0

تاپیک جامع نهج البلاغه

 
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

نیکی کن و در دجله انداز

 


پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند : دست خداى متعال بالاى سر کسانى است که در برابر نعمت هایشان ناسپاسى مى شود و رحمت خود را بر سر آنها مى گستراند».

 


نیت
امام(علیه السلام) در گفتار حکیمانه ای همگان را دعوت به کار نیک به افراد نیازمند مى کند خواه سپاسگزار باشند یا ناسپاسى کنند، مى فرماید: «به علت ناسپاسى افراد، از کار نیک مضایقه نکنید، چرا که (در مقابل) گاه کسى از تو سپاسگزارى مى کند که از عمل نیکت هیچ بهره اى نبرده و چه بسا همین شکرگزارى اثرش بیش از ناسپاسى افراد ناسپاس باشد و (برتر از همه اینها این که) خدا نیکوکاران را دوست دارد»؛ (لاَ یُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لاَ یَشْکُرُهُ لَکَ، فَقَدْ یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لاَ یَسْتَمْتِعُ بِشَیْء مِنْهُ، وَقَدْ تُدْرِکُ مِنْ شُکْرِ الشَّاکِرِ أَکْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْکَافِرُ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ).

مى دانیم مردم دو گروهند: افراد پر توقع و ناسپاس که همواره انتظار نیکى دارند ولى به هنگامى که از آن بهره مند شدند ناسپاسى مى کنند. گاه مى گویند: اگر بیشتر از این بود بهتر بود، گاه مى گویند: اى کاش به این صورت انجام نمى شد و به شکل دیگرى انجام مى شد و گاه مى گویند: اگر کسى نیکى کرده است وظیفه اش نیکى کردن بوده است و امثال آنها.

در برابر آنها گروه دیگرى هستند که در برابر نیکى ها سپاسگزارند حتى گاه از نیکى هایى که در حق دیگران شده سپاسگزارى مى کنند؛ مثلاً مى گویند: فلان انسان چه آدم سخاوتمند و خوش قلب و نیکوکار است که در حق برادر نیازمندش این همه نیکى مى کند، مادر دردمندش را کاملاً مراقبت مى نماید و براى بستگانش پیوسته در حال خدمت است.

از آنجا که کار نیک جاذبه فوق العاده اى دارد اگر کسانى که در حق شان نیکى شده ناسپاسى کنند، افراد دیگرى هستند که سپاسگزار باشند و جالب توجه این که سپاسگزارى کسانى که از کار نیک بهره اى نبردند بسیار با ارزش تر از سپاسگزارى کسانى است که از آن بهره مند شده اند، چرا که آنها که بهره مند شده اند وظیفه سپاسگزارى دارند. به علاوه ممکن است به طمع کارهاى نیک آینده سپاسگزارى کنند اما کسانى که از آن بهره اى نمى گیرند از صمیم دل به افراد نیکوکار احترام مى گذارند.

از آنجا که کار نیک جاذبه فوق العاده اى دارد اگر کسانى که در حق شان نیکى شده ناسپاسى کنند، افراد دیگرى هستند که سپاسگزار باشند و جالب توجه این که سپاسگزارى کسانى که از کار نیک بهره اى نبردند بسیار با ارزش تر از سپاسگزارى کسانى است که از آن بهره مند شده اند، چرا که آنها که بهره مند شده اند وظیفه سپاسگزارى دارند

 

گذشته از همه اینها، مى دانیم همه نیکى ها از سوى خداست قدرت بر انجام کار نیک و توفیق به آن و تمایلات درونى درباره آن همه از سوى خداست که ما با استفاده از اختیار خود آنها را به کار مى گیریم و کار نیک انجام مى دهیم. در عین حال، خداوند از نیکوکاران سپاسگزارى مى کند و این برتر از هر سپاسگزارى است.

درباره مجاهدانى که با جان و مال خود از آیین خدا دفاع کرده اند، قرآن مجید سخنى دارد آئینى که منفعت آنها در آن است و براى آنها تشریع شده، با این حال خداوند خودش را خریدار و مجاهدان را فروشنده و ثمن این معامله را بهشت برین قرار مى دهد و به آنها درباره چنین معامله پرسودى تبریک مى گوید. آیا اگر تمام دنیا در برابر جهاد مجاهدان ناسپاسى کنند این سپاسگزارى خداوند کافى نیست؟ (إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُۆْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِى سَبِیلِ اللهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِى التَّوْرَاةِ وَالاِْنجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِى بَایَعْتُمْ بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ).(1)

در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام مى خوانیم که مى فرماید: «یَدُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَوْقَ رُۆُوسِ الْمُکَفِّرینَ تُرَفْرِفُ بِالرَّحْمَةِ؛ دست خداى متعال بالاى سر کسانى است که در برابر نعمت هایشان ناسپاسى مى شود و رحمت خود را بر سر آنها مى گستراند».(2)

همه نیکى ها از سوى خداست قدرت بر انجام کار نیک و توفیق به آن و تمایلات درونى درباره آن همه از سوى خداست که ما با استفاده از اختیار خود آنها را به کار مى گیریم و کار نیک انجام مى دهیم. در عین حال، خداوند از نیکوکاران سپاسگزارى مى کند و این برتر از هر سپاسگزارى است

 

از جمله امورى که مى تواند مایه تسلى خاطر انسان در برابر ناسپاسى ها شود این است که بدانیم این موضوع منحصر به ما نیست این ناسپاسى ها در برابر پیامبران بزرگ خدا با آن همه زحمت هایى که براى هدایت مردم کشیدند به ویژه در برابر پیامبر اسلام و ائمه معصومان(علیهم السلام) به شکل گسترده اى انجام شد. در حدیثى که امام موسى بن جعفر از پدران گرامى اش(علیهم السلام) نقل مى کند آمده است: «کانَ رَسُولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله) مُکَفَّراً لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُهُ وَلَقَدْ کانَ مَعْرُوفُهُ عَلَى الْقُرَشِىَّ وَالْعَرَبِىِّ وَالْعَجَمِىِّ وَمَنْ کانَ أعْظَمَ مِنْ رَسُولِ اللهِ مَعْروفاً عَلى هذَا الْخَلْق؟ وَکَذلِکَ نَحْنُ أهْلُ الْبَیْتِ مُکَفَّرُونَ لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُنا وَخِیارُ الْمُۆْمِنینَ مُکَفَّرُونَ لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُهُمْ ؛رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در برابر نیکى ها و خدماتى که داشت ناسپاسى مى شد، خیر و نیکى آن حضرت نه تنها به قریش مى رسید، بلکه تمام عرب و عجم از آن بهره مند مى شدند آیا کسى پیدا مى شود که نیکى و کار خیرش از رسول خداوند نسبت به این مردم بیشتر باشد؟ و همچنین ما اهل بیت در برابر ناسپاسى ها قرار داریم؛ نیکى ها و خدمات ما شکرگزارى نمى شود و نیکان اهل ایمان نیز مورد ناسپاسى قرار مى گیرند و از نیکى آنها تشکر نمى شود».(3)

بنابراین نباید این گونه ناسپاسى ها ما را در انجام کار خیر سست و بى رغبت کند. افراد زیادى هستند که حتى کارهاى خیر ما شامل آنها نمى شود ولى آنها قدردانى مى کنند و بالاتر از همه، خدا و پیامبر و ائمه قدردان و سپاسگزارند.

 

پی نوشت ها :

(1). توبه، آیه 111

(2). وسائل الشیعه، ج 16، ص 308

(3). همان

بخش نهج البلاغه تبیان


منبع: کتاب پیام امیر المۆمنین ج4آیت الله مکارم شیرازی

 

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:23 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

 4 اندرز مهم از امام علی علیه السلام

امام علی

 


تقوا همان چیزى است که طلیعه همه نصایح و در برگیرنده کلیّه فضایل و بازدارنده از تمام رذایل است. به همین دلیل بسیارى از نامه ها و خطبه ها با یاد کردى از تقوا شروع مى شود .

 


«اتَّقِ اللهَ فِی کُلِّ صَبَاح وَمَسَاء، وَخَفْ عَلَى نَفْسِکَ الدُّنْیَا الْغَرُورَ، وَلاَ تَأْمَنْهَا عَلَى حَال، وَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیر مِمَّا تُحِبُّ، مَخَافَةَ مَکْرُوه  سَمَتْ بِکَ الاَْهْوَاءُ إِلَى کَثِیر مِنَ الضَّرَرِ فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً، وَلِنَزْوَتِکَ عِنْدَ الْحَفِیظَةِ وَاقِماً قَامِعاً.»

ترجمه

در هر صبح و شام تقواى الهى را پیشه کن. از دنیاى فریبنده بر خویشتن خائف باش و در هیچ حال از آن ایمن مشو. بدان که اگر خویشتن را از بسیارى از امورى که آن را دوست مى دارى به علت ترس از ناراحتى هاى ناشى از آن باز ندارى، هوا و هوس ها تو را به سوى زیان هاى فراوانى خواهد کشاند، بنابراین در مقابل نفس سرکش، مانع و رادع و به هنگام خشم و غضب بر نفس خویش مسلّط و غالب باش و ریشه هاى هوا و هوس را قطع کن.

امام(علیه السلام) در این عبارات کوتاه و بسیار پرمعنا به «شریح بن هانى» چهار اندرز مهم مى دهد: نخست مى فرماید: «در هر صبح و شام تقواى الهى را پیشه کن» (اتَّقِ اللهَ فِی کُلِّ صَبَاح وَمَسَاء).

تقوا همان چیزى است که طلیعه همه نصایح و در برگیرنده کلیّه فضایل و بازدارنده از تمام رذایل است. به همین دلیل بسیارى از نامه ها و خطبه ها با یاد کردى از تقوا شروع مى شود.

در دومین اندرز مى فرماید: «از دنیاى فریبنده بر خویشتن خائف باش و در هیچ حال از آن ایمن مشو»; (وَخَفْ عَلَى نَفْسِکَ الدُّنْیَا الْغَرُورَ، وَلاَ تَأْمَنْهَا عَلَى حَال).

این اندرز نیز در بسیارى از نامه ها و خطبه ها آمده است، زیرا طبق آن حدیث معروف، سرچشمه تمام گناهان حبّ دنیاست: «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَة»(1)و اگر انسان لحظه اى غافل بماند ممکن است زرق و برق دنیا چنان او را بفریبد که بازگشت از آن مشکل باشد.

بسیارى از خواسته هاى نفس، خواسته هاى زیان بار است که انسان به هنگام اشتیاق به آن، زیان ها را نمى بیند و لذا امام به او هشدار مى دهد که در عاقبت خواسته هاى نفس همیشه اندیشه کند مبادا گرفتار زیان هاى فراوان آن شود

 

در سومین نصیحت مى فرماید: «بدان که اگر خویشتن را از بسیارى از امورى که آن را دوست مى دارى به علت ترس از ناراحتى هاى ناشى از آن باز ندارى، هوا و هوس ها تو را به سوى زیان هاى فراوانى خواهد کشاند» (وَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیر مِمَّا تُحِبُّ، مَخَافَةَ مَکْرُوه; سَمَتْ(2) بِکَ الاَْهْوَاءُ إِلَى کَثِیر مِنَ الضَّرَرِ).

اشاره به اینکه بسیارى از خواسته هاى نفس، خواسته هاى زیان بار است که انسان به هنگام اشتیاق به آن، زیان ها را نمى بیند و لذا امام به او هشدار مى دهد که در عاقبت خواسته هاى نفس همیشه اندیشه کند مبادا گرفتار زیان هاى فراوان آن شود.

مال و مقام و لذات مادى و امثال آن داخل در این بخش از خواسته هاست و اگر این خواسته ها تحت قیادت عقل قرار نگیرد ضررهایش جبران ناپذیر است.

در چهارمین توصیه براى نتیجه گیرى مى فرماید: «بنابراین در مقابل نفس سرکش، مانع و رادع و به هنگام خشم و غضب بر نفس خویش مسلّط و غالب باش و ریشه هاى هوا و هوس را قطع کن»; (فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً، وَلِنَزْوَتِکَ(3)عِنْدَ الْحَفِیظَةِ(4) وَاقِماً(5) قَامِعاً(6).

تقوا همان چیزى است که طلیعه همه نصایح و در برگیرنده کلیّه فضایل و بازدارنده از تمام رذایل است. به همین دلیل بسیارى از نامه ها و خطبه ها با یاد کردى از تقوا شروع مى شود

 

 

پی نوشت ها:

1. کافى، ج 2، ص 131، ح 11. امام سجاد(علیه السلام) پیش از ذکر این حدیث مى فرماید: این سخنى است که همه پیامبران و علما و دانشمندان گفته اند.

2. «سَمَتْ» از ریشه «سمو» بر وزن «علو» و به معناى «علو» گرفته شده و در جمله بالا به معناى تسلط آمده است.

3. «نَزْوَة» از ریشه «نزو» بر وزن «نذر» به معناى پریدن بر چیزى است و به کارهاى ناگهانى اطلاق مى شود.

4. «الحَفیظَةِ» به معناى غضب است از ریشه «حفظ» به معناى نگهدارى و حراست گرفته شده، به این دلیل که انسان را به نگهدارى چیزى (خواه به حق یا ناحق) وادار مى کند.

5. «واقِم» از ریشه «وَقْم» بر وزن «وقف» به معناى وادار کردن کسى بر کارى و غلبه نمودن است.

6. «قامِع» از ریشه «قمع» بر وزن «جمع» به معناى سرکوب کردن گرفته شده است.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع : سایت رسمی آیت الله مکارم شیرازی

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:23 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

سیمای ما به شیعیان نمی‌ماند!

 


اگر مى‏خواهید ببینید کسی شیعه است یا نه، امتحانش کنید. یکی از مواد امتحانی این است که آیا وقت نماز را خوب رعایت مى‏کند یا به دنبال کسب و کار است .

 

نماز
ادعای باطل

اساس همه ارزش‌ها از دیدگاه دین، ایمان به خداست و حتی شرط تأثیر سایر ارزش‌ها وجود ایمان به خداست و در مقابل، اساس همه ضد ارزش‌ها کفر به خدا و تکذیب آیات الهی است. وقتی ما این‌گونه مطالب را می ‏شنویم، زمینه‏ای فراهم مى‏شود برای این‌که به نوعی مبتلا به غرور شویم؛ یعنی شیطان فوراً وسوسه مى‏کند که الحمدلله ما ایمان داریم و مشکلی نداریم. ما کافر نیستیم؛ پس اهل نجات هستیم! این مسأله‌ای است که قرآن بر آن تأکید کرده است. عده‌ای هستند که ادعای ارزش یا کمال مى‏کنند، ولی این ادعایشان واقعیت ندارد. گاهی عده‌ای به خاطر منافع دنیوی، به دروغ ادعایی مى‏کنند. إِذا جاءَک الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّک لَرَسُولُ اللّهِ1؛اینها مى‏آیند و مى‏گویند: شهادت مى‏دهیم تو پیغمبر خدا هستی. البته خدا مى‏داند تو پیغمبر هستی؛ اما وَ اللّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ؛ اینها به دروغ چنین ادعایی می‌کنند.

ما شیعیان امیرالمؤمنین که ادعا مى‏کنیم شیعه هستیم، واقعاً امام علی(علیه السلام) را دوست داریم؛ ولی آیا واقعاً ما شیعه علی هستیم؟ این از مواردی است که شیطان انسان را فریب مى‏دهد و مى‏گوید: خداوند گناهان شیعیان را راحت مى‏آمرزد؛ پس خیالمان راحت است! نظیر این مسأله درباره محبت سیدالشهدا(علیه السلام)، عزاداری و گریه کردن بر آن حضرت است. در این موارد به جا است انسان به روایات و تعالیم خود اهل بیت(علیهم السلام) مراجعه کند. آیا صرف این که ما امیرالمؤمنین(علیه السلام) را قبول داشته باشیم، شیعه مى‏شویم؟ آیا همه فضائلی که درباره شیعه هست، درباره ما هم صادق خواهد بود؟ وقتی انسان به روایات مراجعه مى‏کند، مى‏بیند مسأله این گونه نیست. بسیاری از ما فریب شیطان را مى‏خوریم. ولی ادعاهایی را که مى‏کنیم نمى‏توانیم اثبات کنیم. مى‏گویند اگر راست مى‏گویید، باید امتحان شوید و آثارش در شما ظاهر بشود. حال با ملاحظه بعضی از روایات می‌خواهیم ببینیم ائمه معصومین(علیهم السلام) از شیعیان چه انتظاری دارند.

جوان‌های امروز یکی از کارهای عادی است. کسانی که در خانه هستند و حوصله ندارند بیرون بروند، مى‏نشینند پای تلویزیون. این فیلم تمام شد، یکی دیگر؛ از این کانال به آن کانال تا آخر شب. یا بازار است، یا گردش یا تماشای تلویزیون و فیلم و امثال اینها. چند درصد این گونه نیستند؟! برنامه عمومی ما همین‏هاست

نماز اول وقت و رازداری

عَنْ هَارُونَ عَنِ ابْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ امْتَحِنُوا شِیعَتَنَا عِنْدَ مَوَاقِیتِ الصَّلَوَاتِ کیفَ مُحَافَظَتُهُمْ عَلَیهَا2؛ اگر مى‏خواهید ببینید کسی شیعه است یا نه، امتحانش کنید. یکی از مواد امتحانی این است که آیا وقت نماز را خوب رعایت مى‏کند یا به دنبال کسب و کار است.

 

شاحبند و ناحلند و ذابلند

روایت دیگریست از عمرو بن‌ابى‌المقدام که چند روایت در این زمینه نقل کرده است. این مختصری از مطالبی است که از ایشان نقل شده: عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ(علیه السلام) یا أَبَا الْمِقْدَامِ إِنَّمَا شِیعَةُ عَلِی(علیه السلام) الشَّاحِبُونَ النَّاحِلُونَ الذَّابِلُونَ3؛ امام باقر(علیه السلام) می‌فرمایند: شیعیان ما علاماتی دارند: علامت اول این که هر کسی با آنها مواجه مى‏شود اینها را رنگ پریده می‌یابد. «شاحب» یعنی رنگ پریده. بعد مى‏فرماید: لاغر هستند؛ النَّاحِلُون. الذَّابِلُون؛ لبهایشان خشک است. ذَابِلَةٌ شِفَاهُهُمْ، خَمِیصَةٌ بُطُونُهُمْ؛ شکم‌هایشان گرسنه، لبهایشان خشکیده و به ‌هم چسبیده است. مُتَغَیرَةٌ أَلْوَانُهُمْ مُصْفَرَّةٌ وُجُوهُهُمْ؛ رنگ پریده هستند و صورتشان زرد رنگ است. چطور شده که این گونه شده‌اند؟

عبادت

ممکن است بعضی از نوجوان‌ها که دل پاکی دارند، این گونه روایات را که مى‏شنوند سعی کنند گرسنگی و بی‌خوابی بکشند، تا رنگشان زرد و بدنشان لاغر شود، تا بشوند شیعه! توجه داشته باشید که اینها اوصافی است که جنبه غالبیت دارد؛ یعنی مقصود از ذکر این اوصاف ملزومات آن‌ها است. خود رنگ‌پریدگی هنر نیست؛ اما شیعیان از بس اهتمام به سحرخیزی و عبادت شب دارند، رنگ پریده هستند. مقصود اشاره به این است که شیعیان سحرخیز هستند، و آدم‌های پرخورِ شکم‏باره‏ای نیستند که دائم به فکر خورن باشند. منظور این است که این‌ها اهل شکم‏بارگی نیستند و فقط به اندازه لازم، از نعمت‌های خدا استفاده مى‏کنند. این مطالب به قدری از ذهن ما دور است که وقتی مى‏شنویم شاید تعجب کنیم. علت این که بنده تصمیم گرفتم مقداری از این روایات را بخوانم، اگر چه معلوم نیست به کدامش عمل کنیم، ولی دست کم بدانیم چیست. بدانیم اهل بیت(علیهم السلام) چه چیزی را مى‏پسندیدند و در چه فضایی مى‏اندیشیدند. إِذَا جَنَّهُمُ اللَّیلُ اتَّخَذُوا الْأَرْضَ فِرَاشاً. وقتی هوا تاریک می‌شود ما چه کار مى‏کنیم؟ بسیاری از همان اول شب مى‏روند تفریح و شبگردی؛ تفریح شب برای جوان‌های امروز یکی از کارهای عادی است. کسانی که در خانه هستند و حوصله ندارند بیرون بروند، مى‏نشینند پای تلویزیون. این فیلم تمام شد، یکی دیگر؛ از این کانال به آن کانال تا آخر شب. یا بازار است، یا گردش یا تماشای تلویزیون و فیلم و امثال اینها. چند درصد این گونه نیستند؟! برنامه عمومی ما همین‏هاست.

اما امام(علیه السلام) مى‏فرماید: شیعیان ما، وقتی تاریکی فضا را گرفت، دنبال بستری می‌روند که استراحتی کنند تا بتوانند بعد به برنامه‏هایشان ادامه بدهند. به فکر این نیستند که روی تشک پر قو بخوابند. وَ اسْتَقْبَلُوا الْأَرْضَ بِجِبَاهِهِمْ؛ وقتی رفع خستگی شد، پیشانى‏هایشان را به زمین می‌گذارند و به سجده مى‏روند. خدا به پیغمبرش هم چنین دستوری مى‏دهد؛ نمى‏گوید سجده طولانی کن؛ مى‏گوید شب درازی را به سجده بگذران؛ وَ مِنَ اللَّیلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَیلاً طَوِیلاً. شیعیان واقعی منتظرند شب و وقت خلوتی فراهم بشود تا از مردم جدا شوند و بروند سراغ محبوبشان. کثِیرٌ سُجُودُهُمْ، کثِیرَةٌ دُمُوعُهُمْ؛ هم زیاد سجده مى‏کنند، هم بسیار اشک مى‏ریزند. کثِیرٌ دُعَاوُهُمْ، کثِیرٌ بُکاوُهُمْ؛ راز و نیازشان با خدا طولانی است، گریه و اشک‌ریختنشان زیاد است. یفْرَحُ النَّاسُ وَ هُمْ مَحْزُونُونَ؛ مردم به شادی مى‏پردازند؛ اما آنها دل‌هایشان غمگین است و به فکر آخرت است. فکر این که چرا در کارمان کوتاهی کردیم. چرا مردم از دین روی گرداندند؟ چرا ارزش‌های اسلامی ضعیف شد؟ چرا دستاوردهای انقلاب کم‏رنگ شده؟!

امام باقر(علیه السلام) می‌فرمایند: شیعیان ما علاماتی دارند: علامت اول این که هر کسی با آنها مواجه مى‏شود اینها را رنگ پریده می‌یابد. «شاحب» یعنی رنگ پریده. بعد مى‏فرماید: لاغر هستند؛ النَّاحِلُون. الذَّابِلُون؛ لبهایشان خشک است. ذَابِلَةٌ شِفَاهُهُمْ، خَمِیصَةٌ بُطُونُهُمْ؛ شکم‌هایشان گرسنه، لبهایشان خشکیده و به‌هم چسبیده است. مُتَغَیرَةٌ أَلْوَانُهُمْ مُصْفَرَّةٌ وُجُوهُهُمْ؛ رنگ پریده هستند و صورتشان زرد رنگ است. چطور شده که این گونه شده‌اند؟

سیمای شما به شیعیان نمی‌ماند!

رُوِی أَنَّ أَمِیرَ الْمُومِنِینَ(علیه السلام) خَرَجَ ذَاتَ لَیلَةٍ مِنَ الْمَسْجِدِ وَ کانَتْ لَیلَةً قَمْرَاءَ4. برنامه مسلمان‌ها این بود: اول مغرب مى‏آمدند نماز مغربشان را در مسجد مى‏خواندند، بعد به خانه می‌رفتند شام مى‏خوردند؛ سپس برمى‏گشتند و نماز عشایشان را به جماعت مى‏خواندند. باز، به خانه برمى‏گشتند، و مى‏خوابیدند. آن وقت‌ها که چراغ برق و این حرف‌ها نبود. به‌طور طبیعی اقتضاء مى‏کرد که زود بخوابند. البته اهتمام هم داشتند به اینکه اول شب بخوابند تا سحر بتوانند به عبادت بپردازند.

شبی حضرت امیر(علیه السلام) بعد از نماز عشا از مسجد بیرون آمدند، و قاعدتاً باید به منزل می‌رفتند؛ ولی در آن شب مهتابی حضرت به خانه نرفتند.  فَأَمَّ الْجَبَّانَةَ؛ به طرف یکی از محلات حرکت کردند. لَحِقَهُ جَمَاعَةٌ یقْفُونَ أَثَرَهُ؛ یک عده از شیعیان و دوستان، دنبال ایشان راه افتادند. فَوَقَفَ عَلَیهِمْ؛ حضرت ایستاد و رو به اینها کرد؛ ثُمَّ قَالَ مَنْ أَنْتُمْ؟ و فرمود: شما که هستید؟ قَالُوا شِیعَتُک یا أَمِیرَ الْمُومِنِینَ؛ گفتند ما شیعیان شما هستیم. فَتَفَرَّسَ فِی وُجُوهِهِمْ. حضرت به قیافه‏هایشان خیره شد. ثُمَّ قَالَ فَمَا لِی لَا أَرَی عَلَیکمْ سِیماءَ الشِّیعَةِ؛ چطور شما مى‏گویید ما شیعه هستیم؟ من علامت شیعه در شما نمى‏بینم، سیمای شما به شیعیان نمى‏ماند. قَالُوا وَ مَا سِیماءُ الشِّیعَةِ یا أَمِیرَ الْمُؤمِنِینَ؛ گفتند مگر شیعه چه قیافه‏ایی دارد که ما نداریم، علامتش چیست؟ فَقَالَ صُفْرُ الْوُجُوهِ مِنَ السَّهَرِ؛ حضرت فرمود: رنگ‌هایشان از بیداری شب زرد شده. عُمْشُ الْعُیونِ مِنَ الْبُکاءِ؛ از بس از خوف خدا و شوق لقاء الهی گریه کرده‏اند چشم‌هایشان گود رفته است. حَدْبُ الظُّهُورِ مِنَ الْقِیامِ؛ از بس برای نماز و عبادت ایستاده‏اند، پشتهایشان خمیده شده. خُمُصُ الْبُطُونِ مِنَ الصِّیامِ؛ از روزه‌ی بسیار شکم‌هایشان تهی و به پشت چسبیده است. ذُبُلُ الشِّفَاهِ مِنَ الدُّعَاءِ؛ از فرط دعا و ذکر خدا، لب‌هایشان خشکیده. عَلَیهِمْ غَبَرَةُ الْخَاشِعِینَ  قیافه‏شان از خضوع و خشوعی که دارند حالت غبارآلودگی و ژولیدگی دارد. فکر خودآرایی نیستند؛ اینها علامات شیعه است؛ شما که این گونه نیستید چطور ادعا مى‏کنید که ما شیعه هستیم؟!

 

پی نوشت ها :

1. منافقون / 1. 

2. بحارالأنوار، ج 65، ص 149، باب 19. 

3. بحارالأنوار، ج 65، ص 149، باب 19. 

4. بحارالأنوار، ج 65، ص 150، باب 19. 

                                                                                                                                                     فرآوری : محمدی

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع : پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مصباح یزدی

 

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:23 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

عرفان نظری و عملی در نهج البلاغه

 


نهج البلاغه دریای بی کران عرفان است. عرفان نظری در باره مبدأ و معاد، آفرینش، وحی، فرشتگان، جهان مجرد، عالم ملکوت و…، عرفان عملی در باره اخلاق، فضایل نفسانی، عدالت، تقوا، زهد، سیر وسلوک، جهاد، نیایش و… .

 


نهج  البلاغه
در تعریف عرفان چنان که گفته اند راه و روشی است که طالبان حق برای نیل به مطلوب و شناسایی حق بر می گزینند. عرفان خود بر دو نوع است؛ عرفان عملی یعنی سیر و سلوک، وصول و فنا، و عرفان نظری یعنی بیان ضوابط و روش های کشف و شهود.[1] به بیانی دیگر؛ عرفان نظری به تفسیر هستی می پردازد؛ یعنی به تفسیر خدا، جهان و انسان، و عرفان عملی عهده دار پرورش کامل انسان است.

قبل از هر سخنی بیان این نکته ضروری است که اولاً: عرفان در نزد ائمه به نظری و عملی تقسیم نمی شود و در سیره و لسان آنان، عرفان عملی از نظری جدا نیست؛ چرا که آنان با عرفان عملی به شناخت حقایق دست یافته اند و آن گاه حقایق و دریافت های خود را در قالب سخن برای مردم تبیین کرده اند. ثانیاً: تقسیم عرفان به عملی و نظری پیشینه ای هزار ساله ندارد، بلکه این تقسیم بندی از زمان ابن عربی شروع شده و بعد به تدریج وارد فلسفه نیز شد، که نمونه بارز آن حکمت متعالیه است.

اما در عین حال نهج البلاغه دریای بی کرانی از عرفان است. نهج البلاغه گوشه هایی از سخنان انسان کاملی است که هم در عرفان نظری و هم در عرفان عملی، عارف کامل است، اگر چه تمام آموزه های عرفانی امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه گرد آوری نشده است.

امام عارفان علی (علیه السلام) خود در این باره می فرماید: ”‌‌ نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ -  وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ -  وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَةِ-  وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ ینَابِیعُ الْحُکْمِ- ….”‌‌؛ این ماییم که نبوت را درخت، رسالت را فرودگاه، فرشتگان را جایگاه آمد و شد، دانش را کانون و حکمت را چشمه های جوشانیم.[2] بنابراین، اگر علم و دانشی هست و اگر عرفانی وجود دارد، در خاندان وحی و رسالت یعنی علی و فرزندانش یافت می شود.

نهج البلاغه دریای بی کران عرفان است. عرفان نظری در باره مبدأ و معاد، آفرینش، وحی، فرشتگان، جهان مجرد، عالم ملکوت و…، عرفان عملی در باره اخلاق، فضایل نفسانی، عدالت، تقوا، زهد، سیر وسلوک، جهاد، نیایش و… .

پروردگار را تو را عبادت می کنم، نه به دلیل ترس از عذابت و نه برای رسیدن به بهشتت، بلکه از آن جهت بندگی ات می کنم که تو را شایسته بندگی یافتم

 

در این مقال به اختصار چند نمونه از عرفان نظری و عملی را در سخنان آن حضرت پی می گیریم:

الف. عرفان نظری

اولین خطبه نهج البلاغه دریایی از معارف است. آن جا که در عظمت خدای متعال می فرماید:

1 “سپاس خدای را که نه با همت های فکری اندیشمندان، نه با فطانت عارفانه عارفان قابل شناخت است، و نه هیچ هوش ژرف بینی به ژرفایش راه یابد … عقل و اندیشه را به آن حد صفت خدا که حدش نامحدود است، رهی نباشد…”‌‌.

2 “آغاز و بنیاد دین شناخت خدا است، و کمال این شناخت باورداشتن او، و اوج این باور توحید، و نقطه اوج توحید اخلاص به حضرت او، و زدودن صفت ها از او است…”‌‌.

3 “هستی او را پیشینه پیدایشی نیست چنان که وجودش را سابقه عدمی. او بی آن که در کنار چیزی باشد، با هر چیزی هست، و در عین دیگر بودن، از هیچ چیزی جدا نیست”‌‌.[3]

4 نمونه ای دیگر، آن جا که به توصیف آفریده های آفریدگار جهانیان می پردازد: “سپاس خداوندی را سزد که … بی هیچ الگوی پیش ساخته، و بی پیروی از آفریدگاری پیش از خویش، خلق را آفرید …، تمامی آفریدگانش را – به گونه ای خلل ناپذیر

خدا

– به رشته محکم تقدیر کشید و با لطفی تمام به نظمشان در آورد و به سوی کمالی سزاوار، سمتشان داد…”‌‌.[4]

این سخنان جرعه ای از دریای بی کران عرفان نظری در نهج البلاغه است. چگونه با انگشتانه ای از کلمات می توان اقیانوسی را پیمانه کرد؟!

ب. عرفان عملی

1 امام علی (علیه السلام) گام نخست در سیر و سلوک را چنین بیان می دارد: “عارف راستین کسی است که عقل خویش را احیا کرده و نفس خود را میرانده است، تا آن جا که درشتی هایش خرد و خشونت هایش نرم شده است و نوری پرفروغ برایش درخشیدن گرفته است که شاه راه توحید را روشن سازد و در پرتوش راه پیموده شود…”‌‌.[5]

2 ای بندگان خدا، بی گمان در پیشگاه پروردگار، محبوب ترین بنده کسی است که خداوند او را  در نبرد با نفس خویش یاری کرده است. آن که  غم الله را جامه زیرین و ترس خدا را جامه زبرین کرده است، پس در شبستان قلبش، چراغ هدایت فروزان گردیده است، و زاد و بود پذیرایی را برای روز ویژه ای که در آن فرود خواهد آمد، فراهم آورد “.

“سپاس خدای را که نه با همت های فکری اندیشمندان، نه با فطانت عارفانه عارفان قابل شناخت است، و نه هیچ هوش ژرف بینی به ژرفایش راه یابد … عقل و اندیشه را به آن حد صفت خدا که حدش نامحدود است، رهی نباشد…”‌‌‌. “آغاز و بنیاد دین شناخت خدا است، و کمال این شناخت باورداشتن او، و اوج این باور توحید، و نقطه اوج توحید اخلاص به حضرت او، و زدودن صفت ها از او است…”‌‌‌

 

3 اوصاف پارسایان در نگاه حضرتش چنین تبلوری دارد: “عظم الخالق فی انفسهم… فهم و الجنة کمن  قد رءاها…”‌‌؛ ژرفای روحشان را عظمت آفریدگار لبریز کرده است، پس هرچه جز او، در نگاهشان خرد است…، با بهشت چنان اند که گویی بدان راه جسته اند و غرق ناز و نعمت اند، و با دوزخ به گونه ای که پنداری در آن می زیند و در زیر شکنجه اند…”‌‌.[6]

4 در جای دیگر چنین می فرماید: “خدای را سپاس می گذارم تا نعمتش فزونی یابد، نشانی از سر سپردگی در برابر عزتش باشد و از نافرمانیش مصونم دارد، از سر نیاز و ایمان به کفایتش، از او یاری می جویم؛ زیرا هر آن که از فروغ هدایت او بهره گیرد، گمراه نشود…”‌‌.[7]

5 “… ما عبدتک خوفاً من نارک و لاطمعاً فی جنّتک و لکن وجدتک اهلاً للعبادة فعبدتک”‌‌[8]؛ پروردگار را تو را عبادت می کنم، نه به دلیل ترس از عذابت و نه برای رسیدن به بهشتت، بلکه از آن جهت بندگی ات می کنم که تو را شایسته بندگی یافتم.

6 در استقبال عارفانه و عاشقانه از مرگ چنین می فرماید: “و الله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه”‌‌؛ به خدا سوگند که انس پسر ابی طالب به مرگ بیش از انسی است که نوزاد به پستان مادرش دارد”‌‌.[9]

7 در سفارش به پرهیزکاران، درباره شب زنده داری و کم خوابی و کم خوراکی و لاغری فرمود: “اسهروا عیونکم، و اضمروا بطونکم”‌‌؛در دل شب ها با شب زنده داری و پرهیز از شکم بارگی به اطاعت برخیزید،… از جسم خود بگیرید و بر جان خود بیفزایید”‌‌.[10]

8 در ترسیم جهاد برای مبارزان در راه حق و عدالت چنین می فرماید: “فان الجهاد باب من ابواب الجنة، فتحه الله لخاصة اولیائه”‌‌؛ بی گمان، جهاد دری از درهای بهشت است که خدا تنها به روی اولیای خاص خویش گشوده است.[11]

 

پی نوشت ها :

[1]  سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات عرفانی، واژه عرفان، کتابخانه طهوری، تهران، چاپ چهارم، 1378

[2]  نهج البلاغة، خ 108

[3]  نهج البلاغة، خ 1

[4]  همان، خ 90

[5]   همان، خ 210

[6]  همان، خ 184 این خطبه معروف به خطبه متقین است که هر فرازش مقامی از مقامات عرفان عملی است.

[7]  همان، خ 2

[8]  احسائی، ابن ابی جمهور، عوالی اللآلی، ج 1، ص 44، انتشارات سید الشهداء، قم، 1405ق.

[9]  نهج البلاغة، خ 5

[10]  همان، خ 183

[11]همان  خ 27

بخش نهج البلاغه تبیان

 

 


منبع :سایت اسلام پدیا

 

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:23 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

پایه های کفر!

 


پایه‌های كفر از چند دیدگاه می‌توان بحث كرد: یکی از جهت متعلقات کفر است، یعنی اموری که اگر انسان انکار کند کافر شمرده می‌شود و دیگری از جهت صفات و خلقیاتی همچون کبر، حسد و حرص است که اگر اصلاح نشوند سرانجام انسان به کفر کشیده می‌شود .

 


امام علی علیہ السلام

 

وَالْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى التَّعَمُّقِ‏ وَالتَّنَازُعِ وَالزَّیغِ وَالشِّقَاقِ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ ینِبْ إِلَى الْحَقِّ وَمَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَمَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَحَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیئَةُ وَسَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ وَمَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُهُ وَأَعْضَلَ عَلَیهِ أَمْرُهُ وَضَاقَ عَلَیهِ مَخْرَجُهُ؛1

 

رویکرد این روایت در بررسی کفر

پایه‌های كفر از چند دیدگاه می‌توان بحث كرد: یکی از جهت متعلقات کفر است، یعنی اموری که اگر انسان انکار کند کافر شمرده می‌شود و دیگری از جهت صفات و خلقیاتی همچون کبر، حسد و حرص است که اگر اصلاح نشوند سرانجام انسان به کفر کشیده می‌شود. روایات زیادی با این دیدگاه پایه‌هایی برای کفر معرفی کرده‌اند که از جمله آن‌ها روایات باب دعائم الكفر کتاب شریف کافی است. اما در این روایت، صفات یا حالاتی مورد بحث‌اند كه در شناخت انسان اثر می‌گذارند و باعث می‌شوند كه انسان حق را به درستی نشناسد. مقصود حضرت از دعائم الكفر در این روایت چنین صفاتی است.

 

آفات شناخت حق در کلام مولا علی علیه‌السلام

 حضرت در این روایت متعرض آفاتی می‌شوند که ممکن است در مقام شناخت دین حق دامن‌گیر انسان شود و او را از شناخت حق باز دارد و در دام کفر بیاندازد. این آفات ویژگی‌ها صفات روانی انسان است که برای شناخت حق ضرر دارد.

 

اولین پایه کفر، رها کردن متن و سراغ حاشیه رفتن

التَّعَمُّقِ، اولین پایه‌ای است که حضرت برای کفر برمی‌شمرند که تعبیری ناآشناست و بسیاری از کسانی که این روایت را معنا و تفسیر کرده‌اند معنای روشن و دل‌نشینی را برای آن ارائه نداده‌اند. در محاورات وقتی می‌گوییم کسی انسان متعمقی است به این معناست که بسیار کنجکاو و دقیق است و به ظاهر مطلب اکتفا نمی‌کند. اما این صفت خوبی است؛ چگونه می‌تواند پایه کفر قرار گیرد؟ 

شقاق از یک خصلت روانی سرچشمه می‌گیرد که ریشه‌ آن نوعی خودکم‌بینی‌ است. برخی افراد علاقه‌مند به تک‌روی هستند و همیشه می‌خواهند برخلاف جمع حرکت کنند. مثلا وقتی همه مؤمنین برای جماعت به صف ایستاده‌اند، او به بهانه حضور قلب بیشتر، فُرادا نماز می‌خواند یا در مسایل علمی همیشه به دنبال سخن شاذّی می‌گردد که تاکنون کسی نگفته باشد، یا در لباس پوشیدن طوری لباس می‌پوشد که همه به او نگاه کنند

 

 مفهوم عمق و تعمق که امروزه در فارسی به معنی گود و ژرف به کار می‌رود در عربی عینا به همین معنا نیست؛ بلکه معنای لغوی‌ آن اعم از این معناست. کلمه «عمیق» در قرآن آمده است: «وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ یأْتِینَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ؛2مردم را به طور عمومی به حج دعوت كن، تا پیاده و سواره بر مركب‌هاى لاغر از هر راه دورى بسوى تو بیایند.» تقریبا همه مفسرین «عمیق» را در این‌جا به «بعید» معنا کرده‌اند. در لغت، اصل واژه «عُمق» به معنای «بُعد» است؛ اما بُعد گاهی به صورت عمودی و گاهی در عرض است. گاهی راه‌های کویری در زیر شن مخفی می‌شوند و تنها کسانی که راه‌بلد هستند می‌توانند مسافران را از بیابان خارج کنند. در چنین وضعیتی کسانی که نشانه روشنی ندارند یا به انگیزه‌های مختلف، راه خود را از دیگران جدا می‌کنند از مسیر اصلی دور می‌شوند. عرب به این دورافتادن از جاده «تعمق» می‌گوید. تَعَمَّقَ به معنای ابْتَعَدَ (دور شد) است.

اگر کسی می‌خواهد دین را بشناسد، اول باید متن دین را بشناسد و بعد به سراغ مطالب حاشیه‌ای برود. تعمقی که موجب کفر و انحراف از شناخت صحیح می‌شود، رها کردن متن دین و سراغ حاشیه رفتن است. برای یافتن شناخت صحیح از دین، ابتدا باید ظاهر آن را شناخت و در مرحله بعد با حفظ ظاهر، به سراغ باطن آن رفت. رها کردن ظاهر، یک انحراف است. تعمق به این معنا یکی از عواملی است که انسان را به کفر می‌کشاند.

 

دومین پایه کفر، به دنبال کوبیدن دیگران بودن

وَالتَّنَازُعِ؛ دومین پایه کفر تنازع است. برخی افراد چنین خصلتی دارند که همیشه می‌خواهند با دیگری بحث کنند و او را بکوبند. خودشان مطلب صحیح و حقی یاد نگرفته‌اند، اما دوست دارند با این و آن درگیر شوند و افراد دیگر را بکوبند. آنچه برای این افراد اصالت دارد، کوبیدن، محکوم کردن و خرد کردن دیگران است (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنیرٍ).3 کالای زندگی چنین انسانی جهل است؛ چراکه نه خدا او را هدایت کرده، نه کتابی دارد که به آن استناد کند و نه علمی دارد که از راه عقل و برهان به آن رسیده باشد. چنین کسی هیچ‌گاه به حق نمی‌رسد و سرانجام وی به کفر می‌انجامد. لذا حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ؛ آنان که از سرِ جهل و نادانی، با این و آن زیاد نزاع می‌كنند، نابینایی‌ آن‌ها نسبت به حق، دوام پیدا می‌كند.

 

راه
کج‌بینی، سومین و خطرناک‌ترین پایه کفر

وَالزَّیغِ؛ سومین پایه کفر، زیع قلبی است که شاید از همه خطرناک‌تر باشد. «زیغ» مفهومی قرآنی است و اصل آن، به خصوص وقتی که در مقام شناخت به کار می‌رود، این است که انسان چیزی را عوضی و کج ببیند.آیینه‌‌های مقعر یا محدب، تصویر را به طور صحیح نشان نمی‌دهند؛ چون خود آینه تقعّر یا تحدّب دارد. گاه آینه دل، کج است و اصلا نمی‌تواند چیزی را درست نشان دهد. البته خداوند در ابتدا هیچ کس را به این صورت خلق نکرده که کج‌بین باشد؛ ولی انسان ممکن است در اثر سوءرفتار به کج‌بینی مبتلا شود و خداوند هم آن‌چنان را آن‌چنان‌تر کند. قرآن می‌فرماید: فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ؛6 این افراد ابتدا کج‌رفتار شدند و عمدا راه کج را انتخاب کردند و بنا گذاشتند که کج را راست ببینند. وقتی این زیغ اختیاری و این انحراف را پیدا می‌کنند خدا دل آن‌ها را هم کج می‌کند و کاری می‌کند که اصلا کج ببینند (خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ).4 دل در قرآن به معنای ابزار ادراک و ابزار احساسات است.

 وقتی خداوند بر دل اینان مهر می‌زند، بُعد ادراکی‌ دل آن‌ها را تعطیل می‌کند و دیگر درست نمی‌فهمند. این عقوبت کج‌روی‌های آن‌هاست. این افراد سعی می‌کنند مردم را منحرف کنند، اما خدا خودشان را منحرف می‌کند (أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً).5 چنین کسی دیگر هدایت نمی‌شود و این همان راهی است که خودش پیشنهاد کرده و خدا هم در پاسخ او می‌گوید: اکنون که بر این کج‌روی اصرار داری پس کج هم ببین! این کج دیدن، «زیغ» است. حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَحَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیئَةُ وَسَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ؛ اگر کسی مبتلا به زیغ شد، کار خوب به نظرش بد، و کار بد به نظرش خوب می‌آید. لذا ایمان در نظر وی بد، و کفرْ در دید او خوب می‌آید و به اختیار خودش کفر را انتخاب می‌کند. تنها این نیست كه خوب را بد، و بد را خوب می‌بیند، بلکه به این درك خود مغرور هم می‌شود. چنان در ضلالت مست می‌شود که به خود می‌نازد و خوشحال است که درست فهمیده و دیگران اشتباه می‌کنند. چنین کسی مصداق این آیات شریف است که می‌فرماید: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعًا؛6 از ترس چنین عقوبتی است که در دعا می‌گوییم: رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنَا.6 ممکن است کسی هدایت شود، ولی در اثر سوءاختیار خودش و ناسپاسی از هدایت الهی، کم‌کم کارش به کج‌فهمی بکشد.

برخی افراد چنین خصلتی دارند که همیشه می‌خواهند با دیگری بحث کنند و او را بکوبند. خودشان مطلب صحیح و حقی یاد نگرفته‌اند، اما دوست دارند با این و آن درگیر شوند و افراد دیگر را بکوبند. آنچه برای این افراد اصالت دارد، کوبیدن، محکوم کردن و خرد کردن دیگران است

چهارمین پایه کفر، شکافتن جماعت

وَالشِّقَاقِ؛ آخرین رکنی که حضرت برای کفر بیان می‌کنند «شقاق» است. شقاق از یک خصلت روانی سرچشمه می‌گیرد که ریشه‌ آن نوعی خودکم‌بینی‌ است. برخی افراد علاقه‌مند به تک‌روی هستند و همیشه می‌خواهند برخلاف جمع حرکت کنند. مثلا وقتی همه مؤمنین برای جماعت به صف ایستاده‌اند، او به بهانه حضور قلب بیشتر، فُرادا نماز می‌خواند یا در مسایل علمی همیشه به دنبال سخن شاذّی می‌گردد که تاکنون کسی نگفته باشد، یا در لباس پوشیدن طوری لباس می‌پوشد که همه به او نگاه کنند.

این اخلاق از نوعی احساس حقارت و خودکم‌بینی سرچشمه می‌گیرد و فرد مبتلا به آن، می‌خواهد به این وسیله خود را مطرح کند. چنین خصلتی وقتی در شناخت دین مطرح شود فاجعه به بار می‌آورد. چنین کسی دوست دارد در مطالب دینی چیزی بگوید كه دیگران نگفته‌اند و راهی را انتخاب كند كه دیگران نرفته‌اند. اسم این کار را هم نوآوری می‌گذارد! البته نوآوری به معنای تحقیق جدید و استفاده از منابع جدید بسیار خوب است و باعث رشد علم می‌شود. اما شقاق به معنای بدعت‌گذاری است؛ یعنی حرف من‌درآوردی و بی‌منطق زدن، فقط برای این‌كه نظر دیگران جلب شود. انگیزه چنین شخصی این است كه معروف شود و مردم بگویند: ایشان آقایی است كه فتواهای خاصی دارد! این چنین گرایش‌هایی وسوسه‌های شیطانی است كه انسان را از راه حق منحرف می‌كند و اگر ادامه پیدا كند كار انسان را به كفر می‌كشاند. از این رو حضرت می‌فرمایند: وَمَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُهُ وَأَعْضَلَ عَلَیهِ أَمْرُهُ وَضَاقَ عَلَیهِ مَخْرَجُهُ؛ كسی كه تک‌روی کند یعنی راهی را که در اثر کثرت رفت‌وآمد هموار شده است رها کرده و به دنبال راهی اختصاصی برود، چنین کسی به راهی سنگلاخ گرفتار می‌شود و در پیچ‌وخم‌ها و پستی‌وبلندی‌ها خسته و دچار مشكلات می‌شود و کم‌کم راه را گم می‌کند . (وَعُرَتْ عَلَیهِ طُرُقُه) و نهایتا در بن‌بستی گرفتار می‌شود که نمی‌تواند از آن خلاص شود.

 

پی نوشت ها :

1 . نهج البلاغه، حکمت31.

2. حج، 37.

3 . حج، 8.

4 . بقره، 7.

5 . جاثیه، 23.

6 . آل عمران، 8.         

                                                                                                                                                     فرآوری : محمدی

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع :پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مصباح یزدی

ارسال به

 

چاپ

 

 

ارسال براي دوستان

 

نظ

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:23 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

مردگانی که خیال می کنند زنده اند

 

 


حیات و زندگی چونان حکمت و دانش است که حیات دل مرده و بینایی چشم های نابیناست و مایه شنوایی برای گوش های کر و آبی گوارا برای تشنگان می باشد که همه در آن سالم و بی نیازند .
امام علی
ضربان قلب مرتب است ، نفس های گرمی نیز می آید و می رود، بله جسم و بدن سالم است ، هنوز آدمی از نعمت حیات بهره مند است ، زنده است و زندگی می کند. زنده است و چند صباح دیگر را در کنار دیگر آدمیان زندگی خواهد کرد. معنا و مفهومی که از زنده بودن و حیات در ذهن اکثر ما وجود دارد در همین حد خلاصه می شود. زندگی حیوانی و نباتی داشتن، جسم سالم داشتن و یا با وجود جسم ناقص و ناتوان هنوز توان نفس کشیدن و در این دنیا باقی ماندن را داشتن. به  این معنا می توان گفت بله زنده هستیم اما آیا واقعاً زنده ایم ؟ شاید خیال می کنیم زنده ایم و زندگی می کنیم و مدّت هاست که مرده ایم؟

 

اقسام حیات

البته باید بار دیگر به زندگی و به کل حیات به صورت دیگری نگریست. اگر کمی به اطرافمان نگاه کنیم، فراوانند افردی که نگاه متمایزی به زندگی در مقایسه با سایر فراد دارند. امّا چه چیزی باعث این نگاه و دید متمایز شده است؟

انسان های اطرافمان و من و شما از نعمت حیات بهره مند هستیم ، زنده بوده و زندگی می کنیم و این نعمت حیات چیزی نیست که از آن احساس خستگی کنیم . ممکن است اتفاقات اندوهبار و سوانح غمبار را که مشاهده کرده یا با آن مواجه می شویم کم یا زیاد از زندگی خسته شویم، با این حال این خستگی، از حیات نیست بلکه از رویدادهای ناگوار است. «انسان در مرگ آسایش نمی بیند و از حیات خسته نمی شود .» ( نهج البلاغه ، خطبه 133)

 

حیات ظاهری و حیات باطنی

حیات ظاهری:

حیات ظاهری حیاتی است که اکثر موجودات هستی از آن بهره مند هستند. حیاتی است که مربوط به جنبه های ظاهری انسان و تمامی موجودات زنده می گردد و آن در ارتباط با جسم و جسمانیت است و در این جنبه تفاوتی میان انسان و سایر موجودات جاندار کره خاکی که از نعمت حیات بهره مندند نیست.

آنچه انسان را می میراند و حیات دل را از او می گیرد دل بستگی به دنیا است . اینکه انسان مطلوب و غایت نهایی خویش را در دستیابی به دنیا بداند و خود را همچون برده ایی به دنیا بفروشد عامل مرگ دل است . با مرگ دل حیات ظاهری نیز سودی نخواهد داشت چرا که حیات ظاهری در جهت حیات باطنی است و زمینه ساز ظهور حیات باطنی می باشد

حیات باطنی:

این نوع حیات، حیاتی مختص به انسان است و آن چیزی نیست جز حکمت، انسانی که از حکمت برخوردار باشد از حیات باطنی برخوردار بوده و او در زمره دیگر موجودات نیست. حضرت علی(علیه السلام) حکمت را حیات دل می داند و می فرمایند:

«انما ذلک بمنرلة الحکمة التی هی حیاةٌ للقلب المیت و بصر للعین العمیاء وسمع للاذان الصماء وری للظمان و فیها الغنی کله و السلامة؛ حیات و زندگی چونان حکمت و دانش است که حیات دل مرده و بینایی چشم های نابیناست و مایه شنوایی برای گوش های کر و آبی گوارا برای تشنگان می باشد که همه در آن سالم و بی نیازند.(نهج البلاغه، خطبه 133 )

 تعداد کمی هستند که از این نعمت برخوردار بوده و فراوانند افرادی که اصلاً از وجود این نوع حیات خبر ندارند.

مرگ

 

 

مردگان زنده

تا اینجا روشن شد که همگی از حیات ظاهری برخوردار هستیم ولی افراد خاص هستند که از نعمت حیات معنوی و باطنی بهره مند هستند. حیات باطنی متوجه قلب و دل انسان است که به وسیله آن انسانیت آدمی بارور گشته و انسان به غایت و هدف مطلوب نهایی خویش می رسد. حضرت علی (علیه السلام) برای اینکه اثبات کند عده ایی مرده اند می فرماید: اینان به مرگ جسدشان خیلی اعتنا دارند اما به مرگ قلب خود بی توجه هستند در حالی که مرگ دل مهمتر از مرگ بدن است، دل که بمیرد از سعادت ابد محروم است ولی اگر جسم بمیرد و حیات ظاهری را رها کند چنانکه باید رها کند، هرگز ناکامی در میان نیست زیرا از عالمی به عالم دیگر منتقل می شود. فراوانند افرادی که قلبشان مرده است و توجهی به مرگ قلب خود ندارند. چنانکه اشاره شد حضرت حیات دل را، حکمت می داند و مقصود از حکمت دانش عملی و نظری است که در جهت تقرب به خداوند مورد توجه است.

حیات ظاهری حیاتی است که اکثر موجودات هستی از آن بهره مند هستند. حیاتی است که مربوط به جنبه های ظاهری انسان و تمامی موجودات زنده می گردد و آن در ارتباط با جسم و جسمانیت است و در این جنبه تفاوتی میان انسان و سایر موجودات جاندار کره خاکی که از نعمت حیات بهره مندند نیست

عامل مرگ قلب

مرگ دل و قلب و روح آدمی سنگین تر و جبران ناپذیرتر از مرگ ظاهری و جسمانی است چرا که با مرگ ظاهری ناکامی حاصل نشده و مرحله ایی است که هر موجود زنده ایی باید طی کند اما با مرگ قلب، انسان استعدادها و توانایی هایش را از دست داده و فرصت های پیش رویش را تباه می سازد و به آنچه برای آن پا به دنیا گذاشته است پشت پا می زند.

 آنچه انسان را می میراند و حیات دل را از او می گیرد دل بستگی به دنیا است . اینکه انسان مطلوب و غایت نهایی خویش را در دستیابی به دنیا بداند و خود را همچون برده ایی به دنیا بفروشد عامل مرگ دل است. با مرگ دل حیات ظاهری نیز سودی نخواهد داشت چرا که حیات ظاهری در جهت حیات باطنی است و زمینه ساز ظهور حیات باطنی می باشد. حال متوجه این جمله می شوید که مقصود از مردگان زنده چیست اینان افرادی هستند که به دنیا دل بسته و دل خویش را اسیر قفس دنیا کرده اند و انسانیت برای آنان معنایی جز دنیایی بودن ندارد لذا این افراد مدت هاست که حیات خود را از دست داده اند اما خود خبر ندارند.

                                                                                                                                               فرآوری : مریم پناهنده

 

بخش نهج البلاغه تبیان

 

 


منابع :

1. نهج البلاغه ترجمه دشتی

2. حکمت نظری و عملی در نهج البلاغه ، آیت الله جوادی آملی، نشر اسراء

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:24 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

نکاتی برای یک رابطه دوستی موفق 

 


یکی از بزرگ ترین ضرورت های زندگی، نیاز به دوستی با دیگران است. در اسلام نیز به رفاقتی که بر ضوابط دینی مبتنی باشد، به دیده احترام نگریسته شده و درباره دوستی و انتخاب دوست خوب، سفارش های فراوانی گردیده است.


دوست

امیرمۆمنان علیه السلام در کلامی می فرماید: <هر که دوستی ندارد، همانند انسانی است که مهم ترین اعضای خود را از دست داده است>.(1) آن حضرت همچنین فرموده است: <ناتوان ترین مردم کسی است که نتواند دوستی برای خود انتخاب کند و ناتوان تر کسی که دوستی را که به دست آورده، از دست بدهد>.(2)

انگیزه انتخاب دوست، رابطه مستقیمی با مدت دوستی دارد. هر گاه دو نفر برای خدا و خدمت به یکدیگر دست دوستی به هم دهند، روز به روز دوستی آن ها تقویت می شود و استواری بیشتری می یابد، ولی زمانی که افراد فقط منافع شخصی و مادی خودشان را درنظر بگیرند، پیوند دوستی شان با یکدیگر سُست و ناپایدار می گردد. امیرمۆمنان علیه السلام می فرماید: <دوست، کسی است که تو را با جانش نگه دارد و بر مال و فرزندان و خاندانش برگزیند>.(3) آن حضرت در سخن دیگری فرموده است: <رفیق، خوب نیست، مگر کسی که در مواقع تهی دستی و در غیاب و حتی پس از مرگ نیز دوست خود را یاری و اسرار او را حفظ کند>.(4)

آینه، هم خوبی ها را نشان می دهد و هم بدی ها را؛ آن هم به همان اندازه واقعی اش، نه کوچک تر و نه بزرگ تر. دوست خوب نیز همواره نقاط قوّت و ضعف انسان را بازگو می کند، تا قوّت ها را تقویت و کاستی ها را از میان ببرد و به این صورت، مسیر رشد و کمال را بپیماید. بدون شک دوستی که اشتباه دوستش را به او تذکر ندهد و به راهنمایی اش نپردازد، او را از گمراهی باز نداشته است.

همچنین، دوستی که نقاط قوّت و خوبی ها را بیش از اندازه بزرگ جلوه دهد، دوستش را گرفتار خودبینی و غرور می کند. بر این اساس، باید در دوستی با چنین افرادی تجدیدنظر کرد. امیرمۆمنان علی علیه السلام می فرماید: <دوستدار تو، تو را از بدی باز می دارد>(5) و <هر کس عیب های تو را بر تو آشکار سازد، دوست توست>(5) و <همواره دوست خود را با پند و اندرز نصیحت کن؛ چه خوب باشد یا زشت>.(5)

خوشحال کردن دیگران و ادخال سرور در دل ایشان، از جمله کارهای پسندیده است که در متون اسلامی به صور گوناگون مورد تشویق قرار گرفته است؛ چنان که امام علی علیه السلام فرموده است: <پاداش کسی که تو را شادمان می سازد، بدی کردن به او نیست

 

دوستی و مودت آداب و مقرراتی دارد که رعایت کردن آن سبب پایداری دوستی می شود. دوستی باید با اعتدال و میانه روی باشد و در بریدن از دیگران نباید همه پل های پشت سر را خراب و جایی برای بازگشت باقی نگذاشت؛ زیرا گاهی به دلیل سوء تفاهم آدمی احساساتی شده و در روابط دوستانه خود با دیگران عاقلانه عمل ننموده و پشیمانی بعدی را موجب می گردد، از این رو علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام فرمود: < اگر خواستی از برادرت ببری جایی برای دوستی او نزد خود باقی بگذار که اگر روزی بر وی آشکار گردید، بدان وسیلت بدان تواند رسید>. امام علی علیه السلام در سخن دیگری فرمود: <دوست خود را به اندازه دوست بدار، شاید روزی دشمن تو شود و دشمنت را نیز به مدارا دشمن بدار، شاید روزی دوست گردد>.(8)

دوست دارم

امام علی علیه السلام درباره نرمی با کسی که با انسان دشمنی می کند، فرموده است: <با کسی که با تو به درشتی برآید، نرمش کن چه بسا که او با تو نرم شود>.(9) انسان باید آنچنان در روابطش دقت کند که خطا و اشتباهی از او سر نزند که بهانه ای به دست دوست بدهد و موجب بریدن وی گردد. امام علی علیه السلام در این باره فرموده است: <... و باید که نباشد برادر تو قوی تر بر بریدن تو از تو بر پیوستن به او و باید که نباشد برادر مومن بر بدی کردن قوی تز از تو بر احسان نمودن>.(10)

برای تداوم و ثبات دوستی امتحان و آزمایش دوست ضروری است که در روایات زیادی به آن تصریح شده است. علی علیه السلام به این مطلب اشاره کرده و فرموده است: <اطمینان کردن به هر فردی پیش از آزمایش از کوتاهی عقل است>.(11)

هر فردی در مقابل دوستان خود وظایفی دارد که در نظر گرفتن و پای بندی به آن وظایف، در تحکیم دوستی و پیوند و محبت نقش زیادی دارد. امام علی علیه السلام در نهج البلاغه به موارد زیادی از این وظایف که می توان از آن ها به منشور دوستی تعبیر نمود، اشاره کرده است. امام علی علیه السلام درباره پیوند با دوست، هنگامی که از انسان بریده است و مهربانی پیشه نمودن با وی فرموده است: < به هنگام قطع رابطه از ناحیه دوستت تو پیوند نما و هنگام قهر و دوریش، لطف و نزدیکی>(12) و درباره بخشش و عطا نمودن به دوست در هنگامی که وی بخل می ورزد، فرموده است: < هنگامی که برادرت بخل ورزد، از بخشش دریغ مکن>.(13) در مورد نزدیک شدن به دوست در هنگامی که دوست از وی بریده است، چنین فرموده است: < هنگام دوری کردن دوست باید به او نزدیک شوی>.(14)

آینه، هم خوبی ها را نشان می دهد و هم بدی ها را؛ آن هم به همان اندازه واقعی اش، نه کوچک تر و نه بزرگ تر. دوست خوب نیز همواره نقاط قوّت و ضعف انسان را بازگو می کند، تا قوّت ها را تقویت و کاستی ها را از میان ببرد و به این صورت، مسیر رشد و کمال را بپیماید. بدون شک دوستی که اشتباه دوستش را به او تذکر ندهد و به راهنمایی اش نپردازد، او را از گمراهی باز نداشته است

 

امام علیه السلام به نرمی کردن با دوست در هنگامی که وی سختگیری می کند، امر می کند و می فرماید: <هنگام سختگیری کردن دوستت با او نرمی کن>.(15) عذرخواهی کردن از دوست در هنگام لزوم، اخلاص و خلوص داشتن در نصیحت، حسن ظن داشتن به دوست و اعتماد نمودن به وی، تسلیت گفتن در مرگ دوستان، پاسخ مناسب دادن به هدایای دوستان و احسان به آن ها، وفادار بودن به دوستان، به تکلف نینداختن خود برای دوست، بدی نکردن به دوستی که باعث خوشحالی شده و ضایع نکردن حق دوست با اعتمادی که به دوستی وی است، از دیگر وظایفی است که در دوستی باید رعایت شود و امام علیه السلام به آن ها اشاره کرده است.

با توجه به اهمیتی که دوستی دارد، به وفاداری نسبت به آن توصیه شده و از افراد خواسته شده است که دوستی را تداوم بخشند و در دوستی خود با دیگران وفادار بمانند. از همین روی در کتب صیغ عقود برای برادری یا دوستی، صیغ خاصی بیان شده است که به وفاداری نسبت به دوستی تا دم مرگ توصیه و تشویق می کنند. امام علی علیه السلام درباره لزوم وفاداری نسبت به دوستی فرموده است: < دوست واقعی کسی است که دوستی و برادری اش را در سه مورد رعایت کند: در هنگام سختی و بلا در نبودن و هنگام غیبت و موقع مرگ>.(16) بنابراین دوستی ایجاب می کند که انسان دوست خود را در هنگام گرفتاری با جان و مال همراهی و در غیبت وی او را از سخنان ناروایی که درباره اش می شنود، حفظ و در هنگام وفات با دعا و استغفار یادش کند.

خوشحال کردن دیگران و ادخال سرور در دل ایشان، از جمله کارهای پسندیده است که در متون اسلامی به صور گوناگون مورد تشویق قرار گرفته است؛ چنان که امام علی علیه السلام فرموده است: <پاداش کسی که تو را شادمان می سازد، بدی کردن به او نیست.(17)

 

پی نوشت ها :

1. غرر الحکم، ج 2، ص 723.

2. نهج البلاغه، حکمت 12.

3. غررالحکم، ج 1، ص 89.

4. نهج البلاغه، حکمت 129.

5. غرر الحکم، ج 2، ص 613.

6. همان، ص 641.

7. نهج البلاغه، نامه 31.

8. ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 644.

9. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 109.

10. نهج البلاغه، نامه 31.

11. همان ، قصار 384.

12. نهج البلاغه، نامه 31.

13.همان.

14. همان.

15. همان.

16.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، قصار 130.

17. همان، نامه 31.

زهرا رضائیان

بخش نهج البلاغه تبیان

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:24 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

حق آزادى دینى همه انسان ها  

 


شاید برای هر انسانی سۆالاتی همچون: آزادى حق است یا تکلیف؟ آیا از ابتدا انسان نسبت به آزادى محق بوده است یا مکلّف؟ در صورتى که محق باشد، آیا این حق را خدا به او داده است یا حق اوست؟ و اگر این حق را خدا در اختیار او قرار داده، در قبال این آزادى آیا وظیفه و تکلیفى دارد؟ اگر دارد وظیفه او چیست؟
آزادی
آیا این وظیفه فقط در قبال حق آزادى خود مى باشد و آزادى دیگران هیچ اهمیتى ندارد؟ آیا انسان موظف است که حدود آزادى دیگران را رعایت کند و یا اینکه این اجازه به او داده شده تا به آزادى دیگران تجاوز و تعدى نماید؟ پیش آید. نهج البلاغه پاسخ های جامع و کاملی برای این سۆالات دارد.

شاید بهتر باشد بحث را با طرح این سۆال دنبال کنیم که آیا آزادى یکى از حقوق انسان هاست؟ آیا این حق او بوده است، یا خداوند به او بخشیده است؟

امام علی علیه السلام در نامه‏اى خطاب به امام حسن علیه ‏السلام مى فرماید: <بنده هیچ کس نباش؛ زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است>.(1) بنابراین خداوند این حق را به انسان داده است که آزاده باشد و آزادى حق مسلم اوست و انسان این اجازه را ندارد که این حق خدادادى را نادیده گرفته و بنده و تسلیم غیر خدا گردد. همچنین امام در جای دیگری فرموده است: < تعیین کار کنید، در حالی که در فراخى زندگانى هستید و نامه‏ ها گسترده و توبه و بازگشت گسترده است و روگرداننده خوانده مى شود و بدکار را امیدوارى مى دهند، پیش از آنکه چراغ عمل خاموش گشته فرصت از دست برود...>.(2) از این سخن امام علیه السلام در می یابیم که انسان ها تا وقتی که زنده هستند، باید از این فرصت خود براى بندگى و عبادت خدا استفاده کنند. امام انسان ها را دعوت مى کند تا از این فرصت آزادى که به آن ها داده شده است، بهره ببرند و تا هنگامی که این آزادى در اختیار ایشان است، بازگردند، توبه کنند و بشتابند که بعد از این دیگر نه فرصتى براى این کار است و نه توانایى و قدرتى براى انجام اعمال نیک.

امام علیه السلام در جای دیگری می فرماید: < اگر حاضر نمى شدند آن جمعیت بسیار و یارى نمى دادند که حجت تمام شود و نبود عهدى که خدا‏ی تعالى از علما و دانایان گرفته تا راضى نشوند، بر سیرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم، هرآینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم>.(3)

وقتى آدمی بنده و اسیر هواى نفس مى شود و آزادى درونى را از دست مى دهد؛ پس به راحتى آزادى بیرونى خود را نیز تحت غلبه عوامل بیرونى ـ مثل استبداد ـ از دست خواهد داد. کسانی که آزادى درونى خود را از دست می دهند و اسیر هواهاى نفسانى می شوند، شبیه کسانی هستند که خانه‏اى متزلزل دارند که همواره و هر لحظه در حال انهدام است

 

وقتی امام مشروعیت حکومت خود را به حاضر بودن مردم از روى اختیار و آزادى کامل منوط مى داند، حاکی از آن است که امام خود را موظف و مکلف مى داند که به آزادى عمل مردم در رأى دادن احترام بگذارد و آن را رعایت کند.بنابراین ما نیز موظفیم حقوق دیگران را رعایت کنیم و به آزادى دیگران احترام بگذاریم.

امام در سخن دیگری می فرماید: <آگاه باشید من شما را به جنگیدن (معاویه) شب و روز و نهان و آشکار دعوت نمودم، گفتم پیش از آنکه آن ها به جنگ شما بیایند، شما به جنگشان بروید. سوگند به خدا! هرگز با قومى در میان خانه ایشان جنگ نشده، مگر آنکه ذلیل و مغلوب گشته‏اند؛ پس شما وظیفه خود را به یکدیگر حواله نمودید و همدیگر را خوار مى ساختید تا اینکه از هر طرف اموال شما غارت گردید و دیار شما از تصرفتان بیرون رفت>.(4)

امام علیه السلام با این بیان، از آزادى که حق مسلم هر فرد است،سخن به میان می آورد و اینکه اگر کسى بخواهد این حق را سلب کند، باید در مقابل آن ایستاد. در جای دیگر چنین می فرماید: < ترسناک ترین چیزى که بر شما از آن بیم دارم، متابعت هواى نفس و طول امل و آرزوست> .(5)

وقتى آدمی بنده و اسیر هواى نفس مى شود و آزادى درونى را از دست مى دهد؛ پس به راحتى آزادى بیرونى خود را نیز تحت غلبه عوامل بیرونى ـ مثل استبداد ـ از دست خواهد داد. کسانی که آزادى درونى خود را از دست می دهند و اسیر هواهاى نفسانى می شوند، شبیه کسانی هستند که خانه‏اى متزلزل دارند که همواره و هر لحظه در حال انهدام است.

این افراد داراى شخصیت ناپایدار و سستى هستند که نفسشان هر لحظه به هر سو که آن ها را بکشاند، مى روند و از خود هیچ اراده ‏اى ندارند. در دیدگاه امام علیه السلام در صورتى حقى بر انسان واجب مى شود که در مقابل آن فردى حقى براى او به جا آورده باشد و در غیر این صورت، اگر انسان حقوق کسى را ادا کند که توجهى به حقوق دیگران ندارد، او خود را بنده آن شخص کرده است. < هر که به جا آورد حق کسى را که او حقش را به جا نمى آورد، او را بندگى نموده است>.(6)

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، نامه 31.

2. همان، خطبه 237.

3. همان، خطبه 3.

4. همان، خطبه 27.

5. همان، خطبه 28.

6.  همان، حکمت 155.

                                                                                                                                                        زهرا رضائیان

 بخش نهج البلاغه تبیان

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:24 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

دامی مهلک بر سر راه بشر!

 


هر کس به دنیا دل ببندد، به سه چیز دل بسته است: اندوهی که پایان ندارد؛ آرزویی که به چنگ نیاید و امیدی که به آن نرسد.

 


حرام

«إنّ الطمع موردٌ غیرُ مُصدِرٍ، و ضامِنٌ غَیرُ وَفیٍّ. و رُبَّما شَرِقَ شاربُ الماء قَبلَ رِیِّهِ؛ و کُلَّما عَظُمَ قَدرُ الشیء المُتنافَسِ فیه عَظُمَتِ الرزیة لِفَقدِهِ. و الأمانیُّ تعمی أعین البصائر، و الخَطُّ یَأتی مَن لا یأتیه»1

 

شرح گفتار

امیر متقیان علی(علیه السلام) در این بخش از کلام نورانی و حکیمانه ی خویش از طمع و مفاسد آن سخن به میان آورده و در این باره به زیبایی می فرماید: «طمع به هلاکت می کشاند و نجات نمی دهد، و به آنچه ضمانت کند وفادار نیست.

و بسا نوشنده ی آبی که پیش از سیراب شدن گلو گیرش شد؛ و ارزش آنچه که بر سر آن رقابت می کنند، هر چه بیشتر باشد، مصیبت از دست دادنش اندوهبارتر خواهد بود، و آرزوها چشم بصیرت را کور می کند، و آنچه روزی هر کسی است بی جستجو خواهد رسید» سخن گهربار امیر بیان امام علی(علیه السلام) حکایت از آن دارد که صفت بسیار زشت «طمع» دامی است مهلک بر سر راه بشر، به گونه ای که در اثر آن آدمی به خاک سیاه نشسته و سرنوشتی تاریک و ظلمانی را تجربه خواهد کرد.

انسان طمع کار آن چنان در دنیا و لذّت های زودگذر آن غرق شده که گویی تمام صفحه ی قلبش را عشق به ثروت و اموال دنیوی پر کرده است. او گمان می کند که با حرص و طمعی که نسبت به جمع آوری اموال از خود نشان می دهد می تواند دری از سعادت و خوشبختی را به روی خود باز کند، غافل از آن که به هر حال روزی فرا خواهد رسید که آفتاب عمرش غروب کرده، و چنگال مرگ بین او و آرزوهایش جدایی خواهد انداخت.

در لحظات حساس مرگ است که، او خواهد فهمید تمام آنچه در ذهن می پرورانده، خیالی بیش نبوده، و در حقیقت عمری در خواب و خیال زندگی می کرده و خود از آن بی خبر بوده است.

اما افسوس که او تا زنده است، زرق و برق دنیا با جلوه ی مستانه ی خویش عقل از سرش ربوده، و چراغ فکر و اندیشه را در وجودش خاموش و بی فروغ ساخته است.

 

رفتارش نسبت به دنیا همچون عاشق دلباخته ای است که چشم به روی حقایق بسته و به چیزی به جز وصال به معشوق خویش نمی اندیشند، و چنان علاقه از خود نشان می دهد که گویا ضربان قلبش به عشق دنیا و زر و زیور آن می تپد.

ما نیز اگر به خاطر مال و ثروت و امکانات مادّی مست و مغرور شویم، و با دچار شدن به روحیه ی انحصارطلبی همه چیز را برای خود بخواهیم و نیازمندان را فراموش کنیم، به یقین سرنوشتی بهتر از این اقوام دنیا دوست نخواهیم داشت، با این تفاوت که آن روز صاعقه آمد و هستی آن ها را به آتش کشید و امروز ممکن است عذاب الهی به شکل دیگری ظاهر شود و نعمت های مادی و معنوی ما را بر باد فنا دهد

مولی الموحدین علی(علیه السلام) در یکی از کلمات دلنشین خویش طمع را کشنده عقل و اندیشه معرفی می نماید و در این باره به زیبایی می فرماید: «اَکثَرُ مَصارِعُ العقول تحت بروق المَطامع»2 بیشتر هلاکت و سقوط عقل ها، زیر برق طمع ها است.

 

زندگی در خواب و خیال!

آنچه پیرامون حرص و طمع می توان گفت آن است که: این خوی زشت و ناپسند، از محبّت و دوستی دنیا ناشی می شود، که بی تردید در صورت تداوم این خصلت در وجود آدمی، کار به جایی خواهد رسید که از انسان به غیر از جاه طلبی، دنیاپرستی، دروغ پردازی، گران فروشی، دزدی و ... چیز دیگری را نمی توان انتظار داشت.

بی تردید در چنین حالت اسفباری، انسان به شدّت در معرض هلاکت قرار گرفته، و خطرات بی شماری سعادت و خوشبختی او را تهدید خواهند نمود. در روایتی شخصی به نام ابن ابی یعفور از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل می کند که حضرت فرمود: «مَن أصبَحَ و أمسی و الدنیا اکبر هَمِّهِ، جعل الله الفَقرَ بین عینیه وَ شَتَّتَ أمرَهُ، و لَم یَنل من الدنیا الّا ما قُسِمَ لَهُ. و مَن أصبَحَ و أمسی و الآخرة اکبَرُ هَمَّه، جعل الله الغنی فی قلبه و جَمَعَ لَهُ أمرَهُ»3 کسی که صبح کند و روز را به شب رساند و بزرگترین اندوهش دنیا باشد، خداوند متعال فقر و پریشانی را جلوی چشمش قرار می دهد، و کارش را پریشان و درهم و بر هم می سازد، و جز به آنچه خداوند روزی او ساخته، برخوردار نخواهد شد، و هر کس صبح کند و شب کند در حالی که بزرگترین اندوهش آخرت باشد خداوند بی نیازی را در قلبش قرار داده و کارش را منظم کند.

این سخن حکیمانه از امام صادق(علیه السلام) حقیقتی است که عقل و وجدان هر انسان بیدار دلی آن را به خوبی تصدیق

چگونه با غم جدایی کنار بیائیم ؟

می کند، چرا که این امر کاملاً بدیهی و روشن است که انسان هرچه بیشتر نسبت به دنیا از خودش علاقه و محبّت نشان دهد، به مراتب وابستگی و نیازش به دنیا بیشتر خواهد شد، و چون در این زمینه به نتیجه ی دلخواه خود دست پیدا نمی کند، قلبش محزون و غمگین شده و امید و دلگرمی جای خود را به یأس و سرگردانی خواهد داد.

در روایتی دیگر از همان امام بزرگوار چنین می خوانیم: «مَن تعلّق قَلبُهُ بالدنیا تَعَلَّقَ قَلبُهُ بثلاثِ خِصالٍ: هَمًّ لا یَفنی، و أمَلٍ لا یُدرَکُ، و رجاءٍ لا یُنالُ»4 هر کس به دنیا دل ببندد، به سه چیز دل بسته است: اندوهی که پایان ندارد؛ آرزویی که به چنگ نیاید و امیدی که به آن نرسد.

بنابراین انسان دنیاپرست عمری به دنبال هیچ و پوچ بوده، و عطش وجودش را از سراب آرزوهای باطل سیراب نموده است.

 

مال دوستی یک امر طبیعی است!

علاقه به مالِ دنیا در انسان دنیا یک امر طبیعی است، که خالق هستی به منظور گذران زندگی به طور فطری آن را در سرشت انسان قرار داده است.

در این میان آنچه باید به آن توجه داشت آن است که این علاقه اگر در حدّ اعتدال باشد مذموم نیست، مهم آن است که ما در آنچه خداوند بی همتا نصیب و روزی ما ساخته است، نیازمندان را نیز سهیم کنیم و از این طریق به زندگی آنها هم سر و سامان بخشیم.

حال اگر علاقه به مال و ثروت در شکل افراطی و انحرافی ظاهر شود، صورت انحصار طلبی به خود می گیرد، و حتی گاهی بی آنکه خود نیاز به چیزی داشته باشد دوست دارد دیگران از آن محروم باشند! و به تعبیر دیگر از منحصر بودن مواهب الهی به خودش لذّت می برد، که این بلای بزرگی است که در جوامع انسانی نمونه های بسیاری از آن دیده می شود.

به عنوان مثال قرآن کریم به سرگذشت دردناک «صاحبان باغ سرسبز» اشاره می کند، که ما در ادامه به ذکر تاریخ زندگی آنها پردازیم.

انسان طمع کار آن چنان در دنیا و لذّت های زودگذر آن غرق شده که گویی تمام صفحه ی قلبش را عشق به ثروت و اموال دنیوی پر کرده است.او گمان می کند که با حرص و طمعی که نسبت به جمع آوری اموال از خود نشان می دهد می تواند دری از سعادت و خوشبختی را به روی خود باز کند، غافل از آن که به هر حال روزی فرا خواهد رسید که آفتاب عمرش غروب کرده، و چنگال مرگ بین او و آرزوهایش جدایی خواهد انداخت

صاعقه ای مرگبار

«در سرزمین یمن، باغی سرسبز وجود داشت که در اختیار پیرمرد مۆمنی قرار داشت، او به قدر نیاز خود از آن برمی داشت و استفاده می کرد، و بقیّه را به مستحقان و نیازمندان می داد. اما هنگامی که از دنیا رفت، فرزندانش گفتند ما خود به محصول این باغ سزاوارتریم، چرا که عیال و فرزندان ما بسیارند و ما نمی توانیم مانند پدرمان رفتار کنیم! و به این ترتیب تصمیم گرفتند تمام مستمندان را که هر ساله از آن بهره می گرفتند محروم سازند.

آنها سوگند یاد کردند که صبحگاهان میوه های باغ را به دور از انظار مستمندان بچینند. به هنگام شب، در آن موقع که همه ی آن ها در خواب بودند، عذاب الهی به شکل صاعقه ای مرگبار بر باغ آنها فرود آمد، شدّت صاعقه به اندازه ای بود که تمام باغ را یک جا به آتش کشید و چیزی جز مشتی زغال و خاکستر باقی نماند.

صاحبان باغ به هنگام صبح به گمان این که درخت های پربارشان آماده برای چیدن میوه است، یکدیگر را صدا زدند و گفتند اگر می خواهید میوه ها را بچینید به سوی باغتان حرکت کنید به این ترتیب آنها به سوی باغ حرکت کردند و چنان آهسته سخن می گفتند که صدای آن ها به گوش کسی نرسد، تا مبادا مسکینی خبردار شود و برای گرفتن مختصری میوه به سراغ آنها برود! هنگامی که به باغ رسیدند چنان اوضاعِ آن را به هم ریخته دیدند که گفتند این باغ ما نیست و ما راه را گم کرده ایم. اما طولی نکشید که متوجه شدند باغ خودشان است.»5

آری آنها خواستند مستمندان و نیازمندان را محروم سازند، اما خود در چاله ی محرومیّت گرفتار شدند و از انواع برکات مادّی و معنوی بی بهره ماندند.

بنابراین ما نیز اگر به خاطر مال و ثروت و امکانات مادّی مست و مغرور شویم، و با دچار شدن به روحیه ی انحصارطلبی همه چیز را برای خود بخواهیم و نیازمندان را فراموش کنیم، به یقین سرنوشتی بهتر از این اقوام دنیا دوست نخواهیم داشت، با این تفاوت که آن روز صاعقه آمد و هستی آن ها را به آتش کشید و امروز ممکن است عذاب الهی به شکل دیگری ظاهر شود و نعمت های مادی و معنوی ما را بر باد فنا دهد.

 

پی نوشت ها :

1- کلمات قصار نهج البلاغه؛ حکمت 275

2- همان، حکمت 219

3- کافی ج3، ص776

4- همان، ص777

5- برگرفته از تفسیر نمونه، با اندکی تغییر، ج22، ص393

مهدی صفری

بخش نهج البلاغه تبیان

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:25 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

آشنایی با قوم خشکه مقدس و نادان

 


خوارج گروهى متعصّب و لجوج و نادان و قشرى بودند که از درون جنگ صفین و داستان حکمیت آشکار شدند.

خوارج

آنها در آغاز مسأله حکمیّت (عمروعاص و ابوموسى اشعرى) را پذیرفته و امام(علیه السلام) را مجبور به پذیرش آن کردند و هر اندازه که امام (علیه السلام) فرمود اینها همه خدعه و نیرنگ است و تا پیروزى بر دشمن و خاموش کردن آتش فتنه شامیان و پیروان معاویه راه چندانى باقى نمانده، گوش ندادند، ولى بعد که نتیجه حکمیت را دیدند از کار خود پشیمان شده و به اصطلاح توبه کردند، اما این بار در طرف تفریط قرار گرفتند و گفتند: قبول حکمیت کفر بود، چون حکم فقط از آن خدا است. ما از کفر خود توبه کردیم و باید على بن ابى طالب (علیه السلام) نیز توبه کند.

امام (علیه السلام) به آنها فرمود: حکمیّت کفر نیست. قرآن در دو مورد اشاره به مسأله حکمیّت دارد: یکى در اختلافات خانوادگى(1) و دوم، در مورد کفارات احرام(2)، ولى حکمیّت به این شکل که شما عمل کردید، سر تا پا اشتباه بود.

به هر حال این گروه نادان و فراموشکار که در میان آنان افراد به ظاهر بسیار متعبّد و مقیّد به واجبات و مستحبات شرع نیز دیده مى شدند، از اسلام تنها به پوستى قناعت کرده و مغز آن را رها کرده بودند و در برابر امیرمۆمنان على (علیه السلام) در منطقه اى نزدیک کوفه به نام حروراء و در کنار نهروان صف آرایى کردند. امام(علیه السلام) باحوصله و بردبارىِ بى حساب با آنها روبرو شد و به آنها اتمام حجّت کرد و بسیار اندرز داد.

نصایح امام مۆثّر واقع شد و اکثریت آنها توبه کردند و از لشکر خوارج جدا شدند و حدود چهار هزار نفر سرسختانه، ایستادگى کردند و در یک درگیرى محدود با لشکر امام اجساد همگى جز چند نفر، در کنار همان نهر بر روى زمین افتاد، همان گونه که امام قبلا با صراحت پیش بینى کرده بود.

در زندگى خوارج تضادهاى عجیب و نکات عبرت انگیزى دیده مى شود که مانند آن درباره گروههاى دیگر بسیار کم دیده شده است از جمله:

امام على (علیه السلام) اصحاب و یاران خود را به خویشتندارى در برابر خوارج دعوت مى کرد و درگیر شدن با آن افراد فریب خورده لجوج و به ظاهر مسلمان را صلاح نمى دانست. حبّه عُرنى مى گوید: هنگامى که در برابر خوارج رسیدیم، آنها بدون مقدّمه ما را تیر باران کردند. ما از على (علیه السلام) اجازه مقابله خواستیم، فرمود: خویشتندار باشید!

1 ـ عبدالله بن خبّاب ـ که فرزند خبّاب بن اَرت، صحابى معروف پیامبر بود در حالى که قرآنى بر گردن خود آویخته و همراه همسرش ـ که باردار بود ـ سوار بر مرکبى از نزدیکى مرکز خوارج مى گذشت، خوارج، جلوى او را گرفتند و گفتند: «همین قرآنى که بر گردن تو است ما را به کشتن تو فرمان مى دهد». عبدالله به آنان گفت: «آنچه را قرآن زنده کرده است، زنده کنید و آن چه را قرآن از بین برده است، بمیراند». خوارج کمترین اعتنایى به گفتار حکیمانه او نکردند. در این هنگام یکى از خوارج دانه خرمایى را که از درخت نخلى بر زمین افتاده بود برداشت و بر دهان گذاشت. دوستانش بر سرش فریاد کشیدند که «چرا به حق دیگران تجاوز کردى و مال غصب خوردى؟» و او خرما را از دهان بیرون افکند!

یکى دیگر از آنها خوکى را که راه بر او بسته بود کشت، دیگران بر او اعتراض کردند که این عمل نادرستى بود و این در واقع مصداق فساد در ارض است!

حضرت محمد

سپس رو به عبدالله بن خبّاب کرده گفتند: «براى ما حدیثى از قول پدرت نقل کن!» او گفت: «از پدرم شنیدم که از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) نقل کرد: «به زودى بعد از من فتنه اى خواهد بود که در آن دل مردم مى میرد، آن گونه که بدن مى میرد. بعضى روز مۆمنند و شب کافر».

سپس گفتگوهاى زیادى با او کردند، تا به اینجا رسیدند که به او گفتند: «درباره امام على(علیه السلام) پس از پذیرش حکمیت چه مى گویى؟» او گفت: «امام على (علیه السلام) به حکم خدا داناتر است و نسبت به حفظ دین خود از همه استوارتر و آگاه تر».

خوارج گفتند: «تو پیرو هدایت نیستى». او را به کنار نهر آوردند و خواباندند و (همانند گوسفند) سرش را بریدند! سپس رو به سوى زنش کردند، او هر چه فریاد زد که من زنى باردار هستم، گوش ندادند و شکمش را پاره کردند و خودش و جنینش را کشتند.(3)

2 ـ امام على (علیه السلام) اصحاب و یاران خود را به خویشتندارى در برابر خوارج دعوت مى کرد و درگیر شدن با آن افراد فریب خورده لجوج و بظاهر مسلمان را صلاح نمى دانست. حبّه عُرنى مى گوید: هنگامى که در برابر خوارج رسیدیم، آنها بدون مقدّمه ما را تیر باران کردند. ما از على (علیه السلام) اجازه مقابله خواستیم، فرمود: «خویشتندار باشید!»

در میان نان افراد به ظاهر بسیار متعبّد و مقیّد به واجبات و مستحبات شرع نیز دیده مى شدند، از اسلام تنها به پوستى قناعت کرده و مغز ن را رها کرده بودند و در برابر امیرمۆمنان على (علیه السلام) در منطقه اى نزدیک کوفه به نام حروراء و در کنار نهروان صف رایى کردند. امام(علیه السلام) باحوصله و بردبارىِ بى حساب با نها روبرو شد و به نها اتمام حجّت کرد و بسیار اندرز داد

بار دوم شروع به تیراندازى کردند، باز امام ما را به خویشتندارى دعوت کرد.

بار سوم که تیر باران را آغاز کردند و از امام دستور خواستیم فرمود: «اینک جنگ گوارا است، به آنها حمله کنید!» لشکر امام حمله کردند و آنها را تار و مار نمودند.

قیس بن سعد بن عباده مى گوید: هنگامى که امام در مقابل خوارج قرار گرفت فرمود: «آن کس که عبدالله بن خبّاب را کشته است، معرفى کنید تا قصاص شود!» (آن بى شرمان خیره سر) گفتند: «همه ما قاتل او هستیم».

امام فرمود: «به خدا سوگند! این اعترافى که آنها کردند، اگر همه اهل دنیا به قتل یک نفر این چنین اعتراف کنند، در خور اعدامند!»(4)

3 ـ هنگامى که خوارج به لشکر امام حمله ور شدند امام به یاران خود فرمود: «به آنها حمله برید! به خدا سوگند از شما ده تن کشته نمى شود و از آنان ده تن به سلامت نخواهد ماند».

جالب این که همین گونه شد و از یاران امام فقط نُه تن کشته شدند و از خوارج تنها هشت یا نُه تن توانستند فرار کنند.

4 ـ از آنجا که داستان خوارج بسیار در روح پاک و ملکوتى امام (علیه السلام) اثر گذارد و محیط کشور اسلامى را نیز شدیداً آلوده ساخت، امام (علیه السلام) بارها و بارها در خطبه هاى نهج البلاغه از آنها سخن مى گوید و با منطق گویا و پر مغز خود خطوط انحرافى آنها را روشن مى سازد، مبادا دیگران در آن زمان یا اعصار دیگر گرفتار چنین تفکّراتى بشوند چرا که این طرز تفکّر قشرىِ آمیخته با جهل و لجاجت، در هر عصر و زمانى طرفدارانى، هر چند اندک دارد.

از جمله خطبه هایى که درباره خوارج سخن مى گوید، عبارت است از خطبه هاى: 40 و 59 و 60 و 61 و 121 و 122 و 127 و 184 و نامه 77 و 78 .

 

پی نوشت ها :

(1) . « فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أهْلِها». سوره نساء، آیه 35.

(2) . « یَحْکُمْ بِهِ ذَوا عَدل مِنْکُمْ». سوره مائده، آیه 95.

(3) . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد 2، صفحه 281، تاریخ طبرى، جلد 4، صفحات 60 ـ 61، حوادث سال سى و هفت.

(4) . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد، صفحه 271 ـ 282.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع  : پیام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، حضرت آیت الله مکارم شیرازی،ج2

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:25 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

ارزش و اهمیت سرزمین مصر

 


اوضاع سیاسى سرزمین مصر و ارزش و اهمیت آن از متن فرمان مبارک امام (علیه السلام) مشهود است و هم از مخاطب آن، اگر مصر در آن زمان براى جهان اسلام اهمیتى نداشت حضرت امیرالمۆمنین (علیه السلام) ، یار باعظمت خود را که به تعبیر معاویه دست دوم آن حضرت محسوب مى شده به فرمانروایى آن جا انتخاب نمى کرد.
مصر
و چنانچه مصر از ارزش والایى برخوردار نمى بود، حضرت امیر (علیه السلام) چنین عهدنامه اى را براى فرمانروایىِ آن سرزمین نمى نگاشتند، همه اوضاع و احوال نشان مى دهد که مصر براى حکومت اسلامى آن روز، اهمیت شایانى داشته و از ویژگى خاصى برخوردار بوده است.

بر همین اساس، وقتى امام على (علیه السلام) پس از بیست و پنج سال سکوت و خانه نشینى و تحمل خار در چشم و استخوان در گلو و دم نزدن، براى حفظ کیان اسلام، بر مسند خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله) که حقّ دیرینه اش بود، نشست به عنوان اولین قدم، قیس بن سعد بن عباده را که از افراد طرف اعتمادش بود، به عنوان والى مصر انتخاب کرد. قیس به زودى وارد مصر شد و ولایت و حکومت آن جا را به عهده گرفت. اما معاویه که از مدتى پیش، چشم طمع به مصر دوخته بود و آرزو داشت آن جا را تحت نفوذ خود درآورد و از سویى با امام على(علیه السلام) دشمنى دیرینه داشت، زمان را براى فتنه انگیزى مناسب دید و بلافاصله براى قیس، نامه اى نوشت و به او پیشنهاد کرد که حضرت على(علیه السلام) را رها کرده و در عوض با وى بیعت کند. معاویه در این نامه، تمام حقّه ها و نیرنگ هاى رذیلانه را به کار برده بود. از یک طرف، قیس را کاملاً تطمیع کرده وبه او وعده هاى بزرگ و فریبنده داده بود، و از طرف دیگر، على (علیه السلام) را متهم به شرکت و دخالت در قتل عثمان نموده و از آن حضرت به عنوان قاتل نام برده بود.

اما هیچ کدام از این نیرنگ ها مۆثر واقع نشد و قیس را منحرف نکرد منتهى قیس که از یک طرف خود، تازه وارد مصر شده و هنوز بر اوضاع کاملاً مسلّط نشده بود و از طرفى در آغاز حکومت مولایش على(علیه السلام) هنوز نمى دانست با چنین نیرنگ هایى چگونه باید مقابله کرد تا به ارکان حکومت آن حضرت لطمه وارد نیاید، جواب صریحى به معاویه نداد، بلکه کار را به اهمال برگزار کرد و در جواب او نامه اى دو پهلو نوشت تا مستمسکى به دست معاویه نداده باشد.

على (علیه السلام) در چنین اوضاع پرآشوبى براى فائق آمدن بر مشکلات موجود یار وفادارش مالک اشتر را به ولایت مصر برگزید و او را روانه آن سرزمین کرد و دستورالعمل عظیم و پرارزش عهدنامه را در اختیار وى گذاشت تا با تأمل در محتواى آن، امور مصر را سامان بخشد. مالک اشتر در راهِ رفتن به سوى مصر بود که خبر شهادت محمد بن ابى بکر به على (علیه السلام) رسید. مالک هم، در میانه راه با توطئه معاویه در شهر عرش با زهر مسموم و به فیض شهادت نائل آمد و عملاً به اجراى مفاد عهدنامه توفیق پیدا نکرد

معاویه مجدداً نامه دیگرى نوشت و این بار به جاى تطمیع و وعده، قیس را به شدّت تهدید کرد که باید بیعت او را بپذیرد. قیس دیگر تاب نیاورد و این بار، نامه اى تند نوشت و با کمال صراحت، مخالفت خود با معاویه و وفادارى اش با امام على(علیه السلام) را مطرح کرد. قیس نوشته بود: «تو و اطرافیانت همگى بر باطل اید و حقّ تنها با امام على(علیه السلام) و اطرافیان اوست.»

وقتى این نامه به دست معاویه رسید و از جانب قیس ناامید شد، باز دست از حیله گرى برنداشت بلکه این بار نامه اى سراپا دروغ از طرف قیس جعل نمود و همان جواب دو پهلوى قبلى را هم بدان ضمیمه کرد و آن گاه در شام اعلام داشت که قیس، فرستاده على [علیه السّلام] به مصر، از مولایش رویگردان شده و با من بیعت کرده است.

این خبر به گوش امام على(علیه السلام) و یاران و اصحاب آن حضرت رسید و باعث ناراحتى و ایجاد بگومگو در میان اطرافیان شد. یاران حضرت، مخصوصاً عبدالله بن جعفر اصرار داشتند که امیرالمۆمنین این فتنه را از میان بردارد و بلافاصله قیس را از ولایت مصر عزل کند اما حضرت با این پیشنهاد مخالفت مى کرد و مى فرمود: در این میان، پاى نیرنگ و فریبى در کار است. من قیس را خوب مى شناسم و مى دانم که این سخن و رفتار از او نیست، بلکه تهمتى به اوست.

معاویه که از مدتى پیش، چشم طمع به مصر دوخته بود و آرزو داشت آن جا را تحت نفوذ خود درآورد و از سویى با امام على(علیه السلام) دشمنى دیرینه داشت، زمان را براى فتنه انگیزى مناسب دید و بلافاصله براى قیس، نامه اى نوشت و به او پیشنهاد کرد که امام على(علیه السلام) را رها کرده و در عوض با وى بیعت کند. معاویه در این نامه، تمام حقّه ها و نیرنگ هاى رذیلانه را به کار برده بود. از یک طرف، قیس را کاملاً تطمیع کرده وبه او وعده هاى بزرگ و فریبنده داده بود، و از طرف دیگر، امام على (علیه السلام) را متهم به شرکت و دخالت در قتل عثمان نموده و از آن حضرت به عنوان قاتل نام برده بود

با این حال، جوّى که در آن زمان، در اطراف امام على(علیه السلام) ایجاد شده بود، باعث شد که آن حضرت على رغم اطمینانى که به درستى و وفادارى قیس داشت، او را از ولایت مصر عزل کند و محمد بن ابى بکر را به جاى وى به ولایت آن سرزمین بگمارد.

اما ولایت محمد بن ابى بکر نیز زیاد طول نکشید. معاویه، دوست و مشاور سیاست باز و حیله ساز خود عمروعاص را براى ایجاد فتنه و آشوب به مصر فرستاد و عملاً اوضاع از کنترل محمد بن ابى بکر خارج و جنگى ناخواسته پیش آمد.

امام على(علیه السلام) در چنین اوضاع پرآشوبى براى فائق آمدن بر مشکلات موجود یار وفادارش مالک اشتر را به ولایت مصر برگزید و او را روانه آن سرزمین کرد و دستورالعمل عظیم و پرارزش عهدنامه را در اختیار وى گذاشت تا با تأمل در محتواى آن، امور مصر را سامان بخشد. مالک اشتر در راهِ رفتن به سوى مصر بود که خبر شهادت محمد بن ابى بکر به على (علیه السلام) رسید. مالک هم، در میانه راه با توطئه معاویه در شهر عرش با زهر مسموم و به فیض شهادت نائل آمد و عملاً به اجراى مفاد عهدنامه توفیق پیدا نکرد.

بخش نهج البلاغه تبیان


منبع : کتاب آئیین کشور داری ،آیت الله فاضل لنکرانی (ره)

 

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:25 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

تا چه زمانی فرصت داریم توبه کنیم؟

 


دو چیز در زمین مایه ی امان از عذاب خدا بود: یکی از آن دو برداشته شد، پس دیگری را دریابید و بدان چنگ بزنید. اما امانی که برداشته شد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، و امان باقیمانده، استغفار کردن است .

 


 

توبه
وسیله ای نجات بخش

«کان فی الأرض فان مِن عذاب الله، و قَد رُفِعَ أحَدُهُما، الآخَرَ فَدُونَکُمُ فتمسکوا بِهِ: أمّا الأمانُ الّذی رُفِعَ فَهُوَ رسولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله)؛ و أمّا الأمانُ الباقی فالإستغفار. قال الله تعالی: و ما کان الله لیعذبهم و أنت فیهم و ما کان اللهُ معذّبَهُم و هُم یَستَغفِرون»1

 

شرح گفتار

امیر بیان علی (علیه السلام) در این بخش از کلام حکیمانه ی خویش از عذاب دردناک الهی و اموری که ما در برابر آن ایمنی می بخشد، سخن به میان آورده و در این باره می فرماید: «دو چیز در زمین مایه ی امان از عذاب خدا بود: یکی از آن دو برداشته شد، پس دیگری را دریابید و بدان چنگ بزنید. اما امانی که برداشته شد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، و امان باقیمانده، استغفار کردن است، که خدای بزرگ به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا آنان را عذاب نمی کند، در حالی که تو در میان آنهایی، و عذابشان نمی کند مادامی که استغفار می کنند». انفال/33

فرمایش گهربار مولای متّقیان علی (علیه السلام) بیانگر آن است که توبه و استغفار در حقیقت پناهگاه مستحکمی است که انسان می تواند در پناه آن، خویشتن را از اسارت شیطان و هوای نفس رهانیده و از عذاب خانمان سوز الهی نجات بخشد.

در روایتی ششمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، امام صادق (علیه السلام) پیرامون «توبه» می فرماید: «التوبة حبل الله و مدد عنایته، و لا بدّ للعبد مِن مداومة التوبة علی کل حال»2: توبه ریسمان الهی است که به وسیله ی آن مجرمان و گنهکاران به رحمت الهی نزدیک و مشمول لطف و عنایت پروردگار عالم می شوند: بنابراین انسان در زندگی همواره باید بر توبه و انابه مداومت داشته باشد.

مثل مومن نزد خداوند عزّوجلّ همچون فرشته ی مقرّب است، و همانا مۆمن نزد پروردگار عظیم تر است از فرشته ی مقرّب، و چیزی نزد خداوند محبوبتر از مرد مۆمن و زن مۆمنه ی توبه کننده نیست

با توجه به فرمایش امام صادق (علیه السلام) می توان این گونه نتیجه گرفت که: بهترین وسیله ای است که می تواند انسان را از هجوم لشگریان شیاطین و گناهان خانمانسوز رهایی بخشید توبه است.

در اثر توبه انسان می تواند در حریم امن الهی قرار گرفته و آتش خشم و غضب خداوند متعال را با قطرات اشک ندامت و پشیمانی فرونشاند و به فلاح و رستگاری دست یابد.

امیرالمومنین علی (علیه السلام) در یکی از سخنان زیبا و دلنشین خود در مورد نقش بسیار ارزنده ی توبه چنین می فرماید: «لا شفیعَ اَنجَحُ مِن التوبة»3: هیچ شفاعت کننده ای، کار سازتر از توبه نیست.

 

چگونه توبه کنیم؟!

نکته ی حائز اهمیت پیرامون موضوع «توبه» آن است که انسان توبه کاری که به عفو و بخشش الهی امید بسته، باید بداند به منظور دست یافتن به توبه ی واقعی هرچه سریعتر باید به ترک گناه و انجام دستورات الهی اقدام نماید، چرا که گناه بزرگترین سدّی است که بر سر راه خوشبختی او قرار گرفته، و از سعادت ابدی او را محروم می سازد. در واقع در اثر گناه، پل ارتباطی انسان با خدا قطع می شود و در نتیجه انسان به شدّت مورد خشم و نفرت خداوند بی همتا قرار می گیرد.

توبه

در روایتی امام صادق (علیه السلام) درباره ی چگونگی و کیفیّت توبه ای که عامه ی مردم باید به آن بپردازند، چنین می فرماید: «کیفیّت توبه ی عوام و طریق رجوع آنها از تقصیر، این است که: به آب حیات، باید باطن خود را از لوث گناه و معصیت شست و شو دهند، و به تقصیر خود اعتراف کنند، و از کرده ها و گفته ها پشیمان و  نادم باشند، و از عمر باقیمانده خائف و ترسناک باشند، که مبادا گناه دیگری مرتکب شوند و گناه را سهل و آسان نگیرید که سهل گرفتن گناه موجب کسالت و بی اعتنایی به توبه است. و به گریه ی خود و تأسف بر آنچه از طاعات و عبادات از او فوت شده ادامه دهد، و نفس خود را از تمایلات نفسانی و خواهش های شیطانی بازدارد. و از پروردگار پناه خواهد، تا او را در مقام توبه پایدار و ثابت قدم کرده و از برگشت به روش گذشته و اعمال سوءسابق حفظ نماید...»4

 

خدا توبه کاران را دوست دارد!

انسان گنهکار باید بداند که اگر بتواند به فضای عرشی توبه و انابه قدم نهاده و از این طریق به فیض عظیم اتصال به حضرت حق و آشتی با آن یگانه خالق هستی دست یابد، بی تردید نظر رحمت الهی را به سوی خود جلب نموده و از فضای عطرآگین محبّت و دوستی خداوند مهربان بهره مند خواهد گشت.

در روایتی امام رضا (علیه السلام) از قول پدران بزرگوار خویش و آنها نیز از رسول گرامی اسلام روایت می کند که ایشان فرمود: «مثل المۆمن عندالله عزوجل کمثل ملک مقرّب و اِنّ المۆمن عندالله عزّوجلّ اعظم مِن ذلک، و لیس شیءٌ اَحَبُّ إلی الله مِن مۆمن تائب أو مۆمنة تائبة»5 مثل مومن نزد خداوند عزّوجلّ همچون فرشته ی مقرّب است، و همانا مۆمن نزد پروردگار عظیم تر است از فرشته ی مقرّب، و چیزی نزد خداوند محبوبتر از مرد مۆمن و زن مۆمنه ی توبه کننده نیست.

محبّت و دوستی خداوند نسبت به انسان توبه کار، به اندازه ای وسیع و گسترده است که درک حقیقت آن برای ما امکان پذیر نیست.

نکته ی حائز اهمیت پیرامون موضوع «توبه» آن است که انسان توبه کاری که به عفو و بخشش الهی امید بسته، باید بداند به منظور دست یافتن به توبه ی واقعی هرچه سریعتر باید به ترک گناه و انجام دستورات الهی اقدام نماید، چرا که گناه بزرگترین سدّی است که بر سر راه خوشبختی او قرار گرفته، و از سعادت ابدی او را محروم می سازد. در واقع در اثر گناه، پل ارتباطی انسان با خدا قطع می شود و در نتیجه انسان به شدّت مورد خشم و نفرت خداوند بی همتا قرار می گیرد

در روایتی پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) از این محبّت و دوستی سخن به میان آورده و در این باره به زیبایی می فرماید: «خداوند از توبه ی بنده ی گنهکارش از عقیمی که دارای فرزند می شود و نیز از کسی که گمشده اش را بیابد و نیز از تشنه ای که بر چشمه ی آبی وارد شود خوشحال تر است.»6

بنابراین بیاییم با پشت پا به گذشته ی تاریک خویش و بی اعتنایی به وسوسه های دلفریب شیطان، روی به درگاه الهی نموده، و با توبه و انابه چراغ آشتی با حضرت حق را در خانه ی قلب خویش روشن نماییم.

 

ورود بر خدای کریم

مردی حکیم از گذرگاهی عبور می کرد، دید گروهی می خواهند جوانی را به خاطر گناه و فساد از منطقه بیرون کنند و زنی از پی او سخت گریه می کند. پرسیدم این زن کیست؟ گفتند: مادر اوست، دلم رحم آمد و از او نزد جمع شفاعت کردم و گفتم: این بار او را ببخشید، اگر به گناه و فساد بازگشت بر شماست که او را از شهر بیرون کنید. حکیم می گوید: پس از مدّتی به آن ناحیه بازگشتم. در آنجا از پشت در، صدای ناله شنیدم، گفتم شاید آن جوان را به خاطر ادامه ی گناه بیرون کردند و مادر از فراق او ناله می زند. در خانه را زدم، مادر در را باز کرد، از حال جوان جویا شدم. گفت: از دنیا رفت ولی چگونه از دنیا رفتنی؟! وقتی اجلش نزدیک شد گفت: مادر، همسایگان را از مردن من آگاه نکن، من آنان را آزرده ام و آنان مرا به گناه سرزنش کرده اند، دوست ندارم کنار جنازه ام حاضر شوند، خودت عهده دار تجهیز من شو و این انگشتر را که مدّتی است خریده ام و بر آن «بسم الله الرحمن الرحیم» نقش است با من دفن کن و کنار قبرم نزد خدا شفاعت کن که مرا بیامرزد و از گناهانم درگذرد. به وصیتش عمل کردم، وقتی از دفنش برگشتم، گویی شنیدم که می گفت: مادر برو آسوده باش، من بر خدای کریم وارد شدم.7 

 

پی نوشت ها :

1- کلمات قصار نهج البلاغه، حکمت 88

2- مصباح الشریعه: ترجمه ی عبدالرزاق گیلانی، ص484

3- کلمات قصار نهج البلاغه، حکمت 371

4- مصباح الشریعه، ترجمه عبدالرزاق گیلانی، ص 486

5-وسائل الشیعه، ج16، ص75، باب 86

6- میزان الحکمه، ج2، ص636، حدیث 2123

7- تفسیر روح البیان، ج1، ص337

مهدی صفری

بخش نهج البلاغه تبیان

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:29 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

 روزی ما را دیگری نمی خورد !

 


چه زیانكارند انسان هایى كه سرمایه بزرگ عمر را با آتش قهر الهى معامله مى كنند. شاید آنان كه عُمر خود را در راه باطل صرف مى كنند، در این پندارند كه با گذر عمر، اعمال آنان نیز از بین مى رود؛ زهى خیال باطل! گرچه این نشئه، نشئه عبور و گذراست و نشئه قیامت، نشئه بقاست؛ ولى اعمال انسان باقى مى ماند، چون اعمال با روح انسان و خداوند متعال ارتباط دارد.

 


 

روزی
كوتاهى عمر و بقاى اعمال خوب و بد انسان

از جمله امورى كه انسان را وادار به كار و تلاش مى كند و انگیزه فعالیّت و انجام وظایف را در او پدید مى آورد، توجّه به این نكته است كه عُمر، در حال سپرى شدن است. چه بخواهیم و چه نخواهیم، با هر نفس، از عمرمان كاسته مى شود و نمى توان چرخ زمان را متوقّف ساخت و ثانیه ها را نمى توان برگرداند و به قول على بن ابیطالب(علیه السلام):

«نَفَسُ الْمَرْءِ خُطاهُ إِلى أَجَلِهِ»( نهج البلاغه (ترجمه فیض الاسلام)، حكمت 71، ص 1117) ؛ هر نَفَس آدمى، گامى است كه به سوى مرگ برمى دارد.

باید مواظب بود، تا این سرمایه به رایگان از دست نرود، سرمایه اى كه پیوسته رو به كاهش و فرسایش است، تا اینكه مرگ انسان فرا رسد و از او گریزى نیست،

چنانكه امام على(علیه السلام) مى فرماید:

«... فَما یَنْجُو مِنَ الْمَوتِ مَنْ خَافَهُ وَ لا یُعْطى الْبَقاءَ مَنْ أَحَبَّهُ.»(همان خطبه 38ص 122)

كسى كه از مرگ بیم داشته باشد، از آن رهایى نمى یابد و آنكه دوستدار زنده بودن است، همیشه زنده نخواهد ماند.

تنها راه جلوگیرى از به هدر رفتن سرمایه عمر، معامله سودبخش است و چه معامله اى بهتر از اینكه انسان در برابر عمر خود بهشت را از آن خود سازد، چرا كه آن تنها كالایى است كه مى تواند، بهاى عمر انسان قرار گیرد، چنانكه حضرت على(علیه السلام) فرمود:

«أَلا حُرٌّ یَّدَعُ هذِهِ اللُّماظَةَ لاَِهْلِها؟ إِنَّهُ لَیْسَ لاَِنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلّا الْجَنَّةَ، فَلا تَبِیعُوها إِلّا بِها.»(همان حکمت448)

آیا آزادمردى نیست كه این ته مانده غذا در دهان(دنیاى پست) را به اهل دنیا واگذارد؟ براى جانهاى شما بهایى جز بهشت نیست، پس آنها را، جز به آن نفروشید.

برخى تصوّر مى كنند كه انجام وظایف الهى و اجتماعى زندگى شان را مختل مى سازد. مى پندارند پرداختن به دنیا ضرورتى است كه نمى توان از آن كناره گرفت و این خود مانع انجام وظایف الهى و دینى مى شود؛ این عذرها و بهانه ها وسوسه هاى شیطانى است. چیزى كه جلوى این وسوسه ها را مى گیرد، توجه به این نكته است كه خداوند متعال، براى هر كس روزى معیّنى مقدّر كرده است و انسان هر قدر هم كه تلاش كند، به بیش از آنچه براى او مقدّر شده، دست نمى یابد

پس چه زیانكارند انسانهایى كه سرمایه بزرگ عمر را با آتش قهر الهى معامله مى كنند. شاید آنان كه عُمر خود را در راه باطل صرف مى كنند، در این پندارند كه با گذر عمر، اعمال آنان نیز از بین مى رود؛ زهى خیال باطل! گرچه این نشئه، نشئه عبور و گذراست و نشئه قیامت، نشئه بقاست؛ ولى اعمال انسان باقى مى ماند، چون اعمال با روح انسان و خداوند متعال ارتباط دارد. گرچه ما در نشئه اى زندگى مى كنیم كه روبه فنا و گذراست، اما با عالم و نشئه بقا نیز ارتباط داریم و اعمالمان در آنجا باقى خواهد ماند.

 

تجسّم كردار دنیوى انسان در قیامت

از جمله اصول پذیرفته شده مربوط به قیامت، حفظ و تجسّم اعمال است كه خداوند در قرآن بدان اشاره كرده است، از جمله مى فرماید:

«وَوُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الُْمجْرِمینَ مُشْفِقینَ مِمّا فیهِ وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا مالِ هذا الْكِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً إِلّا أَحْصَاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً.»( كهف / 49) ؛

و در آن روز كتاب اعمال نیک و بد خلق را در برابر آنها نهند و اهل گناه را از آنچه در نامه اعمال آنهاست هراسان بینى. آنان با خود مى گویند، واى بر ما این چگونه كتابى است كه اعمال كوچك و بزرگ ما را، سر مویى فرو نگذاشته، جز آنكه همه را احصا كرده است و در آن كتاب همه اعمال خود را حاضر ببینند و پروردگار تو به هیچ كس ستم نخواهد كرد.

در جاى دیگرى مى فرماید:

«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَیْراً یَرَهُ. وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرّاً یَرَهُ.»( زلزال / 8)

هر كس به قدر ذرّه اى كار خیرى انجام داده آن را مى بیند و هر كس به قدر ذرّه اى كار زشتى كرده، آن را خواهد دید.

 

مرگ
ناگهانى بودن مرگ، عامل تنبّه و بیدارى

هیچ كس نمى داند تا كى زنده است و كى اجلش فرا مى رسد، به فرموده قرآن:

«وَ ما تَدْرى نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرى نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْض تَمُوتُ.»(لقمان/34)

و هیچ كس نمى داند كه فردا چه خواهد كرد و هیچ كس نمى داند در كجا مرگش فرا مى رسد.

 

تقدیر روزى انسان و دور ماندن آن از دستبرد دیگران

«یا اباذرّ؛ لا یسبق بطىء بحظّه و لا یدرك حریص ما لم یقدّر له.»

اى ابوذر؛ بهره كسى را كه شتاب نمى كند دیگرى نمى تواند ببرد و آزمند و طمع كار به آنچه براى او مقدّر نشده نمى رسد.

انسان در زندگى، با دو آفت مهم مواجه است: یكى اینكه نیازهاى زندگى او را وادار مى كند كه به دنبال تأمین خواسته ها و نیازمندى هایش برود، در نتیجه از انجام وظایف الهى باز مى ماند. دیگر آنكه وقتى در مقام انجام وظایف الهى برمى آید، به غرور و خودپسندى مبتلا مى گردد و غرور آتشى است كه اعمال را نابود مى سازد. باید براى جلوگیرى از این آفت ها چاره اى جست.

ای بی خبرانی که آنی مورد غفلت نیستید ،و ای ترک کنندگان فرامین الهی که از تمامی کارهایتان بازخواست می‌شوید؛ شما را چه شده است که از خدای خود روی گردان و به غیر او گرایش دارید؟ چونان چهار پایانی که چوپان آن‌ها را در بیابانی وبا خیز،و آب‌هایی بیماری زا رها کرده است .گوسفندان پروار را می‌مانید که برای کارد قصاب آماده‌اند ولی خودشان نمی‌دانند . چه آن که هر گاه به گوسفندان با مقداری علف نیکی کنند یک روز خود را یک عمر می‌پندارند ،و زندگی را در سیر شدن شکم‌ها می‌نگرند

برخى تصوّر مى كنند كه انجام وظایف الهى و اجتماعى زندگى شان را مختل مى سازد. مى پندارند پرداختن به دنیا ضرورتى است كه نمى توان از آن كناره گرفت و این خود مانع انجام وظایف الهى و دینى مى شود؛ این عذرها و بهانه ها وسوسه هاى شیطانى است. چیزى كه جلوى این وسوسه ها را مى گیرد، توجه به این نكته است كه خداوند متعال، براى هر كس روزى معیّنى مقدّر كرده است و انسان هر قدر هم كه تلاش كند، به بیش از آنچه براى او مقدّر شده، دست نمى یابد.

از جمله تعالیمى كه در كتاب و سنّت آمده است و توجه به آن براى انسان ضرورى است مسأله مقدّر بودن روزى است

در موارد متعدّدى از نهج البلاغه به موضوع تقدیر روزى اشاره شده. در همین روایت نیز ذكر شده است كه اگر كسى در تحصیل روزى اش سستى كند، دیگرى روزى او را نمى خورد و اگر كسى حرص زیادى در جمع اموال داشته باشد و تلاش كند كه سهم بیشترى نصیب خود سازد؛ به آنچه مقدّر نگشته است نخواهد رسید. پس توجه به این مطلب جلوى وسوسه هاى شیطان را مى گیرد.

امام علی علیه السلام در بیانی تنبه آفرین و آگاهی بخش این نکات را به زیبایی به ما یادآور می شوند، باشد که دست از دنیا خواهی و حرص برداریم و لحظه ای بیندیشیم به آنچه به خاطرش رهسپار جهان خاکی شده ایم .

حضرت می فرمایند: «ای بی خبرانی که آنی مورد غفلت نیستید ، و ای ترک کنندگان فرامین الهی که از تمامی کارهایتان بازخواست می‌شوید؛ شما را چه شده است که از خدای خود روی گردان و به غیر او گرایش دارید؟ چونان چهار پایانی که چوپان آن‌ها را در بیابانی وبا خیز، و آب‌هایی بیماری زا رها کرده است. گوسفندان پروار را می‌مانید که برای کارد قصاب آماده‌اند ولی خودشان نمی‌دانند. چه آن که هر گاه به گوسفندان با مقداری علف نیکی کنند یک روز خود را یک عمر می‌پندارند، و زندگی را در سیر شدن شکم‌ها می‌نگرند.»(نهج‌البلاغه خطبه 175)

 

اگر در خانه کس است یک حرف بس است!

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع : پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مصباح یزدی

 

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:29 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

تصمیم رهبران شجاع در هنگام تفرقه

 


 در زندگى اجتماعى و سیاسى، گاه لحظات حسّاسى پیش مى آید که رهبران بزرگ را در تنگنا قرار مى دهد و آن زمانى است که در میان پیروان اختلاف و پراکندگى و ضعف و تردید در تصمیم گیرى آشکار گردد و وجود این اختلاف و پراکندگى مایه دلگرمى و جسارت دشمن شود .
اما م علی

اینجا است که رهبران شجاع و مصمّم، تصمیم نهایى خود را اعلام مى کنند و مى گویند که ما به تنهایى ایستاده ایم، چه یار و یاورى باشد و چه نباشد، مى جنگیم و تسلیم نمى شویم هر چند شهید شویم.

ما با آغوش باز از شهادت استقبال مى کنیم و تن به ذلّت و شکست نمى دهیم.

این همان راهى است که امام علی (علیه السلام) در خطبه34 برگزیده است. شبیه آن را در سخنان فرزندش، سالار شهیدان کربلا نیز مشاهده کردیم.

پیروان این مکتب در شب عاشورا نیز با پیشوایان هم صدا شدند و در آن جلسه تاریخى معروف، هنگامى که امام (علیه السلام) بیعت خود را از آنها برداشت و به آنان اجازه بازگشت داد و نامحرمان ضعیف و ناتوان راه خود را پیش گرفتند و فرار کردند و امام(علیه السلام) را در برابر حوادث خطرناکى که در پیش بود، تنها گذاشتند و رفتند و گروه اندکى از یاران امام (علیه السلام) ماندند، هر یک به نوبه خود برخاستند و همین منطق را با عبارات مختلف که امروز به صورت یک حماسه جاویدان در تاریخچه کربلا باقى مانده، بیان داشتند تا آنجا که بعضى گفتند که ما ایستاده ایم، هر چند شهید شویم، سپس پیکر ما را بسوزانند و بار دیگر زنده شویم و اگر هفتاد بار این کار تکرار گردد، دست از حمایت تو ـ که حمایت حق و عدالت است ـ برنمى داریم.(1)

امام امیرالمۆمنین على(علیه السلام) در نامه 36 از نامه هاى نهج البلاغه نیز به همین معنا در قالب عباراتى دیگر اشاره فرموده است، آنجا که در پاسخ برادرش عقیل که به صورت فرماندهِ لشکرى به سوى دشمن اعزام شده بود، مى فرماید:

«وَ أَمّا مَا سَأَلْتَ عَنَهُ مِنْ رَأیِى فِى الْقِتالِ; فَاِنَّ رَأَیِى قِتالُ الْمُحِلّینَ حَتّى ألْقَى اللهَ لایَزیدُنى کَثْرَةُ النّاسِ حَوْلِى عِزَّةً وَ لاتَفَرُّقُهُمْ عَنِّى وَحْشَةً وَ لاتَحْسَبَنَّ ابْنَ أبیِکَ ـ وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النّاسُ ـ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لامُقِرّاً لِلضَّیمِ واهِناً».

پیامبر بزرگ الهى نوح (علیه السلام) در لحظات بحرانى و طوفانى عمرش در برابر قوم سرکش و جبّار نیز سخنى شبیه به همین داشت و گفت: اى قومِ من! اگر موقعیّت من و تذکّراتم نسبت به آیات الهى بر شما سنگین و غیر قابل تحمّل است (هر کارى از دستتان ساخته است، بکنید)

(امّا آنچه در مورد جنگ از من پرسیده اى و نظر مرا در این باره خواسته اى عقیده من این است که با کسانى که پیکار با ما را حلال مى شمارند، پیکار کنم تا آنگاه که خداوند را ملاقات کنم. (بدان و آگاه باش)! نه کثرت جمعیّت در اطرافم، موجب عزّت من خواهد شد و نه متفرق شدن آنان از اطرافم موجب وحشت.)

هرگز گمان مبر که فرزند پدرت ـ هر چند مردم دست از یارى او بردارند ـ به تضرّع و خشوع افتد و یا در برابر ظلم و ستم، سستى به خرج دهد و تسلیم گردد!)

در داستان موسى بن عمران (علیه السلام) نیز مى خوانیم که قوم او وقتى به دروازه هاى بیت المقدس رسیدند، از قدرت گروه عمالقه ـ که حاکم بر آنجا بودند ـ به وحشت افتادند و تصمیم و اراده آنها سست گشت و سر به نافرمانى در برابر موسى (علیه السلام) و برادرش هارون (علیه السلام) برداشتند و با صراحت گفتند که تا آنها در این سرزمین هستند، ما هرگز وارد آن نخواهیم شد، «لذا تو و پروردگارت ـ که وعده پیروزى به تو داده است ـ بروید و با آنها بجنگید، هنگامى که پیروز شدید ما را خبر کنید. ما در اینجا نشسته ایم»: (قالُوا یا مُوسى اِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً مَادامُوا فِیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا اِنّا هاهُنا قاعِدُونَ).(2)

اینجا بود که موسى (علیه السلام) ناچار شد از آنها اعلام جدایى کند و اعلام دارد که تنها من و برادرم ایستاده ایم و هر کس هر راهى را مى خواهد در پیش گیرد.

موسى (علیه السلام) گفت: «پروردگارا (در این شرایط) من تنها اختیار خود و برادرم را دارم، میان من و این جمعیت گنهکار، جدایى بیفکن!»؛ (قَاْلَ رَبِّ اِنِّى لاأَمْلِکُ اِلاّ نَفْسِى وَ أَخِى فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ).(3)

پیامبر بزرگ الهى نوح (علیه السلام) در لحظات بحرانى و طوفانى عمرش در برابر قوم سرکش و جبّار نیز سخنى شبیه به همین داشت و گفت: اى قومِ من! اگر موقعیّت من و تذکّراتم نسبت به آیات الهى بر شما سنگین و غیر قابل تحمّل است (هر کارى از دستتان ساخته است، بکنید).

امّا آنچه در مورد جنگ از من پرسیده اى و نظر مرا در این باره خواسته اى عقیده من این است که با کسانى که پیکار با ما را حلال مى شمارند، پیکار کنم تا آنگاه که خداوند را ملاقات کنم. (بدان و آگاه باش)! نه کثرت جمعیّت در اطرافم، موجب عزّت من خواهد شد و نه متفرق شدن آنان از اطرافم موجب وحشت

من بر خدا توکل کرده ام، شما فکر خود و قدرت معبودهایتان را جمع کنید، سپس چیزى بر شما پنهان نماند و بعد (اگر توانایى دارید) به حیات من پایان دهید و مهلت ندهید! (ولى بدانید که هرگز توانایى بر این کار ندارید).

«یا قَومِ اِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامِى وَ تَذْکیرى بِآیاتِ اللهِ فَعَلَى اَللهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا اَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لاَیَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا اِلَىَّ وَ لاتُنْظِرُونَ».(4)

این موضع گیرى قاطع رهبر و پیشوا تأثیر خود را بر پیروان مى گذارد، تأثیرى عمیق و آشکار. افراد بااراده و مصمّم را هر چند اندک باشند، قوى تر و دل گرمتر مى سازد و بسیارى از افراد بى تفاوت را از آن حالت بیرون آورده و به موضعگیرى وا مى دارد.

حداقل این گونه موضعگیرى رهبران الهى در تاریخ ثبت مى شود و براى آیندگان الهام بخش خواهد شد، همانطور که حماسه هاى کربلا و عاشورا در تاریخ، رنگ جاودانگى به خود گرفته و سرمشقى است براى جمعیّت ها و ملّت ها.

 

پی نوشت ها:

(1) . براى آگاهى بیشتر بر مضمون خطبه امام (علیه السلام)در آن شب تاریخى و جواب هاى بسیار شجاعانه یارانش در برابر امام (علیه السلام)، به جلد 44، بحارالانوار، صفحه 392 به بعد مراجعه فرمایید.

(2) . سوره مائده، آیه 24.

(3) . سوره مائده، آیه 25.

(4) . سوره یونس، آیه 71.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع :  پیام امام علی(علیه السلام)، حضرت آیت الله مکارم شیرازی، جلد2، ص 340.

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:30 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:تاپیک جامع نهج البلاغه

توصیه امام علی علیه السلام به ثروتمندان

 


امام علی (علیه السلام) چه توصیه ای به ثروتمندان نموده است؟

 

 


ثروتمند

جواب: امام علی(علیه السلام) در خطبه 23 نهج البلاغه به تشویق ثروتمندان براى کمک به بستگان و خویشاوندان و نیازمندان پرداخته و با دلیلى روشن، آنها را به گذشت از بخشى از ثروت هاى خود ترغیب مى کند، مى فرماید: «اى مردم! انسان هر چند ثروتمند باشد از اقوام و بستگان خود بى نیاز نیست که از وى با دست و زبان دفاع کنند»؛(أَیُّهَا النّاسُ إِنَّهُ لاَیَسْتَغْنِی الرَّجُلُ ـ وَ إِنْ کَانَ ذَا مَال ـ عَنْ عِتْرَتِهِ(1)، وَ دِفَاعِهِمْ عَنْهُ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَلسِنَتِهِمْ).

«آنها در واقع، بزرگ ترین گروهى هستند که از او پشتیبانى مى کنند و پریشانى و مشکلات او را از میان مى برند و به هنگام بروز حوادث سخت، نسبت به او، از همه، مهربان ترند»; (وَ هُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَیْطَةً(2) مِنْ وَرَائِهِ وَ أَلَمُّهُمْ(3) لِشَعَثِهِ(4) وَ أَعْطَفُهُمْ عَلَیْهِ عِنْدَ نَازِلَة إِذا نَزَلَتْ بِهِ).

آرى، زندگى فراز و نشیب هایى دارد و حوداث تلخ و ناگوار و گاه طوفان هاى سخت، که هیچ انسانى، به تنهایى، توانایى ایستادگى در برابر آن را ندارد. عقل و درایت ایجاب مى کند که انسان، در حال سلامت و آرامش، به فکر آن روزها باشد. حال، چه کسی بهتر از بستگان و خویشاوندان انسان است که از او، در چنین حالاتى، حمایت کنند؟ ولى آیا بدون نیکى به آنها و حمایت مالى و معنوى و ابراز مراتب محبّت و دوستى نسبت به آنان، مى تواند حمایت شان را براى چنین روزهایى جلب کرد؟ به یقین، نه. پس چه بهتر که هر انسانى، با بذلِ بخشى از امکانات مادّى خود، پیوندهاى محبّت و دوستى با خویشاوندان خویش را محکم سازد تا در برابر حوادث و طوفان هاى سخت تنها نماند.

درست است که نیکى به دیگران، نیز آثارى را دارد که أَلإنسانُ عَبیدُ الإحسانِ، ولى بى شک، بستگان انسان، نسبت به این امر، اولویت دارند، علاوه بر این، زمینه هاى محبّت، در آنها، آماده تر است.

قبیله و بستگانت را گرامى دار! زیرا آنها، بال و پر تو هستند که به وسیله آن، پرواز مى کنى، و اصل و ریشه ات هستند که به آن، باز مى گردى، و دست و بازوى تو هستند که با آن، به دشمن حمله مى کنى

این نکته قابل توجّه است که اگر این دستور اجرا شود، در حقیقت در تمام سطح جامعه با محرومیت ها مبارزه خواهد شد زیرا در هر قبیله و فامیلى معمولا افراد متمکّنى وجود دارند که اگر آنها به خویشاوندان خود برسند مشکلات در سطح عموم حل خواهد شد. به خصوص این که هم شناخت انسان نسبت به افراد محروم فامیل خود بیشتر است و هم پذیرش آنها بر آنان گواراتر.

امام(علیه السلام) در نامه اى به امام حسن مجتبى(علیه السلام) سخن جامعى در این زمینه بیان فرموده، و فایده توجّه به اقوام و بستگان را چنین شرح مى دهد: «وَ أکْرِم عَشیرَتَکَ! فَإنَّهُم جَناحُکَ الّذى بِه تَطیرُ وَ أَصْلُکَ الّذی اِلَیْهِ تَصیرُ وَ یَدُکَ الّتی بها تَصُولُ» ؛‌ (قبیله و بستگانت را گرامى دار! زیرا آنها، بال و پر تو هستند که به وسیله آن، پرواز مى کنى، و اصل و ریشه ات هستند که به آن، باز مى گردى، و دست و بازوى تو هستند که با آن، به دشمن حمله مى کنى).(5)

مال و ثروت، به هر صورت چیزى نیست که با انسان، در قبر و قیامت وارد شود، باید بگذارد و بُگذرد و بى شک بعد از مرگ او، به دست وارثان مى افتد و صاحب اصلى معمولا فراموش مى شود، ولى یک چیز ممکن است بعد از مرگ انسان، براى او بماند و آن، نام نیک و ذکر خیر است که هر وقت مَردم، اسم او را مى شنوند، رحمت خدا را براى او تقاضا مى کنند و بر او درود مى فرستند

حضرت در ادامه خطبه به سراغ دلیل لطیف دیگرى مى رود و افراد متمکّن را از این طریق، به انجام کمک هاى مالى نسبت به همه، ترغیب مى کند. او مى فرماید: «نام نیکى که خداوند (در سایه نیکوکارى و محبّت) به انسان عطا مى کند، از ثروتى که به هر حال، براى دیگران به ارث مى گذارد، بهتر است که این ثروتى است معنوى و ماندگار، و آن جیفه اى مادّى و فرّار»; (وَ لِسانُ الصِّدْقِ یَجْعَلُهُ اللهُ لِلْمَرْءِ فِى النّاسِ خَیْرٌ لَهُ مِنَ المالِ یَرِثُهُ غَیْرُهُ).

و به تعبیر دیگر:

نام نیکى گر بماند زآدمى      بِه کزو مانَد سراى زرنگار

اشاره به این که مال و ثروت، به هر صورت چیزى نیست که با انسان، در قبر و قیامت وارد شود، باید بگذارد و بُگذرد و بى شک بعد از مرگ او، به دست وارثان مى افتد و صاحب اصلى معمولا فراموش مى شود، ولى یک چیز ممکن است بعد از مرگ انسان، براى او بماند و آن، نام نیک و ذکر خیر است که هر وقت مَردم، اسم او را مى شنوند، رحمت خدا را براى او تقاضا مى کنند و بر او درود مى فرستند.

این یک سرمایه جاودان معنوى و مادّى است که یکى از طُرُق مهم کسب آن، انفاق در راه خدا و بذل و بخشش و احسان و نیکوکارى نسبت به بندگان حق است.

در واقع، در این سخن از دو طریق، اغنیا بر کمک به نیازمندان و جامعه تشویق شده اند: یکى به دست آوردن اَعوان و انصارى که در طول زندگى و در حوادث تلخ و دردناک، به یارى او مى شتابند و دیگر، یارانى که بعد از مرگ، آمرزش و شادى روح او را از خدا طلب مى کنند. و چه افتخارى از این بالاتر که انسان، بتواند با متاع زودگذر دنیا، هر دو سرمایه را به دست آورد.(6)

 

پی نوشت ها :

(1) . «عِترت» به گفته ارباب لغت، به معناى اصل و اساس چیزى است و گاه گفته اند این واژه، از عِتْر (بر وزن فِطر) به معناى «مرزنگوش» که گیاه پرشاخ و برگ و معطّرى است گرفته شده و اشاره به شاخ و برگ هاى یک فامیل است. بعضى نیز گفته اند که عترت، تنها به فرزندان گفته مى شود. و لذا عترت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)فرزندان فاطمه(علیها السلام) هستند و حدیث معروف «إنّی تارکٌ فیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتی» را اشاره به همان مى دانند. (لسان العرب، صحاح و مقائیس اللغة).

(2) . «حیطة» اسم مصدر از ماده «حوط» و به معناى «احاطه کردن» است. و حیطه، در این جا، به معناى «حفظ و نگهدارى» آمده است. و بعضى گفته اند که: حیطه به فتح حاء، به معناى «مراقبت کردن» و به کسر حاء، به معناى «حفظ کردن» است.

(3) . «اَلَمّ» از ماده «لمم» به معناى «جمع کردن و اصلاح کردن» است.

(4) . شَعَث به معناى «پراکندگى و پریشانى» است.

(5) . پایان نامه 3.

(6) . پیام امام علی(علیه السلام)، جلد2، ص 58.

 

بخش نهج البلاغه تبیان

منبع : سایت آیت الله مکارم شیرازی

 

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

سه شنبه 14 شهریور 1391  1:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها