0

یادنامه سرداران شهید

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد سرلشكر منصور ستاري

 

زندگينامه شهيد

فعاليهاي شهيد

نرم افزار عرشيان

آلبوم عکسهای شهيد سرلشكر منصور ستاري

 

 زندگينامه شهيد سرلشكر منصور ستاري

سرلشكر شهيد ، منصور ستاري در سال 1327 در روستاي ولي آباد ورامين ديده به جهان گشود . پدرش ، مرحوم « حاج حسن » شاعري فاضل بود كه ديواني از او به نام « ماتمكده عشاق » به يادگار مانده است .

منصور ستاري دوران ابتدايي را در مدرسه ولي آباد ورامين و دوران متوسطه را در قريه « پوينك » باقر آباد به پايان رسانيد . وي در طول دوران تحصيل همواره يكي از شاگردان ممتاز كلاس به شمار مي‌رفت .

شهيد بزرگوار پس از اخذ ديپلم متوسطه ، در سال 1346 وارد دانشكدة‌افسري شد و پس از پايان دورة‌دانشكده به درجة ستوان دومي نايل آمد . در سال 1350 جهت طي دورة‌علمي كنترل رادار به كشور آمريكا اعزام شد و پس از گذراندن دورة‌يكساله ، در سال 1351 به ايران بازگشت و به عنوان افسر كنترل شكاري نيروي هوايي مشغول به كار شد .

 شهيد ستاري در سال 1354 در كنكور سراسري شركت كرد و در رشته برق و الكترونيك پذيرفته شد . تعدادي از واحدهاي دانشگاهي را گذرانده بود كه با پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ تحميلي تحصيل را كنار گذاشت و همدوش ديگر آحاد مردم به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت.

 فعاليهاي شهيد

 وي افسري مؤمن ، متعهد ، شجاع ، آگاه ، تيزهوش و كاردان بود . طرح‌ها و ابتكارهاي زيادي در تجهيز سيستم‌هاي راداري ، پدافندي به اجرا گذاشت كه در طول جنگ تحميلي توان نيروي هوايي را در سرنگوني هواپيماهاي متجاوز دشمن دو چندان نمود . 

تيمسار ستاري به علت فعاليتهاي بيش از حدي كه در اجراي طرح‌هاي جنگي از خود نشان داد ، درسال 1362 به سمت معاون عمليات فرماندهي پدافند نيروي هوايي منصوب شد . طرح‌ها و برنامه‌هايي كه شهيد ستاري ارائه مي‌داد بسيار منطقي ، عملي ، كاربردي و مؤثر بود . از اين رو در سال 1364 به عنوان معاونت طرح و برنامه نيروي هوايي برگزيده شد و به علت لياقت و كارداني و شايستگي كه از خود نشان داد ، در بهمن ماه سال 1365 با درجة سرهنگي به سمت فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد و تا هنگام شهادت عهده دار اين مسئوليت بود .سرانجام سرلشکر خلبان منصور ستاری در یک سانحه هوایی، در پانزدهم دی ماه 1373 به شهادت رسید. 

 

شهيد سرلشكر ، منصور ستاري در طي مدتي كه زمام امور نيروي هوايي را به عهده داشت با اجراي دهها طرح و برنامه‌هاي كوتاه و بلند مدت ، منشأ خدمات ارزشمندي در نيروي هوايي بود . وي هنگام شهادت 46 سال داشت و از ايشان سه دختر و يك پسر به يادگار مانده است . 

 

مهم‌ترين كتاب‌هايي كه تاكنون درباره سرگذشت سرلشکر خلبان شهيد منصور ستاری منتشر شده‌، عبارتند از:
ـ پاکباز عرصه عشق‏ (مجموعه خاطرات، مروری بر زندگی شهید سرلشکر منصور ستاری) / ارتش جمهوری اسلامی ایران، نیروی هوایی، سازمان عقیدتی سیاسی / 1375.
ـ اسطوره‏ها / به کوشش خلیل عبدالحسینی / نشر شاهد / 1380.
ـ اسوه‌های جاوید / اباصلت رسولی / نشر شاهد / 1385.
ـ مرد ابرپوش (براساس زندگی شهید منصور ستاری) / حمید نوایی لواسانی / دفتر ادبیات و هنر مقاومت و نشر شاهد / 1385. 
ـ‌ نرم‌افزار عرشیان / نشر شاهد / 1386.
ـ مرد / شمسی خسروی / نهاجا

« روحش شاد و يادش گرامي باد ! »


شنبه 11 دی 1389  4:26 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : امير سرلشكر ولي الله فلاحي

گوشه هايي از زندگي

خاطرات يكي از محافظين شهيد فلاحي

شهيد فلاحي

آلبوم عکسهای شهدای هوانیروز

 

 گوشه هايي از زندگي

ولي الله فلاحي در سال 1310 در روستاي طالقان متولد شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در طالقان و دبيرستان نظام تهران گذراند و پس از اخذ ديپلم وارد دانشكده افسري شد و با درجه ستوان دومي از آن دانشكده فارغ التحصيل شده و كار خود را از فرماندهي دسته در نيروي زميني آغاز كرد.

وي در طول خدمت به علت شايستگي توانست تا درجه سرتيپي وگذراندن دوره دانشكده فرماندهي و ستاد پيش برود اما با ا ين وجود بعلت فعاليت عليه رژيم سابق از سال 1330 تا 1352 , 4 بار به زندان افتاد .

فلاحي پس از پيروزي انقلاب به سمت فرماندهي نيروي زميني ارتش منصوب شد و از آغاز جنگ در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل حضور دائم داشت و پس از بركناري بني صدر از فرماندهي كل قوا , طي حكمي از سوي حضرت امام (ره ) مسئوليت جانشين فرماندهي نيروهاي مسلح ستاد مشترك به وي واگذار شد.

امير فلاحي , افسري بسيار فعال و كوشا بود و علاقه شديدي به حفظ نظام جمهوري اسلامي داشت و تا آنجا كه در توان داشت سعي مي كرد هماهنگي لازم را در بين ارتش و ساير نيروها مانند سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ديگر نيروهاي مردمي بوجود آورد.

امير سرلشكر فلاحي سرانجام درهفتم مهرماه سال ۱۳٦0 دربازگشت از سفري كه به منظور ديدار از مناطق آزاد شده در عمليات ثامن الائمه به جنوب به همراه بيش از صد تن C رفته بود بر اثر سقوط هواپيماي 130 ـ از خدمتگزاران به اسلام به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

 خاطرات يكي از محافظين شهيد فلاحي

« جعفر بريري » يكي از محافظين شهيد فلاحي خاطره اي را به اين مضمون بيان مي كند :

در آبان ماه سال 1359 در سوسنگرد , عملياتي عليه نيروهاي عراقي انجام گرفت تا آن شهر از تعرض دشمنان رهايي يابد. شهيد فلاحي در نقطه اي ميان خط آتش نيروهاي خودي و سربازان دشمن براي نظارت بر اين عمليات حضور داشت و تنها فرد همراه ايشان من بودم .

تبادل آتش بين دو طرف به شدت ادامه داشت . انفجار گلوله هاي توپ و خمپاره در اطراف ما به طور پراكنده شنيده مي شد. دكتر چمران در آن عمليات مجروح گرديد و تعدادي از رزمندگان ما هم به شهادت رسيدند. به شهيد فلاحي پيشنهاد كردم كه براي محافظت از تركشها و گلوله ها , از كلاه آهني استفاده كند , اما او اظهار داشت :

 اگر نگهدار من آن است كه من مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد با اين وجود از ايشان كه آن زمان رئيس ستاد مشترك بود خواهش كردم كه براي اطمينان خاطر استفاده از كلاه آهني , هنگام انفجار گلوله ها به روي زمين دراز بكشند.

شهيد فلاحي با لبخندي گفت : تو از من خاطر جمع باش , چون انسان شهيد نمي شود مگر آنكه قبل از شهادت , كامل شده باشد. ضمن آنكه من هنوز به آرزويم نرسيده ام .

من كه در پي راهي براي بازگشت و يا جان پناه امني بودم , پرسيدم : تيمسار شما مگر چه آرزويي داريد

لحظه اي تامل كرد و سپس گفت : مي داني تنها آرزوي من چيست

گفتم : آرزوي هر فرد نظامي در مرحله اول , سربلندي ميهن و اهتزاز پرچم كشور به نشانه عزت و عظمت آن ملت است و اين نشان مي دهد كه مردم آن كشور زنده , پويا و در دنيا قابل احترام هستند.

ايشان گفتند : بله , همه اينها درست است , اما مي داني كه من وجب به وجب خاك خوزستان را به علت محل خدمت اوليه ام مي شناسم با توجه به پيش روي سريع عراق آرزو داشتم كه ارتش عراق زمينگير شود كه چنين شد. تنها يك آرزوي بزرگ ديگر دارم . تنها آرزويم اين است كه ارتش متجاوز عراق را از اطراف آبادان تا مارد عقب بنشانيم .

كمتر از يك سال بعد تيمسار فلاحي به آرزوي خود رسيد , اما چند ساعت پس از تحقق اين آرزو به والاترين مقام انساني يعني شهادت در راه خدا نائل گرديد.

 شهيد فلاحي

انسان از راه انديشه پرواز مي كند; كاوش مي كند; مي بيند; به رازها پي مي برد; مناعت طبع پيدا مي كند; از اسارت هوسها , غرضها , حسادتها , خودبيني ها رها مي شود و سرانجام از راه انديشه به آرامش درون مي رسد. به اقليم وجود آنها پا مي نهد و بر ديدگاهي رفيع مي ايستد و افق بيكران و نامتناهي اقليم الهي را مي بيند و بر صفحه رادار انديشه خود , عوارض مادي را نمي بيند , يك صفحه شفاف روحاني و رباني مي بيند كه لكه هاي عوارض مادي بر آن محسوسند.


شنبه 11 دی 1389  4:26 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید


 

 
 
عنوان : امير سرتيپ خلبان جواد فكوري

گوشه هايي از زندگي
شهيد سرتيپ جواد فكوري دريك نگاه
شهيد فكوري : دينم را به دنيا نمي فروشم
سر پرست خانوارهاي بي سرپرست بود
مهريه 50 هزار توماني شهيد فكوري براي همسرش
كار زياد و … شهادت
ماجراي شهادت شهيد فكوري
شهادت
جواد فكوري در سال 1317 در شهر تبريز چشم به جهان گشود و پس از اتمام تحصيلات متوسطه وارد دانشكده خلباني شد و دوره هاي تكميلي خلباني مقدماتي , مديريت خلباني (اف 4 ) , فرماندهي گردان هوايي و فرماندهي ستاد را با موفقيت طي كرد.
شهيد فكوري پس از پيروزي انقلاب اسلامي سمتهاي مختلفي را احراز نمود و يكي از كارهاي ارزشمند و منحصر به فرد ايشان اعزام 140 فروند هواپيماي شكاري بمب افكن بر فراز عراق پس از اولين حمله هوايي ناگهاني عراق بود.
اين شهيد بزرگوار در تمام دوران خدمتش در ارتش به عنوان فردي مذهبي و قاطع شناخته شده بود و به همين علت پس از پيروزي انقلاب مسئوليت و پستهاي زير به عهده اش گذارده شد :
فرماندهي پشتيباني پايگاه دوم شكاري , فرماندهي پايگاه شكاري , فرماندهي پايگاه يكم شكاري , معاون عملياتي نيروي هوايي .
شهيد سرتيپ جواد فكوري در سال 1317 در تبريز به دنيا آمد و پس از اتمام تحصيلات متوسطه وارد دانشكده خلباني شد و اين دوره را با موفقيت به پايان رساند.
دوره هاي تكميلي خلباني، مديريت خلباني (اف 4)، فرماندهي گردان هوايي و فرماندهي ستاد را با موفقيت طي كرد.
شهيد جواد فكوري فردي واقعاً مسلمان و دلسوز به حال انقلاب اسلامي بود. او كار را با حضور در نيروي هوايي شروع كرد و به علت عهده دار بودن دو شغل مهم و حساس به ناچار در هفته سه روز در نيروي هوايي بود و سه روز ديگر در وزارت دفاع.
يكي از كارهاي گرانقدر ايشان همان فرستادن 140 هواپيماي جنگنده به سوي خاك عراق پس از اولين حمله هوايي ناگهاني مزدوران بعث بود. شهيد فكوري به عنوان فرمانده يك نيرو جهت منسجم و هماهنگ كردن نيروها بسيار تلاش مي كرد.
شهيد سرهنگ فكوري در تمام دوران خدمتش در ارتش به عنوان فردي مذهبي و قاطع شناخته مي شد و به همين علت پس از پيروزي انقلاب اسلامي مسووليت ها و پست هاي زير را به عهده داشت. فرماندهي پشتيباني پايگاه دوم شكاري- فرماندهي پايگاه دوم شكاري- فرماندهي پايگاه يكم شكاري- معاون عملياتي نيروي هوايي و فرماندهي نيروي هوايي.
همچنين شهيد فكوري پس از تشكيل كابينه شهيد رجايي با حفظ سمت به عنوان وزير دفاع برگزيده شد و پس از اينكه سرهنگ معين پور به فرماندهي نيروي هوايي گمارده شد، ايشان ( شهيد فكوري) مورد تشويق قرار گرفت و به سمت مشاور جانشيني رئيس ستاد مشترك ارتش انتخاب شد و سرانجام موقعي كه با سرداران ديگر اسلام از جنوب به تهران بر مي گشت بر اثر سانحه هوايي همراه با ديگر عزيزان به خيل شهدا پيوست.
فكوري جزو بزرگاني بود كه پله به پله، نردبام ترقي را طي كرد و وقتي به جايگاه خلباني و كسوت هدايت جنگنده هاي ايراني رسيد، كمال واقعي را با تمام وجود حس و لمس كرد.
فكوري از وزراي كابينه شهيد رجايي بود، به گونه اي كه اين شهيد بزرگوار او را با حفظ سمت به وزارت دفاع منصوب كرد. علاوه بر خاطرات ماندگار شهيد فكوري از دوران آغازين انقلاب، خانواده گرانقدر وي حرفهاي جالبي براي گفتن دارند كه خواندنش را به شما دوستداران فرهنگ شهادت توصيه مي كنيم.
گرايش شديد به اسلام
چهار، پنج سال مطالعات گسترده بر اديان مختلف، باعث گرايش شديد او به اسلام شد. نماز به موقع، قرآن و روزه اش ترك نميشد.
آن موقع كسي به اسم تيمسار ربيعي فرمانده پايگاه شيراز بود. وي در ماه رمضان ساعت 10 صبح جواد را براي صرف نوشيدني به دفترش دعوت كرده بود. مي دانست جواد اهل روزه است. جواد هم نرفت. به او گفتم : امسال، سال درجه ات است. با ربيعي سر ناسازگاري نگذار. اما جواد تاكيد كرد : دينم را به درجه و دوره نمي فروشم.
تيمسار ربيعي هم مرا ديد و گفت: شوهر تو شب و روز من را گذاشته و به دينش مي رسد. اغلب اوقات عادت داشتيم براي ناهار روز جمعه به باشگاه افسران در پايگاه برويم. پايگاه سه رستوران داشت كه هر كدام مخصوص يك گروه بود. باشگاه افسران، باشگاه همافرها و باشگاه درجه دارها. آخرين باري كه به باشگاه رفتيم يك همافر به دليل اينكه غذاي رستوران هاي ديگر تمام شده بود، به باشگاه افسران آمد. تيمسار ربيعي قبل از اينكه همافر شروع به خوردن كند ضمن اينكه از او مي پرسيد چرا به اين باشگاه آمده، او را بلند كرد و سيلي محكمي به او زد. غذاي ما به نيمه رسيده بود. جواد ما را بلند كرد و به خانه رفتيم و از آن به بعد ديگر به باشگاه نرفتيم.
جواد مي گفت : تحمل اين زورگويي ها را ندارم. در اين مواقع به خاطر اينكه خجالت آن فرد را بيشتر نكند سكوت مي كرد.
زير دست نواز بود. بعد از شهادتش فهميديم كه سرپرستي 5،6 خانواده را بر عهده داشت. در پايگاه شيراز معماري به نام قبادي بود كه براي نجات يك مقني از چاه، خفه شد. جواد از آشپز رستوران خواسته بود از همان غذايي كه تيمسار و افسران مي خورند به خانواده قبادي هم بدهند و خودش پول آن را حساب مي كرد. البته هيچ وقت به من نمي گفت. يك روز خانم قبادي به منزل ما آمد و موضوع را به من گفت و تاكيد كرد : مي خواهم شما هم راضي باشيد، گفتم: آنچه سرهنگ فكوري مي كند مورد قبول و رضايت من است.
همسر شهيد فكوري مي گويد : اين قدر در خانواده و فاميل ارتشي داشتيم كه تا صحبت يك خواستگار ارتشي براي من شد، مادر بزرگ و دايي و عمه ام كه در واقع به خاطر مرگ زود هنگام پدر و مادرم سر پرستي و نظارت كلي بر زندگي من داشتند، نداي مخالفت سردادند. موضوع مدتي مسكوت ماند تا وقتي كه تحصيلات شهيد فكوري در آمريكا تمام شد و اين بار خودش به خواستگاري آمد.
براي ازدواج خيلي بزرگ نشده بودم ولي از او خوشم آمد. خانواده هم وقتي رضايت مرا ديدند، چارهاي جز موافقت نداشتند.
مهريه 50 هزار توماني تعيين شد. سال 42 بود و مراسمي انجام گرفت و بعد از يك ماه نامزدي من به خانه شهيد فكوري رفتم. 6 ماه بعد زندگي سيال ما شروع شد. 6 ماه دوم زندگي در پايگاه وحدتي دزفول گذشت. 6 ماه بعد در فرودگاه مهرآباد سپري شد. سه سال هم در پايگاه شاهرخي همدان، 3 سال در تهران، 8 سال در شيراز و … همين طور زندگي مان در جاهاي مختلف مي گذشت.
انوش و آيدا به فاصله يك سال در همدان به دنيا آمدند و علي پسر كوچكم در شيراز. تا قبل از تولد بچه ها اغلب وقتها كه جواد ماموريت داشت. من هم با او مي رفتم ولي بعد از آن، وقتي كه براي ادامه تحصيل دوباره، بورسيه آمريكا گرفت، تنها ماندم. ولي سال 56 كه بايست دوره ستاد را در آمريكا مي گذراند، من و بچه ها هم با او رفتيم.
حجم زياد كار به او اجازه استفاده از مرخصي نداده بود. براي همين درخواست 3 ماه مرخصي داد. قرار بود بعد از اتمام دوره، مدتي براي تفريح به سفر برويم. ولي با وقوع انقلاب، روز بعد از تمام شدن دوره به ايران برگشتيم. اسفند 57 بود. خانه و زندگي مان در شيراز بود ولي بعد از سه ماه به تبريز منتقل شد.
در تبريز درگيري با حزب خلق مسلمان آغاز شده بود و جواد فرمانده مقابله با آنها بود.
البته 48 ساعت او را گروگان گرفته بودند كه با وساطت يك درجه دار نيروي زميني كه او را نشناختيم، آزاد شد. وقتي برگشت تمام تنش كبود بود، زخمهاي عميقي در پايش به وجود آمده بود. او در تبريز ماند و من و بچه ها در خانه عمه ام در تهران مستقر شديم.
بعد از ماموريت تبريز و سركوب حزب خلق مسلمان به فرماندهي پايگاه يكم فرودگاه مهرآباد منصوب شد. بعد از يك ماه فرمانده نيروي هوايي شد و ما نيز با او به دوشان تپه منتقل شديم. با شروع جنگ، 20 روز خانه نيامد.
يك سال بعد از فرماندهي با حفظ سمت وزير دفاع شد و يك سال و چند ماه وزير بود و بعد مشاور عالي ستاد مشترك ارتش شد و بالاخره در 7 مهرماه سال 60 در راه برگشت از جبهه بر اثر سقوط هواپيما شهيد شد.
يك روز جواد هرسان به خانه آمد و گفت : ساك مرا ببند مي خواهم با تيمسار فلاحي به جبهه بروم. بر خلاف هميشه نگران شدم و خواهش كردم نرود. به او گفتم: تو مدتها در جبهه بودي، من و بچه ها دوري تو را زياد تحمل كرديم. به خاطر بچه ها نرو. و او بر خلاف هميشه شماره تلفني داد و گفت : هر وقت كاري بود تماس بگير ولي من بايد بروم. سه شنبه قرار بود بيايد ولي دوشنبه زنگ زد و گفت : برگشت ما به تاخير افتاده و پنجشنبه مي آيم. آن شب نگراني و دلشوره ام بيشتر شد و بي خوابي به سرم زد. صبح خواب ماندم و برخلاف هميشه اخبار ساعت 8 را گوش ندادم. هنوز خواب بودم كه يكي، يكي دوستانم به بهانه هاي مختلف به خانه ما آمدند و وقتي ديدند من از ماجرا خبر ندارم چيزي نمي گفتند. حتي ظهر وقتي علي را از مدرسه آوردم متوجه حضور ماشينهاي متعدد دوستان و آشنايان نشدم كه منتظر بودند بعد از خبردار شدن من از ماجرا داخل خانه شوند تا اينكه پسر دايي ام كه برادر شيري من بود، با من تماس گرفت و خبر را داد. جيغ كشيدم و بيهوش شدم. خيلي ها به ديدن من آمدند ولي بيشتر اوقات بي هوش بودم. حتي در ديدار با حضرت امام (ره) بي هوش شدم.
فكوري پس از تكميل كابينه شهيد رجايي با حفظ سمت به عنوان وزير دفاع برگزيده شد و پس از اينكه سرهنگ معين پور به فرماندهي نيروي هوايي گمارده شد ايشان به سمت مشاور جانشين ستاد مشترك ارتش انتخاب گرديد و سرانجام در به C بازگشت از ماموريت جنوب بر اثر سقوط هواپيماي 130 ـ درجه رفيع شهادت نايل آمد.
روحشان شاد. راهشان پر رهروباد


شنبه 11 دی 1389  4:27 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : امير سرلشكر شهيد سيد موسي نامجو

آرزوي شهادت

زندگي يك عاشق وارسته

نرم افزار دولت عشق (11 شهيد شاخص دولت)

آلبوم عکسهای دولتمردان شهید

 

گوشه هايي از زندگي

سيد موسي نامجو در سال 1317 در بندرانزلي بدنيا آمد و پس از انجام تحصيلات ابتدايي و متوسطه به تحصيل در دانشكده افسري ادامه داد و افسري با دانش شد. او پس از پيروزي انقلاب اسلامي در مسئوليتهايي چون عضو هيئت علمي و فرماندهي دانشكده افسري و وزارت دفاع جمهوري اسلامي ايران به خدمت در ارتش پرداخت و سرانجام در شامگاه هفتم مهرماه به آرزوي خودش نائل شد.

بهترين خاطره

همسر شهيد نامجو از زندگي مشتركش با شهيد نامجو و خاطرات آن زمان مي گويند

بهترين خاطره اي كه از ايشان به ياد دارم , بودن او در منزل و دركنارم بود. به سبب كا ر و فعاليت زياد , او را در منزل خيلي كم مي ديديم . تنها روزهاي جمعه بيشتر او را مي ديديم كه هميشه به اتفاق به نماز جمعه مي رفتيم . او هيچ وقت از كار زيادي كه داشت گله نمي كرد. واقعا وجود ا يشان و بودنش در كنار ما خاطره بسيار بزرگي بود.

خاطره خاص ديگري كه به ياد بچه ها مانده است , تنها مسافرتي بود كه در طول يازده سال زندگي با ايشان رفتيم و اين مسافرت هميشه در ذهن بچه ها هست و هيچگاه فراموش نمي شود. آن اوايل پسر كوچك من گاهي وسايل نظامي پدرش را بر مي داشت و با آنها بازي مي كرد و اين كمبود او را جبران مي نمود و ما هميشه به ياد او هستيم .

ايشان من را از هر لحاظ براي شنيدن خبر شهادتشان آماده كرده بود. زندگي ما بسيار ساده بود و با داشتن امكانات , در منزل اجاره اي زندگي مي كرديم و سه بار منزلمان را عوض كرديم . هر چه به او توصيه مي كردند كه خانه سازماني بگيرد او قبول نمي كرد و مي گفت : من مي توانم كرايه بدهم , ولي در ارتش افراد محتاجتر از من هستند كه از اين خانه ها استفاده كنند.

ث همسر شهيد نامجو : زندگي ما بسيار ساده بود و با داشتن امكانات در منزل اجاره اي زندگي مي كرديم و سه بار منزلمان را عوض كرديم . هر چه به او توصيه مي كردند كه خانه سازماني بگيرد او قبول نمي كرد و مي گفت : من مي توانم كرايه بدهم ولي در ارتش افراد محتاج تري هستند كه از اين خانه ها استفاده كنند.

نگاهي به زندگي سبز و آسماني شهيدي از دولت عشق

نام و ياد شهيد نامجو مثل يك ياس سپيد در روح و جسم همسر و فرزندانش پيچيده است و عطر دلاويز شهادتش ، هنوز در فضاي خانه پراكنده شده است.

همسر شهيد نامجو وقتي از ما نام مرد زندگي اش را مي شنود. بي اختيار به بايگاني افكارش مراجعه مي كند و پرونده هاي زنده و مستدل وگويايي از زندگي سبز و آسماني همسرش بر روزي زمين ارائه ميكند كه نهايت آرزوي مورهاي اهل دل است.

نمي دانم اين قلم تا چه حد مي تواند زواياي زندگي اين سيد شهيد را به تحرير در آورد ، اما خوب ميدانم كه در برابر مقام شامخ اين شهيد، قلم عاجز خواهد بود.

فقط اميد دارم با خواندن زندگي سراسر ايثار نامجو ، درس خوب زيستن را به نيكي بياموزيم.

ازدواج در سال 1349

آشنايي خانواده من با پدر و مادر موسي موجب ازدواج ما در سال 49 شد. در آن زمان من سال آخر دبيرستان بودم و مدرك ديپلم را پس از ازدواج گرفتم.

از وقتي سعادت همسري اين مرد بزرگ را پيدا كردم دگرگوني سياسي در زندگي من به وجود امد و با كمك و ارشاد او، شور و شوق نهفته مذهبي من شكوفا شد. با ديدن اعتقادات شهيد نامجو تلاش مي كردم كه خودم را به او برسانم و معلومات علمي و اجتماعي خود را بالا ببرم . سيد موسي در طول حيات پر بركتش نه تنها همسري نمونه و شايسته براي من بود، بلكه حكم آموزگاري پر حوصله را داشت و در همه ابعاد زندگي مرا راهنمايي مي كرد.

زندگي ما با سختي هاي فراواني شروع شد. گاهي من از رنجهاي زندگي به او گله مي كردم. اما او با كلام متين و گيرايش به من آرامش مي داد.

در مقابل تمام مسائل زندگي جدي بود و هر وقت لازم مي شد خيلي دوستانه مسائل را گوشزد مي كرد . او از اول زندگيمان به مسائل اجتماعي اهميت مي داد. از همان آغاز زندگيمان از صبحتهايش بوي نارضايتي از حكومت شاه مي آمد . ابتدا من تعجب ميكردم ولي وقتي رفت و آمدهاي او را با شهيد آيت و ديگران ديدم معلوم شد كه فعاليتهايي دارد.

پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره)

از سالهاي 50 به بعد ، با آن كه فعاليت سياسي- آن هم براي ارتش- خيلي خطرناك بود او بدون ترس و واهمه اعلاميه ها و نوارهاي امام (ره) را جابجا مي كرد و هيچ ترسي ازاين كارها نداشت. او از ابتدا مقلد امام (ره) و عاشق ايشان بود و با تمام وجود به امام (ره) عشق مي ورزيد.

نحوه برخورد و صحبت هاي شهيد نشان مي داد كه فردي مذهبي و معتقد است و اين مساله حتي در كلاسهاي او نمايان شده بود و تا آنجا كه من اطلاع دارم دانشجويان مذهبي دانشكده افسري دور او جمع شده بودند و به قول معروف از او خط مي گرفتند. شهيد كلاهدوز و شهيد اقارب پرست از دانشجوياني بودند كه با او ارتباط نزديك داشتند.

رابطه عاطفي با فرزندان

همسرم با فرزندانش روابط عاطفي بسيار نزديكي داشت.

بعضي از روزها كه خيلي خسته بود، من از بچه ها مي خواستم كه او را اذيت نكنند تا استراحت بكند ولي او با كمال خوشرويي با آنها شروع به بازي مي كرد و حرفهاي آنها را مي شنيد و با مهرباني جواب مي داد.

با پيروزي انقلاب ، او تمام وقت خود را وقف انقلاب نمود اوايل انقلاب كه بچه هاي انقلابي پادگانها را مي گرفتند خيلي به آنها كمك مي كرد و تا نيمه هاي شب بيرون بود . او مي گفت:

بچه ها هنوز پخته نشده اند و آمادگي نظامي ندارند. من بايد به آنها كمك بكنم .) بعد از پيروزي انقلاب، او به اتفاق شهيد محمد منتظري، شهيد كلاهدوز و تعدادي ديگر از دوستانش اقدام به تاسيس سپاه پاسداران كرد. فعاليت او بعد از انقلاب به قدري زياد بود كه شب و روز كار مي كرد. او واقعاً به ارتش اسلام عشق مي ورزيد. زندگي اش ارتش و دانشگاه افسري بود. او با آنكه از آغاز انقلاب داراي مسووليت هاي مهمي بود، با اين حال اين پستها و مقامها در او تاثيري نداشتند. او همان نامجوي قبل از انقلاب بود و حتي افتاده تر و متواضع تر از قبل شده بود. او با آنكه در دوران انقلاب فعاليت ضد رژيم داشت، با اين حال پس از پيروزي انقلاب ، ليستي به دستمان افتاد كه نام او را رژيم شاه جزو اعدامي ها نوشته بود و اگر انقلاب پيروز نميشد او را اعدام مي كردند.

زيادي كار ايشان و مسووليت هاي متعددش موجب شد كه ما از ديدن او نسبتا محروم شويم، ولي به خاطر اينكه او براي انقلاب و اسلام و ايران فعاليت ميكرد ما تحمل مي كرديم.

پاسي از شب گذشته به منزل مي آمد و چون احساس خطر مي كرديم لذا پيشنهاد داديم به منزل نيايد و شبها در اداره بماند و به اين ترتيب از نظر امنيتي از خطر دور باشد.

مي گفت : ما مسلح به الله اكبريم. بعدها كه رفت دانشكده افسري چند نفر را به عنوان محافظ براي او گماردند كه او با قاطيت گفت: با اين كار دشمن خيال مي كند كه از او ميترسيم و خوشحال مي شود واز پذيرفتن محافظ امتناع نمود.

آرزوي شهادت

شهادت آرزوي ايشان بود. در نيمه هاي شب، وقتي به نماز ميايستاد ، با خدا راز و نياز مي كرد و با اشك و ناله هاي بلند از خدا آرزوي شهادت مي كرد . او در مورد شهادتش با بچه ها صبحت كرده بود و آنها را آماده شهادت خود نموده بود. البته اين آمادگي را از سالها قبل به من داده بود و از من خواسته بود در صورت شهادت اواصلاً گريه نكنم.

اين موضوع را بارها به طور صريح به دخترمان گفته بود و دخترم نيز روي اين مساله حساسيت پيدا كرده بود.اما چون همه ما اور ا دوست داشتيم گفته ها وسفارشهاي او هم براي ما دوست داشتني بود. گرچه از دست دادن عزيزان بسيار سنگين است، ولي انساني كه يك بعدي نباشد ميداند كه در دنياي ديگر زندگي ديگري وجود دارد و بهتر است انسان راضي باشد به رضاي خدا.

پس از بازگشت از سفر كره به منزل جديد در خارج از شهر نقل مكان كرديم . براي او كه وزير دفاع بود اين محل اصلاً منطقه امني نبود ولي او بدون توجه به اين مسائل با همان فولكس كهنه رفت و آمد ميكرد و به تهديدات گروهكها و تروريست هاي ستون پنجم اعتنا نمي كرد.

افتخار ميكنم همسر نامجو و مادر فرزندانش هستم

سه روز بعد از اسباب كشي به جبهه اعزام شد و قرار بود براي جشن سردوشي دانشجويان مراجعه كند. طبق معمول ما هم منتظر آمدنش بوديم و چون همه همسران ، با نگراني و دلشوره در غروبي غمبار به اتفاق مادرم و بچه ها در مقابل منزل به آسمان نگاه مي كرديم و صداي هلي كوپترهاي در حال عبور را به نظاره نشسته بوديم ، خيلي دلمان مي خواست كه او با يكي از همين هلي كوپترها آن شب از راه برسد و ما موفق به ديدار او بشويم. خلاصه شب را با دلتنگي فراوان به صبح رساندم ولي احساس من چيز ديگري مي گفت و اتفاقات ناگواري را در پيش روي من مجسم مي كرد. صبح زود رئيس دفتر ايشان به اتفاق چند تن از بستگان به منزل آمدند و من از آنها خواستم كه هر خبري شده بگويند، اما آنها براي رعايت حال من كه چهار ماهه باردار بودم از دادن خبر خودداري كردند. هرچه اصرار كردم نگفتند، تا اين كه ساعت 8 صبح خبر سقوط هواپيماي سي-130 حامل فرماندهان ارتش و بعد هم اسامي شهداي اين حادثه ناگوار را از طريق راديو شنيديم.

چند ماه بعد از اين حادثه ، سيد مهدي پسر دوم من با خصوصيات خاص پدر و با روحي به لطافت روح پدر به دنيا آمد. در زمان شهادت ، دخترم 9 سال و فرزند دومم ناصر 6 سال داشت.

با شنيدن اين خبر عرق سردي بر وجودم نشست . سفارش شهيد مبني بر گريه نكردن در شهادت او و غم از دست دادن همسر و پدر فرزندانم آتشي سوزنده بر دلم ريخته بود . نميدانستم چه بايد بكنم و ساعتها مبهوت بودم. سرانجام با خود گفتم: وظيفه دارم از اين پس براي بچه هاي شهيد هم مادر و هم پدر باشم و با توكل به خدا تا امروز چراغ زندگي يادگارهاي آن شهيد بزرگوار را روشن نگه داشته ام و در حال حاضر دو فرزندم پزشك و مشغول تحصيل مي باشند.

من امروز افتخار مي كنم كه مادر كودكان شهيد نامجو مي باشم و بالاترين دلخوشي من اين است كه خود را يكي از پيروان ناچيز حضرت فاطمه (س) ميدانم، و امروز يقين دارم كه من و مادر يا همسر ساير شهدا به خاطر خدا و مصالح انقلاب اگر همانند حضرت زهرا (س) بردباري را پيشه خود سازيم و تسليم رضاي او گرديم مطمئنا پاداش اين فداكاري ها را در آن دنيا خواهيم گرفت.

وي خصوصيات اخلاقي و روحي والايي داشت. با وجود خستگي زياد ناشي از كار – كه خواه ناخواه بر روحيه انسان تاثير مي گذارد- سعي مي كرد تا اين مساله اثري در رفتار او نسبت به خانواده نداشته باشد. بيش از هر چيز به روحانيت اهميت مي دادو شايد در هم رديفهاي او كه افرادي متدين و متعهد به اسلام بودند (و به آنها ايمان دارم) خصوصيات ريز وبارز شهيد نامجوي را مشاهد نكردم. به تمام معنا خاكي بود و به سپاهيان ميگفت :” وحدت خودتان را حفظ كنيد” و در وحدت ارتش و سپاه تلاش وافري داشت تا اين دو نيرو در يك سازمان متحد و يكدل و يكرنگ به نام ارتش اسلام شكل بگيرد.

خاطره اي از مقام معظم رهبري

من اشاره به يك مورد مي كنم كه شهيد نامجو در كنار حضرت آيت الله خامنه اي – مدظله العالي – حدود دو سه ماه متوالي در ستاد عمليات نامنظم فعاليت داشت. در طول اين مدت كه ما زير بمب و موشك دايم بوديم، بعضي وقتها تماس تلفني با ما داشت و جوياي احوال ما مي شد. يك بار در حين صبحت تلفني متوجه شدم كه صدايش گرفته است. پرسيدم : طوري شده؟ و او با لبخند گفت: چيزي نيست نگران نباش ، از دود و آتش است.

و پس از آن پيغام فرستاد كه پمادي برايش تهيه و ارسال كنيم علتش را پرسيدم .گفت انگشتان پايم زخم شده است.

پرسيدم كه چرا ؟

گفت : براي اينكه وقت نميكنم پوتين هايم را از پايم در آورم.

چند شب بعد ناگهان ديديم شهيد نامجو به منزل آمد. از او پرسيدم : چطور شد كه به مرخصي آمدي ؟ گفت: آقاي خامنه اي به من امر فرمود سيد دو، سه شب برو خانه.

پدرم پس از شهادت ، شبيه جدش شده بود

آن موقع من پيكر بابا را نديدم اما چهار ، پنج سال پيش كه عكسش را ديدم. شباهت عجيبي بين پيكر بابا و جدهاش حضرت زهرا (س) جدش حضرت حسين(ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بود. سر بابا سوخته بود پهلويش سوخته بود و دستهايش حالتي داشت كه انگار مي خواست چيزي به كسي بدهد.

بابا به آرزويش كه شهادت بود، رسيد. بابا شهيدي عاشق بود. حرفهاي سيد ناصر نامجو در وصف حال پدرش آنقدر گيراست كه آدمي را به عمق احساسات لطيف يك عاشق مي كشاند.

خاطره اي از بابا در دوران كودكي

تازماني كه محور خانواده به خانه نيامده، بچه ها همچنان به بازي و بازيگوشي شان ادامه مي دهند. من هم همين طور بودم . بابا سعي مي كرد از همان بچگي روحيه مردانه داشته باشم. من هم بازي مي كردم تا بابا بيايد و نماز جماعت را در خانه به پا كند . بعد از آن شام و گزارش كار روزانه.

با وجودي كه 5 سال بيشتر نداشتم ، اغلب جاها مرا با خود مي برد؛ البته قبل از وزارت. مرا با تفنگ و پرچم بازي آماده مي كرد و باهم نماز جمعه مي رفتيم و بعد از آن به دانشگاه .

يك باز در نماز جمعه گم شدم. تشنه ام بود. بابا منبع آب را نشان داد و تاكيد كرد جايمان را نشان كنم. من همين طور كه به سمت منبع آب مي رفتم مرتب پشت سرم را نگاه مي كردم كه نكند بابا را گم كنم ولي آب را كه خوردم هر چه گشتم نه جا را پيدا كردم نه بابا را .گريه كردم . مرا به ستاد گمشده ها بردند و در بلندگوها نشاني پسري كه گم شده بود را دادند. بابا آمد مرا تحويل گرفت و مثل همه باباها گفت: مرد كه نبايد گريه كند.

شهيد نامجو وزيري خاكي بود، بعد از اينكه وزير شد ديگر كمتر از قبل بابا را مي ديدم . صبح وقتي خواب بوديم ميرفت و شب هم وقتي خواب بوديم مي آمد.

از دوستان و دانشجويان با حرفهاي زيادي راجع به او مي شنويم . از بينش دقيق، ذهن فعال و دقيق ، آينده نگري نسبت به مسائل ارتش آن زمان، انضباط ، انعطاف ، لياقت و ..... بابا ميگويند و تاكيد مي كنند كه در زماني كه بابا فرماندهي دانشكده افسري را بر عهده داشت، آنجا را به عنوان فيضيه ارتش مي شناخت.

امام به بابا مي فرمودند: سيد موسي

يك بار بنيصدر به بابا تندي كرده و گفته بود: در اين طويله را مي بندم . و بابا را از سه تا پنج روز توبيخ كرده بود. بابا توبيخ را پذيرفته ولي از اصول خود كنار نيامده بود.

دانشجويانش كلاس درس بابا را خيلي دوست داشتند و گذشت زمان را حس نمي كردند. بابا عادت داشت آخر كلاس از دين و اخلاق صبحت مي كرد و با تمام شدن كلاس هيچ كس از كلاس خارج نمي شد و پاي صبحت او مي نشستند.

مهمترين خصوصيت ديگر بابا اين بود كه ديوار بلندي بين كار و محيط خانه مي كشيد. هرگز ما را درگير مسائل كاري خود نمي كرد. گرچه دانشكده افسري به اندازه و مسائل آن برايش اهميت داشت.

به قدري در انتخاب همسر دقت و سليقه به خرج داده بود كه تمام عقايد ايشان اجرا مي شد.

با امام (ره) آنقدر محشور بود كه امام او را سيد موسي خطاب مي كردند. در جنگ فرماندهي عمليات از ابتداي محور غرب تا جنوب را بر عهده داشت . متاسفانه بعد از شكست حصر آبادان به طريق مشكوكي كه قطعا دسيسه بود ، به شهادت رسيد.

آن موقع من پيكر بابا را نديدم ولي چهار ، پنج سال پيش كه عكسش را ديدم شباهت عجيبي بين پيكر بابا با جدش امام حسين(ع) ، جده اش حضرت زهرا (س) و حضرت اباالفضل داشت. سر بابا سوخته بود، پهلويش سوخته بود و دستهايش حالتي داشت كه انگار ميخواست چيزي به كسي بدهد.

زندگي يك عاشق وارسته

حرفها مگر تمام مي شوند وقتي قرار است در وصف يك شهيد عاشق و يك عارف وارسته حرف بزني؟

روحم تازه شده است. ثبت خاطرات همسر شهيد سيد موسي نامجو و فرزند برومندش سيد ناصر نامجو ، طراوتي بهاري به روحم مي بخشد. آرزو مي كنم نامجوها در دامان پاك مادران مسلمان و ايراني پرورش يابند تا ايراني سبز و آباد و مردماني پاك و متعهد داشته باشيم و به آينده با نگاهي سبز بنگريم. مثل سبزي زندگي نامجو در دنيا و آسماني مثل حيات شهيد بر روي زمين .

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد


شنبه 11 دی 1389  4:28 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : امير سرتيپ شهيد علي اكبر شيرودي
دوران كودكي
ورود به نيروي هوايي ارتش
دوران پس از پيروزي انقلاب
اشاره
شهادت
در سال 1334 در قريه بالاشيرود، فرزندي ديده به جهان گشود كه نام او را علي اكبر گذاشنتد. تولد علي اكبر به اين خانواده متدين و كشاورز اميد و شادي بخشيد. فقر ستمشاهي در آن دوران، بر دوش كشاورزان بيش از پيش بود. به همين علت علي اكبر نيز در همان دوران كودكي، با فقر آشنا و مانوس شد. او با دستهاي كوچك و گامهاي پرانرژي خود، در كار كشاورزي به كمك پدر شتافت.
روزها مي گذشتند و علي اكبر در ميان همسن و سالان خود، روز به روز جلوه بيشتر مي يافت. جثه تنومند او كه از كار سخت و پرطاقت كشاورزي محكم و استوار شده بود، براي روح بزرگ علي اكبر قالبي مناسب ساخت. اين روح و جان نيرومند از سنتها و قالبهاي معمول جامعه بيزار بود و به دنبال راهي مي گشت تا به جايگاه اصلي خود، يعني بارگاه ملائك نزديك شود.
علي اكبر اگرچه همچون درختي پربار، سايه روي زمين انداخته بود، ولي نگاه به آسمان و اوج داشت.
در روستاي شيرود، مدرسه اي وجود نداشت. هرچند كه پدر گرامي او خود علوم قديمه و به خصوص قرآن را به فرزندانش و خاصه به علي اكبر آموخه بود، اما آرزو داشت كه او دروس مدرسه اي را نيز فراگيرد.
در ده مجاور شيرود، روستايي قرار داشت كه در آن مدرسه اي بود و علي اكبر براي كسب علم، رنج رفت و برگشت اين مسافت دور را بر خود هموار مي كرد. علاوه بر آن، در ساعات فراغت از تحصيل، دستيار پدر بود. آشنايي او با مفاهيم اسلامي از زمان رفتن به مكتب خانه اي كه به تازگي در شيرود ايجاد شده بود، بيشتر شد و فرهنگ غني اسلامي و فقر ناشي از استثمار جامعه، انگيزه هاي قوي ضدستمشاهي را در ضمير پاك او نشان داد. اين انيگزه ها تا آخرين روزهاي حيات پربار وي نيز در وجود او باقي بود.
علي اكبر دبستان را در حالي به پايان رساند كه همواره به دليل هوش و ذكاوت قابل تحسين، در ميان همشاگردان نمونه بود و به نظر مي رسيد كه از نظر تحصيلات آينده درخشاني داشته باشد.
بعد از تمام كردن دوران دبستان، به يك دبيرستان محروم رفته و به ادامه تحصيل پرداخت؛ زيرا پدرش به خاطر فقر مالي نمي توانست او را به دبيرستان خوبي بفرستد.
علي اكبر در اين سالها ارتباط خود را با كارهاي كشاورزي قطع نكرد. و ضمن تحصيل نيز به كشت و كار مي پرداخت. مهمتر از همه اينكه برخلاف بسياري از نوجوانان، شناخت او از محيط اطراف خود بسيار بود. او با آگاهي كامل از فرهنگ اسلامي و انجام احكام و شركت در مراسم و مجالس مذهبي، به خودسازي مي پرداخت.
بعد از به پايان رساندن سال سوم متوسطه، عازم تهران شد؛ به اين اميد كه بتواند كار و تحصيل خود را در تهران ادامه دهد. ولي در آن زمان براي اين جوان باايمان و عاشق خدا، در تهران جايي نبود و بعد ا زدو سال، به ناچار به استخدام اردشت درآمد. از آن پس، فصل جديدي در زندگي شهيد علي اكبر شيرودي آغاز شد و آسمان جولانگاه او شد. او پرواز با هليكوپتر و خلباني را انتخاب نمود.
در آن زمان، ارتش به دليل وابستگي سياسي و نظامي رژيم منحوس پهلوي به استكبار جهاني، به خصوص آمريكا، بالطبع متاثر از خواست جهانخواران بود. همه چيز، از سازمان و آموزش گرفته تا تجهيزات، همه و همه در دست بيگانگان قرار داشت و پرسنل مسلمان و متعهد و دلسوخته اي چون شيرودي، جايي براي انجام تكليف نداشتند. به ناچار علي اكبر به دليل قوانين خاص آن زمان كه راه برگشت نداشت، صبر و انتظار را در پيش گرفت.
يكبار در مانوري كه يكي از اعضاي خاندان طاغوت نيز در آن شركت داشت، تصميم گرفت با هليكوپتر خود به جايگاه بزند تا با اين عمل ضمن شهيد شدن خود، آن عنصر ناپاك پهلوي را نيز از بين ببرد. اما اين مانور هرگز برگزار نشد و علي اكبر در درون خود خشم انقلابي را همچنان نگاه داشت؛ تا آنكه تظاهرات ملت مسلمان، آغاز انقلاب را نويد داد و قهرمان ما، شهيد شيرودي به طور فعال در اين تظاهرات شركت كرد. با شروع انقلاب گويي روح تازه اي در وي دميده شده بود و او كه سالها انتظار اين لحظه را مي كشيد، دري به دنياي جديدي پيش روي خود گشوده بود.
بهار آزادي انقلاب با تمام شكوهش از راه مي رسيد و شيرودي خود را آماده مي كرد تا آنچه را كه سالها از گفتنش منع شده بود بگويد و تكليفي را كه بر دوشش سنگيني مي كرد انجام دهد.
پس از پيروزي انقلاب با تمام وجود در صحنه حاضر شد؛ صحنه اي كه سالها برايش دل سوزانده بود. در تمام فعاليتهاي مذهبي و اجتماعي حضور داشت و پرسنل پروازي در پايگاه را ارشاد و راهنمايي مي كرد. چون خود الگوي تمام عيار يك مسلمان متهد بود، خيلي زود در قلب كليه پرسنل جا گرفت.
استكبار در همان ابتداي انقلاب كه شكتس ايادي خود را به چشم مي ديد، تحركاتي را در كردستان آغاز كرد.
شيرودي از مهان لحظه اول، پروژه هاي عملياتي را بر عليه اين خود فروختگان و مزدوران آغاز نمود. دلاوري اين رادمرد راستين اسلام، تجسمي از ايمان و اراده و تخصص بود و او شبانه روز به ايفاي وظيفه مي پرداخت. نقش شيرودي در پيروزي اسلام و سرنگوني اشرار و ضدانقلاب انكارناپذير است و حماسه و رشادتها و دلاوريهاي اين خلبان قهرمان همواره در خاطر نسلهاي آينده باقي خواهد ماند.
او علاوه بر تمام فعاليتهايي كه داشت، يكي از بنيانگذاران كميته در استان كرمانشاه بود و همچنين با همكاري زيادي كه با سپاه كرمانشاه مي كرد، سعي در وحدت اين دو نيرو داشت.
شيرودي در كردستان همراه با كشوري و سهيليان، چنان قهرمانيها و رشادتهايي از خود نشان داد كه شهيد فلاحي او را ستاره غرب ناميد.
شيرودي در مزرعه پدري خود مشغول جمع آوري محصول بود كه با شنيدن خبر شروع جنگ بالفاصله به كرمانشاه مراجعه و نمود به طرف منطقه عملياتي حركت كرد.
اين افسر سپاه اسلام در يكي از رشادتهاي بي نظيري كه تاريخ پربار دفاع مقدس، نمونه كمتري از آن را به چشم ديده است، با سه فروند هليكوپتر و 12 نفر خدمه در مقابل لشكر عراق ايستاد و ضمن نجات پادگان سرپل ذهاب و وارد آوردن خسارت فراوان بر متجاوزان، آنها را كيلومترها به عقب راند.
در يكي از روزهاي جنگ به او خبر دادند كه فرزندش مريض است و بايد براي معالجه او چند روزي جبهه را ترك گويد. شيرودي مخالفت كرد و گفت: در زماني كه جوانها در جبهه ها به شهادت مي رسند، بايد ياور آنها بود تا دشمن نتواند همه هستي فرزندانمان را بگيرد. او چنانچه خود نيز اعتراف مي كرد، توانش را از مكتب گرفته بود و به قول او، مكتب بود كه در جبهه ها مي جنگيد.
او از كودكي تا نوجواني با مكتب رهايي بخش اسلام آشنا شد و بعد با مطالعه اديان مختلف، ايماني عميق به اسلام آورد.
شهيد شيرودي از نظر اعتقادي، ايماني راسخ داشت؛ به طوري كه مقام معظم رهبري حضرت آيت الله خامنه اي در يكي از بيانات خود فرموده اند: شيرودي اولين نظامي است كه من در نماز به او اقتداء كردم. و اين خود به تنهايي، افتخار بزرگي براي اين افسر رشيد اسلام مي باشد.
شهيد شيرودي در طول جنگ بارها مورد تشويق و ارتقاء درجه قرار گرفت؛ ولي هيچكدام از اين تشويق نامه ها را قبول نكرد. زيرا او خوب مي دانست كه چرا و براي چه مي جنگد و نفس اين جنگيدن، خود براي او تشويق بود. او شركت در اين جنگ را تكليف شرعي مي دانست و در نهايت، پيوستن به خيل شهداي اسلام را به عنوان فيضي عظيم به شمار مي آورد.
اشاره
یکی از ویژگیهای بارز خلبان شهید علی اکبر شیرودی بهره مندی از نفوذ کلام، قدرت تحلیل و گیرایی سخن بود آنچه در پی می آید سطرهایی از واپسین سخنرانی ایشان است که یک روز پیش از شهادت و ساعاتی قبل از آخرین پرواز در جمع خلبانان هوانیروز ایراد شده  است.
اگر به خاطر داشته باشیم اوضاع سیاسی اجتماعی اردیبهشت ماه 1360 را اهمیت این گفتار بیشتر روشن خواهد شد و جسارت شیرودی در ارائه این تحلیل ها نمایان تر خواهد گشت.
 
اگر فردا انشا الله به شهادت رسیدم و دیگر فرصت دیدار در این دنیا میسر نگشت از شما انتظار دارم باز هم به هماهنگی فزآینده ارتش و سپاه که نقش مهمی در پیروزیهای ا خیر داشت ادامه دهید... هوشیارانه مراقب باشید به دام تفرقه و نفاق منافقان نیفتید. وحدت و انسجام خود را با برادران ا هل تسنن که از عوامل موثر قلع و قمع غائله کردستان بودند و هستند، در پرتو خدای واحد، پیغمبر واحد، قرآن واحد و قبله واحد بیشتر از پیش حفظ کنید... با توکل به خدا و برخورداری از رهبری داهیانه ا مام خمینی و راهنمایی و ارشاد روحانیت اصیل و مبارزــ احیا کنندگان ارزشهای الهی ــ تدریجا به آیه ان هذه متکم امه واحده جامه عمل بپوشانید، تا در سایه این وحدت ابتدا مسلمانان عراق را از شر حاکم بغداد خلاص کنید و بعد به اتفاق آنان و با کمک مستضعفین منطقه، پرچم توحید را در ممالک همسایه به اهتزاز در آورید و نهایتا با هزار میلیون مسلمان که مشترکات و اصول زیادی از جمله اعتقاد به توحید، نبوت و معاد دارند ــ چه شیعه، چه سنی و حتی سایر فرق در اورپا، آمریکا،آفریقا، آسیاــ یک امت واحد نیرومند پدید آورید که قوی ترین سلاح همین است و خواهان پیوند فکری با همه ادیان الهی دیگر نیز باشید و اجازه ندهید دو قطب ظاهرا آشتی ناپذیر کاپیتالیسم و سوسیالیسم بیش از این همچون دو تیغه یک قیچی برای بریدن رشته همبستگی انسانها به حرکت در آیند... نگذارید مردم مظلوم فلسطین و لبنان زیر آتش بمب های خوشه ای آمریکای جنایتکار و اسراییل بی شرافت و چکمه های ارتش سرخ و متجاوز شوروی استخوانشان خرد شود.. ... از دیدگاه مذهب ما مارکسیسم و کاپیتالیسم هر دو باطل و پوچ هستند میگ و میراژ و آواکس دقیقا یک هدف را تعقیب می کنند. " الکفرامه واحده" . شرق و غرب به یک اندازه دستشان به خون بیگناهان آلوده است. فراموش نکنید حضرت امام قبل از انقلاب فرمودند:" ما حتی برای بیرون راندن شاه، با مارکسیست ها همکاری نخواهیم کرد . و به یاد داشته باشید اگر روزی به زعم برخی وجود این اراذل ستون پنجم به اندازه پرمگسی برای ا نقلاب اسلامی ما فایده داشته باشد باید فاتحه آن انقلاب را خواند. این احزاب وابسته فقط آلت دست ابر قدرت شرق برای رسیدن به آبهای گرم خلیج فارس هستند. نوکران کرملین را هم مانند مزدوران کاخ سفید به ذباله دانی تاریخ بفرستید و باز هم خاطر نشان می کنم جنگ مهمترین و اساسی ترین مسئله روز بوده وهست". پیروزی در این جنگ به یاری خدا     پایه های رژیم جمهوری اسلامی را در منطقه متحکمتر خواهد ساخت و مقدمات سرنگونی ابر جنایتکاران بزرگ و کوچک را فراهم خواهد نمود تا به یاری حق، حکومت الله را برکل جهان حاکم سازد.
سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه سال 1360 به او خبر دادند كه تانكهاي عراقي به طرف قره بلاغ دشت ذهاب در حركتند.
شيرودي به دليل تاريكي شب، نتوانست به طرف منطقه عمليات حركت كند؛ لذا آن لحظه را به نماز ايستاد و در دل تاريك شب با يگانه معبود خود، حق تعالي، به راز و نياز مشغول گرديد.
دصاي اذان مسجد هنوز تمام نشده بود كه نماز صبح را با آرامش خواند و سپس به طرف منطقه درگيري حركت كرد. در ساعت 6 صبح با شكار تانكهاي زيادي از مزدوران عراقي، آنها را به جهنم فرستاد؛ ولي دست تقدير لحظات پربار عمر او را تاراج نمود و آستان قدس الهي پذيراي مهماني گرانقدر گرديد؛ و به اين ترتيب سردار رشيد اسلام، مالك اشتر زمان، «علي اكبر قربان شيرودي» به خيل شهدا پيوست.
هنگامي كه خبر شهادت شيرودي را به امام عزيز دادند، بعد از سكوت طولاني فرمودند: «شيرودي آمرزيده شده است.» در حالي كه براي ديگر شهدا مي گفتند: «خداوند آنها را بيامرزد.»
مزار اين سردار بزرگ اسلام در شيرود، زيارتگاه عاشقان شهادت است و دو فرزند وي ابوذر و عادله، يادگار مالك اشتر تاريخ انقلاب اسلامي مي باشند.
 


شنبه 11 دی 1389  4:31 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : عباس كريمي قهرودي

زندگینامه شهید

ورود به سپاه و گو شه هایی از خدمات شهید

شهیدی که تربیت یافته اسلام بود

وصیتنامه

اخلاق فرماندهی

قافله صبح

در رثای شهید

این همه را بنگر و برخویشتن به بال

ویژگیها و صفات شهید

نحوه شهادت

پیام مقام معظم رهبری  

آلبوم عکسهای شهید عباس کریمی

به مناسبت گذشت ربع قرن از شهادت فرمانده لشكر محمد رسول الله

 

امام خمینی ( ره ) :

جوانهای ما از خدا هستند و در راه خدا فداکاری کردند و به خدا مراجعت می کنند.

 

 زندگینامه شهید عباس کریمی

 

به سال 1336 ه. ش در قهرود کاشان چشم به جهان گشود. دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانید و وارد هنرستان گردید. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت. دوران خدمت وظیفه او با مبارزات انقلابی امت اسلامی ایران همزمان بود. با وجود خفقان شدید حاکم بر مراکز نظامی، اعلامیه های حضرت امام ( قدس سره ) را مخفیانه به پادگان عباس آباد تهران منتقل و آنها را پخش می کردم. پس از فرمان حضرت امام خمینی ( قدس سره )، خدمت سربازی خود را رها نمود و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیت کرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام ( قدس سره ) نیز جزو نیروهای انتظامی کمیته استقبال بود.

 

 ورود به سپاه و گو شه هایی از خدمات شهید

در بهار سال 1358 به هنگام تاسیس سپاه پاسداران کاشان با احساس تکلیف، به عضویت سپاه در آمد و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شد.

در تابستان سال 1359 داوطلبانه برای مبارزه با ضد انقلاب عازم کردستان گردید و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات ـــ عملیات همکاری کرد. پس از مدت کوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان مسوول اطلاعات ــ عملیات این سپاه معرفی گردید. از جمله فعالیتهای شهید در منطقه خونرنگ کردستان، انجام شناسایی عملیات و آزاد سازی منطقه دزلی و ... بود که توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت.

شهید کریمی بعدها همراه سردار جاوید الاثر برادر متوسلیان و شهید چراغی به جبهه های جنوب عزیمت کرد و به عنوان مسوول اطلاعات ــ عملیات تیپ محمد رسول الله ( ص ) به فعالیت خود ادامه داد.

این سردار دلاور اسلام در عملیات فتح المبین از ناحیه پا به شدت مجروح شد و حدود 2  ماه بستری بود و در این ایام ( به توصیه پدرش ) مقدمات ازدواج خود را فراهم کرد.

بنا به اظهار همسر شهید، مراسم عقد آنان در 21 مهر سال 1361 انجام شد. فردای آن روز ( یعنی در 22 مهرماه ) با هم به گلزار شهدای دارالسلام کاشان رفتند و با شهدا تجدید عهد و پیمان کردند.

نزدیکیهای عملیات مسلم بن عقیل ( ع) بود که عباس با همان وضعیت مجروح ( عصا به دست ) به صف رزمندگان لشکر پیوست و حضور او با این حال، در تقویت روحیه رزمندگان اثر به سزایی داشت.

در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان مسوول اطلاعات سپاه 11 قدر ( که تازه تشکیل شده بود) معرفی گردید و مدتی بعد به مسوولیت فرماندهی تیپ سوم سلمان از لشکر 27 حضرت رسول ( ص ) منصوب گردید و در کنار بسیجیان دریا دل، به نبردی بی امان علیه دشمن بعثی صهیونیستی پرداخت و تا عملیات خیبر در این مسوولیت انجام وظیفه کرد.

با شهادت شهید بزرگوار حاج محمد ابراهیم همت در عملیات خیبر، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله ( ص ) را به عهده گرفت.

سرانجام این شهید سعید در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی كه آخرین دستور ابلاغی از جانب قرارگاه را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می كرد (و لبخندی متین بر لب داشت) بر اثر اصابت تركش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود.

به هنگام انعكاس خبر شهادت عباس، خانواده معظم شهدای لشكر 27 محمد رسول الله(ص) دگربار احساس شهادت فرزندانشان را به خاطر آورده و در رثای آن سردار رشید اسلام اشك تاثر جاری كردند.

 

 شهیدی که تربیت یافته اسلام بود

تاریخ ولادت: 1336

محل تولد: کاشان

تحصیلات: دیپلم

سال شهادت: اسفند 1363

عملیات: بدر

محل شهادت: شرق دجله

نحوه شهادت : اصابت ترکش خمپاره

آخرین مسوولیت : فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله ( ص )

 

 قسمتی از وصیتنامه شهید کریمی :

همیشه با توکل به خدا و توجه به ائمه معصومین ( ع ) و اطاعت از دستورات رهبر عزیز و عالیقدرمان بر دشمنان بتازید تا آنها را از صفحه روزگار بردارید و هیچ وقت بر پیروزیهایتان مغرور نشوید.

خطاب به خانواده و امت حزب الله:

... ( در شهادتم ) صبر را پیشه خود کنید. صبر به معنای تسلیم شدن در مقابل باطل و ناحق نیست، بلکه استواری و ایستادگی در برابر ناملایمات، سختیها و گرفتاریها، همچنین مبارزه سرسخت با مشکلات زندگی، مبارزه با هوای نفس و اجرای کلیه دستورات امام است.

 

 اخلاق فرماندهی

با توجه به ضرورت انقلاب اسلامی در داشتن الگو و معیار خاص در چارچوب اسلام، یک نوع اعمال فرماندهی در جریان جنگ عراق علیه ایران اسلامی، بر اساس تعالیم مکتب و رهنمودهای امام عظیم الشان ( قدس سره) تجلی پیدا کرد، که با فرماندهی مرسوم در سازمانهای نظامی مغایرت داشت، فرماندهی بر اساس پیوندها و اعتقادات قلبی به جای امر و نهی بی روح و انجام دستورات و فرامین از روی تعبد و عشق و اعتقاد، به جای اطاعت چشم و گوش بسته و عاری از روح و عشق .

در این نوع فرماندهی اگر فرمانده خود را موظف بداند که در مورد مسایل مختلف با همکاری مشورت کند، آرا و نظرات آنها را بشنود و بعد تصمیم بگیرد در نتیجه همه جان و دل  می پذیرند و به وظیفه و تکلیفشان عمل می نمایند و همه تسلیم دستورات و اوامر الهی می شوند. در این دیدگاه اطاعت از فرمانده، اطاعت از خداست و تخلف از او خلاف شرع است .

شیوه های فرماندهی در سپاه که 13 فرمانده هان شهید تبلور یافته، الگوی روشن این گونه فرماندهی است، شهید کریمی نیز با الهام از این شیوه الهی مانند سایر سرداران غیور جبهه اسلام، با صلابت و استواری، رزمندگان را در جهت عقب زدن و تعقیب قوای مضمحل دشمن هدایت می کرد و لحظه ای از این امر مهم غفلت نداشت.

در برابر مشکلات، خونسردی خود را حفظ می کرد و در انجام هر کاری توکلش به خدا بود. با آرامش خاطر و امیدواری کامل به نتیجه اقداماتش، وارد عمل می شد.

صبر و استقامت با او عجین بود و وجودش در بین سربازان امام ( عج ) مایه دلگرمی و حرکت بود.

با بسیجی ها مانوس و صمیمی بود و به آنها عشق می ورزید . در کنار آنها در روی خاک می نشست، و با آنها غذا می خورد ، به دردل آنها گوش می داد، آنها را راهنمایی می کرد و تا آنجا که از دستش بر می آمد مشکل آنان را حل و فصل می کرد و ارتباط و   سرکشی از خانواده شهدا توسط او زبانزد همگان بود.

 

  قافله صبح

این قافله از صبح ازل سوی تو رانند

تا شام ابد نیز به سوی تو روانند

سرگشته و حیران همه در عشق تو غرقند

دلسوخته هر ناحیه بی تاب و توانند

این پرده نشین در پی دیدار رخ تو

جانها همه دلباخته ، دلها نگرانند

در میکده رندان همه در یاد تو مستند

با ذکر تو در بتکده ها پرسه زنانند

ای دوست، دل سوخته ام را تو هدف گیر

مژگان تو و ابروی تو تیر و کمانند

آخر ای مردم، ما هم عتباتی داریم

کربلایی داریم، آب فراتی داریم

ما پر از بوی خوش سیب، پراز چاووشیم

و زچشمنهای مجاور نفحاتی داریم

داغ هفتادو دو گل تشنگی از ماست اگر

دست و رو در تپش رشته قناتی داریم

آن سبکبار ترانیم که بر محمل موج

ساحل امنی و کشتی نجاتی داریم

در تماشای جمال از جبروتی سرخیم

که شگفت آینه جلوه ذاتی داریم

دست در شرح چه اسما و صفاتی داریم

زیراین خیمه که از ذکر شهیدان سبز است

کس نداند که چه احساس حیاتی داریم

همه هستی ما هین زیارتنامه ماست

گر از این گونه سلام و صلواتی داریم

 

  در رثای شهید

به نام خدای شهیدان که فرمود شهید بی مرگ است و به پاس خون شهیدان که قلب گرمشان در آسمان شهر جنایت به خون نشست بگذار که همت والایشان را بستاییم و غیرت و تقوایشان را ، شاید که روز مرگی مان را از تن به زداییم .

بگذار جاودانگی شهیدان عشق را که در قربانگاهها به شهادت ایستادند، ما نیز شاهد شویم که شهیدان پیام خویش را سرخ سرخ در سینه های ما نگاشتند، تا که مرگ بی ثمر و بی رنگ را به جاودانگی شهادت بدل کنیم. آنان قلبهای لبریز از عشق و صداقتشان را کریمان ارزانی کردند و خشماهنگ با بیداد در افتادند تا که عجز و حقارت را در اندرون تک تک ما فرو شکنند.

اگر ایمانشان را برای ابد به ما هدیه کردند، اگر ایستاده مردن را به ما آموختند، چه ناسپاسی نا مردانه ایست که بی یادشان شب را به سر آریم و بی نامشان روز را بیاغازیم.

چه کسی کربلای سالار ما، حسین ( ع ) را دوباره بپا کرد؟ لحظه هایی که زبان در کام مانده مان قادر به اعتراض نبود ، و شرافت و تقوی، شعور و غیرتمان به غارت می رفت، کدامین تن در ظهر بلوغ عصیان سرخی عاشورا به چشمان بی نور مان تاباند و جز شهید چه کسی باور کرد، که زندگی در غلظت سیاه شب تنها فریب خویش است؟

برای زیستن ( و نور، برای رستن از شرک، برای رهایی از مرگ و رسیدن به جاودانگی تنها شهید راه می نماید و صفیر تیز گلوله هایش مشعل پر شعله راهی می شود که خلق خدا را به صبح روشن نوید می دهد.

و به دل ترنم آیات که صبح گشته قریب و بقه منقار، شاخه زیتون، تا اوج روشن خورشیدها شیهد پیمود یکشبه صد ساله راه را اینکه شهید با انفجار قلب پر از ایمان ــ در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگی نشاند، قلبی به گرمی خورشید در آسمان شهر جنایت نشست در راستای ثابت فواره های خون ـــ صد اغنای قامت پژمرده راست شد.

از شوق و شور شهادت خنجری دگر دمید، من مرگ هیچ شهید را باور نمی کنم من با شهید همیشه باور کردم که وطن خالی از اندیشه آزادی نیست من با شهید دوباره  باور کردم که تا انتهای این شب دیجور باقی است فرصت عصیان اینک... مزار شهیدان درسینه های ماست، که دوست دارم همه هستی ام را ارزانی کنم در پای ایمان و تقوای همه برادران شهید شهیدان برادر ــ این گلگون پیکرهای پر فریادی که در برابر اوج عظمت هایشان شرم دارم و شرم از اینکه هنوز ندایشان را جانانه لبیک نگفته ام.

اینک تو ای به هر محرم شاهد ای به هر عاشورا شهید، ای به کربلا قربانی، بر خویشتن به بال که امروز خون سرخ تو در کوچه ها می جوشد. این قلب توست.

 

 این همه را بنگر و برخویشتن به بال

اینک در قلب تک تک ما یک شهید یک شاهد بی شکست، بی پایان، بیدار و بیدارتر نشسته است و ما را با شهیدان پیوندی همیشگی است.

ما مرگ هیچ شهیدی را باور نمی کنیم

آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد

کز می جامی شهادت همه مدهوشانند

 

 ویژگیها و صفات شهید

انس ویژه ای با قرآن داشت.روزانه حتما آیاتی از کلام الله مجید را تلاوت می کرد. به تعقیبات نماز ا همیت می داد. همواره با وضو بود. در مجالس دعا، عموما حالاتش دگرگون می شد. به ائمه طاهرین ( ع ) عشق می ورزید و از محبین و دلسوختگان اهل بیت عصمت و طهارت ( ع ) بود.

رفتار، گفتار و برخوردهای شهید در خانواده، اجتماع و سپاه حاکی از آن بودکه او سعی    می کرد برنامه های تربیتی اسلام را در هرجا که حضور دارد به مورداجرا بگذارد. به شدت از غیبت دوری می کرد و اگر کوچکترین سخن و سعایتی از کس  می شنید اظهار ناراحتی می کرد و نمی گذاشت صحبت او ادامه یابد.

در مقابل مومنین متواضع و فروتن بود. به کودکان احترام می گذاشت. هر وقت به آنها اشاره می کرد می گفت:« اینها مردان آینده هستند، دلیرمردان جبهه اند و ... »

ویژگیهای بارز اخلاقی، از او شخصیتی ساخته بود که ناخود آگاه دیگران را مجذوب خود   می ساخت.

همسر محترمه شهید در این باره می گوید:

« از رفتار، نشست و برخاست و نیز صحبتها و برخوردهای شهید احساس عجیبی به انسان دست می داد. هنگامی که من با ا یشان روبرو می شدم بی اختیار خود را ملزم به رعایت ادب و ا حترام در مقابل او می دیدم.»

حاج عباس در اثر استمرار بخشیدن به برنامه های تربیتی اسلام برای نیل به مقام و مرتبه انقطاع الی الله تلاش می کرد و هیچ نوع علاقه و میلی که معارض با حب الهی و رضا و خشنودی او باشد در وجودش باقی نمانده بود.

 

 نحوه شهادت

سرانجام این شهید سعید در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی که آخرین دستور ابلاغی در جانب قرارگاه را در عملیات بدر ( منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می کرد ( و لبخندی متین بر لب داشت) بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود.

به هنگام انعکاس خبر شهادت عباس، خانواده معظم شهدا لشکر 27 محمد رسول الله   (ص) دگر بار احساس شهادت فرزندشان را به خاطر آورده و در رثای آن سردار رشید اسلام اشک تاثر جاری کردند.

  

پیام مقام معظم رهبری در تجلیل از شهدای عالیقدر

اگر چه روز شهیدان، مناسب نیکویی برای عرض ارادت به ساحت شهیدان عالیمقام و ستارگان درخشان تاریخ امروز و فردای ما است، لیکن حق آن است که ملت بزرگ همه روزها و سراسر تاریخ خود را مدیون و مرهون جوانمردانی است که با حضور فداکارانه خود در صف دفاع از میهن عزیز، انقلاب بزرگ خود را پیروز و ملت کهن خود را سربلند و روسفید کردند. مردم ما باید آن روزهای پر محنتی را که کشور اسلامی مورد تهاجم دشمنان قرار داشته و در بیرون و در درون مرزها در لباسها و زیر نام های گوناگون ، به ملت و کشور ما جفا و دشمنی و خیانت می شد، هرگز از یاد نبرند، فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره ی آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود و بنام خدای بزرگ و یاری ولی الله الاعظم ارواحنا فداه و با رهبری امام را حل بزرگوار، کشور را نجات داد. همیشه و در همه تجربه های دشوار ملی، همانگونه فداکاریها است که سپیده ی نجات کشور و ملت را پدیدار می سازد.

 

به مناسبت گذشت ربع قرن از شهادت فرمانده لشكر محمد رسول الله:

«عباس» پسر «كربلايي احمد»

«عباس كريمي قهرودي» چهارمين فرمانده «لشكر27 محمد رسول الله»به تاريخ 23/12/1363 در منطقه عملياتي شرق رودخانه «دجله» شربت شهادت نوشيد. پيكر او زماني به تهران منتقل شد كه تنها چند روز از اولين سالگرد شهادت «حاج محمد ابراهيم همت»مي‌گذشت.

ربع قرن از شهادت فرمانده نامدار لشكر 27 محمد رسول الله مي گذرد. به همين مناسبت بناست از «عباس كريمي» بنويسم، فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله (ص).

همه از اول ماجرا شروع مي‌كنند، اما من از آخرش آغاز مي‌كنم.

*عباس و آخر كار

«عباس كريمي قهرودي» چهارمين فرمانده «لشكر پياده - مكانيزه 27 محمد رسول الله»(كه در سال 1387به دنبال تغييرات ايجاد شده «سپاه پاسداران» به «سپاه محمد رسول الله» تغيير ساختار پيدا كرد) به تاريخ 23/12/1363 در چهارمين روز عمليات «بدر» در منطقه عملياتي شرق رودخانه «دجله» بر اثر اصابت تركش گلوله توپ به ناحيه پشت سرش شربت شهادت نوشيد. پيكر غرق در خون وگل حاج عباس زماني به تهران منتقل شد كه تنها چند روز از اولين سالگرد شهادت فرمانده پيشين لشكر محمد رسول الله (ص) يعني «حاج محمد ابراهيم همت»مي‌گذشت.

 

*عباس و اول كار

«قهرود» يك روستاست از توابع كاشان. در اين روستا كشاورزي بود به نام «احمد» كه او هم يك زن و يك دختر شيرخواره توي خانه‌اش داشت. زن احمد بدزا بود، يعني هر چه بچه دنيا مي‌آورد سقط مي‌شدند، اين دختر كوچولو هم خدايي سالم مانده بود.«احمد» از خدا پسر مي‌خواستف از طرفي هم نمي‌خواست عيالش اين همه اذيت شود. نيت كرد و رفت « كربلا». سال 1336 كربلا رفتن مثل امروز نبود، واقعا خون مي‌خواست؛ البته خون دل. دست پربرگشت. بچه بعدي سالم بود، پسر هم بود، تازه بعد از آن، چهار تا بچه سالم ديگر هم به خانواده كربلايي احمد اضافه شد. اما پسر اول چيز ديگري است؛ آن هم اگر چنين حكايتي داشته باشد:

كربلايي احمد مي‌گفت به حرم حضرت ابوالفضل دخيل بستم و زار زده بودم كه يا قمر بني هاشم من سلامت بچه‌هايم را از تو مي خواهم. خلاصه اينكه كربلايي احمد اين پسر اول را تحفه حضرت عباس مي‌دانست، براي همين هم اسمش را گذاشت«عباس»

 

*عباس و حال و هواي بچگي

كودكي عباس مثل همه بچه‌هاي روستايي در خانه و مدرسه و سر زمين كشاورزي گذشت. عباس يك پسر بچه ساده و سبكبار و پا برهنه بود كه در كوچه‌هاي خاكي قهرود، پشتك و وارو مي‌زد و شلنگ تخته مي‌انداخت. البته زياد شيطان نبود، ظاهرا از همان اول هم مظلوميتش بر شلوغ‌بازي‌هايش مي‌چربيد. اما زبل بود. مدرسه هم كه رفت درسش بد نبود، حداقلش آن قدري درسخوان بود كه پاي آقاجان وعزيزش را به مدرسه يا پاي معلم را به خانه باز نكند. براي دوران دبيرستان هم راهي تهران شد. بي‌خبرم كه يك بچه ساده شهرستاني چطور آن روزها را در تهران سر كرد اما به هر حال تا ششم يا هفتم را در مدرسه «دارالفنون» خواند، بعدش هم به كاشان برگشت و در هنرستان نساجي مشغول تحصيل شد و آخر به خوبي و خوشي ديپلمش را گرفت.

 

*عباس و اولين دردسر زندگي

سال 1353 كه ديپلم عباس را دادند دستش، اولين دردسر جدي عمرش هم يقه‌اش را گرفت. ماجرا از اين قرار بود كه عباس يك رفيق كاشاني داشت به اسم «امير جهاني» كه سر و گوشش مي‌جنبيد. تو خط كارهاي سياسي و اعلاميه و نوار سخنراني امام و شعار نويسي و اين قبيل كارها بود و عباس را هم كشيد داخل اين قضايا. عباس كم و بيش خبر داشت كه خانواده‌اش مقلد آقاي خميني‌اند و اين سيد مجتهد هم به دستور شخص شاه تبعيد شده و در نجف است، در كاشان و قهرود هم كسي جرات ندارد علنا از ايشان اسمي ببرد. هر چه بود عباس هم شد مبارز يا به قول ساواكي ها ،«خرابكار» . يك روز كه مشغول پخش كردن اعلاميه بودند مامورها (ساواكي يا ژاندارم، متاسفانه بي‌خبريم) به آنها مشكوك مي‌شوند و مي‌افتند پي‌شان. عباس كه زبل‌تر و فشنگي‌تر از رفيقش بود از ماشين مي‌پرد بيرون و خودش را گم و گور مي‌كند اما امير گير مي‌افتد و زير شكنجه هر دو پايش قلم مي‌شود و بالاخره هم زبان باز مي‌كند. به اين ترتيب عباس هم فراري مي‌شود و تنها راهي كه براي خلاص شدن از چنگ نيروهاي رژيم پهلوي به ذهنش مي‌رسد گرفتن دفترچه آماده به خدمت و رفتن به سربازي است.

 

*عباس و سربازي

«درجه‌دار وظيفه ، عباس كريمي قهرودي، جمعي ركن دو - حفاظت اطلاعات - پادگان «عباس آباد» تهران، ارتش شاهنشاهي ايران».

عباس آدم تودار و كم حرفي بود، جان مي‌داد براي كارهاي اطلاعاتي و يواشكي.زود عصباني نمي‌شد، آرام و خونسرد بود، سريع و بي‌دليل تصميم نمي‌گرفت، اتفاقات را هم خوب در ذهنش حلاجي مي‌كرد. صداقت شهرستاني و وفا و صفاي روستايي را هم به اينها اضافه كنيد، چنين چهره مظلوم و چشماني كه اثري از برق شيطنت و شرارت در آنها ديده نمي‌شد، باعث شد كه بفرستندش «ركن دو»- حفاظت اطلاعات - و عباس هم با خيال راحت اعلاميه مي‌برد داخل پادگان و از اتاق جناب سرهنگ تا خوابگاه سربازان وظيفه را بي‌نصيب نمي‌گذاشت . اما ...

 

*عباس و درد سر دوم 

قيافه آفتاب سوخته، تكيده و مظلوم اين درجه‌دار جوان 20ساله روستايي اجازه نمي‌داد كسي به او شك كند. خودش هم دست به فيلمش حرف نداشت، اما دست بر قضاگير افتاد و راهي بازداشتگاه شد. خبر كه به پدرش رسيد از طريق يكي از دوستانش كه دايي يكي از سرهنگ‌هاي پادگان عباس آباد بود موقتا او را از بازداشتگاه خلاص كرد و دستش را گرفت و آورد خانه. همان شب مردم ريختند روي پشت بام‌ها به الله اكبر گفتن. كربلايي هم كه ديد عباس غيبش زده شصتش خبردار شد و رفت روي پشت بام و ديد كه عباس با يك عشق و حال خاصي تكبير مي‌گويد،‌انگار كه فرياد الله اكبرش از آنجا به گوش محمدرضاي پدرسوخته مي‌رسد و خواب نازش را بر هم مي‌زند. كربلايي كه تازه نفس راحتي كشيده بود شاكي مي شود كه «پسر! دو ساعت نيست از هلفدوني بيرون آمدي ...» ولي گوش پسر ارشد ديگر به اين حرف‌ها بدهكار نبود. عباس مظلوم و بي سر و صدا، حالا شده بود يكپارچه دردسر و شلوغ پلوغ.

 

*عباس و انقلاب

فرمان حضرت امام خميني درباره ترك خدمت سربازي ارتش شاهنشاهي كه پخش شد، عباس كه سرباز چهارده ماه خدمت بود، از پادگان جيم شد و رفت قاطي تظاهرات و تجمعات مردم. به كاشان كه نمي‌توانست برگردد چون در يك شهر كوچك سريع شناسايي و دستگير مي‌شد. چند ماه باقي مانده را در تهران سر كرد. خواهرش ساكن پايتخت بود و او زياد غريبي نمي‌كرد. انقلاب كه پيروز شد برگشت سر خانه و زندگي پدرش‌اش . اما عباس ديگر خيلي فرق كرده بود، حتي ظاهرش هم متفاوت از گذشته بود و ريش تازهف سياه و نرم، صورت آفتاب سوخته و بر و روي جذاب، مردانه و تحسين‌برانگيز را هم به صفات هميشگي‌اش اضافه كرده بود و در اعمال و رفتارش هم ديگر آن آرامش قبلي به چشم نمي‌خورد و مادر حيران مانده بود كه چطور عباسش در عرض چند ماه اين طور عوض شده است. همه مي‌گفتند:‌ماشاء الله پسر كربلايي احمد يلي شده ...

 

*عباس و عشق و حال انقلابي

راستش نمي‌دانم چطور بايد حال و هواي 3- 2 سال اول انقلاب را شرح داد تا دل‌هاي عافيت زده امروزي بتواند هضمش كند. آن روزها حتي رنگ آسمان هم فرق مي‌كرد و ديگر ضرب المثل «به هر جا كه روي آسمان همين رنگ است»، اعتباري نداشت. همه آدم‌ها طور ديگري بودند. همه هواي هم را داشتند، همه در برابر ديگران احساس مسووليت مي‌كردند، همه نسبت به ...

بگذريم! اين عبارات پاسخگوي منظور من براي وصف فضاي آن سال‌ها نيست، فقط يقين دارم كه ديگر در هيچ جاي دنيا چنان شور و حالي تكرار نخواهد شد. خوش به حال آنهايي كه حتي به اندازه چند روز دركش كرده باشند. عباس هم يكي از بيست ميليون جوان اين مملكت بود كه آن روزهاديگر سر پا بند نمي‌شد. بازار كميته كه داغ شد، معطل نكرد و شد پاسدار كميته، دم و دستگاه جهاد سازندگي كه راه افتاد عباس هم شد جهادي. بالاخره هم عشق تمام بر و بچه‌هاي ناب حزب اللهي پا گرفت و «سپاه پاسداران انقلاب اسلامي» از لا به لاي هرج و مرج و هاي و هوي اول انقلاب سربرآورد و فرياد « هل من ناصر» سر داد.عباس هم...

 

*عباس و سپاه

همان طور كه ذكر شد چند ماه اول انقلاب براي عباس مثل بقيه جوان‌هاي سر تا پا انرژي شده كشور، به پاسداري از انقلاب گذشت، شده بود مصداق E= MC2 ؛از گشت زني در خيابان‌ها و تعقيب ضد انقلابيون و طاغوتيان فراري تا كار با داس در مزارع. سپاه كاشان خيلي زود سامان گرفت. خرداد ماه 58 كه نطفه سپاه كاشان بسته شد، عباس هم از قافله عقب نماند و همان دور اول رفت و اسمش را نوشت. در گزينش قبول شد و چون خدمت سربازي هم رفته بود به عنوان يك نيروي موثر و فعال در كارهاي آموزش نظامي جاي پايش را پيدا كرد. آن روزها هر كس كه وارد سپاه مي‌شد، اگر آموزش نظامي ديده بود يا سابقه مبارزات مسلحانه داشت خيلي زود تا حد فرماندهي تيم يا گروهان يا گردان بالا مي‌آمد، اما عباس به دليل روحيات خاصش كمتر جلوي ديد بود و بي‌سر و صدايي او هم مزيد بر علت مي‌شد تا زياد سر زبان‌ها نيفتد و چشمگير نشود. بيشتر به كارهاي فردي و تكي (و احتمالا يواشكي) علاقه نشان مي‌داد و در اين زمينه خيلي هم مستعد بود.

در ابتداي امر هم كسي از قيافه او نمي‌توانست متوجه درونيات و تفكراتش بشود. همان طور كه ذكر شد انقلاب عباس را سراپا حركت و خروش كرده بود ولي بي هاي و هويي و آرامش روحي او كماكان باقي بود.

كمي بعد از ورودش به سپاه، طي ماموريتي، يك گروه بيست نفره از سپاه كاشان به فرماندهي شهيد «علي معمار» براي حفاظت از بيت حضرت امام عازم قم شد. آن روزها غائله «حزب خلق مسلمان» در قم اوضاع بدي را حاكم كرده و حفظ امنيت بيت حضرت امام داراي اهميت ويژه‌اي بود. با خاموشي آتش اين فتنه، تيم اعزامي از سپاه كاشان به شهر خود بازگشت. غائله بعدي كه كار دست انقلاب داد، غائله تركمن صحرا بود. خبري از اينكه بچه‌هاي سپاه كاشان يا عباس كريمي در سركوب اين بلوا شركت داشته‌اند يا نه، در دست نداريم اما پس از اين ماجرا، ضدانقلاب در سيستان و بلوچستان هم علم شلوغ بازي بلند كرد و شهرستان «ايرانشهر» هم شد مركز اين فتنه و دوباره گروهي از سپاه كاشان جمع شدند و رفتند «ايرانشهر» عباس در اين مرحله بود كه گل كرد.

عملكرد او در غائله ايرانشهر در مورد جمع آوري اطلاعات و طراحي عمليات براي سركوب خوانين شورشي و اشرار مسلح، ‌چشم همه را گرفت. يكهو مي‌ديدند كه عباس غيبش زد و همه نگران مي‌شدند، يك دفعه هم سر و كله اش پيدا مي‌شد و كلي اطلاعات بكر و دست اول با خودش مي‌آورد. لباس محلي مي‌پوشيد و مي‌رفت ميان مردم و مي‌نشست با آنها گپ زدن يا ريشش را مي‌تراشيد و با لباس شخصي به عنوان مسافر به سوراخ سنبه‌هاي شهر سرك مي‌كشيد و با موشكافي، ته و توي فتنه را درمي‌آورد. آن موقع بچه‌هاي سپاه به كد و رمز و به اين تيپ كارهاي تخصصي، نا آشنا و در مكالمات با بي‌سيم درمانده بودند و نمي‌دانستند چطور عمل كنند تا طرح و برنامه‌شان لو نرود كه عباس آمد و پيشنهاد داد با لهجه غليظ قهرودي پشت بي سيم صحبت كنند كه براي مردم بلوچ كاملا ناآشناست.

اين پيشنهاد چنان مؤثر افتاد كه كسي فكرش را هم نمي‌كرد. مكالمات بي‌سيم از آن روز بر عهده عباس و يك هم ولايتي‌اش قرار گرفت و انقدر هم اين كار را با تبحر و تسلط انجام دادند كه همه بچه هاي سپاه حال مي‌كردند و مي‌نشستند كنار بي‌سيم تا عمليات مخابراتي عباس و هم ولايتي‌اش را بشنوند. مخلص كلام اينكه بلواي بلوچستان هم به همت بچه‌هاي سپاه آرام گرفت و پاسداران كاشاني بعد از چهار ماه به شهرشان برگشتند. تنور انقلاب هر روز عباس را پخته‌تر مي‌كرد و روح پسر ساده و بي‌آلايش كربلايي احمد روز به روز قد مي‌كشيد، آنقدر بزرگ كه ديگر در جثه نحيفش نمي‌گنجيد.

 

*عباس و كردستان

كردستان كه شلوغ شد، سپاه، يگان‌هاي مجربش را عازم معركه كرد. سپاه كاشان چون سابقه خوبي در ايرانشهر پيدا كرده بود نيروهاي شركت كننده در آن بلوا را به ميدان كردستان فرستاد. عباس هم راهي شد و كردستان اولين صحنه جنگ به معناي واقعي كلمه را به او نشان داد، اما او كم نياورد. در جنگ باشگاه افسران سنندج مردانه جنگيد. راستش اين است كه ما نديديم عباس چه طوري جنگيد ولي مطمئن هستيم كه اگر كسي در جريان آن جنگ، «مردانه» وارد نمي‌شد تاب نمي‌آورد. اصلا جنگ در كردستان معروف به «جنگ مردانه» بودو.

جو رعب و وحشتي كه ضد انقلاب با جنايات وحشيانه خودش در كردستان حاكم كرده بود اجازه نمي داد هركسي پا به آنجا بگذارد. تك وتوك خاطراتي از آن روزهاي عباس به دستمان رسيده مثلا اينكه چند بار مهمات نيروهاي تحت محاصره سپاه ته كشيده و عباس رفته معلوم نيست از كجا كلي مهمات آورده است. به هر حال بعد از سنندج رد پاي عباس را در مريوان پيدا كرديم. مريوان به واقع جلوه‌گاه حقيقي عباس بود. از اولين روزهاي حضور عباس در مريوان و دليل اعزامش به اين شهر اطلاع نداريم ولي مي‌دانيم كه عباس در مردادماه سال 1359 با هلي كوپتر وارد سپاه مريوان شد و در آنجا به پست اعجوبه‌اي به اسم «احمد متوسليان» خورد و....

 

*عباس كريمي و احمد متوسليان

احمد متوسليان پديده‌اي خارق‌العاده بود كه از اكتشافات محيرالعقول نهضت حضرت روح الله محسوب مي‌شود. سپاه پاسداران و كلا نيروهاي مسلح چنين ابرمردي را تنها براي يك بار تجربه كرد و بس. هيچ چيز اين بشر به عرفيات و قوانين مرسوم در نيروهاي مسلح نمي‌خورد و در عين حال نزديك‌ترين نيروهاي سپاه به يك فرمانده مقتدر نظامي هم بود. نمي دانم چطور بيان كنم كه بد نفهميد.

احمد متوسليان كسي بود كه در عرض مدت كوتاهي آوازه‌اش زهره ضد انقلاب را در كردستان مي‌تركاند و در عين حال شهره به خلوص، ايمان و تقوا بوده و هم دوست داشتني. همرزمانش هم با ديدن او هم استخوان لرز مي‌گرفتند، هم عاشقانه و مثل پدر، دوستش داشتند. اين سردار بي همتا در طول نزديك به سه سال فعاليت نظامي خود چنان كارنامه درخشاني از خود به جا گذاشت كه هنوز دهان همه از تعجب باز مانده. اينكه عباس كريمي چطور با حاج احمد آشنا شد ما بي‌اطلاعيم. فقط مي دانيم كه آن روزها كه حاج احمد فرمانده سپاه مريوان بود عباس را ديد و خيلي زود استعداد او را در امور اطلاعات كشف كرد و عباس شد مسئول واحد اطلاعات و عمليات سپاه مريوان. نبوغ حاج احمد در كشف استعدادهاي نظامي در مورد عباس هم درست عمل كرد و بعد از آن عباس شد بازوي اطلاعاتي احمدمتوسليان. سپاه مريوان آن روزها مكتب خانه حاج احمد بود و شاگردان اين مكتب‌خانه هر كدام بعدها هم براي خودشان يلي شدند، هم براي جنگ و سپاه. عباس هم در همين مكتب به بلوغ نظامي و عقيدتي رسيد و شد آنچه كه شد...

 

*عباس در يك خاطره 

يكي از سران ضدانقلاب به نام «محمود آشتياني» با عباس تماس گرفته بود كه مي‌خواهم با تو مذاكره كنم. يك جايي را هم براي مذاكره مشخص كرده بود. عباس به همراه بنده خدايي به نام «حميد» عازم محل قرار شده و آنجا از ماشين كه پياده مي‌شوند معلوم مي‌شد كه «آشتياني» راهنمايي فرستاده تا آنها را به محل استقرار او ببرد. همراه عباس بند دلش پاره مي‌شود كه عباس! به خدا توطئه است. اينها مي‌خواهند بگيرند ما را. عباس مي‌گويد: نترس برادر! با من بيا، غلط مي‌كنند دست از پا خطا كنند. بقيه ماجرا از بيان «حميد» خواندني است:

آقا اين راهنما همين طوري ما را جلو مي‌برد و مي‌پيچاند. يقين داشتم كه كارمان تمام است. روزها فقط تا شعاع سه كيلومتري دور شهر، امنيت نسبي برقرار بود و براي رفتن به دورتر بايد با ستون و تأمين مي‌رفتيم. حالا عباس چهل پنجاه كيلومتر از شهر دور شده بود. آن هم تنها، تنها كه نه، من هم بودم ولي مگر فرقي هم مي‌كرد! بالاخره به يك ده رسيديم. هرچي گير دادم به عباس كه بيا از اينجا برگرديم. دليلي ندارد كه اينها ما را اسير نكنند يا نكشند، عباس محكم مي‌گفت: من بايد با اين مردك صحبت كنم. تو نمي‌آيي، نيا. راستش اگر مي‌توانستم برمي‌گشتم، ولي ديگر جسارت تنها برگشتن رانداشتم. رسيديم به خانه‌اي كه محل استقرار «آشتياني» بود. روي تمام پشت بامها و پشت همه درها و پنجره‌ها دموكرات‌هاي سبيل كلفت و كلاش به دست زل زده بودند به ما. شايد هاج و واج بودند كه اين دو تا ديگر چه خل‌هايي هستند. آنجا بود كه صميمانه و با اطمينان فاتحه خودم و عباس را خواندم. اما عباس انگار نه انگار. به قدري خونسرد و بي خيال بود كه شك كردم نكند با حاج محمد هماهنگ كرده كه الان بريزند اين ده را بگيرند. قلبم مثل گنجشك مي‌زد. ما نيروي اطلاعاتي بوديم و اگر زير شكنجه مي‌رفتيم حرف‌هاي زيادي براي گفتن به برادران ضدانقلاب داشتيم. جلوي آشتياني كه نشستيم او شروع به صحبت كرد كه ما مي‌خواهيم با شما به توافقاتي برسيم، تا...

عباس نگذاشت حرف او تمام شود و خيلي محكم و با جسارت گفت: ببين كاك! شما و ما هيچ مذاكره اي نداريم. شما بايد بدون قيد و شرط اسلحه را زمين بگذاريد و تسليم بشويد.

دلم هري ريخت پايين. اگر ذره‌اي هم به نجاتمان اميد داشتم، بر باد رفت. منتظر بودم كه في المجلس سوراخ‌سوراخمان كنند. حق هم داشتند. عباس آنچنان از موضع قدرت آنها را تهديد مي‌كرد كه انگار لشكر «سلم و تور» پشت سرش هستند. با كمال تعجب ديدم محمود آشتياني عكس العملي نشان نداد و دوباره خواست باب مذاكره را باز كند ولي اين بار هم عباس با تحكم و ابهت خاصي حرف از تسليم بي قيد و شرط زد. هرچه محمود آشتياني گفت عباس از حرف خودش كوتاه نيامد. گفت تضميني نمي‌دهم، اگر كاري نكرده باشيد امنيت داريد. صحبتشان كه تمام شد مطمئن بودم كه همانجا سرمان را گوش تا گوش مي برند. ولي طوري نشد و راهنما دوباره ما را به ماشين رساند. تا زماني كه با ماشين وارد سپاه مريوان نشديم منتظر بودم كه يك جوري دخلمان بيايد و در دل عباس را لعن و نفرين مي‌كردم كه اين ديگر چه جور مذاكره‌اي است.

چند روز بعد كه آشتياني و پنجاه شصت نفر از مزدورهايش آمدند و تسليم شدند نزديك بود از تعجب شاخ در بياورم. تسليم آنها ضربه خيلي بدي به حزب دموكرات مي‌زد. خصوصا اينكه در تلويزيون مريوان هم حرف زدند و ابراز توبه كردند و به افشاي جنايت‌هاي حزب دموكرات پرداختند. عباس به تنهايي اين دار و دسته قلچماق و ياغي را به زانو درآورده بود.»

 

*عباس در يك خاطره ديگر

اصلا تاكتيك عباس در واحد اطلاعات و عمليات، ملاقات با سران گروهك‌ها بود و بيشتر وقتش صرف رفت و آمد ميان آنها مي‌شد. غالبا هم تنها مي‌رفت و بدون اسلحه. مثلا يك گردن كلفتي به اسم «علي مريوان» دار و دسته مسلح سي _ چهل نفري راه انداخته بود. عباس تصميم گرفت كه «علي مريوان» را وادار به تسليم كند. اراده كرد و رفت پيش شان. اميدوار نبوديم زنده برگردد، جلويش را هم نمي‌توانستيم بگيريم. تصميم كه مي‌گرفت ديگر تمام بود. هرچه مي‌گفتيم بابا! اينها كه آدم نيستند، مي‌روي، سرت را برايمان مي‌فرستند، عين خيالش نبود. مدتي با آنها رفت و آمد مي‌كرد، با آ»ها غذا مي‌خورد، حتي كنارشان مي‌خوابيد! اينها عباس را مي‌شناختند كه كيست و چه كاره است ولي بهش «تو» نمي‌گفتند. بالاخره «علي مريوان» و دار و دسته‌اش داوطلبانه تسليم شدند. دفترچه خاطره علي مريوان كه دست بچه‌ها افتاد ديدند يك جا درباره عباس نوشته: «چند بار تصميم گرفتم او را از بين ببرم، ولي ديدم اين كا ناجوانمردانه‌اي است. عباس بدون اسلحه و آدم مي‌آيد. اين ها همه حسن نيت او را نشان مي‌دهد. كار درستي نيست كه به او صدمه بزنم...».

«عثمان فرشته» هم از كردهاي ضدانقلابي بود كه تحت تاثير عباس تسليم شد و اتفاقا خودش از مريدهاي حاج احمد شد و بالاخره هم در جنگ با ضد‌انقلاب به شهادت رسيد و سپاه، تشييع جناز باشكوهي برايش ترتيب داد.

بعضي از اين آدم‌ها هم تسليم نمي‌شدند اما تحت نفوذ عباس بودند. يك بار در جاده با گروه ضدانقلاب «صالح صور» برخورد كرديم. ديديم كاري با ما ندارند. پرس و جو كه كرديم گفتند: «كاك عباس گفته كه با شام كاري نداشته باشيم، و الا جان به در مي‌بريد.» بعضي از اينها هم مثل «عبدالله دارابي» زير بار عباس نمي‌رفتند ولي منطقه را ترك مي‌كردند تا يك وقت رو در روي او قرار نگيرند.

عبدالله دارابي بعد از مذاكره با عباسف مريوان را ول كرد و با دار و دسته‌اش رفت سردشت. واقعا عجيب بود. اين بچه شهرستاني كم حرف كه همه را با پسوند «جان» صدا مي‌كرد و آن قدر دوست داشتني و ناز به نظر مي‌رسيد، چنان تصرفي در روح و جان دشمن ايجاد مي‌كرد كه كمتر در برابرش مقاومت مي‌كردند. حاج احمد هم به او اطمينان كامل داشت و خيلي هم دوستش مي‌داشت. عجب از پسر كربلايي احمد ...

 

*عباس و «قم كردستان»

مريوان در زمان فرماندهي حاج احمد معروف بود به «قم كردستان». دليلش هم هين توبه كردن‌هاي كله‌گنده‌هاي ضدانقلاب با نفس گرم بچه‌هاي سپاه مريوان بود. حاج احمد واقعا از تبحر عباس كيف مي‌كرد. او با وجود وسواس عجيبي كه نسبت به مسايل اطلاعاتي داشت تقريبا دربست حرف‌هاي عباس را قبول مي‌كرد و كمتر به او ايراد مي‌گرفت. اتفاق افتاده بود كه كسي مي‌آمد و اخباري راجع به تحركات ضدانقلاب مي‌داد، و عباس همه آنها را رد مي‌كرد و آمار و ارقام متفاوتي را مي‌گفت.

وقتي مي‌پرسيدند تو از كجا مي‌داني، مي‌گفت: من خودم ديشب پيش آنها بودم. حاج احم مي‌گفت: «روي اطلاعات برادر عباس بايد صد در صد حساب و برنامه‌ريزي كرد.» سپاه مريوان حقيقتا براي عباس دانشگاهي بود كه با بهترين نمره از آن فارغ التحصيل شد. در آن زمان «مريوان»، امن‌ترين نقطه كردستان بود و هر آدم‌ساده‌اي هم مي‌داند كه برقراري امنيت جز با عمليات اطلاعاتي قوي و مستمر ممكن نيست.

 

*عباس و محمد رسول‌الله (صلوات‌الله عليه)

عمليات محمد رسول‌الله (ص)، اولين عمليات برون مرزي بزرگي بود كه بچه‌هاي سپاه مريوان در آن نقش داشتند. طراحي عمليات كار حاج احمد و حاج همت بود.

قرار شد يك اكيپ اطلاعاتي ويژه، براي شناسايي سنگرها، خطوط مقدم و در صورت امكان مناطق عمقي و عقبه دشمن، تشكيل شود. مسئوليت سرپرستي اين اكيپ بي‌برو برگرد بر شانه عباس كريمي بود. اين ماموريت نيز با مهارت‌هاي ويژه او به خوبي به انجام رسيد. انجام عمليات محمد رسول الله (ص) جرقه‌اي بود براي تشكيل يك نيروي زبده نظامي كه «تيپ موقت 27 محمد رسول الله ص»، نام گرفت و بعدها به لشكر خط‌شكن سپاه پاسداران در طول دفاع مقدس تبديل شد. كادر اصلي اين تيپ كه حول محور فرماندهي احم متوسليان شل گرفت، به جز «محمود شهبازي» جانشين فرماندهي»، همگي از بر و بچه‌هاي سپاه مريوان بودند و طبق معمول حاج احمد براي واحد اطلاعات و عمليات تيپ هيچ كس را جز عباس كريمي در نظر نگرفت. به اين ترتيب نطفه لشكر پياده مكانيزه 27 محمد رسول الله ص در بهمن سال 1360 بسته د و اعضاي مركزي اين تيپ پس از خداحافظي از مريوان _ شهري كه ماه‌ها در آن به مجاهده پرداخته بودند _ عازم جبهه‌هاي جنوب شدند تا اين بار سينه به سينه صدام عفلقي بايستند. دو كوهه، ميقات احمد و شاگردانش بود و جبهه‌هاي جنوب، سكوي پرواز آنها.

 

*عباس و فتح‌المبين

اولين عمليات تيپ محمد رسول‌الله «صلوات‌الله عليه» فتح‌المبين بود. اين عمليات يك ويژگي دارد كه بايد در تاريخ ايران ثبت شود؛ آن هم تصرف توپخانه سپاه عراق بدون شليك حتي يك گلوله است. عمليات شناسايي اين توپخانه كه مستلزم نفوذ در دل دشمن و رفتن به عقبه آنها بود، طبعا برعهده واحد اطلاعات و عمليات قرار مي‌گرفت. عباس هم كه كشته مرده اين كارها بود. نتيجه كار هم انقدر درخشان بود كه چشم همه را خيره كرد، و بيشتر از همه چشم صدام را.

البته عباس در اين عمليات از الطاف بعثي‌ها بي‌نصيب نماند و پايش تير خورد و قلمش حسابي خرد و خاكشير شد و ماندنش بيهوده. افقي فرستادندش كاشان. عباس تا آخر عمر اسير اين زخم ماند.

 

*عباس و زهرا

بچه‌اي را كه در خانه بند نمي‌شد، پدر و مادر چطور مي‌توانند زنش بدهند؟ زخمي شدن عباس بهانه خوبي بود، خيلي زود عباس ديد كه دستش در حناست. 21 مهر 61 با يك دختر وجيهه كاشاني به اسم زهرا عروسي كرد و فرداي عروسي زنش را برد بهشت زهرا (س). خيلي اصرارش كردند كه براي عروسي‌اش نونوار شود و مراسم مفصلي بگيرد. ولي زير بار نرفت. عباس خجالتي بو، گفت: «از خانواده شهدا خجالت مي‌كشم». با همان لباس سبز سپاه رفت پاي سفره عقد، سور و سات عروسي هم كه جمع شدف كوله‌اش را برداشت و راهي جنوب شد.

جراحت پايش نزديك شش ماه او را زمين‌گير كرد. در اين فاصله عمليات بين‌المقدس و رمضان انجام شده بود و فرماندهي واحد اطلاعات و عمليات هم بر عهده همرزمش «صمد يكتا» بود. از ماجراي لبنان هم جا مانده بود و تنها خبر بي‌نشان شدن استاد عزيزش حاج احمد سوغاتي بود كه رفقايش از اين سفر برايش آوردند. لشكر محمد رسول‌الله (ص) به واقع با رفتن حاج احمد يتيم شد، با اين حال (حاج همت) رفت زير علم لشكر. عباس هم با عمليات مسلم بن عقيل دوباره به ميدان برگشت. پايش هنوز مي‌لنگيد...

 

*عباس و داوود 

اين تكه را به روايت خانم «منصف» بشنويد:

براي تولد بچه‌مان در خرداد سال 63 در شهر انديمشك بوديم. من كه باردار بودم، عباس لباس‌هاي رزمش را خانه نمي‌آورد و همان جا مي‌شست.

نزديك وضع حمل كه شد مرا برد دزفول. در راه نشاني بيمارستان را از كسي پرسيد، بنده خدا گفت آخر همين خيابان، بيمارستان حضرت زهرا سلام‌الله عليها است.

اسم بيمارستان را كه شنيد، «يا زهرا»ي جگر خراشي گفت. بند دلم پاره شد. پرسيدم چي شد عباس؟ گفت: «يا زهرا رمز زندگي من است. در عمليات فتح‌المبين كه با رمز يا زهرا شروع شد مجروح شدم، با زني ازدواج كردم كه اسمش زهرا است، تولد بچه‌ام در بيمارستان حضرت زهراست و ...».

بچه كه به دنيا آمد اسمش را گذاشتيم «داوود». پاي عباس اذيتش مي‌كرد....

 

*عباس و فرماندهي

عمليات والفجر 4، اولين عملياتي بود كه مسئوليت فرماندهي نيروهاي رزمنده به عباس داده شد. حاج همت، عباس را كرد فرانده تيپ عمار، تمام فرماندهان اين تيپ در اولين روزهاي عمليات شهيد شده بودند و حاج همت كسي را بهتر از عباس دم دست نداشت تا كار ناتمام تيپ را به او واگذار كند. همين انتصاب قدرت فرماندهي عباس را به رخ ديگران كشيد و شاگرد مكتب حاج احمد نشان داد كه درسش را خوب ياد گرفته است. حاج همت هم از انتخاب خودش خيلي كيف كرد. همين انتخاب بود كه در عمليات بعدي سرنوشت ميراث احمد متوسليان را معين مي‌كرد. حالا عباس عملا يكي از ستون‌هاي لشكر بود.

 

*عباس و خيبر

عباس در عمليات بعدي يعني «خيبر»، فرمانده محور بود. عمليات خيبر، بزرگ‌ترين يلان لشكر را آسماني كرد، از جمله «حاج همت». حاج همت كه رفت، همه ماندند كه حالا سكان اين لشكر به دست كي خواهد افتاد. از كادر اوليه تيپ، تنها دو - سه نفر باقي مانده بودند كه «السابقون» به حساب مي‌آمدند. با عملكردي كه عباس در عمليات قبلي و در همين عمليات از خود بروز داده بود، گزينه‌اي جز او وجود نداشت. عباس خيلي تلاش كرد كه شانه خالي كند، اما نشد. حالا ديگر عباس كريمي فرمانده لشكر بود.

 

*عباس و يك يادداشت

اين جملات را داخل سررسيد شخصي عباس و به خط خودش خواندم:«خصوصيات يك فرمانده به اين شرح است: سلامتي جسم و فزوني علم، مشورت با نيروها، سعه صدر و نداشتن حس انتقام، برخورد با افراد تحت فرماندهي از راه ارشاد و موعظه، در كنار همه تاكتيك‌ها، از همه مهم‌تر، فاصله نگرفتن از خداست. فرمانده‌اي كه ابتكار عمل نداشته باشد، تسليم است. ابتكار عمل، سلاح برنده مومن است.»

 

*عباس و ....

نمي‌دانم باقي حكايت را چطور بنويسم. ته خط را كه همان اول نوشتم، ديگر چه باقي مانده؟ مي‌دانم كه دنيايي از حرف باقي مانده است. عباس فقط يك سال فرمانده لشكر بود، درست يك سال. اما كارنامه‌اي كه در اين يك سال از خودش باقي گذاشت را مي‌شود در چند خط كوتاه خلاصه كرد:

«عباس كريمي» فرمانده لشكر كه شد، بسيجي‌تر شد.

روح لطيفش اجازه نمي‌داد جز در ميان بسيجي‌ها جايي ديگر باشد. روزي نبود كه بسيجي‌هاي لشكر كشف نكنند آن آدم بي‌صدا و هاي و هويي كه همراه‌شان گوني سنگر پر مي‌كرد، كفش هايشان را واكس مي‌زد، نوار فشنگشتان را مي‌بست يا در صف غذا كنارشان ايستاده بود، كسي نيست جز فرمانده لشكرشان. عباس، سال آخر چنان مظلوم و سر به زير شده بود كه آدم دوست داشت بنشيند و به چهره او خيره شود و زار زار گريه كند. اين را بدون اغراق مي‌گويم. در چشمان عباس غم عجيبي موج مي‌زد. سال آخر چشم‌هاي عباس شده بود درياي غصه و غم. خدا مي‌داند كه اين جمله را از سر احساسات و رمانتيسم نمي‌نويسم، بلكه به آن معتقدم. نگاهش كه مي‌كردي ممكن بود غرق بشوي. رفقايش همه رفته بودند. احمد، همت، زجاجي، وراميني،كاظم، حاجي پور، رنجبران و ....

 

*عباس و پرواز 

در عمليات «بدر» عباس حس مي‌كرد پايش ديگر درد نمي‌كند، دايم بالا و پايين مي‌پريد، يك ثانيه جايي بند نمي‌شد، اين تيپ، آن تيپ، اين گردان، آن گردان، اين محور، آن محور، خودش هم متوجه شده بود كه در اين عمليات يك خبري خواهد شد. آخر رمز عمليات «يا زهرا» بود....

عباس را طبق وصيت خودش در بهشت زهراي تهران - قطعه 24 در جواز مزار شهيد مصطفي چمران دفن كردند.

 

*تنها وصيت‌نامه به دست آمده از شهيد حاج عباس كريمي :

بسم‌الله القاصم الجبارين

چرا در راه خدا جهاد نمي‌كنيد در صورتي كه جمعي ناتوان از مرد و زن و كودك شما در چنگال ظلم كافرانند.

«و ما لكم لا تقاتلون في سبيل‌الله و المستضعفين من الرجال و النساء والولدان و قاتلو هم حتي لاتكون فتنه و يكون الدين لله».

بكشيد كافران را تا بر كنده شود ريشه فساد، و دين منحصر به دين خدا شود.

هيچ قطره‌اي در مقياس حقيقت در نزد خدا از قطره خوني كه در راه خدا ريخته شود، بهتر نيست و من مي‌خواهم كه با اين قطره خون به عشقم برسم كه خداست.

شهيد كسي است كه حقيقت و هدف الهي را درك كرد و براي حقيقت پايداري كرد و جان داد.

شهادت در اسلام نه مرگي است كه دشمن به مجاهد تحميل مي‌كند بلكه انتخابي است كه وي با تمام آگاهي و شعور و شناختش به آن دست مي‌يازد.

«و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل‌الله اموات احياء ولكن لا تشعرون» و آن كسي كه در راه خدا كشته شده مرده نپنداريد بلكه او زنده ابدي است وليكن همه شما اين حقيقت را در نخواهيد يافت. (بقره 154) شهادت براي من يك فيض بزرگي است من لياقت يك شهيد را ندارم و اميدوارم كه آنها كه قبل و بعد از من به درجه شهادت نائل آمده‌اند من را در آن دنيا شفاعت نمايند. ان شاء الله و از قول من به تمام اقوام و خويشاوندان خصوصا پدر و مادر و خواهرم و همسرم و برادرانم بگوييد بعد از من براي من گريه و زاري نكنند و در عوض به همه دوستان و آشنايان با چهره‌اي خندان تبريك بگويند و به آنها بگويند جان او هديه‌اي براي اسلام عزيز و امام امت و امت امام بود و در رابطه با شهادت من و بقيه برادرانم كه اگر لياقت شركت در جبهه‌هاي حق عليه باطل را داشتند خانواده من صبر را پيشه كنيد و صبر نه اين كه در مقابل باطل و ناحق تسليم شدن بلكه استواري و ايستادگي در برابر ناملايمات تسليم شدن بلكه استواري و ايستادگي در برابر ناملايمات در برابر سختي‌ها، در مقابل گرفتاري‌ها و مبارزه سرسخت با مشكلات زندگي مبارزه با هواي نقس، اجراي كليه دستورات امام است مبارزه با منافقين داخلي كه خود نيز يك نوع جبهه داخلي است. لذا طبق فرمايشات قرآن كريم: «واقتلو هم حيث ثقفتموهم و اخرجوهم من حيث اخرجوكم و الفتنة اشد من القتل»

هر جا مشركان را دريافتند به قتل رسانيد و از شهرهايشان برانيد جنان كه آنان شما را از وطن آواره كردند و فتنه‌گري كه آنان كنند سخت‌تر از جنگ و فسادش بيشتر است.

ور در رابطه با رزمندگان اسلام بايد بگويم كه هميشه با توكل به خدا و ائمه معصومين و اجراي دستورات رهبر عزيز و عالي قدرمان بر دشمنان بتازيد تا آنها را از صفحه روزگار برداريد و هيچ وقت بر پيروزي‌هايتان مغرور نشويد چون در مرحله اول اين شما نيستيد كه مي‌جنگيد و اين شما نيستيد كه شليك مي‌كنيد بلكه طبق آيه قرآن مجيد «و ما رميت اذ رميت ولكن‌ الله رمي»

و شما بايد مجاهد في‌سبيل‌الله باشيد آن كسي كه جهاد كند «كلمة الله هي العلياء»

تا اين كه اراده خدا بالا بيايد و حاكم بر اراده‌ها شود اين همان راه خداست.

سلام و دعاي هميشگي‌تان را فراموش نكنيد.

خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار از عمر ما بگاه و بر عمر او بيفزاي.

خدايا خدايا رزمندگان ما را نصرت و ياري فرما

عباس كريمي

27/1/61

*نوشته:محمدعلي صمدي برگرفته از خبرگزاری فارس


شنبه 11 دی 1389  4:33 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : امير سرتيپ شهيد احمد كشوري

  امير سرتيپ شهيد احمد كشوري

 نرم افزار شهيد سرلشگر خلبان احمد كشوري

 

دوران كودكي

شهيد كشوري در تيرماه 1332 در خانواده اي متوسط به دنيا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در (كياكلا) و (سرپل تالار) – دو روستا از روستاهاي محروم شمال – و سه سال آخر را در دبيرستان (قنه) بابل گذراند.

دوران تحصيلش را به خاطر استعداد فوق العاده اي كه داشت, به عنوان شاگردي ممتاز به پايان رساند. وي ضمن تحصيل, علاقه زيادي به رشته هاي ورزشي و هنري نشان مي داد و در اغلب مسابقات رشته هاي هنري نيز شركت مي كرد. يكبار هم در رشته طراحي در ايران مقام اول را به دست آورد.

 

در رشته كشتي نيز درخششي فراون داشت. در زمان تحصيل, فعاليت مذهبي زيادي داشت؛ با صداي پرسوزش به مجلس و مراسم مذهبي شور خاصي مي بخشيد. در ايامي نظير عاشورا با مديريت و جديت بسيار, همواره مرثيه خواني و اداره بخشي از مراسم را به عهده مي گرفت. در اين برنامه ها, تمام سعي خود را براي نشان دادن چهره حقيقي اسلام و بيرون آوردن آن از قالب هايي كه سردمداران زر و زور و اربابان از خدا بي خبر براي آن درست كرده بودند, به كار مي برد و معتقد بود كه انسان نبايد يك مسلمان شناسنامه اي باشد. بلكه بايد عامل به احكام اسلام باشد. و چون در اين فكر بو كه اسلام را از روي تحقيق و مطالعه بپذيرد, در دوران دبيرستان مطالعاتش را وسعت داد و تا هنگام اخذ ديپلم علاوه بر كتب مذهبي, كتاب هاي بسياري درباره وضعيت سياسي جهان مطالعه نمود و در سال آخر دبيرستان با دو تن از همكلاسان خود، دست به فعاليت هاي سياسي – مذهبي زد.

 

او با كشيدن طرح ها و نقاشي هاي سياسي بر عليه رژيم وابسته, ماهيت آن را افشاء مي كرد. بعد از گرفتن ديپلم, آماده ورود به دانشگاه شد كه با توجه به هزينه هاي سنگين آن و محروميت مالي كه داشت, از رفتن به دانشگاه منصرف گرديد.

 

ورود به هوانيروز ارتش

احمد در سال 1351 وارد ارتش (هوانيروز) شد. البته هميشه از مسائلي كه در آنجا مي ديد, رنج مي برد, چرا كه رفتارها,مخالف شئونات عقيدتي او بود. در معاشرت با استادان خارجي، به گونه اي رفتار مي كرد كه آنها را تحت تاثير خود قرار مي داد. در اين مورد مي گفتم: من يك مسلمانم و مسلمان نبايد فقط به فكر خود باشد. و مي خواست در آنجا نيز دامنه ارشاد را گسترش دهد.

شب هاي بسيار از مصيبت هاي فقرا سخن مي گفت و اشك مي ريخت و فكر چاره مي كرد. و با همه خطراتي كه متوجه اش بود، به منزل فقرا مي رفت و ضمن كمك به آنان، ظلم هاي شاه ملعون را برايشان روشن مي ساخت.

 

شهيد كشوري چه پيش از انقلاب و همراه انقلاب و چه بعد از انقلاب, جان بر كف و دلير براي اعتلاي اسلام ايستاد و مقاومت كرد. در اكثر تظاهرات شركت كرد و بسياري از شبها را بدون آنكه لحظه اي به خواب برود, با چاپ اعلاميه هاي امام به صبح رساند. او چه قبل و چه بعد از پيروزي انقلاب عقيده اش اين بود كه تنها راهبران راستين امت اسلام، روحانيون در خط امام هستند.

در ميان تظاهرات چندين بار كتك خورده بود,ولي با شوق عجيبي از آن حادثه ياد مي كرد و مي گفت: (اين باطومي كه من خوردم, چون براي خدا بود, شيرين بود. من شادم از اينكه مي توانم قدمي بردارم و اين توفيقي است از سوي پروردگار.)

 

در زمان بختيار با چند تن از دوستانش طرح كودتايي را براي سرنگوني اين عامل آمريكا ريختند و آن را نزد آيت الله (پسنديده), برادر امام بردند. قرار بر اين شد كه طرح به نظر امام خميني(ره) برسد و در صورت موافقت ايشان اجرا گردد. اما خوشبختانه با هوشياري امام و بي باكي امت, انقلاب اسلامي در 22 بهمن پيروز گرديد و احتياجي به اين كار نشد.

