|
|
|
علي فضلي
|
 |
قطعنامه
با پذيرش قطعنامه 598 و اعلام آتشبس، دوباره عراقيها از محورهاي مختلف به طرف مرزهاي ما پيشروي ميكردند، مثلاً از پاسگاه زيد و طلائيه به سمت جلگه اهواز، خرمشهر، پادگان حميد و محورهاي ديگر جلو آمدند و از طرف غرب هم از صالحآباد به سمت نفتشهر و منطقه مرصاد كه منافقين آن را توسعه دادند تا آمدند به تنگه مرصاد. در اين زمان به نفس گرم حضرت امام خميني جمعيت عظيمي از بسيجيها وارد جبهه شدند آقا هم آن روز مقام رياست جمهوري را بر عهده داشتند به جبهه تشريف آوردند برنامه ايشان ظاهراً به اين صورت بود كه به يگانهاي مختلف سركشي كنند و با رزمندگان و فرماندهان صحبت نمايند براي لشگر سيدالشهدا و لشگر حضرت رسول توفيقي بود كه اولين بار اين دو لشگر در خدمت ايشان بودند. در صبحگاه مشترك آقا صحبت مبسوط و جالبي كردند كه حدود يك ساعت طول كشيد، بعد از اين جلسه آقا صحبتهاي مبسوطي را براي همه ما داشتند و بنا شد جلسهاي هم در محضر آقا براي فرماندهان و مسئولين لشگر بگذاريم، محل اين جلسه را فرداي آن روز در سالن اجتماعات پادگان شهيد كلهر گذاشتيم. در آن جلسه آقا با نهايت گشادهرويي و بزرگواري فرمودند كه برادرها نظراتشان را بگويند و هر سؤالي كه دارند بپرسند و حرفهايشان را بزنند. خود ايشان هم در آن جلسه نظرات مباركشان را بيان فرمودند يادم هست كه در بخشي از صحبتها فرمودند: «ما ضمن آن كه در حال دفاع هستيم خوب است كه آمادگي پاسخ به هجوم دشمن را داشته باشيم يعني معطل نشويم كه آنها به ما حمله كنند بلكه ما هم عليه آنها طرحريزي كنيم و پاسخ متقابل به آنها بدهيم. اين طور نباشد كه آنها مجدداً به ما حمله كنند و صدمه و آسيب برسانند و ما بنشينيم. بعد برادرها صحبت را شروع كردند بعضي ناراحت بودند و حرارت آن مقطع از جنگ كه قطعنامه پذيرفته شده بود و تقريباً شرايط ويژهاي در انقلاب و در نهضت امام بود البته نه از اين كه چرا قطعنامه پذيرفته شده بلكه از اين جهت كه در وسع و توان بود كه باز جنگ را ادامه دهيم.در آن جلسه بچهها راحت و صميمي حرفهايشان را ميزدند به هر صورت در آن جلسه برادرها محضر آقا گزارش دادند و با ايشان صميمانه صحبت كردند و آقا هم رهنمودهاي كافي دادند بعد تشريف بردند لشگر حضرت رسول و يگانهاي ديگر.
ميتوانم بگويم در آن مقطع زماني آقا در تمام يگانها و پيش تمامي رزمندگان رفتند و فرماندهان را ديدند و ديدگاههاي آنان را شنيدند آقا بيشتر از اينها مايل بودند كه در جبهه و در ميان رزمندگان باشند روحيه خود ايشان اينگونه بود كه حضور در صحنههاي خطرناكي كه از جان گذشتگي و فداكاري را ميطلبيد دوست داشتند اما مسئوليت اجرايي سنگين كه در پست رياست جمهوري كه به ايشان واگذار شده بود و منعي كه حضرت امام در مورد حضور ايشان كرده بودند مانع از اين بود كه آقا بيشتر به جبهه بيايند.
در هنگام پذيرش قطعنامه بود كه امام فرمودند هركس توانايي دارد به جبهه برود، به خاطر همين چند نفر از شيعيان اتريش كه مقلد امام بودند هم به جبهه آمده بودند. من يك روز در جبهه خدمت آقا عرض كردم: آقا اگر اجازه بدهيد چند تا مهمان خارجي ما محضر شما شرفياب شوند، آقا فرمودند: بسيار خوب تشريف بياورند. در پايگاه منتظران شهادت (گلف) در قرارگاه اصلي جنگ در جنوب، كه مقر اصلي آقا هم در آنجا بود، وعده ملاقات بود ما اين برادران اتريشي را خدمت مقام معظم رهبري آورديم، اتفاقاً نزديكيهاي نماز بود نماز به امامت آقا خوانديم، بعد يك جلسه بسيار صميمي و خودماني برگزار شد. ما برادران را معرفي كرديم آقا خيلي خوشحال بودند از اين كه گروهي از جوانان مسلمان از پنج هزار كيلومتري احساس تكليف و وظيفه كرده و به كشور ما آمدهاند تا در جبهههاي جنگ اداي دين بكنند. آقا بعد از سلام و احوالپرسي اوليه و آشنايي بيشتر، صحبتهاي طولاني براي آقايان كردند. بعد به من فرمودند: اين برادران را فقط در منطقه جنوب نگه نداريد اينها را به مشهد و شمال هم براي زيارت و سياحت ببريد، چون در جنوب گرما خيلي شديد بود، مترجم آنان همه حرفهاي آقا را براي ايشان ترجمه كرد و سپس گفتند: «نه آقا ما احساس تكليف كرديم كه به ايران بياييم و در جنگ مشاركت داشته باشيم و گرنه اروپاي خودمان خيلي سرسبزتر از ايران است و ما قبلاً هم به ايران آمديم لكن در اين سفر ما احساس وظيفه كرديم و اين گرما و اين خاك براي ما بسيار ارزشمند است.
بعد دوباره آقا فرمودند: لازم است شما زبان فارسي را ياد بگيريد از اين پنج نفر آنان سه نفرشان اكنون فارسي را خيلي رسا صحبت ميكنند و دو نفر آنها هم در حد محاوره، و مكالمه محدودتر.
آقا، با يك تأكيد خاصي به آنان سفارش ميكردند كه فارسي را فرا بگيرد و اين نشانه علاقهاي است كه آقا به زبان و فرهنگ فارسي، كه زبان دوم اسلام است دارند، اساساً ايشان در ادبيات فارسي صاحب ذوق خاصي هستند.
آقا هميشه با تبسم و لبخندي يكسان با ما برخورد ميكردند، به طوري كه همه ما احساس ميكرديم كه آقا نسبت به ما عنايت ويژهاي دارد بچههاي ديگر هم ميگفتند كه نه خير، آقا به ما يك عنايت ويژهاي دارد بعد ميفهميديم كه آقا با يك عنايت خاصي به همه بچهها نگاه ميكند به گونهاي كه ما احساس ميكرديم كه آقا نسبت به هركدام از ما كه با ايشان ديدار داشتيم يك عنايت ويژهاي دارد.
ديگر اين كه هربار كه درخواست ملاقات با آقا ميكرديم محال بود كه وعده ملاقات ما را نپذيرد و يا احياناً زمان مناسبي را براي ملاقات در اختيار برادران نگذارد.
جلسهها هم به گونهاي بود كه به راحتي و به سبك پدر و فرزندي اداره ميشد به گونهاي كه ما به راحتي ميتوانستيم حرفهايمان را بزنيم يعني جوري نبود كه حالا آدم مثلاً به حضور مقام محترم رياست جمهوري رسيده، گويي يك سري حريمها و حجب و حياها مانع حرف زدن باشد البته حرمتها كاملاً محفوظ بود اما اينكه راحت بتوانيم حرفهايمان را بزنيم و درد دلمان را اظهار كنيم هيچ مانعي نبود اصلاً خود آقا طوري برخورد ميكرد كه ما احساس گرفتگي و خستگي نكنيم.
منبع: كتاب خورشيددرجبهه