نقل قول architect0811
تالار روابط عمومی! آخه مسئول ارشد انجمن های سایت راسخون گفته بودند که بیاید و حاضری بزنید (جز قوانین است)!!. احوالی پرسیدم و از اینترنت خارج شدم. انگار درد پام کمتر شده بود. چون سرم را با راسخون گرم می کردم، متوجه گذشت زمان نبودم.
به مرور تونستم بدون عصا راه برم. جلسات فیزیوتراپی را کامل پشت سر گذاشته بودم. به پایان تعطیلات زمانی باقی نمانده بود...
گفتم هر جور شده باید از این چند روز تعطیلی حسابی استفاده کنم که خستگی این مدت حسابی از تنم به در شود. تصمیم گرفتیم با مدیرای سایت راسخون بریم جاده چالوس کباب بخوریم که ...
جناب nikbakht زدن تو ذوقمون و گفتن که نمیان حالا با مسئولین موندیم که چه کار کنیم آخه نه که با این وضع گرونی میخوایم بریم سفر حتما به شخص ایشون که یه جورایی اقتصاد دان هستن نیاز داشتیم کلی اصرارو خواهش که بیاین و دل یه جوونو شاد کنید رفت معتاد شد میخواین چه کار کنید خلاصه با این حرفا کمی تا اندکی گولشون زدیم و قرار سفر رو گذاشتیم........
قرار شد با ماشین جناب مدیر ارشد راسخون بریم ماشینشونم پرادو بود جناب نیکبخت بودن و مدیر ارشد و ایمان-کربلا و نظارت - راسخون و بی وفا من
گفتیم بی وفا تو نیا جامون نمیشه اونوقت باید با مینی بوس بریما, بچه زد زیر گریه گفتم خوب بابا گریه نکن آبرومونو بردی توام میبریم
خالصه مدیر ارشد که راننده بودن و جناب نیکبخت هم ماشاءالله هیکل ورزشکاری جلو نشستند من و بی وفا هم پشت وسط نشستیم یه طرفمون ایمان-کربلا یه طرفمونم نظارت راسخون
گفتم ویرایش خان مواظب باشید پاتون به پام نخوره که در اینصورت تا آخر عمر پام ویرایش میشه
خداییش یه لحظه ترسیدم احساس کردم دارن زندونی میبرن آخه دورو برم رو مدیرای محترم محاصره کرده بودن
مدتی گذاشت دیدم گشنمه دنبال خوراکی هام گشتم دیدم زیر پای بی وفا له شده , چیپسمو بازم کردم به همه تعارف کردم و همگی برداشتن ولی مگه هرچی به جناب نیکبخت تعارف میکنم برمیدارن میگن نه نمیخورم ضرر داره گفتم ول کن بابا بخورید نترسید به مادرتون نمیگم ,خلاصه از ما اصرار از ایشون انکار تا بالاخره یدونه برداشتن
بعد از اون گفتم جناب نیکبخت من بچم , شمارتونو بدید حداقل اگه جایی رفتیم گم شدم بهتون زنگ بزنم
شمارشونو ندادن گفتن اصلا و ابدا قبلا شمارمو به یکی دادم بعد از اون دیگه مزاحما امونم رو بریدن و مجبور شدم سیم کارتمو عوض کنم حالا اگه به شما بدم که آخرش معلومه منم گفتم ندید
گفتم بی وفا وفای خودت شمار رو رد کن بیا ,تفلکی شمارشو داد
نبودید که ببینید مدیر ارشد چه کت شلواری به هم زده بودن از اون مایه دارا بود
جناب نیکبخت یه ساعتی انداخته بودن که نگو و نپرس
حلقه بلریان ایمان - کربلا رو بگو
ریش پرفسوری نظارت - راسخونو ندیدی
کفش ورنی بی وفا رو بگو
منم که مظلوم
خلاصه گذشته از اینا مدت زیادی بود که تو راه بود گفتم مدیر ارشد قربونت اسیر که نمیبری ببخشید که یه کودک مجروح رو با خودتون میبرید سفر حداقل یه جایی نگه دارید شاید کاری داشته باشیم
خلاصه .................