0

یادنامه سرداران شهید

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

یادنامه سرداران شهید


عنوان : شهيد مرتضي ساده ميري (معروف به شهيد هَلَتي)

سردار بزرگ جبهه ایلام و مهران

قائم مقام فرمانده گردان502امام حسین(ع)از(تیپ یکم امیرالمومنین(ع)لشگر4بعثت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی )

تاریخ شهادت 25/12/69 ارتفاعات قلاویزان

 

شهید «مرتضی ساده میری» در سا ل 1340 در خانواده مذهبی در شهرستان «ایلام» دیده به جهان گشود .زندگی در خانواده مذهبی وسنتی و وجود مشکلات اقتصادی ،فرهنگی و...که آن روزها اکثر خانواده های ایرانی ساکن درمناطق محروم مانند ایلام از آن رنج می بردند ؛ مرتضی را نوجوانی سخت کوش وفعال بار آورده بود.پس از رسیدن به دوران کسب علم ،تحصیلات را در ایلام آغاز کرد وبا موفقیت به پایان رساند .انقلاب آزادی بخش امام خمینی که شروع شد مرتضی که شاهد ظلم ونابرابری شاه خائن بود ،مشتاقانه به صفوف مبارزین پیوست وتا پیروزی نهضت خمینی کبیر لحظه ای آرام نگرفت. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل جهاد سازندگی به این نهادانقلابی پیوست .اما مزاحمتهای ضدانقلاب برای مردم ستم کشیده کرد وبعد از آن جنگ تحمیلی عراق که به نمایندگی از زورمندان ستمکار جهان ،برعلیه مردم بزرگ ایران شروع شد،اورا به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کشاند تا سدی تسخیرناپذیر در مقابل دشمنان ایران بزرگ باشد. خود او می گوید «... بنا به علاقه وافرم به عضویت رسمی سبز پوشان لشگر امیر المومنین (ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمدم و خدمتم را از گردان 503 شهید بهشتی به عنوان مسئول دسته آغاز کردم. »مرتضی در بین بچه های لشگر به هَلَتی معروف بود ،چرا که او 8 سال دفاع مقدس را در هَلَت ها گذراند. هَلَت در لهجه ی ایلامی به تپه ماهورهای رملی بی آب و علف می گویند که شرایط زندگی در آنجا بسیار سخت است .شهید مرتضی با لهجه ی شیرین (شوهانی )تبسم را بر لبان رزمنده گان می نشاند. سنگر مرتضی شلوغ ترین سنگر بودو دور و برش همیشه پر بود از رزمندگانی که به اخلاق خوب ورفتار پسندیده اوعشق می ورزیدند.در شب عملیات آنقدرروحیه رزمندگان را تقویت می کرد که مرگ شیرین تر از عسل می شد .او در عملیات والفجر 5،والفجر 9 ،والفجر 10 ،کربلای 1 ،کربلای 10، نصر 4و نصر 8 سمت فرماندهی گروهان و ستاد گردان را بر عهده داشت و بارها مجروح گردید ،بعد از جنگ او در فراغ شهدا ءخیلی بی تابی می کرد . مرتضای بعد از جنگ خیلی با آن مرتضای زمان جنگ فرق داشت ،چنانکه روزی روی چادرش این شعر را نوشته بودند :

 

در سنگر حق شیر شکاران همه رفتند

یاران هَلَت چون عطر بهاران همه رفتند

چون بوی گل ،آن پاک عیاران همه رفتند

هَلَتی با که نشینی که یاران همه رفتند

 

آه و افسوس مرتضی در فراق دوستان سفر کرده لحظه ای قطع نمی شد و از اینکه از این قافله جا مانده بود ،احساس شرمساری می کرد .اما خدا هم نمی خواست دل مرتضی شکسته شود تا این که دعای او مورد اجابت قرار گرفت و در تاریخ 25/ 12/ 1369 در دامنه های قلاویزان در عملیات پاک سازی مناطق غرب کشور از وجود منافقین ،صدای گرفته ای در بیسیم ها پیچید :مرتضی پرپر شد ،مرتضی به شهیدغیوری ودوستانش ملحق شد . سکوت عجیبی حاکم شد..... اما مرتضی شهد شیرین شهادت را نوشید و خود را به قافله ای شهدا رساند .

 

هلت ها نام تو را مي خوانند ( کتاب بر اساس زندگی نامه شهید مرتضی ساده میری معروف به شهید هَلَتی)
زندگي نوشت برگزيده دفاع مقدس در چهارمين دوره جشنواره كتاب دفاع مقدس، سال1383
پديدآورنده: محمدرضا بايرامي
قالب:رمان
نوع: جنگي، سرگذشت،شرح احوال ، اشخاص و حوادث واقعي،مستند
 
موضوع: جنگ؛ دفاع مقدس ، شهادت،شجاعت،جسارت،تهور
زمان و مکان: قرن چهاردهم شمسي، دهه پنجاه و شخصت، جنگ ايران و عراق ـ ايران، ايلام

محور اثر: شخصيت،عمل
زاويه ديد: سوم شخص،داناي كل
زمان روايت اثر: گذشته
تأثير:ملودراماتيك
مأخذ: هلت ها نام تو را مي خوانند
ناشر: بنياد شهيد انقلاب اسلامي، نشر شاهد
تاريخ انتشار: 1381
محل انتشار: تهران


زندگي شهيد مرتصي ساده ميري (1340 ـ 1369) كه به خاطر تبحرش در شناسايي "هلت‌ها" به "مرتضي هلتي" شهرت داشت..
خلاصه فشرده: مرتضي ساده ميري در سال 1340 در خانواده‌اي از اكراد ايل شوهان در ايلام متولد شد. او با مشاهده فقر خانواده ترك تحصيل مي‌كند و تحت تأثير شرايط اجتماعي و سياسي، در سنين نوجواني به فعاليت‌هاي ضد رژيم پهلوي دست مي‌زند. در پي همين مبارزات او ناچار به ترك ايلام مي‌شود اما پس از پيروزي انقلاب و شروع جنگ به ايلام باز مي‌گردد و پس از گذراندن مدتي كوتاه در جبهه‌ها دوباره به تهران باز مي‌گردد. عليرضا، برادر بزرگ‌تر مرتضي كه علاقه بين آن دو،‌زبانزد همگان است در يك تصادف جان خود را از دست مي‌دهد. مرتضي بعد از اين مصيبت به اصرار رفقاي عليرضا به جهاد مي‌پيوندد و بعد از مدتي كوتاه در جبهه ماندگار مي‌شود. به زودي به خاطر تبحري كه در شناسايي تپه‌هاي يك شكل و يك دست بيابان‌هاي اطراف مهران و دهلران دارد به مرتضي هلتي شهرت مي‌يابد. مرتضي و همراهان شجاعش در بسياري از عمليات‌هاي شناسايي و ايذايي شركت مي‌كنند و عمليات‌هاي بسياري با جسارت و همراهي آن‌ها تدارك ديده مي‌شود. مرتضي چندين بار مجروح مي‌شود اما دوباره به جبهه برمي‌گردد و مصمم‌تر از قبل در جنگ حضور مي‌يابد. پذيرفتن قطعنامه و پايان جنگ نيز به اين حضور پايان نمي‌دهد. سرانجام مرتضي هلتي در سال 69 در عملياتي كه در خاك عراق صورت مي‌گيرد، با آتش گلوله نيروهاي عراقي در ميان بغض و اندوه همرزمانش به شهادت مي‌رسد.
خلاصه مفصل:  مرتضي ساده‌ميري، در يكي از روزهاي سال 1340 در خانواده‌اي از اكراد ايل شوهان كه در ايلام ساكن شده‌اند، به دنيا مي‌آيد. پيش از او، عليرضا، پسر بزرگ‌تر خانواده، با تولدش دل ضمبرخانم، مادر و رضا، پدر خانواده را شاد كرده است. با گذشت سال‌ها، مرتضي جا پاي برادر بزرگ‌تر خود مي‌گذارد. عشق و علاقه ميان اين دو، زبانزد خانواده، اقوام و دوستانشان مي‌گردد. در دوران نوجواني، مرتضي كه از نزديك طعم فقر و محروميت را چشيده است برخلاف ميل باطني، تحصيل را نيمه كاره رها كرده و با كمك پدر و عليرضا دكه كوچكي درست مي‌كند تا با فروش ميوه به مخارج خانواده كمك كند. همجواري با مسجد صاحب‌الزمان و بهره‌جستن از سخنان آيت‌الله حيدري ايلامي، مرتضي را با بينش جديدي از ظلم ستيزي آشنا مي‌سازد. او شيفته روحاني مسجد صاحب‌الزمان است و از اين رو وقتي متوجه مي‌شود همه كوچه‌هاي اطراف بي‌توجه به مسجد و قداست آن نامگذاري شده‌اند، تصميم مي‌گيرد تا ايده خود را عملي كند و بالاخره يك روز مخفيانه با يك سطل رنگ و يك قلم مو، نام تمام كوچه‌ها را به نام ائمه اطهار تغيير مي‌دهد.
   
اين حركت به زودي توسط عوامل ساواك كشف و مرتضي شناسايي مي‌شود. مرتضي كه در اين زمان نوجواني بيش نيست، دستگير و بازداشت مي‌شود. اما با حمايت عليرضا و پدرش از زندان آزاد مي‌شود. با شدت گرفتن اعتراض‌ها عليه رژيم پهلوي و برپايي تظاهرات، مرتضي كه چهره‌شناخته شده‌اي براي مأمورين است، مورد فشار قرار مي‌گيرد و بالاخره يك روز در حال بازگشت از يك راهپيمايي، متوجه مي‌شود كه خطر دستگيري وي جدي است. به همين علت صبح روز بعد وقتي مردي ناشناس به خانه آن‌ها مراجعه مي‌كند و سراغ مرتضي را مي‌گيرد، او به سرعت از بام‌خانه مي‌گريزد و پس از فرستادن پيغامي كوتاه براي خانواده‌اش، ايلام را به مقصد تهران ترك مي‌كند. پس از پيروزي انقلاب عليرضا مشغول خدمت در جهاد مي‌شود.ساعت سه بعد از ظهر دوشنبه 21 شهريور ماه 1359 با حمله نيروهاي بعثي به مرزهاي غربي، جنگ تحميلي آغاز مي‌‌شود. مرتضي پس از شنيدن خبر، بلافاصله عازم ايلام مي‌شود و با پيوستن به پايگاه صاحب‌الزمان، درخواست اعزام به دهلران را مي‌كند كه اينك در تصرف كامل نيروهاي عراقي است. مرتضي با گروهي از جوانان،‌عازم مهران مي‌شود اما در بين راه، خودرويي كه بر آن سوارند، هدف حمله دشمن قرار مي‌گيرد. مرتضي ناگهان خود را در دل دشمن مي‌يابد و به ناچار بيست‌و چهار ساعت را در حالي كه با مرگ فاصله ندارد، به سختي تاب مي‌آورد، و بالاخره به شكل معجزه‌آسايي موفق به فرار مي‌شود. در اين زمان خانواده مرتضي نيز شهر را ترك كرده و به اردوگاه آوارگان پناه مي‌برند. مرتضي كه شاهد اوضاع نابسامان خانواده است، تصميم مي‌گيرد براي كم كردن مشكلات آنان، دوباره به تهران باز‌گردد. جنگ همچنان ادامه دارد. در بهمن سال 1361، عليرضا به همراه چند تن ديگر از مسئولان جهاد ايلام براي شركت در جلسه مديران جهاد به تهران مي‌آيند، اما در بازگشت در يك سانحه رانندگي كشته مي‌شود. مرتضي پس از مرگ برادر، به شدت افسرده مي‌شود. مرتضي تهران را ترك مي‌كند و مدتي بعد با اصرار رفقاي عليرضا به جهاد مي‌پيوندد. به واسطه انجام وظايف جهاد، به مناطق جنگي رفت‌و‌آمد مي‌كند و در يكي از اين آمدورفت‌ها ديگر حاضر به بازگشت به شهر نمي‌شود. ديدن تپه‌هاي يكدست كه در حد فاصل مهران و دهلران قرار دارد و به هلت معروفند به او آرامش خاصي مي‌دهد. مرتضي به خاطر مهارت عجيبي كه در شناسايي هلت‌ها داد زبانزد رزمندگان شده و به مرتضي هلتي شهرت مي‌يابد. در اولين عمليات شناسايي كه از جانب حاج يادگار اميدي،‌فرمانده شجاع اطلاعات عمليات به وي و گروهش محول شده، سربلند و پيروز، بيرون مي‌آيد. پس از آن مرتضي كه فرماندهي يكي از دسته‌هاي گردان شهيد بهشتي را بر عهده دارد در عمليات‌هاي برجسته فراواني شركت كرده و زمينه را براي عمليات بزرگ والفجر 5 آماده مي‌نمايند. اين عمليات كه در ساعت 24، 27 اسفند 1362 با رمز "يا زهرا" آغاز شد، پيروزي بزرگي را براي رزمندگان اسلام به همراه داشت و با آزادي ارتفاعات متعددي، بسياري از يگان‌هاي دشمن را نابود كرد. در سال 1364، مرتضي فرمانده گروهان مي‌شود و از چنگوله به چغارعسگر مي‌رود. هنوز هم يكي از كارهاي اصلي او شناسايي و عمليات ايذايي است. او در عمليات شناسايي كه به همراه حاج يادگار، محسن كريمي و ديگر ياران او است، پس از پشت سرگذاشتن موانع خطرناك ، به نبرد با "گوش‌برها" (مزدورهاي داخلي كه براي نيروهاي بعثي جاسوسي مي‌كنند) مي‌پردازند. در اين نبرد حاج يادگار به شهادت مي‌رسد. مرتضي به كمك عزيزپور، تك تيراندازي از نيروهاي عراقي را كه هيچ‌گاه تيرهايش به خطا نمي‌رود و به "ويسه تك چشم" معروف است، نابود مي‌كنند. در تيرماه 1365 در عمليات كربلاي 5، كه به قصد آزادسازي شهر مهران صورت گرفته، مرتضي براي نخستين‌بار مجروح مي‌شود. پس از نوروز 1366 و انجام چند رشته عمليات شناسايي در ارتفاعات غرب، مرتضي به مرخصي مي‌رود اما تحمل ماندن در شهر را نمي‌آورد و مجدداً و قبل از پايان دوران مرخصي به همراه دوست مجروحش، الماسي به جبهه باز مي‌گردد. پس از آن عمليات نصر4 و عمليات والفجر 10 با شجاعت‌هاي مرتضي و افراد گروهش، كرمي، قضبان و الماسي و... و صدها رزمنده ديگر پيش مي‌رود و در هر يك از اين عمليات‌ها، مرتضي شاهد شهادت تك تك دوستانش مي‌شود.سرانجام در تاريخ 67/4/27، جمهوري اسلامي ايران قطع نامه شماره 598 شوراي امنيت را مي‌پذيرد. مرتضي توان دل كندن از جبهه را ندارد و هم‌چنان به حفظ سنگر و دفع حملات گهگاه عراقي‌ها مي‌پردازد. در زمستان 69، با آغاز جنگ عراق و كويت، او به همراه يك گروهان براي مبارزه با منافقين به خاك عراق نفوذ مي‌كند و موظف به تصرف پاسگاه الصيحه مي‌شود. مرتضي كه اين بار حس‌و‌حال ديگري دارد، قبل از  شروع عمليات شهادت خود را پيش‌بيني مي‌كند. در اين نبرد، با آتش گلوله عراقي‌ها، مرتضي جراحت سختي برمي‌دارد. تن مجروح او به كمك ايل‌خان منصوري، همرزم قديمي‌اش از خاك عراق نجات مي‌يابد. اما سرانجام در ساعت 12 شب 25 اسفند 69،‌يعني درست در سالگرد عمليات والفجر 10 مرتضي هلتي به شهادت مي‌رسد.

 

منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ایلام،مصاحبه با خانواده ،دوستان وهمرزمان شهید

وبلاگ شهید هَلَت: http://www.shahid-halati.blogsky.com

 


شنبه 11 دی 1389  3:43 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید




 
 
عنوان : مهدي زين الدين
تاريخ : 1386/04/26

پدر از فرزند می گوید

باغ ارغوان 

فصل کوتاه

يك فرشته بفرستید

سر نهاديم به مهر تو

سفر نامه باران

پس از پيروزي انقلاب اسلامي

آقا مهدي و دفاع مقدس

برگ آخر

بر موج خاطرات

نرم افزار شهید مهدی زین الدین

آلبوم عکسهای شهید مهدی زین الدین

صدای سردار شهید مهدی زین الدین

 

 پدر از فرزند می گوید

پدر شهیدان زين الدين درباره چگونگی اطلاع از خبر شهادت فرزندانش مي گوید:

 

ابتدا به من گفتند:«‌مجيد» مجروح شده است، بياييد، برويم بيمارستان. ما سوار ماشین شدیم، بعد گفتند، عکس «‌ مجید» را مي خواهیم، تا گفتند عکس را مي خواهیم، نفهمیدم كه شهید شده، گفتم:« انا الله و انا اليه راجعون» . برگشتیم در خانه و من داخل شدم و با يك سیاستی به حاج خانم گفتم: يك عکس مجید را مي خواهیم پیدا كنيم و دم  دست داشته باشیم؛ امشب براي ما مهمان مي آید، اینها يك دختر دارند مي خواهم این عکس را نشان او بدهی تا بعدا به خواستگاری برويم. تمام آلبومها و هر جايی كه احتمال داشت را گشتیم، هیچ عكسي را پیدا نکردیم،‌ در سفر آخرش، همه عکسها را خودش جمع كرده بود. در آخر روي دیپلمش يك عکس بود ما آن را برداشتیم. این كارها را به آنها دادم، آنها دور زدند تا مرا میدان شهدا پیدا کنند و بروند، توي راه گفتند: اگر این «‌ مجید» نباشد و « مهدی » باشد، شما برايتان فرقی مي كند. من گفتم : «‌انا الله و انا اليه راجعون» ....

به خانه برگشتم، به تدریج خبر شهادت «‌مجيد» را دادم. دو روز بود كه تلفن ما را قطع كرده بودند، معلوم بود تلفن ما را قطع كرده اند تا این خبر، ناگهانی به ما نرسد، گفتیم: بياييد تلفن ما را وصل كنيد و آمدند تلفن را وصل کردند. با شهرستان تماس گرفتیم و به فامیلها خبر دادیم، ولی گفتیم: حاج خانم فقط خبر« مجید» را مي داند. شب خانه ما شلوغ شد وخيلي ها آمدند و آخر شب، كم كم رفتند و ما دوباره تنها شدیم. من خسته شده بودم، مي دانستم الان دوباره افرادی مي آیند، این بود كه توي اتاق مشغول استراحت شدم، همین طور كه خوابیده بودم، صداي ضربان قلبم را مي شنیدم، يك چنین حالتی داشتم. حاج خانم هم بي تابي مي كرد و نمي گذاشت آرام بگيريم. من همین طور بلند، طوری كه حاج خانم بشنود دعا کردم گفتم:«‌ خدایا جاي این را به ما نشان بده تا ما آرام بگيريم» این کلام من خيلي اثر داشت، مثل این كه همانجا مستجاب شد، حاج خانم آرام شد و من هم خوابم برد...

صبح خانم « آقا مهدی » آمد، شروع كرد به گريه، او گريه كرد و ما گريه كرديم، حاج خانم گفت: « چه خبر؟‌ چرا به من نمي گوييد؟ »‌ آن موقع بود كه فهمید، « آقا مهدی» هم شهید شده است.

عصر هم ، جنازه ها را آوردند، ما و حاج خانم به سرد خانه رفتیم و جنازه ها را دیدیم. صبح روز بعد،‌شستيم، کفن نو كرديم،‌كفن کربلا آورده بودیم براي خودمان، پوشانديم به پسرهايمان. و اینچنین در 29/8/1363 به درجه رفیع شهادت نائل شدند.

 باغ ارغوان

تو بالا مي روي،‌بالا

تو را هرگز نفهمیدند تو را ای سوره ياسين

نه ابرو باد پاييزي نه باران های فروردین

تو رفتی و به دنبالت غمی روئید در جانم

پس از تو مي کشم با خود دلي خسته، سري سنگین

براي آنکه برگردی به سمت سبز نخلستان

تمام آسمان آنشب دعا مي خواند و من، آمین

خلاصه مي شود در تو، بهارستاني ا ز غیرت

كه ا ز عطر حضورت شد فضای شهر عطر آگین

تو ای بالانشين! امشب مرا با خود ببر، اما

تو بالا مي رود بالا، و من پايين تر از پايين

هنوزم شعله مي بارد به دامان غزل هايم

غم هجر جهان آرا، تب اندوه زين الدين

                                                                              عبدالرحیم سعیدی راد

 فصل کوتاه

مي نهم پاي در ركابي سرخ

مي روم سمت انتخابی سرخ

پرسش تشنه حسيني را

حنجرم مي دهد جوابی سرخ

با فلق نسبتی ست این دل را

مي روم سمت آفتابی سرخ

مرگ من زخم مي زند بر شب مثل افتادن شهابي سرخ

عاقبت روي بستری از خون

مي روم مي روم به خوابی سرخ

آي ! تعبیر عمر من این است

فصل کوتاهی از كتابي سرخ

حسین عبدی

 يك فرشته بفرستید

ای تبسم آبی سبز پوش عليين

از بهشت مي آيي پیش ما كمي بنشين

ای برادر طوفان، در تو نوحه مي خوانند

بادهای آبان ماه، ابرهای فروردین

این كه گريه مي خندد از تبار یعقوب است

آن دو غیرت نایاب يوسفند و بنيامين

آن دو آشنا هر يك شعله ای دگر بودند

آفتاب يعني آن، ماهتاب يعني این

صد کلاغ و يك شاهین، رعد و رعد، صف، ياسين

يك فرشته بفرستید، ماه رفته روي مین

بعد از این در این بازار ضرب عشق بايد زد

هم به نام خرازي هم به نام زين الدين

عليرضا قزوه

 سر نهاديم به مهر تو

« اي سفر كرده كه صدقافله دل مانده به راهت»

آتش افروخته در خرمن جان برق نگاهت

كيستي، كيستي، اي مرد كه در عرصه پيكار

سر به فرمان تو دارند همه ، خيل سپاهت

تو كدام آيتي از زمره آيات الهي

كه بود جرم تو مردانگي و عشق گناهت

« عاشقي شیوه مردان الهي است، ازين رو»

جگر سوخته و سينه مجروح گواهت

نقش روي تو كند جلوه در آيينه افاق

صبح دولت بدميد از نفس گرم پگاهت

زينت دين خداوندي و آيينه ايثار

ننشسته است دمي گرد تعلق به كلاهت

وقت رفتن پدرت بوسه به روي تو زد و گفت

قدري آهسته برو. اي كه خدا پشت و پناهت

مادر شير دلت چوناكه ترا غرقه به خون ديد

گفت نازم به قد سرو تو و چشم سياهت

چه شد يك نظر از مهر كني جانب مادر

تا مگر زنده شود از نگه گاه به گاهت

گرچه رفتي تو، ولي ياد تو در سينه شكوفاست

سر نهاديم به مهر تو و دل بسته به راهت

                                                                                 عباس براتي پور

 سفر نامه باران

سردار كليد به دست باغ شهادت

                                                مروري بر زندگي شهيد مهدي زين الدين

نام بلند مهدي زين الدين در سال 1338 در انبوه نام زمینیان درخشيد و هستي     آسماني اش  در خاك تجلي يافت. او در خانواده اي مذهبي، متدين و از پيروان تفكر سرخ شيعي متولد شد و نخستين زمزمه هاي كلام وحي را از حنجره مادرش بانويي مانوس به  قرآن بود به گوش جان شنيد. مادري كه طهارت و وضو را در تمام  اوقات بويژه به وقت شير دادن كودكانش فريضه مي دانست و تهد و اخلاق را قطره قطره و ممزوج با مهر و علاقه مادرانه در وجود فرزندانش جاري مي كرد.

مهدي كودكي با استعداد شد كه نبوغ ذاتي اش او را موفق كرد بي استاد ومعلم، قرائت كتاب آسماني دينش را بياموزد و بي وقفه به اين امر اهتمام كند.

با ورود به دبستان و آغاز زندگي تازه، مهدي اوقات فراغتش را در كتابفروشي پدر          مي گذراند و علاوه بر همراهي و ياري پدر، فرصت مي يافت تا درجهان بي انتها ي كلمات و انديشه ها قدم بگذارد و پرسش هاي بي پايانش را پاسخهايي گوناگون بيابد.

آشنايي مهدي با شهيد بزرگوار و عارف ارزشمند انقلاب آيت الله مدني نيز به همين دوره باز مي گردد. مهدي رشد مذهبي و غناي فكري خود را مديون و مرهون موانست و تاثير پذيري آز آن عزيز ارجمند اعلام مي كرد. از سويي مبارزات پدر و فعاليت هاي سياسي او، فرزندان و بويژه مهدي را در كشمكش حوادث و وقايع روز مي گذاشت. اين آشنايي با اوضاع سياسي سبب شد تا مهدي در دومين تبعيد پدر به « سقز»، فعالانه وارد ميدان شود و در غياب او در خرم آباد مبارزات را دنبال كند.

او كه به دليل نپذيرفتن شركت اجباري در حزب رستاخيز از دبيرستان اخراج شده بود، با تغيير رشته و علي رغم تنگنا و فشار سياسي تحصيل را ادامه داد و رتبه چهارم را در ميان پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اما با تبعيد پدر به سقز از ادامه تحصيل منصرف شد به شكل جدي تري فعاليت مبارزاتي را پي گرفت. پدر پس از زماني كوتاه به اقليد فارس تبعيد شد و دور از خانواده مدتي را در آن جا گذراند. با شروع مبارزات مردمي سال 56 پدر مخفيانه به قم رفت و خانواده را نيز منتقل كرد. از آن پس مهدي به همراه پدر و جمعي ديگر در ساماندهي و پيش بردن انقلاب در شهر قم تلاشها ي بسياري كردند و خون دلهاي فراواني خوردند.

 پس از پيروزي انقلاب اسلامي

با به ثمر رسيدن تلاش هاي جمعي و پيروزي انقلاب، مهدي ابتدا به جهاد سازندگي رفت و سپس با تشكيل سپاه پاسداران به اين نهاد پيوست. ايشان ابتدا در قسمت پذيرش شروع به كار كرد و سپس با عنوان مسوول اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران قم فعاليت هاي خود را ادامه داد.

اين مسووليت مقارن توطئه هاي پيچيده و پي در پي ضد انقلاب بود كه او با توانايي، خلاقيت و مديريت بالايي كه داشت به بهترين شكل ممكن آنها را از سرگذراند و اين مرحله بحراني فعاليت سياسي را طي كرد.

  آقا مهدي و دفاع مقدس

هنوز نخستين شعله هاي جنگ تحميلي بر افروخته نشده بود كه آقا مهدي با طي دوره آموزش كوتاه مدت نظامي همراه با گروه صد نفره عازم جبهه هاي نبرد شد و نخستين تجربه رويارويي مستقيم با دشمن را پشت سر گذاشت.

در مدت كوتاهي او مسير مسووليت شناسايي يگانهاي رزمي تا ا طلاعات و عمليات سپاه دزفول و سوسنگرد و سپس پذيرش مسووليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر را به سرعت و به مدد استعداد و لياقت هاي غير قابل انكار خود طي كرد و به واسطه ارايه جلوه هايي از ايمان، خلوص، استعداد رزمي و شجاعت،‌ در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ 17 علي بن ابي طالب (‌ع ) ( كه بعدها به لشگر توسعه يافت)‌ انتخاب گرديد.

سردار سرلشگر مهدي زين الدين با افتخار و سربلندي توانست با رهبري هوشيارانه و با سرمايه گذاري از وقت، توان رزمي و سرانجام جان خود در عمليات هاي رمضان، محرم ، والفجر، مقدماتي، والفجر 3و4 به عنوان فرمانده يك يگان قابل اعتماد ، پر توان و خط شكن حضور يابد و نقش حساسي و موفقي را ايفا كند.

علاوه بر اين، صبر، استقامت و مقاومت جانانه لشكر علي بن ابي طالب ( ع ) در عمليات خيبر همواره زبانزد فرماندهان عالي رتبه و نمونه اي از در آميختگي تجربيات جنگي و برورداري از ايمان و بنيه اعتقادي بوده است.

شهيد مهردي زين الدين به همراه لشكرسربلند 17 در حالي در عمليات خيبر مقاومت كرد و باعث حفظ  جزاير جنوبي « مجنون» شد كه دشمن علاوه بر تدارك حملات بي وقفه از هوا و زمين و استفاده از هواپيماهاي «‌ توپولف» و «ميگ» و بمبهاي شيمياي يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ نيز به اين منطقه محدود شليك كرده بود.

شهيد زين الدين در طول سالهاي پر التهاب دفاع مقدس و در ازدحام مسووليت ها و مشغله هاي عملياتي و نظامي، لحظه اي از تهذيب نفس و عمل به مستحبات غافل نبود و اعتقاد داشت« جبهه هاي نبرد مكاني مقدس است و انسان در اين مكان بايد به خدا تقرب پيدا كند» او همواره با وضو بود و عملا به ديگران مي آموخت كه به خدا تقرب پيدا كند» او همواره با وضو بود وعملا به ديگران مي آموخت كه با تاني و اهل نماز اول وقت و تلاوت مداوم قرآن باشند. ايشان علاقه خاصي به رسيدگي بي واسطه و شخصي به مسائل و مشكلات نيروهاي تحت امر خود داشت و هرگز تيپ ها و گردانها و گروهان هايش را براي عمليات به منطقه اي كه خود قدم زدن و شناسايي آن را تجربه نكرده بود وارد  نمي كرد.

سردار سرلشگر شهيد مهدي زين الدين در آبان ماه سال 1363 در حالي كه به همراه برادرش مجيد ‌_ مسوول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشگر علي ابن ابي طالب _ براي شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با ضد انقلاب منطقه درگير مي شود و پس از سالهاي طولاني انتظار كليد باغ شهادت را مي يابد و مشتاقانه به سرزمين هاي ملكوتي آسمان هفتم بال مي گشايد.

 برگ آخر

وصيت نامه پاسدار مهدي زين الدين

 بسمه تعالي

در اين وصيت نامه فقط مقدار بدهكاري و بستانكارها را جهت مشخص شدن براي بازماندگان و پيگيري آنها مي نويسم به انضمام ماسائل شرعي .

1-     مسائل شرعي

الف) نماز: به نظرم نمي آيد نمازي بدهكار باشم ولي مواقعي از اوان ممكن است صحيح نخوانده باشم لذا از يك سال نماز ضروري است خوانده شود.

ب) روزه: تعداد 190 روزه قرضي دارم و نتوانسته ا م بگيرم

پ)‌ خمس: 35 هزار ريال به دفتر آيت الله پسنديده بدهكارم

ت ) حق الناس : واي از آتش جهنم و عالم برزخ، خداوند عالم بصير است .

2-     ماديات

الف) بدهكاري ها

1- مبلغ 60 هزار ريال به صندوق طرح و عمليات ستاد مركزي بدهكارم البته قبض مبلغ 200 هزار ريال است ولي مبلغ 60 هزار ريال بدهي بنده است و 70 هزار ريال بدهي برادر شهيد علي پور فرمانده نيروي زميني سپاه و 70 هزار ريال بدهي برادر مهدي كياني كه رشيد او را مي شناسد.

2- وام يك ميليون ريالي از ستاد منطقه يك گرفته ام كه ماهيانه بيست هزار ريال بايد بدهم از اين مبلغ 1750 تومان حق مسكن را سپاه مي دهد و 250 تومان از حقوقم كسر نمايند.

3- 5 هزار ريال به آقاي مهجور( ستاد لشگر) پول نقد بدهكارم پرداخت شد توسط درگاهي

 ب) بستانكاري ها:

1- مبلغ 75 هزار ريال رهن منزل كه به آقاي رحمان توفيقي جهت منزل مسكوني داده بودم طلبكارم اين منزل را به مدت يك سال اجاره نمودم به اتفاق آقاي رحمان توفيقي كه ما در طبقه بالا ورحمان در طبقه پايين زندگي مي كرديم و ظاهرا شهيد حسن باقري از طريق آقاي استادان منزل را از شخصي به نام معاضدي( صاحب اصلي خانه ) اجاره كرده بودند ولي نامبرده يك سال است كه مبلغ فوق را مستردد ننموده است.

2-مقداري پول هم كه مبلغ آن را نمي دانم ( يادم نيست ) دست پدرم داشته ام و مقداري هم مجددا به پدرم داده ام جهت بدهي هاي پدرم براي خانه اي كه خريده بود تا ما در آن زندگي كنيم ولي خانه متعلق به پدرم مي باشد و من فقط مبلغ فوق و يكصد هزار تومان وام مندرج در بند « 2 »‌  بدهكاري ها را از مبلغ 730 هزار تومان وجه بابت خانه مسكوني كه پدرم خريده بوده است را داده ام كه در صورت مرگ من و فروش خانه مستدعي است باقي مانده را به سپاه برگردانده و طلبكاري من از پدرم را به همسر و فرزندم بدهيد و باقي مانده پول خانه هم طبيعتا به پدرم مي رسد.

مطلب ديگري به نظرم نمي رسد. اگر كسي مراجعه كرد با توجه به وضعيت من اقدام نمايند.

مهدي زين الدين

13/1/63

  بر موج خاطرات

زمين و آسمان پر جمعيت

بي دوست

از هنگامي كه حكم ماموريت را به دستم دادند ديگر دل توي دلم نبود. احساس عجيبي داشتم؛ حالتي مابين دلهره و اشتياق.

نمي دانستم بايد خوشحال باشم يا نگران. پس با ترديد و تامل روي به منطقه مورد ماموريت نهادم. بعد از سه روز سرگرداني  در بيابانهاي « عين خوش» ، « دشت عباس » و « رقابيه» به ارتفاعات « ميشداغ » رسيدم.

ديگر رمقي در زانوانم نمانده بود. نشستم و نفسي تازه كردم، و در سكوت دشت به آينده مبهم خويش خيره شدم. دوباره و چند باره صحنه رو به رو شدن با فرمانده لشگر را در خيالم مرور كردم. گاه بر خودم و بر اين تقلاي بي سرانجام مي خنديدم و باز من بودم وراهي صعب كه در انتظار گامهاي خسته ام خميازه مي كشيد.

سرم داغ شده بود. پشتم تير مي كشيد و چشمانم از هرم آفتاب مي سوخت كه از ارتفاعات نفسگير ميشداغ نيز گذشتم. حالا  به دشت وسيع و پر دامنه ديگري رسيده بودم كه انتهايش را جنگل  امغر» هاشور مي زد؛ درست در خط مرزي ايران و عراق .

همين طور كه محو تماشاي اين منظره چشم نواز بودم، در گوشه اي از دشت، چشمم به چادرهاي افراشته قامتي افتاد كه گويي با درختان آن جنگل عظيم در ايستادگي رقابت داشتند. چادرهايي صميمي و تو در تو. بي اختيار به ياد روز عاشورا افتادم، به ياد خيمه هاي غريبي كه بر ساحل فرات در حصار نيزه ها، عطش را له له م زدند. آه، خداي من! بالاخره رسيدم؛ لشگر 17 علي بن ابي طالب ( ع) !

شوقمند و بي قرار سرازير شدم، و بي آنكه براي آخرين بار درس ديدار با فرمانده لشگر را مرور كنم، خود را همسايه آن چادرهاي سربلند يافتم. از پيري جوانبخت كه برف گذشت ايام و نور ايمان بر نورانيت چهره اش افزوده بود سراغ ستاد فرماندهي و مهدي زين الدين را گرفتم.

او، مهربان در آغوش كشيد و پدرانه نوازشم نمود. و آن گاه كه از ماموريتم مطلع شد، تا چادر فرماندهي همراهيم كرد و خود بازگشت.

آقا مهدي در ميانه چادر ايستاده بود، نگاهش كه به نگاهم نشست، سلام كردم و گفتم: آسودي هستم. مسوول جديد تبليغات ... ! هنوز ته مانده سخنم را مزمزه مي كردم كه شهيد زين الدين، شيرين، لبخندي زد و رو به شهيد اسماعيل صادقي كرد وگفت : به به ! اين هم از تبليغات، حالا خيالت راحت شد؟!

بعد خود به پيشوازم آمد. دستم را به گرمي فشرد و در كنار خودنشاند. چه احساس خوشي داشتم. انگار رگ و ريشه خستگي و دلهره از دل و جانم كنده شده بود، با همان اولين لبند آقا مهدي او آنقدر صميمي با من شروع كرد به خوش و بش كه من از همان لحظه آغازين ديدار، شيفته خلق كريمش شدم.

ادب و اخلاص وايمانش چنان مرا گرفت كه در دل با خود عهد بستم، تا هستم هر روز كودك دل را به درس آدابش بنشانم و از سايه سار صفايش يك لحظه غافل نمانم.

در دلم بود

كه بي دوست نمانم هرگز

چه توان كرد

كه سعي من و  دل

باطل بود!

اسلحه و تسبيح

حسين رجب زاده

قبل از شروع عمليات والفجر چهار عازم منطقه شديم و به تجربه در خاك زيستن، چادرها را سرپا كرديم. شبي برادر زين الدين با يكي دو تاي ديگر براي شناسايي منطقه آمده بودند توي چادر ما استراحت مي كردند. من خواب بودم كه رسيدند. خبري از آمدنشان نداشتم. داخل چادر هم خيلي تاريك بود. چهره ها به خوبي تشخيص داده نمي شد. بالاخره بيدار شدم. رفتم سرپست .

مدتي گذشت . خواب و خستگي امانم را بريده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتي كه مي گويند شيريني يك چرت خوابيدن در آن با كيف يك عمر بيداري برابري    مي كند؛  يعني ساعت دو تا چهار نيمه شب!

لحظات به كندي مي گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ            « ناصري‌ » كه بايد پست بعدي را تحويل مي گرفت. تكانش دادم . بيدار كه شد، گفتم:    « ناصري! نوبت توست ، برو سر پست !»  

بعد اسلحه را گذاشتم روي پايش. او هم بدون اينكه چيزي بگويد، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابيدم.

چشمم تازه گرم شده بود كه يكهو ديدم يكي به شدت تكانم مي دهد.

-   رجب زاده! رجب زاده!

-   به زحمت چشم باز كردم.

-   ها .... چيه ؟!

ناصري سراسيمه گفت:

- كي سر پسته ؟!

-  مگه خودت نيستي؟!

-  نه! تو كه بيدارم نكردي!

با تعجب گفتم: «‌پس اون كي بود كه بیدارش كردم؟! »

ناصري نگاه كرد به جاي خالي آقا مهدي. گفت: « فرمانده لشگر !»

حسابي گيج شده بودم. بلند شدم، نشستم.

-  جدي ميگي؟!

-   آره!

چشمانم بشدت مي سوخت. با نا باوري از چادر زديم بيرون. راست مي گفت . خود آقا مهدي بود. يك دستش اسلحه بود، دست ديگرش تسبيح. ذكر مي گفت. تا متوجه مان شد، سلام كرد. زبانمان از جالت بند آمده و بود. ناصري اصرار كرد اسلحه را ازش بگيرد. نپذيرفت. گفت :‌  «‌ من كار دارم،‌مي خواهم اينجا باشم! »‌

مثل پدري مهربان نواختمان و فرستاد سمت چادر. بعد خودش تا اذان صبح به جاي ناصري پست داد.

لوح محفوظ الهي

سردار رحيم صفوي

ايشان انسان بسيار دقيق و متعصبي بود و تا اطمينان نداشت كه شايستگي و لياقت، هم در بعد ايمان و اعتقاد و هم در بعد داشتن توانايي  آن مسووليت در شخص وجود دارد يا نه، به كسي مسووليت واگذار نمي كرد. ايشان اعتقاد داشت آن فرمانده گرداني كه جان سيصد نفر سپاهي و بسيجي را به وي مي دهند، بايد اين توانايي را داشته باشد كه اين گردان را چگونه در عمليات شركت دهد كه بيشترين پيروزي را به دست آورده و كمترين شهيد را بدهد. ايشان در انتخاب مسوولين لشگر عنايت و دقت بسيار داشت و جوانب مختلف كار را مي سنجيد.

شهيد زين الدين يك انسان خود ساخته بود، ايشان واقعا قبل ا ز اينكه لشگر 17 را بسازد، خودش را ساخته بود. انصافا يك انسان متقي بود. يك انساني كه خداوند او را هدايت كرده بود و با آن حالت تعبد و پيوستگي كه با خدا داشت، واقعا ما را تحت تاثير قرار مي داد.

روزي امام بزرگوار در جلسه اي به ما فرمودند كه اسما شهداي شما از قبل در لوح محفوظ الهي ثبت  شده ا ست كه اينان خواهند آمد و از اسلام و قرآن دفاع خواهند كرد.

و بحق كه شهيد زين الدين از جمله افرادي بود كه خداوند ايشان را انتخاب كرده بود كه در اين مقطع از تاريخ اسلام و حكومت اسلامي بيايد و اين گونه از ملت مظلوم ما دفاع كند و ايشان را در بيرون راندن دشمنان از خاك ميهن اسلامي ياري كرده و در نهايت به رضاي خداوند تن داده و پاداش خود را به صورت شهادت از خداوند دریافت كند.

 چيزي به رنگ عصمت

پدر شهيد مهدي و مجيد زين الدين

 

با اين كه 10 سال از شهادت« مهدي» و « مجيد» مي گذرد، و من در اين مدت مديد بارها با دلم نشستم و به خاطرات گذشته بازگشتم، تا مگر گناهي، خطايي از اينها به ياد بياورم چيزي نيافتم.

نمي خواهم بگويم آنها معصوم بودند،نه، ولي من كه پدرشان هستم، به خدايي خدا، گناهي از اينها سراغ ندارم!

عرض تسليت

محمد خامه يار

« خبر» بسيار سهمگين بود. سنگينيش شانه هاي طاقت لشگر هفده علي بن ابي    طالب (‌ع ) را در هم شكسته بود.        

صداي گريه از هر سو بلند بود. جمعي ديوانه وار بر سرو سينه مي زدند، اشك مي ريختند. چادرهاي سوگوار به نخلهاي ماتمي مي مانست كه در هجوم هرزه بادهاي پريشان سرخم كرده باشند.

شب كه از راه رسيد، سفره هاي غذا از اشك، آه و ناله پر شد. بغضهاي منفجر، آرامش شبانه لشگر را از آن خود كرد.

باور كردني نبود! كاش مرگ، ما را پيش از اين در ربوده بود!

ثانيه ها به كندي قرنهاي انتظار مي گذشت. شب، ميل ماندن داشت .

خواب از چشمهاي خيس نوحه گر گريخته بود...

صبح از گرد راه رسيد. نماز بچه ها در بغض، قامت مي بست و 2 در اشك سفره هاي نان ، اشك و چاي پهن بود؛ كسي چيزي نخورد.

نا گاه صداي هلي كوپتري در فضاي مقر پيچيد . بچه ها، سوگوارانه از چادرها و اتاقها بيرون زدند. هلي كوپتر نشست.

غبار عليظي برخاست، چرخي زد و آرام گرفت.

همه به سمت هلي كوپتر دويدند. صداي « صل علي محمد، آقا مهدي خوش آمد» تمام فضا را پر كرد.

دسته هاي سياهپوش اشك درد و سوي چشمها صف بسته بود. در گشوده شد؛ سردار   « رحيم  صفوي »‌ براي عرض تسليت آمده بود!

زمين و آسمان پر جمعيت

سيد مجتبي نور بخش

دوستي تعريف مي كرد سه روز قبل از شهادت شهيدان« مجيد و مهدي زين الدين» يكي از بستگان ما در عالم رویا مي بيند كه در صحن و آسمان حرم مطهر حضرت معصومه         ( س) جمعيت زيادي اجتماع كرده اند. شگفت زده مي شود.

همين طور كه با ناباوري نگاه مي كرد، يكي از بستگانشان را كه به رحمت خدا رفته بود مي بيند. از او مي پرسد: « فلاني! چه خبره؟ اين همه مردم براي چي جمع شده اند؟!»

مي گويد: « مگر نمي داني ، جنازه شهيد زين الدين را دارند مي آوردند!»

تعريف مي كند كه در همين لحظه از خواب پريدم. نمي دانستم زين الدين كيست. آيا اصلا چنين اسمي وجود خارجي دارد يا نه؟ براي اينكه اين اسم از ذهنم نرود، آن را نوشتم روي يك تكه كاغذ. صبح كه شد، رفتم دنبال تحقيق مطلب؛ گفتند: » زين الدين، فرمانده لشگر هفده علي بن ابي طالب ( ع ) است. »‌

درست سه روز بعد در شهر اعلام شد مهدي زين الدين به شهادت رسيده است!

معناي واقعي تقوا

تيمسار صياد شيرازي

چهره و سيمايش خيلي معصومانه بود. ساده لباس مي پوشيد و آثار خستگي از كار شبانه روزي در چهره وي نمودار بود ولي با اين وجود آثار نشاط و روحيه تداوم ماموريتهاي بيشتر در او هويدا بود. اين روحيه، خستگي كار را محو مي كرد و به فرماندهان مافوقش اين جسارت را مي داد كه در همان حال خستگي به او فرمان بدهند.

اگر بخواهيم در بين فرماندهان چهره اي را به معناي واقعي با تقوي، به مردم معرفي كنيم، يكي از آن فرماندهان، سردار لشگر‌« مهدي زين الدين» بود. خداوند ان شاء الله او را با خوبان محشور كند و عصاره زندگي او براي ادامه دهندگان الهام بخش باشد.

روي زمين عمليات:

سردار احمد فتوحي

در بسياري از مواردكه ما ايشان را درحال پيگيري امور جاري عمليات مي ديديم، متوجه   مي شديم كه به دليل كمبود شديد خواب و استراحت، كنار دست راننده، كنار خاكريز، يا در خود روي بي سيم فرماندهي، همين طور كه حركت مي كرد، به خواب رفته است.

هر گاه قرار بود عملياتي انجام شود و در قرارگاه، در مورد مسائل مربوط بدان بحث         مي شد، آقا مهدي خيلي با صراحت به من مي گفت: « احمد! من تا روي زمين عملياتي راه نروم، نمي توانم براي مسائل آن تصميم بگيرم. من بايد ا ول زمين، عوارض آن و شرايط جغرافيايي منطقه را ببينم،‌بعد براي بسيجي ها تصمیم بگیرم.»

** در این شماره ، از مطالب کتابهای کنگره بزرگداشت سردار شهید زين الدين استفاده آزاد، شده است .  


شنبه 11 دی 1389  3:46 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : بنامعلي محمدزاده
تاريخ : 1388/02/20
 
 
 
 
 
 

زندگینامه

فعالیتهای شهید در زمان انقلاب

همرزمان

از سخنان اين شهيد بزرگوار

مسئوليتهاي سردار شهيد

خاطرات همرزمان

خصوصيات شهيد

خطاب به مادرش

 آخرين مناجاتش با خداوند در وصيت نامه اش

 از دست نوشته سردار شهيد بنامعلي محمدزاده

 

 

زندگینامه

سردار رشيد اسلام شهيد بنامعلي محمدزاده كه به راستي ذوالفقار آقا مهدي باكري محسوب مي شد فرزند رحمان در تاريخ 1339 10 15 در شهرستان شهيد پرور نير (از شهرهاي استان اردبيل ) به دنيا آمد . تولد او بعد از هشت سال در يك روز برفي و زمستان سخت اردبيل شادي خاصي را به خانواده رحمان محمدزاده بخشيد زيرا به گفته مادرش : « باتوجه به اينكه در خانواده ما اولاد ذكور بعد از تولد مي مردند و پدر علي نيز با توجه به اينكه سردسته هيئتهاي عزاداري بود نذرهاي فراواني جهت پسردارشدن كرد. »
در كودكي علي قبل از رفتن به دوره دبستان قرآن را نزد پدر و پيرزني كه معلم قرآن بود فراگرفت . علي باتمام وجود نهج البلاغه و قرآن و احكام اسلام را فراگرفت و از همه مهمتر علاقه شديد او به نهج البلاغه آنقدر زياد بود كه در هر فرصتي كه پيدا مي كرد نهج البلاغه را با دقت مطالعه مي نمود و حفظ مي كرد. پدر بزرگوارش كشاورز بود و مداحي اهل بيت (ع ) هم مي كرد در ايام سوگواري ماه محرم به همراه پدر در مراسمها شركت مي نمود و در هيات هاي مذهبي هميشه حضور داشت . علي از كلاس سوم ابتدايي براي ادامه تحصيل به تهران رفت و در هر فرصت مناسبي كه به دست مي آورد به زادگاه خود بازمي گشت و به پدر كمك مي كرد.
علي از كودكي فردي فعال و كوشا بود و با داشتن سن كم نسبت به حلال و حرام بسيار حساس بود و سعي مي كرد در امور كشاورزي حقوق ديگران را رعايت كند و هيچگاه خودش نيز زيربار ظلم نمي رفت و اين جمله حضرت علي (ع ) را همواره تكرار مي كرد كه « اگر مظلومي نباشد ظالمي نيز وجود نخواهد داشت » .
علي به قدري به پدر و مادر خود احترام مي گذاشت كه حاضر نبود كوچك ترين رنجشي از وي به دل داشته باشند. به همين علت و باتوجه به فرهنگ حاكم بر محيط و با اصرار پدر و مادر با دختري به نام ملكه صادقيان ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج 4 فرزند به نامهاي كبري اكبر صغري و علي اصغر بود.
به همين خاطر در مدرسه شبانه عارف و ابوريجان بيروني ثبت نام نمود روزها در اداره قندوشكر تهران واقع در چهارراه چيت سازي و بعد از چندماهي در بازار بزرگ تهران (عباس آباد) در كارگاه جوراب بافي مشغول شد. اما بعد از يك سال و اندي اين كار را هم رها كرد و از اوايل سال 1356 در سراي عالي (بازار بزرگ تهران ) در يك حجره مشغول بكار شد .

فعالیتهای شهید در زمان انقلاب
با شروع اولين جرقه هاي آتش انقلاب در بازار با نام و اهداف حضرت امام خميني (ره ) آشنا شد و با شروع تظاهرات در بازار تهران علي رغم مخالفت اعضاي خانواده و اقوام با جان و دل در راهپيماييها شركت مي كرد بدون اينكه با سازمان يا شخص خاصي در ارتباط باشد. از آنجايي كه بازار يكي از مراكز مهم مبارزه با رژيم بود علي با گرفتن اعلاميه شبها اقدام به پخش و نصب آنها مي نمود.
در طول انقلاب و ماههاي اول پيروزي با جان و دل خود را وقف انقلاب مي نمود. مثلا به علت وضعيت خاص بعد از انقلاب هرگاه مي ديد كه در خيابان ترافيك بوجود آمده اگر در ماشين بود بلافاصله پياده مي شد و به عنوان مامور اقدام به راهنمايي رانندگان مي كرد.
از سال 1359 بعد از صدور فرمان تشكيل ارتش بيست ميليوني از سوي امام (ره ) عضو بسيج صاحب الزمان (عج ) ياغچي آباد شده اصول اوليه نظامي را فرامي گيرد. در اين مدت انجمن اسلامي و كتابخانه مسجد را افتتاح كرده و با ايجاد هسته مقاومت محلي با دوستانش تعدادي از منافقين را در حين ترور دستگير كردند. علاقه و عشق او به امام خميني (ره ) و دفاع از وطن و اسلام باعث شد كه در سال چهارم (دبيرستان وحيد خيابان شوش رشته اقتصاد) درس و تحصيل را رها كرده و به عضويت رسمي سپاه پاسداران درآيد و چون در آن زمان خانواده اش در اردبيل سكونت داشتند محل خدمتش را براي اردبيل گرفت .
در بدو ورود به سپاه اردبيل به عنوان مسئول بسيج بخش نير منصوب مي شود و با اينكه نير بازادگاهش فقط شش كيلومتر فاصله داشته به خاطر اينكه گمنام باشد خود را معرفي نمي كرد. در ماموريتهاي محوله جهت جمع آوري اسلحه هايي كه بصورت غيرقانوني دردست مردم بود فقط با سخنراني و دعوت از مردم سلاح هاي بسياري را جمع آوري مي كند.
بعد از اتمام ماموريتش در بخش نير مدتي هم مسئوليت بسيج نمين را قبول كرده و تغيير و تحولات بسيار خوبي را در اين منطقه ساماندهي مي نمايد. بعد به عنوان معاون عمليات در سپاه اردبيل مشغول بكار مي شود و بعد از مدتي به منطقه عملياتي گيلان غرب و دهلران اعزام مي شود و در تك محدود با رمز عملياتي « ياابالفضل (ع ) » شركت مي نمايد . در 1361 10 15 از طرف سردار حميد باكري فرمانده تيپ 9 حضرت ابوالفضل (ع ) لشكر 31 عاشورا به عنوان فرمانده گردان امام سجاد(ع ) اين لشكر انتخاب مي شوند و در عمليات والفجر مقدماتي در 61 11 18 در منطقه فكه چزابه از ناحيه سينه مجروح مي گردند . در بيمارستان طالقاني بنياد شهيد تبريز در 1362 1 26 براي چند روزي بستري مي گردد .

همرزمان
سردار رشيد اسلام شهيد بنامعلي محمدزاده در سال 1362 در عمليات خيبر و در سال 1362 در عمليات بدر به همراه فرمانده محبوبش شهيد آقا مهدي باكري شركت مي نمايد و از خود رشادتهاي فراوان برجا مي گذارد. شهادت آقا مهدي باكري فرمانده دلاور لشكر 31 عاشورا جهت زندگي او را چنان عوض نموده و آنچنان در رويه او تاثير مي گذارد كه ديگر زنده ماندن در اين دنيا را تاب نمي آورد اين را همه فرماندهان و همرزمانش بعد از شهادتش تعريف مي كردند و به او غبطه مي خوردند.
در سال 65 همزمان با اعزام سپاهيان محمد(ص ) جهت جمع آوري اطلاعات از قرارگاههاي عملياتي به منظور تدريس در دانشگاه امام حسين (ع ) به اتفاق چند تن از دوستان رهسپار قرارگاه عملياتي مي شود اما با احساس اينكه عملياتي آغاز خواهد شد و از آنجايي كه به لشكر 31 عاشورا و بچه هاي آذربايجان شرقي و اردبيل عشق مي ورزيد و بوي شهيد مهدي باكري را استشمام مي نمود به اين لشكر پيوست و بلافاصله از طرف فرمانده لشكر (امين شريعتي ) مسئوليت فرمانده گردان مقداد به وي سپرده شد.
علي رغم اينكه زمان كمي به شروع عمليات باقي مانده بود بنامعلي شروع به بازسازي و آموزش گردان مي نمايد و گرداني را كه طبق گفته فرمانده لشكر هيچ حسابي روي آن باز نشده بود را تقويت نموده و يكي از حساس ترين ماموريت ها را برعهده مي گيرد.
سردار شهيد محمدزاده وقتي به عنوان مربي در دانشكده علوم و فنون دانشگاه امام حسين (ع ) تدريس مي كرد و شهادت همرزمانش را مي شنيد و در مراسم آنها شركت مي كرد چنان در روحيه او تاثير مي گذاشت كه خدمت در پادگانها را رها كرده به جبهه مي شتافت .

 

 از سخنان اين شهيد بزرگوار است كه مي گفت :
« دلم براي جبهه تنگ شده است چقدر جاده هاي هموار كسالت آورند از يكنواختي ديوارها دلم مي گيرد. »
او از طرف سردار فضايلي به منظور آموزش و عمليات به مقصد قرارگاه خاتم الانبيا(ص ) انتخاب مي گردد و در 1365 9 21 از طرف فرمانده نيروي زميني سپاه سردار علي شمخاني بعنوان رابط معاونت عمليات نيروي زميني سپاه منصوب مي گردد
دلاوريها و رشادتهاي او در عمليات كربلاي 5 در 1365 10 19 زبانزد همه بود به خصوص دادن ماسكش به يكي از بسيجيان گردان كه ماسكش را گم كرده بود و منطقه شيميايي شده بو و او بدون ماسك به فرماندهي عمليات مي پردازد با اينكه از عملياتهاي قبلي هم جراحاتي برتن داشت اما خستگي و نااميدي در او معني و مفهومي نداشت و عشق به امام و وطن به او نيرو مي داد و روحيه صدچندان مي گرفت .


مسئوليتهاي سردار شهيد بنامعلي محمدزاده در دوران هشت سال دفاع مقدس بدين شرح مي باشد :
1 ـ مسئول بسيج شهرستانهاي نير
2 ـ معاون عمليات فرماندهي سپاه اردبيل
3 ـ فرمانده گردان امام سجاد(ع ) لشكر 31 عاشورا
4 ـ فرمانده گردان محرم
5 ـ مربي تاكتيك دانشكده علوم و فنون دانشگاه امام حسين (ع )
6 ـ مامور اطلاعات عمليات در لشكر 27 محمد رسول الله (ص )
7 ـ رابط عمليات نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
8 ـ فرمانده گردان مقداد از لشكر 31 عاشورا
9 ـ قائم مقام تيپ ذوالفقار از لشكر 31 عاشورا

خاطرات همرزمان
« ايران زاد » فرمانده تيپ 4 لشكر 31 عاشورا مي گويد :
بعد از تحويل اين خط به گردان مقداد چنان او شبانه روز فعاليت بود كه فرصت استراحت نداشت روزانه دو ساعت او را به عقب منتقل مي كرديم كه استراحت نمايد. روز آخر بعد از استراحت دو ساعته با يك حالت عجيبي بيدار شد و نسبت به روزهاي ديگر ديرتر بلند گشت . وقتي كه مي خواست به خط برود تعدادي از دوستان گفتند : مثل اينكه اين رفتن آخرين رفتن بنامعلي است زيرا حالت عجيبي دارد. همان شب بود كه در بي سيم شنيديم كه محمدزاده به لقاي الهي شتافته است و بالاخره بنامعلي محمدزاده در ساعات اولين بامداد روز 26 دي 1365 بر اثر بمباران شيميايي دشمن و اصابت تركش در پشت پنج ضلعي (شلمچه ) ـ عمليات كربلاي 5 ـ به شهادت رسيد.
نقل است كه گردان در همان عقب مورد بمباران شيميايي قرار مي گيرد اين امر باعث مي شود كه روحيه گردان تضعيف شود و رشته كار از دست برود. اما بنامعلي با اينكه خودش شيميايي شده بود با تدبير و مديريتي كه داشت بلافاصله سخنراني كرده و واقعه صحراي كربلا و ظهر عاشورا را براي بچه هاي گردان مجسم مي نمايد. طوري اين سخنان در روحيه پرسنل تاثير مي گذارد و روحيه مي گيرند كه حتي پرسنلي كه شيميايي شده بودند حاضر نمي شوند به عقب تخليه شوند.
تواضع خلوص و ايثار بنامعلي از بارزترين ويژگيهاي وي بود. مثلا در يكي از عملياتها هنگامي كه نگهباني يكي از پلها به عهده گردان مقداد سپرده شده بود شخصا مراقبت از آن پل را به عهده گرفت . سردار شهيد مصطفي پيشقدم مي گويد : « خودتان مي دانيد كه دو روز است پل را تحويل داده ايم اما ظهر سرزدم به برادر بنامعلي محمدزاده خيلي خسته بود چشمهايش قرمز بود معلوم بود از آن روزي كه پل را از ما تحويل گرفته نخوابيده است . »


خصوصيات شهيد
او نمونه اشدا علي الكفار و رحما بينهم بود. از چاپلوسي و دورويي بيزار بود. نسبت به غيبت و تهمت بسيار حساس بود. بسيار كم سخن مي گفت و هرگاه نيز كلامي مي گفت بسيار سنجيده و متين بود. عشق و ارادت خاصي به خانواده شهدا داشت . به نماز اول وقت و جماعت اهميت مي داد. شاهد اين سخنان مسجد صاحب الزمان (عج ) مسجد ياغچي آباد مسجدالرسول (ص ) بازار دوم و مسجد جامع خاني آبادنو مي باشد. دائم الوضو بود و در اغلب روزهاي رجب و شعبان يا حداقل يك روز در هفته را روزه مي گرفت . بسيار صبور و بردبار بود و در برابر مشكلات همه را به صبر دعوت مي كرد به خصوص صبر بر شهادتش .


خطاب به مادرش :
مادرم براي فاطمه (ع ) و امام حسين (ع ) و اهل بيت او(ع ) اشك بريز و در شهادتم با الگو قراردادن مادراني كه چندين فرزند خود را تقديم انقلاب نموده اند تسكين بده » .
در وصيت نامه اش به همه توصيه مي كند :
« دنيا مزرعه آخرت است مواظب باشيد و ببينيد كه چه چيزي براي خانه آخرت مي كاريد. انقلاب اسلامي ايران تداوم بخش انقلاب خونين كربلاي معلاست . بدانيد كه امام به اسلام دوباره عزت و جلال بخشيد. براي مسلمين و مستضعفين و ملل ستمديده الگو گرديده و در راه تداوم بخشيدن به انقلاب و راه شهدا تلاش كنيد چه امروز روز امتحان است » .


 آخرين مناجاتش با خداوند در وصيت نامه اش :
« خدايا! حالا بنده حقيرت با كوله باري از گناه به تو روي آورده اگر تو او را نپذيري و جوابش ندهي اگر او را قبول نكني اگر بر اعمالمان با مهر و عطوفت با مهرباني واسعه خودت ترحم نكني به كجا برويم
الهي وقتي كه مولي الموحدين داد برمي آورد كه « الهي و ربي من لي غيرك » پس ما چه جمله اي بگوييم كه اين را برساند كه ياوري جز تو نداريم اي خداي رحيم !
خدايا جز تو كسي را ندارم معبود من مرا بپذير. خداي من جز درگاهت جاي ديگر ندارم جز مهرت مهري ندارم و جز عشقت عشقي ندارم . خداي من معبودا تنها به رضاي تو و جلب رضايتت قدم بر اين سرزمين نهادم .


 از دست نوشته سردار شهيد بنامعلي محمدزاده :
امروز ضرورت ايجاب مي كند كه تمام اوقات خود را صرف خدمت به اسلام كنم كه علي به خاطرش 25 سال خانه نشين شد و پهلوي يگانه دخت اكرم (ص ) شكست پس بايد از اسلام دفاع كنم .
ذوالفقار شهيد مهدي باكري در 1365 10 26 در عمليات غرورآفرين كربلاي 5 ـ در منطقه شلمچه كانال پرورش ماهي بر اثر اصابت تركش قلبش از حركت مي ايستد و از دنياي زميني به دنياي آسماني پرواز مي كند و براي هميشه بسوي فرمانده عزيزش آقا مهدي باكري مي پيوندد. پيكر مطهرش باتوجه به اينكه پدر و مادر بزرگوارشان در تهران سكونت داشتند به درخواست مادرشان در بهشت زهراي تهران و در قطعه 53 ـ رديف 5 شماره 14 به خاك سپرده شد .
تهيه و تنظيم : عبدالعلي پور

 


شنبه 11 دی 1389  3:47 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : جاسم امامي
تاريخ : 1387/07/08
<>
شهيد جاسم امامي
شهيد جاسم امامي در سال 1342 در خانواده‌اي مستضعف و متعهد به اسلام چشم به دنيا گشود. دوران كودكي و خردسالي در كنار پدر و مادر كه زندگي را با مشقت مي‌گذراندند سپري نمود. و ارد دبستان گرديد. شهيد از دانش‌آموزان باهوش و ذكاوت منقطه بود بعد از اتمام دوره متوسطه در حاليكه در آموزش و پرورش بصورت معلم استخدام شده بود اما دفاع از اسلام را واجب‌تر از تدريس مي‌دانست و وارد سپاه پاسداران شد. شهادت و دليري اين شهيد عزيز در جبهه‌هاي حق عليه باطل به عنوان يكي از فرماندهان اسلام در آمد تا اينكه شهيد در تاريخ 11/11/65 در عمليات بزرگ كربلاي 5 به فيض شهادت نائل آمد.
 


شنبه 11 دی 1389  3:48 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : عبدالرضا اسماعيلي

شهيد عبدالرضا اسماعيلي
در اسفند ماه 1339 در شهر ايلام عبدالرضا نور چشم گوهر و شهناز شد. شهيد پس از گذراندن دوران تحصيلي و اخذ ديپلم با عشقي كه به حضور در جبهه داشت در سال 59 به لشكر 81 زرهي سرپل ذهاب پيوست و در آنجا مجروح گرديد سپس در سال 62 در حاليكه در پشت 114 فعاليت داشت مجروح و از ناحيه پشت و كمر مجروح شد و پس از پايان مدرك تحصيلي ديپلم نظامي به عضويت رسمي سپاه درآمد و دوره‌ي عالي پياده را در دانشكده آموزشي سپاه به پايان رسانيد و به فرمانده گردان تيپ يكم حضرت امير منصوب گرديد. سرانجام در تاريخ 17/3/75 در جاده‌ي دهلران منطقه‌ي چنگوله بر اثر تصادف رانندگي به درجه رفيع شهادت نائل آمد. از شهيد 4 فرزند به يادگار مانده است. مزار شهيد در صالح‌آباد واقع شده است.
 


شنبه 11 دی 1389  3:50 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : حميدرضا دستگير

 
زندگینامه
وصيت‌نامه 
زندگینامه شهيد حميدرضا دستگير
نام پدر و مادر شهيد ابراهيم و اقليم مي‌باشد. شهيد در سال 1346 در شهر ديده به جهان گشود.
شهيد توانست تا مقطع سوم راهنمايي تحصيل نمايد پس از پشت سر گذاشتن اوج‌گيري انقلاب حمله دشمن به خاك پاك وطن موجب شد كه شهيد با توجه به عشقي كه به امام و انقلاب داشت جذب سپاه شده و به عنوان پاسدار رسمي به جمع سبزپوشان بپيوندد.
شهيد بارها در مناطق عملياتي و جبهه‌ها شركت نمود و با دشمن نبردي مردانه داشت.
سرانجام در 15/2/1367 در منطقه قلاويزان در حاليكه فرماندهي گردان را به عهده داشت به شهادت رسيد ودر جوار علي صالح(ع) به خاك سپرده شد. از شهيد 2 فرزند به يادگار مانده است 
:
وصيت‌نامه 
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام ودرود بر پيشتازان انقلاب اسلامى در راس آنها قائد اعظم امام خمينى پرچمدار حماسه‌آفرين حسينى كه براى پيشبرد هدفهاى اسلام عزيز بر طاغوت و طاغوتيان عصر خود پيروز گشته و چون ابراهيم بت‌شكن ، تمام بتها را در هم شكسته و مى‌رود تا پرچم اسلام را در اقصى نقاط جهان به اهتزاز درآورد . با رخدايا خود آگاهى كه هدف و پيكارما نه از آن جهت است كه به پايگاه قدرتى برسيم و يا چيزى از كالاى بى‌اجردنيا را به چنگ آوريم بلكه بدان جهت است كه نشانه وپرچمهاى دين تو را برافرازيم و در شهرهاى تو شايستگى را هديه آوريم تا بندگان ستمديده تو امان يابند و ستمگران به كيفر خويش برسند . امروز حسين زمان تنهاست ، امروز فرزند فاطمه در برابر سپاهيان كفر وابرقدرتهاى پست بى‌ياور است ، امروز كربلاى انقلابمان خون مى‌خواهد من ميروم شايد نينوايى را بيابم و در عاشوراى دوران هديه ناقابلى را در راه پيروزى حق بر عليه باطل و اسلام بر كفر در پيشگاه مولايم مهدى(عج) تقديم نمايم .
وصيت من به ملت شهيدپرور ايران اين است كه گوش به توطئه‌هاى مشركين و منافقين ندهند و ياوران امام را كه در خط امام نيز مى‌باشند با همه قدرت ووجود حمايت كنند .
به اميد پيروزى تمامى مسلمين بر كافرين
پدر و مادر و خواهران و برادران و همسرم در شهادت من ناراحت نباشيد چرا كه من اين راه را آگاهانه انتخاب كرده‌ام و با هدف . پس عالى مى روم و از شما مى خواهم كه برايم گريه نكنيد و اگر گريه مى‌كنيد به ياد شهداى كربلا بيفتيد و براى غريبى و مظلوميت امام حسين(ع) گريه كنيد .
پدر جان دوست داشتم در خدمت باشم و كوچكترى كنم اما چه كنم كه دين در خطر است و اسلام عزيز نياز به دفاع دارد .
همسرم زندگى يك كلاس درس بيش نيست كه انسان بايد دير يا زود امتحان پس بدهد و اگر من داوطلب به جبهه براى حق و اسلام مى‌روم شايد موقع امتحانم فرا رسيده باشد ، از اينكه ترا و فرزندانم را تنهاگذاشتم اميدوارم ببخشى چون ما ايمان داريم كه نگهدارمان خداوند است و چون خدا را قادر مطلق مى‌دانيم پس نگران نباش اميدوارم بعد از من بچه‌هايم را خوب تربيت كنى و از تو خواهش مى‌كنم بياد خدا باشى و همه كارهايت را براى رضاى خدا انجام بده و تنها خواهشى كه از تودارم اين است كه بعد از من گريه نكنى و تو بايد افتخار كنى كه همسر يك شهيد هستى و يا همسر لبيك‌گوى حسين‌زمانى .
( والسلام ) - حميدرضا دستگير
 
...
تاريخ‌تولد :03/01/1345
تاريخ شهادت :15/02/67
 استان :‌ايلام


شنبه 11 دی 1389  3:50 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

عنوان : عباس آقايي


شهيد عباس آقايي
وي فرزند صنم و حاجي عباس بود كه در سال 10/12/38 در روستاي كارزان شيروان چرداول به دنيا آمد. وي تحصيلات ابتدايي را در روستاي زادگاهش گذراند و مقطع راهنمايي و متوسطه را با موفقيت پشت سر گذاشت و ديپلم خود را اخذ نمود. وي با آغاز جنگ تحميلي به استخدام سپاه درآمد و راهي جبهه شد آخرين منصب شهيد فرماندهي سپاه ايوان بود و سرانجام در حين انجام ماموريت در تاريخ 14/12/62 به علت برخورد با كاميون حمل مهمات به شهادت رسيد و به خيل ياران شهيدش پيوست مزار اين شهيد در گلزار شهداي صالح‌آباد قرار دارد.
 


شنبه 11 دی 1389  3:53 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : غلام ملاحي

زندگینامه
وصيت‌نامه 
 
زندگینامه شهيد غلام ملاحي
ايشان در سال 41 در خانواده‌اي مذهبي و شيعه به دنيا آمدند (منير، سليم بگ) ايشان از همان اوان كودكي با قرآن آشنا بودند و محبت اهل بيت(ع) در دلش نقش بسته بود تحصيلاتش را در ايلام به پايان رسانديد و ديپلم راه و ساختماني را اخذ نمود در زمان جنگ فرماندهي اطلاعات عمليات لشكر حضرت امير(ع) به عهده ايشان بود وي در گرما و سرماي مناطق خرمشهر، فاو، آبادان و كردستان پيوسته حضور داشت تا اينكه سرانجام در سال 1367 و در سن 26 سالگي در ارتفاعات ميمك در حين آرايش نيروهاي مردمي در اثر تركش گلوله توپ به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
از اين شهيد گرانقدر همسر و يك فرزند دختر به يادگار مانده است. پيكر مطهر اين شهيد در مزار شهيد صالح‌آباد ايلام تشييع شد. روحش گرامي باد.
  « بسم رب الشهداء والصديقين »
با درود و سلام به پيشگاه  وليعصر (عج)  و نائب برحقش رهبر كبير انقلاب اسلامى و شهداى والامقام  و جانبازان گرانقدر كه با ايثارگريهاى خود باعث عظمت اسلام و افتخار مسلمين شده و با گذراندن فراز و نشيبهاى جنگ به قيمت خون خويش تجربيات گرانبهايى را به دست آورده و به مستضعفين جهان كه به انقلاب اسلامى چشم اميد دوخته‌اند  هديه نمودند . نوشتن وصيت نامه افزون براينكه امرى است عقلانى و شيوه‌اى است مرسوم بين خرمندان در اسلام نيز بدان سفارشهاى موكدى شده است تا جائى كه پيامبر خدا كسى را بدون وصيت از دنيا برود مرده دوره جاهليت معرفى مى‌كند .
با سلام گرم به خانواده محترم ، مادر مهربانم و همسرم
اكنون كه فرسنگها دور از ديدگان شما هستم در سرزمينى غريب كه گوئى بوى وداع مى دهد و پهن دشت خوزستان كه تربت آن با خون عزيزان جان باخته رنگى بخود گرفته ، سلام گرم و بى پايان مى فرستم .
روزها و ماهها بود كه در انتظار اين روزها و ليله القدرها بودم كه در مكانى از دار دنيا خداحافظى كنم كه حداقل از زادگاهم دور باشد ، باور كنيد كه آرزو داشتم در خاك لبنان آن‌جائى كه نداى مظلوميتش به گوش  همه مسلمانان رسيده است شهيد بشوم .پس اين راهى را كه انتخاب نموده‌ام  كه آخرش به ملكوت اعلى و معراج سعادت احسن التقويم و مركب آن مرگ سرخ است ، به هيچ عنوان بر من گريه نكنيد و ناراحت نباشيد  اگر مى خواهيد روح من آزرده نباشد ، بر شهادت من سعادت     بورزيد كه فرزندتان در راه خدا به لقاء پيوست .
من از اين دنيا ى هيچ و پوچ  نه تنها توشه اى از معنويات براى خود برنداشتم كه در پيش خدا و ائمه اطهار روسفيد شوم بلكه از نظر ماديات نيز چيزى نداشته و  مقدار پولى كه آنهم خمسش را نداده‌ام كه از آن وجه باقيمانده به اشخاص ذيصلاح بدهيد تا برايم نماز و روزه بگيرند .
و تو اى مادر مهربانم از صميم قلب تو را دوست دارم ، اى كاش مى دانستى چه شور و شوقى دارم ، به هر حال از خداوند تبارك و تعالى توفيق سلامتى و صبر و بردبارى براى همه شما خواهانم .
اما همسر گراميم ، مى دانم كه اين راهى را كه من انتخاب كرده‌ام و اين لباسى كه من بر تن دارم كاملا واقف هستى و خود شما از پيروان حضرت زينب هستيد . مى‌دانستم  كه همسرى نموده‌ام كه از نعمت‌هاى خدادادى است كه در برابر تكليف الهى سر تسليم فرود مى آورد و با رفتن اين حقير به جبهه‌هاى جنگ دعاى خيرت بدرقه راهم مى‌باشد .
درود خدا بر تو باد كه به پيام امام لبيك گفتى و دوشادوش زينبيان زمان حاملان از آل بتول هستيد ، اينك كه سر آغاز زندگى نوين برايمان بود و جنگ را ترجيح به زندگى شيرين داديم براى هميشه   تو را مى ستايم و از خداوند تبارك وتعالى توفيق ،سلامتى و سعادت برايت خواهانم .
و شما اى برادران و دوستان گرامى :
دست از حمايت امام و ولايت فقيه برنداريد  كه در اين زمان مرهون و بقاء عمر جمهورى اسلامى مى باشند كه اگر لحظه‌اى غفلت كنيد دشمنان انقلاب اسلامى جان تازه‌اى مى‌گيرند  و خون شهداى عزيز را پايمال مى‌كنند و اسلام و مسلمين براى همشه از روى زمين محو مى‌شوند  و عمرتان را در تحصيل كمالات سپرى كنيد و لحظه‌اى زندگى را در گردآورى فضيلتهاى علمى و عروج از پستى و نقصان به  قله كمال و از فرودگاه جهل به اوج عرفان بكار گيريد ، نيكيها را گسترش دهيد و برادرانتان را در رسيدن به كمالات و معنويات الهى يارى كنيد ، اميدوارم همه شما برادران و دوستان مرا ببخشيد و طلب بخشش از خداوند كريم و شما  دوستان عزيز دارم .
خداحافظ و به اميد ديدار در يوم الحساب
امام حسين (ع) فرمودند:
( اگر دين محمد(ص) جز با كشتن من پابرجا نمى‌ماند پس اى شمشيرها پيكرم را قطعه قطعه كنيد )
پس اگر جمهورى اسلامى با خون ما حيات مى‌گيرد  اى مسلسلها پيكرم را در بر بگيريد .
يك ساعت بعد از عمليات والفجر(8)
به اميد پيروزى حق بر كفر جهانى
خرمشهر ـ 20/11/64
    غلامرضا   ملاحى 
 
 تاريخ‌تولد  :15/06/1341
  تاريخ شهادت  :01/05/67
 استان  :‌ايلام


شنبه 11 دی 1389  3:53 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : هادي شهبازي

 

زندگينامه
وصيت‌نامه
زندگينامه پاسدار شهيد هادي شهبازي
شهيد هادي شهبازي فرزند علي‌رضا در سال 1340 در خانواده‌اي مذهبي و پايبند به مسائل مذهبي و در روستاي واقع در شهرستان مهران متولد از همان اوان كودكي نسبت به فرائض ديني، ترك محرمات و انجام واجبات ديني فعال و كوشا بود. دوران تحصيلي ابتدايي خويش را در همان روستاي زادگاهش به نام «هرمزآباد» با موفقيت به پايان رسانيد. و براي ادامه تحصيل دوران راهنمايي و متوسطه راهي شهر مهران گرديد و سال سوم دبيرستان بود كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد و در شهريور ماه بعثيون كافر با كشته و مجروح نمودن عده‌اي از افراد بيگناه شهر مهران را به تصرف خود درآورد. ايشان همراه ساير خانواده‌اش و ساير اهالي از شهر و زادگاه خويش به شهر ايلام هجرت كردند. از آنجايي كه او فردي قدرتمند و شجاع و نترس بود و تجاوز بيگانگان را ننگي بزرگ حساب مي‌كرد. تحمل روزگوئيهاي بعثيون را نداشت و بلافاصله در حاليكه محصل سال سوم دبيرستان بود به همراه ديگر مردم مسلمان به ياري نيروهاي اسلام شتافت و دوشادوش آنها به نبرد خويش ادامه داد بعد از گذشت چند ماه در سال 1360 به عضويت بسيج سپاه پاسداران درآمد و واحد تخريب لشكر امام حسن مجتبي مشغول خدمت گرديد و در عملياتهاي جنوب ميهن اسلامي چندين بار از خود شجاعت نشان داد و چندين مرتبه مجروح شد و چون شوقي ديگر و نيتي خالصانه و هدفي و صف‌ناشدني داشت جريان زخمي شدنش را در خانواده بازگو نمي‌كند كه سخن گفتن در اين باره در اين مختصر نمي‌گنجد. بالاخره خود را به اشكر اميرالمؤمنين(ع) رساند و پس از اخذ ديپلم در رشته اقتصاد اجتماعي در همان سال به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي استان ايلام درآمد. با قبول مسئوليت فرماندهي تخريب لشكر امير(ع) به كار خويش و وظايف شرافتمندانه خود ادامه داد و بارها در عمليات ميدانهاي مين وسيعي را به همراه ديگر همرزمانش پاك‌سازي مي‌كرد پيوسته به ياد خدا بود و اطاعت از ولي‌فقيه و امام و رهبري بزرگ پرچمدار اسلام در قرن بيستم با روح و جان پذيرا بود با اينكه در طول پنج سال جنگ تحميلي تمام كارهاي دفاعي خويشي را در مقدس‌ترين خطوط جبهه مي‌گذراند در هنگامي كه چند روز مربي‌گري بود باز هم طاقت و صبر پشت خط را نداشت و براي شهادت، آني آرام نمي‌گرفت تا اينكه در آزادسازي مهران در هنگام پاكسازي آخرين مين دشمن در منطقه قلاويزان مهران در يوم‌الله هفده شهريور سال 1365 به درجه رفيع شهادت كه آرزوي ديرينه او بود و هميشه به دنبال آن بود رسيد بر اثر انفجار آخرين مين ضد تانك دو دست و پاي او قطع و پس از لحظاتي روح پاكش به خداوند خالق ملحق گرديد.
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
بر روان پاك همه شهدا و به روح پاك امام امت درود و سلام فراوان باد.
   بسم رب الشهدائ و الصديقين
« و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل‌الله اموات بل احياء عند ربهم يرزقون » آل عمران 169
« گمان نكنيد كسانيكه در راه خدا كشته شدند مرده‌اند بلكه زنده‌اند و در نزد خداى خويش روزى مى‌خورند »
( انا لله و انا اليه راجعون )بقره 156
سلام بر محمد(ص) و آل او و سلام بر حسين و ادامه‌دهندگان راه او و سلام بر خمينى روح خدا و پيروان خط راستين حسين‌گونه او .
سلام بر تمام ملت شهيدپرور ايران . خدايا تو را شكر مى‌كنم كه به من لياقتى دادى كه از تبار حسين(ع) باشم و فرداى قيامت در برابر حضرت محمد(ص) و امام حسين(ع) روسپيد باشم . خدايا تو را شكر مى‌كنم كه تو به كسى كه لياقت شهادت دادى كه هرگز باور نمى‌كرد كه اين جان ناقابلش در راه تو قربانى شود و خدايا باز هم تو را شكر مى‌كنم كه به من لياقت دادى تا خونم در راه تو و در پاى درخت اسلام ريخته شود تا با خون شهداى ديگر بارور كنند تا نسلهاى يندآينده بتوانند به اسلام و قرآن نزديك باشند .
بار خدايا از تو مى‌خواهم  كه گناهانم را ببخشى و مرا از لغزشهاى دنيايى مصون بدارى .
سپاس خدا را كه بينش  به من عطا كرد تا اسلام را برگزينم و احكام آن را عمل نمايم و در آخر از مادرم تقاضاى بخشش مى‌كنم و اميدوارم كه مرا حلال كند و كارهايى كه از من سرزده است ببخشد و از مادرم و همسر و خواهرانم مى‌خواهم كه در سر مزارم گريه نكنند چون منافقان از گريه آنها خوشحال مى‌شوند  . و در آخر به تو اى مادر و خواهر و برادر مى‌گويم كه هيچ‌وقت نمازتان را سبك نشماريد و آن را ترك نكنيد و در ماه رمضان روزه بگيريد .
 
بسمه تعالى
از خداوند متعال مى‌خواهم  كه اگر لياقت شهادت را دارم اين سعادت را نصيبم كند و از پدرو مادرم مى‌خواهم كه گريه براى مظلوميت حسين (ع)  و اهل‌بيت او و اسيرى حضرت زينب (س)  كنند  نه براى شهيد شدن من . و از خداوند در سر نمازبخواهند كه امام را تا انقلاب مهدى براى حفظ اسلام نگهدارد و از حقوقم مقدارى براى خرج مادرم و پدرعزيزم بدهيد و بقيه را به همسر داغدارم كه خداوند به او صبر بدهد ، بدهيد .
تربيت فرزندم حبيب‌الله  زير نظر مادرم و برادرم محمدرضا باشد و بچه دوم اگر پسرى بود آنها بگيرند تحويل و اگر دخترى بود مادرش تربيت كند و از همسر گرامى و محترمم مى‌خواهم  كه صبر پيشه كند كه خداوند يار صابران است و از كسانيكه از بنده ناراحتى ديده‌اند خواهش مى‌كنم مرا ببخشند .
هادى  پورشهبازى - 7/1/65
نام پدر :على‌رضا
تاريخ‌تولد :01/09/1340
ش.ش :760
 محل‌صدورشناسنامه   :هرمزآباد
  تاريخ شهادت  :17/06/65
استان  :بنيادشهيداستان‌ايلام
شهر :اداره‌بنيادشهيدمهران
 


شنبه 11 دی 1389  3:54 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید






عنوان : سيد محمد صنيع خاني

زندگينامه

از پيروزي تا بمب هاي شيميايي

پس از جنگ  با زخم هاي بي انتها

وقتي پزشك مسيحي هم گريه كند

سيد را همه دوست داشتند

وصيتنامه

شهيد سيد محمد صنيع خاني

شهيد سيد محمد صنيع خاني در سال 1332در شهرستان قم در خانواده اي روحاني به دنيا آمد.دوران كودكي را در محاقل قرآني و اهل بيت گذراند و ن.جوانيش را با ترغيب و تشويق پدر با مبارزات عليه رژيم پهلوي سپري كرد.

تلاش بي وقفه او در زاه افشاي مفسد حكومتي، باعث شد تا بارها به دست عوامل ساواك دستگير، شكنجه و زنداني گردد.آخرين بار در اوج گيري انقلاب اسلامي و طليعه پيروزي، همراه با ديگر زندانيان سياسي از زندان آزاد شد. او تا پيروزي انقلاب اسلامي، در حركتهاي مردمي و راهپيمايي ها شركت جست و در استقبال از امام به عنوان عضو كميته استقبال از امام، عاشقانه تلاش كرد.

وي در حماسه 19 تا 22 بهمن 1357 در تسخير مراكز مهم و پادگان ها، نقش ارزندهاي را ارائه نمود.

از پيروزي تا بمب هاي شيميايي

پس از پيروزي انقلاب در تشكيل كميته انقلاب اسلامي محله خود همت پي گيرانه اي داشت.در مبارزه  با عوامل فساد و ايادي نفاق، به طور جدي در صحنه حضور يافت و بدين وسيله مسير خدمات ارزنده اش را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ادامه داد و به عضويت آن درآمد. ديري نپاييد كه شتاد مبارزه با مواد مخدر را راه اندازي كرد و در شناسايي عوامل توزيع و دستگيري آن ها و متلاشي كردن باندهاي بزرگ و خطرناك به صورت برجسته ابفاي وظيفه نمود.پس از آغازجنگ، مركزاعزام نيروي در سپاه را تشكيل داد و در كار سازماندهي و اعزام نيرو در سپاه به طور خستگي ناپذير و فعالانه كوشيد.

اين شهيد "ترابري سپاه" را بنيان گذاشت.در عمليات "كربلاي8" يك باند مراسلاتي از طريق قايق هاي "عاشورا" و "تاسوعا" در اروند، اعزام لودرها و بلدوزرها در ساخت جاده هاي ازتباطي جبهه و سنگرهاي رزمندگان..، همه و همه، دشمن را به انزوا كشاند.

پس از جنگ  با زخم هاي بي انتها

"ستاد ترابري سيد محمد"؛ نه فقط در دوران دفاع مقدس كه هم زمان به عنوان بازوي خدمات كشور، براي همه ارگان ها، شناخته شده بود. در سيل "سيستان و بلوچستان" در ساخت سيل بند آن منطقه، فعالانه عمل شد.

گروه او در زلزله رودبار، اولين گروهي بود كه به التيام زخم هاي مردم پرداخت و هم او بود كه در ساخت حرم و حسينيه حضرت اما خميني نقش مهمي ايفا نمود و در روزهايي كه ايران اسلامي، در سوگ ارتحال رهبرشان به عزا نشسته بودندف در طول دو ماه به طور شبانه روزي زيارت گاه مشتاقان را بنا كرد.

سيد محمد، به جهت مصدوميت شيميايي، بارها در داخل و خارج از كشور تحت درمان قرار گرفت و آرام آرام چون شمعي سوخت و در نهايت در روز چهاردهم شهريور 1374 به لقاء پروردگار خود شتافت.

وقتي پزشك مسيحي هم گريه كند

وقتي سيد محمد براي معالجه زخم هاي شيميايي در لندن به سر مي برد، شب ها در گوشه اي از بيمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول مي شد.

يك بار پزشكش به طور تصادفي متوجه حالات او شد و سخت تحت تاثير نيايش هاي او قرار گرفت. با اين كه هم مسلك و هم زبان با سيد محمد نبود، ولي از سيد خواهش كرد كه به او اجازه بدهد بعضي از شبها كه سيد در حال راز و نياز است او هم در كنارش باشد. از آن شب، بعضي شبها اين پزشك مسيحي به كنار سيد مي آمد، سيد مناجات مي خواند و او هم گريه مي كرد.

سيد را همه دوست داشتند

پزشكان و پرستاران سيد محمد، بيش تر از آن كه براي معلجه سيد به اتاقش بروند، براي هم نشيني با او به اتاقش مي آمدند. گاهي اوقات هم يادشان ميرفت كه به چه بهانه اي پيش او آمده اند.

آن ها، مجروب اخلاق و روحيه مقاوم سيد محمد شده بودند.آخر،  زير فشار شيمي درماني ، آن همه روحيه و سرزندگي، براي آن ها عجيب بود. وقتي پزشكان و پرستاران دورسيد حلقه مي زدند، او هم كم نمي گذاشت؛ برايشان سخني مي گفت؛ بدون آن كه شكوه و شكايتي كند.

و سرانجام  سيد محمد در روز ١٥ شهریور ماه ١٣٧٣ به درجه رفيع شهادت نایل آمد.

 

وصيتنامه

انا لله و انا اليه راجعون

وصيت‌نامه اينجانب سيد محمد صنيع‌خانى فرزند سيد موسى شماره شناسنامه 378 سال 1332 شهادت مى‌دهم به وحدانيت خداوند متعال و روز قيامت و چهارده معصومين با توجه به كسالت 5 ماهه در ايران و پس از به نتيجه نرسيدن با تأئيد دكترها و دسته فرماندهى محترم و مسئولين عزيز پس از مشورت با خداوند متعال و استخاره حضرت آيت الله الاعظم خامنه‌اى رهبر معظم انقلاب مجبور به ترك ديار و جهت ادامه درمان آمدم كه پس از تشخيص قرار شد به مداوا مشغول شوم دوست داشتم در كشور امام زمان (عج) و كشور خون و قيام انقلاب حضرت مهدى (عج) باخداوند كه مقدر باشد را وداع كنم ولى مجدد تكليف شد كه درمان را شروع كنم در اين مدت كوتاه در لندن با وضعيتى كه ديدم از امت شهيدپرور انقلابى ميخواهم كه دولت را همراهى نمايند و قدر مملكت را بدانند انشاالله به زودى با لطف خداوند و زحمات دولت خدمتگزار با رهبرى امام خامنه‌اى مشكلات برطرف خواهد شد همانطور كه پدر بزرگوارمان پير جماران (س) در وصيتشان مرقوم فرمودند كه با دلى آرام از حضور شماها مرخص مى‌شوم انشاالله مطمئن باشيد كه انقلاب و حكومت به رهبرى امام خامنه‌اى تحويل آقا امام زمان (عج) خواهد شد از مسئولين عزيزم خواهش مى‌كنم نگذارند نيروهاى مخلص انقلاب و بسيجى‌هاى عزيز و جانباران و خانواده معظم شهدا انقلاب مورد كم‌لطفى بعضى از زيردستان ادارات قرار گيرند اينها بركتهاى انقلابند خداى نكرده ناراحتى آنها باعث بى‌بركتى و ؟؟؟خداوند خواهد شد بنده كوچكتر از اين حرفها هستم ولى به طرف بيمارستان در حركت هستم گفتم چند كلمه‌اى بنويسم ؟؟؟مى‌خواهم از خداى منان درخواست مى‌كنم من را با امام عزيزم و شهدا محشور كند از كليه مسئولين خانواده معظم شهدا - جانبازان - بسيجيان عزيز و انقلابيون خواهش مى‌كنم چنانچه از بنده حقير و گنهكار كوتاهى در كار ديده‌اند حلالم نمايند از همه دوستان اقوام - همكاران درخواست عفو مى‌نمايم.

و اما خانواده عزيزم بسيار شرمنده‌ام كه در طول مدت انقلاب به خاطر فشار كار نتوانستم خدمات درستى بدهم معذرت مى‌خواهم و از همسر مظلومم كه فداكارى نمود و با هر گونه ناملايمات با من همراهى نمود تشكر مى‌كنم انشاالله در روز قيامت شفاعت بنده را بكنى و با خانم حضرت زينب (س) محشور شوى پس از من مشكلاتت بيشتر است انشاالله بتوانى با كمك از خداوند و ايمان انقلابى مشكلات را پشت سر قرار دهى و بچه‌ها را با كمك والده بنده خودت و برادرانم به ثمر برسانى و همه شما را به خدا مى‌سپارم در ارتباط با تربيت و درس و كلاس قرآن و نماز و روزه بچه‌ها هر توانى دارى به كار بگير كه راز موفقيت است از وحيد عزيزم مى‌خواهم به جاى بنده كمك مادر عزيزت باشى و پدرگرى نمايى خواهر و برادرت و خودت را آماده كن براى جنگ با آمريكا و اسرائيل انشاالله در خدمات به انقلاب جاى پدرت را بايد پر كنى از خديجه خانم مى‌خواهم صبور باشد و آنى خدا را فراموش نكن و توكل به خدا راه حضرت زينب (س) را پيشه كن و از دروس و قرآن خواندن كناره‌گيرى نكن انشاالله موفق باشى از رضاى عزيزم مى‌خواهم صبور باشد دلتنگى به خود راه ندهيد خدا با شماست و انشاالله كمك خواهد نمود از درس غافل نشود و دستورات خدا و مقام رهبرى را پيشه كن انشاالله موفق باشى از پدر و مادرم كه زحمات زيادى را با فقر براى به ثمر رساندن بنده كشيده‌اند ممنون و سپاسگزارم و طلب عفو و بخشش مى‌نمايم از اين كه نتوانستم جبران زحمات يك شب شماها را بكنم معذرت مى‌خواهم از پدر و مادر و همسرم درخواست عفو و بخشش مى‌نمايم از كليه برادران و خواهرانم طلب عفو مى‌نمايم و درخواست و خواهش دارم براى به ثمر رساندن همسرم كمك‌شان باشند از خانواده مى‌خواهم چند ماهى برايم نماز و روزه بخوانند مبلغ يكصد هزار تومان هم ردمظالم بدهيد مراسم امام رضا (ع) مثل سالهاى گذشته انجام شود.

از برادر و همكاران و بزرگانم مى‌خواهم چراغ ايستگاههاى صلواتى را در صحن مطهر به هيچ وجه نگذارند خاموش شود و خدمتگزارى و خادم بودن در حرم مطهر حضرت امام را براى خود تكليف بدانند اين لياقت را از دست ندهيد و براى جايگزينى از هم اكنون فرزندان را عادت دهيد كه پس از خودتان اين كار را انجام دهند.

ضمنا قيم پدر عزيزم سيدموسى صنيع‌خانى و ناظر همسرم فاطمه خانم و برادرم مى‌باشند انشاالله بنده را مى‌بخشيد.

وضعيت زندگيم همانطور كه خانواده و مسئولين عزيز اطلاع دارند بنده اول انقلاب منزل شخصى و زندگى مناسب در پيش داشتم و يك هزار متر هم زمين كه مهر زنم بود همه را در طول 15 سال فروختم و همه را خرج خود و انقلاب نمودم در سال 70 منزلى كه مى‌نشينم از طريق بنياد با مشورت مقام معظم رهبرى در سال 73 با 50% به بنده فروخته شد منزل 2 سهم مربوط به همسرم و 3 سهم وحيد و رضا و يك سهم دخترم بنام آنها شود مبلغ پانصد هزار تومان متعلق به همسرم مربوط به فروش زمين مهرش است كه نزد عباس محمدى است اگر صلاح دانست خرج جهيزيه دخترم شود مبلغى بدهى دارم كه در دفترم نوشته شده است از مخارجى كه خرج منزل آقا و ديگر مخارج كرده‌ام جبران بدهيها شود يك چك پانصد هزار تومانى در صندوقم است كه مربوط به مرحوم حسين ايمانى است كه سيصدهزار تومان آن را پرداخت نموده و دويست هزار تومان از بايد بگيرد كه نزد همسرم باشد هر كارى صلاح مى‌داند بكند مبلغ يك ميليون تومان در صندوق موجود است كه توسط حاج خدابخشى به بنده داده شده خرج كفن و دفنم و مراسمها شود تشييع جنازه از نازى‌آباد انجام شود و كليه دوستانم را جهت وداع خبر كنيد در حرم مطهر نماز ميت خوانده شود و زيارت عاشورا و روضه مادرم حضرت زهرا (س) بر پيكرم خوانده شود محل دفن حاج آقا انصارى قول داده بودند در كنارى از صحن حرم كه در آينده قرار است ميت خاك شود دفن كنند ولى اگر مقدور نبود در قطعه شهيد حسن صنيع‌خانى يا نزديك به خاك بسپاريد.

در خاتمه به امت شهيدپرور توصيه مى‌نمايم رهبر عزيزمان على زمان را تنها نگذاريد و تا ظهور آقا امام زمان (عج) پشتيبان ولايت و رهبر باشند و آنى از خط امام دور نشوند و به خير و صلاح است از هيچ كس ناراحتى ندارم و همه را حلال نمودم و خواهش دارم من روسياه را مورد عفو و بخشش قرار دهند. از خداوند متعال طلب آمرزش مى‌خواهم مقدارى خاك لحد حضرت امام (س) و اولين پرچم گنبد امام (س) در صندوقم است با بردى كه از مكه آورده‌ام در قبرم قرار دهيد.

وسايل شخصى‌ام را هر چه است مربوط به وحيد مى‌باشد.

در خاتمه شهادت مى‌دهم آنچه در انقلاب به برادران در باب گفتم براى خيرخواهى انقلاب بود خدا شاهد است.

خدايا، خدايا تا انقلاب مهدى از نهضت خمينى محافظت بفرما

خامنه‌اى رهبر نصرت عطا بفرما

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

5/12/73

بنده روسياه

سيدمحمد صنيع‌خانى 

 


شنبه 11 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : مهندس حسين ناجيان
سردار رشيد اسلام و مجاهد خستگي ناپذير مهندس شهيد حسين ناجيان 
مسئول ستاد پشتيباني مناطق جنگي جنوب
كمتر كسي پيدا مي‌شود كه از طريق جهاد سازندگي به منطقه جنوب اعزام شده باشد و با نام حسين ناجيان آشنانباشد .
مهندس شهيد حسين ناجيان يكي از چهره‌هاي درخشان جهاد سازندگي و از بنيانگذاران اين نهاد شريف مي‌باشد . حسين به سال 1333 در محيط يك خانواده مذهبي درتهران متولد شد . وي همزمان با طي دوران تحصيل در يك مدرسه اسلامي با شركت در جلستات مذهبي به فراگيري اصول اعتقادات و احكام اسلامي زير بناي فكري خويش را شكل مي‌داد .
 پدر بزرگوارش مي‌گويد :
حسين در سن 5 سالگي در جلسات قرآن و كلاسهاي ديني ، تجويد و حديث شركت مي‌كرد . ازنظر اخلاق و رفتار در دوران طفوليت و حتي تا زمان شهادت هميشه الگو و نمونه بود . دوران ابتدايي و راهنمايي را پشت سر گذاشت وي ازهمان دوران دبيرستان به مردم محروم و دردكشيده مي‌انديشيد . در رابطه با مسايل سياسي بسيار مبارز و جدي بود . هنگامي كه برادر وي در رابطه با مسائل سياسي بدست مزدوران رژيم پهلوي 6 ماه زنداني شده بود و ما از او اطلاعي نداشتيم . حسين بطور مداوم مادرش را دلداري مي‌داد و مي‌گفت : ما براي اجراي احكام الهي بايد چنين اعمالي را انجام دهيم و حتي براي آن به زندان برويم و سختيها را تحمل كنيم .
پدر شهيد حسين ناجيان اينگونه نقل مي‌كند
آخرين باري كه حسين را ديدم 15 روز قبل از شهادتش بود . و بسيارناراحت و دلگير از اينكه به تهران آمده است . او ازمن و مادرش خواست كه براي زيارت شهداء به بهشت زهرا برويم و ما هم رفتيم . پس ازاينكه بر سر مزار دوستانش فاتحه‌اي خوانديم به خانه برگشتيم . وي به مادرش گفته بود كه مادر دلم خيلي گرفته است شما نمي‌دانيد در جبهه چه خبر است ، آنجا بهشت است .انسان بايد باشد تا درك كند جبهه يعني چه ؟ موقع رفتن ساكش را برداشت و او را از زير قرآن رد كرديم .در لحظات آخر با گرمي مرا در آغوش گرفت و روبوسي كرديم گفت : حاجي آقا مرا دعا كن تا موفق شوم . من هم گفتم : برو انشاءالله موفق مي‌شوي .
 نحوه شهادت حسين ناجيان اززبان شهيد حاج اسدالله هاشمي
وقتي عمليات مسلم بن عقيل (عليه الرحمه) فرا رسيد حسين باتفاق شهيد والا مقام حاج اسداله هاشمي به غرب كشور رفته بود .
 از آنجا كه دل عاشق او تمناي  پرواز داشت همرزم او حاج اسدالله نقل نموده است كه : « حسين ناجيان روي پاي خود بند نبود ، ديدم ناجيان يك روحيه ديگر دارد . با ماشين داشتيم مي‌رفتيم كه يك كاتيوشا به ماشين اصابت كرد و ناجيان به بيرون پرت شد و منهم به طرف ديگر . وقتي رفتم بالاي سرش ديدم ناجيان شهيد شده است .
شهيد حسين ناجيان كه حقيقتاً اسوه مقاومت و فعاليت بود در سن 28 سالگي روز دهم مهر ماه سال 61 در جبهه سومار جلوه‌اي از جذبه ملكوت را با خون ملتهب خويش تصوير كرد و براي جهادگران الگو و اسوه شد .
 فرازهائي از وصيت نامه شهيد ناجيان
خدا را خدا را به امام وصيت مي‌كنم ، امام را فراموش نكنيد پيوسته با او باشيد كه اگر رها شويد سرنوشتتان سرنوشت اقوامي خواهد بود كه وصفشان را خداوند در قرآن مي‌فرمايد .
اين اسطوره پولادين تقوي و اين نمونه عالي مكتب و انسانيت را پيرو باشيد و پيروي از ايشان را نه در مقام يك شخص بلكه پيروي از جريان ولايت فقيه كه استمرار حركت انبياست بدانيد والا دچار انحراف خواهيد شد .
 


شنبه 11 دی 1389  3:59 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : جليل آريا نژاد
  
وصیت نامه شهید جلیل آریا نژاد

وصيتي به برادران گردان فجر

با سلام به امام امت

چند مدتي است مي خواستم براي برادران عزيز و سروران محترم از گردان فجر مطلبي بنويسم ولي چيزهايي كه در خور شما يارا ن صديق ابا عبدا . باشد به ذهنم نرسيده و اصلا :بنده كوچكتر از آن هستم كه بر اي شما سخن بگويم زيرا هرچه در خود جستجو مي كنم شما از هر لحاظ افضل و بر تر از بنده هستيد . چه كنم بنده ديرتراز ديگربرادران پذيرفته شده ومدت زيادتري در گردان مانده ام به همين منظور بر خودم ديدم كه اهداف گردان و زمان تشكيل گردان رابراي شما بنويسم تا شما عزيزان با آگاهي بيشتر ادامه دهنده راه شهداي گردان باشيد وبتوانيد با قدرت ونيروي عظيم تر برشيطان بزرگ حمله بريد .

گردان به چهار منظور اصلي تشكيل شده كه بتوانيم با اين حركت هر چه سريعتر دراين جنگ تحميلي پيروز شده واحكام خداراپياده كنيم .

اما چها ر منظور به قرار زير است :

1ـ سازمان دهي نيروهاي دائم بسيج درجبهه

2ـ تشكيل نيروي واحد براي عمليا تهاي مهم

3ـ بوجود آوردن روحيه جنگي ،زندگي و مشكلات دشوار آن در عوامل جنگ

4ـ شكوفا كردن استعداد هرنيرو .

 كه هر كدام ازاين چهار برنامه احتياج به توضيح دارد كه زمان توضيح دادن فعلاً نيست امام قبلا براي برادران توضيح داده شده است حتي براي برادران مسئول هم گفته شده است .

اما گردان وزمان تشكيل آن

بعد از عمليات رمضان مي باشد كه اولين شهداي آن حسين صديق است وآخرين شهيد آن …….. گردان در روز 15/11/61 با سخنراني حاج بذركار در دهلران به صورت رسمي در آمد و نام گردان هم شهيد حاج نوري بر روي آن گذاشتند .در طي اين مدت يعني بعد از عمليات رمضان تاروز اعلام موجوديت جذب نيرو و كسب اجازه براي تشكيل آن مي باشد .در طي اين مدت گردان يك سري شهيد داده است كه يك سر ي آنها بدون نام ونشان در تپه 175 در عمليات محرم مفقود الاثر شدندكه ليست اين شهدا دست شهيد عليرضا كيانپور بود كه خود شهيد در تپه 178 در عمليات والفجر يك مفقود شدند .يك سري ديگر عمليات والفجر 2 شهيد شدند وتعدادي ديگر هم در عمليات خيبر و حتماًچند روز آينده به شهادت خواهند رسيد . انشا ءالله عزيزاني كه دراين گردان مي آيند بتوانند بانثار خون خود گردان را به صاحب اصليش آقا امام زمان تحويل دهند .

اماطريقه پذيرش نيرو براي گردان كه مسئله مهمي است .خود گردان الحمدا الله به دستو ر اجازه فرماندمان بالاي گردان ،خود گردان نيروهاي خودرا انتخاب ميكند كه اين يك مسئله خيلي مهم و امتياز والايي براي گردان است .ديگر از شرايط پذيرش گردان به قرار زير است :

1ـ داشتن حسن اخلاق

2ـ تأييدي از دو تن از برادران گردان

3ـنبودن حتي معتاد به سيگار

4ـ تعهد شش ماه خدمت در گردان

5ـ تعهد به رعايت وعمل كردن تمام احكام اسلام

اما اخراج كردن افراد يانپذيرفتن نيرو بايد دقت زيادي شود كه فرداي قيامت جلوي شما گرفته نشود .

حتماً افرادي كه مي خواهيد اخراج كنيد چندين مرتبه به اشتباهي كه كرده اورا آشنا كنيد و تذكرات لازم رابه اوداده باشيد .

مطالبي هست كه به صورت فهرست واربراي شما مي گويم ان شاءالله كه انجام دهيد .

1ـ حسن صميمت در بين خود زياد كنيد .

2ـ روحيه ايثارگري درخود بوجود آوريد .

3ـ اختلاف درميان خود دوركنيد .

4ـ مراسم دعا ونوحه زياد تشكيل دهيد .

5ـ تا مي توانيد نيرو جذب كنيد .

6ـ حداقل نيرو را از خود دفع كنيد .

7ـ اطاعت از فرماندهي (صحيح )يادتان نرود .

8ـ پشيمان ولايت فقيه باشيد .

9ـ نماز جماعت به پاداريد و بعد از نماز جماعت دعا امام واميد او از ياد نبريد .

10ـ از دشمني شيطان بزرگ غافل نباشيد .

11ـ سعي كنيد فردي مبتكر باشيد .

12ـ تاميتوانيد آموزشها ي لازم را ببينيد.
و من الله توفيق
 
سرانجام در بیست و ششم اسفندماه سال 1363 در عمليات بدر، محور شرق دجله محل وصال سردار 23 ساله سپاه اسلام شد.


شنبه 11 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید





 
عنوان : محمد باقر پور رشيد

وصیت نامه شهید محمد باقر پور رشید

بنام خداوند بخشنده مهربان

اين خواست خداست هجرت كنيم از ديارى به ديارى ديگر ، تا نابود كنيم كفر را در سرتاسر جهان هستى وپرچم خونين لا اله الا الله اسلام را بر افراشته سازيم كه درسر زمين كفر ،تا جوابى داده باشيم به هل من ناصرحسين بن على سرور شهيدان در صحراى كربلا . البته نه با شعار ونه با كلمه بلكه با يد با خون سرخمان آبيارى كنيم ريشه اسلام  را ،ريشه قرآن را وپيوندمان را با خداى خويش نزديك ونزديكتركنيم البته اگر لياقت داشته باشيم كه در راه خدا شهيد شويم وحالا نيز من در اين پايگاه اسلامى كه سپاه پاسداران باشد خدمت براى اسلام ميكنم تا گفته روح خدا خمينى بت شكن را كه ميگويد شما ها اميد اين اسلام ومملكت وسربازان هستيد به اثبات برسانم . مادرجان حلا لم كن شير پاكت را خداوندگواه است كه تو چقدر براى من زحمت كشيدى وچقدر مرادر راه خدا تشويق نمودى . انشاالله من در راه خدا كشته شوم وبدانكه تو مرا قربانى امام حسين « ع »وعلى اكبر داده اى ميدانم از شهادت من خوشحال ميشوى زيرا كه زندگى ،در مرگ با سعادتى است كه درراه خدا باشد . من اين راه را ا نتخاب كردم چون هدفم مسير الى الله است وشهادت تنها وسيله براى رسيدن به آن ،ويك توصيه دارم براى شما وآن اينكه تا اين لحظه كه امام امت را يارى نموده ايد ودر پيروزى    انقلاب سهمى داشته ايد تا آخر ادامه دهيد تا سر نگونى جهل ،نفاق وبا شعار اسلام مكتب ما قرآن ياور ما ،خمينى   رهبرما آمريكا دشمن ما به نهضت ادامه دهيد تا برقرارشود حكومت الله . وحال برادرانم بايد پاسدار اسلام باشيد وپاسدارى كنيد از حريم اسلاميت ومملكت وانسانيت تانمونه بارزى باشيد. از برادرانم تقاضا دارم در اين راه (اسلام )پاسدار باشند . چون مملكت ما به خون احتياج دار كه بايدبعد از ما شما رهروان حسين « ع »باشيد واين راه راادامه دهيد .

 والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته

تاريخ‌تولد  :13/09/1339

تاريخ شهادت  :10/10/60

از استان آذربایجان غربی


شنبه 11 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : حسين شهرام فر
ت
نام :حسين
 نام خانوادگى :شهرام‌فر
 نام پدر :شعبان‌على
 تاريخ‌تولد :01/06/1326
 ش.ش :25513
 محل‌صدورشناسنامه :مشهد
 تاريخ شهادت :06/05/60
 نوع حادثه :حوادث‌مربوطبه‌جنگ‌تحميلى
 شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم بادشمن-توسطدشمن‌درجبهه
 استان :بنيادشهيداستان‌تهران
 شهر :اداره‌بنيادشهيداستان‌تهران
 وصيت‌نامه :1445531-شهرام‌فر-حسين
 
وصيتنامه حسين شهرام‌فر

اينجانب حسين شهرت شهرام‌فر داراى شماره شناسنامه 25511 صادره از :مشهد فرزند شعبانلي پور ساكن تهران -انتهاى خيبان سوم نيروى هوائى ابتداى كوىپلاك 6

شده كه بوحدانيت الهى و نبوت جميع انبياء و خاتميت حضرت محمدبن عبدالله صلى الله عليه و آله و ولايت و عصمت ائمه اثنى عشر و حضرت فاطمه زهرا صلوات الله عليهم اجمعين و بكليه عقايد اسلاميه اصولا و فروعا اقرار و در حال صحت و اختيار من دون الاكره و الاجبار در حالتيكه تمامى اقارير شرعيه از من ممضى و نافذ بود وصيت نموده و وصى خود قرار دادم آقاى حاجى آقا شهرت روستائى

را كه با نظارت آقاى محمد شهرت بازرگانيان صادره از مشهد بوصيت‌هاى من كه در اين اوراق بشرح رفته است عمل نمايد:

1- محل دفن :مشهد مقدس

2- نماز وحشت 40 نفر

3- تجهيز و تعزيه‌دارى سه روز

4- نماز استيجارى هشت سال

حدود 30نماز آيات

5-روزه استيجارى 2 ماه

6- خمس سه هزار تومان

7- زكوة 300 تومان

8- مظالم العباد 15 هزار تومان

9- نيابت حج به همسرم (فاطمه روستائى)

10- كفاره 3 هزار تومان

1- كتابخانه خصوصى خود را به يكى از حوزه‌هاى علميه قم و همچنين لباس‌ها و وسائل قابل استفاده‌ام جهت استفاده طلبه‌ها اهدا مى‌نمايم

2- در صورت امكان مبلغى نيز در راه خدا جهت شادى روحم كنيد

ديوان و بدهكاريهاى من از اينقرار است

1-مهريه زوجه دائمى خود فاطمه شهرت روستائى شماره شناسنامه .... صادره از ساوه فرزند حاج آقا روستائى مبلغ يك ميليون ريال معادل يكصد هزار تومان (000/000/1 )

2- مبلغ ؟؟؟تومان به حاجى آقا بطحي پرداخت گرديد

و مطالبات من بدين شرح است :

1-محمد /524000 ريال

2- مهدى عليپورمبلغ /3000 تومان

3- پس انداز بانك سپه /22000 تومان

و قيومت اطفال خود را با لحاظ غبطه صغار بحساب فاطمه شهرت روستائى بشناسنامه شماره .... صادره از ساوه فرزند حاجى آقا واگذار نمودم

فمن بدله بعد ما سمعه فانما اثمه على الذين يبدلونه بتاريخ 24/9/1357 امضاء وصى: امضاء  ناظر: محمد بازرگانيان  شهود:الله بوده است

سرانجام در تاريخ 6/5/1360 در ارتفاعات«گرزلي»(در محور بانه- سردشت)پس از نبردي شجاعانه با ضد انقلاب به شهادت رسي


شنبه 11 دی 1389  4:03 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : عليرضا موحد دانش

 زندگینامه
خاطرات
وصیت‌نامه
معرفی شهید علیرضا موحد دانش
علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به كسب علم مشغول گشت.]پس از پیروزی انقلاب، در كمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به كردستان رفت و در چند عملیات پاكسازی علیه ضد انقلابیون شركت كرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یك دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا كرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی كه فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
 خاطرات
مجروحیت اول
 عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار كردن بچه‌ها، به سمت یكی از چادرها رفت، غافل از اینكه شب قبل عراقیها پاتك زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیكه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یكی از صخره‌ها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگ‌ها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یكی از عراقیها نارنجكی را به سمت او پرتاب كرد. حاجی كه قصد داشت نارنجك را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجك منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع كرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.
فكر می‌كنم همه بچه‌ها با دیدن آن صحنه به یاد كربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبهه‌ها شد، آخر هیچ چیز نمی‌توانست حضور او را در صحنه جهاد كمرنگ كند.
راوی: همرزم شهید
استجابت آنی دعا
 شهید موحد دانش یكی از خاطراتش را برای یكی از همرزمانش اینگونه تعریف كرده است:
بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شكسته رو به خدا كردم و گفتم: «پروردگارا! ما كه توفیق شهادت نداشتیم، قسمت كن در همین جوانی كعبه‌ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت كنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم كه شهید پیچك آمد. دستی به شانه‌ام زد و گفت: «حاج علی، مكه می‌روی؟!» یكدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یك سفر جور شده است اما من به دلیل تدارك عملیات نمی‌توانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مكه بروید!» سر به آسمان بلند كردم. دلم می‌خواست با تمام وجود فریاد بكشم: «خدایا شكرت...» 
فواید دست مصنوعی
سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی می‌خواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که می‌رسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد می‌شوند می‌بینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را می‌کند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن می‌زند.
مامورین سعودی که این قضیه را می‌بینند علیرضا را برای بازجویی می‌برند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار می‌زنند و می‌روند. بر می‌گردند و می‌بینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی می‌شوند که علیرضا این پوسترها را از کجا می‌آورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش می‌کنند. همین کار را مکرر ادامه می‌دهد.
به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.
راوی: پدر شهید موحد دانش
حضور دلگرم کننده
شبی كه خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس می‌كردم. احساس می‌كردم او سوار برلندكروزی كه همیشه با آن به خانه می‌آمد، در جلوی آمبولانس حركت می‌كند و راه را برای عبور ما باز می‌نماید. می‌دانستم كه او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال كنید بگوید كه: «تعجب‌آور است اما من علیرضا را دیدم كه به من لبخند می‌زد و برایم دعا می‌خواند.»
راوی: پدر شهید 
فوتبال
 علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه می‌آمد، با بچه‌های محل فوتبال بازی می‌كرد . یكسال عید پدر علیرضا كت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به كوچه رفت و شلوارش را پاره كرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنكه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی می‌خواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمت‌های دوخته شده توجه مرا به خود جلب كرد. آنقدر ماهرانه كوك خورده بود كه اول فكر كردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیكه خود علیرضا جریان را برایم تعریف كرد، به اصل قضیه پی بردم.
 راوی: مادر شهید 
مهمان بانوی دو عالم
چند روز قبل از شهادت علیرضا من كه در خارج از كشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم كه تمام كوچه‌مان را چراغانی كرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌كنند. دریافتم كه شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا كه زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم كه دشمن متوجه این كار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیكرش، همانطور كه آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاك سپرده شد.
راوی: مادر شهید 
وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیكم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر كاغذ مى لغزانم كه هیچ‌گونه لیاقت شهادت را در خود نمى‌بینم. وقتى به قلبم رجوع مى‌كنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمى‌یابم و به همین دلیل است كه از پروردگار توانا عاجزانه می‌خواهم كه تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو كه لطف و كرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بنده‌اى كه تحمل از دست دادن یك دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبه‌ام را بپذیر و از گناهانم بگذر كه غیر از تو كسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را كه در آن گام نهاده‌ایم كه همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب كرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى كه به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون كافر خواهیم فهماند كه ملتى كه پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان كفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه كه در شهادت برادرم صبر كردید و استقامت ورزیدید اكنون نیز صبر پیشه كنید. در حدیث است كه هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت كنند خداوند كریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان می‌كند.
شما خوب می‌دانید كه شهید عزادار نمى‌خواهد، رهرو می‌خواهد. برادرم  شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور كه من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى كنید كه فردا در محضر خدا نمى‌توانید جواب زینب (س) را بدهید كه تحمل‌72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدی‌ها و ناسپاسی‌هایى كه به شما كردم مرا ببخشید و حلالم كنید و از همه براى من  حلالیت بخواهید، از همسرم كه امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت كنید كه مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم كه در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامه‌ام با او صحبت و درد و دل می‌كردم اكنون به شما توصیه میكنم كه برادران عزیزم نكند در رختخواب ذلت بمیرید، كه حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید كه على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید كه على‌اكبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت كنید آنان كه پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان كه نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.   والسلام
علیرضا موحد دانش       -    مزار شهید :تهران- بهشت زهرا (س)- قطعه


شنبه 11 دی 1389  4:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها