0

ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

 
abbas1476
abbas1476
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 167
محل سکونت : البرز

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

فایده ای نداشت . همه سری توی سرا بودن ولی ماشااله مثل واحد بالایی ساختمونمون نم پس نمیدادن .

گفتم چاره ای نیست. من یه جایی رو میشناسم که با راسخون قرارداد داره و میتونیم با حسناتمون چه چیزی میل کنیم تا تلف نشدیم . خیر سرمون اومدیم گردش ...

رفتیم اونجا چشمت روز بد نبینه ...

(( خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ... ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت ))

یک شنبه 25 تیر 1391  12:25 PM
تشکرات از این پست
architect0811 nikbakht88
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

......وقتی که دیدم آش نخورده و دهن سوخته

هنوز غذا نخورده متوجه شدم که  حسناتم پر شد و امتیازام پرید !!

(البته همه شوخی است باید مسولین متعهد راسخون ببخشند .داستانه دیگه!)

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 25 تیر 1391  2:29 PM
تشکرات از این پست
architect0811 nikbakht88
mostafa199455
mostafa199455
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 235
محل سکونت : البرز

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

یه دفعه از خواب بیدار شدم دیدم که همه اینها خواب بود . بعدش بدو بدو رفتم سراغ کامپیوتر که وصل شم به اینترنت که حسناتم تو راسخون هستش یا نه که دیدم از تو کوچه سرو صدا میاد .

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا و مامان و پدربزرگ و مامان بزرگ

یک شنبه 25 تیر 1391  2:56 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
abbas1476
abbas1476
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 167
محل سکونت : البرز

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

رفتم کنار پنجره که ببینم چه خبره ... که دیدم خبری نیست و رفتم سراغ کامپیوتر . رفتم تو راسخون چند تا پست گذاشتم روحم تازه شد

بعد گفتم برم بیرون هم یه هوایی بخورم هم حال بروبچز رو جویا شوم . اومدم کنار خیابون سوار تاکسی شم که ...

(( خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ... ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت ))

چهارشنبه 28 تیر 1391  3:41 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
prompet
prompet
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 4609
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

بهترین خاطرات دانشجوییم برام زنده شد چون چندتا از بهترین دوستان اون دوران را دیدم

و تا نیمه های شب نشستیم وخاطره گفتیم

دوشنبه 2 مرداد 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88
mostafa199455
mostafa199455
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 235
محل سکونت : البرز

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

بعد با هم رفتیم رستوران غذا بخوریم به حساب من یکی جوجه سفارش داد دونفرهم برگ غذا رو خوردیم وقتی خواستم حساب

کنم دیدم پول تو جیبم نیست ولی یه دفعه اونجا بابامو دیدم که  با دوستاش اومده بودن غذا بخورن

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا و مامان و پدربزرگ و مامان بزرگ

دوشنبه 2 مرداد 1391  3:10 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
abbas1476
abbas1476
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 167
محل سکونت : البرز

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

بدو بدو رفتم سمتشون احوال پرسی وروبوسی ... امان صحبت به بابام ندادم . به بابام گفتم چرا بهم نگفتی که عابر من دست شماست . همین الان دیدم نیست . بابام هم به روم نیاورد و گفت تو برو من حساب میکنم . سپس ...

دوشنبه 2 مرداد 1391  3:55 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

به محض اینکه به خونه رسیدم همه چیزو لو دادم و به مامانم گفتم که بابا با دوستاش رفته بود غذا رستوری ( به قول یکی از بچه های فامیلمون ) بخوره

بعد از اون مسواک زدم و رفتم که بخواهم آخه باید واسه سحر بیدار میشدم اولین سحر ماه رمضون بود

 

 

 

 

جمعه 6 مرداد 1391  11:49 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

که صدای دعوای پدر ومادرم راشنیدم که ....توکه سیری ......نباید هم الان غذا بخواهی تو رستوران بهت خوش گذشت    و.....

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

سه شنبه 10 مرداد 1391  11:42 AM
تشکرات از این پست
architect0811 nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

او ه اوه عجب خرابکاری بزرگی کردم فکر کنم فردا شهید بشم

بیچاره پدرم الان میگه عجب ماری در آستین پروش میدم

 

 

 

 

 

سه شنبه 10 مرداد 1391  11:36 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

زن و شوهر دعوا کنن ابلها باور کنن

خلاصه واسه سحر بیدار شدیم بعد از اینکه نمازمو خوندم دیگه خوابم نبرد گفتم برم راسخون

وقتی اومدم دیدم تنها نیستم و چند نفری هم تو سایت هستن

در حال گشت و گذار بودم که یهو .................

 

 

 

 

شنبه 14 مرداد 1391  7:04 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

که یهو دیدم مدیرا زدن به تیپ هم و دعوا پشت دعوا

دلم واسه مسئولین راسخون خیلی سوخت آخه بیچاره ها باید اول صبح بیان و این دعوا هارو بخونن

 

 

 

دوشنبه 16 مرداد 1391  7:25 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

خوب دوستان عزیز

 

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

 

 

 

چهارشنبه 18 مرداد 1391  5:46 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
nikbakht88
nikbakht88
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 5887
محل سکونت : تمام ایران سرای من است

پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟


نقل قول architect0811

خوب دوستان عزیز

 

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

سلام و تشکر.

پس با اجازتون این تاپیک را عادی می کنم.


چهارشنبه 18 مرداد 1391  7:24 PM
تشکرات از این پست
architect0811
دسترسی سریع به انجمن ها