 

 دوران جنگ

وقتي غائله كردستان شروع شد، شهيد كشوري همچون كسي كه عزيزي را از دست بدهد و يا برادري در بند داشته باشد, از بابت اين ناامني ناراحت بود.

سردار شهيد به خون خفته تيمسار (فلاحي) مي گفت: «شبي براي ماموريت سختي در كردستان داوطلب خواستم هنوز سخنانم تمام نشده بود كه جواني از صف, بيرون آمد. ديدم كشوري است.»

او از همان آغاز جنگ داخلي چنان از خود كياست و لياقت و شجاعت نشان داد كه وصف ناكردني است. يكبار به شدت زخمي شد و هلي كوپترش سوراخ سوراخ, ولي به فضل الهي و هوشياري تمام, هلي كوپتر را به مقصد رساند.

 

در زمان جنگ هم دست از ارشاد بر نمي داشت و ثمره تلاش هاي شبانه روزي او را مي توان در پرورش عقيدتي شيرمرداني چون شهيد سهيليان و شهيد شيرودي دانست. و شهيد شيرودي چه متواضعانه مي گفت: احمد, استاد من بود.

زمان كه صدام آمريكايي به ايران يورش آورد,احمد در انتظار آخرين عمل جراحي براي بيرون آوردن تركش از سينه اش بود, اما روز بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند كه بماند و پس از اتمام جراحي برود, اما جواب داده بود: «وقتي اسلام در خطر باشد, من اين سينه را نمي خواهم.» او به جبهه رفت و چون گذشته, سلحشورانه جنگيد و مزدوران را به درك واصل كرد, به طوري كه بيابان هاي غرب كشور را به گورستاني از تانك ها و نفرات مزدور دشمن تبديل نمود.

 

او بدون وقفه و با تمام قدرت و قوا مي كوشيد. پروازهاي سخت و خطرناك را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام مي داد. حماسه هايي كه در شكار تانك آفريده بود, فراموش نشدني است. شبها ديروقت مي خوابيد و صبح ها خيلي زود بيدار مي شد و نيمه شب ها, نماز مي خواند. و با اشك و تضرع و عبادت هاي نيمه شبش، به جهاد اكبر نيز اهتمام مي ورزيد.

او الگوي يك مسلمان كامل و به كمال رسيده بود و چه زيبا گفته است شهيد عزيزمان تيمسار فلاحي كه : «احمد فرشته اي بود در قالب انسان.»

 

او چنان مبارزه با كفر را با زندگي خود عجين كرده بود كه ديگر هيچ چيز و هيچكس برايش كوچكترين مانعي نبود، حتي مريم سه ساله و علي سه ماهه اش. هر بار كه صحبت از فرزندانش و علاقه او به آنها مي شد مي گفت: آنها را به قدري دوست دارم كه جاي خدا را نگيرند. هر كار سخت و دشواري را كه انجام مي داد, كار كوچكي مي شمرد و آن را وظيفه مي دانست. از كارهاي ديگران و قشرهاي مختلف در جبهه ها،خصوصا پاسداران قدرداني بسيار مي كرد. به برادران پاسدار علاقه وصف ناشدني داشت و مبارزه آنان را از خالصانه ترين مبارزات بعد از صدر اسلام مي دانست. يكبار پوتيني از برادر پاسداري به عنوان هديه گرفته بود و هرگز اين چكمه رزم را از خود دور نمي كرد مي گفت: «من اين را از يكي از خالصان درگاه احديت كه روحانيت و جهاد و شهادت از چهره و نگاهش مي بارد, گرفته ام.»

شهيد كشوري همواره براي وحدت هرچه بيشتر دو قشر پاسدار و ارتشي مي كوشيد؛ چنانكه مسئولين هماهنگي، و حفظ غرب كشور را مرهون او مي دانستند. او مي گفت: «تا آخرين قطره خون براي اسلام و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد و از اين مزدوران كثيف كه سرهاي مبارك عزيزانم (پاسداران)را نامردانه بريدند، انتقام خواهم گرفت.»

 

عشق شهيد كشوري به امام, چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب وصف ناكردني است. بعد از انقلاب وقتي كه براي امام كسالت قلبي پيش آمده بود،او در سفر بود. در راه وقتي كه اين خبر را شنيد، از ناراحتي ماشين را در كنار جاده نگه داشت و در حالي كه مي گريست، گفت: خدايا از عمر ما بكاه و به عمر رهبر بيفزا. وقتي به تهران رسيد، به بيمارستان رفت و آمادگي خود را براي اهدي قلب به رهبرش اعلام كرد. او بر اين عقيده بود كه تا در اين دنيا هست و فرصتي وجود دارد, بايد توشه اي براي آخرت بسازد. هرگز لحظه اي از حركت و تلاش باز نايستاد؛ بطوري كه مي گويند بارها در هواي ابري و حتي باراني پرواز كرد. او الله را مي ديد و به جهان جاوداني مي انديشيد.

عشق به الله, هر خطري را در نظرش هموار كرده بود و شهادت در راه الله براي او از عسل هم شيرين تر بود. آري ....

 

شهادت

بالاخره در روز پانزدهم آذرماه 1359 نيايش هاي شبانه اش به درگاه احديت مورد قبول واقع گرديد و در حالي كه از يك ماموريت بسيار مشكل اما پيروز باز مي گشت، در دره «ميناب» ايلام مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه هواپيماهاي مزدوان بعثي قرار گرفت و در حالي كه هلي كوپترش در اثر اصابت راكت هاي دو ميگ به شدت در آتش مي سوخت آن را تا مواضع خودي رساند و آنگاه در خاك وطن سقوط كرد و شربت شيرين شهادت را مردانه نوشيد و پيكر پاكش در بهشت زهرا ميعادگاه عاشقان الله در كنار ديگر شهيدان فدايي به آرامشي ابدي دست يافت.

 

مهم‌ترين كتاب‌هايي كه تاكنون درباره سرگذشت خلبان شهيد احمد كشوري منتشر شده‌، عبارتند از:

ـ صحیفه پرواز (زندگی‌نامه شهدای هوانیروز) / سیدامیر معصومی، عليرضا پوربزرگ وافی / دفتر ادبیات و هنر مقاومت‏ / 1369.

ـ سیمرغ‏ (روایتی از ایمان و سلحشوری شهید کشوری، شهید شیرودی و همرزمانشان‏)/ حجت شاه‏محمدی و سیدامیر معصومی/ نشر هفت‏/ 1378.

ـ بر بال‌های سیمرغ‏ (خاطرات خلبانان تیزپرواز هوانیروز ارتش، امیرسرتیپ خلبان شهید احمد کشوری، امیر سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی) / عبدالحمید موذن جامی / ارتش جمهوری اسلامی ایران، سازمان عقیدتی سیاسی / 1385.

ـ نرم‌افزار شهيد كشوري / نشر شاهد / 1386.


شنبه 11 دی 1389  4:34 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد اميد آزاديخواه

 

 
 
عاشقي زنده به اميد
 
وصيت نامه شهيد
 
عكسهايي از شهيد و حسينيه
 
عجب كوچه‌اي. از آن كوچه‌هايي كه در روياهاي كودكانه‌مان ديده بوديم، كوچه‌اي با درختان بلند كه ديوارهايش پوشيده از پيچ‌هاي روان بود.
در را كه به سويم گشود، قامت بلند و چهره مهربانش پديدار شد. مرا با صميميت و مهرباني عجيبي در آغوش گرفت، انگار كه سالها بود كه مرا مي‌شناخت. لحظه‌‌اي بعد به يكباره خود را برابر ديدگان خوبان روزگارمان يافتم. حياط خانه پر بود از خاطرات ناب و خاك گرفته سرزمين ما.
آن بالكن با صفاي جماران كه آن پيرفرزانه بر فرازش نور مي‌پاچيد. آن طرف‌تر حاج احمد آقا و جوان سربازي كه مودبانه نشسته بود. حتي هنوز چند پاسدار پايين بالكن مراقب امام بودند. ناگهان آن پيرمرد مهربان با صدايي لرزان گفت: آن جوان، اميد من است، هان!
آن طرف‌تر چهره‌هاي شهداي انقلاب، جنگ و فلسطين لبخند مي‌زدند. مبهوت آن همه زيبايي بودم كه باز مرا متوجه خود ساخت.
ـ پسرم! چرا معطلي؟ بيا شمع را روشن كنيم.
در گوشه حياط، سقاخانه كوچك و زيبايي بود كه شمعي را به ياد اميد شهيدش روشن كرديم. اين هم از آن رسم‌هاي جالب و ديدني اين خانه بود. ديوار روبرو حياط نيز منقش به صحنه عاشورا و پيكر شهيدان كربلا بود. نماز عاشورا به امامت سالار شهيدان برپا و پشت سر ايشان امام خميني، شهيد مطهري، رجايي و باهنر اقتدا كرده بودند.
زيرزمين خانه، نمايشگاه كوچكي، از كتابهاي نشرشاهد و پوستر شهدا بود. وقتي مرا به اتاق‌ها راهنمايي مي‌كرد، تواضع و احترام او، مرا بسيار شرمنده كرد. در و ديوار و حتي سقف اتاق‌ها به طرز زيبايي مملو از تصاوير شهدا و نقاشي از ائمه اطهار بود، انگار وارد موزه‌اي شده باشي. او در تمام اين لحظات چنان با اشتياق سخن مي‌گفت و توضيح مي‌داد كه زبانم بند آمده بود.
به اتاق اميد رفتيم. آنجا نيز همين حكايت بود. سقف اتاق به زيبايي منقش به تصوير سر مبارك سيدالشهداء بود و در تمام دقايقي كه آنجا بوديم اميد با چشماني باز به ما لبخند مي‌زد، و پدر دلسوخته او از مزار زيبا و ارتباط تنگاتنگش با اميد سخن مي‌گفت.
مي‌گفت كه زماني به كما رفته بود و در تمام آن روزها دستانش در دستان اميد بود، احساس آرامش خاصي داشته و از آن لذت مي‌برده است تا اينكه يك روز آقاي رحيميان (رئيس وقت بنياد شهيد) به ملاقاتش رفته و صورتش را بوسيده است. در اين زمان دست اميد از دستش جدا شده و دوباره خدا به او جان تازه‌اي بخشيده است.
او كه حالا 61 بهار را پشت سر نهاده در حاليكه ما را به چاي و شيريني و آغوشي باز ميهمان كرده بود، به گفتگو با ما نشست.
 *حاج آقا لطفاً خودتان را معرفي بفرماييد.
نجف آزاديخواه هستم، پدر شهيد اميد آزاديخواه.
 *چند سالتان است؟
من متولد 13 تيرماه 1324 هستم.
 *چه تعداد فرزند داريد؟
سال 59 كه مادر اميد فوت شد قرار شد كه اميد را من نگه دارم و آرزو (خواهرش) را فاميلها. دخترم كه ازدواج كرد، چون تنها بودم، مجدداً ازدواج كردم و حاصل اين ازدواج دختري است كه سه تا اسم دارد. من صدايش مي‌كنم اميد، مادر صدايش مي‌كند اميده و اسم شناسنامه‌ايش آمنه است و 13 سال  دارد. اگر من در نمازم يكي، دو تا غلط داشته باشم اين بچه در عوض مي‌نشيند و نيم ساعت براي من قرآن مي‌خواند تا من هم درست بخوانم.
 *اميد در چه سالي و در كجا متولد شد؟
اميد در 26/10/46 در تهران خيابان ظهيرالاسلام در كوچه توسلي كه حالا شده شهيد اميد آزادي‌خواه متولد شد.
با توجه به اينكه اميد قبل از انقلاب به دنيا آمد، دوران كودكي او به چه صورتي بود؟
من نمي‌خواستم او عين بعضي از همشاگردي‌هايش آزادي‌هاي بيش از حد داشته باشد. محدود به از منزل به مدرسه و مدرسه به منزل بود. خدا مرا ببخشد واقعاً عين يك بره بود، آرام و مطيع.
* معمولاً شهدا در دوران كودكي بيماري سختي مي‌گيرند، آيا اميد هم در دوران كودكي چنين وضعيتي داشت؟
خوشبختانه نه. دال بر اينكه هميشه بهداشت و سلامتي‌اش تحت نظر بود كما اينكه ما زياد شيريني به او نمي‌داديم كه هيكلش زياد چاق نشود. (مي‌خندد)
 * البته اين موضوع تقريباً يك سنت ميان شهدا بوده و به علت عدم رعايت بهداشت نبوده است. بگذريم، اميد چه ميزان تحصيل كرد و اصلاً دوران تحصيلش چگونه بود؟
ما در محلي كه زندگي مي‌كرديم (همان كوچه توسلي سابق) يك دبستاني به نام اركيده بود كه ابتدايي را درآنجا تحصيل كرد و متوسطه را در مدرسه‌اي در خيابان ظهيرالاسلام كه دقيقاً اسمش را نمي‌دانم، ادامه تحصيل داد و يكي، دو سال درس آنجا خواند وگفت: بابا ديگر نمي‌توانم درس بخوانم. البته درسش بد نبود ولي علاقه زيادي به درس نداشت.
* اميد چه تفريحاتي داشت؟
چون من خودم قبلاً بوكس كار مي‌كردم و قهرمان تهران بودم دوست داشتم اميد هم بوكسور شود، البته او دوست داشت برود كشتي و من نمي‌گذاشتم و مي‌گفتم صبر كن، من مي‌برمت بوكس و مي‌خواستم خودم مربي‌اش بشوم. دلم مي‌خواست او يك باشد چون خيلي حرف‌شنوي داشت و سرش را بالا نمي‌كرد.
كم‌كم خودم باهاش كار مي‌كردم و به باشگاه نفرستادمش. دال بر اينكه نمي‌خواستم كه برود بيرون و از راه به در شود. او ضمناً خيلي دست داشت با دوستانش ارتباط داشته باشد و سينما برود و يك همچنين برنامه‌هايي كه در محدوده‌هاي اسلامي بود.
 * دوستان اميد چه تيپي بودند؟
دوستانش هم مثل خودش بودند و من نسبت به آنها نظارت داشتم.
 * آيا اميد علاقه‌اي به ازدواج نداشت؟
من دختر خانمي را ديدم و با خانواده‌شان هم صحبت كردم. دختر بدي نبود و زيبا هم بود. حتي من به آنها گفته بودم كه الان دستم خالي است و نمي‌توانم عروسي بگيرم. يك هفته قبل از شهادت اميد مادر و دختر خانم آمده بودند اميد را ببينند، اميد سرباز بود، قرار شد هفته آينده سه‌شنبه بيايند و اميد هم باشد. هفته آينده دختر خانم و مادرشان مي‌آيند كه اميد را ببينند كه در مغازه اطلاعيه زده شده بود كه اميد آزاديخواه به شهادت رسيده و مراسم در خانه شهيد برگزار مي‌شود. يعني جاي عروسي به عزاي اميد آمده بودند.
 *از دوران سربازي شهيد بگوييد.
او دوره آموزشي را در شهرضاي اصفهان، گروه توپخانه خدمت كرد. نظر به اينكه يگانه فرزند ذكور خانواده بود، او را به جبهه نفرستادند و ايشان در تهران، در دانشگاه افسري و در يگان پاسدار خدمت مي‌كرد.
 * چطور شد كه به شهادت رسيد؟
روز راحتي‌اش بود. يك سربازي كه زن و بچه داشت به اميد گفته بود جاي من نگهباني مي‌دهي و چون اميد خيلي بچه دلسوز و مهرباني بود گفته بود: جاي تو مي‌ايستم. طرف هم گفته بود: اگر وايستي جاي من، من يك روز ديگر جبران مي‌كنم.
آن روز موشك مي‌زدند تهران را. آمدند مجلس شوراي اسلامي را كه آن طرف خيابان بودند بزنند كه موشك به دانشگاه افسري خورد. اميد در كنار در جنوبي كه در ترابري بود نگهباني مي‌داد كه موشك با 6 متر فاصله از اميد به زمين خورد.
قبل از آن من در خانه داشتم استراحت مي‌كردم. ديدم تلفن زنگ مي‌زند. البته موشك آمده بود، ته ناصرخسرو را هم زده بود. اميد تلفن زد كه تو چيزي‌ات نشده. من گفتم اينقدر به من تلفن نزن، شايد برنامه‌اي پيش بيايد و بگويند شايد تو ستون پنجم باشي، باباجان من هيچي‌ام نمي‌شود. تو مواظب خودت باش. بيست دقيقه‌ الي نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد:
ـ آقاي آزادي‌خواه
ـ بله من هستم، بفرماييد.
ـ اميد ‌آزاديخواه را مي‌شناسيد؟
ـ باز چه دسته گلي به آب داده.
چون بي‌خود اينها زنگ نمي‌زنند.
ـ هيچي، دستش شكسته و در بيمارستان فيروزگر است.
بعداً دوستانش تعريف مي‌كردند تا خيابان انقلاب كه آمبولانس پشت چراغ قرمز مي‌ايستد هم هنوز اميد در آمبولانس دست و پا مي‌زده و زنده بوده است.
رفتم بيمارستان و ديدم سربازها روي برانكارد و تخت خوابيده‌اند ولي اميد نيست.
 * شما شك كرديد؟
نه آخر من فكر مي‌كردم دستش شكسته غافل از اينكه آنهايي كه شهيد شده‌اند برده‌اند طبقه پايين كه سردخانه است و من فكر مي‌كردم كه اميد را برده‌اند طبقه پايين براي ارتوپدي. راه افتادم به طرف طبقه پايين كه يك مأمور به من گفت: «كجا مي‌روي آقا؟» گفتم بچه‌ام دستش شكسته و موشك به پادگانشان خورده، من نمي‌توانم بروم بچه‌ام را ببينم؟ او فهميد كه من ناواردم و نمي‌دانم كه پايين سردخانه است، مرا به دفتر بيمارستان برد. آنجا از من پرسيدند آقاي آزاديخواه آيا اين ساعت را مي‌شناسيد؟ گفتم: بله اين ساعت را كه خودم داده‌ام به او. ديدم قنداغ آوردند برايم و به من دادند و گفتند: ميل بفرماييد. گفتم: مرده. گفتند: شهيد شده، گفتم: نه اميد من نبوده. گفتند: اين ساعت را از دستش باز كرديم، گفتم دليل نمي‌شود، شايد ساعت را داده دست يكي از دوستانش و سر نگهباني رفته، چون بچه من دستش شكسته. ديدم آن مأمور از كشوي ميزش، تقويم اميد را درآورد كه به خط خودش بود. گفتم كه اين تقويم مال اميد است، شايد اين را داده بوده به يك سرباز ديگر كه ببيند امروز چندم است كه گفتند برو سردخانه و خودت ببين. گفتم: نه بچه من شهيد نشده كه بروم ببينم. بعد تلفن زدم از محل كارم و 10، 15 نفر رفتند و اميد را ديدند. من فقط چشم‌هاي اينها را ديدم كه قرمز شده، يعني يك خبري هست ولي قبول نكردم. اينها من را آوردند محل كارم، مغازه‌ام را بستند و مرا به خانه بردند. فردا تشييع جنازه بود و من مي‌خنديدم به اينها و مي‌گفتم اميد توي دانشگاه است و ساعت 2 مي‌آيد. خلاصه مرا به بهشت‌زهرا بردند توي غسالخانه و گفتند بيا اميد را ببين. گفتم شما ديوانه هستيد، تا به زور مرا بردند.
سه تا تركش توي مغزش بود كمر از پايين ناف نصف شده بود. روي دماغ تركش بود. و من ديدم كه اميد است. ما وقتي يك چيز خوب دستمان بيايد قدرش را نمي‌دانيم و وقتي از دست بدهيم مي‌فهميم چي شده. وقتي اميد رو در قبر گذاشتند، صورت جنازه را باز كردند. اميد چشمهايش باز بود و لبخند مليحي روي لبانش بود.
 * جريان ارتباط اميد با مرحوم سيداحمد خميني چه بود؟
وا... اين افتخار را داشت كه اغلب دستبوس حاج احمد آقا باشد. خانواده حضرت امام طوري نبودند كه محدود باشند. اگر در فيلمها دقت كرده باشيد حضرت امام(ره)؛ رهبر اسلام در حسينيه‌اي بود كه ديوارهايش هنوز رنگ نشده بود.
لياقت اميد اين نبود كه با پسر رهبر عظيم‌الشأن ما رفاقت داشته باشد،‌ مردانگي‌ آن مرد بود كه مي‌آمد سراغ جوانهاي متوسط، ساده و با يك سرباز مي‌نشست و مي‌خنديد.
بعد از شهادت اميد،‌ وقتي ايشان مطلع شدند كه من كارت دعوت مراسم اميد را خدمت ايشان بردم و گفتند: گرفتار هستم اگر برسم مي‌آيم و بعد روي كارت آن جمله معروف را نوشتند: «بسمه‌تعالي، انشاءالله شهيد عزيز با حضرت امام حسين(ع) محشور مي‌شود».
 * متاسفانه يك تصور غلط وجود دارد و آن هم اينكه آنهايي كه بچه‌هايشان را به جنگ و جبهه فرستادند خانواده‌هاي فقيري بودند و از سر ناتواني بچه‌هايشان را فرستادند؟
نه (خيلي ناراحت مي‌شود) اينطور نبوده. من آن موقعي كه يك سرهنگ تمام، ماهي 48 هزار تومان حقوق داشت، ماهي 90 هزار تومان در مي‌آوردم. كار من اين بود كه مي‌رفتم بانكوك، ياقوت (اصل) مي‌آوردم و از هند الماس و اينجا مي‌فروختم. البته دوستان مشتري‌هاي من بودند. من ماشين داتسون 18.k با كولر گازي و جك بادي داشتم به قيمت 60 هزار تومان كه آن زمان مي‌شد با 25 هزار تومان در خيابان سعدي يك خانه خريد. پس مسأله فقر مالي نبوده.
ببينيد ما ايران را با يك منزل مقايسه مي‌كنيم. شما، من، پدران ما،‌ فاميلهاي ما، دوستان ما پدر خانواده كه در منزل هست هر چه كه بگويد پسر، دختر، داماد، عروس و بقيه همه قبول مي‌كنند. امام هم پدر همه بودند يعني هر چه كه ايشان دستور مي‌دادند ما انجام مي‌داديم. حالا اگر كسي بخواهد شيشه خانه شما را بزند و بشكند، بلند نمي‌شويد تا دفاع كنيد. حالا بماند كه بعضي‌ها بچه‌هايشان را به خارج مي‌فرستادند يا در زيرزمين قايم مي‌كردند يا يك ميليون و پانصد هزار تومان مي‌دادند كه بچه‌هايشان جبهه نرود. ولي بچه‌هاي ما رفتند و خدمتشان را كردند و بايد مي‌كردند چون رهبر ما دستور داده بود. رهبر ما مي‌گفت اين نوجوان 13 ساله كه نارنجك به خودش بسته و رفته زير تانك و آن را منفجر كرده، رهبر ماست.
 * شما از ابتدا خانواده‌اي مذهبي بوديد؟
مذهبي اين نيست كه حتماً عمامه ببنديم و محاسن بگذاريم. من بچه تهران هستم و در ناصرخسرو كوچه حاج نايب پلاك 26 به دنيا آمدم. آن زمان يك دسته سينه‌زني بيشتر نبود و مي‌گفتند دسته طيب (خدابيامرزد). سرِ دسته‌اش مسجد امام فعلي (شاه سابق) بود و ته دسته ميدان شوش (بارفروش‌هاي سابق) بود واين عشق بود. دسته‌هاي هر محل هم مي‌آمد و پيوند مي‌خورد به آنها. ما مي‌دويديم و پابرهنه براي امام حسين سينه مي‌زديم.
بزرگ هم كه شدم، روزهاي بخصوص كه معمولاً تاسوعا و عاشورا بود، سوار هواپيما مي‌شدم و مي‌رفتم مشهد. كفش و جورابم را در هواپيما درمي‌آوردم، پابرهنه از پله‌هاي هواپيما مي‌رفتم پايين زيارتم را مي‌كردم و برمي‌گشتم توي فرودگاه. پايم را مي‌شستم و كفش و جورابم را پايم مي‌كردم و سوار هواپيما مي‌شدم و مي‌آمدم.
 * نظرتان در مورد جوانان كشور چيست؟
يك پسر داشتم، دادم و بيست و خرده‌اي ميليون پسر گرفتم. فقط يك چند تا دونه‌اش، كاري نداريم شلوغ هستند و آنها هم انشاءا... موقعي كه ببينند وضع دارد عوض مي‌شود،‌ درست مي‌شوند.
 *چه انگيزه‌اي باعث شده كه اينقدر راجع به زنده نگهداشتن ياد و خاطره فرزندتان تلاش كنيد؟
ببينيد من از اول مي‌گفتم انقلاب مال كسي است كه انقلاب كرده، اما وقتي اميد دوره آموزشي‌اش را رفت، خيلي دلم مي‌خواست آن موقع دو تا بچه داشتم تا اميد مي‌رفت جبهه اما چون روي پيشاني‌اش نوشته شده بود كه ايشان در دانشگاه افسري بايد شهيد شود، آنجا شهيد شد. حالا به قول مقام معظم رهبري «فضيلت نگه داشتن ياد و خاطره شهدا كمتر از شهادت نيست.»
 *در كارهاي اداري برخورد مديران با شما چگونه بوده است؟ آيا شما راضي هستيد؟
اگر جواب مرا درست ندهند اول از همه، من 9 عدد از عكسهاي بدن تكه تكه اميد را در كيفم دارم كه مي‌چينم روي ميز آن مديركل. مي‌گويم اگر دادي بچه‌ات را در راه انقلاب و سرمايه گذارش هستي بگو من پايت را ببوسم، اگر نيستي، بلند شو و از پشت اين ميز برو كنار و بلندش مي‌كنم.
از طرفي موضوع راضي بودن من از حكومت و جامعه زياد اهميت ندارد. ما البته در سياست هيچ وقت دخالت نمي‌كنيم دال بر اينكه كه سياستگذار داريم. مجلس داريم، ‌رياست جمهور داريم بالاتر از همه رهبر داريم كه مقام معظم رهبري هستند.
يكبار آمدند اينجا بازديد و يك پاكت به من دادند و تاكيد كردند اين پاكت را باز نكنيد و بعداً اين كار را انجام بدهيد بعد كه اينها رفتند، من باز كردم وديدم يك تراول داده‌اند. اين را من پس فردايش بردم و گفتم اين را بدهيد به كساني كه احتياج دارند گفتند: حسينيه داريد براي حسينيه خرج كنيد. گفتم داشته باشم، حسينيه را خود امام حسين(ع) تامين مي‌كند.
 * شما در اين حسينيه مراسم خاص را هم برگزار مي‌كنيد؟
ما هر سال شب‌هاي تاسوعا و عاشورا برنامه عزاداري داريم كه حياط پر از عزادار مي‌شود. طوري اينجا سينه‌زني و عزاداري مي‌شود كه روبروي منزل ما خانواده مسيحي كه زندگي مي‌كنند روميزي غذاخوري يا چيز ديگري را روي سرشان مي‌كشند و از پنجره نگاه مي‌كنند و اشك مي‌ريزند. وقتي اينها رو مي‌بينم، افتخار مي‌كنم كه پسرم رفت و من دارم كارم را درست انجام مي‌دهم.
خانواده‌هايي از مكزيك، ايتاليا و انتفاضه لبنان مي‌‌‌آيند اينجا كه من افتخار داشتم پابوسيشان را، شخصيت‌هاي مختلفي از ارتش و بنياد شهيد و جاهاي ديگر براي بازديد اينجا مي‌آيند.
يكبار يك جواني از ارمنستان آمده بود اينجا و گفت: پيش آقاي مكارم شيرازي مسلمان شده است. و اسمش محمود شده، منزل آقاي آزاديخواه اينجاست. گفتم: بايد بگويي منزل آزاديخواه اينجاست تا من به شما بگويم. خنديد و گفت: منزل آزاديخواه اينجاست. بعد او را بغل گرفتم و بوسيدم. خب موقعي كه يك ارمني مسلمان مي‌شود و مي‌بيند كه يك مسلمان او را مي‌پذيرد متوجه مي‌شود كه تا به حال زمان زيادي را از دست داده بوده است و بايد زودتر مسلمان مي‌شده.
 *بزرگترين آرزوي شما چه چيزي است؟
من دختري دارم 13 ساله. از خدا خواسته‌ام تا وقتي كه اين را شوهر نداده‌ام از دنيا نروم و اصل ‌آرزويم اين است كه بروم پيش اميد. بيست سال است كه دوريش را تحمل كرده‌ام. من فكر مي‌كنم كه او در يك شهر دور است و ازدواج كرده. زنش مي‌گويد يا من يا بابايت، من هم گفته‌ام بگو تو. دوست دارم بروم خانه اميد، باهاش زندگي كنم، انشاءالله كه اينطوري مي‌شود.
 *و آخرين كلام...
اين سعادتي است كه شما جوانها با فرهنگ شهيد و شهادت اينطوري مستحكم به جلو مي‌رويد. انشاءا... دشمن شاد نشويم و نخواهيم بود. ما پيرو دستورات رهبرمان هستيم و انشاءا... كه هر چه زودتر امام زمانمان ظهور بكنند.
 

بار الها تو مى دانى كه دشمنان دين تو و رسول تو كمر به نابودى آن بسته اند و نظام اسلامى ايران كه احياگر آن در عصر فساد و نابرابرى است مورد هجوم بعثيان كافر به دستور آمريكاى جنايتكار قرار گرفته است و نصرت توست همان طور كه در قرآن وعده فرموده‌ايد كه آزادمردان و ايثار گران كلمات متحرك قران شده و در خود دفاع از حريم قرآن مى كنند
بار الها كرامت كرده اى كشور آقا امام زمان (عج) را خليفه و جانشينى عنايت كردى كه زبانش جز حق و قسط علوى چيزى نگويد پير جماران را عنايت كردى كه همه ظالمان جهان از وجودش هراسانند بار الها ما را يارى فرما كه از جنود مخلص تو باشيم و پشت سر پرچمدار منادى عدالت « امام خمينى » مستضعفان جهان را وارثان زمين گردانيم
بارالها جان بر كفان و پابرهنگان اين صاحبان اصلى انقلاب را صاحب قدم‌تر بگردان تا جرثومه‌هاى فساد را در سراسر گيتى ريشه كن نمايند
بار الها ما را سرخ روى در محضرت پذيرا باش كه دين خود را به قدر امكان ادا كرده باشيم
  


شنبه 11 دی 1389  4:35 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : ناصر كاظمي

در سخت ترين شرايط تبسم بر لبهاي او بود      
  موجي در كوهستان
درجه و امتياز
 تبسم
شجره طيبه  
 افسانه كاظمي      
 گريه
امانت الهي  
جواب منطقي
مهتاب كردستان
 باغ ارغوان
وصيت نامه شهيد ناصر كاظمي
 كتابهاي شهيد
بخشي از يادداشتهاي شهيد
 
 در سخت ترين شرايط تبسم بر لبهاي او بود
ناصر كاظمي در 12 خردادماه 1335 در خانواده‌اي معتقد و اهل تقوا در تهران ديده به جهان گشود و از همان ابتداي زندگي، با قشر محروم جامعه ،‌آشنا و همراه شد.
ناصر دوره ابتدايي را با نمره‌هاي خوب پشت سر گذاشت تا وارد دبيرستان شد او در اين سنين ، با شور و علاقه به مطالعه كتابهاي ديني پرداخت تا بنيادهاي اعتقادي و اخلاقي خود را با معارف اسلامي استوار سازد.
وي پس از پايان دوره متوسطه، با شركت در كنكور، در رشته ها « پيراپزشكي و تربيت بدني» پذيرفته شد و بنا به علاقه‌اي كه داشت تحصيلاتش را در تربيت بدني ادامه داد ناصر همزمان با تحصيل ، به كار معلمي و تدريس در مدارس جنوب شهر تهران همت گماشت و بخش مهمي از حقوق معلمي خود را صرف خريدن كتابهاي ديني براي شاگردانش كرد. كاظمي در اين كلاسها با طرح مباحث ديني، اجتماعي و سياسي دانش آموزانش را نسبت به مشكلات روز و نيازهاي قشر جوان آْگاه كرد.
او در روند همين مطالعات و فعاليتهاي اجتماعي خود، به ماهيت وابسته و فاسد رژيم شاه پي برد و از سال 1365 به مبارزات سياسي خود شدت و وسعت بخشيد. در همين سال شكنجه در ژاندارمري ، به دادگستري منتقل و از آن پس ،‌در « زندان قصر»‌محبوس شد.
شهيد ناصر كاظمي با اوج گيري مبارزات مردم مسلمان ايران عليه رژيم ستمشاهي ، همراه جمعي از زندانيان سياسي،‌از زندان آزد گرديد و جدي تر از گذشته به مبارزه پرداخت و تا پيروزي انقلاب اسلامي،لحظه اي آرام نگرفت. ناصر كاظمي ، در خردادماه 1358 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد تا تجربيات خود را در اين نهاد مقدس به كار بندد.
پس از گذرانيدن دوره كوتاه آموزش نظامي ، براي خدمت در استان« سيستان و بلوچستان» راهي آن منطقه شد و حدود چهار ماه در شهرستان « زابل » به مردم محروم و مستضعف ناحيه خدمت كرد.
به دنبال غائله« خلق عرب در خوزستان» به اين استان رفته و به مقابله با توطئه گران برخاست و تا آخر غائله در خرمشهر ماند.
كاظمي هنوز از اين توطئه نياسوده بود كه براي مبارزه با گروهكهاي ضد انقلاب كردستان، راهي اين خطه از ميهن اسلامي شد و به پيشنهاد شهيد« محمد بروجردي» ، فرمانده وقت سپاه كردستان، همراه چند نفر، در 10 دي ماه 1358 به  «پاوه » رفت. ناصر فعاليت خود را در پاوه، با سمت « فرماندار» آغاز كرد. وي كه در اين مسووليت شايستگي لياقت و كارداني خود را نشان داده بود بزودي علاوه بر مسووليت فرمانداري، به فرماندهي سپاه پاوه نيز منصوب گرديد. او بيشتر جلسات خود را با مسوولان شهر، پس از فعاليت طاقت فرساي روزانه و در نيمه هاي شب مي‌گذاشت و در تمام مدت مسووليت خود براي حل مشكلات مردم شهر، از هيچ كوششن دريغ نمي‌كرد.
ناصر كاظمي از راه ايجاد وحدت بين سپاه و ارتش و به كارگيري نيروهاي مردمي و طراحي چند عمليات ، موفق مي‌شود تمام مناطق تحت اشغال ضد انقلاب را از چنگ آنها خارج كند و آْرامش را به منطقه برگرداند. او معتقد بود كه مناطق كردنشين ،‌ هاي پاكسازي ، از مردم بومي استفاده مي كرد كه اين اعتقاد او سبب برقراري ارتباط عاطفي ميان او و مردم شد و موجبات آزادي و پاكسازي منطقه « نوربان» و قشلاق»‌در راه پاوه را فراهم كرد. خبر اين پيروزيها در منطقه مي‌پيچيد و رعب و وحشت زيادي در دل ضدانقلاب مي‌افكند.
آزاد سازي و پاكسازي « باينگان» ،‌« نودشه»، « نيسانه» ،‌« نروي »‌،‌«‌نوسود» ،‌كله چناره»‌،‌«‌و شمشي »‌،‌از ديگر فعاليتهاي اين شهيد بزرگوار است. وي همچنين براي مقابله با گروههاي مسلح ضد انقلاب در كردستان« تيپ ويژه شهدا» را تشكيل داد و فرماندهي آن را به عهده گرفت.
ناصر پس از يك سال و نيم خدمات ارزشمند در پاوه ، به سنندج رفت و به عنوان « مسوول سپاه پاسداران كردستان» منصوب گرديد. پاكسازي مناطق حساسي همچون جاده«‌بانه- سردشت» ، « كامياران»،«‌مريوان»،« تكاب»،‌« صائين دژ»،‌«‌بوكان»،« سد بوكان»، از جمله اقدامات متهورانه او به شمار مي‌رود.
شهيد كاظمي با تمام عشق ، در خدمت مردم محروم بود. در كردستان، درخشيد و چنان شخصيت والايي از خود بروز داد كه مردم ، دل در گرو محبت او سپردند و حتي نام« ناصر» را بر كودكانشان برگزيدند و بر اين نام مباهات كردند.
هوشمندي ، بصيرت، شجاعت و قاطعيت ، از ويژگيهاي بارز شهيد ناصر كاظمي بود. كردستان به وجود او مباهات مي‌كرد و در كنار او ،‌احساس تنهايي و غربت نداشت .
اين ميداندار بزرگ جهاد سر انجام در تاريخ 6 شهريور1361،‌در حين پاكسازي محور« پيرانشهر- سردشت»‌، در يكي از روستاها ، بر براق شهادت نشست و كردستان را در سوگ خود نشاند.
 موجي در كوهستان
همه با هم
بهترين خاطره من از ناصر كاظمي مربوط به دوران بني صدر است. به خاطر رابطه خوب سپاه و ارتش عده‌اي توطئه كردند . بني صدر ، من و رئيس ستاد لشگر و فرمانده سپاه منطقه غرب كشور را به تهران احضار كرد. گفتم ناصر كاظمي تو هم بيا. با بني صدر جلساتي داشته باشيم .هفت ، هشت نفر همراهمان بودند. جلسه شروع شد و همه شروع كردند تاختن و بد و بيراه گفتن به من و انتقاد پشت انتقاد. من هم فقط يادداشت مي‌كردم . موقعي كه خواستم شروع به صحبت كنم ، ناصر كاظمي زودتراز همه گفت:« بگذاريد من يك كلمه بگويم. » تا خواست حرف بزند ، يك دفعه يكي از آْن مسوولين گفت:« اول آقاياني كه اينجا هستند ، بگويند چه سمتي دارند ، آيا مسوول هستند ، نيستند...»
بني صدر هم گفت :« بله ، آقايان كي هستند؟ ما فقط گفته بوديم شيرازي بيايد و رئيس ستادش و فرمانده سپاه غرب، نگفتنم اين همه آدم را بردار و بياور!»
گفتم:« اجازه بدهيد . ايشان رئيس ستاد هستند ، ايشان فرمانده سپاه غرب، ايشان مسوول عمليات پاوه هستند و اين هم فرمانده پاوه. هر وقت عذر بنده را  خواستند، اين آقايان هم مي‌روند، حالا ميل خودتان است.
بني صدرگفت:« خوب، حالا ادامه بدهيد.»
ناصر كاظمي شروع كرد به تاختن و جوابگويي .
از ويژگيهاي ناصر اين بود كه به هيچ وجه كوچكترين چشمي به مقام و درجه و امتياز نداشت . زندگي برايش خلاصه شده بود در مبارزه براي اسلام، آن هم مبارزه اي خالصانه، هيچ گاه نديديم در برابر مشكلات و نارساييها خم به ابرو بياورد . در صحنه رزم يكپارچه اميد بود. از ويژگيهاي ديگر او تقوا بود. تقوا را خوب رعايت مي‌كرد. اهل چاپلوسي نبود و از هر گونه تظاهر خودداري مي‌كرد.
 درجه و امتياز
از ويژگيهاي ناصر اين بود كه به هيچ وجه كمترين علاقه اي به مقام ، در جه و امتياز نداشت. زندگي برايش خلاصه شده بئد در مبارزه براي اسلام؛ آن هم مبارزه اي خالصانه، كه ما در اين حد اخلاص ، كمتر ديده ايم .
جذب افراد مخلص و كاري
از خصوصيات ويژه ايشان ( شهيد كاظمي) ،‌جذب بچه‌هاي خوب بود. هدف را مي‌گذاشتند پيشبرد انقلاب ، و كمتر به اين مسائل ( حاشيه اي ) توجه مي‌كردند. بچه‌هايي كه دور خودش جمع مي‌كرد، بچه هايي مخلص و كاري بودند.
پيشمرگان مسلمان كرد
اولين سازماندهي پيشمرگان مسلمان كرد، با تفكر شهيد بروجردي و عمل شهيد كاظمي در پاوه شكل گرفت.
 تبسم
...حتي در سخت ترين شرايط هم تبسم بر لبهاي او بود. هرگز او را با چهره اخم كرده و گره خورده نمي‌ديديم و هيچ وقت در خود فرو نمي‌رفت.
افسانه كاظمي
افسانه « كاظمي» در ذهن يكا يك دانش آموزان كردستان كه امروز در امنيت ،مشغول آموزش هستند و كارگران كردستان كه در امنيت مشغول كارند، همواره باقي مي‌ماند و اين امنيت ، نتيجه دادن اين چنين خونهاي پاكي بوده و هست.
 شجره طيبه
در مجموع ، برادر كاظمي چنان روحيه اي در برادران ما به وجود آورد كه نتايج آن، همين پيشرفتهايي است كه در اين شرايط و پس از شهادت ايشان ، شاهد آن هستيم. اين موفقيتها به عقيده اكثر برادران، نتيجه آن شجره طيبه اي است كه ايشان در كردستان بنا نهاد و اكنون نتايج و ميوه ان را روز به روز مي‌بينيم.
موجي در كوهستان
حضور سردار كاظمي در فرماندهي سپاه كردستان ، به مانند موجي بود كه همه كردستان را به حركت در آورد و آن را به جبهه اي واحد عليه ضد انقلاب تبديل كرد.
 گريه
يك روز شهيد رجائي تشريف آورد به پاوه . آن روز مصادف با عمليات مهم « شمشير» بود كه تعدادي از نيروهاي عراقي به اسارت در آمدند. اسرا در زندان بودند. به ناصر كاظمي در آن عمليات خبر دادند كه آقاي رجائي به پاوه آمده است.
من به زبان عربي آشنا بودم. رفتم پيش اسيران. شهيد رجائي سوالهايي مي‌كرد و من هم ترجمه مي‌كردم. در اين اثنا ، ناصر كاظمي با شلوار كردي و يك بلوز ورزشي و يك كلاه كاموا وارد شد. در نگاه اول حالتي داشت كه بچه ها نگاه كه به او كردند، به گريه افتادند. گريه براي سادگي و خلوص يك فرمانده سپاه.
 امانت الهي
از پسرم خيلي راضي بودم . مهربان و انقلابي بود وهميشه به من روحيه مي‌داد. روزي تلفن زد و گفت:‌سلام مادر مجاهد. ان شاء الله كه زينب وار باشي. يك وقت براي من ناراحت نشوي. »
و بعد پرسيد:« مادر ،‌مرا دوست داري؟»
گفتم:« آدم چيزي را كه دوست دارد، در راه خدا مي دهد، آيا تو حاضري چنين كاري را انجام دهي؟»
در جواب گفتم:« هر چه از خدا آيد، خوش آيد. تو پيش من امانت هستي و هر وقتي خدا بخواهد،‌اين امانت را از من مي‌گيرد. من تو را به خدا
 .
جواب منطقي
يكي از همرزمانش مي گويد:« زمان بني صدر،‌عده اي از حاميان وي عليه من و تعدادي از دوستان كه با سپاه كردستان كار مي‌كرديم و به او اعتنا نداشتيم، توطئه كردند. يك روز بني صدر ما را خواست و گفت كه با رئيس ستاد لشگر و فرمانده سپاه منطقه غرب سريعا به تهران برويم. از شهيد كاظمي و چند نفر ديگر از بچه هاي حزب اللهي خواستم تا با ما به تهران بيايند. قرار شد با بني صدر جلسه اي داشته باشيم . هشت نفر بوديم كه با بني صدر جلسه گذاشتيم. جلسه كه شروع شد، همه به ما پرخاش كردند و بدو بيراه گفتند. ناصر طاقت نياورد و سريعتر از همه بلند شد و جواب منطقي و قاطع داد كه همه حيرت كردند. »
 مهتاب كردستان
فريادهاي مجروح
در زير باراني كه همجنان تند تند مي‌بارد، چهار فصل اندوه من ديگر بار آغاز مي‌شود و من ، همچنان در كنار پنجره اي كه به سمت جاده هاي انتظار ،‌دامن گشوده است – در امتداد افق ها – رد پاي مهاجران خطه نور، ردپاي برادران شهيدم را پي مي‌گيرم و هجرت خورشيد يان را با تمام حيرت خود، به سوگ مي‌نشينم و خود را مي‌بينم و چادر نمازم را و شانه هاي لرزان را كه در كبود شيشه هاي شكسته، پريشاني من و قبيله ام را ،‌تصوير كرده اند. خود را مي‌نگرم و حقارت خود را و كوچه ها را مي‌نگرم و نان شهيدان را و خط سرخي را كه از ميان آيه هاي مقدس ، تا بي نهايت آبي و تا قلمرو پروازها ، امتداد يافته است و جهان ، چه قدر تاريك است؛بي حضور مرداني كه از پيشاني بندشان، خورشيد مي‌شكفت و آفتاب ، پرنده اي بود كه در سينه پر التهاب‌شان ماوا گزيده بود.
راستي، ماندن چه قدر حقير و بي مقدار است، آنجا كه خود را  وامانده مي‌ بيند آنجا كه خود را درمانده مي‌بيند، آنجا كه اشك و درد و دريغ ، هرگز ، تسلي بخش روح انسان نيست، آنجا كه جهان به وسعت يك تنهايي ، بر شانه هاي من و تو آوار مي‌شود، آنجا كه « شهادت»‌تا فرسنگ هاي پيش رو، پيش تاخته است.. و در آشوب اين همه در د و ناتواني ،‌چه كسي مي‌تواند دستگيرمن باشد، چه كسي مي‌تواند دستگير تو باشد؟
... زبان شعر  و زبان كلام، هرگز نمي‌تواند اين داغ هاي دير پا، اين گريه هاي بي امان در قفاي سرداران شهيد را مرثيت توانمندي باشد كه بتواند شهادت و حماسه را با تمام جلوه هاي آن ابراز نمايد و يا حتي گوشه اي از آن همه بزرگي و عظمت را و اقتدار مردان شهادت گزين را منعكس سازد، اما آن قدر هست كه فريادهاي مجروح جان را بر ديوارهاي ترك خورده قبيله استوار، طرحي از عشق ببندد و در كنار قلبها به تعبد بنشاند و شعر من جز اين نيست، سلامي است از سر اخلاص كه اين چنين انعكاس يافته است


شنبه 11 دی 1389  4:36 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد محمد بروجردي
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

مردي كه به شهادت لبخند زد

اسوه متانت و نجابت

برايش مهم نبود

بي نظير ترين فرد

تعبد

عمليات مسلحانه

مسووليت انقلاب

مردي كه از مردم بود

روياي صادق

وصيت نامه شهيد

نرم افزار سردار لشگر پاسدار شهيد محمد بروجردي

آلبوم عکسهای شهید محمد بروجردی

تصاویر ویژه

صدای سردار شهید محمد بروجردی

 

 سردار سپيداران

 مردي كه به شهادت لبخند زد

در سال 1333ه.ش ،‌در روستايي از توابع شهرستان بروجرد كودكي چشم به جهان گشود كه دست تقدير الهي زيباترين سرنوشتها را براي او رقم زده بود. او در ابتداي عمر و در شش سالگي پدرش را از دست داد. پس از مرگ پدر به ناچار با مادر، خواهران و برادرانش به تهران آمدند و در يكي از محلات جنوب شهر ، خانه اي را اجاره كردند و در آن سكني گزيدند. محمد كوچك براي گذران زندگي مشغول به كار شد و همزمان، تحصيلات دوران ابتدايي را نيز به پايان رساند. مادر زحمت كش او ،‌با پنج فرزند،‌در خانه اي قديمي و پر از مستاجر در خيابان مولوي تهران اتاقي اجاره كرده بود و همه اعضاي خانواده براي درست زيستن، كار مي‌كردند؛‌خواهر ها و مادر در منزل و برادرها در مغازه اي واقع در پيچ شميران .

محمد دوران سخت كودكي را پشت سر گذاشت و دوران نوجواني و جواني را آغاز كرد.همزمان با آغاز دوره جواني ، با روحانيت مبارز آشنا شد و در محضر پر بركت ايشان ،مباني تفكرات اسلام ناب محمدي را فراگرفت.

او از طريق همين روحانيت مبارز و انقلابي، با عقايد و تفكرات فياض رهبر كبير انقالب اسلامي آشنا و از سرچشمه بي دريغ آن سيراب گشت و تمام توان خود را براي مبارزه با حكومت ظالم شاه به كار بست.

اين تلاش و كوشش با كمك دوستان و همراهان به ثمر نشست و به شكل سامان يافته اي در آمد. دستاورد آن گروهي تحت عنوان « گروه توحيدي صف » بود. فعاليتهاي گروه شامل كلاسهاي سياسي ، مذهبي و نظامي بود. همچنين حركتهاي مبارزاتي عليه شاه خائن ،‌از فعاليتهاي ديگري بودكه كم كم شكل گرفت.

محمد يك سال بعد به خدمت سربازي فراخوانده شد . او كه علاقه اي به خدمت در ارتش شاهنشاهي نداشت،‌از خدمت سربازي گريخت و قصد آن داشت كه براي ديدار با مقتداي خود- امام (ره) – ب عراق برود كه در مرز دستگير شد و او را براي انجام خدمت اجباري به تهران آوردند.

پس از دو سال خدمت و تحمل سكوت،‌مبارزات سياسي خود را دوباره آغاز كرد.

پس از مدتي ارتباط با سازمانهاي فرهنگي ،‌شروع به چاپ ،‌تكثير و پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام (ره) كرد. او اعلاميه هاي حضرت امام (ره) را كه در تيراژ وسيع تكثير مي‌شد،‌به كمك ديگران در سطح شهر تهران و سراسر كشور پخش مي‌كرد.

در سال 1354 توسط ماموران رژيم شاه دستگير شد و مدتي را در زندان دژخيمان به سر برد.

او در سن 17 سالگي ازدواج كرد؛ ازدواج او در محيطي ساده و با صفا انجام گرفت؛ در يك اتاق ساده ،‌با چند نفر از بستگان نزديك . ثمره اين ازدواج دو فرزند به نامهاي  حسين و سميه است.

پس از كشتار 19 دي ماه قم و به خون آغشته شدن خاك مقدس اين شهر، محمد عمليات نظامي را آغاز كرد.

از جمله فعاليتهاي نظامي آن دوره مي‌توان به انفجار رستوران خوان سالار ( عشرتكده جاسوسان امريكايي) ، انفجار اتوبوس حامل امريكاييها در لويزان ، خلع سلاح قرارگاه پليس ،‌ انفجار كارخانه برق كاخ نوجوانان منطقه شوش، شركت در تصرف پادگان جمشيديه و راديو و تلويزيون اشاره كرد كه محمد در عمليات آخر كه به آن اشاره شد، از ناحيه پا مجروح شد.

پيوند گروه « توحيدي صف» با شش گروه ديگر ، منجر به تشكيل « سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي » شد. وي هنگام ورود حضرت امام (ره) به ميهن اسلامي ، به اتفاق برادر « رفيق دوست» ، مسووليت حفاظت از ايشان را به عهده گرفت.

در 12 بهمن ،‌محمد به عنوان فرمانده گروه ،‌لباس روحانيت پوشيد ،‌اسلحه را زير عبايش پنهان كرد و وارد فرودگاه شد. بعد از ورود امام(ره) مسووليت حفاظت ايشان را در مدرسه علوي به عهده داشت و لحظه اي از اين امر مهم غفلت نكرد.

بروجردي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ، با سرپرستي حجت الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني، سپاه را بنيانگذاري كردند. از ابتداي تشكيل سپاه ، به عنوان يكي از معاونان پادگان ولي عصر(عج) در قسمت عمليات مشغول به كار شد.

تا شروع غائله كردستان در مهاباد به پايان رسيد و او از همان ابتدا، فرمانده عمليات كردستان بود و تمام حركات مذبوحانه دشمن را زير نظر داشت.

بعد از پيام تاريخي امام (ره) در 25 مرداد سال 1358 به اتفاق رزمندگان اسلام با رشادتها و ايثارگريهاي فراوان ، ضد انقلاب را از منطقه كردستان بيرون راندند. پس از چندي به سمت فرماندهي عمليات غرب كشور منصوب شد و همچنان به پاكسازي مناطق كردستان ادامه داد.

با تشكيل سازمان « پيشمرگان مسلمان كرد» و مطرح كردن آن در شوراي عالي سپاه و تصويب اين طرح ، به كمك دو تن از اعضاي شوراي انقلاب ، شهيد مظلوم آيت الله بهشتي و حجت الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني،‌مسووليت آن را خود به عهده گرفت. بعد از منطقه اي شدن سپاه پاسداران در سطح كشور، او به عنوان فرمانده منطقه هفت سپاه كه شامل استانهاي : همدان ، باختران، كردستان و ايلام بود، برگزيده شد.

پس از مدتي ، پيشنهاد تشكيل قرارگاه حمزه سيدالشهداء‌ را داد. اما پس از تشكيل قرارگاه ، فرماندهي آن را كه يه او پيشنهاد شده بود، نپذيرفت و با اصرار زياد ، به سمت قائم مقام قرارگاه منصوب گرديد.

تشگيل تيپ ويژه شهدا يكي ديگر از ابتكارات محمد بود. بروجردي اولين ستاد مشترك كشور را در كردستان تشكيل داد و با هماهنگ كردن نيروهاي سپاه، ارتش و ژاندارمري، تمام توان و قدرت آنها را در يك خط و به سوي يك هدف ، منسجم كرد. يك بار ضد انقلاب او را كه فرمانده منطقه هفت بود و مرتب در جبهه ها ي غرب كشور حضور پيدا مي‌كرد و موجب تقويت روحيه نيروها بود، به اسارت گرفت و در مقابل آزاديش خواهان امتيازاتي فراوان شد،‌ولي به ياري خدا و كمك رزمندگان ، از اسارت جان سالم به در برد . چندين بار در حين درگيري با ضد انقلاب مجروح و مدتي بستري شد. يك بار هم هلي كوپتر حامل او مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرار گرفت و سقوط كرد، ولي باز از آن حادثه هم جان سالم به در برد.

محمد،‌چند روز قبل از شهادت،‌با برادرش در تهران تماس مي‌گيرد و از او مي‌خواهد تا خانواده اش را به اروميه بياورد. در خردادسال 1362 تصميم مي‌گيدند تا محلي را براي استقرار تيپ شهدا انتخاب كنند. براي ديدن مكاني كه در نظر بود، همراه با پنج نفر ديگر از مهاباد به طرف محل جديد حركت مي‌كند.به سه راهي مهاباد- نقده مي‌رسند ؛به بروجردي پيشنهاد مي‌كنند تا در همان جا بماند و ديگران براي بازديد محل بروند ؛ اما او نمي‌پذيرد. با اصرار زياد ، يك ماشين كه بر روي آن مسلسل دوشكا كار گذاشته شده بود، در پيشاپيش ماشين آنها حركت مي‌كند و دو نفر از برادران هم در ان ماشين مي‌نشينند. از سه راهي تا محل مورد نظر براي اردوگاه حدود يك كيلومتر جاده خاكي بوده است. هنگامي كه ماشين او به محل مي‌رسد در حالي كه فاصله‌اش با ماشين دوم، پنجاه متر بيشتر نبود، صداي انفجار مهيبي به گوش مي‌رسد. ماشين از زمين بلند شده و تمامي افراد از آن به بيرون پرتاب مي‌شوند.

محمد چند متري دورتر ازماشين افتاده بود و هنگام شهادت، هنوز تبسم بر لبانش داشت چنان كه در زندگيش هميشه چنان بود؛ ويژگي اي كه خبر از آرامش روحي و ايمان قلبي آن بنده برگزيده خداوند مي‌داد. و اینچنین در 3/1/1362 به شهادت رسیدند.

بعد از شهادت ،‌مردم شهر سنندج در مراسم پر شكوهي در بزرگداشت آن شهيد شركت كردند. پيكر شهيد محمد بروجردي از سرزمين مظلوم كردستان به شهر تهران انتقال بافت ولي ياد و خاطرات او همواره درآن منطقه باقي خواهد ماند.

 

 اسوه متانت و نجابت 

من شهيد بروحردي را از اوايل پيروزي انقلاب شناختم. دقيقا خاطرم نيست كه كي بود. اواسط سال 58 شوراي انقلاب مرا مامور كرد كه بروم سپاه و كارهاي سپاه را به عهده بگيرم .من در جايگاه فرماندهي سپاه قرار گرفتم و رفتم در سپاه مركزي مستقر شدم. برادراني از آشنايان سپاه ، كساني كه در سپاه بودند ، به من مراجعه كردند و گفتند خوب است كه شهيد بروجردي را بگذاريد اين جا؛‌ظاهرامنطقه غرب كشور بود. موافقت كردم و شهيد بروجردي را فرستاديم آنجا و از آن وقت با كار ايشان آشنا شدم . در طول دو يا سه سال ،‌دقيقا يادم نيست ،‌شهيد بروجردي را مي‌ديدم كه در اشتغالات گوناگون و ماموريتهاي مختلف سپاه ، نقش داشت. در قرارگاه حمزه و تشكيل آن ايشان نقش داشت، تشكيل قرارگاه يكي از كارهاي بسيار مهم بود.

مرحوم شهيد بروحردي بسيار فعال بود در اين زمينه ها يك بار در سال 59 يا اوايل 60 رفتم منطقه غرب، ايشان آن وقت در باختران بود و از نزديك شاهد كار او بودم  .

اما آن چيزي كه من از شهيد بروجردي در آنجا احساس كردم و يك احترام عميقي از او در دل من به وجود آورد اين بود كه ديدم اين برادر، با كمال متانت و با كمال نجابت، به چيزي كه فكر مي‌كند مسووليت و وظيفه است. برخي با احساسات شخصي و گروهي فكر مي‌كردند يك نفر كه با او موافقند او را تقويت كنند ويكي را كه با او مخالفند،‌با او مخالفت كنند؛ با كارهايش برخوردكنند؛ به هيچ وجه اين طور چيزي نبود. اما شهيد بروجردي هيچ گونه جركتي كه از آن حركت ، آدم احساس كند كه در آن كارشكني يا مخالفتي هست انجام نمي‌داد و اين علاقه من به اين شهيد عزيز را خيلي بيشتر كرد. من تصور مي‌كنم روحيه آرامش و  نداشتن حالت ستيزه جويي با دوستان و گذشت و حلم در مقابل كساني كه تعارضهاي كاري با او داشتند، نشانه آن روح عرفاني شهيد بود. معاشرتي كه بتوانم جزييات حالات عرفاني او را به دست بياورم، متاسفانه نداشتم ولي برخوردها و رفتارها نشان دهنده معنويات و روحيات افراد هست.

 برايش مهم نبود

در ملاقاتي كه خانواده شهيد با آيت الله مشكيني بطور خصوصي داشتند ايشان فرزندان شهيد را خواستند وقتي آنها را ديدند متاثر و منقلب شدند و قريب به اين مضمون فرمودند: « شهيد بروجردي را خيلي سال پيش مي‌شناختم و از كساني بود كه براي اسلام خيلي فداكاري و فعاليت مي‌كرد هر وقت احتياج به او بود فورا وقت و بي‌وقت ،‌ساعت نيم شب هم شده خود را حاضر مي‌كرد و هيچ برايش مهم نبود...»

 بي نظير ترين فرد

بعد از شهادت او ، برادران سپاه يك سردار، و ملت ما يك دلسوز و متعهد خوب،‌و هموطنان كرد ما يك يار صميمي و يك برادر دلسوز را از دست دادند.

ما به خاطر از دست دادن او ناراحت نيستيم . هرگاه رادمردي از بين ما مي‌رود، قوتمان بيشتر مي‌شود،‌تصميممان استوارتر مي‌گردد و پيمودن راه امام حسين(ع) محكمتر. و بر تصميم و قولي كه به خدا داده‌ايم محكمتر مي‌ايستيم.

محمد در شجاعت بي‌نظير ترين فردما در كردستان بود. تقوي و خلوص و اعتقادش به توحيد، در او ايجاد آرامش مي‌‌كرد. تحمل ،‌صبر،‌قدرت و استقامتي كه در او بود،‌نشان مي‌داد كه چگونه مجاهدي است.

 

 تعبد

روزي كه حضرت امام(ره) حكم نخست وزيري را به بازرگان دادند،‌به خاطر مي‌آورم . من و بروجردي در سالن اجتماعات مدرسه علوي، كنار هم ايستاده بوديم. حجت الاسلام هاشمي دفسنجاني حكم حضرت امام(ره) را خواند. امام (ره) هم نشسته بودند.

بازرگان پشت تريبون آمد وگفت:« چون آيت الله خميني به من پيشنهاد كرده ، من قبول مي‌كنم .»

بروجردي به پهلوي من زد وگفت:« چي شد؟!»

پرسيدم« منظورت لفظي است كه بازرگان به كار برد؟!»

گفت:«‌آره،‌آدم دلش مي‌خواهد كه با دندان گردن اين را بجود. همه انهايي كه در قافله بودند،‌مي‌گويند امام خميني و او مي‌گويد آيت الله خميني!»

و بعد ادامه داد،‌«‌من و تو بايد با تعبد ،‌ولايت امام (ره) را در اين مساله بپذيريم و بدانيم كه او بهتر از ما مي‌فهمد.»

و ان يكاد

سال 1357 از زندان آزاد شدم . اوايل آبان ماه بود. از شهيد عراقي سوال كردم كه با بجه ها آشنا هستي يا نه. گفت:« بله، فردا صبح بيا دفترمن »

دفتر او در ميدان خراسان بود. وارد دفتر شدم ،‌يك جوان مو بور را ديدم كه در گوشه‌اي ساكت نشسته است. او را به من معرفي كرد و فهميدم كه نام او محمد بروجردي است. دست ما را به هم داد و گفت كه برويم . براي آن شب، در منزل ما با هم قرار گذاشتيم . گفتم كه مي‌خواهم همكاري كنم . او گفت كه اگر مي‌خواهي همكاري كني، بايد چند قبضه اسلحه به من بدهي. خوشبختايه هفت هشت قبضه اسلحه در بيابان دفن كرده بودم كه دست رژيم به آنها نرسيده بود. آنها را به او دادم و از آن به بعد هفته‌اي دو سه روز همديگر را مي‌ديديم . چند دفعه ديگر برايش اسلحه تهيه كردم. يادم هست،‌روزي نه قبضه اسلحه كمري و نصف گوني فشنگ از كردستان آورده بودم . نزديك خانه اش قرار گذاشتيم . كت بلندي مي‌پوشيد كه جيبهاي بزرگي داشت. همه نه اسلحه را در جيبهاي كتش جا  داد و گوني فشنگ را هم روي كولش انداخت و به منزل رفت. ما بيشتر از او ترسيده بوديم . ولي او ايمان قوي داشت. هميشه در حال خواندن « و ان يكاد» بود. يك قرآن كوچك در جيبش داشت كه در مواقع خطر،  دو سه آيه از آن را مي‌خواند و مشكلات را حل مي‌كرد. يك دوست سربازي داشتيم كه دو سع روز به پايان خدمتش مانده بود. به بروجردي گفته بود كه حاضر است در يك مركز مهم پادگان بمب بگذارد. بروجردي بمب را آماده كرد كه فرداي آن روز تنظيم كنند و سر ساعت منفجر شود.

كارها را كه آماده كرد، تلفني با پاريس تماس گرفت و از حضرت امام(ره) سوال كرده بود. امام گفته بودند شايد از دوستان انقلاب كسي آنجا باشد و فعلا صلاح بر انفجار بمب نيست .

از طريق همان سرباز ، بمب را بر مي‌دارد و بعدها متوجه مي‌شود كه اگر آن بمب منفجر مي‌شد،‌كلاهدوز به شهادت مي‌رسيد.

 عمليات مسلحانه

بروجردي ، پيرو امام (ره) و روحانيت بود و از همان ابتدا هم سعي كرد با روحانيت مبارز خط امام(ره) تماس بگيرد. او با روحانيوني همچون «‌حجت الاسلام شاه آبادي» ،‌«‌حجت الاسلام صادقي اردستاني » و نيز « حاج مهدي عراقي» ارتباط دوستانه برقرار كرد و از راهنماييهاي آنها استفاده بسياري مي‌كرد.

در كنار همكاري با سازمان فجر اسلام كه يك سازمان فرهنگي تبليغي بود،‌به اين نتيجه رسيد كه براي سرنگوني رژيم طاغوت بايد عمليات مسلحانه به راه بيندازد.مجوز را هم مي‌بايست از امام(ره) دريافت مي‌كرد. در سال 1355 به اتفاق جند نفر ديگر عازم سوريه شد كه موفق به گرفتن ويزا براي عراق نشد. در سوريه هم بيكار ننشست و با افرادي همچون« امام موسي صدر» و « شهيد محمدمنتظري» آشنا شد؛ آموزشهاي نظامي را پشت سر گذاشت و پس از دو ماه به ايران بازگشت . در همان زمان كوتاه، عده‌اي را تحت آموزشهاي نظامي قرارداده بود.

وقتي علت بازگشتش را جويا شديم ، گفت:« چون نمي‌خواستم به خط سياست بازيها و تزهاي ماركسيسم گرفتار شوم،‌سريع به ايران برگشتم. »

 

 مسووليت انقلاب 

منزلمان مدت زيادي در غرب بود. محل كار او با منزل فاصله زيادي نداشت و هر موقع كه دلش مي‌خواست ، مي‌توانست سري به خانه بزند. با اين وجود ، زودتر از سه تا چهار هفته به خانه نمي‌آمد؛ طوري كه بجه ها با او غريبي مي‌كردند . وقتي از ا و خواستم كه بيشتر به منزل بيايد و به ما هم رسيدگي كند،‌در جواب گفت:« شماهيچ وقت از ذهن من دور نمي‌شويد،‌اما چه كنم كه مسووليت انقلاب سنگين تر است.»

شاگرد خياط

زماني از گوشه و كنار شنيديم كه بناست بروجردي وزير سپاه شود. در جلسه اي او را ديدم و به شوخي گفتم:«‌ان شاء الله داري مي‌روي وزير بشي؟!»

با همان چهره معصوم و عالمانه و لبخند هميشگي گفت:« تو چرا باور كردي؟! من يك شاگرد خياطم و به وزيري چكار دارم . ما آمديم در كردستان كه خدمتي به اين  ملت مستضعف و محروم بكنيم.»

محمد ، واقعا عاشق خدمت به مردم بود.

 مردي كه از مردم بود

سال 1360، اوج ترورهاي گروهك منافقين بود.

منافقين و ضد انقلاب توي شهر جولان مي‌دادند و همه نوع امكانات هم داشتند. در آن روزها ، همه مراقب بودند كه توي شهر زودتر كارشان را انجام دهند و برگردند پايگاه.

صبح ، بچه هاي قرارگاه سرگرم كارهاي خود بودند . بروجردي مي‌خواست بيايد بيرون . نمي دانستم توي شهر چكار داشت، حاج آقا؟‌ پس راننده كو؟»

گفت:« بعد ، سر خيابان سوار ماشين مي‌شوم .»

دست بردار نبودم . نمي‌توانستم بگذارم بدون ماشين و محافظ برود. شوخي نبود،‌او فرمانده سپاه كردستان بود؛ خيلي ها دنبال فرصتي مي‌گشتند تا بلايي سرش بياورند.با يكي از بچه ها ،‌اسلحه كلاشينكف برداشتيم و دنبالش راه افتاديم . بروجردي در حال و هواي خودش بود. از كنار مردم خيابان كه مي‌گذشت، با آنان سلام عليك مي‌كرد؛‌حرف مي‌زد مي‌ايستاد و به حرفهاي آنها گوش مي‌داد. مردم بروجردي را خوت مي‌شناختند ، از پيرمرد كاسب تا مغازه دار و مردم دور و نزديك. با نگراني ، مراقب اطراف بوديم و كارهاي بروجردي را نگاه مي‌كرديم. دل توي دلمان نبود.همه اش فكر مي كرديم الان است كه او را بزنند.

با لباس سبز سپاه ، ريش بلند و لبخند هميشگي روي لب، مردم چه رابطه عميق، دوست داشتني و لطيفي با او داشتند. رفت داخل يك مغازه . مي‌خواست چند تلفن بزند. بيرون مغازه، آن طرف خيابان ، ايستاده بوديم و تماشايش مي‌كرديم. منتظر هر اتفاقي بوديم . خدا مي‌داند اين چند دقيقه چه قدر سخت گذشت و هرماشيني مي‌خواست با سرعت از خيابان رد شود، سريع به طرفش بر مي‌گشتيم و تا دور شدن ، ماشين را تعقيب مي‌كرديم . تا يكي دو نفر را مي‌ديديم كه به خيال ما مشكوك هستند و به بروجردي نزديك مي‌شوند ، ترس برمان مي‌داشت كه نكند يك وقت آنان جزو منافقين باشند. وقتي از مغازه بيرون آمد، ما را ديد كه با السلحه آن طرف خيابان ايستاده ايم و او را مي‌پاييم. تعجب كرد. آمد طرفمان طوري نگاه مي‌كرد كه انگار از ديدنمان ناراحت شده است.

پرسيد:«‌اين جا چه كار مي‌كنيد؟ دنبال من راه افتاده بوديد؟‌»

گفتم:« خوب، نگران شما بوديم؛ گفتم يك موقع اتفاقي نيفتد.»

چيزي نگفت. با هم راه افتاديم به طرف سر خيابان تا سوار ماشين بشويم . وقتي كه ماشين آمد و سوار شديم،‌نفس راحتي كشيدم؛ هواي داخل سينه ام را به آرامي بيرون دادم و توانستم لبخند كمرنگي بزنم .

 روياي صادق

يك روز با بروجردي در دفتر فرماندهي نشسته بوديم  و حرف مي‌زديم . بعد از آن تصادف ، پايش را گچ گرفته بودند. آن روزه ها مصادف بود با شهادت « ناصر كاظمي».

محمد خاطرات زيادي از ناصر داشت. بيشتر وقتها با هم بودند و در عملياتهايي در كنار يكديگر شركت داشتند و آن روز دوباره صحبت از ناصر بود و خاطراتي كه از او داشتيم. محمد يكي دو تا از خاطراتش را گفت. بعد از او ، من خاطراتي را كه با ناصر داشتم گفتم. هر دو به ناصر فكر مي‌كرديم و به اين كه ما را تنها گذاشت.

محمد كه هيچ وقت لبخند از چهره اش محو نمي‌شد، بعد از اين خبر، غمگين و گرفته بود. كمتر لبخند مي زد و بيشتر توي فكر بود. گفتم :« نكند ما شرمنده اينها باشيم؟!‌خيلي سخت است ما جايمان از اينها جدا باشد.»بروجردي بعد از مدتي سكوت،‌ گفت:« خدا وعده داده كه مسلمان اگر چه براي مدتي كوتاه عذاب بكشد،‌اگر مسلم از دنيا برود در بهشت جان مي‌گيرد و در كنار ديگر مسلمين » و با هم رفتيم توي فكر. همان طور محو تماشاي چهره اش بودم،‌نمي‌دانم به او فكر مي‌كردم يا به ناصر. انگار نه انگار كه توي اين عالم بود. به نقطه اي خيره مي‌شد و مدتها به همان حال باقي مي‌ماند . بعد از مدت درازي كه هيج حرفي نزديم ،‌رو به من كرد و گفت:«‌راستش داشتم به خوابي كه يكي دو روز پيش ديدم ، فكر مي‌كردم.»
كنجكاو شدم كه بدانم خوابش چه بوده است و نگاهم را دوختم به صورتش. گفت :« با هم در عمليات بوديم.داشتيم داخل يك شيار پيش مي‌رفتيم ؛ من بودم و ناصر. منطقه پر بود از آتش دشمن .تركش خمپاره از هر طرف مي‌باريد. پرده اي از آتش گلوله آسمان را پوشانده بود. من مات و مبهوت به آسمان نگاه مي‌كردم . ناصر جلوتر از من به سرعت توي شيار مي‌دويد و من هم پشت سر او بودم . ناگهان شيار به يك جاي بلندي رسيد؛ ناصر به بلندي كه رسيد، با چالاكي هر جه تمامتر گذشت و رد شد. وقتي خواستم من هم بگذرم، ديدم نمي‌توانم ، هر چه سعي كردم باز هم نتوانستم. در پايين آن بلندي ، مايوس و ناراحت ايستاده بودم و به نقطه اي نگاه مي‌كردم كه ناصر چند لحظه پيش با سبكي و آرامي از آنجا رد شده بود  . از خود مي‌پرسيدم كه ناصر چطوري گذشت؟!‌توي اين فكر بودم كه ديدم ناصر برگشته؛ از ديدن او به هيجان آمدم. دوباره با شور و اشتياق ، تلاش را از سر گرفتم و سعي كردم خودم را به او برسانم، اما باز هم نتوانستم . هر بار كه مي‌خواستم خود را بالا بكشم، ليز مي‌خوردم و مي‌افتادم پايين. يك دفعه متوجه شدم ناصر دستش را به طرفم دراز كرده . دستم را گرفت . به سادگي ، مثل پركاه مرا بالا كشيد. از آن بالا ، پايين را نگاه كردم . ديدم آن پايين چه قدر ترسناك و تاريك است . وقتي منظره پايين را نگاه كردم ، خدا را شكر كردم كه حالا آنجا نيستم . چه قدر احساس سبكي مي‌كردم.»

وقتي خواب را تعريف كرد  و به آخرش رسيد، لبخند چهره اش پر رنگ شد. در حالي كه هنوز داشت به آن خواب فكر مي‌كرد، رو به من گفت:« ان شاء الله من هم شهيد مي‌شوم .»چهره اش مطمئن و استوار بود. در حالي كه لبخندي از رضايت و شادي در چهره اش مي‌ديدم ، به اين همه اطمينان و يقين حسرت خوردم. اي كاش من هم... .

 

 وصيت نامه شهيد

اين وصيت نامه رادر حالي مي‌نويسم كه فردايش عازم سنندج هستم . با توجه به اينكه چندين بار در عمليات شركت كرده و ضرورت نوشتن وصيتنامه را حس كرده بودم ولي هم فرصت نداشتم و هم اهميت نمي‌دادم ولي نمي‌دانم چرا حس كردم كه صرفا اگر ننويسم گناهي مرتكب شده ام . لذا بدينوسيله وصيت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا مي‌نويسم.

با توجه به اينكه حدودا شش سال وارد مبارزات سياسي و نظامي شده ام و بهمين خاطر نسبت به خانواده ام رسيدگي نكرده ام بخصوص همسر و فرزندانم و از همين وضع هميشه احساس ناراحتي مي‌كردم و هيچ وقت هم نتوانستم خود را قانع كنم كه مسئوليت را رها كنم و بدينوسيله از همه آنها معذرت مي‌خواهم و طلب بخشش دارم از حقي كه به گردن من داشته اند و نتوانستم اين حق را اداء‌كنم ولي اين اطمينان را به خانواده ام مي‌دهم كه هرگز از ذهن من خارج نشده اند و فكر نكنند كه نسبت به انها بي‌تفاوت بوده ام ولي مسئوليتهاي سنگين تر بود.در خواستي كه از همسرم دارم اين است كه فرزندام را خوب تربيت كند و آنها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد . اگر چه اموالي ندارم ولي آنجه هست فقط همسرم نسبت به مصرف كردن آ‌ن مسئوليت دارد. از برادرانم محمد و عبدالمحمد درخواست دارم كه به مادرم و خواهرانم رسيدگي كند و همسرم را دعوت به صبر و استقامت كنند و از همه آنها به خصوص مادرم درخواست بخشش دارم زيرا از دست من ناراحتي بسيار ديده و هيچ وقت اين فرصت پيش نيامد كه بتوانم به ايشان رسيدگي لازم را بكنم و از كليه برادران و خواهراني  كه من را مي‌شناسند در خواست دارم كه براي من از خداطلب بخشش كنند. شايد به خاطر حرمت دعاي مومني خداوند از تقصيراتم بگذرد. احساس مي‌كنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگيني مي‌كند بخصوص دعاي آن كساني كه پاسدارند و به جبهه مي‌روند و از كساني كه در جرئيات زندگي من بوده و با من برخورد داشته اند، درخواست دارم برادراني اگر از من بد ديده اند در گذرند و يا اگر كسي را سراغ دارند كه از من بد ديده به نزدش بروند و از او رضايت بگيرند. و ديگر اينكه مقاومت را فراموش نكنند كه خداوند با صبر پيشه كنندگان است. در اين شرايط تاريخي خداوند تبارك و تعالي بار سنگين انقلاب اسلامي را بر دوش ملت مسلمان ايران گذاشته است و ما را در آزمايشي عظيم قرارداده است. اين را شهيدان بسياري بخصوص در اين چند سال اخير به در و ديوار ايران نوشته اند و اگر مقاومت ما نباشدهمانطور كه امام فرمودند بيم آن مي‌رود كه زحمات شهداء به هدر رود و اگر چه آنها به سعادت رسيدند و اين ما هستيم كه آزمايش مي‌شويم . ديگر اينكه با تجربه‌اي كه ما از صدر اسلام داريم كه بخاطر عدم آگاهي ، مسلمين چطور از مسير اسلام منحرف شده اند و اين تجربه بايد براي مسلمين درس عبرت باشد. با دقت كلمات اين « روح خدا» را كه خط او خط رسول خداست دقت كنند، وجود امام امروز براي ما معيار است راه او راه سعادت و انحراف از آن خسران دنيا و آخرت است. من با تمام وجود اين اعتقاد را دارم كه شناخت و مبارزه با جريانهايي كه بين مسلمين صدر به انحراف كشيدن انقلاب از خط اصيل و مكتبي آن را دارند، به مراتب حساستر و سختر از مبارزه با رژيم صدام و آمريكاست و وصيتم به برادران اين است كه سعي كنند توده مردم كه عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادي و سياسي آماده كنند كه بتوانند نيروهاي صادق انقلاب را شناسايي كنند و عناصري كه جريانهاي انحرافي دارند بشناسند كه شناخت مردم در تداوم انقلاب حياتي است.

وصيت نامه اينجانب محمد بروجردي(  پدر دره گرگي ) پس از حمد خدا و طلب استغفار از او كه برگشت همه به سوي اوست و درود بر محمد و آل او و درود بر امام امت و درود بر همه شهيدان تاريخ . از همه برادراني كه در طول عمرم با آنها تماس داشته ام طلب آمرزش مي‌كنم و هر كس كه اين وصيت نامه را مي‌خواند براي من طلب آمرزش كند زيرا كه من از اين دنياي ناگوار با كوله بار خالي مي‌روم و بعد از من همسرم سرپرستي خانواده را به عهده دارد و حقوق و مقدار ارثي كه دارم به او مي‌رسد به غير از مبلغي 7000ريال ( هفتصد تومان) كه بايد به مادرم بدهد و درصورت فوت همسرم برادر كوچكترم عبدالمحمد سرپرستي دو فرزندم را به عهده گيرد و از اينكه نتوانسته ام براي خانواده بطور كلي مثبت باشم ازهمه پوزش مي‌طلبم و طلب آمرزش مي‌كنم والسلام.


شنبه 11 دی 1389  4:38 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد سرتيپ يدالله كلهر
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

زیر آسمان آبی وزلال

فعالیتهای انقلابی شهید پیش از پیروزی نهضت

فعالیتهای شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی

فعالیتهای شهید در دوران دفاع مقدس

چگونگی شهادت

باغ خاطرات

وصیت نامه شهید کلهر

روزهای شیرین پیروزی 

پرواز از شلمچه

 نرم افزار شهيد سر لشگر پاسداريدالله كلهر

 

ویژه سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر

 زیر آسمان آبی وزلال

در سال 1333 شمسی در روستای بابا سلمان از توابع شهریار کرج ، در خانواده ای مذهبی و بسیار مومن پسری به دنیا آمد که نام او را یدالله گذاشتند؛ یدالله کلهر چون قرار بود که در عرصه ای به پهنای دشت کربلا بار دیگر به یاری حسین زمان خود بشتابد و دستی باشد در میان هزاران هزار دست که به یاری دین خدا و خمینی کبیر آمدند.

چگونگی تولد و آغاز زندگی پرثمرش را از زبان پدر بزرگوارش بشنویم که می گوید :در سال 1333 به دنیا آمد . کودک در میان حیاط و زیر آسمان آبی وزلال پا به دنیا گذاشت . پاکی و صفای روح بزرگش از همان موقع احساس می شد .زمانی که به دنیا آمد ، گوشه گوش  راستش کمی بریده بود.وقتی کودک را در آغوش پدرم گذاشتم ، با دیدن گوش او گفت : این پسر در آینده برای کشورش کاری می کند.یا پهلوان می شود یا شجاعت و رشادتی ستودنی از خود نشان می دهد.یدالله از کودکی بچه ایی ساکت مودب و بسیار جدی بود. وقتی عقلش رسید خواندن نماز را شروع کرد. از همان کودکی در صف آخر جماعت نماز می خواند.

ما به طور دستجمعی با برادرانم زندگی می کردیم و یدالله از همه برادرزاده هایم قویتر بود ؛ اما با تمام قدرت جسمی و نیرومندی اخلاقی پهلوانی و اسلامی داشت . هیچ وقت به ضعیف تر از خودش زور نمی گفت . همیشه از بچه های ضعیف دفاع می کرد و مواظب آنان بود. یدالله خیلی کوچکتر از آن بود که معنای میهمان و میهمان نوازی را بداند ؛ اما هنوز مدرسه نمی رفت که بیشتر ظهرها دوستانش را با خبر به سر سفره می آورد.یدالله بسیار بخشنده و مهربان بود. چون ما در روستا زندگی می کردیم، یدالله شاداب پرانرژی و بسیار فعال تربیت شدورشد کرد . از همان کودکی در کارهای دامداری به ما کمک می کرد .بسیار زرنگ و کاری بود . از همان بچگی یادم می آید که شجاع و نترس بود.در بازیها میان بچه ها محبوب بود و همه به او علاقه داشتند. با همه شادابی وفعال بودن هرگز ندیدم با کسی دعوا و درگیری داشته باشد و این یکی از خصوصیتهای مشخص این شهید بود . هر کس به دنبالش می آمد و می گفت برای ورزش برویم ، می گفت : یا علی خلاصه هیچ وقت از ورزش و بازی روی گردان نبود. اما با این همه خیلی پرحوصله و پر دل بود . یدالله دوران دبستان را در روستا گذراند .سپس برای ادامه تحصیل به شهریار علیشاه عوض رفت و تا کلاس نهم درس خواند و بعد به خاطر مشکلات راه و دوری مدرسه به تحصیل ادامه نداد.در دوران تحصیل ، همیشه درسش خوب و جزو شاگردان ممتاز بود.

یدالله پس از ترک تحصیل در یک تانکرسازی مشغول کار می شود.وی درسال 1351 همراه یکی از دوستانش در کار برق و سیم کشی ساختمان وارد می شود و در شهر اصفهان یک پروژه بزرگ برق کشی را با موفقیت در اسرع وقت به پایان می رساند. در سال 1353 مدتی به جو شکاری می پردازد و همان سال به سربازی اعزام می شود.وی چندین بار از سربازی فرار می کند و سرانجام دوره آموزش خود را در ارومیه و بقیه سربازی اش را در شاهپور می گذراند.

 

 فعالیتهای انقلابی شهید پیش از پیروزی نهضت

از آن جا که خانواده اش پیش از انقلاب اسلامی ، با شخصیت حضرت امام آشنا بوده و از معظم له تقلید می کردند ، او هم رساله و برخی کتابهایش ایشان را مطالعه می کند وبا افکار و اندیشه های ایشان آشنا می شود .

وی دوستان سرباز خود را جمع کرده ، به روشنگری می پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می کند.

در سال 1355 سربازی را تمام کرده و پس از بازگشت از سربازی دوباره به کارهای برق و سیم کشی ساختمان مشغول می شود. مدتی هم به آهنگری و جوشکاری می پردازد.

یدالله با شروع جرقه های انقلاب اسلامی وارد عرصه سیاسی می شود جوانان محل را جمع کرده درباره حضرت امام و انقلاب برای آنان صحبت می کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد بابا سلمان تکبیر و شعار مرگ بر شاه سر می دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می نماید . مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می گیرد . با هوشیاری تمام فعالیتهایش را گسترش می دهد و هر روز بچه های محل را جمع می کند و با آنان شعارهای تند انقلابی از جمله شعارهای مرگ بر شاه را سر می دهند او فعالانه در اغلب صحنه های انقلاب اسلامی حضور می یابد و در روزهای پیروزی انقلاب برای فعالیت بهتر و بیشتر راهی تهران می شود . در راهپیماییها حضور جدی می یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرف پادگان باغشاه از ناحیه پا تیر می خورد و مجروح می شود و چند روز در بیمارستان بستری می گردد.

 

 فعالیتهای شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی

پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ، فعالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می کند . وی از جمله بنیانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منطقه کرج به شمار می رود . در فروردین ماه 1358 به دنبال تحرکات ضد انقلاب در کردستان به سرپرستی یک گروه عازم آن جا می شود و مدتی به نبرد علیه ضد انقلاب می پردازد.

 فعالیتهای شهید در دوران دفاع مقدس

او که پاسداری پاکباخته و فدایی انقلاب بود ، پس از شروع جنگ تحمیلی گروهی از پاسداران سپاه کرج را ساماندهی کرده با پذیرفتن فرماندهی آنها راهی جبهه های سرپل ذهاب و گیلانغرب می شود و این جمع مدتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله می پردازند. وی در آزادسازی گیلانغرب ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می گذارد.

او پس ا مدتی جنگیدن در جبهه های غرب و پس از آزادی گیلانغرب به جبهه های جنوب اعزام می شود و با نیروهای خود در جبهه آبادان مستقر می گردد و در حساسترین شرایط آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی میبرند و از استعداد وی در مسوولیتهای مختلف بهره می گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی نقش اساسی ایفا می کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می شود.

کلهر از زمانی که وارد جنگ می شود ، در اکثر عملیاتها با مسوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می گردد و بارها در جبهه مجروح می شود . در عملیات فتح المبین به عنوان خط شکن حماسه می آفریند و در منطقه ام الرصاص جراحت سختی برمی دارد.

اما او کسی نبود که از پای بیفتد و به بهانه جراحت پای از جبهه بکشد. یک کلیه اش را ازدست می دهد و یک دستش بر اثر ترکش عملاً از کار می افتد. جای جای بدنش ترکش می نشیند ، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان بود ، آنان را ترک نمی کند.

او در سال 1361 یک دوره فشرده تخریب و مربیگری را در پادگان امام حسین (ع) می گذراند. در اردیبهشت ماه 1363 همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می شود و جبهه های مختلف لبنان ازجمله بلندیهای جولان را بازدید می کند . پس از بازگشت از لبنان به جبهه های جنوب باز می گردد.

کلهر در عملیات فتح المبین با مسوولیت معاونت تیپ وارد عمل می شود و در محور فکه و تنگه رقابیه حماسه می آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (ع) وی در طرح ، برنامه و هدایت عملیاتها نقش موثر و بسزایی ایفا می کند . پس از شرکت فعال در عملیات رمضان در لشگر 27 محمد رسول الله (ص) به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسوولیت در عملیات والفجر مقدماتی و الفجر 1 حضوری تعیین کننده می یابد .

او در عملیات والفجر 8 واردعمل می شود و به عنوان فرمانده به هدایت نیروها می پردازد. او در این عملیات بسختی مجروح می شود ؛  به طوری که به خاطر مداوا حدود یک سال در بیمارستان بستری می گردد. هنوز بهبود نیافته ، به جبهه های نبرد می شتابد و در عملیات کربلای 4 و کربلای 5 حضوری چشمگیر و حماسی می یابد.

 

 چگونگی شهادت

شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق لحظه شماری می کرد ، عاقبت در شلمچه کارت سبز دعوت درمیهمانی کروبیان را دریافت کرد. و در اول دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 درمنطقه شلمچه در حالی که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود ،  تذکره عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسه زمینیان باز ماند و بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.

 

  باغ خاطرات

نشانه

پدر شهید کلهر

روستای بابا سلمان برای من حال و هوای دیگری داشت.

روزی بود که چند ماه انتظارش را کشیده بودم. شور و شوق عجیبی داشتم وقتی وارد خانه شدم ،  دیدم همه جمعند . بچه بدنیا آمده بود .

پدرم با دیدن من نوزاد را جلو آورد و گفت : تبریک می گویم.

خداوند این پسر را به تو عطا کرده با خوشحالی نوزاد را در آغوش کشیدم و خوب سراپایش را برانداز کردم. چشمم به گوش راستش افتاد . قسمت کوچکی از لاله گوش راستش بریدگی داشت. با تعجب به پدرم گفتم : این بچه یک نشانه دارد . پرسید کی ؟ ببینم . گوش نوزاد را نشان دادم. با دقت نگاه کرد و گفتم :

یعنی چی ؟ این چه نشانه است ؟ یعنی خوبه ؟

پدرم سرتکان داد وگفت : آره خوبه معنایش این است که این بچه در آینده در این دنیا کاری می کند که اسمش بر سرزبانها می افتد. شاید پهلوان بشود وشجاعت ازخود نشان دهد نمی دانم ، یک چنین چیزهایی ، ولی هر چه هست نام خوبی از خود به جا می گذارد.

آن روز نمی دانستم که نام پسرم یدالله چگونه و چرا ماندگار خواهد شد.

 

مرد من !

پدر شهید کلهر

در ایام انقلاب ، دایم این طرف و آن طرف می رفت و فعالیت می کرد .

زمانی که بختیار بر سر کار آمد ، یدالله سه روز و سه شب به خانه نیامد و از او خبری نداشتیم. می دانستم که پی کاری رفته و احتمال می دادم که در یکی از پایگاهها فعالیت می کند.

در همان روزها ، دختر همسایه مان مریض شد. او را به بیمارستان بردند. در بیمارستان لیست مجروحین درگیریهای انقلاب را می بینند. اسم یدالله هم در لیست بوده است.

می دانستند که یدالله توی درگیریها شرکت می کرده . همه بیمارستان را می گردند ولی می بینند خبری از یدالله نیست .

غروب برگشتند و پیش من آمدند. پرسیدند : حاج آقا یدالله کجاست ؟

گفتم : یدالله سه روز است که به خانه نیامده.

دیدم چهره آنها گرفته است و حالت ناآرامی دارند. شک کردم ، پرسیدم : چه شده ؟ خبری از یدالله دارید ؟ اتفاقی افتاده؟

گفتند : نه همین طور پرسیدیم.

هر چه پرسیدم ، چیزی بروز ندادند.

آنها که رفتند به شک افتادم و گفتم : یدالله توی درگیری بوده و حتماً از بین رفته.

صبح فردا آماده شدم و رفتم پادگان دپو که شلوغ بود. عده ای می خواستند با مینی بوس اسلحه ها را ببرند.

عصر خسته شده بودم و گفتم بروم سری به بقیه بچه ها بزنم. آمدم تا خیابان شهریار دیدم که حجت با ماشینش به طرف من می آمد. دایی اش ، حاج یوسفعلی هم سوار ماشین بود تا رسیدند حاجی گفت :بیا ببین ! مرد مجاهد تو تیر خورده.

رفتم جلو . یدالله عقب ماشین نشسته بود . فهمیدم که پایش تیر خورده . تا خواستم بپرسم چی شده ؟ حاج یوسفعلی گفت :

چیزی نشده تیر توی نرمی پایش خورده .از یک طرف رفته و از طرف دیگر بیرون آمد. استخوانش سالم است .

این را گفتند حرکت کردند و یدالله را به بیمارستان بردند.

چون تیر به استخوان نخورده بود ، مداوایش زیاد طول نکشید.

زخم را بخیه زده و پانسمان کرده بودند.

یدالله سه روز توی خانه بستری و روز چهارم برادرش بخیه ها را کشید و او دوباره راه افتاد.

 

عبور از خط

برادر عبدالله زاده

بعد از عملیات خیبر من و چهار نفر دیگر به اتفاق حاج یدالله به سوریه رفتم تا از جبهه های مختلف آنجا بازدید کنیم. طی این سفر او روحیات عجیبی داشتو با دقت تمام ، منطقه را زیر نظر می گرفت. یک دوربین عکاسی همراهش بود و دایم از خطوط سوریه و اسرائیل عکس می گرفت .

در آنجا حین عبور از مناطق جنگی وقتی از پستهای نگهبانی می گذشتیم ، به ما احترام می گذاشتند سلام نظامی می دادند و را ه را باز می کردند.

دریکی از این بازدیدها بدون این که متوجه باشیم به خط مرزی و آخرین پست دژبانی رسیدیم. اتفاقاً در آن لحظه مسیر را بازکرده بودند ، چون یکی از نیروها یشان داشت از سمت اسرائیل می آمد.

به پست نگهبانی رسیدیم و دیدیم راه باز است. گمان کردیم مثل پستهای قبل به خاطر ما راه را باز کرده اند. به راهمان ادامه دادیم. از پست گذشتیم ، نگاه که به پشت سر انداختم ، نیروهای سوری داشتند به دنبال ما می دویدند و فریاد می زدند : اسرائیل اسرائیل !

اعتنا نکردیم ، فکر نمی کردیم قضیه جدی باشد.

همین طور که می رفتیم چشممان به تابلویی بزرگ در کنار جاده افتاد که با تابلوهایی که تا آن موقع در سوریه دیده بودیم فرق می کرد . متعلق به اسرائیلی ها بود. دقت که کردیم ، دیدیم مقابلمان در جاده سیم خاردار کشیده اند و در فاصله کمی از ما نیروهای اسرائیلی آمده اند تا ما را دستگیر کنند.

بچه ها دستپاچه شده بودند. ولی حاج یدالله عین خیالش نبود. مثل همیشه می خندید. سریع دور زدیم و با سرعت برگشتیم حاج یدالله می خندید و شوخی می کرد . می گفت : ما که تا اینجا آمده ایم برویم اسرائیلی ها را بکشیم پس چرا داریم فرار می کنیم .؟

 

پدر

صادق غضنفری

دیدم ناراحت و افسرده است . پرسیدم : چی شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟

گفت : راستش امروز صحنه ای دیدم که نمی توانم یک لحظه فراموشش کنم.

گفتم : چه اتفاقی ؟

گفت : برای سرکشی به خانه یکی از شهدا رفته بودم.

می دانستم که دختر کوچکی دارد. اسباب بازی برایش تهیه کرده بودم. وقتی در خانه آن شهید رفتم و در زدم دخترک در خانه را باز کرد . تامرا دید فهمید که یکی از دوستان پدرش هستم. بدون این که نگاه به اسباب بازی که توی دستم بود بیندازد گفت : اگر بابام را آورده ای بیا تو اگر نیاورده ای برو.

و در را به رویم بست.

این واقعه موجب تاثر حاجی شده بود . تا چند روز او را می دیدم که گرفته و ناراحت است. شاید به خاطر همین مسایل بود که حاضر نمی شد زیاد به خانواده و تنها دخترش سربزند، تا آنجا که دختر چهارساله اش او را نمی شناخت.

 

فرمان امام

حمید عبدالوهاب

هنوز متاهل نشده بودم. حاج کلهر بارها می گفت : چرا این قدر کم به خانه سر می زنی ؟ بیشتر برو پیش پدر ومادرت.

تعجب می کردم که او هم زیاد به خانواده اش سرنمی زند ، پس چرا خودش به این حرفها عمل نمی کند.

یک بار دیگر که همین نصیحت را کرد گفتم : شما خودت که این همه مدت در سپاه و جبهه هستی ، چند بار به خانواده ات سر زده ای ؟

نگاه مشکوکی کردوگفت : چی شده ؟ کسی حرف زده ؟

گفتم : نه آخر می بینم خودت همیشه یا در سپاهی یا در جبهه یا مسجد خیلی کم بین خانواده ات هستی .

گفت : ببین امروز روز کار است. هر وقت این کارها تمام شد ، آن وقت به خانه و خانواده هم بیشتر می رسیم. امام گفته اند که جنگ در راس امور است من هم سعی می کنم به فرمایش امام عمل کنم.

گفتم : چرا این قدر به من می گویی که چرا به پدر و مادرت سر نمی زنی؟

گفت : تو کارت سبک تر است. بالاخره رسیدگی به خانواده هم واجب و مهم است. تو راحت تر می توانی بروی و سربزنی.

 

درمان

برادر میربزرگی

بعد از مجروحیت عملیات والفجر هشت نه ماه تحت درمان بود . به خاطر دستش درمان او این قدر طول کشید.

از بیمارستان مرخص شده بود . به منطقه رفت ولی دستش هنوز خوب نشده بود. وقتی هوا سرد می شد ، دست او درد می گرفت ناراحت بود . دکترها معاینه اش کردند ولی فایده ای نکرد و آخرین باری که عازم منطقه بود ، گفتم : حاجی این دستت را چه می کنی ؟ ای کاش کمی بیشتر می ماندی تا بلکه درمان شود.

گفت : حالا هم قرار است درمان شود. ان شاءالله تا چند وقت دیگر. گفتم : کجا ؟ توی جبهه ؟

ساکت ماند . گفتم : اینجا نتوانستند خوبش کنند ، انتظار داری آنجا خوب شود ؟

گفت : توی جبهه راهی هست که هنوز دکترها به آن نرسیده اند من باید بروم و درمان خودم را همان جا به دست بیاورم.

تازه این موقع بود که فهمیدم منظورش از درمان و مداوا چیست شهادت !

 

همراه

ابوذر خدابین

در حال آموزش بودیم . حاج کلهر که می خواست به منطقه برود ، گفت : شما هم می آیی ؟

گفتم : اگر فرمانده اجازه بدهد بله.

او رفت . بعد از رفتن حاج کلهر پشیمان شدم که چرا همراهش نرفتم. آمدم پیش فرمانده پادگان تا اجازه بگیرم. ابتدا مخالفت کرد ، ولی بعد راضی شد و من بلافاصله به سوی منطقه حرکت کردم.

وقتی رسیدم دیدم حاج کلهر و چند نفر دیگر سوار یک جیپ شده اند و می خواهند حرکت کنند . تا مرا دید ، سلام و علیک کرد . پرسید برگ تردد داری ؟

گفتم : نه

گفت : پس دنبال ما بیا

حرکت کرد و ما هم به دنبال او حرکت کردیم. هنوز مسافت زیادی نرفته بود که دیدم ماشین او مورد هدف یک گلوله مستقیم قرار گرفت و در میان انبوهی ازدود و آتش گم شد.

نگران شدم و گمان کردم همه شهید شده اند. با عجله خودم را به ماشین رساندم. دیدم سه نفر عقب نشسته اندو دو نفر جلو . وقتی به جلوی ماشین نگاه کردم. دیدم حاج کلهر شهید شده کسی که راننده بود گریه می کرد . گفتم حاجی چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟

گفت : ببین چطور ممکن است که یک گلوله مستقیم به ماشین بخورد و از میان چهار پنج نفر فقط من زنده بمانم.

نگاه به ماشین انداختم تبدیل به آهن پاره شده بود.

گفتم : شاید مصلحت این است که زنده بمانی وخدمت کنی .

گفت : درست ولی آخر تا کی باید صبر کنم و شاهد شهادت اطرافیانم باشم.

ترکشهای خمپاره از میان فرمان ماشین ودست او عبور کرده بود. غم و غصه عجیبی روی دل او سنگینی می کرد.

 

 وصیت نامه شهید کلهر

بسم رب الشهداو الصدیقین

من طلبنی وجدنی و من ...

با سلام و درود بر محمد (ص) و امام زمان عج و نائب بر حقش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلت به بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت خودمان را از تمام راههای انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می باشد حرکت خود را ادامه دهیم با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم.

خدایا شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم .

خدایا شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم.

خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختیها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم بلکه می خواهم شهید شوم تا اگر زنده ام موجودی نباشم که سبب جلوگیری ازرشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند.

می خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین علیه السلام گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده ام.

ای بهتر از همه دوستها و یارها مرا دریاب . ای معشوقم مرا تو خش بخوان من انسانی گنهکار و روسیاه هستم . مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است .

گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد.

بارالها خودت این سختیها را از دوش من بردار

پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خوشنود گردد. و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی صبری دلگیرم کنی.

میهمان ملائک عنوان مجموعه قصه ای است که برای مخاطبین نوجوان تدوین گردیده و هر چهار داستان آنها از وقایع زندگی سردار بزرگ دفاع مقدس شهید حاج یدالله کلهر الهام گرفته شده است . این مجموعه که به قلم نویسنده نام آشنای کودکان و نوجوانان یعنی آقای امیرحسین فردی نوشته شده در حقیقت بازنویسی خاطراتی است که با مدد توان نویسنده به شکل جذاب و پرکششی ارائه شده اند.

از آنجایی که طولانی بودن داستانها نقل هیچیک از آنها را به طور کامل درفضای محدود ما ممکن نمی ساخت لذا بهتر دیدیم یک خاطره از چهار خاطره ای که داستان ها بر مبنای آنها تدوین شده و در کتابی دیگر به نام آشنا با موج باز هم به قلم همین نویسنده آورده شده اند ذکر کنیم باشد که ادای وظیفه ای کرده باشیم و مخاطبان نوجوان این ویژه نامه را به مطالعه هردوی این کتابها رهنمون شویم.

 

 روزهای شیرین پیروزی 

ما – بچه های روستای بابا سلمان- همه سوار بر یک وانت به تهران آمدیم . حالا به چه سختیهایی ؟ حتماً خواندید. بالاخره به هر شکلی بود خودمان را به تهران رساندیم . در خیابانها می رفتیم که اعلام کردند:گاردیها به پادگان نیروی هوایی حمله کرده اند و درگیری سختی در آن جا جریان دارد. هر که می تواند برای کمک برود.

یدالله گفت : بچه ها زود باشید به آن جا برویم اسلحه بگیریم خلاصه هر جا می رفتیم درگیری بود و گلوله و خون . به باغشاه رسیدیم آن جا هم درگیری شدید بود . به میدان انقلاب رسیدیم. آن جا هم درگیری و تظاهرات خیابانی بود . دائم از جایی خبر می رسید : کلانتری را گرفتند!

خلاصه همه خبرهای آن روز از این دست بود . از کسی شنیدیم که نیروهای طرفدار رژیم پهلوی اسلحه ها را در یک قرارگاه نزدیک دانشگاه تهران جمع کرده اند . قرار شد به آن جا برویم.

ماشین را در جایی پارک کردیم و راه افتادیم . یدالله می دوید و مارا دنبال خود می کشید . من که آن  روز خون داده بودم ، خیلی ضعیف شده بودم و نمی توانستم زیاد تند بدوم. یدالله دست مرا گرفت و کمک کرد که تندتر برویم. به هر زحمتی بود نفس نفس زنان به آن جا رسیدیم. مردم جمع شده بودند تا اسلحه بگیرند ؛ اما نیروهای داخل آن کلانتری مقاومت می کردند درها را بسته بودند.کسی جرات نمی کرد داخل شود ولی یک نفر جرات کرد یدالله دست مرا رها کرد. خودش را به شیشه رساند و با تنه نیرومندش آن را خرد کرد و وارد ساختمان شد. همه داخل شدند ولی انگار آن جا اسلحه نبود. همه دست خالی بازگشتیم . قرار شد که همان نیروها دستجمعی به طرف پادگان عشرت آباد حرکت کنیم.

من آن موقع ، سن و سال کمی داشتم و می ترسیدم بروم اما یدالله با من و بقیه فرق می کرد نیروی دیگری به او قدرت و جرات حرکت می داد. او همه ما را جلو در پادگان گذاشت آن جا هم توپ و تانک گذاشته بودند. می گفتند اسلحه و مهماتی که مردم از پادگان نیروی هوایی آورده بودند آن جا جمع کرده اند.یدالله فریاد می زد یک اسلحه به او بدهند اما کسی توجه نمی کرد بالاخره یدالله و چند نفر دیگر یک دیپلم پیدا کردند و گوشه ای از دیوار را کندند. یدالله خم شد که داخل آن برود . من و یکی دیگر از بستگانمان – که همراه ما بود – گفتیم :کجا می روی ؟ گفت : می روم اسلحه بگیرم. و رفت .

بیست دقیقه گذشت . تیراندازی ازداخل شروع شد. پس از چند لحظه خبر رسید که آسایشگاه شماره یک سقوط کرده است .این جا کسانی که بیرون بودند ، دل و جراتی پیدا کردند تا به کمک آنانی که به داخل رفته بودند ، بروند ما به هر شکلی بود از در اصلی وارد پادگان شدیم . اما نتوانستیم اسلحه بگیریم ، فقط یدالله و چند نفر اسلحه داشتند . پس از سقوط پادگان یدالله و آن عده اسلحه برداشتند تا به کمک مردم درجاهای دیگر بروند.ما که دست خالی بودیم باقی ماندیم.

یدالله آن روز رفت و دیگر او را ندیدم. برادرم هم که برشکاری و جوشکاری می دانست ، برای بریدن درهای آهنی اوین ، راهی آن طرف شد. من و عده ای دیگر فردا به شهریار بازگشتیم . تازه آن جا بود که مادرم گفت : پای یدالله تیر خورده و مجروح است . یدالله پس از چند روز شرکت در درگیریها زخمی شده بود و با پای زخمی خسته در خانه بستری شده بود. یدالله زخمی و خسته بود اما شادی او و همه مردم جای هیچ خستگی در وجودش نمی گذاشت . مردم پیروز شده بودند. دژهای دشمن یکی پس از دیگری به دست مردم مسلح و انقلابی افتاد . انقلاب اسلامی پیروز شد. یدالله با شادی و امید روزهای زخمی بودن را سپری کرد . وعده خدا تحقق یافته بود !

یدالله کلهر در تمام جلسه های سخنرانی و مذهبی در بابا سلمان یا اطراف آن شرکت می کرد . مجلسی در آن محلها نبود که یدالله در آن شرکت نکند. او در بیشتر تظاهراتی که در خارج از روستا مثلاً تهران برگزار می شد شرکت می کرد . در یکی از همین تظاهرات بود که هنگام درگیری و فرار از دست سربازان رژیم زخمی شد . تیر سربازان به پایش خورده بود . یدالله به مدت چند روز بستری بود .وقتی برای عیادت او رفتیم گفت : امروز من چیزی از پایم و تیر خوردن آن نمی فهمم روزی متوجه می شوم که انقلاب پیروز شود و دشمنان ما از ایران خارج شوند.

 

 پرواز از شلمچه

پرواز از  شلمچه عنوان یک دفتر مثنوی است که به تمامی در رثای شهید کلهر سروده شده و حاصل طبع شیوای شاعر متعهد معاصر جناب شیرینعلی گلمرادی است . این ابیات گزیده و برشی از آن دفتر است .


شنبه 11 دی 1389  4:40 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد مهدي باكري

زندگي نامه شهيد مهدي باكري

فعاليتهاي سياسي- مذهبي

پس از پيروزي انقلاب

نقش شهيد در دفاع مقدس

ويژگيهاي اخلاقي

بيان شهيد قبل از عمليات بدر

نحوه شهادت

ياد يار

  وصيت نامه شهيد مهدى باكرى

 

 نرم افزار شهيد مهدي باكري

آلبوم عکسهای شهید مهدی باکری

صدای شهید مهدی باکری

 

 زندگي نامه شهيد مهدي باكري

شهيد مهدي باكري سال 1333 در مياندوآب به دنيا آمد ؛ شهري سردسير در آذربايجان غربي كه آب و هواي سردش مردمي را كه در آن زندگي مي كنند محكم و پرصلابت بار آورده است . در همان دوران كودكي مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد . خانواده اش همگي مذهبي بودند و برادر بزرگش « علي » در يك گروه مخفي عليه رژيم شاه مبارزه مي كرد . مهدي سال آخر دبيرستان بود كه نيروهاي ساواك برادرش علي را در يك درگيري به شهادت رساندند و اين واقعه تأثير بزرگي بر روحيه او گذاشت . از آن پس مهدي همچون برادرش وارد مبارزه مستقيم با رژيم شد و فعاليت هاي انقلابي خودش را آغاز كرد .

 

 فعاليتهاي سياسي- مذهبي

يك سال بعد از آن كه ديپلمش را گرفت در كنكور ورودي دانشگاه تبريز قبول شد و تحصيلاتش را در رشته مهندسي مكانيك شروع كرد ، اما تحصيل در دانشگاه موجب دور شدن او از مبارزه انقلابي اش نشد . در آن سالها برادرش حميد كه به خارج از كشور رفته بود براي استفاده انقلابيون اسلحه تهيه مي كرد و مهدي در مرز تركيه اسلحه ها را از او مي گرفت و به ايران مي آورد . با آن كه اين فعاليتها كاملاً مخفي انجام مي شد ، ساواك به مهدي مشكوك شده بود و او را زير نظر داشت . چند بار هم او را احضار كرد ولي هر بار مهدي با زيركي و شجاعت با بازجوها برخورد كرد و نگذاشت هيچ سرنخي از او به دست بياورند .

 درس دانشگاهش كه تمام شد بايد به سربازي مي رفت . پس مهندس جوان راهي پادگان شد . اما ورودش به پادگان مصادف بود با شروع وقايع انقلاب اسلامي و او كه دل در گرو انقلاب داشت فرمان امام خميني (ره) را مبني بر فرار سربازان از خدمت نظام اجابت كرد و از پادگان گريخت . از آن پس تا بيست و دوم بهمن 57 زندگي اش مخفيانه بود . در اين دوران فعاليت هاي انقلابي اش را ادامه مي داد و تا آنجا كه مي توانست به حركت انقلابي مردم كمك مي كرد .

 

 پس از پيروزي انقلاب

انقلاب كه پيروز شد مهدي باكري خود را يكسره وقف تثبيت نظامي كرد كه ثمره خون شهدا بود . به سپاه رفت و در سازماندهي آن كمك كرد . در شهرداري مشغول به كار شد ،‌به جهادسازندگي رفت و جالب است كه از هيچ كدام حقوق نمي گرفت . اما شروع جنگ مسير اصلي او را مشخص كرد . « سپاه » مهمترين جايي بود كه مهدي مي بايست تمام نيروي خود را در آنجا صرف كند . چهل روز از جنگ گذشته بود كه مهدي ازدواج كرد . با معرفي يكي از دوستانش با خانم صفيه مدرس آشنا شد . يك ملاقات ساده زندگي مشترك آن دو را پي ريزي كرد و از پي آن جشني بسيار ساده گرفتند كه در خور زندگي عارفانه شان باشد . مهريه همسرش يك جلد قرآن بود و يك اسلحه كمري : « ميان ما آنچه پيوندمان مي دهد ايمان به خداست و مبارزه در راه او . »

مهدي ازدواج كرده بود اما بيشتر وقتش در جبهه مي گذشت . مدتي بعد همسرش را با خود به اهواز برد و در آنجا خانه اي گرفت تا كنار هم باشند ، اما اهواز كيلومترها دورتر از خط مقدم جبهه بود و دوري همچنان ادامه داشت .

 

 نقش شهيد در دفاع مقدس

در عمليات فتح المبين در منطقه رقابيه مهدي باكري معاون تيپ نجف اشرف بود و در همين عمليات بود كه از ناحيه كمر زخمي شد . اما زخم كمر او را از پا نينداخت . يك هفته در خانه استراحت كرد و دوباره به جبهه برگشت . در عمليات رمضان فرمانده تيپ عاشورا بود . در اين عمليات نمايشي مقتدرانه از فرماندهي جنگ ارائه داد. باز هم مجروح شد اما از پا نيفتاد .

عمليات بعدي مسلم بن عقيل بود . حالا ديگر تيپ عاشورا تبديل به لشگر شده بود و فرماندهي اش را مهدي بر عهده داشت . اين لشگر توانست بخشهاي مهمي از خاك ميهنمان را از دست نيروهاي بعثي خارج كند . بعد از آن عاشوراييان آذربايجان در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك و چهار حماسه ها آفريدند و ضربه هاي مهلكي بر پيكر دشمنان متجاوز وارد كردند .

 

 ويژگيهاي اخلاقي

شهيد باکري ، پاسداري نمونه ، فرماندهي و ايثارگر خدمتگزاري صادق ، صميمي، مخلص و عاشق حضرت امام خميني ( قدس سره ) و انقلاب اسلامي بود . با تمام وجود خود را پيرو خط امام مي دانست و سعي ميکرد زندگي‌اش را براساس رهنمودها و فرمايشات آن بزرگوار تنظيم نمايد ، با دقت به سخنان حضرت امام ( قدس سره ) گوش مي‌داد ، آنها را مي‌نوشت و در معرض ديد خود قرار مي‌داد و آنقدر به اين امر حساسيت داشت که به خانواده‌اش سفارش کرده بود که سخنراني آن حضرت را ضبط کنند و اگر موفق نشدند . متن صحبت را از طريق روزنامه به دست آورند .او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آيات الهي است ، بايد جلو چشمان ما باشد تا هميشه آنها را ببينيم و از ياد نبريم .شهيد باکري از انسانهاي وارسته و خود ساخته‌اي بود که با فراهم بودن زمينه‌هاي مساعد ، به مظاهر مادي دنيا و لذايذ آن پشت پا زده بود .زندگي ساده و بي رياي او زبانزد همه آشنايان بود . با تواناييهايي که داشت مي‌توانست مرفه ترين زندگي را داشته باشد .اما همواره مثل يک بسيجي زندگي مي‌کرد . از امکاناتي که حق طبيعي‌اش نيز بود چشم مي‌پوشيد.تواضع و فروتني‌اش باعث مي‌شد که اغلب او را نشاسند . او محبوب دلها بود . همه دوستش مي‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند . او نيز بسيجيان را دوست داشت و به آنها عشق مي ورزيد . مي‌گفت : وقتي با بسيجي‌ها راه مي‌روم ، حال و هواي ديگري پيدا مي‌کنم ، هر گاه خسته مي شوم پيش بسيجيها مي ‌روم تا از آنها روحيه بگيرم و خستگي‌ام برطرف شود.همه ما در برابر جان اين بسيجي ها مسئوليم ، براي حفظ جان آنها اگر متحم يک ميليون تومان هزينه براي ساختن يک سنگر که حافظ جان آنها باشد - بشويم ، يک موي بسيجي ، صد برابرش ارزش دارد .با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژي پولادين و تسخير ناپذير بود و با دوستان خدا ، سيمايي جذاب و مهربان داشت . با وجود اندوه دائمش ، هميشه خندان مي‌نمود و بشاش . انساني بود هميشه آماده به خدمت و پرتوان .حجت الاسلام و المسلمين شهيد محلاتي در مورد شهيد باکري اظهار مي‌دارند : وي نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود . خشم و خروشش فقط و فقط براي دشمنان بود و به عنوان فرمانده نمونه و با تقوا ، الگوي رافت و محبت در برخوررد با زير دستان بود .همسر شهيد باکري در مورد اخلاق او در خانه مي گويد: با وجود همه خستگي ها ، بي خوابي ها و دويدن ها ، هميشه با حالتي شاد بدون ابراز خستگي به خانه وارد مي شد و اگر مقدور بود در کارهاي خانه به من کمک ميکرد؛ لباس مي شست و خودش کارهاي خودش را انجام مي داد.اگر از مسئله اي عصباني و ناراحت بودم ، با صبر و حوصله سعي ميکرد با خونسردي و با دلايل مکتبي مرا قانع کند . دوستان و همسنگرانش نقل مي‌کنند :به همان ميزان که به انجام فرايض ديني مقيد بود نسبت به مستحبات هم تقيد داشت . نيمه هاي شب از خواب بيدار مي شد ، با خداي خود خلوت مي کرد و نماز شب را با سوز و گداز و گريه مي خواند . خواندن قرآن از کارهاي واجب و روزمره‌اش بود و ديگران را نيز به اين کار سفارش مي‌نمود .همواره رسيدگي به خانواده شهدا را تاکيد مي‌کرد و اگر برايش مقدور بود به همراه مسئولين لشکر بعد از هر عمليات به منزلشان مي‌رفت و از آنان دلجويي مي‌کرد و در رفع مشکلات آنها اقدام مي‌کرد. او مي گفت : امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و اين نوع زندگاني از با فضيليت ترين زندگيهاست .

 

 بيان شهيد قبل از عمليات بدر

همه برادران تصميم خود را گرفته‌اند ، ولي من به خاطر سختي عمليات تاکيد مي‌کنم . شما بايد مثل حضرت ابراهيم (ع) باشيد که رحمت خدا شامل حالش شد . مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد کرد . بايد در حل نهايي از سلاح مقاومت استفاده کنيم .هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شامل حال ما مي‌گرداند . اگر از يک دسته بيست و دو نفري ، يک نفر بماند بايد همان يک نفر مقاومت کند و اگر فرمانده شما شهيد شد نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيد که اين وسوسه شيطان است . فرمانده اصلي ما ، خدا و امام زمان ( عج )، است اصل ، آنها هستند و ما موقت هستيم ، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ . وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهي است . تا موقعي که دستور حمله داده نشده کسي تيراندازي نکند . حتي اگر مجروح شد سکوت را رعايت کند . دندانها را به هم بفشارد و فرياد نکند .با هر رگبار سبحان الله بگوييد . در عمليات خسته نشويد . بعد از هر درگيري و عمليات ، شهدا و مجروحين را تخليه کرده و با سازماندهي مجدد کار را ادامه دهيد .حداکثر استفاده از وسايل را بکنيد . اگر اين پارو بشکند به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد . با همين قايقها بايد عمليات بکنيم . لباسهاي غواصي را خوب نگهداري کنيد . يک سال است دنبال اين امکانات هستيم .مهدي در شب عمليات وضو مي‌گيرد و همه گردانها را يک يک از زير قرآن عبور مي‌دهد. مدام توصيه مي کند: برادران! خدا را از ياد نبريد نام امام زمان( عج ) را زمزمه کنيد. دعا کنيد که کار ما براي خدا باشد.از پشت بي سيم نيز همه را به ذکر لا حول و لا قوه الا بالله تحريض و تشويق مي‌کند. لشکر عاشورا در کنار ساير يگانهاي عمل کننده نيروي زميني سپاه ، در اولين شب عمليات بدر ، موفق به شکستن خط دشمن مي‌شود و روز بعد به تثبيت مواضع در ساحل رود مي‌پردازد. در مرحله دوم عمليات ، از سوي لشکر عاشورا حمله اي نفس گير به واحدهايي از دشمن که عامل فشار براي جناح چپ بودند، آغاز مي‌شود. حمله اي که قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع کامل دست دشمي از تعريض به نيروها در جناح چپ همره آن بود.

 

 نحوه شهادت

در عمليات خيبر « حميد »‌برادر مهدي به شهادت رسيد . مهدي حتي براي شركت در مراسم بزرگداشت برادر هم جبهه را ترك نكرد . او فقط شكر حق را به جا آورد و افسوس خورد كه چرا پيش از برادر به شهادت نرسيده است اما دل تنگي او ديري نپاييد . در بيست و پنجم بهمن سال 1363 وقتي كه نيروهاي رشيد لشگر عاشورا در عمليات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند ، گلوله اي ميان پيشاني او نشست و او را از عالم خاك رهانيد . پيكرش را در قايقي گذاشتند تا به سوي ديگر دجله ببرند ، اما در ميانه راه يك گلوله آرپي جي قايق را در هم شكست و مهدي به همراه امواج دجله رفت تا به دريا بپيوندد .

 

 ياد يار

عزيزانم! اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشيم که نعمت اسلام و امام ( قدس سره) را به ما عنايت فرموده ، باز هم کم است. آگاه باشيم که سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم . خطر وسوسه هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و بر حذر باشيم که صدق نيت و خلوص در عمل ، تنها چاره ساز ماست. ... بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست...هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل کنيد. پشتيبان و از ته قلب ، مقلد امام ( قدس سره) باشيد، اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد ابا عبدالله (ع) و شهدا بدهيد که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت کنيد که سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح و واث حضرت ابوالفضل( ع) براي اسلام بار بيايند. آيينه و آب حاصل ياد شماست آميزه درد و داغ همزاد شماست اين خاک که از ترنم پر است دفترچه خاطرات فرياد شماست سبزيم که از نسل بهاران هستيم پاکيم که از تبار باران هستيم دور است ز ما تن به مذلت دادن ما وارث خون سربداران هستيم از خيل دلاوران گسستن نتوان اين است پيام خون ياراي شهيد جنگ است برادران نشستن نتوان خصم شب تار و پاسدار سحرند شيران حريم بيشه زار سحرند با حنجره شان سرود سرخ فلق است فرياد بلند آبشار سحرند سر داده منم که سرفرازم گويند آهسته به اين و آن چو رازم گويند چون آيه رزم در جهادم خوانند چون سوره حمد در نمازم گويند من همسفر باد سحر خواهم شد خاک گذر اهل نظر خواهم شد در آتش عاشقي بسر خواهم شد پولادم و آبديده تر خواهم شد تا خاک ز خون پاک رنگين نشود اين دشت برهنه ، لاله آذين نشود تا لاله رخان بانگ انا الحق نزنند ديباچه سرخ عشق تدوين نشود

 

 وصيت نامه پرچمدار دلاور سپاه عاشورا شهيد مهدى باكرى

بسم الله الرحمن الرحيم 

يا الله ، يامحمد ، ياعلى ،يافاطمه زهرا،ياحسن ،ياحسين ، ياعلى ،يا محمد، ياجعفر،ياموسى ، يا على ،يامحمد، ياعلى ، ياحسن ، يامهدى (عج)

وتواى ولى مان يا روح الله وشما اى پيروان صادق شهيدان

خدايا چگونه وصيتنامه بنويسم درحاليكه سراپا گناه ومعصيت وسراپا تقصيرونافرمانيم گرچه ازرحمت وبخشش تونااميد نيستم ولى ترسم ازاين است كه نيامرزيده ازدنيا بروم مى ترسم رفتنم خالص نباشد وپذيرفته درگاهت نباشم يارب العفو خدايا نميميرم درحاليكه ازماراضى نباشى ،

اى واى كه سيه روز خواهم بود خدايا چقدر دوست داشتنى وپرستيدنى هستى هيهات كه نفهميدم خون بايد مى شدى ودر رگهايم جريان مى يافتى وسلولهايم يارب يارب مى گفت يا اباعبدالله شفاعت ، آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد براى ديدار ربش چه كنم كه تهيدستم

خدايا توقبولم كن  سلام برروح خدا نجات دهنده ماازعصر حاضر عصر ظلم وستم عصركفروالحاد عصر مظلوميت اسلام وپيروان واقعى اش

عزيزانم آخر بايد هميشه شكر گزارخداباشيم كه نعمت اسلام وامام رابه ماعطا فرموده باز كم است آگاه باشيم كه سربازان راستين وصادق اين نعمت شويم خطر وسوسه هاى درونى ودنيا فريبى را شناخته وبرحذرباشيم كه صدق نيت وخلوص درعمل تنها چاره ساز ماست .

اى عاشقان اباعبدالله بايستى شهادت را درآغوش گرفت ، گونه هابايستى ازحرارت سوختن سرخ شود وضربان قلب تندتر بزند . بايستى محتواى فرامين امام را درك وعمل نمائيم تا بلكه قدرى ازتكليف خودرا درشكرگزارى بجا آورده باشيم .

وصيت به مادرم وخواهران وبرادرانم واهل فاميل ، بدانيد اسلام تنها راه نجات وسعادت ماست هميشه بيادخداباشيد وفرامين خدارا عمل كنيدپشتيبان وازته قلب مقلد امام باشيد ، اهميت زيادى به دعاها ومجالس ياد اباعبدالله وشهداء بدهيد كه راه سعادت وتوشه آخرت است

همواره رسالت آنها را رسالت خود بدانيد وفرزندان خودرا نيز همانگونه تربيت دهيد كه سربازانى باايمان وعاشق شهادت وعلمدارانى صالح

وارث حضرت ابوالفضل براى اسلام به بارآريد . ازهمه كسانيكه ازمن رنجيده اند وحقى برگردن من دارند طلب بخشش دارم واميدوارم خداوندمرا با گناهان بسيار بيا مرزد

 

 خدايا مرا پاكيزه بپذير -   مهــدى باكـــــرى


شنبه 11 دی 1389  4:40 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : محمد رضا دستواره

شهيد محمد رضا دستواره
فعاليتهاي سياسي- مذهبي
حضور در كردستان و مبارزه با ضد انقلاب
شهيد و دفاع مقدس
ويژگيهاي اخلاقي
نگاهي به زندگي شهيد
براي آنكه مرگ ندارد
نحوه شهادت
در رثاي شهيد
 
شهيد محمد رضا دستواره
به سال 1338ه.ش در خانواده اي مذهبي ومستضعف در جنوب شهر تهران به دنيا آمد و دوران تحصيل دبستان را در مدرسه‌اي به نام باغ آذري گذراند. تامقطع ديپلم،تحصيلات خود را با نمرات عالي به پايان رساند. ايشان در تمام طول دوران تحصيل از هوش و حافظه اي قوي برخوردار بود. گرايش ديني و علايق مذهبي از همان کودکي در حرکات و سکنات شهيد دستواره به وضوح نمايان بود و هر روز افزايش مي يافت. او به تلاوت قرآن و شرکت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافري داشت. زماني که خود هنوز به سن تکليف نرسيده بود اعضاي خانواده را به انجام تکاليف الهي و رعايت اخلاق اسلامي توصيه مي کردو همسايگان ،او را به عنوان روحاني خانواده‌اش مي‌شناختند.
 
فعاليتهاي سياسي- مذهبي
با اوج گيري انقلاب اسلامي،همراه با سيل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعاليتهاي مردمي شرکت فعال داشت و در اين زمينه چند بار توسط عوامل رژيم منحوس پهلوي دستگير شد. سال 1357زماني که در سال آخر دبيرستان در س مي خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومي عليه طاغوت شرکت مي کرد. بلکه دوستان همکلاسي و برادران کوچکترش را نيز به اين امر ترغيب و تشويق مي نمود. زماني که يکي ار برادرايش گفته بود شاه توپ و تانک دارد و پيروزي براي او. مشکل استظهار داشته بوده ما خدا را داريم به واسطه حضور فعال و مستمري که در صحنه هاي مختلف داشت توسط عوامل رژيم شناسايي و در وز 14 آبان سال 1357در دانشگاه تهران دستگير و روانه زندان گرديد. اما پس از مدتي از زندان آزاد شد. به هنگام ورود حضرت امام خميني(قدس سره)فعالانه در مراسم استقبال از حضرت امام (قدس سره)شرکت کرد و مسئوليت امنيت قسمتي از ميدان آزادي را به عهده گرفت.پس از پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي جهت پاسداري از دست آوردهاي انقلاب به جمع پاسداران کميته انقلاب اسلامي پيوست و طي چهار ماه خدمت خود در اين نهاد انقلابي ،زحمات زيادي را در جهت انجام ماموريتهاي مختلف و تثبيت حاکميت انقلاب اسلامي تحمل نمود. سپس به خيل سپاهيان پاسدار پيوست و بلا‌فاصله داوطلبانه طي ماموريتي عازم کردستان شد.
 
حضور در كردستان و مبارزه با ضد انقلاب
او همراه فرماندهان عزيزي چون شهيد چراغي و حاج احمد متوسليان،زحمات زيادي را در مقابله با ضد انقلاب به جان خريد و بعد از آزادسازي شهر مريوان در معيت برادر متوسليان و ساير برادران رزمنده وارد شهر مريوان شد. از آنجا که اين شهر جنگ زده پس از آزادي با مشکلات متعددي مواجه بود . سازمانها و مؤسسات دولتي تعطيل شده بودند. به دستور برادر متوسليان،برادران پاسدار در مراکز و ادارات مختلف از جمله شهرادي،راديو و تلويزيون مشغول خدمت شدند. شهيد دستواره نيز ماموريت يافت کالاهاي ضروري مردم را تهيه کرده و در اختيار آنان قراردهد. او به نحو احسن اين ماموريت را انجام داد و در روزهاي عمليات نيز مانند ساير برادران،سلاح به دست در قله‌هاي مريوان با ضد انقلاب و با دشمن بعثي جنگيد. ايشان مدتي نيز فرماندهي پاسگاه شهدا ،در محور مريوان را به عهده در مسلخ شب چو شب شکاران رفتند.
 
شهيد و دفاع مقدس
همگامي که سردار متوسليان ماموريت يافت تيپ محمد رسول الله(ص)را تشکيل دهد. او همراه ساير برادران از مريوان به سمت جبهه هاي جنوب عزيمت کرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نيرو مامور تشکيل واحد پرسنلي تيپ گردند. ايشان با ميل باطني که به گردانهاي رزمي داشت. روحيه اطاعت پذيري‌اش باعث شد تا بدون هيچگونه ابهامي مسئوليت محوله را قبول کند. اما از فرماندهان تقاضا کرد که مجاز به شرکت در عمليات‌ها باشد. بنابراين در روزهاي عمليات وسلاح به دست در کنار فرماندهان گردان وارد عمل مي شد. شهيد دستواره به همراه سرداران لشکر محمد رسول الله(ص)بران ياري رساندن به مردم مسلمان و ستمديده لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژيم اشغالگر قدس قرار گرفته بودند. راهي آن ديار شد. بعد از بازگشت عقيل به فرماندهي تيپ سوم ابوذر منصوب گرديد و تا زمان عمليات خيبر در همين مسئوليت به خدمت صادقانه مشغول بود.در عمليات خيبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشکر محمد رسول الله(ص) شهيد حاج همتو واگذاري فرماندهي به شهيد کريميسيد به عنوان قائم مقام لشکر 27حضرت رسول(ص)منصوب گرديد. پس از شهادت خدمت رزمندگان اسلام عليه کفار جنگيد و در نهايت با انتصاب فرماندهي جديد لشکر،ايشان همچنان به عنوان قائم مقام لشکر ،در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام وظيفه کرد. مناطق اشغالي کردستان و صحنه‌هاي مختلف جبهه‌هاي جنوب کشور به ويژه عمليات والفجر 8 و جاده امالقصر (در فاو )شاهد دلاوريهاي عاشقانه و جانفشانيهاي اين شهيد عزيزاست.
 
ويژگيهاي اخلاقي
از خصوصيات بارز شهيد،خوشرويي،جذابيت،صفاي باطن، اخلاص و توکل به خدابود. به گفته همرزمانش ،جايي که او بود غم و اندوه بيرون مي رفت. او در روحيه دادن به رزمندگان نقش به سزايي داشت. شجاعت بالايي برخوردار بود. تجزيه و تحليل حساب شده مسائل جنگ و قدرت تصميم گيري سريع،يکي از ويژگيهاي بود که در مشکلات ،سيد را ياري مي کرد. با آنکه از نظر جسمي بدني نحيف و لاغر داشت،خستگي ناپذيري و اعتماد به نفس او زبان زد خاص و عام بود. او اکثر نبردها به جز مواقعي که مجروح شده بود،حضور داشت و در شبهاي عمليات تا صبح درخط اول درگيري با دشمن و در کنار رزمندگان از نزديک به هدايت عمليات مي پرداخت.آن بزرگوار تا هنگام شهادت 11بار مجروح شده ولي هرگز از پلي ننشست و با شجاعت کم نظير با نثار جان عزيزش به دفاع از اسلام و آرمانهاي متعالي حضرت امام خميني(ره)و حفظ کيان جمهوري اسلامي ادامه داد.
 
نگاهي به زندگي شهيد
به سال 1338در جنوب شهر تهران متولد شدند.-تا مقطع ديپلم را تا نمرات عالي پشت سر گذاشتند. قبل از انقلاب به جلسات مذهبي و قرآن مجيد علاقه وافري نشان مي داد.-با اوج گيري انقلاب اسلامي،به مبارزه برخواستند و چندين بار توسط ساواک دستگير شدند. روز 14آبان سال 1357در دانشگاه تهران دستگير و روانه زندان گرديد. با پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي به جمع عزيزان کميته پيوست. همراه فرماندهاني چون شهيد متوسليان،چراغي و ديگران عازم کردستان شد. عزيمت به لبنان براي مبارزه با رژيم صهيونيستي.-قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله (ص)در زمان فرماندهي شهداي عاليقدر همت و عباس کريمي بود. خوشرويي،جذابيت،صفاي باطن،اخلاص و...از صفات برجسته شهيد بود. ده روز بعد از شهادت برادرش حسين دستواره،در عمليات کربلاي 1 روز آزادسازي مهران به شهادت رسيد.
 
براي آنكه مرگ ندارد
به نام خداي شهيدان که فرمود بي‌مرگ است و به پاس خون شهيدان که قلب گرمشان در آسمان شهر جنايت به خون نشست بگذار که همت والايشان را بستائيم و غيرت و تقوايشان را ،شايد که روز مرگي مان را از تن به زدائيم. بگذار جاودانگي شهيدان عشق را که در قربانگاهها به شهادت ايستادند،ما نيز شاهد شويم که شهيدان پيام خويش را سرخ سرخ در سينه‌هاي ما نگاشتند،تا که مرگ بي‌ثمر و بي‌رنگ را به جاودانگي شهادت بدل کنيم . آنان قلبهاي لبريز از عشق . صداقتشان را کريمان ارزاني کردندو خشماهنگ با بيداد درافتادند تا که عجز و حقارت را در اندروي تک تک ما فرو شکنند. اگر ايمانشان را براي ابد به ما هديه کردند،اگر ايستاده مردن را به ما آموختند،چه ناسپاسي نامردانه ايست که بي‌يادشان شب داره سر آريم و بي‌نامشان روز را بياغازيم.چه کسي کربلاي سالارما،حسين(ع) را دوباره بپا کرد؟ لحظه‌هايي که زبان در کام مانده‌مان قادر به اعتراض نبود،و شرافت و تقوي ،شعورو غيرتمان به غارت مي‌رفت،کدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا را به چشمان بي‌نورمان تاباند و جز شهيد چه کسي باور کرد،که زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است؟ براي زيستن (و نور ،بران رستن از شرک،براي رهائي از مرگ و رسيدن به جاودانگي تنها شهيد راه مي نمايد. صفير تيز گلوله‌هايش مشعل پر مي‌شود که خلق خدا را به صبح روشن نويد مي‌دهد. و به دل ترنم آيات صبح گشته قريب و به منقار ،شاخه زيتون،با اوج روشن خورشيدها شهيد پيمود يکشنبه صد ساله راه را اينکه شهيد با انفجار قلب پر از ايمان-در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگي نشاند،قلبي به گرمي خورشيد در آسمان شهر جنايت نشست در راستاي ثابت فواره‌هاي خون-صد اغناي قامت پژمرده راست شد.از شوق و شور شهادت خنجر دگر دميد،من مرگ هيچ شهيدي را باور نمي‌کنم من با شهيد هميشه باور کردم که وطن خالي از انديشه آزادي نيست من با شهيد دوباره باور کردم که تا انتهاي اين شب ديجور باقي است فرصت عصيان اينک...مزار شهيدان در سينه هاي ماست،که دوست دارم همه هستي ام را ارزاني کنم در پاي ايمان و تقواي همه برادران شهيد شهيدان برادر-اين گلگون پيکرهاي پرفريادي که در برابر اوج عظمت‌هايشان شرم دارم وشرم از اينکه هنوز ندايشان را جانانه لبيک نگفته ام. اينک تو اي به هر محرم شاهد اي به هر عاشورا شهيد،اي به هر کربلا قرباني،بر خويشتن به بال که امروز خون سرخ تو در کوچه ها مي جوشد. اين قلب توست. اين همه را بنگر و بر خويشتن به بال .اينک در قلب تک تاک ما يک شهيد يک شاهد بي‌شکست،بي‌پايان ،بيدار و بيدارتر نشسته است و ما را با شهيدان پيوندي هميشگي است. ما مرگ هيچ شهيدي را باور نمي کنيمآن فروريخته گلهاي پريشان در باد کز مي جام شهادت همه مدهوشانند بارشان زمزمه نيمه شب مستاي باد تا نگويند که از ياد فراموشانند.
 
نحوه شهادت
در عمليات کربلاي1-که برادرش حسين در خط پدافندي شهيدشد-جهت شرکت در مراسم تشييع و تدفين او به تهران رفت. ولي بيش از سه روز در تهران نماند و به منطقه باز گشت. وقتي به وي گفته مي شود که خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت مي‌ماندي و بعد برمي‌گشتي، در جواب مي‌گويد به آنها گفته‌ام کنار قبر حسين قبري را براي من خالي نگهداريد. بيش از 10 روز از شهات برادرش نگذشته بودکه در عمليات کربلاي 1روز آرادسازي شهرمهران از چنگال دشمن بعثي،روح بزرگش از کالبدتن رها شد و مظلومانه به شهادت رسيد و در جرگه شهيدان کربلا راه يافت و بر سريرعند ربهم جلوس نمود.

در تاریخ 13/4/1365 در قلاویزان – مهران ( کربلای 1 ) به شهادت رسید

 
در رثاي شهيد
امشب پريشان خاطر و دلتنگ هستم/ دلتنگ بوي جبهه،توي جنگ هستم دلتنگ شور و حال شبهاي غريبي/دلتنگ عطر خيس قرآنهاي جيبي/کو لاله‌هايي که سراسر داغ بودند/حيثيت گل،آبروي باغ بودند/آنانکه دريا وامدار روحشان بود/خورشيد ،زخم سينه مجروحشان بود/آنان که اخلاص عمل قديسشان کرد/آنانکه باران شقايق خيسشان کرد/ رفتند آنان،ليک تيغي سرخ مانده ست/اين تيغ را در دل ،دريغي سرخ مانده‌ست/اين تيغ،طعم خون و باران را چشيده ست/اين تيغ،سرد و گرم دوران را چشيده ست/اين تيغ،فکر ننگ و نام خود نبوده ست/اين تيغ يک شب در نيام خود نبوده‌ست/اين تيغ،آب از غيرت عباس خورده/دست حبيب ابن مظاهر را فشرده/اين تيغ ،پيموده ست آداب طلب را/بوسيده دستان حسين تشنه لب را/اين تيغ را بايد دوباره آب دادن/از خون سرخ يک ستاره آب دادن/اين تيغ که آوازه خوان خشم رعداست/در انتظار دستهاي نسل بعد است/مزار شهيدان در سينه هاي ماست،که دوست دارم همه هستي ام را ارزاني کنم در پاي ايمان و تقواي همه برادران شهيد شهيدان برادر-اين گلگون پيکرهاي پر فريادي که در برابر اوج عظمت‌هاشان شرم دارم و شرم از اينکه هنوز ندايشان را جانانه لبيک نگفته ام.


شنبه 11 دی 1389  4:41 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد حسين غفاري

زندگينامة عالم مجاهد آيت الله حسين غفاري

دوران جواني و ادامة تحصيلات

ازدواج و ساده زيستي

مجاهدت و مبارزات سياسي، اجتماعي و فرهنگي

شهادت

بازتاب شهادت آيت الله غفاري در جامعه

 

زندگينامة عالم مجاهد آيت الله حسين غفاري

آيت الله حسين غفاري در سال 1292 هـ.ش مطابق با سال 1335 هجري قمري در روستاي دهوارقان تبريز كه امروزه آذرشهر ناميده ميشود چشم به جهان گشود. پدرش عباس، كشاورزي زحمتكش و سختكوش بود كه روزها با مشقت و مرارت فراوان بر روي زمينهاي كشاورزي متعلق به اربابان و خانهاي ظالم كار ميكرد و از اين راه قوت لايموتي براي فرزندان و خانواده خويش تأمين ميكرد و در فصل غيرزراعي نيز به كارگري ميپرداخت.

 

حسين در دوران كودكي و شرايطي كه كودكان در اين دوران، سخت نيازمند حمايت و محبتهاي پدر هستند پدرش را از دست داد و گرد يتيمي بر سيماي معصوم او نشست و طعم تلخ و ناگوار يتيمي را چشيد و به سبب فقر و مشكلات اقتصادي ناشي از بي پدري از همان دوران كودكي (6-7) سالگي مجبور شد همپاي برادر و خواهر براي تأمين هزينه هاي زندگي به كشاورزي و كارگري بپردازد. روح بلند، پويا و جستجوگر حسين به كشاروزي و كارگري اشباع پذير نبود؛ لذا به رغم مخالفتهاي عمو با درس خواندن، به مطالعه و تحصيل روي آورد. در اين زمينه دايي بزرگش مرحوم آيت الله حاج ميرزا محسن غفاري معروف به دهخوارقاني مشوق او بود. حسين در همان دوران كودكي دركنار كشاورزي و كارگري كه از مشاغل سخت به ويژه براي كودكان است مشغول تحصيل و مطالعه شد و در زادگاهش دهوارقان مقدمات را از حاج شيخ علي و ميرزا محمد حسين منطقي فرا گرفت.

ناملايمات و شرايط سخت و طاقتفرساي زندگي، تلاش براي تأمين هزينه هاي زندگي در كنار مطالعه و تحصيل به مثابه ميدان ازمياش و تمرين بزرگي براي اين كودك يتيم بود كه زمينه هاي تكوين شخصيت صبور، مقاوم،. سختكوش، دردآشنا و مردمي را در آن بزرگوار فراهم ميآورد.

 

 دوران جواني و ادامة تحصيلات

حسين در نوجواني به همراه برادر بزرگوار خود براي تأمين معاش به تبريز سفر ميكندو با بازكردن مغازه اي محقر ميكوشد تا زندگي را سر و ساماني بدهد. او در كنار كار و تلاش روزانه دست از تحصيل برنداشته و به آموختن درسهايي چون شرح لمعه، اصول و كلام ميپردازد. چندي بعد فقر و دشواري گذران زندگي در شهر بزرگي همچون تبريز موجب ميشود تا مجدداً به آذرشهر مراجعت نموده و همزمان با كشاورزي و كارگري نزد دايي فاضل و بزرگوار خويش آيت الله حاج سيد محسن ميرغفاري معروف به دهخوارقاني رسائل و مكاسب شيخ مرتضي انصاري را فراگيرد. ذكاوت، فراست و هوش سرشار حسين در اين دوران باعث ميشود كه او با وجود فعاليتهاي طاقت فرسا. به مدارج علمي بالاي تحصيلات حوزوي دست يابد. اشتياق و شوق زائدالوصف حسين به تحصيل آن چنان بود كه از فرصت هايي كه براي خوردن غذا، خواب و استراحت كه براي كارگران و كشاورزان بسيار ضروري و مغتنم است استفاده مينمود و به مطالعه و تحصيل مي پرداخت. به نحوي كه اغلب تا نيمه شب غرق در مطالعه بود. سخت كوشي، همت بلند، ارادة استوار و روحيه خستگي ناپذير اوزمينه اي درخشان براي مراحل كمال و رشد و تعالي علمي و معنوي حسين فراهم نموده بود. او براي تكميل تحصيلات علمي اش در سن 30 سالگي 0سالهاي 1325-پ324) در شرايطي كه شهر قم رفته رفته به مركز مهم علمي و پژوهشي و تفقة اسلامي و شيعي تبديل ميگرديد به اين شهر مقدس مهاجرت كرده، رحل اقامت مي افكند و از محضر آيات عظام فيض 0ره)، قمي (ره)، حاج سيد محمد تقي خوانساري 0ره) و آيتالله العظمي بروجردي (ره) بهره مند گرديد و مدتي هم در دروس آيت الله حجت كوه كمرهاي (ره) حاضر شد. آيتالله عفاري نسبت به اساتيد خود ارادتي خاص داشته و هميشه از آنهابا احترام و تكريم ياد ميكرد. حجت الاسلام هادي غفاري فرزند ايشان در اين خصوص ميگويد:

 

“ ايشان ارادت خاصي به مرحوم آيت الله كمرهاي داشتند. خيلي با اتحرام از ايشان ياد ميكردند. يك عكس از ايشان موجود است كه پست آن قبل از ذكر نام مرحوم آيتالله كمرهاي (ره) ده دوازده لقب كه حاكي از ارادت ايشان به مرحوم كوه كمرهاي است. ذكر شده است. همچنين نسبت به مرحوم حاج شيخ حبدالكريم حائري يزدي بنيانگذار حوزه قم اردت داشتند و همچنين به آيت الله صدر بزرگ و آيت الله سيد محمد تقي خوانساري كه نماز معروف باران و استسقا را خوانده اند ارادت داشتند و از ايشان به نيكي ياد ميكردند. ايشان مدتي هم در درس مكاسب حضرت امام (ره) حاضر شده و ارادت و علاقه مندي خاصي به حضرت امام (ره) داشتند.“

 

 ازدواج و ساده زيستي

رشد و پرورش آيت الله غفاري در خانواده اي تهيدست و مرارتها و مصائب دوران كودكي و نوجواني و سختيهاي زندگي و تلاش و مجاهدت شايان توجه او در كسب فضائل معنوي و علمي در دوران تحصيل، وي را فردي دردآسا، سختكوش، بصير و آگاه بار ورده بود. او در دوران تحصيل با خانواده روحاني مجاهد و فرزانه آيت الله ميرزاعلي مقدس تبريزي (ره) كه از علماي متعهد، بصير و آگاه آن دوران بود و داراي امتياز هفته نامه “الدين و الحيات“ كه جنبه هاي اجتماعي و سياسي دين اسلام و تشيع را تبيين و تبليغ مينموده آشنا ميشود. مجله مزبور كه يكي از نشريات اجتماعي و سياسي علما و روحانيون آن دوران است پس از 8 ماه از انتشار توسط مأموران حكومت محمدرضا پهلوي توقيف و تعطيل ميشود. ميرزا علي تبريزي كتابي نيز تحت عنوان “الدين و السياسه توأمان“ تدوين و منتشر ميكند كه ابعاد ارتباط تنگاتنگ دين با سياست و مسائل اجتماعي و سياسي اسلام را بيان ميكند. آشنايي مرحوم غفاري با اين خانواده شريف و بزرگوار زمينهساز ازدواج مبارك ايشان با دختر ميرزا علي مقدس تبريزي ميشود. تنگدستي و تهيدستي و فقر آقاي غفاري مانع بزرگي در مسير ازدواج وي بود و به همين دليل وي تا مدتها نتوانست پيشنهاد خود را بر زبان بياورد. ولي علاقه شخص ميرزا علي مقدس تبريزي به ايشان و شناخت ايشان از سجاياي اخلاقي و كرامت و بزرگواري آيت الله غفاري باعث ميشود خود شخصاً پيشنهاد ازدواج با دخترش را به او اعلام نمايد.

آقاي غفاري خطاب به ميرزا علي مقدس تبريزي ميگويد:

“اگر من بخواهم زن بگيرم و زندگي كنم زن من بايد بداند كه با كسي ازدواج ميكند كه جز فقر هيچ چيز ندارد و كارش مطالعه و تحصيل و كار مداوم است و حتي خانه شخصي هم ندارد جز حجرهاي كوچك براي زندگي و اگر بخواهد ازدواج كند بايستي حجره را ترك و اتاق كوچك و محقري در قم اجاره كند.“

و خطاب به دختر ميرزاعلي مقدس تبريزي ميفرمايد:

 “خانم من چيزي ندارم كه به تو بدهم نه خانه اي دارم كه تورا در آن جاي دهم و لباسي را كه داريم بايد آنقدر بپوشيم تا ديگر قابل استفاده نباشد اما اميد دارم آينده داشته باشيم و بتوانيم براي اسلام كاري كنيم.“

شايان توجه است كه دختر ميرزا علي مقدس تبريزي كه در دامان فرهنگ و ادب اسلامي تربيت يافته است پاسخي حكمت آميز و بزرگ به ايشان ميدهد و ميگويد: من به آنچه تو راضي هستي راضي بوده و حاضرم در جهت مطالعه و تحصيل تو فداكاري كنم و به اين ترتيب زمينه اين ازدواج مبارك فراهم ميشود. ازدواجي كه بعدها در مسير تحصيلات، فعاليتهاي علمي و مبارزات اجتماعي و سياسي آيت الله عفاري نقش حياتي و تعيين كننده هايي داشته است. ثبات قدم، شخصيت با كرامت اين بانوي بزرگوار و فرزانه و همراهي او در تمام مراحل با آيت الله غفاري از عوامل مهم توفيقات علمي، معنويو سياسي ايشان بوده است.

 

آيت الله غفاري در ماههاي محرم و سفر كه دروس حوزههاي علميه تعطيل ميگرديد، براي تبليغ، ارشاد و آگاهسازي مردم به روستاهاي آذربايجان غربي و شرقي مسافرت ميكرد و در اين زمينه بسيار كوشا و با احساس مسئوليت عمل ميكرد. فعاليتهاي تبليغي و ارشادي ايشان در خوي، ماكو و اروميه چشمگير بودو با تبيين سيرة ائمه معصومين عليهم السلام و شكافتن ابعاد اجتماعي و سياسي اسلام نسبت به ارشاد و آگاه نمودن مردم اقدام ميكرد و در همين رابطه به افشاگري مظالم و ستمهاي اربابها و خانهاي روستا نسبت به روستائيان و كشاورزان مظلوم مي پرداخت و نسبت به روابط ظالمانه اربابان با رعيت زبان به اعتراض ميگشود.

هم، در اين دوران بود كه 3 تن از فرزندان خردسان ايشان به دليل عدم امكان معيشت و تهيدستي از دنيا رفتند و همسر مكرم ايشان نيز به دليل سختي زندگي در زيرزمين و شرايط تنگدستي دچار بيماري شد. همين امر موجب شد تا آيتالله غفاري مسئوليت انجام كارهاي خانه را نيز بر عهده گيرد و با سعه صدر و عطوفت و مهرباني زائدالوصفي و در كمال بزرگواري كارهاي خانه را نيز انجام دهد.

 

 مجاهدت و مبارزات سياسي، اجتماعي و فرهنگي

اين عالم فرزانه و خدا باور و متقي نمونه اي از علماي رباني دوران مبارزات روحانيت مجاهد به رهبري امام خميني (ره) بود. در سالهاي پاياني دهه 30 به تهران آمد و مسئوليت خطير و مهم تبليغ مباني و اصل و حياتبخش اسلام و تشيع را در گوشه اي از پايتخت عهده دار شد. بينش سياسي. تعهد و احساس مسئوليت عميق او زمينه ساز توفيقات و فعاليتهاي علمي- تبليغي و مبارزات اجتماعي و سياسي وي در سالهاي زندگي در تهران بود.

 

حيات مشحون از مجاهدت ايشان در راه اعلاي كلمه الله و تبلغ مباني درخشان اسلام و سيرة تابناك ائمه معصومين عليهم السلام در حقيقت تجلي يك مبارزه مستمر و بي پايان اجتماعي، سياسي و فرهنگي است. چشيدن طعم يتيم، فقر و تنگدستي و ساده زيستن در كنار تحصيل كمالات معنوي و اخلاقي و علمي و غلبه بر مصاب و مشكلات زندگي از آيت الله غفاري شخصيتي وارسته و استوار پديد آورده بود. موضع گيريهاي هوشمندانه ايشان در برابر بي عدالتيهاي اجتماعي حاكم، حاكي از درك عميق اجتماعي و بصيرت سياسي ايشان بود. ارتباط صميمانه ايشان با اقشار و گروههاي مختلف اجتاعي مانند كشاورزان، كارگران و دانجشويان و روشنفكران و حضور ايشان در ميان مردم و اجتماع از مهمترين عوامل نفوذ اجتماعي، فرهنگي و سياسي وي بشمار ميرود. شايد بتوان فعاليت و مبارزات سياسي- اجتماعي و فرهنگي او را بعنوان عالم بزرگواري كه مصداق بارز “الذين يبلغون رسالات الله“ بود در يك تقسيمبندي منطقي در مقاطع زماني ذيل مورد بررسي و كاوش قرار داد:

 

الف: فعاليتها و مبارزات سياسي و فرهنگي سالهاي قبل از 1340

ب: فعاليتها و مبارزات سياسي و فرهنگي سالهاي 1340 تا 1350

ج: فعاليتها و مبارزات سياسي و فرهنگي سالهاي 1350 تا 1353

 

فعاليتها و مبارزات سياسي، فرهنگي سالهاي قبل از 1340

 

عمده ترين فعاليتهاي فرهنگي و اجتماعي ايشان در سالهاي قبل از 1340 در قالب تبليغ و ارشاد ديني و آگاهسازي مردم در نقاط مختلف كشور به ويچه در استانهاي آذربايجان شرقي و غربي بوده است و در همين رابطه دفاع ايشان از محرومان و مستضعفان در روستاهاي آذربايجان شرقي و غربي و افشاي مظالم اربابان و خانهاي كشور و بي تفاوتي حكومت پهلوي نسبت به سرنوشت كشاورزان از مهمترين فعاليتهاي ايشان در اين دوران است علاوه بر آن، در سالهاي 1337 تا 1340 در منطقة تهران نو ايشان منشأ فعاليتهاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي شايان توجهي بود كه در قالب آشنا ساختن جوانان و مردم با معارف اسلامي و تشيع رخ نمود.

 

فعاليتها و مبارزات سياسي فرهنگي سالهاي 1340-1350

 

فعاليتها و مبارزات و مجاهدتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي آيت الله غفاري از سال 1340 جلوه ديگري پيدا كرد. همزمان با تصويب لايحه استعماري انجمن هاي ايالتي و ولايتي در 16 مهر ماه 1341 توسط اسدالله علم از مهره هاي انگليسي دوران حكومت پهلوي، زمينة مبارزه جدي حضرت امام خميني (ره)، علما و روحانيت متعهد تشيع عليه انگلستان و امريكا و حكومت وابسته پهلوي فراهم شد. در اين دوران آيت الله غفاري نيز با سخنان افشاگرانهاش همراه و همگام با نهضت مبارك و تاريخ سازي كه حضرت امام (ره) آغاز كرده بودند حركت ميكندو در ماه محرم 1342 كه مبارزات ملت مسلمان ايران به رهبري امام امت (ره) عليه طرح هاي ايالات متحده امريكا در ايران به نقطه اوج خود رسيده بود آيت الله غفاري از پيشقراولان اين مبارزه است؛ به گونه اي كه در شب 12 محرم سال 1382 ق مقارن با سب پانزده خرداد 1342 مأموران امنيتي رژيم پهلوي او را دستگير و به زندان ميبرند. در اين مقطع زماني بيش از 80 تن از علماء و روحانيون متعهد كه با نهضت 15 خرداد همگام بودند، دستگير شده، در زندان شهرباني مورد بازجويي و شكنجه قرار ميگيرند. آيت الله غفاري با روحية قوي در بازجويي هاي انجام شده عملاً مآموران را در نيل به اهدافشان ناكام ميگذارد براي مثال در يكي از سوالهاي بازجويي ايشان آمده است:

 

“س: آيا شما اقدامات آيت الله خميني را در مورد پخش اعلاميه و همچنين مخالفت با اصلاحات دولت مورد تأييد قرار ميدهيد يا خير؟“

 

آيت الله غفاري با زيركي و فراست شايان توجهي مينويسد:

 

“اما حسن عسگري (ع) ضمن گفتاريش به امام زمان عج الله تعالي فرجه ضمن تعيين نائب عام تمام مراجع را واجب الطاعه و رد قول آنان را رد قول خود قرار داده هم حجتي عليكم و انا حجه الله الراد عليهم كالراد علينا“

 

كه بدين ترتيب با پاسخي حكيمانه و زيركانه حركت انقلابي حضرت امام امت را مورد تأييد قرار ميدهد.

 

آيتالله غفاري پس از تحمل 40 روز زندان در مورخ 19/6/42 با صدور قرار منع پيگرد به سبب عدم ادله كافي از زندان آزاد ميشود. ايشان پس از آزادي دوباره به فعاليتهاي اجتماعي، سياسي و انقلابي خود ادامه داده. در سنگر مسجد خاتم الاوصياء تهران نو نسبت به برنامههاي امريكا در ايران و مظالم رژيم پهلوي افشاگري ميكند.

 

در شرايطي كه حضرت امام خميني (ره) در پي مخالفت با لايحة كاپيتولاسيون به تركه و از آنجا به عراق و نجف تبعيد گرديئه بود، صحنة داخلي ايران مديون فعاليتهاي سياسي پيروان صديق آن اما بزرگوار بود كه در اين ميان شخصيتي چون آيتالله غفاري از نقش بسزايي برخوردار بود. آيتالله غفاري در مورخه 30/10/43 يعني دو روز پس از سخنراني پر شور و افشاگرانه در مسجد خاتمالوصياء مجدداً توسط مأموران هشرباني دستگير و زنداني مي شود. در رابطه با سخنراني 28/10/43 در بخشي از گزارش ساواك آمده است: “وي به منبر رفته و گفته يكي از نمايندگان به پيشواي ما آيت الله خميني اهانت نموده است، هر كس به علماي روحانيون توهين كند بتپرست محض است.“

 

در اين مرحله آيت الله غفاري از 30/10/43 تا مورخ 15/1/44 قري به 5/2 ماه در زندان ميماند و در مورخ 15/1/44 با تبديل قرار بازداشت ايشان به التزام عدم خروج از حوزة قضايي تهران از زندان آزاد ميشود.

 

پس از آزادي از دومين زندان خود طي تلگرافي به نجف اشرف ورود آن امام عزيز را به نجف تبريك ميگويد و از اين طريق مقاومت، سرسختي و خستگي ناپذيري خود را نشان ميدهد. تلگراف آيت الله غفاري كه در اسناد ساواك آمده است به اين شرح است:

 

“حضرت آيت الله العظمي آقاي حاج روح الله خميني مقدم مبارك را به عالم روحانيت و اسلام تبريك عرض مينمايد“.

 

اين موضوع حاكي از علاقة فراوان آيت الله غفاري به امام بود. رژيم در خصوص جان سالم بدر بردن شاه از واقعه تيراندازي در كاخ مرمر توسط رضا شمس آبادي از مردم ميخواهد تا در مساجد مجالس شكرگزاري برگزار كنند كه در اين رابطه آيت الله غفاري با زيركي و به بهانه فرستادن فرش مسجد براي شستشو مانع از برپا كردن اين جلسه در مسجد ميشود.

 

مبارزات و فعاليتهاي فرهنگي سياسي و اجتماعي آيت الله غفاري در مقطع 1346-1350 همچنان ادامه يافته، ضمن تشكيل جلسات روشنگري و آگاهسازي جوانان و دانشجويان و اقشار مختلف مردم، گرمي بخش مبارزات داخلي عليه حكومت پهلوي بود.

 

فعاليتها و مبارزات سياسي، فرهنگي سالهاي 1350-1353

 

شرايط اجتماعي و سياسي سالهاي 1350 به بعد از ويژگي خاصي برخوردار است. تلاش براي مطرح كردن محمدرضا پهلوي به عنوان يك شخصيت برجسته منطقهاي و بينالمللي توسط امريكا و در پي آن برگزاري جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي موجب شد تا رژيم پهلوي با شدت به سركوب مخالفين خود بپردازد و محدوديت شديدتري را براي نويسندگان و علما و انديشمندان متعهد برقرار نمايد. در همين رابطه تعداد قابل توجهي از آنان زنداني و عدهاي نيز به تبعيد فرستاده شدند. در چنين شرايطي آيت الله غفاري با زيركي و هشياري به فعاليتها و مبارزات خود ادامه داده، به روشنگري ميپردازد. تا اينكه در مورخه 31/2/1351 از سوي رئيس ساواك تهران احضار و به ايشان تذكر داده ميشود.

 

فعاليتهاي افشاگرانه و آگاهي بخش آيت الله غفاري با وجود كنترل شديد ساواك در سنگر مسجد و جماعت روز بروز توسعه پيدا كرد. حساسيت مأموران رژيم نسبت به فعاليتهاي انقلابي آيت الله غفاري و نقش ايشان در مبارزات مردم مسلمان تهران باعث شد تا در مورخ 12/4/1353 پس از حملة شبانه به منزل وي و بازرسي منزل او را دستگير نمايند و مقداري اعلاميه هاي حضرت امام خميني (ره) به همراه تعدادي اوراق كه از منظر رژيم اوراق مضره محسوب ميشد كشف و ضبط شود. اوراقي كه حاكي از ارتباط آيتالله غفاري با امام خميني و مبارزات داخل و خارج از كشور بود. در بخشي از گزارش بازجويي آمده است:

 

“اطلاع واصله حاكي بود كه ياده شده (آيت الله غفاري) به اتفاق فرزندش هادي غفاري در منابر مختلف مطالبي عليه مصالح كشور ايراد و ضمن سخنراني در مساجد و شهرستانها ضمن طرفداري از روحانيون مخالف دولت، اصلاحات كنوني كشور را با زمان معاويه مقايسه نموده و چنين نتيجه گرفته كه در حال حاضر وضع فعلي حكومت ايران با زمان معاويه تفاوتي ننموده و احتياج است كه جوانان چون امام حسين (ع) بپاخاسته و وضع و امور كشور را بدست گيرند. بر مبناي اظهارات ياد شده نامبرده دستگير و ضمن بازرسي از منزلش تعدايد اعلاميه مضره كشف ميگرددك ه بر مبناي اوراق مكشوفه مشاراليه با صدور قرار مورخ 18/4/53 شعبه 5 بازپرسي دادستاني ارتش بازداشت و پس از رؤيت قرار به آن اعتراض ننموده است.“

 

در گزارش ساواك در رابطه با دستگيري و قرار بازداشت مورخه 18/4/1353 و اظهارات آيت الله غفاري پس از دستگيري آمده است:

 

“پس از استخلاص از زندان بار اول، تصميم گرفتم كه هيچ گونه فعاليتي ننمايم لكن چون پيش نماز مسجد بودم افراد مخالف، وقتي مرا بهتر شناخته و غالباً سعي داشتند كه به نحوي از انحا با من تماس بگيرند از اين نظر به مسجدي كه در آنجا پيشنماز بودم مراجعه و اعلاميه هاي مكشوفه در منزل را در تعداد زيادي به جاي ميگذارند لكن اطلاعي ندارم كه چه افرادي آنها را به مسجد ميآورده است وي سپس در خصوص بيان مطالب حاد و مضره در منابر اظهار ميدارد كه: چنين مطالبي را گفته است ليكن چون پارهاي از آيات و سوره هاي قرآن را نميشود عوض نمود احتمالاً مطالب حاد را شخصاً ترجمه و عيناً ايراد نموده كه نظر خاصي در اين كار نداشته است.

 

وي بعداً دربارة ارتباط خود با امام خميني (ره) ميافزايد: “چون ياد شده رهبر ديني بوده نتيجتاً گاهي از مواقع مراوده با وي برقرار نموده و انگيزه تلگراف وي به بغداد (نجف) جهت امام خميني اطلاع از چگونگي حال وضع او بوده است و در مورد اينكه تعداد زيادي اعلاميه كمك به زندانيان سياسي چگونه به دستش رسيده پاسخ ميدهد كليه آنهارا احتمالاً از پنجره به داخل اتاق انداختهاند. نظريه: با توجه به محتويات پرونده و تحقيقات انجام شده و مدارك مكشوفه به استحضار ميرساند كه مشاراليه از روحانيون ناراحت و مخالف دولت بوده و با اينكه دوبار به علت اعمال خلاف مقررات بازداشت و پس از انقضاي مدت از زندان آزاد گرديده، متنبه نشده، مجدداً در مجالس مذهبي به هنگام بيان احكام اسلامي از فرصت استفاده و اعمال خلفاي بني اميه را با وضع روز تشبيه نموده و بدين ترتيب اقدامات و اصلاحات كنوني كشور را تخطئه و با توسل به شواهد تاريخي مستمعين را نسبت به هيأت حاكمه بدبين و عليه دولت تحريك نموده كه با امعان نظر به اعلاميه هاي مكشوفه جرم وي محرز به نظر ميرسد اينك پرونده امر تكميل گرديد و در صورت تصويب جهت اقدام قانوني به دادرسي نيروهاي مسلح شاهنشاهي ارسال گردد.“

 

در همين رابطه در مورخه 5/8/1353 پس از تحمل 4 ماه زندان توسط اداره دادرسي نيروهاي مسلح شاهنشاهي به موجب رأي صادره دادگاه، وي به 8 ماه حبس جنحهاي محكوم ميشود.

 

آيت الله غفاري در دوران زندان سال 1353 نقش فعالي در مسائل سياسي و علمي داشت و در كنار مطالعه به تدريس قرآن، فقه و نهج البلاغه ميپرداخت. در اين رابطه حجه الاسلام هادي غفاري ميگويد:

 

“سعي ميكرد 8 ساعت مطالعه كند و به اضافه چهار ساعت هم نهجالبلاغه و قرآن و فقه و تارخي فقه به برادران درس ميداد. حتي در داخل زندان شبي نبود كه دعاي افتتاح را نخواند و در پايان جمله خدايا شهادت را نصيب من كن نخواند. بعد به او ميگفتم مگر دعاي افتتاح چه دارد؟ ميگفت دعاي افتتاح در تكه آخرش شهادت ميخواهد و معمولاً حتي در شبهايي كه شلاق سخت خورده بود، نماز شب را رها نميكرد.“

 

يكي ديگر از وجوه فعاليتهاي سياسي درخشان آيت الله غفاري مبارزه با عناصر چپ زده و التقاطي در زندان است و به سبب روابط ناصحيحي كه عناصر وابسته به مجاهدين خلق (منافقين) در زندان با ماركسيستها داشتند، آن مرحوم موضعي ارشادي و هدايتگرانه گرفته، سعي ميكرد آنان را هدايت كند ولي عناد و عدم آشنايي آنان به مباني و اصول جهانبيني اسلامي و تحت تأثير قرار گرفتن در برابر انديشه هاي ماركسيستي باعث شدهب ود تا اعتنايي به سخنان و نصايح آيت الله غفاري نداشته باشند در اين رابطه حجت الاسلام هادي غفاري ميگويد:

 

“اما مسئله دومي كه پدر را آزار ميداد مسئله منافقين بود. كساني كه پيوسته اظهارنظر ميكردند. پدرم به آنها ميگفت كه شما از نهج البلاغه چه بلد هستيد؟ حتي يك عبارت را درست نميتوانستند بخوانند يك عبارت نهج البلاغه را در حافظه و در انديشه نداشتند. در آن جدايي كمونيستها از مذهبيها در زندان هرچه پدر فرياد زد كه اين كمونيستها پدر ما را در ميآورند اين حضرات به اصطلاح اسلامي (منافقين) ميگفتند شما خرفت شده ايد هم به پدرم ميگفتند و هم به آيت الله طالقاني (ره) كه شما مغزتان كار نميكند، ما بايد روي خواستهاي مرحلهاي خودمان با اينها همكاري كنيم و حتي واقعيت قضيه زندان اين است كه در زندان براي مذهبي ها كه يك ضد اسلامي چپي عزيزتر بود تا يك ملاي ضد چپي و يا حتي يك غيرچپي و اين مسئله خيلي پدر را آزار ميداد. حتي يك روز من از بندي به بند ديگر انتقال داده شدم و ايشان را در راه ديدم گفت: اين بچه مذهبيهاي شما اين تيپ بچه ها پدر من را درآوردهاند اين چه اسلامي است كه اينها دارند؟ اسلام اينها از اثر طبيعي خود چنان خواهد كرد كه كمر اسلام را خواهد شكست.“

 

 شهادت

 

در مورخ 4/10/1353 از ندامتگاه مركزي نامهاي خطاب به تيمسار دادستان نيروهاي مسلح شاهنشاهي تحت عنوان اعلام فوت زنداني ارسال ميشود كه در آن آمده است:

 

“محترماً مقام عالي را آگاه می سازد برابر گزارش سركار ستوان سوم خوش سيرت افسر نگهبان اندرزگاه شماره 10 زنداني شماره 109045 به نام حسين غفاري فرزند عباس 60 ساله كه با قرار شماره  بازپرس شعبه 5 دادرسي نيروهاي مسلح شاهنشاهي به اتهام اقدام بر عليه امنيت كشور بازداشت و تحت پيگرد ميباشد از تاريخ 22/9/53 به علت (هيپرپانسيون و هموراژي سرمولا) در بخش داخلي بهداري ندامتگاه بستري و تحت درمان بوده است برابر نظريه سركار سرگرد دكتر يارسلطاني پزشك نگهبان بهداري ندامتگاه در ساعت 30/15 مروخه 4/10/53 فوت نموده است. جنازه جهت تعيين علت مرگ به اداره پزشكي قانوني حمل مستدعي است مقرر فرمايند، نمايند آن دادسرا جهت انجام تشريفات قانوني حضور به هم رسانند.“

 

و در مورخه 7/10/53 از دادستاني ارتش با اداره كل پزشكي قانوني مكاتبه ميشود:

 

“خواهشمند است دستور فرماييد نتيجه آزمايش آسيب شناسي از جسد غيرنظامي نامبرده حسين غفاري را كه در تاريخ 5/10/53 در آن اداره مورد معاينه قرار گرفته است و در نتيجه علت فوت را به اين دادستاني اعلام نمايند“.

 

و اداره كل پزشكي قانوني گزارش معاينه جسد را كه در آن تشخيص فوت را خونريزي مغزي عنوان نموده به شرح ذيل اعلام ميكند:

 

“جسد متعلق به مردي هست در حدود 55 ساله با قد 175 سانتيمتر و استخوانبندي درشت موهاي سر كوتاه و داراي ريش سفيد و سياه كه آثار چند لكه كبودي مربوط به زمان حيات كه در حال زرد شدن ميباشد (حدود يك هفته از وقوع آنها گذشته است) كه به بزرگي يك بادام پوستدار در ناحيه پهلوي چپ و 3 لكه به قدر سكه هاي 1-2 ريال در ناحيه كنار خارجي زانوي راست- كنار داخلي زانوي چپ و سمت پايين و خارجي ساق پاي راست و يك لكه ديگر با قطر يك سكه 2 ريالي در پشت زانوي راست مشاهده ميگردد كه باز شده در نسوج زير جلدي كبودي وجود دارد در ناحيه پشت آثار كوركهاي متعددي كه بهبود يافته است در ناحيه سرين و كمر و پشت ديده ميشود- علائم ديگري از ضرب و آثار جرح و خفگي و... مشاهده نگرديد. پوست سر برداشته شد زير آن خون مردگي و شكستگي استخوان ديده نميشود ناحيه پشت گردن طولي سر فقرات پشتي و كمري باز شد  در كل خون مردگي مشاهده نميشود. داخل حنجره ديده شد در سمت راست خونريزي و لخته بهوزن 120 گرم در مقايسه ديده ميشود كه روي نيمكره راست هم بر اثر فشار گودي گذاشته است پايين خوني است قفسه مركزي و شكم باز شد طحال بزرگتر از معمول و كبد كمي سفتو ساير احشاء وضع عادي پس از مرگ دارند با توجه به علائم فوق علت مرگ خونريزي مغزي تعيين گرديد “

 

با توجه به آنچه گذشت دو نكته قابل توجه است يكي اينكه آيت الله غفاري به هنگام دستگيري و انتقال به زندان هيچ گونه نشانه اي از بيماري در ايشان وجود نداشت و ديگر اينكه بررسي اسناد و مدارك موجود و مكاتبات ساواك با پزشكي قانوني بيانگر وجود تناقضاتي در مورد علت فوت ايشان است به طور مثال در يك گزارش علت فوت كهولت سن و بيماري كليوي ذكر شد و در گزارش ديگر بيماري قلبي و سكته و در گزارش سوم خونريزي مغزي علت مرگ اعلام شده است و اين در حالي است كه پزشكي قانوني پس از معاينه جسد اعلام ميكند آثاري از كبودي در نقاط مختلف بدن ايشان مشاهده شده كه منشأ آن به يك هفته قبل باز ميگردد.

 

فرزند ايشان پيرامون تحويل جنازه پدر ميگويد:

 

“بالأخره رفتيم كه جنازه را تحويل بگيريم يكي از بازجوها گفت: اينجا بنويسيد كه ايشان در بيمارستان از دنيا رفته است. گفتم: من در بيمارستان نبودم و ايشان را آنجا نديدم. گفت اگر ننويسي باز به زندان برميگردي. مادرم گفت پسرم اگر بنويسي شيرم را حلالت نميكنم من ننوشتم عمويم را بردند كه بنويسد او هم گفته بود من بيسوادم يكي از عموزادهها را بردند او هم ننوشت غروب تماس گرفتند كه بياييد جنازه را ببريد ما را به پزشك قانوني بردند و من ديدم كه بدن ايشان خون آلود بود توي تابوت نيمي از صورتشان سياه بود حال چه شده بود نميدانم

 

و اولين كسي كه بعد از شهادت پدرم به خانه ما آمد مرحوم آيت الله طالقاني (ره) بود در خانه ما را محاصره كرده بودند كه ديديم يك روز صبح طالقاني پيرمرد عصازنان به طرف خانه ما ميآيد ايشان پرسيد منزل آقاي غفاري اينجاست؟ جواب دادم بله ولي اجازه نميدهند برويد تو، گفت به من سيد كاري ندارند آمد تو و صحبت كرديم گفت كه من برادرم را از دست دادهام و شما پدرتان را و من جاي پدر شما هستم هر وقت كاري داشتيد به من رجوع كنيد و خودش گفت كه به من سيد محمود طالقاني ميگويند و شروع كرد به روضه خواندن “روضه موسيابنجعفر (ع)“

 

از خاطراتي كه پدرم به دستخط خود نوشته است مقداري ميخوانم. نوشته است:

 

اللعنه الله علي القوم الظالمين و علت اين همه گرفتاريها و زنداني شدنها مبارزه با دولت جنايتكار خائن به اسلام و دخالت او در مقدمات مذهب و اجراي برنامه هاي ضد ديني دستگاه حاكم و رژيم شاهنشاني بود چه ضربه هايي كه بر پيكر اسلام ميزدند“

 

 بازتاب شهادت آيت الله غفاري در جامعه

 

خبر شهادت مظلومانه آيت الله غفاري تحت شديدترين شكنجه هاي قرون وسطايي در زندانهاي مخوف رژيم منحوس پهلوي موجي از انزجار و نفرت عمومي از رژيم پهلوي را درميان مردم پديد آورد و در آن شرايط خفقان و اساتبداد سياه شهادت اين عالم متقي و بزرگوار و سخت كوش و مجاهد جرقه اي در ظلمت استبداد بود و خون سرخ آن شهيد والامقام درخت مبارزات علماي متعهد و راستين تشيع را آبياري نمود و در همين رابطه تظاهرات متعددي در نقاط مختلف به ويژه در شهر قم اتفاق افتاد در يكي از گزارشهاي ساواك آمده است:

 

“حدود ساعت 11 روز 5/10/53 عده اي از طلاب قم به علت فوق شيخ حسين غفاري در زندان تظاهراتي برپا كردند و برخي از دانش آموزان و اهالي قم نيز در اين تظاهرات شركت كرده بودند و در اين تظاهرات شعارهايي داده ميشد و غفاري را به عنوان شهيد راه حق معرفي ميكردند و در بين مردم شايع بود كه نامبرده را با چاقو پاره پاره كرده اند و بدنش را با سيم خاردار مجروح نموده اند و آب جوش روي صورتش ريخته اند“

 

راديوي صداي روحانيت مبارز ايران در ساعت 30/17 مروخ 1/11/53 اطلاعيهاي به شرح ذيل پيرامون شهادت آيت الله غفاري قرائت نمود:

 

هموطن آيت الله حاج حسين غفاري آدر شهري را قريب 6 ماه پيش پس از يورش وحشيانه به منزلش به اتفاق فرزندش دستگير و 5 ماه تمام مورد بازجويي، تهديد همراه با وحشيانهترين شكنجه ها قرار دادند تا ارتباط او را انقلابيون و جنبش قطع و ارتباطش را با پيشواي اسلام آيت الله خميني قطع كنند. در منزل او تعداد زيادي از بيانيه ها و جزوات انقلابي و انقلابيون تعداد زياد (پارازيت) پيشواي اسلامي حضرت آيت الله خميني را يافتند اين روحاني سرافراز نمونة پايمردي، ايمان و صداقت بود نمونه وفاداري به پيشواي اسلام خميني بزرگ و با اينكه حدود 60 سال داشت به اتفاق فرزندش در زندانهاي شاه سختترين شكنجه ها را تحمل كرد اما تسليم بيدادگران ضد اسلامي حاكم بر ميهن ما نشد. حوزه علميه قم آن چنان كه شايسته است مقاومت غفاري دلاور را شناخت و در مراسمي كه بيادبود در مسجد فيضيه قم برپا كرده با تظاهرات پرشور خود ثابت نمود با مشاهده خشونت و وحشيگري رژيم نه تنها نمي هراسد بلكه مصمم تر با قهر و كينه فروزانتر به آرمانش با خداي خود احترام ميگذارد و آن را دنبال ميكند.

 

حجت الاسلام هادي غفاري پيرامون تحويل گرفتن جنازه مطهر پدرش و چگونگي مراسم تشييع ميگويد:

 

“ما را بردند بهشت زهرا دم در غسالخانه گفتند اينجا ميشوييم و همينجا دفن ميكنيم. جيكتان هم در بيايد همهتان را ميگيريم. اوضاع را كمي شلوغ كرديم و پسرعموي من ميني بوس گرفته بود آمبولانسي هم گرفته بود جنازه پدرم را گذاشتند توي آمبولانس و به سرعت به سمت قم حركت كرديم. ساواكي ها هم مقاومت نكردند همچنين نميخواستند بهشت زهرا شلوغ شود. جنازه پدرم را در قم توي قبرستان نو گذاشتند. دويديم آمديم مدرسه شهيد قدوسي (ره) كه من آنجا درس ميخواندم به آقاي قدوسي گفتم كه جنازه دوستت را آوردند ايشان درس را فوري تعطيل كردندو هم آنجا آيت الله مرعشي نجفي فهميدند و درس ايشان هم تعطيل شد. آقاي گلپايگاني درس را تعطيل كردند و اجباراً در آقاي شريعتمداري هم تعطيل شد و در شهر قم اعلام شد كه از تهران شهيد آورده اند. بالاخره در حرم حضرت معصومه (س) برايش نماز خوانده شد. وقتي جنازه را بيرون آوردند ديگر وضعيت شلوغ شد، مردم شعار ميدادند، روز چهارم دي ماه 1353 در كنج زندان كشته شد بخون خود آغشته شد يك عده از عقب فرياد ميزدند درود بر خميني درود بر سعيدي (آيت الله سعيدي) طول مسير را تا قبرستان دارالسلام يعني نرسيده به وادي السلام قم- قبرستان كوچكتري است كه الان جنب مدرسه آيت الله مشكيني است جنازه را به زمين گذاشتند- شهيد قدوسي ايستاده بود مادرم هم پايين بود رئيس شهرباني قم سرهنگ كامكار- رئيس اطلاعات قم محمدي و عده ديگري ايستاده بودند به گونه اي كه اصلاً نشد تلقيني براي پدرمان بخوانيم مرحوم قدوسي خودش تلقين خواند با سرعت جنازه را توي قبر گذاشتند و بلافاصله بگير بگير شروع شد و اتوبوسهاي ارتش مملو از دستگيرشدگان بود يك لحظه من ديدم چوبهاي بلندي پاسبانها در آورده اند و طلاب را ضرب و شتم ميكنند عبا و عمامه بود كه روي زمين ريخته بود و غوغايي بود“.

 

بر اساس گزارشهاي موجود، ساواك پيرامون برگزاري مجالس ترحيم آيت الله غفاري (ره) حساسيت خاصي داشته و به شدت از برگزاري آنها جلوگيري ميكردند. در گزارش آمده است:

 

قرار است روز 11/11/53 مجلس ختمي به مناسبت فوت شيخ حسين غفاري (كه در زندان قصر فوت نموده است) در مسجد الهادي واقع در خيابان تهران نو ايستگاه ده متري شارق 15 متري سوم برگزار گردد با توجه به اينكه به احتمال قوي در جلسه مزبور تظاهراتي به وسيله عناصر ناراحت صورت خواهد گرفت خواهشمند است دستور فرماييد در اين زمينه پيشبی نيها و مراقبتهاي لازم معمول و نتيجه را به اين سازمان اعلام دارند“

 

خبر شهادت آيت الله غفاري در مجامع دانشگاهي و حتي در خارج از كشور و نيز در ميان مسلمانان و شيعيان تأثير شايان توجهي داشته است و موجي از تحركات انقلابي و افشاگرانه عليه رژيم پهلوي در خارج و داخل كشور سبب شد تا در مدرسه فيضيه قم اعلاميه اي به سه زبان فارسي، عربي، انگليسي، الصاق شود كه در آن چگونگي بازداشت ايشان و شكنجه هاي دوران زندان مطرح و تحت عنوان روحانيون مبارز ايراني خارج از كشور امضا شده بود. اعلاميه حاوي دو عكس از آيت الله غفاري بود كه يكي عكس رسمي ايشان در كسوت روحانيت و ديگري تصوير ايشان در زندان.

 

موجي كه در اثر شهادت آيت الله غفاري پديد آمد در سالگرد ايشان در سال 1354 و همين طور در سال 1355 و 1356 نقش آفرين بود و ساواك و مأموران رژيم پهلوي به شدت از مطرح شدن نام ايشان و مسائل پيرامون شهادت ايشان در هراس بوده اند و از زمان شهادت حماسه آفرين آيت الله غفاري اعلي الله مقامه الشريف تا پيروزي اعجاز انگيز انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 به رهبري حضرت امام خميني (ره) حدود 4 سال گذشت و به تحقيق شهادت مظلومانه آن عالم رباني و مجاهد بزرگوار نقش تعيين كننده اي در روشنگري و آگاهسازي مردم مسلمان ميهن اسلاميمان داشته است و خون سرخ آن عالم بزرگ شيعي درخت مبارزات انقلابي به رهبري امام امت را آبياري نموده و بشارت تحقق وعده هاي الهي را صلا داد و انقلاب اسلامي ايران كه ثمره مجاهدت مستمر و شهادت طلبي ارزنده ترين فرزندان اسلام و تشيع است به پيروزي رسيد و امروزه همگان مرهون شهادت بزرگواراني چون شهيد عظيم الشأن اسلام حضرت آيت الله غفاري اعلي الله مقامه الشريف هستند. امام امت در خسني در موره 13/8/57 پيرامون شهادت آيت الله غفاري ميفرمايند:

“زجر ما اين است كه ما را حبس كردند يا زندان بردند يا زجر اين است كه پاي بعضي از علماء را اره كردند (اشاره به آيت الله غفاري) اقا! توي روغن سوزاندند زجر ما اين است كه 10 سال، 15 سال، 8 سال، 7 سال، علماي ما در حبس هستند“

 

طوبي له و حسن مآب


شنبه 11 دی 1389  4:42 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد علي رضائيان
زندگينامه شهيد علي رضائيان
فعاليتهاي سياسي و مذهبي
فعاليتهاي شهيد بعد از پيروزي انقلاب
حضور در جبهه هاي جنگ
گذري بر زندگاني شهيد
ويژگيهاي اخلاقي شهيد
شوق وصال
بخشي از وصيتنامه شهيد
نحوه شهادت
شاهد تاريخ
 
به سال 1326ه.ش در خانواده اي مذهبي در فيروز آباد تهران به دنيا آمد و پس از مدتي همراه خانواده‌اش به شهر اصفهان عزيمت و در آنجا سكني گزيد. او به دليل مشكلات اقتصادي روزها كار مي‌كرد و شبها به تحصيل مي‌پرداخت و اين روال را تا پايان دوره ابتدايي ادامه داد. پس از تحصيل دوران ابتدايي ، پدرش براي پرورش روحيه مذهبي ، او را به محضر يكي از علماي اصفهاي فرستاد تا روح تشنه وجودش را به زلال معرفت الهي شاداب نمايد. وي از كودكي علاقه‌مند به فراگيري قرآن بود و صوت و لحني دلنشين داشت.آشنايي ايشان با معارف غني اسلامي تنها به انس با قرآن محدود نمي‌شد، بلكه بوستان روحش با عطر گلواژه هاي تالي قران كريم (نهج البلاغه)‌مصفا بود و مقدار زيادي از نهج البلاغه را حفظ بود.  اين شهيد عاليقدر از فقر و تنگدستي مردم در رنج بود و در آمد اندك خودر ا كه از راه بنايي به دست مي‌آورد در جهت بهبود معيشت افرادي كه با آنان سرو كار داشت صرف مي‌كرد.
 
شهيد رضائيان طي مسافرتي به تهران، در منزل شهيد آيت الله سعيدي به كار ساختمان سازي مشغول شد و در همين ايام ، شديدا تحت تاثير آن شهيد گرانقدر قرارگرفت. ايشان در اين مورد مي‌گويد: ارتباط با شهيد سعيدي ، شعله هاي خشم درون مرا عليه رژيم پهلوي بر افروخت. به گونه اي كه شجاعانه به افشاگري جنايتها و خيانتهاي دستگاه طاغوت مي‌پرداختم. بر اين اساس شهيد رضائيان مبارزه دامنه داري را عليه رژيم پهلوي شروع كرد ودر دوره سربازي ، بارها تحت تعقيت قرارگرفت. او كه از تسلط بيگانگان بر مقدرات كشورمان سخت به تنگ آمده بود. با الهام از افشاگريها و رهنمودهاي حضرت امام ( قدس سره) مفاسد و بدبختيهايي را كه به خاطر تصويب لايحه كاپيبولاسيون دامن گير ملت اسلامي ايران شده بودبه ديگران گوشزد مي‌كرد. شهيد رضائيان در پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني (ره) نقش به سزايي داشت و براي آنكه شناسايي نشود ، منزل مسكوني خود را دائما تغيير مي‌داد. او با تشكيل جلسات مذهبي و در اختيار قرار دادن كتب اسلامي و انقلابي، جوانان مستعد و مذهبي را با معارف الهي آشنا مي‌كرد. ايشان با همكاري شهيد محمد منتظري دامنه فعاليتهاي انقلابي خود را عليه رژيم طاغوت به كشورهاي همسايه كشاند و بدين گونه نقش مهم و موثري در جهت افشاي چهره كريه رژيم پهلوي ، در خارج از مرزها داشت. او با برقراري ارتباط با خارجيان مقيم اصفهان و چاپ اعلاميه به زبانهاي خارجي براي افشاي ظلم و جنايات حكومت طاغوت و بيداري افكار عمومي ، از هيچ كوشش فروگذار نكرد.
 
همزمان با پيروز انقلاب اسلامي شهيد رضائيان به همراه عده‌اي از برادران حزب الله مبادرت به تشكيل كميته دفاع شهري اصفهاي كرد و با تشكيل سپاه در شهرستاهاي داران، فريدن، خوانسار و مباركه بود. شهيد رضائيان در اوايل سال 1359 با تعدادي از برادران سپاه به كردستان مامور شد و با رشادتهاي خود در آزاد سازي شهر سنندج نقش مهمي را ايفا كرد. در يكي از درگيريها بر اثر اصابت گلوله از ناحيه سر و گلو، به شدت مجروح گرديد و مدتها در بيمارستان حالت اغماء داشت.
 
شهيد رضائيان در سال 1360 ( قبل از عمليات فرمانده كل قوا، خميني روح خدا‌به جبهه دارخوين اعزام شد،كه بر اثر جراحت شديد ، به پشت جبهه منتقل گرديد. پس از بهبودي نسبي به سمت مسئول معاونت عمليات سپاه منطقه 2 اصفهان منصوب گرديد و تا دي ماه 1361 در همين مسئوليت باقي ماند. بعد از آن به درخواست سردار رحيم صفوي به تهران آمد و در ستاد مركزي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عنوان يكي از معاونتهاي طرح و عمليات مشغول به كار شد سپس مامور راه اندازي قرارگاه مقدم حمزه(ع) در منطقه غرب گرديد. شهيد رضائيان فعاليت خود را از يك رزمنده عادي در روزهاي اول جنگ كردستان شروع كرد و مرحله به مرحله ، همزمان باگذشت زمان ، مراتب مختلف فرماندهي را با موفقيت پشت سر گذاشت، تا به فرماندهي قرارگاه عملياتي حمزه سيد الشهداء(ع) منصوب گرديد. هنگامي كه ايشان به مريوان آمد،‌تعدادي از يگانها از جمله لشكر 14 امام حسين ( ع) و لشكر 8 نجف اشرف در منطقه حضور داشتند و از اينكه قرار بود تحت فرماندهي او عمليات والفجر 4 را انجام دهند،‌اظهار رضانت مي كردند . در زمان كوتاهي اركان ستادي اين قرارگاه به همت ايشان شكل گرفت و مجموعه معاونتها در جهت آماده سازي عمليات فعال شدند. شهيد رضائيان انسان دقيق و منظمي بود و همواره سعي مي كرد سنجيده عمل كند. قبل از هر تصميمي با بسيج عناصر اطلاعاتي ، آخرين وضعيت دشمن را از جنبه‌هاي مختلف به دست مي‌آورد و بر اساس استعداد، تجهيزات و توان رزمي دشمن، به كمك طرح و عمليات و نظر خواهي از فرماندهاي ، چگونگي انجام عمليات و مراحل آن را طراحي مي كرد. از اين به بعد همه توجه ايشان روي كيفيت سازماندهي نيروها و آرايش و مانور يگانها بر اساس نوع ماموريتشان بود. از ظرافتهايي كه ايشان در عمليات داشتند، بررسي و كنترل طرح مانور گردانهاي عمل كننده يگانها بود. اين فرمانده دلاور و دلسوز اسلام ، قبل از هر عمليات فرماندهان تحت امر را در خصوص رسيدگي به نيروها توجيه و براي افزايش روحيه معنوي آنان سفارش زيادي مي كرد. تلاش همه جانبه وي در عمليات حماسه آفرين والفجر4 در موفقيت رزمندگان اسلام بسيار موثر بود و مي‌توان گفت بخش مهمي از پيروزي حاصله در دشت شيلر مديون زحمات شبانه روزي اين شهيد عزيز بود.
 
تولد در فيروز آباد تهران. تاثير از شهيد آيت الله سعيدي در تهران ( در منزل شهيد به كار ساختماني اشتغال داشت) مبارزه بر عليه رژيم پهلوي. موسس سپاه پاسداران شهرستاهاي داران، فريدن، خوانسار و مباركه. اعزام به كردستان و آزادسازي سنندج از دست اشرار. معاونت سپاه منطقه 2 اصفهاي تا دي ماه 1361حضور در تهران با پيشنهاد سردار رحيم صفوي. ماموريت براي راه‌اندازي قرارگاه مقدم حمزه(ع) در منطقه غرب. فرماندهي قرارگاه عملياتي حمزه سيدالشهدا(ع) شهادت در آبانماه 1362 قبل از مرحله سوم عمليات والفجر 4.
 
شهيد رضائيان از مصاديق عملي و الگوي يك فرمانده سپاه اسلام بود. هر كس حتي براي مدت كوتاهي با ايشان و تحت فرماندهي‌اش انجام وظيفه مي‌كرد. با تمام وجود آن را احساس مي‌نمود. توانمندي وشخصيت والاي شهيد رضائيان در حدي بود كه نقل مي‌كنند در روزهايي از عمليات والفجر 4 در حالي كه منطقه عملياتي مورد بازديد سردار فرماندهي محترم كل سپاه قرار مي‌گرفت. ايشان خطاب به برادران حاضر اظهار مي‌دارندكه  مابايد فرماندهي جنگ را به دست افرادي چون ايشان ( شهيد رضائيان ) بسپاريم. جلسه‌اي با حضور ايشان نبودكه بر پا شود و ذكر قران و حديث و دعا در آن فراموش شده باشد، حتي اگر وقت هم ضيق بود. اين امر صورت مي‌گرفت. در ظواهر فردي ، آن گونه بود كه اگر نا آشنا و تازه واردي به جمع آنها مي‌پيوست ايشان را با رزمنده عادي تميز نمي داد. او فردي منظم ، دقيق و سخت كوش بود و در قبول و انجام كارهاي سخت از ديگران سبقت مي‌گرفت. عموما سعي مي‌كرد با نيروها بر سر يك سفره غذا بخورد. فردي رئوف، مهربان و رفيق القلب بود. شبها تا همه به خواب نمي‌رفتند. نمي‌خوابيد. پس از اطمينان از به خواب رفتن افراد ، به سنگرها سركشي مي‌كرد و چنانچه رزمنده‌اي بدون روانداز خوابيده بود، روي او را مي‌پوشاند. شهيد رضائيان در بعد عبادي مقيد، اهل تهجد و راز و نياز عاشقانه با خدا بود. هرگز نماز شب را ترك نمي‌كرد و فردي خود ساخته و مهذب بود و شديدا مراقب اعمال و رفتار خود بود. در انجام واجبات كوشا و در پرهيز از محرمات و ارتكاب گناه ، حتي صغيره، دقت نظر داشت. در كارها از مشورت ديگران استفاده مي‌كرد و روحيه انتقاد‌پذيري بالايي داشت. شهيد رضائيان در كنار فعاليتهايش ، غافل از تحصيل علم نبود و مخصوصا به مطالعه علوم قرآني و نهج البلاغه علاقه زيادي داشت. يكي از فرماندهان مي‌گويد: قبل از عملياتفرمانده كل قوا، خميني روح خداهمه ما را جمع كرد و فرمايشات مولا امير المومنين حضرت علي ( ع)‌از نهج البلاغه را در خصوص صفات رزمندگان را بر ايمان قرائت و ترجمه نمود. ايشان آشنايي بسياري با احاديث و روايات داشت و ده جزء قرآن مجيد را حفظ بود. فرزندان خود را در انجام فرايض و يادگيري علوم قرآني با زباني شيرين توام با بيان احاديث و اهداي جايزه، تشويق و ترغيب مي ‌رد. او با پدر و مادر خود رفتاري متواضعانه داشت.شهيد رضائيان در حفظ بيت المال دقت و توجه خاصي داشت و با ابنكه ماشين سپاه در اختيارش بود، اما در كارها از موتور سيكلت شخصي استفاده مي‌كرد.
 
آن دشنه‌ها مي‌وزيدند، آن دشنه‌هايي كه هر بار /بر شانه‌هاي صبورم ، نعش برادر كشيدند/آه اي دل من! دل من! برخيز و شيون رها كن!/شمشيرهاي شكسته، از داغ تو سركشيدند/هرجا كه خون بود گشتيم ، ناباورانه گذشتيم/ديديم جا مانده‌ايم آه! دريادلان پر كشيدند/امشب پريشان خاطر و دلتنگ هستم/دلتنگ بوي جبهه ، بوي جنگ هستم/دلتنگ شور و حال شبهاي غريبي/دلتنگ عطر خيس قرآنهاي جيبي/كو لاله‌هايي كه سراسر داغ بودند؟/حيثيت گل ، آبروي باغ بودند/آنان كه دريا وامدار روحشان بود/خورشيد، زخم سينه مجروحشان بود/آنان كه اخلاص عمل قديسشان كرد/آنانكه باران شقايق خيسشان كرد/رفتند آنان ، ليك تيغي سرخ مانده ست/اين تيغ را در دل ، دريغي سرخ مانده ست /اين تيغ، طعم خون ئ باران را چشيده ست/اين تيغ فكر ننگ و مام هود نبئده ست/اين تيع، آب از غيرت عباس خورده /دست حبيب ابن مظاهر را فشرده /اين تيغ ، پيموده ست آداب طلب را /بوسيده دستان حسين تشنه لب را /اين تيغ را باند دوباره اب دادن /از خون سرخ يك ستاره اب دادن/اين تيغ كه آوازه خوان خشم رعداست/در انتظار دستهاي نسل بعد است
 
اين همه خوني كه براي اسلام ريخته شد و اين همه جواناني كه فداي اسلام شدند را دست كم نگيريد و بدانيد كه سستي و كاهلي نزد خداوند متعال مسئوليت دارد. سعي كنيد دوستي و دشمني شما بر اسايس حق باشد، از تقصير افراد زود در گذريد و زياد سخت گير نباشيد. هيچ دوستي بهتر از قرآن نيست ، رفاقت با او را ترك نكنيد. سعي كنيد آن را خوب فرا گيريد، خوب تلاوت كنيد، خوت عمل نماييد و خوب به ديگران ياد دهيد، حتي اگر يك نفر باشيد.
 
قبل از مرحله سوم عمليات والفجر 4 ،( آبانماه 1362) هنگامي كه براي شنايايي و بررسي منطقه عملياتي به همراه چهار تن از فرماندهان و مسئولين قرارگاه به دامنه‌هاي جنوبيارتفاعات لري رفته بودند،‌در حين صعود به قله ارتفاع لري به علت عدم پاكسازي كامل منطقه ، روي مين رفته و به شدت مجروح شد. مسئول وقت اطلاعات قرارگاه چنين نقل مي‌كند: وقتي بالاي سر او رفتم ، ديدم به علت تركش زيادي كه به بدنش خورده بود،‌جانسوزانه ناله مي كرد. باديدن چنين حالتي ياد خاطرات زندان او افتادم كه براي ما تعريف مي كرد. او مي گفت: همگامي كه مامورين ساواك يكي از مبارزان مسلمان را با بخاري برقي شكنجه مي دادند آيه يا نار كوني بردا و سلامارا قرائت مي كرد. اين خاطره را به نادش اوردم . ايشان ارام شد تا اينكه او را به سختي به پشت جبهه منتقل كردند. در بيمارستان بود كه به آرزوي ديرينه خود رسيد و به لقاء معبود و معشوقش نايل گشت ودر ياي متلاطم روحش به كرانه وصال ،آرامش گرفت.
 
خون شهيدان كه قلب گرمشان دراسمان شهر جنايت به خون نشست بگذار كه همت والايشان را بستائيم و غيرت و تقوايشان را ، شايد كه روز مرگي مان را از تن به زدائيم. بگذار جاودانگي شهيدان عشق را كه درقربانگاهها به شهادت ايستادند،ما نيز شاهد شويم كه شهيدان پيام خويش را سرخ سرخ در سينه هاي ما نگاشتند،با كه مرگ بي‌ثمر و بي‌رنگ را به جاودانگي شهادت بدل كنيم .آنان قلبهاي لبريز از عشق و صداقتشان را كريمان ارزاني كردندو خشماهنگ با بيداد در افتادند تاكه عجزو حقارت را در اندرون تك تك ما فرو شكنند. اگر ايمانشان را براي ابر به ما هديه كردند،اگر ايستاده مردن را به ما آموختند،چه ناسپاسي نامردانه ايست كه بي‌يادشان شب را به سر آريم و بي‌نامشان روز را بي آغازيم. چه كسي كربلاي سالار ما حسين(ع)را دوباره بپا كرد؟لحظه‌هايي كه زبان در كام مانده‌مان قادر به اعتراض نبود،و شرافت و تقوي ،شعرو غيرتمان به غارت مي‌رفت،كدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا را به چشمان بي‌نورمان تاباند و جز شهيد چه كسي باور كرد،كه زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است؟اينك تو اي به هر محرم شاهراي به هر عاسورا شهيد، اي به هر كربلا قرباني ، بر خويشتن به بال كه امروز خون سرخ تو در كوچه‌ها مي‌جوشد. اين قلب توست. اين همه را بنگر و بر خويشتن به بال  اينك در قلب تك تك ما يك شهيد يك شاهد بي‌شكست، بي‌پايان ، بيدار و بيدار تر نشسته است و ما را با شهيدان پيوندي هميشگي است.
 


شنبه 11 دی 1389  7:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها