0

ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

سلام دوستان

اگه دیده باشید تو یکی از مسابقات تلویزیونی روال کار این بود که یه جمله میگفتن و شرکت کننده ها باید اونو ادامه میدادن.

حالا منم یه جمله میگم و شما دوستان عزیز با خلاقیت خودتون اونو ادامه بدید تا جایی که میتونید.

و نفر بعدی ادامه ی داستان نفر قبل رو کامل کنه

تشکر ویژه از دوستانی که در این تاپیک شرکت میکنند.

اما جمله:

           ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....

 

 

 

 

چهارشنبه 21 تیر 1391  12:33 PM
تشکرات از این پست
bivafa nikbakht88 qodrat abiri064
nikbakht88
nikbakht88
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 5887
محل سکونت : تمام ایران سرای من است

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول architect0811


           ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....

 

 (سلام) دیدم  مردی سوار بر اسب سفید از دور می آید!!

(نه یکم دخترونه و سوسولی شد!!)

دیدم مردی سبیل کلفت و هیکلی می آید!!

(خیلی مردونه و بی روح شد!!)

من نمی تونم یکی دیگه ادامه بده بعدا منم مشارکت می کنم.

 

چهارشنبه 21 تیر 1391  3:39 PM
تشکرات از این پست
bivafa architect0811
bivafa
bivafa
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 1735
محل سکونت : مرکزی

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

که بعدش دیگه ندیدم!!!

آره تا آمدم ببینم، ماشینه از روم رد شدش و  ناکار شدم!پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟


bivafa_rasekhoon@yahoo.com

 

چهارشنبه 21 تیر 1391  4:42 PM
تشکرات از این پست
architect0811 qodrat nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول bivafa

 

    ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....

که بعدش دیگه ندیدم!!!

آره تا آمدم ببینم، ماشینه از روم رد شدش و  ناکار شدم!

دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم مادرم بالا سرم وایساده و داره گریه میکنه

از ماست که بر ماست همیشه با خودم میگفتم آدم تصادف نکنه اگه کردم با یه ماشین توپ تصادف کنه کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم نامرد ماشینش پورشه بود و با آخرین سرعت داشت می اومد تا من بیچاررو زیر کنه 

یکم که به خودم اومدم دیدم پام تو گچه انگاری دنیا رو ازم گرفتن وای خدای من یعنی دیگه نمیتونم با دوستام فوتبال بازی کنم واییییییی نه

حتی باورشم واسم سخته

 

 

 

 

 

چهارشنبه 21 تیر 1391  8:28 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
nikbakht88
nikbakht88
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 5887
محل سکونت : تمام ایران سرای من است

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول architect0811

 

نقل قول bivafa

 

    ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....

که بعدش دیگه ندیدم!!!

آره تا آمدم ببینم، ماشینه از روم رد شدش و  ناکار شدم!

دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم مادرم بالا سرم وایساده و داره گریه میکنه

از ماست که بر ماست همیشه با خودم میگفتم آدم تصادف نکنه اگه کردم با یه ماشین توپ تصادف کنه کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم نامرد ماشینش پورشه بود و با آخرین سرعت داشت می اومد تا من بیچاررو زیر کنه 

یکم که به خودم اومدم دیدم پام تو گچه انگاری دنیا رو ازم گرفتن وای خدای من یعنی دیگه نمیتونم با دوستام فوتبال بازی کنم واییییییی نه

حتی باورشم واسم سخته

 دیگه نمی تونم ورزش کنم، حتی برای کارهای شخصیم نیاز به کمک اطرافیانم دارم. خدایا چه نعمتی داشتم و الان محروم هستم. خدایا سلامتی را من برگردون، قول میدم اینبار ناشکری نکنم و قدر سلامتی و نعمتهایی که دارم را بدانم و بی نیازی و خوشبختی را در فرصتهای دیگران جستجو نکنم....

در همین افکار و راز و نیاز بودم که مادرم اومد و گفت انگار قراره مرخص بشی، بذار کمکت کنم.

وقتی رسیدم خونه

 

 

 

چهارشنبه 21 تیر 1391  10:29 PM
تشکرات از این پست
architect0811
bivafa
bivafa
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 1735
محل سکونت : مرکزی

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول nikbakht88

 نقل قول architect0811 

نقل قول bivafa 

 

    ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....


 دیگه نمی تونم ورزش کنم، حتی برای کارهای شخصیم نیاز به کمک اطرافیانم دارم. خدایا چه نعمتی داشتم و الان محروم هستم. خدایا سلامتی را من برگردون، قول میدم اینبار ناشکری نکنم و قدر سلامتی و نعمتهایی که دارم را بدانم و بی نیازی و خوشبختی را در فرصتهای دیگران جستجو نکنم....

در همین افکار و راز و نیاز بودم که مادرم اومد و گفت انگار قراره مرخص بشی، بذار کمکت کنم.

وقتی رسیدم خونه

وقتی رسیدم خونه دیگه حال تکون خوردن نداشتم!! به مادرم گفتم زودتر جای من را بنداز که دارم از درد و بی حالی میمیرم! 

جایی برایم پهن کرد و خودم را به آرامی روی آن رها کردم! 

گوشیم....گوشیم نیست !! وااااااااای! مامان گوشیم کووووووووش؟!؟!

مامانم گوشی شکسته و داغون رو آورد جلوم و گفت اینم شکسته و خراب شده! باید ببیم گچ بگیرمش!!!

خندم گرفت! عجب مامان خوب و مهربونی دارم...... 

 

 


bivafa_rasekhoon@yahoo.com

 

جمعه 23 تیر 1391  2:53 AM
تشکرات از این پست
architect0811 nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول bivafa

 

    ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....

که بعدش دیگه ندیدم!!!

آره تا آمدم ببینم، ماشینه از روم رد شدش و  ناکار شدم!

دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم مادرم بالا سرم وایساده و داره گریه میکنه

از ماست که بر ماست همیشه با خودم میگفتم آدم تصادف نکنه اگه کردم با یه ماشین توپ تصادف کنه کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم نامرد ماشینش پورشه بود و با آخرین سرعت داشت می اومد تا من بیچاررو زیر کنه 

یکم که به خودم اومدم دیدم پام تو گچه انگاری دنیا رو ازم گرفتن وای خدای من یعنی دیگه نمیتونم با دوستام فوتبال بازی کنم واییییییی نه

حتی باورشم واسم سخته

 دیگه نمی تونم ورزش کنم، حتی برای کارهای شخصیم نیاز به کمک اطرافیانم دارم. خدایا چه نعمتی داشتم و الان محروم هستم. خدایا سلامتی را من برگردون، قول میدم اینبار ناشکری نکنم و قدر سلامتی و نعمتهایی که دارم را بدانم و بی نیازی و خوشبختی را در فرصتهای دیگران جستجو نکنم....

در همین افکار و راز و نیاز بودم که مادرم اومد و گفت انگار قراره مرخص بشی، بذار کمکت کنم.

وقتی رسیدم خونه دیگه حال تکون خوردن نداشتم!! به مادرم گفتم زودتر جای من را بنداز که دارم از درد و بی حالی میمیرم! 

جایی برایم پهن کرد و خودم را به آرامی روی آن رها کردم! 

گوشیم....گوشیم نیست !! وااااااااای! مامان گوشیم کووووووووش؟!؟!

مامانم گوشی شکسته و داغون رو آورد جلوم و گفت اینم شکسته و خراب شده! باید بریم گچ بگیرمش!!!

خندم گرفت! عجب مامان خوب و مهربونی دارم...... 

بعد از اون از شدت ضعف و ناراحتی خوابم برد که یهو صدای زنگ تلفن دراومد.

مااااااااااااامااااااااااااان کسی خونه نیست وااای دارم دیوونه میشم عجب آدم سمجی هستش قطعم نمیکنه به زحمت از جام بلند شدم از دیوار گرفتم و به طرف تلفن رفتم دوستم بود بهش زنگ زدم وای که عجب آدم پر انرژی و شوخی هستش نمیخواستم قضیه رو بهش بگم اما خیلی دلم گرفت گفت که قراره فردا با بچه ها برن کوه و از اون اصرار که بیا و از منم انکار که نمیام به هر حال هر طور که بود قضیه رو بهش گفتم کمی مسخرم کرد و از این اینکه پام شکسته بود ابراز ناراحتی کرد گفت که با بقیه بچه ها شب میان خونم تا از احوالاتم باخبر بشن

یه گشتی دور تا دور خونه زدم اونم با زحمت فراوان تازه یادم افتاد که دو روزه اینترنت نرفتم عجب فاجعه ای حتما باید تو تاریخ ثبت بشه موندم خوبه استخون درد نگرفتم بعد از اون خندم گرفت با خودم گفتم دیوونه تو دیگه کارت از درد استخون گذشته

تو همین افکار بودم که مادرم اومد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 24 تیر 1391  11:07 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88
abbas1476
abbas1476
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 167
محل سکونت : البرز

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

مامانم اومد داخل و گفت : به به پسر گلم ، بیا برات ساندیس هفت میوه با t-top خریدم بخوری زود خوب شی. منم پا شدم رفتم سر کامپیوتر که برم ببینم دنیای مجازی چه خبره ؟! آخه خیلی وقت بود که به راسخون سر نزده بودم. میخواستم با حسنه هام هارد اکسترنال بخرم . همین که اومدم کامپیوتر رو روشن کنم ...

(( خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ... ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت ))

شنبه 24 تیر 1391  6:00 PM
تشکرات از این پست
architect0811 nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول abbas1476

مامانم اومد داخل و گفت : به به پسر گلم ، بیا برات ساندیس هفت میوه با t-top خریدم بخوری زود خوب شی. منم پا شدم رفتم سر کامپیوتر که برم ببینم دنیای مجازی چه خبره ؟! آخه خیلی وقت بود که به راسخون سر نزده بودم. میخواستم با حسنه هام هارد اکسترنال بخرم . همین که اومدم کامپیوتر رو روشن کنم ...

گفتم یا خدا امیدوارم راسخون در دسترس باشه در حال رازو نیاز بودم که خدا رو شکر به سایت راسخون رسیدم و همین که رفتم تو انجمن ها دیدم به به همه جمع هستن ولی گلشون( شایدم بچه شرشون ) کمه که خدارو هزار مرتبه شکر که منو رسوند اول یه سری به تالار گفتگوی آزاد زدم و بعد از اون رفتم ........

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 24 تیر 1391  10:05 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
nikbakht88
nikbakht88
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 5887
محل سکونت : تمام ایران سرای من است

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول architect0811

 

نقل قول abbas1476

مامانم اومد داخل و گفت : به به پسر گلم ، بیا برات ساندیس هفت میوه با t-top خریدم بخوری زود خوب شی. منم پا شدم رفتم سر کامپیوتر که برم ببینم دنیای مجازی چه خبره ؟! آخه خیلی وقت بود که به راسخون سر نزده بودم. میخواستم با حسنه هام هارد اکسترنال بخرم . همین که اومدم کامپیوتر رو روشن کنم ...

گفتم یا خدا امیدوارم راسخون در دسترس باشه در حال رازو نیاز بودم که خدا رو شکر به سایت راسخون رسیدم و همین که رفتم تو انجمن ها دیدم به به همه جمع هستن ولی گلشون( شایدم بچه شرشون ) کمه که خدارو هزار مرتبه شکر که منو رسوند اول یه سری به تالار گفتگوی آزاد زدم و بعد از اون رفتم ........

 

 تالار روابط عمومی! آخه مسئول ارشد انجمن های سایت راسخون گفته بودند که بیاید و حاضری بزنید (جز قوانین است)!!. احوالی پرسیدم و از اینترنت خارج شدم. انگار درد پام کمتر شده بود. چون سرم را با راسخون گرم می کردم، متوجه گذشت زمان نبودم.

به مرور تونستم بدون عصا راه برم. جلستات فیزیوتراپی را کامل پشت سر گذاشته بودم. به پایان تعطیلات زمانی باقی نمانده بود...

 

 

 

 

 

شنبه 24 تیر 1391  10:52 PM
تشکرات از این پست
architect0811
abbas1476
abbas1476
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 167
محل سکونت : البرز

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 تالار روابط عمومی! آخه مسئول ارشد انجمن های سایت راسخون گفته بودند که بیاید و حاضری بزنید (جز قوانین است)!!. احوالی پرسیدم و از اینترنت خارج شدم. انگار درد پام کمتر شده بود. چون سرم را با راسخون گرم می کردم، متوجه گذشت زمان نبودم.

به مرور تونستم بدون عصا راه برم. جلسات فیزیوتراپی را کامل پشت سر گذاشته بودم. به پایان تعطیلات زمانی باقی نمانده بود...

 

گفتم هر جور شده باید از این چند روز تعطیلی حسابی استفاده کنم که خستگی این مدت حسابی از تنم به در شود. تصمیم گرفتیم با مدیرای سایت راسخون بریم جاده چالوس کباب بخوریم که ...

(( خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ... ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت ))

شنبه 24 تیر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

تالار روابط عمومی! آخه مسئول ارشد انجمن های سایت راسخون گفته بودند که بیاید و حاضری بزنید (جز قوانین است)!!. احوالی پرسیدم و از اینترنت خارج شدم. انگار درد پام کمتر شده بود. چون سرم را با راسخون گرم می کردم، متوجه گذشت زمان نبودم.

به مرور تونستم بدون عصا راه برم. جلسات فیزیوتراپی را کامل پشت سر گذاشته بودم. به پایان تعطیلات زمانی باقی نمانده بود...

 

گفتم هر جور شده باید از این چند روز تعطیلی حسابی استفاده کنم که خستگی این مدت حسابی از تنم به در شود. تصمیم گرفتیم با مدیرای سایت راسخون بریم جاده چالوس کباب بخوریم که ...

جناب nikbakht زدن تو ذوقمون و گفتن که نمیان حالا با مسئولین موندیم که چه کار کنیم آخه نه که با این وضع گرونی میخوایم بریم سفر حتما به شخص ایشون که یه جورایی اقتصاد دان هستن نیاز داشتیم کلی اصرارو خواهش که بیاین و دل یه جوونو شاد کنید رفت معتاد شد میخواین چه کار کنید خلاصه با این حرفا کمی تا اندکی گولشون زدیم و قرار سفر رو گذاشتیم........

 

 

 

 

یک شنبه 25 تیر 1391  12:04 AM
تشکرات از این پست
abbas1476 nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول architect0811

تالار روابط عمومی! آخه مسئول ارشد انجمن های سایت راسخون گفته بودند که بیاید و حاضری بزنید (جز قوانین است)!!. احوالی پرسیدم و از اینترنت خارج شدم. انگار درد پام کمتر شده بود. چون سرم را با راسخون گرم می کردم، متوجه گذشت زمان نبودم.

به مرور تونستم بدون عصا راه برم. جلسات فیزیوتراپی را کامل پشت سر گذاشته بودم. به پایان تعطیلات زمانی باقی نمانده بود...

 

گفتم هر جور شده باید از این چند روز تعطیلی حسابی استفاده کنم که خستگی این مدت حسابی از تنم به در شود. تصمیم گرفتیم با مدیرای سایت راسخون بریم جاده چالوس کباب بخوریم که ...

جناب nikbakht زدن تو ذوقمون و گفتن که نمیان حالا با مسئولین موندیم که چه کار کنیم آخه نه که با این وضع گرونی میخوایم بریم سفر حتما به شخص ایشون که یه جورایی اقتصاد دان هستن نیاز داشتیم کلی اصرارو خواهش که بیاین و دل یه جوونو شاد کنید رفت معتاد شد میخواین چه کار کنید خلاصه با این حرفا کمی تا اندکی گولشون زدیم و قرار سفر رو گذاشتیم........

 قرار شد با ماشین جناب مدیر ارشد راسخون بریم ماشینشونم پرادو بود جناب نیکبخت بودن و مدیر ارشد و ایمان-کربلا و نظارت - راسخون و بی وفا من

گفتیم بی وفا تو نیا جامون نمیشه اونوقت باید با مینی بوس بریما, بچه زد زیر گریه گفتم خوب بابا گریه نکن آبرومونو بردی توام میبریم

خالصه مدیر ارشد که راننده بودن و جناب نیکبخت هم ماشاءالله هیکل ورزشکاری جلو نشستند من و بی وفا هم پشت وسط نشستیم یه طرفمون ایمان-کربلا یه طرفمونم نظارت راسخون

گفتم ویرایش خان مواظب باشید پاتون به پام نخوره که در اینصورت تا آخر عمر پام ویرایش میشه

خداییش یه لحظه ترسیدم احساس کردم دارن زندونی میبرن آخه دورو برم رو مدیرای محترم محاصره کرده بودن

مدتی گذاشت دیدم گشنمه دنبال خوراکی هام گشتم دیدم زیر پای بی وفا له شده , چیپسمو بازم کردم به همه تعارف کردم و همگی برداشتن ولی مگه هرچی به جناب نیکبخت تعارف میکنم برمیدارن میگن نه نمیخورم ضرر داره گفتم ول کن بابا بخورید نترسید به مادرتون نمیگم ,خلاصه از ما اصرار از ایشون انکار تا بالاخره یدونه برداشتن

بعد از اون گفتم جناب نیکبخت من بچم , شمارتونو بدید حداقل اگه جایی رفتیم گم شدم بهتون زنگ بزنم

شمارشونو ندادن گفتن اصلا و ابدا قبلا شمارمو به یکی دادم بعد از اون دیگه مزاحما امونم رو بریدن و مجبور شدم سیم کارتمو عوض کنم حالا اگه به شما بدم که آخرش معلومه منم گفتم ندید

گفتم بی وفا وفای خودت شمار رو رد کن بیا ,تفلکی شمارشو داد

نبودید که ببینید مدیر ارشد چه کت شلواری به هم زده بودن از اون مایه دارا بود

جناب نیکبخت یه ساعتی انداخته بودن که نگو و نپرس

حلقه بلریان ایمان - کربلا رو بگو

ریش پرفسوری نظارت - راسخونو ندیدی

کفش ورنی بی وفا رو بگو

منم که مظلوم

خلاصه گذشته از اینا مدت زیادی بود که تو راه بود گفتم مدیر ارشد قربونت اسیر که نمیبری ببخشید که یه کودک مجروح رو با خودتون میبرید سفر حداقل یه جایی نگه دارید شاید کاری داشته باشیم

خلاصه .................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک شنبه 25 تیر 1391  9:07 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

یه جایی نگه داشتند که کلاس بالا بود من انتظار داشتم که الان من مهمان مدیران راسخون هستم حسابی من رو تحویل بگیرند و مهمان نوازی کنندولی دیدم پرسیدند امتیازت چنده وچه نوع کاربری هستی از نوع تازه یا برنزی یا نقره ای یا طلایی؟!

  ..... من مونده بودم چه بگویم که....

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 25 تیر 1391  9:30 AM
تشکرات از این پست
architect0811 nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 

نقل قول ayeneh

یه جایی نگه داشتند که کلاس بالا بود من انتظار داشتم که الان من مهمان مدیران راسخون هستم حسابی من رو تحویل بگیرند و مهمان نوازی کنندولی دیدم پرسیدند امتیازت چنده وچه نوع کاربری هستی از نوع تازه یا برنزی یا نقره ای یا طلایی؟!

  ..... من مونده بودم چه بگویم که....

بعد از اون گفتم

ravabet_rasekhoon  کاربر برنزی  تعداد پست ها: 1335

nikbakht88  کاربر طلایی1  تعداد پست ها: 2662

iman_karbala  کاربر طلایی1  تعداد پست ها: 3024

bivafa کاربر نقره ای  تعداد پست ها: 759

architect0811 کاربر برنزی تعداد پست ها: 1600

جناب nezarat_rasekhoon  تازه وارد هستند و پست هاشون از 20 تا بیشتر نیست

گفتم مدیر ارشد شما و ویرایش خان از همه امتیازتون کمتره پس یا باید مهمون شما باشیم یا مهمون ایمان-کربلا که امتیازشون از همه بیشتره

 

 

 

 

 

 

 

 

یک شنبه 25 تیر 1391  9:44 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88
دسترسی سریع به انجمن ها