پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟
چهارشنبه 21 تیر 1391 10:29 PM
ديشب داشتم تو خيابون راه ميرفتم که يهو ديدم ....
که بعدش دیگه ندیدم!!!
آره تا آمدم ببینم، ماشینه از روم رد شدش و ناکار شدم!
دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم مادرم بالا سرم وایساده و داره گریه میکنه
از ماست که بر ماست همیشه با خودم میگفتم آدم تصادف نکنه اگه کردم با یه ماشین توپ تصادف کنه کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم نامرد ماشینش پورشه بود و با آخرین سرعت داشت می اومد تا من بیچاررو زیر کنه
یکم که به خودم اومدم دیدم پام تو گچه انگاری دنیا رو ازم گرفتن وای خدای من یعنی دیگه نمیتونم با دوستام فوتبال بازی کنم واییییییی نه
حتی باورشم واسم سخته
دیگه نمی تونم ورزش کنم، حتی برای کارهای شخصیم نیاز به کمک اطرافیانم دارم. خدایا چه نعمتی داشتم و الان محروم هستم. خدایا سلامتی را من برگردون، قول میدم اینبار ناشکری نکنم و قدر سلامتی و نعمتهایی که دارم را بدانم و بی نیازی و خوشبختی را در فرصتهای دیگران جستجو نکنم....
در همین افکار و راز و نیاز بودم که مادرم اومد و گفت انگار قراره مرخص بشی، بذار کمکت کنم.
وقتی رسیدم خونه