0

شهدای شهرم

 
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم
شنبه 6 خرداد 1391  9:23 PM

بسم رب الشهدا

(زندگينامه مجاهد شهيد عليرضا نيكو نژاد)

شهيد يعني حي و حاضر.كساني كه مرگ سرخ رابدست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد ميميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه داردمسخ ميشود انتخاب مي كنند شهيدندحي و حاضرند و شاهدند و ناظر ند. نه در پيشگاه خدا در پيشگاه حق نيز ودر هر عصريو قرني ودر هر زمان و زميني . بار ديگر تاريخ ورق مي خورد و كربلاي حسين را دوباره زنده ميكند و جبه ي حق و باطل در زمان پديد مي ايد و باز پويندگان راه حسين در جبه حق قرار مي گيردو ويزيديان در جبهي باطل به ستيز با مسلمانان بر ميخيزند در اين زمان است كه جوانان دلير و از جان گذشته براي دفاع از دين و ايين خدا برميخيزند و با دلاوريها واز جان گذشتگي هاخود دشمنان دين و راه حسين(ع) را از بين مي برند وخودنيز حسين وار شهيد ميشوند. از جمله عاشقان راه حسين ودلاوران جانباز شهيد عليرضا نيكو نژاد بودكه با اغوش باز شهيد شد در راه دين را پذيرا شد و به استقبال خدا به ملكوت اعلي پيوست. عليرضا در سال 1337 در خانواده اي مذهبي و زحمتكش به دنيا امد.پدرش پذشكيار سازمان اجتماعي بوده و در اوان كودكي او و مادرش را تنها گذاشت و براي خدمت به مر دم به روستا هاي دور كه از نعمت درمان و بهداشت بي بهره بودند و براي نجات مردم محروم اين روستا ها مي شتافت وشبانه روز خود را وقف محرومان جامعه مي كرد وبه همين دليل عليرضا ازهمان اوال كودكي پدر را در خانه نديد وبا همين احساس او خودش را پدر خانواده حس مي كرد واحساس مي كرد كه بايد خواهر وبرادر كوچك خود را سرپرستي نمايد تمام شب ها در جلسات قران شركت مي كرد وخود نيز اين جلسات را در خانه براي خوانواده ي خود برپا مي كرد دراتاق كوچكي كه زندگي مي كردند كتابخانه اي درست كرده بود واز خواهران وبرادران واهل فاميل مي خواست تا از ان كتاب ها مطالعه كنند وتا ان جا كه امكان داشت با بحث و گفت وگو ان ها را با قانون هاي اسلامي اشنا مي كردند.شهيد علي رضا از همان دوران كودكي در اخلاق ورفتار بين دوستان و همسالان سر مشق الگوي همگان بود.عشق بزرگي به اسلام داشت و ايمان راسخ او به دين و مذهبش او را فردي متدين و مو من بار اوردو در معاشرت با ديگران مورد تحسين همگان بودچيزي كه هميشه او را زجر مي دادو از ان رنج ميبرد ريا دكاري ودروغ وظلم و تجاوز طلبي عده اي از خدا بي خبربود كه هميشهبا تو طئه هاي شوم خودميخواستند از فرهنگ ديني و ارزشهاي ديني ضربه وارد كنند. وي عاشقانه بد نبال شناخت مكتب بود . درس زندگي از قران ونهج البلاغه مي اموخت ودر زندگي به عمل در مي اورد او كه عاشقانهدر پي جستن راه بود پس از پيدا كردن راهتمام همت وكوشش خود را صرف اجراي احكام قران مينمود. او معتقد بود كه هر كاري را بايد اول خود شروع كرد. مكتب را در خود پيدا ميكرد تابتواند ديكران را ضمن عمل كردن به احكام قران اشنا سازد.وي هميشه به ف5كر بي بضاعت بود و در تابستانها همراه پدرش به درمانگاه و ميديد كه به افراد فقير وبي بضاعت رسيدگي نمي شود و او در همان زمان فقرا را با تمام وجودحس ميكردو با اينكه كودكي 10 ساله بود ميگفت كه من بايد دكتر بشوم و يكبيمارستان بسازم و افرا فقير وبي بضاعت را مجاني معالجه كنم وچون و چون اين فكر را در سر ميپروراند رشته ي تجربي را انتخاب كرد وتا ديپلم ادامه داد وبراي رسيدن به هدف مقدسش كه همان دكتر بودن با در دست داشت پذيرشپاسپورت قصد رفتن به خارج كرد ولي چون ديد در استانه ي انقلاب است بااينكه تمام وسايل رفتنش فراهم بود از رفتن به خارج منصرف شد و هرچه خانواده اش به او ميگفتند پس چرا به خارج نمي روي او ميگفت كه كشورمان ميخواهد برا ي بر پا يي اسلام راستين و جلو گيري از فساد در اجتماع انقلاب بكند و مگر خون من از خون ديگر جوانان سرخ تر ا ست . بعد از انقلاب در دانشگاه هاي خودمان درس مي خوانم. گوشه اي از كار هاي وي در اوجخفقان اريا مهر بحث و گفتگو با مردم واگاه كردن ان ها با اهداف انقلاب وجنايات رژيم پهلوي پخش اعلاميه هاو بيانات امام پخش كتابها و نوار هاي مذهبي بود در روز هايي كه كار گران شهرداري براي جمع كردن اشغال ها نمي امدند او يك ماشين از دوستانش گرفته بود و به جمع اوري آشغال هاپرداخت.

در روز چهارشنبه سیاه با مزدوران شاه درگیری پیدا می کند و برای نجات خود در جوب کنار خیابان به زیر یک پل می رود و تا صبح در همان جا به سر می برد که در اثر همین حادثه حساسیتی که تا لحظه شهادت به آن گرفتار بود به او دست داده بود. اوهمچنین مخفیانه به کمک مجروحین و تیر خوردگان می شتافت و همیشه وسایل پانسمان و درمانی پدرش را در یک کیف گذاشته بود وبدون این که کسی بفهمد به کمک زخمیان می شتافت . علیرضا همیشه می گفت : که چون من اسمم علی است باید مانند مولایم علی باشم و هدیه هایی برای افراد فقیر می خرید و آن ها را شبانه بدون این که کسی بفهمد به خانه ها یشان می برد . در روزی که انقلاب خونبار ما به پیروزی نائل آمد علی و دیگر دلیران که برای ژندارمری از دست مزدوران به آن حمله ور شدند . یکی از مزدوران به طرف او تیر اندازی می کند ولی تیر به او اصابت نمی کند و ماموریت خود را به خوبی انجام می دهد . او در زمانی که هیچکس جرائت گذشتن از جلو پادگان ها را نداشت بدون ترس ووحشت به پادگان ها می رفت و با ارتشیان بحث و گفت و گو می کرد و آن ها را به فرار و بر علیه رژیم قیام کردند دعوت می کردند . در بین آن ها اعلامیه های امام و نوار های مذهبی پخش می کرد . علی همچنین پاسداری های شب از شهرش را به عهده می گرفت و در شب همراه دیگر جوانان از شهر پاسداری می کرد و چندبار هم هنگام پاسداری ، مزدوران رژیم به او حمله می کرده و او را کتک می زدند . اما هر طور شده او از دست آنها فرار می کرد . در اوائل پیروزی انقلاب و درگیری ضد انقلاب در خرمشهر وی داوطلبانه از طرف سپاه اعزامی به خرمشهر شد و در این کار ها آنقدر از ریا و تظاهر دوری می جست که حتی دوستان و خانواده اش هم از رفتن وی به خرمشهر اطلاع نداشتند. علی برای خدمت به اسلم ومیهن و پاسداری از انقلاب به گروه سپاهیان پاسدار پیوست و در اندک مدتی تمام فنون نظامی را فرا گرفت اما چون او هدف دیگری در زیر پرچم داشت که همانا دکتر شدن و نجات محرومین از چنگال بیماری و فقر بود و به خاطر شرکت در کنکور و رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل و در نتیجه رسیدن به هدف مقدس برای چند وقت پست خود را به برادرش می دهد تا بتواند به هدف مقدس خود برسد و در همین ایام بود که در وقایع دانشگاه پیش آمد و به انتظار روزی نشست که دانشگاه ها باز شوند . در همین انتظار بود که رژیم صدام خائن تجاوز به خاک مقدس ما را شروع کرد و علی خود را در این موقع چون مواقع دیگر مسئول دانست و برخاست و چون فنون نظامی را می دانست با این که خود از خدمت سربازی معاف شده بود ولی از طریق ژاندارمری به همراه برادرش به جبهه کرخه رفت اولین روزی که آن جا رفت دیده بود که سربازی و مرزداران در آن جا آب گل آلود می آشامند و از دیدن این منظره خیلی ناراحت می شود و به همین دلیل بعد از چند ساعت به شهر می آید و محلول پر کلرین فراهم می کند و به آن جا میرود و هرروز بشکه های آب از خانه به کرخه می برد . لباس های کثیف سربا زان به خانه می اورد و از مادرش میخواست تا ان هارا بشوید ئاما لباس های خودش را خود میشست. وی همچنان در جبهه می ماند تا عاقبت در جمعه ٢ /آبان/ ٥۹ هنگامی که برای بردن آذوقه به طرف کرخه میرود با آغوشی باز به استقبال شهادت رفت و به این طریق با عشق به اسلام و میهن عزیزش لباس سرخ شهادت را پوشید و به خیل عظیم شهیدان پیوست و به نهایت آرزوی خویش دست می یابد و از جمله مومنانی می گردد که رسالت خویش را به اتمام رساندن و به سوی پروردگارشان پر گشودند . علی در همان روز که از مادر زاده شد ، در سن ۲۲ سالگی نیز در همان روز و در همان ساعت از مادر جدا شد و به صف شهیدان پیوست . درود بر شهیدان که با وضوی خون به سوی شهادت رفتند درود بر تو ای شهید که آخرین نماز جمعه ات را در سجده شهادت به جای آوردی . ای شهید بدان که در لحظه لحظه زمان فریاد طنین افکنت در گوشمان است که می گفتی مرگ با عزت بهتر از حیات با ذلت است. علی جان به خون گرمت قسم و به فریاد الله اکبرت قسم که راهت را ادامه خواهیم داد اگر از علف بیابان تغذیه کنیم . راهت را ادامه خواهیم داد چون که راه تو راه خداست .

راه شهید راه خداست نیروی حق شمشیر ماست

راه علی راه خداست دنبال را انبیاء است

این شعر را شهید هنگام رفتن به جبهه سروده است :

حسین در کربلا آموخت بهر دین شهادت را فراگیرم ره او را که چون فرزند اسلامم

علی بود با رضا نامم شهادت آرزویم بود هم اکنون هست دمسازم که چون فرزند اسلامم

منم سرباز اسلامم نباشد تا ابد باکم علی مرتضی بالین من تا حشر خوش حالم

پیام من به مادر خواهران وابستگان این است فروشند فخر زین راهم که رفتم بس که خوش حالم

تو ای مادر مکن زاری که اکنون من چه خوشحالم نمردم زنده می باشد این رنج تو در یادم

همانا شیر پاک تو مرا جانباز پرورده که جان خویشتن را در ره قرآن زکف دادم

شهادت بی حساب دست که می آید به حکم فتاد این قرعه بر نامم 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها