0

ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟
شنبه 24 تیر 1391  11:07 AM

 

نقل قول bivafa

 

    ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....

که بعدش دیگه ندیدم!!!

آره تا آمدم ببینم، ماشینه از روم رد شدش و  ناکار شدم!

دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم مادرم بالا سرم وایساده و داره گریه میکنه

از ماست که بر ماست همیشه با خودم میگفتم آدم تصادف نکنه اگه کردم با یه ماشین توپ تصادف کنه کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم نامرد ماشینش پورشه بود و با آخرین سرعت داشت می اومد تا من بیچاررو زیر کنه 

یکم که به خودم اومدم دیدم پام تو گچه انگاری دنیا رو ازم گرفتن وای خدای من یعنی دیگه نمیتونم با دوستام فوتبال بازی کنم واییییییی نه

حتی باورشم واسم سخته

 دیگه نمی تونم ورزش کنم، حتی برای کارهای شخصیم نیاز به کمک اطرافیانم دارم. خدایا چه نعمتی داشتم و الان محروم هستم. خدایا سلامتی را من برگردون، قول میدم اینبار ناشکری نکنم و قدر سلامتی و نعمتهایی که دارم را بدانم و بی نیازی و خوشبختی را در فرصتهای دیگران جستجو نکنم....

در همین افکار و راز و نیاز بودم که مادرم اومد و گفت انگار قراره مرخص بشی، بذار کمکت کنم.

وقتی رسیدم خونه دیگه حال تکون خوردن نداشتم!! به مادرم گفتم زودتر جای من را بنداز که دارم از درد و بی حالی میمیرم! 

جایی برایم پهن کرد و خودم را به آرامی روی آن رها کردم! 

گوشیم....گوشیم نیست !! وااااااااای! مامان گوشیم کووووووووش؟!؟!

مامانم گوشی شکسته و داغون رو آورد جلوم و گفت اینم شکسته و خراب شده! باید بریم گچ بگیرمش!!!

خندم گرفت! عجب مامان خوب و مهربونی دارم...... 

بعد از اون از شدت ضعف و ناراحتی خوابم برد که یهو صدای زنگ تلفن دراومد.

مااااااااااااامااااااااااااان کسی خونه نیست وااای دارم دیوونه میشم عجب آدم سمجی هستش قطعم نمیکنه به زحمت از جام بلند شدم از دیوار گرفتم و به طرف تلفن رفتم دوستم بود بهش زنگ زدم وای که عجب آدم پر انرژی و شوخی هستش نمیخواستم قضیه رو بهش بگم اما خیلی دلم گرفت گفت که قراره فردا با بچه ها برن کوه و از اون اصرار که بیا و از منم انکار که نمیام به هر حال هر طور که بود قضیه رو بهش گفتم کمی مسخرم کرد و از این اینکه پام شکسته بود ابراز ناراحتی کرد گفت که با بقیه بچه ها شب میان خونم تا از احوالاتم باخبر بشن

یه گشتی دور تا دور خونه زدم اونم با زحمت فراوان تازه یادم افتاد که دو روزه اینترنت نرفتم عجب فاجعه ای حتما باید تو تاریخ ثبت بشه موندم خوبه استخون درد نگرفتم بعد از اون خندم گرفت با خودم گفتم دیوونه تو دیگه کارت از درد استخون گذشته

تو همین افکار بودم که مادرم اومد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تشکرات از این پست
nikbakht88
دسترسی سریع به انجمن ها