0

خورشيد در جبهه

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه




عبدالله عراقي

حضور آقا
مقام معظم رهبري و فرماندهي كل قوا از ابتداي شروع جنگ با شهيد دكتر چمران حضور فعال و نزديك در جبهه داشتند حتي اسلحه به دوش مي‌گرفتند و بعضي شب‌ها هم در عمليات‌هاي شناسايي شركت مي‌كردند. ايشان با همين اخلاص و شجاعت رزمندگان اسلام را حمايت مي‌كردند، به آنان روحيه مي‌دادند، در اواخر جنگ هم كه وضعيت جبهه‌ها حساس شد و برخي روحيه خود را از دست داده بودند ايشان با اينكه آن موقع رئيس جمهور بودند، لباس رزم پوشيدند و با يك برنامه منظم به جبهه آمدند. آمدن «آقا» به جبهه در روحيه بچه‌ها بسيار مؤثر بود و توانستند قدرتمندانه به كار خود ادامه دهند و تجاوزهاي مجدد دشمن را خنثي كنند.
روحيه
حضرت آيت‌الله خامنه‌اي از ابتداي شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران همراه شهيد دكتر مصطفي چمران حضوري نزديك و فعال در جبهه‌ها داشتند؛ اسلحه به دوش مي‌گرفتند و شب‌ها نيز در علميات‌هاي شناسايي شركت مي‌كردند.
ايشان رزمندگان اسلام را حمايت مي‌نمودند و به آنان روحيه مي‌دادند. در اواخر جنگ سال 1367 كه وضعيت جبهه‌ها حساس شد و برخي روحيه‌ي خود را از دست داده بودند، معظم‌له با اين كه در آن موقع عهده‌دار مقام رياست جمهوري بودند، لباس رزم پوشيدند و با يك برنامه‌ي منظم به جبهه آمدند.
حضور آقا در جبهه، در روحيه‌ي رزمندگان بسيار موثر بود. تا آن‌جا كه مدافعان واقعي انقلاب توانستند با انسجام و تداوم رزم، تجاوزهاي دشمن بعثي را خنثي كنند و جنگ را به نفع جمهوري اسلامي ايران پايان دهند.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




... فدوي

والسابقون
بدجوري ترسيده بوديم، به حالت آماده باش كامل قرار گرفتيم. اگر دشمن ما را مي‌ديد، كارمان تمام بود؛ يا كشته مي‌شديم و يا اسير كه در آن صورت چون نيروي اطلاعاتي بوديم عاقبت بدي در انتظارمان بود. تعدادمان كم بود. احساس كرديم وسط نيروهاي دشمن گير افتاده‌ايم و ديگر راه فرار نداريم.
چاره‌اي نبود. بايد مي‌پريديم آن طرف نهر، پشت نخل‌ها. از روي نهر كه عبور كرديم ناگهان خشكمان زد!
آن‌ها با تسلط كامل، ما را ديده بودند، جلو آمدند و يكي‌يكي ما را در آغوش كشيدند. آقا هم وسط ايستاده بود، با همه گرم گرفت و روبوسي كرد. شناسايي‌شان تمام شده بود و داشتند برمي‌گشتند. با ديدن آقا در خط دشمن، هم روحيه گرفتيم و هم شرمنده شديم!
شناسايي
در روزهاي آغازين جنگ، در ستاد جنگ‌هاي نامنظم فعاليت مي‌كرديم و كارمان شناسايي دشمن بود. روزي براي شناسايي عراقي‌ها به منطقه‌اي رفتيم كه قبلاً دشمن در آن‌جا استقرار داشت. در آن محدوده يك جوي آب به نام جوي سيدحسن بود كه دو طرف آن را انبوهي از درختان پوشانده بود. هر طرف جوي كه مي‌ايستادي، طرف مقابل به علت ازدحام درخت‌ها، قابل رويت نبود.
تصور ما اين بود كه عراقي‌ها در برابر ما در آن سمت جوي قرار دارند. با حالت آماده‌باش، از سمت راست جوي به طرف جلو حركت مي‌كرديم. ناگهان با سر و صداي زيادي مواجه شديم. فكر مي‌كرديم دشمن رو به روي ماست؛ آن‌ها نيز در مورد ما همين تصور را داشتند. با رعايت اصول حفاظتي، به آن طرف جوي پريديم.
در همان اثنا نگاهمان به چهره‌ي رهبر معظم انقلاب افتاد. در آن زمان ايشان نماينده‌ي حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع بودند. معظم‌له به اتفاق چند نفر ديگر قبل از ما براي شناسايي منطقه رفته بودند. كار شناسايي آنان تمام شده بود و داشتند برمي‌گشتند. ديدن آقا در آن مكان براي ما خيلي جالب بود. ما از آن ديدار، روحيه گرفتيم. سلاح‌هايمان را به حالت عادي درآورديم و از محبت گرم آيت‌الله خامنه‌اي بهره برديم. آقا با تك تك ما دست دادند و يكايك ما را بوسيدند.


منبع: پايگاه اطلاع رساني نويد شاهد

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 

 

 

علي فضلي

قطع‌نامه
با پذيرش قطعنامه 598 و اعلام آتش‌بس، دوباره عراقي‌ها از محورهاي مختلف به طرف مرزهاي ما پيشروي مي‌كردند، مثلاً از پاسگاه زيد و طلائيه به سمت جلگه اهواز، خرمشهر، پادگان حميد و محورهاي ديگر جلو آمدند و از طرف غرب هم از صالح‌آباد به سمت نفت‌شهر و منطقه مرصاد كه منافقين آن را توسعه دادند تا آمدند به تنگه مرصاد. در اين زمان به نفس گرم حضرت امام خميني جمعيت عظيمي از بسيجي‌ها وارد جبهه شدند آقا هم آن روز مقام رياست جمهوري را بر عهده داشتند به جبهه تشريف آوردند برنامه ايشان ظاهراً به اين صورت بود كه به يگان‌هاي مختلف سركشي كنند و با رزمندگان و فرماندهان صحبت نمايند براي لشگر سيدالشهدا و لشگر حضرت رسول توفيقي بود كه اولين بار اين دو لشگر در خدمت ايشان بودند. در صبحگاه مشترك آقا صحبت مبسوط و جالبي كردند كه حدود يك ساعت طول كشيد، بعد از اين جلسه آقا صحبت‌هاي مبسوطي را براي همه ما داشتند و بنا شد جلسه‌اي هم در محضر آقا براي فرماندهان و مسئولين لشگر بگذاريم، محل اين جلسه را فرداي آن روز در سالن اجتماعات پادگان شهيد كلهر گذاشتيم. در آن جلسه آقا با نهايت گشاد‌ه‌رويي و بزرگواري فرمودند كه برادرها نظراتشان را بگويند و هر سؤالي كه دارند بپرسند و حرف‌هايشان را بزنند. خود ايشان هم در آن جلسه نظرات مباركشان را بيان فرمودند يادم هست كه در بخشي از صحبت‌ها فرمودند: «ما ضمن آن كه در حال دفاع هستيم خوب است كه آمادگي پاسخ به هجوم دشمن را داشته باشيم يعني معطل نشويم كه آن‌ها به ما حمله كنند بلكه ما هم عليه آن‌ها طرح‌ريزي كنيم و پاسخ متقابل به آن‌ها بدهيم. اين طور نباشد كه آن‌ها مجدداً به ما حمله كنند و صدمه و آسيب برسانند و ما بنشينيم. بعد برادرها صحبت را شروع كردند بعضي ناراحت بودند و حرارت آن مقطع از جنگ كه قطعنامه پذيرفته شده بود و تقريباً شرايط ويژه‌اي در انقلاب و در نهضت امام بود البته نه از اين كه چرا قطعنامه پذيرفته شده بلكه از اين جهت كه در وسع و توان بود كه باز جنگ را ادامه دهيم.در آن جلسه بچه‌ها راحت و صميمي حرف‌هايشان را مي‌زدند به هر صورت در آن جلسه برادرها محضر آقا گزارش دادند و با ايشان صميمانه صحبت كردند و آقا هم رهنمودهاي كافي دادند بعد تشريف بردند لشگر حضرت رسول و يگان‌هاي ديگر.
مي‌توانم بگويم در آن مقطع زماني آقا در تمام يگان‌ها و پيش تمامي رزمندگان رفتند و فرماندهان را ديدند و ديدگاه‌هاي آنان را شنيدند آقا بيشتر از اين‌ها مايل بودند كه در جبهه و در ميان رزمندگان باشند روحيه خود ايشان اين‌گونه بود كه حضور در صحنه‌هاي خطرناكي كه از جان گذشتگي و فداكاري را مي‌طلبيد دوست داشتند اما مسئوليت اجرايي سنگين كه در پست رياست جمهوري كه به ايشان واگذار شده بود و منعي كه حضرت امام در مورد حضور ايشان كرده بودند مانع از اين بود كه آقا بيشتر به جبهه بيايند.
در هنگام پذيرش قطعنامه بود كه امام فرمودند هركس توانايي دارد به جبهه برود، به خاطر همين چند نفر از شيعيان اتريش كه مقلد امام بودند هم به جبهه آمده بودند. من يك روز در جبهه خدمت آقا عرض كردم: آقا اگر اجازه بدهيد چند تا مهمان خارجي ما محضر شما شرفياب شوند،‌ آقا فرمودند: بسيار خوب تشريف بياورند. در پايگاه منتظران شهادت (گلف) در قرارگاه اصلي جنگ در جنوب، كه مقر اصلي آقا هم در آن‌جا بود، وعده ملاقات بود ما اين برادران اتريشي را خدمت مقام معظم رهبري آورديم، اتفاقاً نزديكي‌هاي نماز بود نماز به امامت آقا خوانديم، بعد يك جلسه بسيار صميمي و خودماني برگزار شد. ما برادران را معرفي كرديم آقا خيلي خوشحال بودند از اين كه گروهي از جوانان مسلمان از پنج هزار كيلومتري احساس تكليف و وظيفه كرده و به كشور ما آمده‌اند تا در جبهه‌هاي جنگ اداي دين بكنند. آقا بعد از سلام و احوالپرسي اوليه و آشنايي بيشتر، صحبت‌هاي طولاني براي آقايان كردند. بعد به من فرمودند: اين برادران را فقط در منطقه جنوب نگه نداريد اين‌ها را به مشهد و شمال هم براي زيارت و سياحت ببريد، چون در جنوب گرما خيلي شديد بود، مترجم آنان همه حرف‌هاي آقا را براي ايشان ترجمه كرد و سپس گفتند: «نه آقا ما احساس تكليف كرديم كه به ايران بياييم و در جنگ مشاركت داشته باشيم و گرنه اروپاي خودمان خيلي سرسبزتر از ايران است و ما قبلاً هم به ايران آمديم لكن در اين سفر ما احساس وظيفه كرديم و اين گرما و اين خاك براي ما بسيار ارزشمند است.
بعد دوباره آقا فرمودند: لازم است شما زبان فارسي را ياد بگيريد از اين پنج نفر آنان سه نفرشان اكنون فارسي را خيلي رسا صحبت مي‌كنند و دو نفر آن‌ها هم در حد محاوره، و مكالمه محدودتر.
آقا، با يك تأكيد خاصي به آنان سفارش مي‌كردند كه فارسي را فرا بگيرد و اين نشانه علاقه‌اي است كه آقا به زبان و فرهنگ فارسي، كه زبان دوم اسلام است دارند،‌ اساساً ايشان در ادبيات فارسي صاحب ذوق خاصي هستند.
آقا هميشه با تبسم و لبخندي يكسان با ما برخورد مي‌كردند، به طوري كه همه ما احساس مي‌كرديم كه آقا نسبت به ما عنايت ويژه‌اي دارد بچه‌هاي ديگر هم مي‌گفتند كه نه خير، آقا به ما يك عنايت ويژه‌اي دارد بعد مي‌فهميديم كه آقا با يك عنايت خاصي به همه بچه‌ها نگاه مي‌كند به گونه‌اي كه ما احساس مي‌كرديم كه آقا نسبت به هركدام از ما كه با ايشان ديدار داشتيم يك عنايت ويژه‌اي دارد.
ديگر اين كه هربار كه درخواست ملاقات با آقا مي‌كرديم محال بود كه وعده ملاقات ما را نپذيرد و يا احياناً زمان مناسبي را براي ملاقات در اختيار برادران نگذارد.
جلسه‌ها هم به گونه‌اي بود كه به راحتي و به سبك پدر و فرزندي اداره مي‌شد به گونه‌اي كه ما به راحتي مي‌توانستيم حرف‌هايمان را بزنيم يعني جوري نبود كه حالا آدم مثلاً به حضور مقام محترم رياست جمهوري رسيده، گويي يك سري حريم‌ها و حجب و حياها مانع حرف زدن باشد البته حرمتها كاملاً محفوظ بود اما اين‌كه راحت بتوانيم حرف‌هايمان را بزنيم و درد دلمان را اظهار كنيم هيچ مانعي نبود اصلاً خود آقا طوري برخورد مي‌كرد كه ما احساس گرفتگي و خستگي نكنيم.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




اسماعيل قآني

مارّه
«آقا» در يك جلسه آمدند به قرارگاه تاكتيكي ما در «ماره» كه چسبيده به خرمشهر است همان زماني كه ايشان آن‌جا بودند عراقي‌ها تا روي خود جاده خرمشهر و تا نزديك جاده دارخوين هم پيشروي كرده بودند ايشان با اين‌كه رئيس جمهوري بودند در مناطقي كه در تيررس دشمن بود مي‌آمدند آن هم با روحيه باز و با نشاط و با اطمينان قلب. يك شب آمدند و آن‌جا نماز خواندند و چون در سنگر جايي نبود رزمندگان در كنار رودخانه كارون نشستند و ايشان حدود يك ساعت با يك لحن و برخورد بسيار گرم و اميدبخش با بچه‌ها صحبت كردند و بچه‌ها ديدند كه رئيس‌جمهوري يك مملكت پيش آن‌ها آمده و در آن وضعيت خطرناك خيلي آرام و راحت سخن مي‌گويد برايشان خيلي روحيه بخش و جالب بود.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه




مرتضي قرباني

اجازه امام
روزي در تهران بودم و در آن‌جا جلسه‌اي با حضور آقايان: ميرحسين موسوي (نخست‌وزير وقت)، هاشمي رفسنجاني، جمعي از نمايندگان مجلس و مقام معظم رهبري تشكيل شده بود تا درباره پشتيباني جبهه و جنگ، تصميماتي گرفته شود ساعت يك و نيم شب بود كه جلسه تمام شد، بعد از آن جلسه من خدمت «آقا» رسيدم و دستشان را بوسيدم و گزارشي از وضع جبهه به ايشان دادم و سپس از ايشان تقاضا كردم كه به جبهه تشريف بياورند و از نزديك اوضاع را بررسي كنند. چون مي‌دانستم كه ايشان واقعاً روحيه جبهه رفتن و در ميان بچه‌ها بودن را زياد دارد ايشان قدم مي‌زدند وقتي كه من اين تقاضا را كردم ايستادند دستشان را به كمر گرفتند و پايشان را به ديوار تكيه دادند و شروع به درد‌‌دل كردند و سپس گفتند: «من چندين‌بار برنامه‌ريزي كردم كه به جبهه بيايم اما وقتي كه به حضور حضرت امام مي‌رفتم ايشان اجازه نمي‌دادند و باز هم مي‌خواهم خدمت ايشان بروم بلكه بتوانم اجازه بگيرم و از نزديك با رزمندگان و بچه‌ها باشم. اين جلسه تمام شد و خداحافظي كرديم مدتي بعد كه ايشان به جبهه تشريف آوردند و از خطوط رزمندگان بازديد كردند و وقتي كه من حضورشان شرفياب شدم فرمودند: «آقا مرتضي، بالاخره حضرت امام به من اجازه دادند و من مي‌خواهم بمانم، انشا‌الله پيروز شويم و برويم كربلا و يا شهيد شويم».
روزي كه ما به پادگان رفتيم و آقا بين رزمندگان حاضر شدند و سخنراني كردند و جلسه‌ها را برگزار كردند. وقت نماز شد، ايشان بلافاصله آستين‌ها را بالا زدند جورابشان را درآوردند، و وضو گرفتند گويي هيچ كار مهمي در اين لحظه جز نماز وجود ندارد بخشي از دستشان در اثر انفجار بمب تقريباً گوشت‌هايش از بين رفته و اين خود يك صحنه تكان‌دهنده‌اي بود، فرماندهان ما در لشگر كربلا و عزيزان رزمنده بين نماز دعا خواندند و يادم هست كه بعد از دعا يكي از برادران به نام آقا محسن‌پور شروع به خواندن مصيبت كرد و از چشمان همه مخصوصاً ايشان اشك جاري شد و صحنه زيبايي بود.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 

 

 

... كبيري

تكبير
1- آقا در جبهه با رزمندگان گرم و صميمي بودند و در عين رعايت مسائل نظامي و انضباطي و داشتن قاطعيت و نظم با آنان مزاح هم مي‌كردند، مثلاً روزي يكي از بازديدهايشان از پادگان دوكوهه بود كه دو لشگر محمد رسول‌الله و لشگر سيدالشهدا آن جا مستقر بودند. دو لشگر در يك جا جمع شدند و آقا سخنراني كردند، در يكي از فرازهاي اين سخنراني كسي احساس كرد كه آن‌جا بايد تكبير گفته شود پس بلند شد و گفت: تكبير، همه تكبير گفتند. آقا هم روي اين تكبيرهاي نا به جا حساس‌اند و مي‌گويند هرجايي نبايد تكبير گفت، مگر در جاي خود و به موقع، چون تكبير پشت سر هم رشته سخن را از دست سخنران و شنوندگان مي‌گيرد آقا اين مطلب را گوشزد كردند اما همين حرف ايشان در مورد تكبير كه تمام شد يكي ديگر بلند شد و گفت: «تكبير» اين تكبير آقا را به خنده درآورد و آقا آن‌جا فرمودند:«سر به سر من پيرمرد مي‌گذاريد، باز يكي ديگر بلند شد و گفت: تكبير اين‌جا بود كه ايشان خيلي خنديدند و بعد صحبت را ادامه دادند.
2-دشمن سوسنگرد را محاصره كرده بود. قرار بود كه عملياتي براي آزادسازي اين شهر صورت بگيرد، آن وقت مقام معظم رهبري در شوراي عالي دفاع حضور داشتند، در 23 آبان ماه براي حضور در جلسه شوراي عالي دفاع از ستاد اهواز به تهران آمدند. آن زمان بني‌صدر رئيس جمهوري بود و در شورا هم حضور داشت ايشان در آن جلسه مسئله سوسنگرد را عنوان كرده بودند بني‌صدر قول داده بود كه اقداماتي انجام شود، به هر جهت آقا به ستاد خودشان در اهواز برگشتند وقتي كه رسيدند يك‌شنبه بود. آمدند اهواز تلفني و با آقاي بني‌صدر كه آن زمان در دزفول مستقر بودند تماس گرفتند و گفتند: «اقداماتي كه ارتش قرار بوده در اين‌جا انجام بدهد صورت نگرفته و ما مي‌خواهيم يك كاري انجام بدهيم آقاي بني‌صدر به ايشان مي‌گويد: شما برويد در ستاد لشگر92 اهواز و آن‌جا با مسئولين صحبتي كنيد و من هم دستور مي‌دهم كه اقداماتي انجام دهند». ايشان با آقاي غرضي كه آن زمان استاندار خوزستان بود، مي‌روند در ستاد و با فرماندهان نظامي جلسه‌اي را تشكيل مي‌دهند و پيرامون طرح آزادسازي سوسنگرد به توافق نظري مي‌رسند بدين صورت كه تيپ 2 لشگر92 اهواز كه در دزفول مستقر بود به اهواز مأمور بشود و صبح 26 آبان عملياتي را جهت آزادسازي سوسنگرد آغاز كند. ساعت حدود 11 شب بود كه من زنگ زدم به ستاد، آقا وقت استراحتشان بود و مي‌خواستند بخوابند يا خوابيده بودند. شهيد چمران به مقام معظم رهبري مي‌گويد: از دزفول تماس گرفتند و گفتند تيپي كه قرار بود وارد عمليات بشود نمي‌فرستيم و لازم داريم آقا بلند مي‌شوند با تيمسار ظهيرنژاد (كه آن وقت فرمانده نيروهاي مسلح دزفول بودند) صحبت مي‌كنند و مي‌گويند اوضاع از چه قرار است؟ تيمسار مي‌گويد: اين دستور فرماندهي است و ما آمديم به اهواز براي به كارگيري اين تيپ اگر اين تيپ آن‌جا به كار گرفته شود احتمال شكست آن‌ها زياد است و ما نمي‌توانيم اين تيپ را بفرستيم چون ديگر نمي‌توانيم از آن استفاده كنيم مگر اين كه دستور ويژه‌اي از فرماندهي برسد. آن شب كه قرار بود هماهنگي بشود براي عمليات از بيت حضرت امام از تهران تماس گرفتند با ستاد «آقا» و از طرف امام مي‌پرسند آن جا چه خبر است؟ ايشان مي‌فرمايند: خبر اين است كه ما طرحي براي عمليات در سوسنگرد ريختيم ولي ترديد داريم مشكلاتي پيش بيايد كه اين كار عملي نشود مگر اين كه حضرت امام دستور ويژه‌اي صادر بفرمايند، گوشي را به حضرت امام مي‌دهند و آقا با حضرت امام صحبت مي‌كنند امام مي‌فرمايد: سوسنگرد بايد تا فردا آزاد شود و تيمسار فلاحي هم بايد مباشر مستقيم عمليات بشود بعد از اين پيام آقا در ساعت يك نصف شب دو نامه جداگانه خطاب به سرهنگ قاسمي و جانشين رئيس ستاد مشترك بود مي‌نويسند در آن نامه به سرهنگ قاسمي سفارش مي‌كنند كه مبادا به خاطر اطلاعات و اخباري كه از دزفول مي‌رسد تيپ2 را رها كنيد و از رده خارج كنيد. شما موظف هستيد كه تيپ را به كار گيريد و آماده كنيد به تيمسار فلاحي هم مي‌نويسند كه شما موظف هستيد بياييد و كارها را بر عهده بگيريد بعد نامه‌ها را به شهيد چمران مي‌دهند كه نوشته‌اي پاي آن‌ها بنويسيد و شهيد چمران هم نامه‌ها را به يك پيك مخصوص مي دهد تا به آن‌ها برساند. صبح زود تقريباً ساعت 3 يا4 بود كه كم‌كم رزمندگان حركت كردند و تيپ 2 هم به كار گرفته شد و تقريباً ساعت 5 صبح از خط يك عبور كردند و به طرف سوسنگرد به پيش رفتند و به لطف خدا و همت رزمندگان و وجود واقعاً مؤثر و مستمر و دائمي مقام معظم رهبري، وارد شهر سوسنگرد شدند و اين شهر را آزاد كردند.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 




محمد كوثري

دوكوهه
روزي مسئول حفاظتي آقا به ما اطلاع داد كه آقا مي‌خواهند به دوكوهه بيايند و ميان رزمندگان حضور پيدا كنند و مسائلي را مطرح كنند ما آماده شديم اما چند روز بعد مسئولين حفاظتي ايشان تماس گرفتند كه آقا فعلاً نمي‌آيند، گفتم: چرا؟ گفت: پشت تلفن نپرسيد، بعد فهميديم كه از زماني كه آقا رئيس جمهور شدند، حضرت امام رفتن به چهار استان جنگي را براي ايشان ممنوع كرده بود: خوزستان، كردستان، ايلام، باختران (كرمانشاه). وقتي كه آقا در سال 65 مي‌خواستند به جبهه بيايند آقاي هاشمي رفسنجاني متوجه شده بودند لذا فوراً به امام خبر داده بودند كه آقاي خامنه‌اي مي‌خواهند به مناطق جنگي جنوب و خوزستان بروند، حضرت امام هم به ايشان پيغام داده بودند كه به آن طرف نرويد تا اين‌كه سال آخر جنگ شد و ايشان مصراً از حضرت امام خواسته بودند كه به جبهه بروند، امام اجازه فرمودند و ايشان يكبار ديگر از نزديك گام به جبهه‌هاي نبرد گذاشتند. در روزهاي حضور در جبهه به همه لشگرها سركشي مي‌كردند تا وضعيت را از نزديك بررسي كنند و مشكلات را از دهان خود بچه‌ها بشنوند آقا هم‌چون هميشه با بچه‌ها مثل پدر رفتار مي‌كرد و با مهرباني حرف‌هايشان را مي‌شنيد.
در دوكوهه خدمت آقا بوديم آن روز اتفاقي غذاي بچه‌ها چلوكباب بود براي ظهر. به همه هم داده شده بود وقتي كه شب غذا را آوردند و در جلوي آقا گذاشتند ايشان پرسيدند: اين غذا براي ما پخته شده يا براي همه رزمندگان هم هست، ما گفتيم: ‌نه ما ظهر به همه از همين غذا داديم و چون مي‌دانستيم شما شب تشريف مي‌آوريد سهم شما و ميهمانان را كنار گذاشتيم. به هر جهت، آقا خيلي تأكيد كرده بودند كه اين بايد غذاي همه رزمندگان باشد نه فقط به مسئولين و يا من غذاي خوب بدهيد.
اصرار
پس از انتخاب آيت‌الله خامنه‌اي به رياست جمهوري، حضرت امام رفتن ايشان به مناطق جنگي را ممنوع كردند. پس از مدتي معظم‌له با اصرار فراوان رضايت حضرت امام خميني (ره) را براي حضور دوباره در جبهه جلب كردند و بار ديگر از نزديك، گام به جبهه‌هاي نبرد گذاشتند.
معظم‌له به عنوان امام جمعه تهران قبل از آمدن به جبهه پيامي براي همه‌ي ائمه جمعه و جماعات صادر نمودند و آنان را براي حضور در جبهه‌ها دعوت كردند. اين حركت انقلابي و مهم ايشان باعث تحول عظيمي در جبهه‌ها شد. معظم‌له در آن دوران، به هم لشكرها سركشي مي‌كردند، وضعيت يگان‌هاي رزم را بررسي مي‌نمودند و مشكلات را از زبان تك تك رزمندگان مي‌شنيدند.
آقا چون هميشه، مثل يك پدر با بچه‌ها برخورد مي‌كردند و با مهرباني حرف‌هايشان را گوش مي‌دادند. اين حضور و رفتار، اثر عجيبي در روحيه‌ي رزمندگان گذاشت؛ اثري كه آنان را تا شكست كامل دشمن، در صحنه‌ي نبرد نگاه داشت.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه

 

 

 

هدايت لطفيان

حفظ نظم
ما در مهاباد بوديم در آن‌جا بين فرماندار شهر و فرمانده سپاه در خصوص چگونگي اعزام نيرو، اختلاف و دوگانگي به وجود آمده بود اين اختلاف به عرض آقا رسيده بود روزي به ما خبر دادند كه آقا مي‌خواهند با شما تلفني صحبت كنند، براي من تعجب‌آور و نيز شعف‌انگيز بود وقتي گوشي را گرفتم آقا فرمودند: «اين اختلاف چيست؟» چرا برادران اهل سنت را از جبهه برگردانده‌ايد؟ من برايشان توضيح دادم كه پادگان آموزشي ما آماده نبوده و بدون آموزش هم نبايد وارد جبهه مي‌شدند و فرماندار نبايد دخالت مي‌كردند بعد حضورشان عرض كردم براي اين‌كه خاطرتان جمع باشد ما براي مهاباد يگان‌هاي «نور» يا تيپ «نور» را در نظر گرفته‌ايم كه چارت و شرح وظايفش را نوشته‌ايم و يك نسخه از آن را از طريق سلسله مراتب حضورتان خواهيم فرستاد. بلافاصله آقا فرمودند: احسنت آفرين همين درست است سلسله مراتب و نظم را رعايت كنيد شما ببينيد هركس ديگر بود شايد به او برمي‌خورد اما ايشان با كمال تواضع ما را در موضع حفظ نظم و شناخت سلسله مراتب تشويق كردند.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه




محمد ميرجاني

رهبر چريكي
مقام معظم رهبري مي‌فرمودند: ما در همان روزهاي اول جنگ به اهواز رفتيم و در آن‌جا مستقر شديم با توجه به شرايط اوليه حضور دشمن كه لجام گسيخته جلو آمده بود و مواضع خاصي نداشت و موانع و خط مقدم به آن شكل ايجاد نكرده بود لذا روزها پيشروي مي‌كردند و در جايي كه پيشروي كرده بودند باقي مي‌ماندند تا مجدداً در روز بعدش به تجاوزشان ادامه دهند ايشان مي‌فرمودند: «ما به همراه شهيد چمران شب‌ها عليه عراقي‌ها عمليات چريكي انجام مي‌داديم چون هوا تاريك بود و عراقي‌ها جاي ثابتي نداشتند مضطرب و هراسان بودند ما به اتفاق شهيد چمران و يك گروه از بچه‌ها به تانكهاي آن‌ها حمله ور مي‌شديم و با آرپي‌جي آن‌ها را منفجر مي‌كرديم و دوباره به عقب برمي‌گشتيم. اين يك دوره از حضور آقا در جبهه‌هاي نبرد بود كه جنبه تشريفاتي و ظاهري نداشت بلكه علاوه بر صحبت و سخنراني و روحيه دادن به نيروها هم‌چون يك بسيجي در آن غربت اوليه جنگ مي‌رزميدند.
وقتي كه آقا در ميان رزمندگان حضور پيدا مي‌كردند به شيوه‌هاي گوناگوني به آن‌ها روحيه مي‌دادند با سخنراني و دادن شناخت و آگاهي با تشويق و تعريف از كارهايشان و نشان دادن ارزش و اهميت كار بچه‌ها در اين حضورها آقا در عين رعايت اصول نظامي‌گري سلسله مراتب و نظم و انضباط با بچه‌ها بسيار خودماني و صميمي بودند و گاهي هم براي انبساط خاطر بچه‌ها لطيفه‌هايي را هم مي‌گفتند من دو تا از آن لطيفه‌هاي سياسي را كه آقا تعريف مي‌كردند نقل مي‌كنم:
1- روزي در جنوب و در پايگاه منتظران شهادت (گلف) جلسه‌اي با فرماندهان تيپ‌ها و لشگرها داشتيم، بعد از صحبت و سخنراني، پذيرايي مختصري شد و يكي از بچه‌ها هم عكس مي‌گرفت در دوره دوم رياست جمهوري آقا بود و طبق قانون نمي‌توانستند دوره بعد هم كانديد شوند اين بود كه بچه‌ها با هم شوخي مي‌كردند و يكي از بچه‌ها به ديگري كه مجروح جنگي بود به شوخي مي‌گفت: اين عكس كه با آقا گرفتي براي تبليغات رياست جمهوري خوب است. ديگري گفت: «آخر با اين وضع مجروح چطور مي‌خواهد رئيس جمهور بشود. آقا وقتي كه اين را شنيد گفت: من يك خاطره‌اي از زبان حضرت امام درباره رياست جمهوري خودم دارم و آن اين كه: وقتي كه به تشويق حضرت امام داوطلب رئيس جمهوري شدم بعضي پيش امام گفته بودند كه ايشان كه يك دستشان معلول است چطور مي‌تواند كار انجام دهد؟ و امام هم فرموده بودند: اين كه چيزي نيست من در تركيه رئيس جمهوري را مي‌شناختم كه نصف بدنش فلج بود و حالا ايشان يك دست ندارد مشكلي نيست. 2- در سر سفره غذا بود، مسئول تداركات ما در آن جا يكي از بچه‌هاي چاق و چله و هيكلي بود آقا سرشان زير بود و غذا مي‌خوردند تا نگاهشان به آن برادر افتاد با يك لحن مليحي به او گفتند: شما مسئول تداركات هستيد همه خنديدند و گفتند: بله آقا، ايشان مسئول تداركات هستند بعد آقا يك لطيفه‌اي از اجلاس غير متعهدها در زيمباوه تعريف كردند و فرمودند كه ما به اجلاس غير متعهدها در زيمباوه رفته بوديم. هر هيأتي كه به آن‌جا وارد مي‌شد اگر بلندپايه بود يكي از وزراي زيمبابوه را مسئول پذيرايي آن مي‌گذاشتند تا اگر هيئت كاري دارد رسيدگي كند از هيئت ما وزير اطلاعات زيمباوه، پذيرايي مي كرد و از هيئت عراقي‌ها وزير خواربار آن‌جا، اجلاس تمام شد و ما به فرودگاه آمديم تا به ايران برگرديم، در فرودگاه، رئيس جمهور و وزرا براي بدرقه آمده بودند. من يكي يكي با وزراي زيمباوه دست مي‌دادم تا خداحافظي كنم رئيس جمهور زيمبابوه هم در كنارم بود و آن‌ها را معرفي مي‌كردم تا رسيدم به يك وزير درشت اندام كه شكم بزرگي هم داشت، رئيس جمهور زيمبابوه گفت: ايشان وزير خواربار ما هستند و بعد دستي به شكم بزرگ آن وزير كشيد و گفت: خواربار كشور ما همه در شكم ايشان است.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  2:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها