0

خورشيد در جبهه

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خورشيد در جبهه
جمعه 8 بهمن 1389  2:48 PM

 

 

 

نورعلي شوشتري

در لحظه‌‌ها
آغاز جنگ يكي از حساس‌ترين زمان‌هاي نبرد بود چون خيلي از افراد اميد به پيروزي نداشتند و اكثراً با يأس و نااميدي به اوضاع نگاه مي‌كردند. زيرا دشمن موفقيت‌هايي در ميدان‌هاي نبرد به دست آورده بود و شعارهايي مي‌داد كه سه روزه يا يك هفته اهداف را تصرف مي‌كنيم، و از طرف ديگر عدم موفقيت‌هايي كه در ميدان‌هاي نبرد مي‌ديديم همه اين‌ها مأيوس كننده بود لذا اين وضعيت براي بچه‌ها زمان حساسي بود. در آن زمان مقام معظم رهبري در ميدان‌هاي نبرد حضور پيدا كردند و با خط‌دهي به نيروها و حمايت از گروه‌هاي پارتيزاني و چريكي به رزمندگان روحيه و توان مي‌بخشيدند وقتي كه يك رزمنده پاسدار و يا ارتشي و يا بسيجي مي‌ديدند كه «آقا» در اهواز و در ميدان‌هاي نبرد از نزديك جنگ را اداره و كنترل و هدايت مي‌كند اهميت كار و ضرورت حضور در ميدان‌هاي نبرد و دفاع از انقلاب و اسلام را بيش از پيش لمس مي كرد و به خودي خود روحيه مي گرفت و تقويت روحي مي‌شد و براي دفاع از انقلاب جان‌فشاني مي‌كرد.
در آغاز جنگ بچه‌هاي رزمنده و انقلابي واقعاً غريب و تنها بودند و اين به خاطر عملكرد و طرز تفكر بني‌صدر، رئيس جمهوري وقت و همفكرانش بود. در آن وضع و اوضاع واقعاً حضور «آقا» و كساني همچون شهيد چمران باعث قوت قلب بچه‌ها بودند. آقا كه خود سلاح به دست گرفته بود و پاي در جبهه گذاشته بود علاوه بر شركت در كارهاي چريكي و ضربه به دشمن به امور بچه‌ها و سازمان دهي فكر مي‌كرد و در جهت حل مشكلات آنان قدم برمي‌داشت. ما در منطقه «دب هردان» در ميان جنگل‌هاي مقابل كارخانه نورد مستقر بوديم كه تا اهواز اقلاً ده، دوازده كيلومتر فاصله داشت. چهل روز از جنگ گذشته بود كه به اتفاق شهيد رستمي يك طرح عملياتي آماده كرده بوديم و براي اجراي آن به يك سري امكانات احتياج داشتيم لذا به اهواز رفتيم تا با مسئولين صحبت كنيم و طرح خود را به تصويب برسانيم و امكانات بگيريم. شهيد والامقام تيمسار فلاحي طرح ما را ديدند و سؤال كردند كه: الآن چه چيزهايي در اختيار داريد؟ ما گفتيم: تعدادي اسلحه‌ «ام يك» و «برنو» و مقدار كمي هم فشنگ. همين جا از ايشان درخواست اسلحه و مهمات كرديم ايشان فرمودند: «به خدا قسم، بني‌صدر به من دستور داده كه يك پوكه هم به شما ندهم، اگر بخواهيد من مي‌توانم بخشنامه‌اش را هم به شما نشان بدهم خود شهيد فلاحي وقتي اين طرح و برنامه و آمادگي بچه‌ها را ديد شيفته شد و قصد پشتيباني و همكاري داشت اما براي عدم همكاري به او بخشنامه‌ شده بود ولي ما مصر بوديم كه طرحمان اجرا شود؛ لذا يك روز گفتند قرار است بني‌صدر به منطقه بيايد.
براي ديدار و حرف زدن با او در مورد طرح به اهواز رفتيم بعد گفتند كه انديمشك است. به آن‌جا رفتيم سه چهار ساعت پشت در ايستاديم كه خواسته‌مان را بگوييم، پاسخ ندادند حتي اجازه ندادند كه داخل برويم و با ايشان حرف بزنيم فقط يك سرهنگ بود كه نشست و با ما حرف زد و قرار شد كه برود با بني‌صدر صحبت كند و نتيجه‌اش را براي ما بياورد، رفت و بعد از يك ساعت برگشت و گفت: آقاي بني‌صدر نظرشان اين است كه عمليات در اين منطقه هيچ فايده‌اي ندارد و بايد آن منطقه را هم كه هستيد تخليه كنيد. ما مأيوسانه برگشتيم و در اهواز خدمت آقا رسيديم كه در مقر استاندراي بودند. ايشان با آغوش باز ما را پذيرفتند و فرمودند: «طرح بسيار خوبي است ولي در جناحين آن برادران ارتش به شما كمك كنند بعد دستور دادند كه امكانات و مهمات و غذا و پوشاك براي ما در نظر بگيرند. باز براي تأكيد بيشتر نظر ايشان را خواستيم فرمودند: هدف دشمن تصرف اهواز و آبادان و نيز تصرف كامل خرمشهر و كلاً غُرُق كردن مناطق جنوب است و اگر ما اين‌جا را تخليه كنيم به اهداف دشمن كمك كرده‌ايم. پس ما بايد هرطور كه شده با چنگ و دندان و نفر به نفر بجنگيم و دشمن را مأيوس كنيم. سپس فرمودند:«من الان مي‌خواهم به آبادان بروم و پاي طرح‌هاي عملياتي آبادان بنشينم تا بتوانيم آن‌جا را از محاصره بيرون آوريم شما هم كه اين‌جا هستيد با تمام تلاشتان كار را دنبال كنيد و من هم از شما پشتيباني مي‌كنم.
در واقع يكي از عوامل عمده شكست حصر آبادان حضور «آقا» و تقويت روحي رزمندگان توسط ايشان بود هريك از فرماندهان و رزمندگان هر زمان كه مي‌خواستند به راحتي مي توانستند با ايشان صحبت كنند و طرح‌هاي خود را مطرح نمايند. استراتژي آقا اين بود كه ما در آبادان و خرمشهر و اهواز بمانيم و با چنگ و دندان دفاع كنيم اما بني‌صدر و هم‌فكرانش استراتژي‌شان اين بود كه از اين شهرها عقب‌نشيني كنيم و روي ارتفاعات تنگه فني و زاگرس مستقر بشويم يعني تحويل تمام منطقه جنوب به دشمن. مي‌گفتند كه: ‌زمين بدهيم و زمان بگيريم. اما «آقا» و در رأس همه، حضرت امام به خوبي مي‌فهميدند كه ما نبايد به دشمن زمين بدهيم و حتي براي حفظ يك متر آن بايد بجنگيم، اتفاقاً بعدها هم ديديم كه تمام كارشناسان سطح بالاي نظامي دنيا كه صدام را كمك مي‌كردند و به او فكر مي‌كردند در عمليات‌هاي فاو، كربلاي5 و ديگر عمليات‌هاي داخل خاك عراق، نظرشان اين بود كه عراق بايد براي حفظ يك متر زمين خود هم تلاش كند و هيچگاه به راحتي عقب ننشيند حتي مي‌ديديم كه حاضر بود يك لشگر را براي يك قسمت، فدا كند. اما بني‌صدر و همكارانش از روي ترس و جبن مي‌خواستند كه سخاوتمندانه زمين ببخشند اما انديشه آقا و نيروهاي هم‌فكرش باعث شد كه از وجب به وجب اين خاك دفاع شود. همين مقاومت‌ها و عمليات‌هاي چريكي و ضربه‌هاي پي در پي نمي گذاشت كه دشمن با خيال آسوده جا خوش كند و زمينه‌ساز عمليات‌هاي بزرگ و افتخارآفريني چون فتح‌المبين و بيت‌المقدس و سرانجام آزادي همه زمين‌ها و شهرهاي ما از لوث وجود دشمن شد. مقطع حساس ديگري كه آقا از نزديك در جبهه حضور يافت اواخر جنگ بود كه دشمن باز به هوس حمله به مرزهاي ما افتاده بود و بهياري منافقين و كشورهاي ديگر، دور تازه‌اي از حمله‌ها را آغاز كرده بود و شعارهاي پوچي سر مي‌داد در اين هنگام آقا از حضرت امام اجازه گرفتند و با يك پيام تاريخي با ائمه جمعه سراسر كشور همه آنان را به حضور در جبهه فرا خواندند. همين حضور وضعيت جبهه‌ها را تغيير داد چون من خود شاهد بودم كه «آقا» در جنوب، يگان به يگان، قرارگاه به قرارگاه، گردان به گردان راه مي‌رفتند و با سرباز، بسيجي، پاسدار، ارتشي، فرمانده، غير فرمانده مي‌نشستند و زانو به زانو صحبت مي‌كردند و در آن‌ها روح نشاط و پايداري به وجود مي‌آوردند و ديديم كه در اثر همين دفاع‌هاي مردانه رزمندگان اسلام صدام مجبور شد كه بعد از هياهوها و گرد و خاك‌هاي زيادي، آتش بس را بپذيرد و در رسيدن به اهدافش ناكام بماند.
اوايل جنگ ما در منطقه «دب هردان» بوديم. روزي داشتم به خط ميرفتم در مسير جاده خرمشهر _ اهواز از كارخانه نورد كه رد مي‌شوي اولين جايي كه جنگل شروع مي‌شد خط ما بود و دشمن تقريباً يك كيلومتري آن طرفتر بود. آن زمان لشگر 92 در همان مسير آرايش گرفته بود و يكي دو مرتبه هم عمليات كرده بود خط ما دست راست آن جاده بود و برادران ارتشي دست چپ بودند، من با لندرور در حال رفتن بودم، از ماشين «آقا» سبقت گرفتم بعد شناختم كه «آقا» در ماشين است ايشان رفتند و به پشت خاكريز خودي پيچيدند. از آن طرف به جلو خط خودي نبود و خط دشمن بود خاكريز ما كنار يك جوي آب قرار گرفته بود لشگر 92 هم پشت سر ما مستقر شده بود. وقتي شناختم كه آقا هستند رفتيم و خودمان را قاطي كرديم در سمت چپ جاده حدود پانصدمتر كه به جلو مي‌رفتي يك مقدار نسبت به اين طرف بلندتر بود آقا آمدند آن‌جا و رفتند بالا و منطقه را ديد زدند بعد پايين آمدند و سنگر به سنگر با برادران ارتشي احوالپرسي كردند به حدي كه ما خسته شديم و رفتيم. اين گذشت بعد از چند روز يك روز صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم كه يك نفر درخط ما در حال قدم زدن است من فكر كردم آقاي فراهاني و دو سه نفر ديگر هستند، (آن زمان افسري بود به نام سروان فراهاني از برادران شهرباني_ نيروي انتظامي فعلي_ كه آدم بزرگواري بود) من فكر كردم دوستان سروان فراهاني هستند،‌ لذا به سراغشان نرفتم و گفتم: حتماً همان برادران شهرباني هستند، ‌خودشان به سنگر ما مي‌آيند من همين‌جوري رفتم توي سنگر و مشغول كارهاي خودم بودم كه يك مرتبه شهيد عمراني كه يكي از بچه‌هاي نيشابور بود پسر شيريني‌ بود حرف «شين» را هم نمي‌توانست بگويد و «سين» مي‌گفت مثلاً شوشتري را سوستري مي‌گفت ما گاهي با او شوخي مي‌كرديم و مي‌گفتيم مقاله بخوان مقاله‌اي تهيه مي‌كرديم كه شين زياد داشته باشد خلاصه شهيد عمراني گفت: آقاي سوستري، آقاي سوستري «آقا» دارند به سنگر ما مي‌آيند آقا به سنگر ما آمدند يك اسلحه كلت به كمرشان بسته بودند و در ماشين هم يك اسلحه قنداق تا شو «ژ3» داشتند، آمدند توي خط و متفكرانه قدم مي‌زدند، بعد فرمودند اين جايي كه شما مستقر هستيد بسيار جاي حساسي است مواظب باشيد كه از سمت راست دور نخوريد و بعد دستوراتي ديگر به ما دادند و يك سري اطلاعاتي از ما خواستند ورفتند. از سوي آقا آمدند و گفتند كه فردا ما مي‌خواهيم برويم منطقه سمت راست شما را ببينيم، رفتيم آقا اسلحه‌اي روي دوششان بود رفتند داخل سنگرها و سركشي و بازديد كردند بعد از آن ديگر من نمي‌گذاشتم آقا از سنگر ديده‌باني جلوتر بروند.
مي‌دانيم كه قاطعيت و شجاعت يك خصيصه دروني است كه به تدريج در انسان رشد مي‌كند و در فرازهاي حساس و بحراني خود را نشان مي‌دهد شجاعت و قاطعيتي كه ما از آقا مي ديديم واقعاً براي ما درس‌آموز بود براي نمونه ما همزمان با عمليات والفجر10، عمليات بيت‌المقدس 3 را در منطقه ماهوت سليمانيه دنبال مي‌كرديم. ايشان آمده بودند در قرارگاه، ما خدمت ايشان رسيديم در همان جا مشكلات و نارسايي‌هايي كه در منطقه بود خدمتشان عرض كرديم ايشان در قرارگاه تاكتيكي سپاه در منطقه والفجر10 در زير برد توپخانه و ادوات نيمه سنگين دشمن نشسته بودند، گاهي هم اطرافشان بمباران مي‌شد و گلوله مي‌خورد سنگرشان هم سنگر درستي نبود و فضاي خوبي نداشت در آن‌جا نشستند و گزارش‌هاي ما را مي‌شنيدند من آن‌جا پيشنهاد كردم حالا كه اين جا عمليات به نتيجه رسيده و آن‌جا هم ما مشكلات داريم و عقبه هاي بسيار بدي داريم اجازه بدهيد مقداري از محور سليمانيه عراق و ارتفاعات قلاغو و گوجار عقب‌نشيني كنيم، چون ارتفاعات بسيار صعب‌العبور و برف‌گير و سردي دارد ما هم از رودخانه‌هاي متعددي رد مي‌شويم (رودخانه‌هاي چومانه كلاسه) و دشمن هر لحظه عقبه‌هاي ما را كه پل درست كرده‌ايم مي‌زند، واقعاًَ براي ما هم سخت است ولي ايشان فرمودند: «شما به هر قيمتي كه شده بايد آنجا حضور داشته باشيد و حتي روي يك تپه دست گذاشتند و فرمودند بايد اين تپه حفظ شود. با اين‌كه من فرمانده ميدان و فرمانده قرارگاه آن‌جا بودم و از نزديك با تمام مسائل جزيي سر و كار داشتم ايشان به طور دقيق از روي نقشه روي آن تپه دست گذاشتند و گفتند بايد اين تپه حفظ شود و در ادامه فرمودند: اگر شما اين تپه را از دست بدهيد كل خط دفاعيتان متزلزل مي‌شود پس اگر مي‌خواهيد مجدداً به ارتفاعات قلاغلو و گوجار برسيد اين نقاطي را كه الان هستيد چنان‌چه از دست بدهيد ديگر نمي‌توانيد اين هدف را دنبال كنيد و دشمن صددرصد بر شما تسلط پيدا مي‌كند. من مجدداً گزارش را طور ديگري تنظيم كردم كه اجازه بدهند عقب‌نشيني كنيم چون براي ما خيلي سخت بود و پشتيباني برايمان سنگين بود و باز ايشان مجدداً‌ فرمودند: مشكل شما با عقب‌نشيني دو تا مي‌شود و اين گزارش را كه شما مي‌دهيد به نوعي پيشنهاد مي‌دهيد كه بياييم روي آن تپه يعني عقب‌نشيني، ولي اگر مي‌خواهيد سليمانيه را دنبال كنيد اين عقب‌نشيني اين هدف را تأ‌مين نمي‌كند و باز تأكيد كردند به حفظ آن تپه و گفتند اين را بايد محكم نگه داريد و از اين‌جا هست كه شما مي‌توانيد براي هدف بعدي گام برداريد و البته ما را راهنمايي و متقاعد كردند و فهميديم كه نظر ايشان درست است و به همان عمل كرديم و تا روزهاي آخر در واقع براي ما راه‌گشا بود.
رفتار علوي
هم از موفقيت عمليات والفجر 10 خوشحال بوديم هم از حضور آقا در قرارگاه. موقع ناهار، بچه‌ها كمي بيشتر از حد معمول،تدارك ديدند تا به نوعي شادي خود را ابراز كنند.
آقا با ديدن غذا كمي مكث كرد.
شما خيلي از جسمتان كار مي‌كشيد و بيشتر از اين‌ها به انرژي نياز داريد ولي آيا بقيه نيروها هم چنين غذايي در اختيار دارند؟ براي من همان غذاي سربازي را بياوريد. نبايد كسي احساس كند من كه رئيس جمهور هستم با بقيه تفاوت دارم...
بعد هم درباره حفاظت از بيت‌المال، توصيه‌هايي فرمودند.
مراقبت بر ارزش‌ها
خيلي جدي به راننده گفت: بايست!
كمي ناراحت به نظر مي‌رسيد. بلافاصله رو به من كرد و فرمود: از ماشين دومي به بعد يا به اهواز برمي‌گردند و يا اگر قصد آمدن دارند، خودشان تنهايي بيايند. چه دليلي دارد پشت سر ما راه بيفتند؟
وقتي من كه رئيس جمهور هستم با يك كاروان ماشين حركت كنم، ديگران سرمشق مي‌گيرند و اين كار، رسم مي‌شود. براي من دو محافظ در يك يا دو ماشين، كافي است.


منبع: كتاب خورشيددرجبهه

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها