يك جوي آب قرار گرفته بود لشگر 92 هم پشت سر ما مستقر شده بود. وقتي شناختم كه آقا هستند رفتيم و خودمان را قاطي كرديم در سمت چپ جاده حدود پانصدمتر كه به جلو مي‌رفتي يك مقدار نسبت به اين طرف بلندتر بود آقا آمدند آن‌جا و رفتند بالا و منطقه را ديد زدند بعد پايين آمدند و سنگر به سنگر با برادران ارتشي احوالپرسي كردند به حدي كه ما خسته شديم و رفتيم. اين گذشت بعد از چند روز يك روز صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم كه يك نفر درخط ما در حال قدم زدن است من فكر كردم آقاي فراهاني و دو سه نفر ديگر هستند، (آن زمان افسري بود به نام سروان فراهاني از برادران شهرباني_ نيروي انتظامي فعلي_ كه آدم بزرگواري بود) من فكر كردم دوستان سروان فراهاني هستند،‌ لذا به سراغشان نرفتم و گفتم: حتماً همان برادران شهرباني هستند، ‌خودشان به سنگر ما مي‌آيند من همين‌جوري رفتم توي سنگر و مشغول كارهاي خودم بودم كه يك مرتبه شهيد عمراني كه يكي از بچه‌هاي نيشابور بود پسر شيريني‌ بود حرف «شين» را هم نمي‌توانست بگويد و «سين» مي‌گفت مثلاً شوشتري را سوستري مي‌گفت ما گاهي با او شوخي مي‌كرديم و مي‌گفتيم مقاله بخوان مقاله‌اي تهيه مي‌كرديم كه شين زياد داشته باشد خلاصه شهيد عمراني گفت: آقاي سوستري، آقاي سوستري «آقا» دارند به سنگر ما مي‌آيند آقا به سنگر ما آمدند يك اسلحه كلت به كمرشان بسته بودند و در ماشين هم يك اسلحه قنداق تا شو «ژ3» داشتند، آمدند توي خط و متفكرانه قدم مي‌زدند، بعد فرمودند اين جايي كه شما مستقر هستيد بسيار جاي حساسي است مواظب باشيد كه از سمت راست دور نخوريد و بعد دستوراتي ديگر به ما دادند و يك سري اطلاعاتي از ما خواستند ورفتند. از سوي آقا آمدند و گفتند كه فردا ما مي‌خواهيم برويم منطقه سمت راست شما را ببينيم، رفتيم آقا اسلحه‌اي روي دوششان بود رفتند داخل سنگرها و سركشي و بازديد كردند بعد از آن ديگر من نمي‌گذاشتم آقا از سنگر ديده‌باني جلوتر بروند.
مي‌دانيم كه قاطعيت و شجاعت يك خصيصه دروني است كه به تدريج در انسان رشد مي‌كند و در فرازهاي حساس و بحراني خود را نشان مي‌دهد شجاعت و قاطعيتي كه ما از آقا مي ديديم واقعاً براي ما درس‌آموز بود براي نمونه ما همزمان با عمليات والفجر10، عمليات بيت‌المقدس 3 را در منطقه ماهوت سليمانيه دنبال مي‌كرديم. ايشان آمده بودند در قرارگاه، ما خدمت ايشان رسيديم در همان جا مشكلات و نارسايي‌هايي كه در منطقه بود خدمتشان عرض كرديم ايشان در قرارگاه تاكتيكي سپاه در منطقه والفجر10 در زير برد توپخانه و ادوات نيمه سنگين دشمن نشسته بودند، گاهي هم اطرافشان بمباران مي‌شد و گلوله مي‌خورد سنگرشان هم سنگر درستي نبود و فضاي خوبي نداشت در آن‌جا نشستند و گزارش‌هاي ما را مي‌شنيدند من آن‌جا پيشنهاد كردم حالا كه اين جا عمليات به نتيجه رسيده و آن‌جا هم ما مشكلات داريم و عقبه هاي بسيار بدي داريم اجازه بدهيد مقداري از محور سليمانيه عراق و ارتفاعات قلاغو و گوجار عقب‌نشيني كنيم، چون ارتفاعات بسيار صعب‌العبور و برف‌گير و سردي دارد ما هم از رودخانه‌هاي متعددي رد مي‌شويم (رودخانه‌هاي چومانه كلاسه) و دشمن هر لحظه عقبه‌هاي ما را كه پل درست كرده‌ايم مي‌زند، واقعاًَ براي ما هم سخت است ولي ايشان فرمودند: «شما به هر قيمتي كه شده بايد آنجا حضور داشته باشيد و حتي روي يك تپه دست گذاشتند و فرمودند بايد اين تپه حفظ شود. با اين‌كه من فرمانده ميدان و فرمانده قرارگاه آن‌جا بودم و از نزديك با تمام مسائل جزيي سر و كار داشتم ايشان به طور دقيق از روي نقشه روي آن تپه دست گذاشتند و گفتند بايد اين تپه حفظ شود و در ادامه فرمودند: اگر شما اين تپه را از دست بدهيد كل خط دفاعيتان متزلزل مي‌شود پس اگر مي‌خواهيد مجدداً به ارتفاعات قلاغلو و گوجار برسيد اين نقاطي را كه الان هستيد چنان‌چه از دست بدهيد ديگر نمي‌توانيد اين هدف را دنبال كنيد و دشمن صددرصد بر شما تسلط پيدا مي‌كند. من مجدداً گزارش را طور ديگري تنظيم كردم كه اجازه بدهند عقب‌نشيني كنيم چون براي ما خيلي سخت بود و پشتيباني برايمان سنگين بود و باز ايشان مجدداً‌ فرمودند: مشكل شما با عقب‌نشيني دو تا مي‌شود و اين گزارش را كه شما مي‌دهيد به نوعي پيشنهاد مي‌دهيد كه بياييم روي آن تپه يعني عقب‌نشيني، ولي اگر مي‌خواهيد سليمانيه را دنبال كنيد اين عقب‌نشيني اين هدف را تأ‌مين نمي‌كند و باز تأكيد كردند به حفظ آن تپه و گفتند اين را بايد محكم نگه داريد و از اين‌جا هست كه شما مي‌توانيد براي هدف بعدي گام برداريد و البته ما را راهنمايي و متقاعد كردند و فهميديم كه نظر ايشان درست است و به همان عمل كرديم و تا روزهاي آخر در واقع براي ما راه‌گشا بود.
رفتار علوي
هم از موفقيت عمليات والفجر 10 خوشحال بوديم هم از حضور آقا در قرارگاه. موقع ناهار، بچه‌ها كمي بيشتر از حد معمول،تدارك ديدند تا به نوعي شادي خود را ابراز كنند.
آقا با ديدن غذا كمي مكث كرد.
شما خيلي از جسمتان كار مي‌كشيد و بيشتر از اين‌ها به انرژي نياز داريد ولي آيا بقيه نيروها هم چنين غذايي در اختيار دارند؟ براي من همان غذاي سربازي را بياوريد. نبايد كسي احساس كند من كه رئيس جمهور هستم با بقيه تفاوت دارم...
بعد هم درباره حفاظت از بيت‌المال، توصيه‌هايي فرمودند.
مراقبت بر ارزش‌ها
خيلي جدي به راننده گفت: بايست!
كمي ناراحت به نظر مي‌رسيد. بلافاصله رو به من كرد و فرمود: از ماشين دومي به بعد يا به اهواز برمي‌گردند و يا اگر قصد آمدن دارند، خودشان تنهايي بيايند. چه دليلي دارد پشت سر ما راه بيفتند؟
وقتي من كه رئيس جمهور هستم با يك كاروان ماشين حركت كنم، ديگران سرمشق مي‌گيرند و اين كار، رسم مي‌شود. براي من دو محافظ در يك يا دو ماشين، كافي است.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




اصغر صبوري

نظم و انظباط
روزي به ما اعلام كردند كه مقام معظم رهبري از يگان شما بازديد خواهند كرد، قرار بر اين شد كه ما حدود ساعت هفت صبح در محل گلف آماده باشيم و به همراهي مقام معظم رهبري به يگان‌ها اعزام شويم. در اين‌جا نكته‌اي كه براي من جالب بود حضور ايشان در همان ساعت مقرر بود يعني ايشان درست در رأس ساعت تعيين شده از سنگر فرماندهي خارج شدند و وارد ماشيني كه در آن‌جا قرار داشت شدند.
روزي در جبهه صبح كه وارد محوطه شديم به ايشان عرض كردم: امروز غذاي ما طبق برنامه قبل، اين غذا هست ولي همه عزيزان يگان تأكيد دارند كه ما امروز اين غذا را به خاطر وجود مبارك شما تغيير بدهيم. آقا فرمودند: همان غذايي كه داشتيد بگذاريد باشد و برنامه‌ريزي كه كرديد انجام شود تا ما ببينيم غذاي بسيجيان چيست و از آن غذاها استفاده كنيم.
در سنگري كه قرار مي‌گرفتند حتي اجازه نمي‌دادند كه ما كوچكترين تغييري در وضعيت آن سنگر بدهيم همان سادگي و همان موكتي كه بچه‌هاي بسيجي روي آن مي‌نشستند و به همان كيفيت از سنگر استفاده مي‌كردند و حتي اجازه نمي‌دادند ما چند تا پتو بياوريم و زير پا بيندازيم.
اگر همه مسئولين و همه ما اين ساده زيستي را رعايت كنيم بسياري از توطئه‌هاي شيطاني عليه انقلاب و كشور خنثي خواهد شد و مردم بيش از پيش علاقه‌مندي خود را حفظ خواهند كرد.
روزي در جبهه پس از آن‌كه در سنگر مستقر شديم آقا فرماندهان گردان‌ها و واحدها را تك تك پذيرفتند و با آن‌ها صحبت كردند تا وقت نهار و نماز شد نماز را به امامت ايشان برگزار كرديم پس از نماز سفره‌اي بسيار مختصر در حد امكانات ما تهيه شده بود، ايشان آمدند در جمع حدود پنجاه نفر از فرماندهان دسته‌ها و گردان‌ها و واحدهاي ما نشستند ما اصرار كرديم كه جدا از ما ناهار صرف كنند، فرمودند: نه من در ميان جمع دوستان مي‌مانم و همين‌جا با رزمندگان نهار مي‌خورم.
حدود ساعت دو بعدازظهر بود كه ايشان فرمودند: «من مي‌خواهم به تنهايي در اطراف اين پادگان قدم بزنم، چفيه‌اي كه عموماً برادران بسيجي از آن استفاده مي‌كردند به صورت خودشان بستند به طوري كه قابل شناسايي نبودند و به راه افتادند. سفارش كردند كه كسي همراه من نيايد، فقط من بودم و يك نفر هم محافظ ايشان. يك ساعت و نيم با پاي پياده، در داخل اين مقر و آن مقر در داخل مجموعه‌ها بر روي ارتفاعات گشت زدند. من كاملاً احساس مي كردم كه ايشان از اين كه به صورت يك رزمنده ناشناس در ميان بچه‌هاست چه كيف و لذت روحاني مي‌برد. واقعاً دوست داشتند كه هميشه در جبهه در ميان بچه‌ها باشند اما شرايط و موقعيت مهم سياسي ايشان چنين اجازه‌اي را نمي‌داد.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها