0

خورشيد در جبهه

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه
جمعه 8 بهمن 1389  2:46 PM

 




عوض حيدرپور

رزمنده
در روزهاي اول جنگ من مدت محدودي در جبهه آبادان و اهواز بودم آقا به اهواز تشريف آوردند و به عنوان يك رزمنده لباس رزم پوشيده بودند و در جنگ شركت مي كردند در آن‌جا هم امور جنگ را زير نظر داشتند، هم سخنراني مي‌كردند و بچه‌ها را به جنگ عليه دشمن تشويق مي‌كردند. آن روزها هنوز سپاه به درستي و كامل شكل نگرفته بود و سپاه خوزستان و خرمشهر و اهواز بود كه با نفرات كمي شب‌ها عليه دشمن عمليات چريكي مي‌كردند. آقا هم به عنوان يك رزمنده در مجموعه‌اي كه به همراه شهيد چمران راه‌اندازي كرده بودند كار چريكي انجام مي‌دادند و با نيروها به جلو مي رفتند تا به خط عراقي‌ها لطمه بزنند و يا از آنان اطلاعات به دست آورند و وضعيت آن‌ها را بشناسند. در همان ايام مصيبتي كه ما در جبهه داشتيم مصيبت بني‌صدر بود. آقا در يكي از سخنراني‌هاي عمومي آن زمان خود اين گونه درد دل مي‌كرد: «ما تا ساعت يك و دو نصف شب مي‌نشينيم و بحث مي‌كنيم كه چه بكنيم، و در كجا به دشمن ضربه بزنيم و امكانات را چگونه جمع كنيم اما وقتي كه مي‌آييم در اتاق بني‌صدر كه فرمانده كل قوا هستند مي‌بينيم كه آن جا با خنده و شوخي و مزاح و هرزگي هست».
اين عمليات‌هاي چريكي ادامه داشت تا اين‌كه بعد از حصر آبادان و يا قبل از آن بود كه آقا براي اولين بار پيشنهاد دادند كه سپاه براي خود تيپ درست كند، پس از آن تيپ‌ها به سرعت شكل گرفت و رفته رفته در كوران جنگ تكامل يافت و به لشگر تبديل شد و اكنون به لطف خدا سازمان متشكل نظامي داريم كه با نيروي ايمان، تخصص و كارآزمودگي، قوي‌ترين ارتش جهان را به رعب و وحشت افكنده است.
آن روزهايي كه قطعنامه پذيرفته شد و عراق آن حمله‌هاي ناجوانمردانه را به جنوب و غرب كشور تكراركرد آقا باز هم چون روزهاي آغاز جنگ به جبهه تشريف آوردند. شايد حدود يك ماه در جبهه جنوب بودند. از آن روزها دو سه خاطره در ذهنم مانده كه نقل مي‌كنم: ساعت حدود پنج بعدازظهر بود كه ايشان به بيمارستان علي‌بن‌ابيطالب (ع) در شمال آبادان آمدند عملياتي شد و تا ساعت هشت صبح آنجا بودند بيمارستان علي بن ابيطالب در عمليات كربلاي 5 آماده رسيدگي به مجروحين جنگ بود و اگر اين بيمارستان نبود تعداد شهداي ما سه يا چهارهزار نفر بيش از شهدايي كه هست مي‌شد. آن شب كه آقا تشريف آوردند اول جلسه‌اي با كادر سپاهي بيمارستان گذاشتند و جلسه‌اي هم با كادر پزشكي و تخصصي آن‌جا، جلسه‌هايي هم با كليه پرسنل بيمارستان داشتند و جلسه ديگري هم با مسئولين بهداري سپاه در بيمارستان علي‌بن‌ابيطالب (ع) گذاشتند. وقت نماز شد به امامت آقا نماز خوانده شد سپس گزارش بيمارستان و بهداري جنوب خدمت ايشان ارائه شد. بعد از اين گزارش آقا اين يادداشت را در آن‌جا نوشتند:
بسم‌الله‌الرحمن الرحيم
«جلوه‌هاي درخشنده دين و دانش و هنر را در بيمارستان حضرت علي‌بن‌ابيطالب(ع) مشاهده كردم. جميع كاركنان و پزشكان و دست ياران و ديگر زحمتكشان مومن را در كار نجات مجروحين جنگ و رزمندگان آسيب ديده و چهره فرشتگان مژده بخش زندگي و بهبودي ديدم، همت دست اندركاران و تلاش مؤمنانه پزشكان پديده‌ اعجاب‌آميزي آفريده كه هر ديدار كننده اين بيمارستان را به تحسين وادار مي‌كند خداوند از همه ايشان قبول كند و به همه توفيق عنايت فرمايد.
سيدعلي خامنه‌اي
نكته‌اي كه من آن شب درس گرفتم دقت و توجه ايشان به همه كارهاي نيروهاي زحمتكش و تلاشگر و مؤمن بود. حتي كارهاي جزيي را هم ناديده نمي‌گرفتند و به گونه‌اي تشويق مي‌كردند. شما آن زمان و جو و موقعيت را كه عمليات مرصاد و كارهاي ديگر براي دفع حمله دشمن در جريان بود تصور كنيد، آقا از همه آنها مطلع بودند و امور را زير نظر داشتند اما در عين حال به اين كارهايي كه به نظر ما جزيي و غيرقابل اعتنا مي‌آمد هم توجه داشتند، و از آن‌ها سطحي نمي‌گذشتند.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها