0

شهدای شهرم

 
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

شهدای شهرم

قصد اصلی من انه که در این پست ها به معرفی شهدای شهرم بپردازم.دزفول

نمیدونم خبر دارید یا نه ولی شهدای دزفول معروف هستند.

انشاالله که این کار مورد قبول خدا باشه

با تشکر از شما 

شنبه 6 خرداد 1391  9:21 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

بسم رب الشهدا

(زندگينامه مجاهد شهيد عليرضا نيكو نژاد)

شهيد يعني حي و حاضر.كساني كه مرگ سرخ رابدست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد ميميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه داردمسخ ميشود انتخاب مي كنند شهيدندحي و حاضرند و شاهدند و ناظر ند. نه در پيشگاه خدا در پيشگاه حق نيز ودر هر عصريو قرني ودر هر زمان و زميني . بار ديگر تاريخ ورق مي خورد و كربلاي حسين را دوباره زنده ميكند و جبه ي حق و باطل در زمان پديد مي ايد و باز پويندگان راه حسين در جبه حق قرار مي گيردو ويزيديان در جبهي باطل به ستيز با مسلمانان بر ميخيزند در اين زمان است كه جوانان دلير و از جان گذشته براي دفاع از دين و ايين خدا برميخيزند و با دلاوريها واز جان گذشتگي هاخود دشمنان دين و راه حسين(ع) را از بين مي برند وخودنيز حسين وار شهيد ميشوند. از جمله عاشقان راه حسين ودلاوران جانباز شهيد عليرضا نيكو نژاد بودكه با اغوش باز شهيد شد در راه دين را پذيرا شد و به استقبال خدا به ملكوت اعلي پيوست. عليرضا در سال 1337 در خانواده اي مذهبي و زحمتكش به دنيا امد.پدرش پذشكيار سازمان اجتماعي بوده و در اوان كودكي او و مادرش را تنها گذاشت و براي خدمت به مر دم به روستا هاي دور كه از نعمت درمان و بهداشت بي بهره بودند و براي نجات مردم محروم اين روستا ها مي شتافت وشبانه روز خود را وقف محرومان جامعه مي كرد وبه همين دليل عليرضا ازهمان اوال كودكي پدر را در خانه نديد وبا همين احساس او خودش را پدر خانواده حس مي كرد واحساس مي كرد كه بايد خواهر وبرادر كوچك خود را سرپرستي نمايد تمام شب ها در جلسات قران شركت مي كرد وخود نيز اين جلسات را در خانه براي خوانواده ي خود برپا مي كرد دراتاق كوچكي كه زندگي مي كردند كتابخانه اي درست كرده بود واز خواهران وبرادران واهل فاميل مي خواست تا از ان كتاب ها مطالعه كنند وتا ان جا كه امكان داشت با بحث و گفت وگو ان ها را با قانون هاي اسلامي اشنا مي كردند.شهيد علي رضا از همان دوران كودكي در اخلاق ورفتار بين دوستان و همسالان سر مشق الگوي همگان بود.عشق بزرگي به اسلام داشت و ايمان راسخ او به دين و مذهبش او را فردي متدين و مو من بار اوردو در معاشرت با ديگران مورد تحسين همگان بودچيزي كه هميشه او را زجر مي دادو از ان رنج ميبرد ريا دكاري ودروغ وظلم و تجاوز طلبي عده اي از خدا بي خبربود كه هميشهبا تو طئه هاي شوم خودميخواستند از فرهنگ ديني و ارزشهاي ديني ضربه وارد كنند. وي عاشقانه بد نبال شناخت مكتب بود . درس زندگي از قران ونهج البلاغه مي اموخت ودر زندگي به عمل در مي اورد او كه عاشقانهدر پي جستن راه بود پس از پيدا كردن راهتمام همت وكوشش خود را صرف اجراي احكام قران مينمود. او معتقد بود كه هر كاري را بايد اول خود شروع كرد. مكتب را در خود پيدا ميكرد تابتواند ديكران را ضمن عمل كردن به احكام قران اشنا سازد.وي هميشه به ف5كر بي بضاعت بود و در تابستانها همراه پدرش به درمانگاه و ميديد كه به افراد فقير وبي بضاعت رسيدگي نمي شود و او در همان زمان فقرا را با تمام وجودحس ميكردو با اينكه كودكي 10 ساله بود ميگفت كه من بايد دكتر بشوم و يكبيمارستان بسازم و افرا فقير وبي بضاعت را مجاني معالجه كنم وچون و چون اين فكر را در سر ميپروراند رشته ي تجربي را انتخاب كرد وتا ديپلم ادامه داد وبراي رسيدن به هدف مقدسش كه همان دكتر بودن با در دست داشت پذيرشپاسپورت قصد رفتن به خارج كرد ولي چون ديد در استانه ي انقلاب است بااينكه تمام وسايل رفتنش فراهم بود از رفتن به خارج منصرف شد و هرچه خانواده اش به او ميگفتند پس چرا به خارج نمي روي او ميگفت كه كشورمان ميخواهد برا ي بر پا يي اسلام راستين و جلو گيري از فساد در اجتماع انقلاب بكند و مگر خون من از خون ديگر جوانان سرخ تر ا ست . بعد از انقلاب در دانشگاه هاي خودمان درس مي خوانم. گوشه اي از كار هاي وي در اوجخفقان اريا مهر بحث و گفتگو با مردم واگاه كردن ان ها با اهداف انقلاب وجنايات رژيم پهلوي پخش اعلاميه هاو بيانات امام پخش كتابها و نوار هاي مذهبي بود در روز هايي كه كار گران شهرداري براي جمع كردن اشغال ها نمي امدند او يك ماشين از دوستانش گرفته بود و به جمع اوري آشغال هاپرداخت.

در روز چهارشنبه سیاه با مزدوران شاه درگیری پیدا می کند و برای نجات خود در جوب کنار خیابان به زیر یک پل می رود و تا صبح در همان جا به سر می برد که در اثر همین حادثه حساسیتی که تا لحظه شهادت به آن گرفتار بود به او دست داده بود. اوهمچنین مخفیانه به کمک مجروحین و تیر خوردگان می شتافت و همیشه وسایل پانسمان و درمانی پدرش را در یک کیف گذاشته بود وبدون این که کسی بفهمد به کمک زخمیان می شتافت . علیرضا همیشه می گفت : که چون من اسمم علی است باید مانند مولایم علی باشم و هدیه هایی برای افراد فقیر می خرید و آن ها را شبانه بدون این که کسی بفهمد به خانه ها یشان می برد . در روزی که انقلاب خونبار ما به پیروزی نائل آمد علی و دیگر دلیران که برای ژندارمری از دست مزدوران به آن حمله ور شدند . یکی از مزدوران به طرف او تیر اندازی می کند ولی تیر به او اصابت نمی کند و ماموریت خود را به خوبی انجام می دهد . او در زمانی که هیچکس جرائت گذشتن از جلو پادگان ها را نداشت بدون ترس ووحشت به پادگان ها می رفت و با ارتشیان بحث و گفت و گو می کرد و آن ها را به فرار و بر علیه رژیم قیام کردند دعوت می کردند . در بین آن ها اعلامیه های امام و نوار های مذهبی پخش می کرد . علی همچنین پاسداری های شب از شهرش را به عهده می گرفت و در شب همراه دیگر جوانان از شهر پاسداری می کرد و چندبار هم هنگام پاسداری ، مزدوران رژیم به او حمله می کرده و او را کتک می زدند . اما هر طور شده او از دست آنها فرار می کرد . در اوائل پیروزی انقلاب و درگیری ضد انقلاب در خرمشهر وی داوطلبانه از طرف سپاه اعزامی به خرمشهر شد و در این کار ها آنقدر از ریا و تظاهر دوری می جست که حتی دوستان و خانواده اش هم از رفتن وی به خرمشهر اطلاع نداشتند. علی برای خدمت به اسلم ومیهن و پاسداری از انقلاب به گروه سپاهیان پاسدار پیوست و در اندک مدتی تمام فنون نظامی را فرا گرفت اما چون او هدف دیگری در زیر پرچم داشت که همانا دکتر شدن و نجات محرومین از چنگال بیماری و فقر بود و به خاطر شرکت در کنکور و رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل و در نتیجه رسیدن به هدف مقدس برای چند وقت پست خود را به برادرش می دهد تا بتواند به هدف مقدس خود برسد و در همین ایام بود که در وقایع دانشگاه پیش آمد و به انتظار روزی نشست که دانشگاه ها باز شوند . در همین انتظار بود که رژیم صدام خائن تجاوز به خاک مقدس ما را شروع کرد و علی خود را در این موقع چون مواقع دیگر مسئول دانست و برخاست و چون فنون نظامی را می دانست با این که خود از خدمت سربازی معاف شده بود ولی از طریق ژاندارمری به همراه برادرش به جبهه کرخه رفت اولین روزی که آن جا رفت دیده بود که سربازی و مرزداران در آن جا آب گل آلود می آشامند و از دیدن این منظره خیلی ناراحت می شود و به همین دلیل بعد از چند ساعت به شهر می آید و محلول پر کلرین فراهم می کند و به آن جا میرود و هرروز بشکه های آب از خانه به کرخه می برد . لباس های کثیف سربا زان به خانه می اورد و از مادرش میخواست تا ان هارا بشوید ئاما لباس های خودش را خود میشست. وی همچنان در جبهه می ماند تا عاقبت در جمعه ٢ /آبان/ ٥۹ هنگامی که برای بردن آذوقه به طرف کرخه میرود با آغوشی باز به استقبال شهادت رفت و به این طریق با عشق به اسلام و میهن عزیزش لباس سرخ شهادت را پوشید و به خیل عظیم شهیدان پیوست و به نهایت آرزوی خویش دست می یابد و از جمله مومنانی می گردد که رسالت خویش را به اتمام رساندن و به سوی پروردگارشان پر گشودند . علی در همان روز که از مادر زاده شد ، در سن ۲۲ سالگی نیز در همان روز و در همان ساعت از مادر جدا شد و به صف شهیدان پیوست . درود بر شهیدان که با وضوی خون به سوی شهادت رفتند درود بر تو ای شهید که آخرین نماز جمعه ات را در سجده شهادت به جای آوردی . ای شهید بدان که در لحظه لحظه زمان فریاد طنین افکنت در گوشمان است که می گفتی مرگ با عزت بهتر از حیات با ذلت است. علی جان به خون گرمت قسم و به فریاد الله اکبرت قسم که راهت را ادامه خواهیم داد اگر از علف بیابان تغذیه کنیم . راهت را ادامه خواهیم داد چون که راه تو راه خداست .

راه شهید راه خداست نیروی حق شمشیر ماست

راه علی راه خداست دنبال را انبیاء است

این شعر را شهید هنگام رفتن به جبهه سروده است :

حسین در کربلا آموخت بهر دین شهادت را فراگیرم ره او را که چون فرزند اسلامم

علی بود با رضا نامم شهادت آرزویم بود هم اکنون هست دمسازم که چون فرزند اسلامم

منم سرباز اسلامم نباشد تا ابد باکم علی مرتضی بالین من تا حشر خوش حالم

پیام من به مادر خواهران وابستگان این است فروشند فخر زین راهم که رفتم بس که خوش حالم

تو ای مادر مکن زاری که اکنون من چه خوشحالم نمردم زنده می باشد این رنج تو در یادم

همانا شیر پاک تو مرا جانباز پرورده که جان خویشتن را در ره قرآن زکف دادم

شهادت بی حساب دست که می آید به حکم فتاد این قرعه بر نامم 

شنبه 6 خرداد 1391  9:23 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

 شهيد سيد مهدي حياتي رکني

نام پدر: سيد محمد علي

شماره شناسنامه: 2492

صادره: دزفول

محل تولد: دزفول

تاريخ تولد: 1345

سال ورود به دانشگاه: 1363

رشتة تحصيلي : معارف اسلامي و علوم سياسي

تاريخ و محل شهادت: 25/2/1367 سيد صادق

عليمات: بيت المقدس 6

زندگينامه شهيد

در يکي از روزهاي پاک خدا، هنگامي که خورشيد درست در وسط آسمان، حقانيت و ورانيت خويش را نثارمان مي‌کرد و مناديان حق از مناره‌هاي مسجد نداي الله اکبر سر مي‌ادند، در گرداگرد خانه‌اي از خانه‌هاي شهر دزفول، فرشتگان زمين، نويد تولد کودکي از سلاله پيامبر را به ملکوتيان مژده دادند تولد فرزهندي پاک و معصوم که روز دوازده شهريور ماه سال 1345 نخستين روز از بهار عمرش محسوب مي‌شد و باز همان فرشتگان خوب خدا در گوش پدر ومادر اين فرزند طنين انداختند که نامش را «سيد مهدي» گذارند تا از پاسداران حريم پاک امام مهدي موعود(عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف) باشد. سيد مهدي چهارمين فرزند خانواده بود، گلي زيبا و معطر با چهره‌اي مظلومانه و تبسمي هميشگي، بسيار جدي و تيزهوش، داراي حجب و حياي خاصي بود که همه را مجذوب خويش مي‌کرد. پسري کوچک با تفکري بزرگ و هوش و استعدادي سرشار. تحصيلات ابتدايي را در دبستان امام با کسب بهترين نمره‌ها و جوايز متعدد طي کرد و سپس وارد مدرسة راهنمايي دهخدا شد. کم کم با راهنماييها و ارشادات برادش "سيد مصطفي" که به عنوان مربي و معلمي دلسوز براي او بود، انقلاب عظيمي در او ايجاد شد. او از همان ابتداي حرکت راستينش به اين مساله صريحاً معتقد بود که قبل از هر گونه فعاليت و ديگر سازي بايد به خودسازي پرداخت و خودمصداق عيني اين مساله بود; به طوري که در تمام امور زندگي‌اش از روي برنامه و نظم کار مي‌کرد. نمازهاي به موقع و اکثراً جماعت و عبادات واجب و مستحبي او، دعاهاي خالصانة او، قرائت قرآن و حفظ قرآن او، همه نشانگر تقوا وپاکي او بود.

بعد از اتمام تحصيلات دوره راهنمايي به "دبيرستان سعيد نفيسي" وارد و در رشتة اقتصاد مشغول درس خواندن شد. او علاوه بر اينکه شاگرد زرنگي محسوب مي شد، مسووليت انجمن اسلامي دبيرستان را داشت و در همين حال در حزب جمهوري اسلامي مشغول فعاليت بود. به خاطر بينش باز فرهنگي و سياسي‌اش به عنوان مسوول آموزش شاخة دانش آموزي و مسوول بخش نوجوانان حزب فعاليت مي‌کرد و شبها نيز مسووليت جلسات قرائت قرآن نوجوانان مساجد "مقومي" و "ميثم تمار" را به نحو احسن انجام مي‌داد. 14 ساله بود که جنگ تحميلي شروع شد. اين مرد کوچک آرزوي رفتن به جبهه را در سرد خود مي‌پروراند. در يکي از نوشته‌هايش گفته است: "در سال 1359 من فقط 14 سال داشتم. قدم کوتاه بود و آرزوي جبهه رفتن بزرگترين آرزويم شده بود" و چون مسوولان از لحاظ جسمي او راواجد شرايط نمي‌ديدند به جبهه اعزامش نمي‌کردند و براي اينکه از هيچ تلاشي باز نماند، براي فراگيري اصول اسلامي به مدت سه ماه به قم مشرف شد.

در سال 1361 هنگامي که 16 ساله بود، با اصرار زيادش به جبهه شتافت. در عمليات "والفجر مقدماتي" حضوري فعال داشت و مزة شيرين جبهه را از همان موقع چشيد و عاشق جبهه شد. درس مي‌خواند اما در جبهه. اگر هم در کلاس درس حضور مي‌يافت، به گفته خودش او آنجا نبود، بلکه در جبهه و در کنار همرزمانش بود.

در شهريور ماه سال 1363 برادر و بهترين معلم زندگي‌اش "سيد مصطفي" را از دست داد. فقدان برادر او را بسيار متاثر و محزون کرد.

با اين حال در تمامي مدت تحصيلاتش هيچ گاه وقفه‌اي در درس خواندنش ايجاد نشد و در همين سال به گرفتن ديپلم نايل آمد. بعداز شرکت در کنکور و قبول شدن، به "دانشگاه امام صادق(عليه‌السلام)" راه يافت و در رشته معارف اسلامي وعلوم سياسي مشغول تحصيل شد. اما باز هم نه در تهران بلکه بيشتر در جبهه‌هاي گرم جنوب و فقط موقع امتحانات او را در دانشگاه مي‌شدديد و مانند هميشه موفق و ممتاز به ياد دوستان همرزم و اسيرش، آن آزادگان دربند، نامه‌ها نوشته و مقالات زيادي از خود به يادگار گذاشته است که از آن جمله مقالة، "کلاس جنگ" و "معراج دويار" را که با نام مستعار(ع-خ) در روزنامة رسالت در مورخه بهمن و اسنفد ماه 1366 به چاپ رسيده است، مي‌توان نام برد.

چون به زبانهاي انگليسي و عربي تسلط کافي داشت، از طرف دانشگاه براي تبليغات اسلامي انتخاب شد و قرار بود در همين سال، همراه کاروانهاي حجاج به مکه معظمه مشرف شود.

با وجود اين که در لحظه شهادت کمتر از 22 سال داشت، حدود 7 سال از عمر پر برکت خويش را در بخشهاي مختلف جبهه گذارنده و همراه با آن تا پايان سال چهارم دوره کارشناسي ارشد علوم سياسي، يکي از بهترين و موفق ترين دانشجويان دانشگاه امام صادق(عليه‌السلام) به شمار مي‌آمد.

براي چندمين بار که مي‌خواست به جبهه برود، مشتاق بود و سرازپاي نمي‌شناخت. اين بار به جبهه غرب اعزام شد و در سنگر ديده‌باني توپخانه "روي تپه ريشن" مشغول پاسداري از حريم مقدس اسلام بود و درصدد فراهم کردن مقدمات اولية عمليات بودند که در ظهر روز 28 رمضان، درست هنگامي که خود را براي راز و نياز با خدايش آماده مي‌ساخت، به نمازي راستين در سجاده‌اي خونين به سجده‌اي حقيقي نايل شد و قابيليان زمان، آن خفاشان شب پرست صدامي، قلب پاکش را سوراخ کردند و پرندة جان او را از قفس تنگ تنش رها ساختند و او به کمال واقعي خويش دست يافت.

شنبه 6 خرداد 1391  9:24 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

وصيتنامه شهيد  شهيد سيد مهدي حياتي رکني

بسم الله الرحمن الرحيم

اقرار نامه

بنابر اينکه نوشتن وصيتنامه در مورد ديون امري واجب است، پس قبل از اينکه اين نفس حيات قطع شود و تلقيناتم را هنگام دخول در قبر از من بپرسيد و من با سکوت محض جوابتان دهم، از هم اکنون که در قيد حياتم اقرار مي‌دارم که «الله ربي» (خدا پروردگارم است) و «محمد(صلي‌الله‌عليه‌واله)نبيي» و محمد(صلي‌الله‌عليه‌واله)پيامبرم مي‌باشد. «و الاسلام ديني و القرآن کتابي و الکعبه قبلتي و ... واشهد ان لا الله الا الله وحده لاشريک له و ان محمداً r عبده و رسوله و سيد النبيين و ان علياً امير المومنين و سيد الوصيين و امام افترض الله طاعته علي العالمين و ان الحسن و الحسين و علي ابن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي ابن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و الحسن بن علي و القائم الحجه المهدي r (ائمتي)» و (شهادت مي‌دهم که محمد و آنچه آورده است، حق و مرگ حق است و سوال نکيرو منکر حق است و رستاخيز حق است و نشور حق است و صراط حق است و ميزان حق است و تطاير کتب حق است و بهشت حق و جهنم حق است و ساعتي که از قبرها محشور مي‌شويم حق است...)

2-توصيه‌ها

مايل هستم لباس بسيجي يا پيشاني بند، چيزي يا اثري از آثار شجاعت اينچنين خانواده‌هايي و چنين رزمندگاني در خانه‌هايشان موجود باشد تا هميشه اهل خانه بدانند که در محضر خدا هستند و در محضر پيامبر و ائمه معصومين عليهاالسلام و در محضر شهداي راه حق مي‌باشند تا بانظارة آنها از انجام دادن خلاف فرمان الهي شرم کنند و ديگران هم بدانند که در زمان ما صدر اسلام ديگري پيدا شده و امام حسين(عليه‌السلام) اين شهيد مظلوم کربلا که زماني بي ياور بود، اکنون ياور دارد و اين آثار، آثار اين چنين افرادي است و يادآور آنچنان حماسه‌هايي.

در موردمراسم بزرگداشت و در همه امور خيلي اصرار دارم که هميشه به اهداف توجه شود. به هر چيز مي‌نگريم اصل آن را و هدف از آن را ببينيم. هر چيز را همان طور که هست ببينيم، نه آن طور که خود مي‌خواهيم. اما در مورد مراسم بزرگداشت: جدا ازمساله فاتحه خواني، در تجليل از افراد غلو نشود که هيچ تاثيري بر مقام اخروي او ندارد و کوتاهي نشود که پيام خون شهيد اگر نباشد، خون شهيد اثر خودش را نمي‌گذارد. حد اعتدال رعايت شود و افراد ديگر بايد راه شهيد را ادامه دهند و اين با شعار دادن درست نمي‌شود. ببينيد خصوصياتش چه بوده و چه هدفي را در زندگي دنبال مي‌کرده و در سخنانش روي چه چيزي تاکيد مي‌کرد. اعمالش چگونه بود و پيرو چه کسي بود. ولايت حسين(عليه‌السلام) را پذيرفته بود يا يزيد را؟ چرا؟

... از همگي طلب عفو و بخشش دارم، درمورد حق الناس که خود موقفي وحشتناک است، اگر از کسي طلب دارم بر او مي‌بخشم و چنانچه به کسي بدهکارم از هر لحاظ چه مادي و معنوي بر من ببخشد و ان شاء الله مقبول درگاه خداي منان افتد و در آخرت عوض دهد.

توصيه هايي به خانواده عزيز

«کل نفس ذائقه الموت» (هر نفسي مزه مرگ را خواهد چشيد) (آل مران / 185)

مادر و پدر عزيز دردمندم، قبل از فراق مصطفي حرفهايي براي گفتن داشتم; اما اکنون با شما سخن گفتن واقعاً مشکل است. قبلاً مي د‌انستم فراق فرزند مشکل است. اما از دست دادن يکي از بهترين اعضاي خانواده شمه‌اي از واقعيت يک علم خام را برايم ملموس گردانيد. خالق دردها خالق داروها نيز هست و همان رب رحيم و دود، وسايل آرامش خاطر افرادي چون ما افراد ضعيف و عجول را فراهم ساخته است و من مي‌دانم که شما خيلي قوي‌تر از آن هستيد که بخواهيد اين تذکرات مرا وسيلة آرامش و تسکين خود قرار دهيد. با وجود اين، ذکر تذکراتي مختصر را در اينجا بي‌فايده نمي‌دانم اول آنکه طبق آيه مذکور اين مطلب خود به خود واضح است که مرگ يک سنت الهي است و سنن الهي هم لايتغير و لايتبدل هستند و جاي چون و چرا هم ندارند چنانچه حيات ما به دست او بود و رشد و نمو ما نيز به دست او بود، مرگ ما هم به دست اوست و ما همه مملوک او هستيم. چيزي از خود نداشته‌ايم که ادعاي مطالبه داشتم باشيم. اگر اماناتي به طور موقت داده‌اند و طبعاً بازپس مي‌گيرند، نبايد اظهار شکوه و ناراحتي کنيم که چرا دادي و چرا گرفتي؟ و مرگ هم سراغ همه مي‌آيد، منتها ما بايد سعي کنيم اين مرگ به گونه‌اي آبرومندانه باشد. از خدا بخواهيم شهادت في سبيل الله را و شهادت عزتمندانه را و عاقبت بخيري در راهش را و آمرزش قبل از موت و راحت بعد از موت و آساني در حساب را. آري اينها فوز است و ارزش دارد. ديگر اينکه انسان در هر مقامي باشد، در هر درجه‌اي باشد بايد به مقامات و درجات بالاتر نگاه کند نه به درجات پايين‌تر از خود، در مسايل معنوي اين گونه باشد و در مسايل مادي به درجات پايين تر نگاه کند نه به درجات بالاتر. بنابراين توصيه‌ام اين است که به پدر و مادران شهيدان نگاه کنيد و به آنها که بيش از يک و دو شهيد داده‌اند، افتخار کنيد که سرانجام شما هم در اين انقلاب عظيم الهي سهمي داشته‌ايد و خداي نکرده اظهار ناراحتي از انقلاب نکنيد که نمي‌کنيد، بينشها بايد بينش الهي باشد. بينش امام گونه باشد. امام مي‌فرمايد از خدا بخواهيد که شما را توفيق بدهد، توفيق شهادت بدهد، توفيق عزت بدهد، شهادت عزت شماست. منطق، منطق صدر اسلام است که اگر بکشيم، بهشت مي‌رويم و اگر کشته بشويم، بهشت مي‌رويم. اين منطق شکست ندارد. خلاصه مادر و پدر عزيز، دل قوي داريد که اگر توفيق شهادت يافتم، در بهشت از شما استقبال خواهم کرد و جاي هيچ حزن و اندوهي نيست که خداوند در وعده‌اش هيچ تخلف نمي‌کند. اميدوارم خداوند تعالي همان طور که در دنيا بنده مسلمان خدا بوديم در آخرت هم ما را متنعم به نعمات بهشت موعودش بفرمايد و آنچنان او در نظر‌ها بزرگ باشد که هر چه غير اوست، کوچک نمايان شوند که واقعاً کوچکند و بلکه هيچند و اوست که همه است. خدايا، بارالها، معبودا، قلوب و بازوان رزمنداگان اسلام را قوي فرما و ملت را صبور دار و پيروزي و فرج بعد از سختي را قريب فرماي ودشمنان اسلام را خوار و زبون دار و امام مهدي(عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف) را به فريادمان برسان. خدايا پدر و مادرمان ما را به تو سپرده‌اند و تو اين چنين سرنوشتي را بر ما مقدر ساختي و اکنون ما آنها را به تو مي‌سپاريم و سرنوشت خير و مبارکي را بر آنها مقدر فرماي، به گونه‌اي که همديگر را کنار حوض کوثر در نزد رسول الله(صلي‌الله‌عليه‌واله)و فاطمه عليهاالسلام ملاقات کنيم و با اجداد طاهرمان محشور گرديم «ان شاء الله تعالي»

4-وداع

ياد وداع امام حسين عليها السلام با ياران و فرزندش علي اکبر که تسکين دهندة همه داغداران است! اما اين بنده حقير در ايام حيات خود با برادران زيادي برخورد داشته‌ام که طبيعتاً امکان خطاهايي مي‌رود، بدين وسيله از همه و همه معذرت خواهي و طلب بخشش مي‌کنم. توصيه‌ام به همه ايمان و توکل به خدا، حفظ وحدت و پيروي محض از مقام ولايت فقيه است و صبر در جهاد که از خود جهاد بسي مشکل‌تر است و توصيه به عاشقان سلوک الهي سه کلمه است، «تقوا، مراقبه، اخلاص» و از همه مهم‌تر پيروي محض از ولايت فقيه است، او را تنها نگذاريد و نيز از او جلوتر نرويد که هلاکت است و از او عقب نمانيد که گمراهي است. از همه التماس دعا دارم و عاقبت بخيري را براي همه طلب مي‌کنم.

سيد مهدي حياتي رکني

جزيره مجنون 11/1/1364 يا 14/6/1365 

شنبه 6 خرداد 1391  9:25 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

از نامه‌هاي شهيد شهيد سيد مهدي حياتي رکني

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدالله رب العالمين والسلام علي خير خلقه محمد و آله اجمعين

سپاس بيکران به درگاه باري تعالي که به وجودمان آورد و ما را تغذيه کرد و تربتتمان را بر عهده گرفت و هدايتمان نمود; اگر از مهتدين باشيم. «الحمد لله الذي هدانا لهذا و ما کنا لنهتدي لولا ان هدانا الله» (الاعراف 43) حمد مخصوص ذات اقدسش مي‌باشد که در صراط حق قرارمان داد.

لياقت ماندن و گام زدن در اين راه را داشته باشيم و عاقبتمان را ختم به خير بفرمايد، که از اين صراط حق نلغزيم و به پرتگاه هلاکت و وادي ضلالت سقوط نکنيم.

بهترين، پاکترين، خالص ‌ترين سلامها و درودها نثار رسول معظم، حضرت محمد(صلي‌الله‌عليه‌واله) که مايه هدايت بشر از گمراهي بود و هست و به شيطان و شيطانها ثابت کرد که بشر هم به جايي مي‌رسد که بجز خدا نبيند ولياقت سجده را دارد. چرا که او مي‌تواند تا «قاب قوسين او ادني» (النجم / 9) برسد که ملکيان هم نتوانستند و سلام بر او که «کون و مافيه» همه براي او خلق شده و همة ما بر سفرة مهماني آن سرور بزرگوار نشسته، ريزه خواري مي‌کنيم و بهترين درودها نثار ائمه معصومين عليهم السلام که همه هستي خود را در راه حق فدا کردند و براي ما چراغهاي هدايت و معادن علم و معرفت بوده و هستند و سلام بر رهبر کبير انقلاب،آن که قلمها در وصفش خسته شوند و درمانده گردند و زبانها در توصيفش باز مانند و قلبهاي محب او با ياد نامش به لرزه افتد و هراسان گردد و درود خدا بر کساني که ولايت چنين مولايي را پذيرفته‌اند وسلام بر بندگان صالح خدا و متنعمين درگاه ربوبي از صالحين و صادقين و شهدا و درود خدا بر خانواده‌هاي صابر و شاکر شهدا و اسرار و مفقودان که درس شجاعت و صبر را در کلاسهاي خونين کربلاي ايران تدريس مي‌کنند و لعنت خدا بر گمراهان و مغضوبين و ستمگران و مفسدان روي زمين و نفرين خدا بر منافقان کور دل از قابيليان زمان و اولاد ناخلفش تاکنون، از فرعونيان تا يزيديان و تا يزيد زمان ما صدام کافر و لعنت بر استکبار شرق و غرب و ظالمان عصر ما و مزدوران آنها. اما بعد از اظهار تولي به دوستان خدا و تبري از دشمنان خدا 

شنبه 6 خرداد 1391  9:26 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

خاطراتي از  شهيد سيد مهدي حياتي رکني به نقل از آقاي فکري 

در محيط دانشگاه با ايشان آشنا شدم. همراه با شهيد حياتي رکني در يک گروه طرح و نقشه در زمينه اطلاعات و شيوة نقشه خواني آموزش مي‌ديديم. در جبهه هر کس رفيق و همراهي داشت و با او انسي پيدا مي‌کرد و من چنين احساس و حالتي را با شهيد حياتي رکني داشتم. احساس مي‌کردم که حياتي، يک جوان بسيار لطيف است ساعتها با هم روي سيمانهاي کف چادر مي‌نشستيم و شبها به آسمان پرستارة جنوب نگاه مي‌کرديم و با هم صبحتهاي طولاني داشتيم او روح مواج و پرتلاطمي داشت و هميشه آماده پرواز بود و لطافتهايي را مي‌ديد که ما متوجه آن نمي‌شديم . در مسايل ديني نيز بسيار حساس و قيد بود. در زمينه درس نيز با همان قدرت و تواني که درجنگ داشت، فعاليت مي‌کرد و تکليفش را در زمينه درس ادا مي‌کرد. 

شنبه 6 خرداد 1391  9:27 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

فرمانده محبوب گردان بلال

شهید سید جمشید صفویان

پاسخ به:شهدای شهرم  

شنبه 6 خرداد 1391  9:29 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

نرم افزار موبایل شهید سیدجمشید صفویان

با امکانات زیر :

  • زندگینامه شهید
  • وصیت نامه
  • خاطرات شهید
  • خصوصیات اخلاقی
  • توصیه های شهید
  • گالری تصاویر
  • امکان جستجو در میان مطالب
  • و ...

 جهت دانلود نرم افزار کلیک نمایید .     دانــــلــــود

 

شنبه 6 خرداد 1391  9:32 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

خاطراتی از فتح المبین


همچون مولا

باید همه ی نیروها، هم از نظر جسمانی برای عملیات فتح المبین آماده می شدند هم آموزش نظامی می دیدند. لذا طبق برنامه ریزی پس از اذان و نماز جماعت صبح همگی به ورزش می رفتیم و بعد از صبحانه کلاس های نظامی تشکیل می شد همچنین بخشی از روز و شب به پیاده روی، تاکتیک و تمرین های نظامی اختصاص داشت به گونه ای که کمتر فرصتی برای استراحت پیش می آمد. تنها چیزی که توان و شور و حال رزمندگان را بالا می برد عشق به خدا، انجام تکلیف الهی و اطاعت از ولایت رهبری امام خمینی بود. در این میان سید بار بیشتری را متحمل می شد زیرا علاوه بر شرکت در جلسات گردان و کار روی مانور و آماده سازی مقدمات عملیات، در مراسم و ورزش صبحگاهی، کلاس های نظامی، پیاده روی و تمرینات نظامی در روز و شب و با تجهیزات انفرادی شرکت می کرد لذا چون احساس شد که این همه فشار ممکن است باعث مریضی سید شود، تصمیم گرفتیم در یک فرصت مناسب با او صحبت کنیم، تا این که ضمن یکی از راهپیمایی های شبانه که جهت استراحت مدتی نشسته بودیم این مطلب را متذکر شدیم اما آن فرمانده رشید اندکی سر را پایین اندخت و گفت ما در اسلام و در شیعه به امیرالمومنین حضرت علی (ع) اقتدا می کنیم زیرا از خصوصیات بارز آن حضرت این بود که در تمام موارد چه در زندگی شخصی، چه در زندگی اجتماعی و چه در صحنه های نبرد سخت ترین کارها را خود به عهده می گرفتند، من هم دوست دارم با تمام وجود باری را که دوستان بسیجیم به دوش می کشند احساس کنم تا اگر برایم قابل تحمل نبود انتظار آن را از دیگران نداشته باشم، آری به خاطر این که بتواند احساس مردم را درک کند در عمل به آنچه از دیگران انتظار داشت پیش دستی می کرد.

راوی: محسن فروزان پور 

شنبه 6 خرداد 1391  9:32 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

همچو مراد

برای عملیات فتح المبین آماده می شدیم و محل اسکان ما در پادگان دو کوهه بود. هر روز بعد از اجرای مراسم صبحگاهی برادران بسیجی در قالب دسته و گروه های نظامی به ورزش می پرداختند. و در حالی که پرچم سه رنگ ایران را در جلو خود داشتند شعارهای حماسی سر می دادند و سرود می خواندند. هر چند گاهی یکی از وسط جمعیت بانگ بر می آورد «کی» خسته است، بلافاصله از لابه لای نفس ها فریاد می زدند «دشمن» و سلام و صلوات، طراوت بخش قالب های پاک بود. بعد از مراسم ورزش و صرف صبحانه مشغول کلاس های آموزش و تمرینات نظامی می شدیم و بخشی از شب را به تمرینات و تاکتیکهای شبانه می پرداختیم گاهی اوقات که احساس خستگی می کردیم سخنان سید به ما نیرویی تازه می بخشید. در یکی از این روزها ما را جمع کرد و از امام می گفت از صفا و صمیمتش، اخلاص و پاکیش، عشق به خدا و عرفانش، تعبد و تجهدش، سخن گفتن و نصایحش و نگاه مهربانش و صبرش. او آن گونه از صفات نیکو و پسندیده رهبر فرزانه انقلاب توضیح می داد که گویی عمری با آن عارف وارسته زندگی کرده است. آن قدر به امام ابراز علاقه می کرد که قطرات اشک از گوشه چشم هایش سرازیر می شد و با ادامه حرف هایش آن چنان حالات بچه ها تغییر می کرد که بعضی در اشک ریختن همدم او می شدند. در پایان سخنانش می گفت:اگر ما خود را سرباز امام می دانیم باید در لحظه لحظه ی زندگی و در رفتار و گفتارمان بر آن بزرگوار اقتدا کنیم.

راوی: رضا نجیب پور 

شنبه 6 خرداد 1391  9:33 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

بهترین تجارب

برای عملیات فتح المبین آماده می شدیم سید که فرمانده گروهان ما بود با برنامه ریزی بخشی از روز را به آموزش تئوری و بخشی دیگر را به کارهای عملی اختصاص می داد. یکی از کلاس هایی که بسیار اهمیت داشت انتقال تجارب جنگی بچه هایی بود که در عملیات های گذشته حضور داشتند در این کلاس ها، تاکتیک های جنگی، نقاظ ضعف دشمن و مشکلات و موانعی که به عنوان تجربه وجود داشت طرح می شد تا ضمن انتقال تجارب دورنمایی از عملیات و دشمن برای رزمندگانی که تازه به ما پیوسته بودند ایجاد شود و تکمیل کننده ی این جلسات مطالبی بود که سید جمشید در خصوص جنگ های صدر اسلام می گفت. او با جستجو در جنگ های بدر، حنین، احد، خندق و... و با استفاده از خطبه های جنگی نهج البلاغه دید تازه ای فرا روی بسیجیان باز می نمود که این خود باعث آمادگی بیشتر نیروها از نظر روحی می شد. این کلاس یکی از کلاس هایی بود که بچه ها علاقه زیادی از خود نشان می دادند که علاقه آنها باعث شده بود نه تنها در عملیات فتح المبین که در طول 8 سال دفاع مقدس یکی از رموز موفقیت گردان بلال باشد.

راوی: حاج علی زمانی 

شنبه 6 خرداد 1391  9:34 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

مالک اشتر

برای عملیات پیروزمند فتح المبین به اتفاق عده ای از دوستان به جبهه اعزام شده بودیم. بچه ها شور و حال عجیبی داشتند و با سرودهایی که می خواندند و شعارهایی که سر می دادند گویی همه می دانستند که فتح بزرگی را پیش رو داریم زیرا امید داشتند با این عملیات شهر دزفول از زیر موشک های 9 متری دشمن که نیمه شب ساختمان های شهر را می لرزاند خارج شود. نیروهای اعزامی در قالب چندین گردان سازماندهی شدند. ما هم به نوبه ی خود در گردان بلال جای گرفتیم این گردان دارای سه گروهان بود که فرماند گروهان ما سید جمشید بود. او گفت من دوست دارم نام این گروهان، مالک اشتر باشد. وقتی علت انتخاب این نام را پرسیدیم گفت دلیل آن را زمانی که همه بچه ها جمع بودند خواهم گفت. روز بعد با دستور او همه بچه های گروهان جمع شدند. نسیم ملایمی سبزه ها را به رقص در می آورد و خورشید چهره ی بشاش رزمندگان را نوازش می کرد و بشاشیت آنها را دو چندان می کرد. سید که عادت داشت هر موضوعی را با صدر اسلام مطابقت کند و از آنچه در آن زمان بوده الهام بگیرد درباره ی زندگی، اوصاف و شجاعت مالک اشتر سخن گفت و درلابه لای حرف هایش به ما فهماند که هر کس می خواهد در گروهان مالک اشتر و همگام با نام او باشد باید اوصاف شجاعت و ایثار را در خود تمرین و زمزمه کند. اشتروار در صحنه حضور داشته باشد و دلاورانه بجنگد زیرا او دلیری بود که شجاعانه و عاشقانه در رکاب اسلام جنگید تا به شرف شهادت نایل آمد. سخنان آن روز سید فقط توجیه نام گروهان نبود بلکه حرکتی روان شناسانه انجام داد تا همیشه نیروها الگویی برای مبارزه داشته باشند.

راوی: مصطفی آهوزاده 

شنبه 6 خرداد 1391  9:35 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

فتح ۱

آرام، آرام و در نهایت سکوت رزمندگان گردان از منطقه تپه چشمه در شب عملیات فتح المبین به سمت نیروهای دشمن حرکت کردند فاصله ی ما تا خط مقدم نیروهای عراقی زیاد نبود. تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود وجود میدان مین و سیم خاردارهایی بود که دشمن در جلو خط مقدم خود داشت اما بحمدالله بعد از خواندن نام مبارک یا زهرا (س) به عنوان رمز عملیات، طولی نکشید که سید جمشید و دو فرمانده گروهان دیگر گردان بلال خبر سقوط خط مقدم نیروهای عراقی را در بی سیم ها فریاد می زدند. بعد از پاک سازی منطقه باید خود را به جاده دشت عباس می رساندند اما در مسیر گروهان سید کارخانه ای وجود داشت به نام کارخانه سنگ شکن که مقر یکی از گردان های عراق بود زمانی که به این مقر رسیدند با مقاومت نیروهای مستقر در آن روبرو شدند به طوری که شهید صفویان از طریق بی سیم اعلام کرد محاصره شده اند زیرا تعدادی از تانک هایی که از جبهه کرخه عقب نشینی کرده بودند برای دفاع از خود در حوالی این کارخانه آرایش گرفته بودند. من به عنوان فرمانده گردان با شنیدن این خبر اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت و مانده بودم چه جوابی را به او بدهم لحظاتی فکر کردم که آیا نیروهای دو گروهان دیگر را که به هدف رسیده اند برای شکستن حلقه ی محاصره بفرستم؟ اما در آن تاریکی شب و فاصله ی نسبتا زیاد، این امکان وجود نداشت. هر لحظه که می گذشت محاصره تنگ تر و خبر شهادت و زخمی شدن نیروهایش را گزارش می کرد. در حالی که به دنبال راه و چاره ای می گشتم ناگاه صدای سید در بی سیم بلند شد که ما را دلداری می داد و با شجاعت و با روحیه ای بالا می گفت در فکر نباشید طرحی به ذهنم رسیده که محاصره شکسته می شود من نیز چون به تدبیر و هوشیاری سید کاملاً آگاه بودم با اطمینان خاطر گفتم سید بسم الله از جدت نیز طلب کمک کن. البته تنها کمک ما به آنها این بود که برادران شنود بی سیم توانستند در دستگاه مخابراتی فرمانده اختلال ایجاد کرده و با زیرکی خاصی به جای فرمانده رده ی بالاتر با زبان عربی به آنها دستور عقب نشینی دهند. از آخرین تماس سید حدود یک ساعت گذشت در حالی که دل نگران بودم و با تمام توان سعی می کردم هر چه زودتر خود را به محل حادثه برسانم ناگاه صدای او در بی سیم پیچید و از روی جاده دشت عباس پیروزی را تبریک می گفت از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم و خدا را شکر گفتم. دم دمای صبح بود که به سه راهی قهوه خانه رسیدم عده ای از بچه ها در حال خواند نماز بودند و عده ای هم سید را بر روی دوش گرفته و شعار می دادند الیوم یوم الافتخار – العزه للمسامین ...در حالی که اشک شوق در چشمان حلقه می زد بر این همه دلاوری و تدبیر تحسین می گفتم اما آنچه که برایم سوال برانگیز بود چگونگی تدبیر سید و رهایی از حلقه محاصره بود تا این که پس از آرامش نیروها و استقرار در خط پدافندی چگونگی کار را از سید جویا شدم او می گفت در حالی که گلوله های آر پی چی ما تمام شده بود. اما با امیدی که در دل داشتم از تجربه ی عملیات های گذشته استفاده کرده و با تقسیم برادران رزمنده در دو گروه با دو هدف مشخص در یک لحظه همراه با تیر اندازی و تکبیر گویان برای باز کردن رخنه در محاصره اقدام کردیم چند نفر با رساندن خود به تانک ها و با انداختن نارنجک به داخل تانک ها آنها را منفجر کردند، عراقی ها با شنیدن صدای تکبیر دوستان بسیجی فکر کرده بودند با عده زیادی روبرو هستند و انفجار چند دستگاه تانک بر وحشت آنها افزوده بود لذا در حالی که دست ها را به سر گذاشته بودند و زیرپوش سفید خود را بالا گرفته بودند به اسارت نیروهای ما در آمدند.

راوی: سردار حاج غلامحسین کلولی 

شنبه 6 خرداد 1391  9:36 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

فتح ۲

آرام، آرام و در نهایت سکوت رزمندگان گردان از منطقه تپه چشمه در شب عملیات فتح المبین به سمت نیروهای دشمن حرکت کردند فاصله ی ما تا خط مقدم نیروهای عراقی زیاد نبود. تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود وجود میدان مین و سیم خاردارهایی بود که دشمن در جلو خط مقدم خود داشت اما بحمدالله بعد از خواندن نام مبارک یا زهرا (س) به عنوان رمز عملیات، طولی نکشید که سید جمشید و دو فرمانده گروهان دیگر گردان بلال خبر سقوط خط مقدم نیروهای عراقی را در بی سیم ها فریاد می زدند. بعد از پاک سازی منطقه باید خود را به جاده دشت عباس می رساندند اما در مسیر گروهان سید کارخانه ای وجود داشت به نام کارخانه سنگ شکن که مقر یکی از گردان های عراق بود زمانی که به این مقر رسیدند با مقاومت نیروهای مستقر در آن روبرو شدند به طوری که شهید صفویان از طریق بی سیم اعلام کرد محاصره شده اند زیرا تعدادی از تانک هایی که از جبهه کرخه عقب نشینی کرده بودند برای دفاع از خود در حوالی این کارخانه آرایش گرفته بودند. من به عنوان فرمانده گردان با شنیدن این خبر اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت و مانده بودم چه جوابی را به او بدهم لحظاتی فکر کردم که آیا نیروهای دو گروهان دیگر را که به هدف رسیده اند برای شکستن حلقه ی محاصره بفرستم؟ اما در آن تاریکی شب و فاصله ی نسبتا زیاد، این امکان وجود نداشت. هر لحظه که می گذشت محاصره تنگ تر و خبر شهادت و زخمی شدن نیروهایش را گزارش می کرد. در حالی که به دنبال راه و چاره ای می گشتم ناگاه صدای سید در بی سیم بلند شد که ما را دلداری می داد و با شجاعت و با روحیه ای بالا می گفت در فکر نباشید طرحی به ذهنم رسیده که محاصره شکسته می شود من نیز چون به تدبیر و هوشیاری سید کاملاً آگاه بودم با اطمینان خاطر گفتم سید بسم الله از جدت نیز طلب کمک کن. البته تنها کمک ما به آنها این بود که برادران شنود بی سیم توانستند در دستگاه مخابراتی فرمانده اختلال ایجاد کرده و با زیرکی خاصی به جای فرمانده رده ی بالاتر با زبان عربی به آنها دستور عقب نشینی دهند. از آخرین تماس سید حدود یک ساعت گذشت در حالی که دل نگران بودم و با تمام توان سعی می کردم هر چه زودتر خود را به محل حادثه برسانم ناگاه صدای او در بی سیم پیچید و از روی جاده دشت عباس پیروزی را تبریک می گفت از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم و خدا را شکر گفتم. دم دمای صبح بود که به سه راهی قهوه خانه رسیدم عده ای از بچه ها در حال خواند نماز بودند و عده ای هم سید را بر روی دوش گرفته و شعار می دادند الیوم یوم الافتخار – العزه للمسامین ...در حالی که اشک شوق در چشمان حلقه می زد بر این همه دلاوری و تدبیر تحسین می گفتم اما آنچه که برایم سوال برانگیز بود چگونگی تدبیر سید و رهایی از حلقه محاصره بود تا این که پس از آرامش نیروها و استقرار در خط پدافندی چگونگی کار را از سید جویا شدم او می گفت در حالی که گلوله های آر پی چی ما تمام شده بود. اما با امیدی که در دل داشتم از تجربه ی عملیات های گذشته استفاده کرده و با تقسیم برادران رزمنده در دو گروه با دو هدف مشخص در یک لحظه همراه با تیر اندازی و تکبیر گویان برای باز کردن رخنه در محاصره اقدام کردیم چند نفر با رساندن خود به تانک ها و با انداختن نارنجک به داخل تانک ها آنها را منفجر کردند، عراقی ها با شنیدن صدای تکبیر دوستان بسیجی فکر کرده بودند با عده زیادی روبرو هستند و انفجار چند دستگاه تانک بر وحشت آنها افزوده بود لذا در حالی که دست ها را به سر گذاشته بودند و زیرپوش سفید خود را بالا گرفته بودند به اسارت نیروهای ما در آمدند.

راوی: سردار حاج غلامحسین کلولی 

شنبه 6 خرداد 1391  9:37 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم

پس از فتح

صدای مارش پیروزی از بلندگوی ماشین تبلیغات در تپه های علی گریزه می پیچید و انعکاس آن شور و شوق رزمنده های بسیجی را دو چندان می کرد. گویی سبزه ها و گل ها از شور و شوق پیروزی عملیات فتح المبین به رقص درآمده بودند. توپخانه ها، خمپاره ها و هواپیماهای دشمن به طور پراکنده تپه ها را نشانه می رفتند اما تکبیرها، شعارها و رجزهای از جان برخواسته چنان بود که بچه ها آماده هر گونه عملیات بودند. ساعت 2 بعدازظهر با یک فرمان همه ی بچه های گردان آماده حرکت جهت تصرف سایت شدند البته تا سایت حدود 10 ساعت باید پیاده روی می کردیم اما اراده ها می گفت که هیچ مانعی نمی تواند جلودار آن عزم های آهنین باشد. تپه ها و دره ها و شیارها را یکی پس از دیگری در می نوردیدیم، در حقیقت هم به جنگ راه پر پیچ و خم طبیعت رفته بودیم هم به جنگ دشمنی متجاوز که نقطه ای سوق الجیشی را در تصرف خود داشت که با فتح آن، باقی مانده امید دشمن هم به یاس مبدل می شد. به خاطر این که در دید و تیر دشمن نباشیم هر چه به دشمن نزدیک تر می شدیم مسیر را جهت اختفا و پوشش از داخل شیار انتخاب کردیم، با نزدیک شدن به اذان مغرب توقف کرده و پس از وضو با صدای اذان موذن گردان، همه به نماز ایستادند اما به خاطر مسائل حفاظتی و امنیتی نمازها را به فرادا خواندیم پس از نماز هر کس سر به سجده می برد، یکی طلب موفقیت کامل عملیات را از خداوند می کرد، دیگری طلب شفاعت و بخشش و بعضی هم الهی مَن لی غَیرُک زمزمه زبانشان بود. با تاریکی هوا هم باید احتیاط کامل را رعایت می کردیم و هم در نهایت سکوت گام بر می داشتیم تمام تلاشمان این بود که قبل از روشن شدن هوا و همزمان با یگان های دیگر به سایت موشکی برسیم لذا بیشتر راه می رفتیم و کمتر استراحت، با عرقی که از سر و صورتمان در اثر راه رفتن می بارید سردی هوا را احساس نمی کردیم. در درست رفتن مسیر از بین آن همه تپه ها و شیارها و دره ها بعد از خداوند بزرگ که همیشه فریاد رس فریاد خواهان است تنها امیدمان به راهنمای محلی بود که الحمدلله به گونه ای مسیر را انتخاب کرد که نسبت به یگان های دیگر در کمترین زمان، یعنی حدود 4 صبح حوالی سایت رسیدیم و با خواندن رمز عملیات و دستور آغاز حمله اولین گروهانی که از گردان بالا به خط دشمن زد و صدای تکبیرشان فضا را پر کرد گروهان سید جمشید بود شاید به خاطر این بود که او در چنین مواقعی سر از پا نمی شناخت چنان که گویی از خود بی خود می شد زیرا در ابتدار نیروهایش قرار می گرفت و بی محابا به سوی دشمن می تاخت آن شب نیز با شعارهایی که سر می داد و رجزهایی که بر زبانش جاری می شد روحیه ی نیروهایش را دو چندان می کرد به حمدالله در دقایق اول مقاومت دشمن فرو ریخت و خط مقدم به دست رزمندگان اسلام افتاد تمام نیروهای دشمن تا ساعت 4 صبح به اسارت نیروهای خودی در آمدند و در همانجا پرچم فتح بر فراز سایت برافراشته شد. از هر چیز زیباتر این بود که در آن لحظات عرفانی صدای اذان و نماز سلحشوران بسیجی زینت بخش فتحی بزرگ گردید. وقتی خبر فتح سایت به عراقی هایی که در جبهه های دیگر مستقر بودند سید احساس کردند که عقبه شان بسته و محاصره شده اند گروه گروه شروع به عقب نشینی کردند. سید که گروهان جناح چپ محدوده ی گردان بلال لشکر 7 ولیعصر (ع) را در اختیار داشت با شور و شوق خود را آماده ی هر گونه درگیری می کرد حدود ساعت 10 صبح صدای سید در بی سیم پیچید و خبر از 25 دستگاه تانک دشمن را می داد که به طرف ما در حال حرکت بودند و از آرایش آنها معلوم بود خود را آماده پاتک می کنند. برای مقابله با پاتک دشمن گروهان سید را انتخاب کردم او که همیشه در عملیات ها گره های کور را باز می کرد این بار نیز با ایثاری جانانه آر پی جی زنها را انتخاب و اندکی جلوتر از خط مقدم روی تپه ها آرایش داد و خود دوباره برگشت و بقیه آر پی جی بدستان گردان را برای طرحی که در ذهنش بود تقاضا کرد. در مدت کوتاهی آنها را نیز در جناح دیگری جای داد و ما همه مانده بودیم سید چه طرحی در ذهن دارد، با نزدیک شدن تانک ها دستور داد همگی آر پی جی ها در یک زمان شروع به شلیک کردن و صدای تکبیر رزمنده ها بدرقه ی هر گلوله بود. سرنشینان و خدمه های تانک ها با دیدن این آتش همزمان خود را در محاصره ی کامل دیده و با رعب و وحشت بدون هیچگونه مقاومتی از تانک ها بیرون می پریدند و پیراهن سفیدشان را به نشانه ی تسلیم بالا بردند سید دستور داد همه را یک جا جمع کرده و از آنها با آب و غذا پذیرایی کردند و پس از آن راننده های تانک را جدا کرد و با راهنمایی بچه های گردان همه تانک ها را به تصرف رزمندگان اسلام در آورد. من که فرمانده گردان آن دلاور مرد بودم به دلاوری و طراحی آن مرد بزرگ افتخار می کردم به گونه ای که یاد آن بزرگ مرد همیشه در خاطرات سبز دفترم باقی مانده است. 

شنبه 6 خرداد 1391  9:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها