پاسخ به:ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟
فایده ای نداشت . همه سری توی سرا بودن ولی ماشااله مثل واحد بالایی ساختمونمون نم پس نمیدادن .
گفتم چاره ای نیست. من یه جایی رو میشناسم که با راسخون قرارداد داره و میتونیم با حسناتمون چه چیزی میل کنیم تا تلف نشدیم . خیر سرمون اومدیم گردش ...
رفتیم اونجا چشمت روز بد نبینه ...
(( خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ... ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت ))
......وقتی که دیدم آش نخورده و دهن سوخته
هنوز غذا نخورده متوجه شدم که حسناتم پر شد و امتیازام پرید !!
(البته همه شوخی است باید مسولین متعهد راسخون ببخشند .داستانه دیگه!)
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم
یه دفعه از خواب بیدار شدم دیدم که همه اینها خواب بود . بعدش بدو بدو رفتم سراغ کامپیوتر که وصل شم به اینترنت که حسناتم تو راسخون هستش یا نه که دیدم از تو کوچه سرو صدا میاد .
یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا و مامان و پدربزرگ و مامان بزرگ
رفتم کنار پنجره که ببینم چه خبره ... که دیدم خبری نیست و رفتم سراغ کامپیوتر . رفتم تو راسخون چند تا پست گذاشتم روحم تازه شد
بعد گفتم برم بیرون هم یه هوایی بخورم هم حال بروبچز رو جویا شوم . اومدم کنار خیابون سوار تاکسی شم که ...
بهترین خاطرات دانشجوییم برام زنده شد چون چندتا از بهترین دوستان اون دوران را دیدم
و تا نیمه های شب نشستیم وخاطره گفتیم
بعد با هم رفتیم رستوران غذا بخوریم به حساب من یکی جوجه سفارش داد دونفرهم برگ غذا رو خوردیم وقتی خواستم حساب
کنم دیدم پول تو جیبم نیست ولی یه دفعه اونجا بابامو دیدم که با دوستاش اومده بودن غذا بخورن
بدو بدو رفتم سمتشون احوال پرسی وروبوسی ... امان صحبت به بابام ندادم . به بابام گفتم چرا بهم نگفتی که عابر من دست شماست . همین الان دیدم نیست . بابام هم به روم نیاورد و گفت تو برو من حساب میکنم . سپس ...
به محض اینکه به خونه رسیدم همه چیزو لو دادم و به مامانم گفتم که بابا با دوستاش رفته بود غذا رستوری ( به قول یکی از بچه های فامیلمون ) بخوره
بعد از اون مسواک زدم و رفتم که بخواهم آخه باید واسه سحر بیدار میشدم اولین سحر ماه رمضون بود
که صدای دعوای پدر ومادرم راشنیدم که ....توکه سیری ......نباید هم الان غذا بخواهی تو رستوران بهت خوش گذشت و.....
او ه اوه عجب خرابکاری بزرگی کردم فکر کنم فردا شهید بشم
بیچاره پدرم الان میگه عجب ماری در آستین پروش میدم
زن و شوهر دعوا کنن ابلها باور کنن
خلاصه واسه سحر بیدار شدیم بعد از اینکه نمازمو خوندم دیگه خوابم نبرد گفتم برم راسخون
وقتی اومدم دیدم تنها نیستم و چند نفری هم تو سایت هستن
در حال گشت و گذار بودم که یهو .................
که یهو دیدم مدیرا زدن به تیپ هم و دعوا پشت دعوا
دلم واسه مسئولین راسخون خیلی سوخت آخه بیچاره ها باید اول صبح بیان و این دعوا هارو بخونن
خوب دوستان عزیز
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
سلام و تشکر.
پس با اجازتون این تاپیک را عادی می کنم.