0

خورشيد در جبهه

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه
جمعه 8 بهمن 1389  2:52 PM




محمد ميرجاني

رهبر چريكي
مقام معظم رهبري مي‌فرمودند: ما در همان روزهاي اول جنگ به اهواز رفتيم و در آن‌جا مستقر شديم با توجه به شرايط اوليه حضور دشمن كه لجام گسيخته جلو آمده بود و مواضع خاصي نداشت و موانع و خط مقدم به آن شكل ايجاد نكرده بود لذا روزها پيشروي مي‌كردند و در جايي كه پيشروي كرده بودند باقي مي‌ماندند تا مجدداً در روز بعدش به تجاوزشان ادامه دهند ايشان مي‌فرمودند: «ما به همراه شهيد چمران شب‌ها عليه عراقي‌ها عمليات چريكي انجام مي‌داديم چون هوا تاريك بود و عراقي‌ها جاي ثابتي نداشتند مضطرب و هراسان بودند ما به اتفاق شهيد چمران و يك گروه از بچه‌ها به تانكهاي آن‌ها حمله ور مي‌شديم و با آرپي‌جي آن‌ها را منفجر مي‌كرديم و دوباره به عقب برمي‌گشتيم. اين يك دوره از حضور آقا در جبهه‌هاي نبرد بود كه جنبه تشريفاتي و ظاهري نداشت بلكه علاوه بر صحبت و سخنراني و روحيه دادن به نيروها هم‌چون يك بسيجي در آن غربت اوليه جنگ مي‌رزميدند.
وقتي كه آقا در ميان رزمندگان حضور پيدا مي‌كردند به شيوه‌هاي گوناگوني به آن‌ها روحيه مي‌دادند با سخنراني و دادن شناخت و آگاهي با تشويق و تعريف از كارهايشان و نشان دادن ارزش و اهميت كار بچه‌ها در اين حضورها آقا در عين رعايت اصول نظامي‌گري سلسله مراتب و نظم و انضباط با بچه‌ها بسيار خودماني و صميمي بودند و گاهي هم براي انبساط خاطر بچه‌ها لطيفه‌هايي را هم مي‌گفتند من دو تا از آن لطيفه‌هاي سياسي را كه آقا تعريف مي‌كردند نقل مي‌كنم:
1- روزي در جنوب و در پايگاه منتظران شهادت (گلف) جلسه‌اي با فرماندهان تيپ‌ها و لشگرها داشتيم، بعد از صحبت و سخنراني، پذيرايي مختصري شد و يكي از بچه‌ها هم عكس مي‌گرفت در دوره دوم رياست جمهوري آقا بود و طبق قانون نمي‌توانستند دوره بعد هم كانديد شوند اين بود كه بچه‌ها با هم شوخي مي‌كردند و يكي از بچه‌ها به ديگري كه مجروح جنگي بود به شوخي مي‌گفت: اين عكس كه با آقا گرفتي براي تبليغات رياست جمهوري خوب است. ديگري گفت: «آخر با اين وضع مجروح چطور مي‌خواهد رئيس جمهور بشود. آقا وقتي كه اين را شنيد گفت: من يك خاطره‌اي از زبان حضرت امام درباره رياست جمهوري خودم دارم و آن اين كه: وقتي كه به تشويق حضرت امام داوطلب رئيس جمهوري شدم بعضي پيش امام گفته بودند كه ايشان كه يك دستشان معلول است چطور مي‌تواند كار انجام دهد؟ و امام هم فرموده بودند: اين كه چيزي نيست من در تركيه رئيس جمهوري را مي‌شناختم كه نصف بدنش فلج بود و حالا ايشان يك دست ندارد مشكلي نيست. 2- در سر سفره غذا بود، مسئول تداركات ما در آن جا يكي از بچه‌هاي چاق و چله و هيكلي بود آقا سرشان زير بود و غذا مي‌خوردند تا نگاهشان به آن برادر افتاد با يك لحن مليحي به او گفتند: شما مسئول تداركات هستيد همه خنديدند و گفتند: بله آقا، ايشان مسئول تداركات هستند بعد آقا يك لطيفه‌اي از اجلاس غير متعهدها در زيمباوه تعريف كردند و فرمودند كه ما به اجلاس غير متعهدها در زيمباوه رفته بوديم. هر هيأتي كه به آن‌جا وارد مي‌شد اگر بلندپايه بود يكي از وزراي زيمبابوه را مسئول پذيرايي آن مي‌گذاشتند تا اگر هيئت كاري دارد رسيدگي كند از هيئت ما وزير اطلاعات زيمباوه، پذيرايي مي كرد و از هيئت عراقي‌ها وزير خواربار آن‌جا، اجلاس تمام شد و ما به فرودگاه آمديم تا به ايران برگرديم، در فرودگاه، رئيس جمهور و وزرا براي بدرقه آمده بودند. من يكي يكي با وزراي زيمباوه دست مي‌دادم تا خداحافظي كنم رئيس جمهور زيمبابوه هم در كنارم بود و آن‌ها را معرفي مي‌كردم تا رسيدم به يك وزير درشت اندام كه شكم بزرگي هم داشت، رئيس جمهور زيمبابوه گفت: ايشان وزير خواربار ما هستند و بعد دستي به شكم بزرگ آن وزير كشيد و گفت: خواربار كشور ما همه در شكم ايشان است.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها