0

شهدای شهرم

 
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم
شنبه 6 خرداد 1391  9:24 PM

 شهيد سيد مهدي حياتي رکني

نام پدر: سيد محمد علي

شماره شناسنامه: 2492

صادره: دزفول

محل تولد: دزفول

تاريخ تولد: 1345

سال ورود به دانشگاه: 1363

رشتة تحصيلي : معارف اسلامي و علوم سياسي

تاريخ و محل شهادت: 25/2/1367 سيد صادق

عليمات: بيت المقدس 6

زندگينامه شهيد

در يکي از روزهاي پاک خدا، هنگامي که خورشيد درست در وسط آسمان، حقانيت و ورانيت خويش را نثارمان مي‌کرد و مناديان حق از مناره‌هاي مسجد نداي الله اکبر سر مي‌ادند، در گرداگرد خانه‌اي از خانه‌هاي شهر دزفول، فرشتگان زمين، نويد تولد کودکي از سلاله پيامبر را به ملکوتيان مژده دادند تولد فرزهندي پاک و معصوم که روز دوازده شهريور ماه سال 1345 نخستين روز از بهار عمرش محسوب مي‌شد و باز همان فرشتگان خوب خدا در گوش پدر ومادر اين فرزند طنين انداختند که نامش را «سيد مهدي» گذارند تا از پاسداران حريم پاک امام مهدي موعود(عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف) باشد. سيد مهدي چهارمين فرزند خانواده بود، گلي زيبا و معطر با چهره‌اي مظلومانه و تبسمي هميشگي، بسيار جدي و تيزهوش، داراي حجب و حياي خاصي بود که همه را مجذوب خويش مي‌کرد. پسري کوچک با تفکري بزرگ و هوش و استعدادي سرشار. تحصيلات ابتدايي را در دبستان امام با کسب بهترين نمره‌ها و جوايز متعدد طي کرد و سپس وارد مدرسة راهنمايي دهخدا شد. کم کم با راهنماييها و ارشادات برادش "سيد مصطفي" که به عنوان مربي و معلمي دلسوز براي او بود، انقلاب عظيمي در او ايجاد شد. او از همان ابتداي حرکت راستينش به اين مساله صريحاً معتقد بود که قبل از هر گونه فعاليت و ديگر سازي بايد به خودسازي پرداخت و خودمصداق عيني اين مساله بود; به طوري که در تمام امور زندگي‌اش از روي برنامه و نظم کار مي‌کرد. نمازهاي به موقع و اکثراً جماعت و عبادات واجب و مستحبي او، دعاهاي خالصانة او، قرائت قرآن و حفظ قرآن او، همه نشانگر تقوا وپاکي او بود.

بعد از اتمام تحصيلات دوره راهنمايي به "دبيرستان سعيد نفيسي" وارد و در رشتة اقتصاد مشغول درس خواندن شد. او علاوه بر اينکه شاگرد زرنگي محسوب مي شد، مسووليت انجمن اسلامي دبيرستان را داشت و در همين حال در حزب جمهوري اسلامي مشغول فعاليت بود. به خاطر بينش باز فرهنگي و سياسي‌اش به عنوان مسوول آموزش شاخة دانش آموزي و مسوول بخش نوجوانان حزب فعاليت مي‌کرد و شبها نيز مسووليت جلسات قرائت قرآن نوجوانان مساجد "مقومي" و "ميثم تمار" را به نحو احسن انجام مي‌داد. 14 ساله بود که جنگ تحميلي شروع شد. اين مرد کوچک آرزوي رفتن به جبهه را در سرد خود مي‌پروراند. در يکي از نوشته‌هايش گفته است: "در سال 1359 من فقط 14 سال داشتم. قدم کوتاه بود و آرزوي جبهه رفتن بزرگترين آرزويم شده بود" و چون مسوولان از لحاظ جسمي او راواجد شرايط نمي‌ديدند به جبهه اعزامش نمي‌کردند و براي اينکه از هيچ تلاشي باز نماند، براي فراگيري اصول اسلامي به مدت سه ماه به قم مشرف شد.

در سال 1361 هنگامي که 16 ساله بود، با اصرار زيادش به جبهه شتافت. در عمليات "والفجر مقدماتي" حضوري فعال داشت و مزة شيرين جبهه را از همان موقع چشيد و عاشق جبهه شد. درس مي‌خواند اما در جبهه. اگر هم در کلاس درس حضور مي‌يافت، به گفته خودش او آنجا نبود، بلکه در جبهه و در کنار همرزمانش بود.

در شهريور ماه سال 1363 برادر و بهترين معلم زندگي‌اش "سيد مصطفي" را از دست داد. فقدان برادر او را بسيار متاثر و محزون کرد.

با اين حال در تمامي مدت تحصيلاتش هيچ گاه وقفه‌اي در درس خواندنش ايجاد نشد و در همين سال به گرفتن ديپلم نايل آمد. بعداز شرکت در کنکور و قبول شدن، به "دانشگاه امام صادق(عليه‌السلام)" راه يافت و در رشته معارف اسلامي وعلوم سياسي مشغول تحصيل شد. اما باز هم نه در تهران بلکه بيشتر در جبهه‌هاي گرم جنوب و فقط موقع امتحانات او را در دانشگاه مي‌شدديد و مانند هميشه موفق و ممتاز به ياد دوستان همرزم و اسيرش، آن آزادگان دربند، نامه‌ها نوشته و مقالات زيادي از خود به يادگار گذاشته است که از آن جمله مقالة، "کلاس جنگ" و "معراج دويار" را که با نام مستعار(ع-خ) در روزنامة رسالت در مورخه بهمن و اسنفد ماه 1366 به چاپ رسيده است، مي‌توان نام برد.

چون به زبانهاي انگليسي و عربي تسلط کافي داشت، از طرف دانشگاه براي تبليغات اسلامي انتخاب شد و قرار بود در همين سال، همراه کاروانهاي حجاج به مکه معظمه مشرف شود.

با وجود اين که در لحظه شهادت کمتر از 22 سال داشت، حدود 7 سال از عمر پر برکت خويش را در بخشهاي مختلف جبهه گذارنده و همراه با آن تا پايان سال چهارم دوره کارشناسي ارشد علوم سياسي، يکي از بهترين و موفق ترين دانشجويان دانشگاه امام صادق(عليه‌السلام) به شمار مي‌آمد.

براي چندمين بار که مي‌خواست به جبهه برود، مشتاق بود و سرازپاي نمي‌شناخت. اين بار به جبهه غرب اعزام شد و در سنگر ديده‌باني توپخانه "روي تپه ريشن" مشغول پاسداري از حريم مقدس اسلام بود و درصدد فراهم کردن مقدمات اولية عمليات بودند که در ظهر روز 28 رمضان، درست هنگامي که خود را براي راز و نياز با خدايش آماده مي‌ساخت، به نمازي راستين در سجاده‌اي خونين به سجده‌اي حقيقي نايل شد و قابيليان زمان، آن خفاشان شب پرست صدامي، قلب پاکش را سوراخ کردند و پرندة جان او را از قفس تنگ تنش رها ساختند و او به کمال واقعي خويش دست يافت.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها