پاسخ به:خورشيد در جبهه
جمعه 8 بهمن 1389 2:47 PM
احمد دادبين با رزمندگان

![]()
در سفري كه آقا به كردستان داشتند قرار بود كه ايشان در منطقهاي واحدهاي خط مقدم را بازديد كنند و در ميان رزمندگان خط باشند با هليكوپتر پرواز كرديم در آسمان من خدمت آقا عرض كردم: با توجه به اين كه مردم بانه شما را ديدهاند و شما به شهر آنها تشريف بردهايد خوب است كه مردم مريوان هم شما را زيارت كنند چون مشتاق هستند. آقا فرمودند: «پس رفتن به خط پيش بچهها چي؟ گفتم: اگر شما با انبوه مردم مريوان صحبت كنيد همه رزمندگان بيشتر خوشحال ميشوند مردم هم با ديدن شما خوشحال ميشوند حالا ما محبت شما را در خط به بچهها ابلاغ ميكنيم. آقا گفتند: خوب با بچههاي حفاظت هماهنگ كنيد من حرفي ندارم من با مسئول حفاظت آقا صحبت كردم ايشان شروع به داد و بيداد كرد و گفت: يعني برنامه ما را به هم ميزني؟! از اول بايد پيشبيني كرده باشيد. گفتم: خوب حضرت آقا خودشان موافقند او گفت نميشود كه آقا را همينطوري ببريم! خلاصه رسيديم به مريوان و قرارگاه تاكتيكي لشگر كه كنار درياچه بود، واحدها همه منتظر بودند، آن سوله در اين هنگام برق رفت و تاريك شد متأسفانه بچههاي ما بيتوجهي كرده بودند و ضبط هم نياورده بودند در نتيجه سخنراني هم ضبط نشد آقا در آن تاريكي شروع به سخنراني كردند موضوع سخنراني درباره فلسفه زندگي بود كه انسان براي چه زندگي ميكند؟ و اگر قرار باشد ما بخوريم و بخوابيم ديگر انسان نيستيم و.... مثال جالبي هم زدند دباره انسان بيهدفي كه فقط به خوردن بينديشد كه مثل ماشيني ميماند كه در مسير خود در صورت احتياج، به پمپ بنزين برسد و بنزين بزند و جلوتر دوباره به پمپ بنزين ديگر برود و بنزين بزند و به همين صورت رفع احتياج كند، خلاصه درباره فلسفه زندگي يك ساعت صحبت كردند و آنجا اصلاً يك حال به من دست داد و گفتم اگر خودم بودم و در حالي كه جمعيت انبوهي در انتظار من بودند و افراد كمي هم در يك جاي ديگر بودند من براي اين افراد كم صحبت نميكردم بلكه با يك خسته نباشيد و خدا قوت تمامش ميكردم ولي سخنراني يك ساعته ايشان در آن تاريكي و فضاي بسته سوله براي من يك درس بود. از اين جالبتر هم آن بود كه وقتي سخنراني تمام شد و آقا وارد اتاقي شدند تا كمي استراحت كنند هم رزمندگان به سراغ آقا رفتند به طوري كه ما نميتوانستيم اوضاع را كنترل كنيم. يك مرتبه احساس كردم آقا ميفرمايند: «اگر اجازه بدهيد من پيراهنم را عوض كنم» همه بيرون آمدند برق اتاق آقا را خاموش كرديم تا ايشان استراحتي بكنند. شايد ده دقيقه نشد كه بچهها داخل شهر مريوان رفتند به مردم اعلام كردند كه رئيس جمهوري آمد، بياييد در ورزشگاه، همين بچهها يك ماشين آتشنشاني آورده بودند كنارش يك پله هم گذاشته بودند و فوراً بلندگوها را نصب كرده بودند من يك سري رفتم آنجا و از نزديك ديدم كه مردم هجوم آوردهاند و با يك شوري ميآيند، بعضي مردم را كنترل ميكردند گفتم مردم را كنترل و بازرسي نكنيد، بگذاريد همگي بيايند، حالا پيش مرگها هم با اسلحه كلاش آمدند بعد هم ريختند داخل ورزشگاه، بعد از ده دقيقه استراحت به آقا گفتم: آقا، مردم آمادهاند، آقا بلافاصله بلند شدند، وضو گرفتند و راه افتاديم به طرف شهر، به ورزشگاه رسيديم، جمعيت با فشار هجوم آوردند و آقا توانستند از نردهبان بالا بروند و روي ماشين آتشنشاني شروع به سخنراني كردند. مردم با يك شور و شعفي شعار ميدادند و دستشان را بالا ميبردند. پيشمرگها هم اسلحههاي كلاش را بالا ميبردند و تكبير ميگفتند. صحنه عجيب و ديدني بود آقا چند بار فرمودند: «من از اين احساسات مردم و صداقت آنها به وجد آمدهام، بچههاي محافظ خيلي نگران سلامت آقا بودند، حق هم داشتند چون جو منطقه كلاً ناامن بود. جالب اينجاست كه ورزشگاه پر از جمعيت بود و حتي بعضي هم در بيرون استاديوم ايستاده بودند. بعضي از مردم هم كلاش به دست روي بامهاي خانههاي اطراف رفته بودند تمام خشابها پر و آماده بود. بعد كه سخنراني آقا در شهر تمام شد به سوله آمديم بچههاي ارتش، سپاه، بسيجي ها، و جهادگران همه جمع بودند در راهروي سوله يكم سفره دراز انداختند ما خدمت آقا عرض كرديم چون سوله شلوغ است غذاي شما را به يك سوله جداگانه ببريم و شما آن جا غذا را صرف كنيد، ايشان فرمودند: «نه، كنار همين بچهها سفره بيندازيد، همه خود را در آن شلوغي فشرده كردند و خدمت آقا غذا خوردند و اين يك خاطره فراموشنشدني از حضور آقا در ميان مردم مناطق جنگزده و نيز رزمندگان بود.»
همراه با رزمندگان
حضرت آيتالله خامنهاي در دوران جنگ كه رئيس جمهور بودند به مريوان تشريف بردند و با مردم ديدار كردند. پس از ديدار، همراه ايشان به سوله رفتيم.
بچههاي ارتش، سپاه، بسيجيان و جهادگران همه جمع بودند. در راهروي سوله سفرهاي بزرگ انداختند. به آقا عرض كرديم چون سوله شلوغ است، غذاي شما را به يك سولهي ديگر ببريم و حضرت عالي در آن مكان غذايتان را صرف كنيد. ايشان فرمودند: «نه! كنار همين بچهها غذا را ميخوريم. »
جمعيت خيلي فشرده بود. رهبر معظم انقلاب در آن جمع فشرده و در ميان رزمندگان اسلام نشستند و بچهها در خدمت آقا غذايشان را خوردند. براي من خاطرهي آن روز بسيار به ياد ماندني بود؛ خاطرهي آن هرگز از ذهنم پاك نميشود.
منبع: كتاب خورشيددرجبهه