0

یادنامه سرداران شهید

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : عليرضا موحد دانش

 زندگینامه
خاطرات
وصیت‌نامه
معرفی شهید علیرضا موحد دانش
علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به كسب علم مشغول گشت.]پس از پیروزی انقلاب، در كمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به كردستان رفت و در چند عملیات پاكسازی علیه ضد انقلابیون شركت كرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یك دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا كرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی كه فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
 خاطرات
مجروحیت اول
 عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار كردن بچه‌ها، به سمت یكی از چادرها رفت، غافل از اینكه شب قبل عراقیها پاتك زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیكه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یكی از صخره‌ها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگ‌ها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یكی از عراقیها نارنجكی را به سمت او پرتاب كرد. حاجی كه قصد داشت نارنجك را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجك منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع كرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.
فكر می‌كنم همه بچه‌ها با دیدن آن صحنه به یاد كربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبهه‌ها شد، آخر هیچ چیز نمی‌توانست حضور او را در صحنه جهاد كمرنگ كند.
راوی: همرزم شهید
استجابت آنی دعا
 شهید موحد دانش یكی از خاطراتش را برای یكی از همرزمانش اینگونه تعریف كرده است:
بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شكسته رو به خدا كردم و گفتم: «پروردگارا! ما كه توفیق شهادت نداشتیم، قسمت كن در همین جوانی كعبه‌ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت كنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم كه شهید پیچك آمد. دستی به شانه‌ام زد و گفت: «حاج علی، مكه می‌روی؟!» یكدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یك سفر جور شده است اما من به دلیل تدارك عملیات نمی‌توانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مكه بروید!» سر به آسمان بلند كردم. دلم می‌خواست با تمام وجود فریاد بكشم: «خدایا شكرت...» 
فواید دست مصنوعی
سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی می‌خواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که می‌رسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد می‌شوند می‌بینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را می‌کند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن می‌زند.
مامورین سعودی که این قضیه را می‌بینند علیرضا را برای بازجویی می‌برند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار می‌زنند و می‌روند. بر می‌گردند و می‌بینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی می‌شوند که علیرضا این پوسترها را از کجا می‌آورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش می‌کنند. همین کار را مکرر ادامه می‌دهد.
به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.
راوی: پدر شهید موحد دانش
حضور دلگرم کننده
شبی كه خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس می‌كردم. احساس می‌كردم او سوار برلندكروزی كه همیشه با آن به خانه می‌آمد، در جلوی آمبولانس حركت می‌كند و راه را برای عبور ما باز می‌نماید. می‌دانستم كه او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال كنید بگوید كه: «تعجب‌آور است اما من علیرضا را دیدم كه به من لبخند می‌زد و برایم دعا می‌خواند.»
راوی: پدر شهید 
فوتبال
 علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه می‌آمد، با بچه‌های محل فوتبال بازی می‌كرد . یكسال عید پدر علیرضا كت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به كوچه رفت و شلوارش را پاره كرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنكه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی می‌خواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمت‌های دوخته شده توجه مرا به خود جلب كرد. آنقدر ماهرانه كوك خورده بود كه اول فكر كردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیكه خود علیرضا جریان را برایم تعریف كرد، به اصل قضیه پی بردم.
 راوی: مادر شهید 
مهمان بانوی دو عالم
چند روز قبل از شهادت علیرضا من كه در خارج از كشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم كه تمام كوچه‌مان را چراغانی كرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌كنند. دریافتم كه شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا كه زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم كه دشمن متوجه این كار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیكرش، همانطور كه آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاك سپرده شد.
راوی: مادر شهید 
وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیكم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر كاغذ مى لغزانم كه هیچ‌گونه لیاقت شهادت را در خود نمى‌بینم. وقتى به قلبم رجوع مى‌كنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمى‌یابم و به همین دلیل است كه از پروردگار توانا عاجزانه می‌خواهم كه تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو كه لطف و كرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بنده‌اى كه تحمل از دست دادن یك دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبه‌ام را بپذیر و از گناهانم بگذر كه غیر از تو كسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را كه در آن گام نهاده‌ایم كه همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب كرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى كه به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون كافر خواهیم فهماند كه ملتى كه پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان كفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه كه در شهادت برادرم صبر كردید و استقامت ورزیدید اكنون نیز صبر پیشه كنید. در حدیث است كه هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت كنند خداوند كریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان می‌كند.
شما خوب می‌دانید كه شهید عزادار نمى‌خواهد، رهرو می‌خواهد. برادرم  شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور كه من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى كنید كه فردا در محضر خدا نمى‌توانید جواب زینب (س) را بدهید كه تحمل‌72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدی‌ها و ناسپاسی‌هایى كه به شما كردم مرا ببخشید و حلالم كنید و از همه براى من  حلالیت بخواهید، از همسرم كه امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت كنید كه مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم كه در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامه‌ام با او صحبت و درد و دل می‌كردم اكنون به شما توصیه میكنم كه برادران عزیزم نكند در رختخواب ذلت بمیرید، كه حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید كه على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید كه على‌اكبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت كنید آنان كه پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان كه نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.   والسلام
علیرضا موحد دانش       -    مزار شهید :تهران- بهشت زهرا (س)- قطعه


شنبه 11 دی 1389  4:05 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : اصغرارسنجاني

 اصغرارسنجانى

 بسم الله الرحمن الرحيم

شهادت نامه

انا لله و انا اليه راجعون

السلام عليك يا ابا عبدالله

با درود و سلام بيكران به ارواح طيبه پاك شهداى اسلام خصوصا حضرت آقا امام حسين (ع) و با درود و سلام فراوان به محضر يگانه منجى عالم بشريت حضرت حجت ابن الحسن العسكرى (عج) و نايب بر حقش امام خمينى دامة ظله و با درود و سلام به امت شهيدپرور و خانواده معظم شهدا.

در اين لحظات آخر آنچه را كه در دلم نهفته است از اعماق وجودم برايتان بر صفحه كاغذ مى‌نويسم باشد كه انشاءالله بر روى همه تاثير مثبت بگذارد و به نحو احسن براى رضاى خدا انجام بدهيم و بدان جامه عمل بپوشانيم و مورد قبول و الطاف باريتعالى قرار بگيرد.

بار پروردگارا خودت مى‌دانى كه در اين دنياى رنگارنگ در اين دنياى پرزرق و برق و گول زن،در اين دنياى پر تجملات كه خيلى چيزها در آن نهفته است و باعث مى‌شود كه هر كسى به هر سوئى كشانده شود حال بستگى به كمال معرفت شناخت و ظرفيت شخص دارد و در درجه اول نياز به كمك تو داريم

اللهم اياك نعبد و اياك نستعين

بار پروردگارا فقط تو را مى‌پرستيم و از تو كمك مى‌خواهيم

معبودا ما را در اين آزمايش الهى موفق بدار

آرى عزيزانم،اى كسانيكه هميشه آرزو مى‌كنيد و مى‌گوئيد كه اى كاش ما هم زمان آقا امام حسين (ع) بوديم و به يارى او مى‌شتافتيم ،خوب الان موقعش رسيده هر كسى كه به هر نحوى مى‌تواند بايد رزمندگان اسلام را يارى نمايد.

اين گفته حقير نيست بلكه فرموده حسين زمانمان يعنى فرزند زهرا (س) حضرت امام خمينى دامة ظله است ،اى كسانيكه دائما دم از امام حسين (ع) مى‌زنيد مبادا در اين لحظات حساس امام را تنها بگذاريد و شب وقتى كه سر به بالين بستر بگذاريد به فكر مال دنيا باشيد و فريب اين دنياى فانى را بخوريد و از قافله عقب بمانيد چرا كه الان موقع عمل كردن به شعارى كه مى‌داديم رسيده است و بايد به نداى ؟؟؟امام بزرگوارمان (هل من ناصر خمينى، لبيك يا خمينى لبيك يا خمينى ) هم اكنون كه دارم اين شهادتنامه را مى‌نويسم در حال رفتن به منطقه عملياتى كربلاى پنج هستيم و از ايزد منان خواستارم كه از اين دنيا نبرد از او خواهش مى‌كنم كه ما را هم جزء نوكران امام حسين و سربازان حقيقى آقا حجت ابن الحسن (عج) قرار بدهد

در پايان از خانواده‌ام اظهار شرمندگى مى‌كنم كه نتوانستم به آنها خدمتى بكنم و از يكايك شما عزيزانم خصوصا پدر و مادر عزيزم و همسر گراميم حلاليت مى‌طلبم حقير دوازده روز نتوانستم روزه بگيرم كه صحبت كنيد برايم بگيريد

والسلام على من التبع الهدى

خدايا خدايا رسان بقية الله در حيات روح الله

آمين يا رب العالمين

چهارشنبه ساعت 6 بعد از ظهر

27/12/65

الحقير

اصغر ارسنجانى


شنبه 11 دی 1389  4:06 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : حسن اقارب پرست

  زندگينامه

وصيتنامه

جاماندگان

 شهادت

حسن اقارب پرست

تاريخ تولد :1325.تاریخ شهادت : 25/7/1363.محل تولد :اصفهان /اصفهان  .طول مدت حیات :38.محل شهادت :جزيره مجنون مزار شهید:

اصفهان شهري پر از صلابت اسلامي و مولد بسياري از عاشقان و ره يافتگان، در ارديبهشت ماه سال 1325 بار ديگر آغوشش را به روي يكي از ياوران دين خدا گشود. كودكي كه نامش را حسن ناميدند و در ارشادش بسيار كوشيدند. حسن كودكي را در ميان جو مذهبي و معتقد خانواده سپري كرد و وارد دبيرستان شد. با ورود به دبيرستان، فعاليت‌هاي مذهبي و فرهنگي او شدت يافت و در كنار دروس تحصيلي، مطالعه كتاب‌هاي آموزنده و مفيد، شركت در جلسات مذهبي و فراگيري درس عربي را نيز سرلوحه اقداماتش قرار داد. در سال 1343 ديپلمش را در رشته رياضي دريافت كرد و پس از مشورت و تفكر و تحقيق، تحصيل در دانشكده افسري ارتش را براي مسير زندگي انتخاب نمود.

دوره سه ساله دانشكده افسري را در كنار دوستاني چون شهيد كلاهدوز با موفقيت طي كرده، براي گذراندن دوره مقدماتي زرهي به شيراز منتقل گرديد. او هميشه تلاش مي‌كرد تا از پرسنل ممتاز باشد و فنون نظامي را به نحو احسن ياد بگيرد، تا در مواقع لزوم، سربازي مفيد براي اسلام باشد. همچنين از ورزش نيز غافل نمي‌شد و از اسب سواران خوب ارتش محسوب مي‌شد.

در سال 1350 با بهترين يار زندگي‌اش آشنا گشت و با او پيوند مقدس همسري بست كه حاصل اين پيوند چهار پسر بود. دو سال بعد براي تكميل آموخته‌هايش راهي سفري كوتاه به خارج از كشور شد. اقارب‌پرست با پيروزي انقلاب، حياتي دوباره در رگهايش جاري شد و به سالم سازي و تقويت ارتش جمهوري‌اسلامي ايران پرداخت. هنگامي‌كه اولين ضربات سخت مستكبران به انقلاب اسلامي در قالب حمله عراق به مرزهاي كشور آغاز شد، حسن به خرمشهر رفت و همراه ديگر رزمندگان به دفاع از آن پرداخت، اما در آخرين روزهاي ‌مقاومت خرمشهر، با گلوله دشمن، از ناحيه گلو مجروح و به تهران منتقل گشت. او پس از سقوط خرمشهر و بهبودي زخمش، به آبادان رفت و گردان المهدي را با همكاري بسيجيان سازماندهي نمود.

اوايل سال 1362 پس از دو سال خدمت در تهران دوباره به جنوب بازگشت و در لشگر 92 زرهي اهواز به فعاليت‌هايش ادامه داد. هميشه مي گفت:«نور الهي در آنجا [جبهه] متجلي است، آنجا جايگاه تزكيه نفس است.»

صبح روز بيست و پنجم مهرماه سال 1363 تيمسار اقارب پرست هنگاميكه به همراه عده‌اي از فرماندهان، از جزاير مجنون بازديد مي‌كرد، آخرين گام‌هايش را در طي طريق حق، برخاكهاي سرخ جنوب (جبهه ) نهاد و «اللهم الرزقنا شهادة في سبيلك» را آمين گفت. لحظاتي بعد خمپاره اي فرود آمد و خون سرخ او را بر زمين جاري ساخت

وصيتنامه

«اللهم الرزقنا شهادة في سبيلك تحت رايت نبيك و ولايتي علي بن ابيطالب (ع)»

اين بنده حقير متذكر مي‌شوم كه هر چه آقايي و عزت است در خدمتگزاري درگاه اين اوصياء و برگزيدگان الهي است. تا توان داريد در راه خدمتگزاري به اين اولياء الله كوتاهي نكنيد، كه خود آنها بزرگواري دارند و پاداش بيش از حد مي‌دهند.

اما پدر و مادر عزيزم و برادران و خواهرم، اميد است خداوند هديه خانواده شما را بپذيرد كه خون من عزيزتر از خون علي اكبر، ابوالفضل و امام حسين (ع) عزيز نبوده، هر چه دارم و داشتم از لقمه حلالي بوده كه شما به دهانم گذارديد و اما همسر ارجمندم، اي يار سختيها و گرفتاريهايم. سفارشم چنگ زدن به دامان اهل بيت (ع ) و پيروي از نائب اوست كه ان شاء الله خداوند به همه شما ملت عزيز كمك خواهد كرد تا نام اسلام عزيز اعتلاء يابد و به زودي امر فرج مهدي (عج) عزيز را اصلاح نمايد.

همسر عزيز، صبر و تقوا تنها توشه‌اي است كه برايت مي گذارم و انشاء الله بتواني فرزندان عزيزمان را از ياران مهدي (عج) و نايب برحق او تربيت كني كه مايه مباهات ما در صحراي محشر و در حضور خداوند تبارك و تعالي باشند. آنچه را كه از ابتداي آشنايي تا آخرين لحظه حيات به تو دادم، از من نبود بلكه از اسلام بود و لذا تو را به همان اسلام راهنمايي مي‌كنم. تذكر ديگرم خدمت برادران و خواهران... از خدا بخواهيد توفيق خدمتگزاري بيشتر شامل حال شما شود. خداوند خود حافظ اين مكتب اسلام مي‌باشد. خدمت به مسلمين بالاخص رهبر عزيز فراموش نشود. به فرزندان، تلاش در حفظ اسلاميت خودشان و حفظ دستاوردهاي انقلاب را سفارش مي‌كنم. نوكري آستان اهل بيت (ع) فراموش نشود. دعا براي فرج امام مهدي عزيز (عج) از اهم مسائل است. خدا را در هر مسأله و هر لحظه لحاظ كنيد و از ياد او غافل نباشيد. توفيق خدمتگزاري شما در راه اسلام و انقلاب عزيز و رهبر اصلي اين انقلاب، حضرت مهدي (عج) عزيز و نايب او امام خميني را از خداوند متعال خواهانم.

آمين يا رب العالمين

جاماندگان

فهرست نمازگزاران: اولين بار كه اقارب پرست را در يكي از پادگانهاي ارتش شاهنشاهي ديدم از من پرسيد: «اگر اينجا نماز بخوانيم اشكالي ندارد؟» گفتم: «چطور مگر؟» پاسخ داد: «مي‌خواهم با حال و هواي اينجا آشنا شوم.» بعدازظهر همان روز به سراغش رفتم و گفتم: «بيا كنار چادر و با خيال راحت نمازت را بخوان.» خيلي خوشحال شد و به نماز ايستاد. همان موقع سركار ستوان نامجو را ديدم كه نام اقارب پرست را يادداشت كرد و رفت. بعدها فهميدم كه نامجو نام افرادي را كه نماز مي‌خواندند يادداشت مي‌كرده تا محيط را براي آنها مساعدتر سازد. يكبار نامجو به اقارب پرست گفت: «از سال 1340 تا 1345 دانشجوي اصفهاني كه نماز نخواند، نداشتيم. به جز يك نفر.» فرداي آن روز وقتي به دانشكده رفتيم، ديديم كه اقارب پرست با آن دانشجو، دوست شده است. صحبت مي كند، قدم مي‌زند حتي با هم به پارك دانشكده مي‌رفتند و بستني مي‌خوردند، پس از گذشت دو ماه نام آن دانشجو را در ميان فهرست اسامي نامجو يافتيم و به حال حسن قبطه خورديم

----------------------------------------

 تكليف:سال 1354 به شيراز رفتيم، خدمت ايشان و پدرشان بوديم. در حين گفتگو اين سؤال مطرح شد كه با توجه به جو حاكم بر ارتش و شايعات بسياري كه در اين مورد بر زبانهاست، تكليف ما در اين برهه از زمان چيست؟ حاج حسن آقا، با همان شيوايي و آرامش و وقار خاص خود گفت: «در اين خصوص ما دقيقاً بررسي نموده‌ايم، بايد در ارتش بمانيم و به رموز و فنون نظامي آگاهي پيدا كنيم چرا كه اگر ما سنگر را خالي كنيم، جايمان را گروهي بي‌دين و خدانشناس پر خواهند كرد و اين براي اسلام عزيز خطر بزرگي است.»

------------------------------------------

سرباز امام زمان (عج): آخرين باري كه پدرم مي‌خواست به جبهه برود، مرا پيش خود برد و گفت: «امكان دارد كه ديگر باز نگردم. مواظب مادرت باش. نمازهايت را به موقع بخوان. قرآنت را هم بخوان. در جلسات مذهبي هم شركت كن.» اين سفارش هميشگي ايشان بود و شايد خلاصه‌اي از درسهايي كه تا آن موقع به من آموخته بود. هر وقت از پدرم مي‌پرسيدم كه: «درجه شما چيست؟» پاسخ مي‌داد: «من سرباز امام زمان (عج) هستم.» هنگامي كه ما را به جبهه جنوب برد، نشانه آهني داخل سنگرش مرا متوجه سمت پدرم كرد! «معاونت لشگر» اكنون از خدا مي‌خواهم كه او را در نزد خود مقامي بس والاتر از آنچه در اين دنيا داشت، عطا فرمايد

 شهادت

هميشه از من مي‌خواست برايش دعا كنم تا شهيد شود. به او مي‌گفتم:« به اين شرط كه اگر شهيد شديد، ما را هم در قيامت شفاعت كنيد» و او قبول كرد. پس من دعا كردم و اكنون نه تنها ناراحت و پشيمان نيستم كه خوشحالم زيرا حيف بود كه اين عاشق خدا و سرباز امام زمان (عج) جز شهادت، نصيبش شود. او شهيد شد، همانطور كه آرزو داشت. اميدوارم كه خداوند اين امانتي را كه نزد ما بود، پذيرفته باشد    


شنبه 11 دی 1389  4:06 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : سردار سرلشكر پاسدار شهيد محمدعلي جهان آرا

تولد و كودكي
فعاليتهاي سياسي – مذهبي

فعاليتهاي دوران انقلاب 
تشكيل كانون فرهنگي نظامي خرمشهر
تشكيل سپاه خرمشهر و مقابله با توطئه‌ها 
نقش شهيد در خنثي‌سازي كودتاي نوژه
حماسه خونين‌شهر  

ويژگيهاي اخلاقي

نحوه شهادت 

تجليل مقام معظم رهبري از شهيد محمد جهان آرا

گوشه اي از وصيتنامه

تولد و كودكي
به سال 1333 در خانواده‌اي مستضعف، مسلمان، متعهد و دردكشيده در خرمشهر متولد شد. پايبندي خانواده او (بويژه پدرش) به اسلام عزيز باعث گرديد كه از همان كودكي عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ريشه دواند. از همين ايام وي تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگيري قرآن مجيد پرداخت
.

فعاليتهاي سياسي – مذهبي
فعاليتهاي سياسي – مذهبي شهيد جهان‌آرا از شركت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد. واز همان زمان مبارزه جدي او عليه طاغوت آغاز شد. در سال 1348در سن 15 سالگي – تحت تاثير جنبش اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره) همراه عده‌اي از دوستان فعال مسجدي‌اش وارد مبارزات سياسي شد. ابتدا به برپايي جلسات تدريس و تفسير قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنكه در مبارزات انجمنهاي اسلامي دانش‌آموزان نيز شركتي فعال داشت. در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضويت گروه مخفي حزب‌الله خرمشهر درآمد
.

افراد اين گروه با هم ميثاقي را نوشته و امضاء كردند و در آن متعهد شدند كه تحت رهبري حضرت امام خميني(ره) تا براندازي رژيم منفور پهلوي از هيچ كوششي دريغ نكرده و از جان و مال خويش براي تحقق اين امر مضايقه نكنند.

بعد از آن، براي عمل به مفاد عهدنامه و به منظور خودسازي، روزه مي‌گرفتند و به انجام عباداتشان متعهد بودند.

اين گروه براي انجام نبردهاي چريكي، يكسري از ورزشها و آمادگيهاي جسماني را در برنامه‌هاي روزانه خود قرار داده بودند تا در ابعاد جسماني و روحاني افرادي خود ساخته شوند.

در سال 1351 اين تشكل به وسيله عوامل نفوذي از سوي رژيم منحوس پهلوي شناسايي شد و شهيد جهان‌آرا، به همراه ساير اعضاي آن دستگير گرديدند. پس از مدتي شكنجه و بازجويي در ساواك خرمشهر، سيد محمد به علت سن كم به يكسال زندان محكوم و به زندان اهواز منتقل گرديد. مدتي كه در زندان بود در مقابل شديدترين شكنجه‌ها مقاومت مي‌كرد، به همين جهت دوستانش هميشه از طرف او خاطر جمع بودند كه هرگز اسرار و اطلاعات را فاش نخواهد كرد. ايشان با اخلاق و رفتار پسنديده و حسن برخوردش، عده‌اي از زندانيان غيرسياسي را نيز به مسير مبارزه و سياست كشانده بود.

پس از آزادي از زندان، پرتلاشتر از گذشته به فعاليت خود ادامه داد و ساواك او را احضار و تهديد كرد تا از فعاليتهاي سياسي و اسلامي كناره‌گيري كند. تهديدي بي‌نتيجه، كه منتهي به نيمه مخفي شدن فعاليتهاي او و دوستانش گرديد.پس از اخذ ديپلم (در سال 1354) براي ادامه تحصيل راهي مدرسه عالي بازرگاني تبريز شد و براي شكل‌گيري انجمن اسلامي اين مركز دانشگاهي تلاش نمود. در اين زمان در تكثير و پخش اعلاميه‌هاي امام امت(ره) و نيز انتشار جزوه‌ها و بيانيه‌هاي افشاگرانه عليه سياستهاي سركوبگرانه رژيم فعاليت مي‌كرد.

در سال 1355 به دليل ضرورتي كه در تداوم جهاد مسلحانه احساس مي‌كرد به گروه منصورون پيوست. از همين دوران بود كه به دليل ضرورتهاي كار مسلحانه مكتبي، ناچار به زندگي كاملاً مخفي روي آورد.

سال 1356 مامور جابجايي مقاديري سلاح از تهران به اهواز شد. در حالي كه گروه توسط عوامل نفوذي ساواك شناسايي شده و گلوگاههاي جاده تهران – قم توسط مامورين كميته مشترك ضدخرابكاري كنترل مي‌شد، وي ماهرانه خودرو حامل سلاحها را از تور ساواك عبور داد و به اهواز رساند با همين سلاحها محمد و دوستانش دست به اجراي تعدادي عمليات مسلحانه (هماهنگ با اعتصاب كارگران شركت نفت در اهواز) زدند.

در كنار فعاليتهاي مسلحانه، امور سياسي – تبليغي را نيز از ياد نمي‌برد و دامنه فعاليتهايش را به شهرهاي تهران، قم، يزد، اصفهان و كاشان گسترش داد.

در تاريخ 2/2/1357 سيدعلي جهان‌آرا، برادر سيدمحمد نيز توسط ساواك به شهادت مي‌رسد.

فعاليتهاي دوران انقلاب 
در بهار و تابستان سال 1357 محمد تصميم مي‌گيرد تا به منظور گذراندن آموزش و كسب تجارب نظامي بيشتر همراه با عده‌اي از دوستان خود به سوريه و اردوگاههاي مقاومت فلسطين برود. شهيد حجت‌الاسلام سيدعلي اندرزگو مسئوليت اعزام سيد محمد و دوستانش را عهده‌دار مي‌شود. پس از اعزام گروهي از ياران محمد و همزمان با راهي شدن خود او، كشتار مردم تهران در ميدان ژاله سابق توسط رژيم صورت مي‌گيرد كه محمد را از رفتن به خارج منصرف مي‌نمايد. او تصميم مي‌گيرد در ايران بماند و به مبارزه در شرايط حاد آن دوران ادامه دهد
.

در پاييز سال 1357 در پي اعزام تانكهاي ارتش رژيم شاه به خيابانهاي اهواز و كشتار مردم، سيد محمد و دوستانش تصميم به دفاع مسلحانه از مردم تظاهر كننده مي‌گيرند. در يك درگيري سنگين با نيروهاي زرهي رژيم، حدود 30 نفر از مزدوران و چماقداران شاهنشاهي را مجروح مي‌كنند و سالم به مخفي‌گاه خويش باز مي‌گردند.با پيروزي انقلاب اسلامي در بيست و دوم بهمن 1357 سيد محمد پس از دو سال و نيم زندگي مخفي به خرمشهر باز مي‌گردد.

تشكيل كانون فرهنگي نظامي خرمشهر
به منظور حراست از دست‌آوردهاي فرهنگي، سياسي انقلاب اسلامي و تلاش در جهت تعميق و گسترش آنها و جلوگيري از تحقق توطئه‌هاي عوامل بيگانه، كه با طرح مساله قوميت و مليت سعي در ايجاد انحراف در ادامه مبارزه و مسير انقلاب داشتند، شهيد جهان‌آرا همراه عده‌اي از ياران خويش كانون فرهنگي نظامي انقلابيون خرمشهر را تشكيل داد تا با بسيج مردم و نيروهاي جوان و تشكل حركت سياسي‌شان، آنان را در دفاع از انقلاب و مقابله با توطئه‌هاي دشمنان آماده نمايد.شهيد جهان‌آرا خود مسئوليت شاخه نظامي كانون را عهده‌دار گرديد و با توجه به تجربيات و آگاهيهاي نظامي، به آموزش برادران و سازماندهي آنان پرداخت و با عنايت به اطلاعاتي كه از جنگ چريكي و شهري داشت، شهر را به چندين منطقه تقسيم كرد و مسئوليت حفاظت از هر منطقه را به عهده تيمهاي مشخص نظامي گذارد كه شاخه نظامي كانون به عنوان واحد اجرايي دادگاه انقلاب عمل مي‌كرد. كانون توانست به ياري دادگاه انقلاب، عده‌اي از عمال حكومت نظامي و برخي از سرمايه‌داران بزرگ را، كه عوامل مزدور بيگانه توسط آنان كمك مالي مي‌شدند، دستگير و به مجازات برساند
.

تشكيل سپاه خرمشهر و مقابله با توطئه‌ها 
شهيد جهان‌آرا در شكل‌گيري سپاه خرمشهر نقش فعال و اساسي داشت و ابتدا مدتي مسئوليت واحد عمليات را به عهده گرفت.در آن زمان با توجه به ضعف عملكرد دولت موقت در تامين خواسته‌هاي طبيعي و اوليه مردم محروم منطقه،‌ گروهكهاي چپ و راست تلاش داشتند تا با طرح ضعفهاي ناشي از حكومت ستمشاهي، نظام و كل حاكميت آنرا زير سئوال برده و مردم را نسبت به انقلاب و رهبري آن بدبين و به مقابله با آن بكشانند. جريان منحرف و وابسته «خلق عرب» نيز به عنوان يكي از ابزارهاي استكبار جهاني، در منطقه قد علم كرده بود تا براي اشاعه اهداف استكبار، با پشتيباني حزب بعث عراق، اعلام موجوديت نمايد و عملاً با طرح اختلاف شيعه و سني،‌ براي تجزيه خوزستان و رويارويي همه جانبه با نظام جمهوري اسلامي ايران برخيزد. شهيد جهان‌آرا در اين شرايط به فرماندهي سپاه خرمشهر منصوب شد
.

شهيد جهان‌آرا با بكارگيري پاسدارن انقلاب و همكاري مردم، اين آشوب را سركوب و با عناصر فرصت‌طلب قاطعانه برخورد كرد و به لطف خداي تبارك و تعالي بساط اين گروهك ضدانقلابي برچيده شد.از اقدامات مهم و حياتي شهيد در اين زمان، تشكيل يك واحد عمراني در سپاه بود؛ زيرا جهادسازندگي در اين شهر هنوز راه‌اندازي نشده بود.ايشان برادران سپاه را براي حفاظت از دست‌آوردهاي انقلاب و ايستادگي در مقابل عوامل بيگانه تشويق و ترغيب مي‌كرد تا به خدمت و امداد برادران روستايي و عرب ساكن در نقاط مرزي كه در معرض تهاجم فرهنگي عوامل بيگانه قرار داشتند، بشتابد و با كار عمراني و فرهنگي زمينه‌هاي عدم پذيرش در مقابل نفوذ دشمن را در مردم تقويت كنند. در واقع وي دو عامل فقر و جهل را زمينه اساسي فعاليت ضدانقلاب در منطقه مي‌دانست و با درك اين مساله ضمن تكيه بر مبارزه پيگير عليه عوامل بيگانه، به ضرورت كار فرهنگي و تامين نيازهاي مردم منطقه اصرار فراوان داشت.

نقش شهيد در خنثي‌سازي كودتاي نوژه
شهيد جهان‌آرا در جريان كودتاه نوژه به منظور جلوگيري از هرگونه حركت و اقدام ضدانقلاب در پايگاه سوم دريايي خرمشهر، از سوي شوراي تامين استان خوزستان به سمت فرماندهي اين پايگاه منصوب گرديد و به كمك نيروهاي مومن و معتقد، تا تثبيت اوضاع و كشف بخشي از شبكه كودتا در ميان عناصر نيروي دريايي، اين مسئوليت را عهده‌دار بود.ايشان ضمن اينكه با زيركي و درايت در خنثي كردن اين توطئه عمل مي‌كرد، در بين پرسنل نيروي دريايي نيز از مقبوليت خاصي برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهاي اصولي وانقلابي او شده بودند.
حماسه خونين‌شهر  
در غروب روز 31 شهريور 1359 شهر خرمشهر را زير آتش گرفتند و مطمئن بودند كه با دو گردان نيرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طريق پل ذوالفقاريه، به آبادان دسترسي پيدا كنند و در فاصله كوتاهي به اهواز رسيده و خوزستان عزيز را از كشور جمهوري اسلامي جدا نمايند. اما پيش بيني متجاوزين بعثي به هم ريخت و آنها در مقابل مقاوت دليرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زيادي از توان نظامي خود را (بيش از دو لشكر) در اين نقطه، زمين گير كرده و 45 روز معطل شوند و در نهايت پس از عبور از دو پل كارون و بهمنشير، آبادان را به محاصره در آورند. شهيد جهان آرا در مورد يكي از صحنه هاي اين حماسه عاشورايي مي گويد:«اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را مي ديديم. بچه ها توسط بي سيم شهادتنامه خود را مي گفتند و يك نفر پش بي سيم يادداشت مي كرد. صحنه خيلي دردناكي بود. بچه ها مي خواستند شليك كنند، گفتم: ما كه رفتني هستيم، حداقل بگذاريد چند تا از آنها را بزنيم، بعد بميريم. تانكها همه طرف را مي زدند و پيش مي آمدند. با رسيدن آنها به فاصله صد و پنجاه متري دستور آتش دادم. چهار آرپي جي داشتيم، با بلند شدن از گودال، اولين تانك را بچه ها زدند. دومي در حال عقب نشيني بود كه به ديوار يكي از منازل بندر برخورد كرد. جيپ فرماندهي پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقب نشيني تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر، ... حمله كنيد؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود
...»

جانباز عزيز جنگ، برادر محمد نوراني در اين باره مي گويد:«وارد حيات مدرسه شدم. بوي باروت شديد مي آمد. در داخل ساختمان ديدم قتلگاه روز عاشورا است. همين طور بچه ها در خون خودشان مي غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بيرون، شهيد جهان آرا تازه رسيده بود. گفتم: ديدي همه بچه ها را از دست داديم! در حالي كه شديداً متأثر شده بود، مثل كوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را داديم اما امام را داريم، ان شاء الله امام خميني(ره) زنده باشد

آنها بادست خالي در حالي كه اسلحه و مهمات نداشتند و سياست بازاني چون بني صدر ملعون و مشاورين جنگي او معتقد بودند كه خرمشهر و آبادان ارزش سياسي – نظامي ندارد، بايد زمين داد تا از دشمن، زمان گرفت و ... با چنگ و دندان شجاعانه قدم به قدم و كوچه به كوچه با مزدوران بعثي جنگيدند و به فرمان رهبر و مقتداي خود، مردانه ايستادگي كردند و با توجه به اينكه پاسداران سپاه خرمشهر كم بودند با عده اي از مردم مسلمان و مؤمن، مانع اشغال شهر شدند. تا اينكه رزمندگان، خودشان را در گروه هاي كوچك (در حد دسته و گردان) به آنها رسانده و تحت فرماندهي اين سردار دلاور اسلام عليه دشمن وارد عمل شدند.در اين مرحله شهيد جهان آرا با سازماندهي مناسب نيروهاي سپاه و مردمي و به كارگيري به موقع رزمندگان اسلام، عرصه را بر نيروهاي عراقي تنگ كرده بود. اما فشار دشمن هر روز بيشتر مي شد و ادوات و تجهيزات جنگ زيادي را وارد عمل مي كرد.

برادري تعريف مي كند:«روزهاي آخر اين مقاومت بود كه بچه‌ها با بي سيم به شهيد جهان‌آرا اطلاع دادند كه شهر دارد سقوط مي‌كند. او با صلابت به آنها پيام داد كه بايد مواظب باشيم ايمانمان سقوط نكند

شهيد جهان‌آرا مي‌گفت:«آرزو مي‌كنم در راه آزاد كردن خونين‌شهر و پاك كردن اين لكه از دامان جوانان شهيد شوم

او و همرزمانش با توكل به خدا، خالصانه جانفشاني كردند. در برابر دشمن ايستادند و با فرهنگ شهادت‌طلبي در برابر دشمن تا دندان مسلح، مقاومت كردند و زير بار ذلت نرفتند و يكبار ديگر حماسه حسيني را در كربلاي ايران اسلامي تكرار نمودند.

سردار غلامعلي رشيد در ارتباط با اين حماسه به لحاظ نامي مي‌گويد:«مقاومت در خرمشهر نه تنها در وضعيت مناطق مجاورش مثل آبادان اثر مستقيم داشت، بلكه در سرنوشت كلي جنگ نيز تاثير گذاشت و باعث تاخير حمله عراقيها به اهواز گرديد و آنها نتوانستند در ادامه جنگ، به اهداف خود برسند. برادر عزيز شهيد جهان‌آرا با الهام از سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسين(ع) و يارانش به ما آموخت كه چگونه بايد در برابر دشمن مردانه جنگيد

ويژگيهاي اخلاقي

 شهيد جهان‌آرا در كنار فعاليتهاي گسترده نظامي، به مسئله خودسازي و جهاد با نفس و كوششهاي عرفاني در جهت تقرب هرچه بيشتر به خداوند با تلاوت پيوسته قرآن، دعا و تلاش براي افزايش ميزان آگاهيهاي سياسي و اجتماعي توجه ويژه‌اي داشت.
از قدرت تجزيه و تحليل بالايي برخوردار بود و نفوذ كلام عجيبي داشت.خوش خلقي، قاطعيت، خلوص، تقوي، توكل، فداكاري، اعتماد عميق به ولايت فقيه و حضرت امام(ره) و خستگي‌ناپذيري از خصوصيات بارز وي بود
.

به برادران مي‌گفت:«انقلاب بيش از هرچيز براي ما يك امتحان الهي و يك آزمايش تاريخي و اجتماعي است و در جريان آن امتحان بايد رنج، محروميت، مصايب و ناملايمات را با آغوش باز بپذيريم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت، محكم بايستيم و از طولاني شدن دوران امتحان و افزايش سختيها و ناملايمات نهراسيم، زيرا علاوه بر اينكه خود را از قيد افكار شرك‌آلود و وابستگيها، پاك و خالص مي‌كنيم، ريشه و نهال انقلابمان عميق و استوارتر مي‌شود و از انحراف و شكست مصون مي‌ماند.»در مبارزات، هيچ‌گاه به مسير انحرافي گام ننهاد و هميشه از محضر علما و روحانيون كسب فيض مي‌كرد. عشق و علاقه زيادي به حضرت امام خميني(ره) داشت و تكه كلامش اين بود: من مخلص و چاكر امام هستم. از جمله سخنانش اين بود كه: مادامي كه به خدا اتكا داريم و رهبريت بزرگي چون امام داريم، هيچ غمي نداريم.سيد محمد داراي روحيه‌اي عرفاني بود و بسياري از اوقات ديده مي‌شد كه در حال راز و نياز با خداي خود است. زماني كه در زندان به سر مي‌برد، از نماز شب غفلت نمي‌كرد.

تواضع و فروتني در سيد موج مي‌زد. با وجود اينكه فرماندهي سپاه خرمشهر را به عهده داشت خود را يك بسيجي مي‌دانست و در حالي كه فرماندهي قاطع بود اما رابطه عاطفي و برادرانه خود را با نيروهاي تحت امر حفظ كرده بود.او به تربيت كادرهاي كارآمد توجه خاصي داشت و در رشد دادن نيروهاي مردمي، تلاش چشمگيري نمود. صبر و استقامت، فداكاري و شهادت‌طلبي از خصايص بارزي بود كه وجود سيد را بسان شمعي در انقلاب ذوب نمود و جان شيرينش را فداي جانان كرد.
 

نحوه شهادت 
در ساعت 30/19 دقيقه سه شنبه هفتم مهرماه 1360 (بعد از عمليات ثامن‌الائمه) يك فروند هواپيماي سي-130 از اهواز به مقصد تهران در حركت بود تا بدن پاك و مطهر شهدا را به خانواده‌هايشان و مجروحين عزيز جنگ را به بيمارستانها برساند، كه در منطقه كهريزك تهران دچار سانحه شد و سقوط كرد. از جمله شهداي اين سانحه تيمسار سرلشكر شهيد ولي الله فلاحي (جانشين رئيس ستاد مشترك آجا)، سرتيپ شهيد موسي نامجو (وزير دفاع)، سرتيپ خلبان شهيد جواد فكوري (مشاور جانشين رئيس ستاد مشترك آجا)، سردار سرلشكر پاسدار شهيد يوسف كلاهدوز (قائم مقام فرماندهي كل سپاه) و سردار سرلشكر پاسدار شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا پس از سالها مبارزه، تلاش و فداكاري خالصانه در سخت‌ترين شرايط، به آرزوي ديرين خود رسيد و به شرف شهادت نايل آمد
.

تجليل مقام معظم رهبري از شهيد محمد جهان آرا
من مايلم اينجا يادي بكنم از محمد جهان آرا، شهيد عزيز خرمشهر و شهدايي كه در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت كردند. آن روزها بنده در اهواز از نزديك شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروي مسلح نداشت. نه كه صد و بيست هزار (مانند بغداد) نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعميري از كار افتاده را مرحوم شهيد اقارب پرست – كه افسر ارتشي بسيار متعهدي بوداز خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير كرد. (البته اين مال بعد است، در خود آن قسمت اصلي خرمشهر نيرويي نبود) محمد جهان آرا و ديگر جوانهاي ما در مقابل نيروهاي مهاجم عراقي – يك لشكر مجهز زرهي عراقي با يك تيپ نيروي مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روي خرمشهر مي باريد – سي و پنج روز مقاومت كردند. همانطور كه روي بغداد موشك مي زدند، خمپاره ها و توپهاي سنگين در خرمشهر روي خانه هاي مردم مرتب مي باريد، اما جوانان ما سي و پنج روز مقاومت كردند. بغداد سه روزه تسليم شد ملت ايران، به اين جوانان و رزمندگانتان افتخار كنيد. بعد هم كه مي خواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويي به مراتب كمتر از نيروي عراقي رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسير در يكي دو روز از عراقيها گرفتند. جنگ تحميلي هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجيبي است. من نمي دانم چرا بعضي ها در ارائه مسائل افتخار آميز دوران جنگ تحميلي كوتاهي مي 
كنند.   مقام معظم فرماندهي كل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران

گوشه اي از وصيتنامه

 انقلاب بيش از هرچيز براي ما يك ابتلاي الهي و يك آزمايش تاريخي و اجتماعي است و در جريان اين ابتلا بايد رنج، محروميت، مصايب و ناملايمات را با آغوش باز بپذيريم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت بايستيم و از طولاني شدن اين ابتلا و افزايش سختيها و ناملايمات نهراسيم، زيرا علاوه بر اينكه خود را از قيد آلودگيهاي شركين و وابستگيها، پاك و خالص مي‌كنيم، انقلابمان و حركت امت شهيدپرور، عميقتر و استوارتر مي‌شود و از انحراف و شكست مصون مي‌ماند.


شنبه 11 دی 1389  4:09 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : علي چيت سازيان

زندگينامه

پيام به مردم

پيام براى برادران

پيام به پدر و مادر و برادر و خواهرم 

به همسر

به فرمانده

على چيت سازيان

بسم الله الرحمن الرحيم

حمد و سپاس خداوندى را كه در رحمت خود را در اين عصر و زمان بر روى بندگان خود باز كرده و راه و روش اسلام  شناسى را به ما آموخت و ما را از ظلمت و تاريكى به صبح سفيد و آشنائى و پيروزى بر نفس سركش كشاند و از خواب غفلت به بيدارى كشيد و از مردن در رختخواب و يا در راه غير خدا به شهادت در راه خودش كشاند و چنين پدر بزرگوارى را ، الگوى تمام خوبيها ، مرد تقوا و عمل ، انسان پاك و فرعون كش ، بت شكن زمان ، انسان سخن و عقل ، پير شكست ناپذير و گوهر جماران را به عنوان رهبر بر بالاى سر ما يتيمان نهاد و درس تقوا و آزادگى را از زبان حسين (ع) بر ما آموخت و قلب سياه و كدر ما را با گذشت و جان بازى و ايثار و صبر و استقامت در راه خدا سفيد و پاك گرداند و حال اگر شب و روز شكرگزارى كنيم قدر اين نعمت خدا را نتوانيم دانست خداوند در اين مدت انقلاب يك نعمت بزرگى باز به ما بخشانيد و آن هم جنگ با كافران و خداشناسان روى زمين تا بتوانيم خودمان را در صحنه عمل امتحان كنيم و براى رسيدن به جهاد مقدس (اصغر) بايد موانع هاى بزرگى را از سر راه برداريم و آنهم مبارزه با نفس و يا جهاد اكبر است. واقعا كه جبهه دانشگاه الهى است ، دانشگاهى كه در آن درس تقوا ، درس گذشت، استقامت، فداكارى ، جانبازى ، صبر و غيره آموخته ميشود ، جبهه جائى است كه انسانهائيكه در آن قدم مى گذارند بايد از ته قلب بر سرور شهيدان آقا ابا عبدالله لبيك گويند و حسين گونه تا آخرين لحظه عمر خود باشند ، جبهه جايى است كه انسان يك قدم از ديگران نسبت به خدا نزديكتر است. خاك جبهه ايران همچون خاك كربلاست چون زمانيكه عزيزان سر بر زمين مى گذارند و زمين را با خون خود آبيارى ميكنند به عشق رسيدن به آقا ابا عبدالله (ع) و بياد آن بزرگوار هستند و خداوند در اين راه پاداش قرار داده است كه بالاترين پاداشش شهادت در راه اوست .

در مسلخ عشق جز نكو را نكشند روبه صفتان زشت خو را نكشند.

پيام به مردم حزب الله و زحمت كش

البته اينجانب كوچكتر از آن بودم كه بعد از رفتن خود پيامى بدهم خودم را در مقابل تمام موجودات خداوند كوچكتر مى دانم ولى گفتنيهاى زيادى براى مردم دارم كه بعد از خاموش شدن چراغ عمرم شما مقدارى از آن را روى كاغذ مى خوانيد . اول اينكه امام عزيز را تنها نگذاريد و به پيامهاى پدرگونه او از ته قلب گوش فرا دهيد و مانند مردم كوفه نباشيد كه ابا عبدالله را تنها گذاشتند اگر تا به الان در اين راه مقدس قدم نگذاشته ايد و به پابوس اسلام نيامده ايد فرصت هست و هر وقت كه پيش خدا بيائيد خداوند شما را قبول مى كند و ديگر اينكه راههاى انحرافى كه انسان را از خط امام عزيز و بزرگوار دور مى كند پرهيز كنيد . امام عزيز فعلا فرموده اند كه بايد در جبهه باشيم و دفاع را واجب دانسته اند جبهه هاى گوناگون براى خودتان درست نكنيد جبهه فقط و فقط خط مقدم است و براى همه واجب است نگذاريد امام عزيز براى چندمين بار به ما بگويد كه به جبهه برويد اگر ما سرباز او باشيم   فرموده اند و ديگر كافى است ما بايد به دنيا ثابت كنيم كه هر چه امام مى گويند با جان و دل خريداريم از گروه بازى و خيانت به خون شهدا بايد ديگران به فكر كمك كردن به اين خاك باشند نه به فكر مسئول بودن و مسئوليتها كه به عهده ما ميگذارند به فكر كمك كردن به مستضعفان باشيم نه به كسانيكه از زحمت و خون شهدا استفاده ميكنند و نفعى هم به انقلاب و جنگ نميرسانند پيام ديگرى كه دارم اين است كه سعى كنيد كه در اين دو روزه زندگى امام  بزرگوار را راضى نگهداريد و از همه بالاتر پروردگار عاليتان را لباس عاشقانه رزم را بر تن كنيد و پوتينهاى خود را محكم ببنديد و پيشانى بند الله اكبر بسته و پشت پا به اين دنيا و ماديات زودگذر زنيد و با يك دست قرآن و با دست ديگر سلاح برگيريد و به سوى جبهه هاى حق عليه باطل حركت كنيد و به زبان خود اين را جارى كنيد جنگ جنگ تا پيروزى .

پيام براى برادران واحد اطلاعات و عمليات

آن سوكشان با سرخوشان ، اين سو كشان با ناخوشان يا بگذرد يا ميشكند كشتى در اين گردانها برادران عزيز از اين كه خداوند بزرگ توفيق داد و منت بر من نهاد تا بتوانم چند صباحى از عمر خود را با شما عزيزان فداكار باشم شكرگزارم ولى مى خواهم بگويم كه اين واحد مقدس را خيلى خيلى قدر بدانيد كارهائيكه شما برادران عزيز انجام مى دهيد عاشقانه است نه علاقه براى رضاى الله است نه براى كس ديگرى ، از ته قلب اينجانب را حلال كنيد و خلاصه اين بنده گنهكار و حقير را به بزرگى خودتان ببخشيد و از خدا برايم طلب آمرزش كنيد چند پيام است كه مى خواهم برايتان بگويم .

1- خداوند را سعى كنيد با حركت قلبى راضى نگه داريد .

2- براى شهادت  و يا  رفتن تلاش نكنيد براى رضاى او كار كنيد و بگوييد خداوندا نه براى بهشت كه و نه براى شهادت اگر تو ما هم در جهنمت بى اندازيد و فقط از ما راضى باشى براى ما كافى است .

3- خانواده شهدا را فراموش نكنيد . بخصوص شهداى واحد .

4- به مجروحين و معلولين سركشى كنيد مخصوص برادران واحد .

5- در وقت نماز اين بنده را هم دعا كنيد و نماز وحشت شب اول قبر را هم براى من بخوانيد .حلال كنيد .    

پيام به پدر و مادر و برادر و خواهرم 

اى پدر و مادر عزيزم مى دانم كه‌جز زحمت و ناراحتى براى شما چيز ديگرى نداشتمك و جاى نگذاشتم و مى دانم كه شهادت فرزند دوم براى شما مشكل است و اين را بدانيد و خوشحال باشيد كه من را دشمنان خداوند نكشند مانند منافقين بلكه دشمنان خداوند مرا نشانه گرفتند و من اين راه مقدس را آگاهانه انتخاب كردم و خوشحال هستم كه به مقصد آخر رسيدم و اگر خداوند قبول كند و اين دنيا دنياى فانى است و زود گذر و  زندگى آن است كه كارنامه قبول را بگير م و از اين دنيا برويم از شما مى خواهم كه خداوند را از خودتان راضى نگه داريد و خوشحال باشيد كه خون دادن شما هم سهمى را بر دين خدا پيدا كرديد .

برادر عزيزم مى دانم كه بعد از رفتن من شما خواهى ماند و ديگر برادرى ندارى ولى مى خواهم بگويم كه خوشحال باش كه دو برادر خودت را در راه خداوند بزرگ قربانى داده اى . و هر طور كه مى توانى سعى كن كه انقلاب و جنگ را يارى كنى از خداوند بزرگ هم براى پدرم كه خيلى خيلى زحمت من را كشيده است و مى دانم مقدارى از آن‌موهايش كه سفيد شده است من سفيد كرده ام و همين طور موهاى مادرم از خداوند مى خواهم كه صبر به آنها عنايت بفرمايد خواهش كه از شما دارم براى من گريه نكنيد گريه براى مظلوميت آقا ابا عبدالله بگريد . و از خواهرم مى خواهم كه زينب گونه باشد و از خداوند هم مى خواهم كه به آن هم صبر عنايت بفرمايد . از كليه فاميلها و آشنايان حلالى به جاى من بخواهيد و همسايگان هم آنهايى كه در کنارمان بودند و هم همسايگان آپارتمان و هم اطراف و از خانواده رستگارى و غيره هم حلالى بخواهيد . برادر عزيزم حسين فرزان براى شما برادر عزيزم هم از خداوند بزرگ صبر مى خواهم و از تو مى خواهم كه براى

خدايا خدايا تا انقلاب مهدى حتى كنار مهدى خمينى را نگهدار      على چيت سازيان

مقدارى پول كه از من مى خواهند

 1 -600 3 تومان موتورى 2 3

2-300 1 تومان  در خرم آباد به موتورى سپاه بدهكارم

3- 10000 تومان حاج آقا

4- مقدارى پول هم رضا حاجيلوتعاون رزمى سپاه مى خواهد

5-  700 تومان اسماعيل اسدى

6- دو سال نماز بدهكارهستم و  2 ماه روزه نزديك  4ماه 1روز هم نتوانستم روزه بگيرم به دليل مريضى كه داشتم اين ها هم حل شود .

7- نزديك سه هزار تومان هم حق مظالم بدهيد .

در ضمن اگر كسى هم پول مى خواهم اگر ندارد بدهد حلال آن باشد .

تو همسر عزيزم

از اينكه مدت آشنايى ما كم بود و بيشتر آن را من در منطقه بودم از شما معذرت مى خواهم ولى از اين خوشحال هستم كه من هم ادعاى تكليف و رضايت خداوند را كه بود كه بايد انجام مى دادم . اگر در اين زمان هر كس در زندگيش از روى مال دنيا و زندگى شيرنى بدون دردو سرو لذتهاى دنيوى‌پل پيروزى زد و خود را در جهاد اصغر رساند عاقبت به خير خواهد شد .

از شما مى خواهم كه بعد از من همچون زينب محكم و استوار باشيد اگر خداوند به من فرزندى داد در بزرگ كردن آن سعى و تلاش داشته باشد و در تربيت آن جدى باشد اگر خداوند به من دختر داد آن را يك مسلمان واقعى و اسلام شناسى خوب بزرگ كن و اگر پسر داد آن را جلورى بزرگ كنيد كه نان را از راه حلال بدست بياورد . و به مستضعفان كمك كند و از بچگى آن را عاشق ابا عبدالله كن و تربت آن را دهان آن بگذار و آن را چون مولايمان حسين آزاد مرد بزرگ كن و به آن بگو كه هيچ وقت جلوى زورگويان دنيا سر خم نكن و خداوند را براى رضاى آن عباد ت كن .

به فرمانده عزيزم

از برادر همدانى و برادر كيانى و برادر شادمانى كه به عنوان فرمانده من بودن اگر در كار كم كارى كردم اميدوارم كه مرا حلال كنيد و اگر از من بدى ديديد اميدوارم كه آن را هم حلال كنيد .

پدر عزيزم از مهمانانى كه به منزل ما مى آيند براى تسليت گفتن بخصوص برادران اطلاعات خوب قدر دانى نما .

و سرانجام در 4/9/1366 به درجه رفیع شهادت نائل شد


شنبه 11 دی 1389  4:10 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : سرلشگر پاسدارشهيد محمد حسن طوسي

 

 
سرلشگر پاسدارشهيد محمد حسن طوسي قائم مقام فرمانده لشگر 25 کربلا و 17 شهيد طوسکلا شهرستان نکاء
سرتيپ پاسدار مهدي محمدي گفت: بزرگي شهدا در اين است که خود را فداي جامعه مي کنند و به اندازه ملت بزرگ خواهند ماند. به گزارش شمال نيوز به نقل از مهر ، معاون امور مجلس و استانهاي نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران با بيان مطلب فوق عصر ديروز در هفدهمين يادواره سرلشگر پاسدار محمد حسن طوسي قائم مقام فرمانده لشگر 25 کربلا و 17 شهيد طوسکلا شهرستان نکاء افزود: لشگر 25 کربلا در دامن خود قهرمانان سرافراز فراواني را تقديم اسلام و ايران اسلامي نموده است و مردم مازندران به اين افتخاري که خداوند متعال نصيب آنان کرده بر خود مي بالند و ان را ارج مي نهند. وي ويژگي بارز شهيد طوسي را در ادب و متانت وي عنوان کرد و گفت: شهيد طوسي از بنيانگذاران لشگر هميشه ظفر مند و پيروز لشگر 25 کربلا بوده است.
ساعت 9 صبح به راه افتاديم؛ من، نبوي، كلبادي، نوبخت و طوسي آرام از مواضع سنگر اطلاعات خط اول گذشتيم. درست از پشت سر يكديگر آرام حركت مي‌كرديم بايد دژ تصرف شده لشگر 33 المهدي را بررسي مي‌نموديم. در مسير به تقاطعي برخورديم، قبل از آن كانال دژ بود. به دستور سردار طوسي، كلبادي جلو رفت و پس از بررسي اوضاع بازگشت. عراقي‌ها دقيقاً در ديد ما قرار داشتند، تصميم گرفتيم جلوتر برويم. در مسير، چند خمپاره 60 روي كانال اصابت كرد ساعت 9:30 دقيقه صبح بود. بيش از سي‌متري به طرف تقاطع نرفته بوديم كه خمپاره‌اي در كنارمان منفجر شد. من و كلبادي مجروح شديم. دوربين را به نبوي سپردم تا به سراغ برادران (لشگر 33 المهدي) برود. دود غليظي در هوا پخش بود. به علت شدت انفجار و دود نمي‌توانستيم كسي را ببينيم مأموريت ما بسيار مهم بود به همين علت تصميم گرفتم، به عقبه بازگردم تا به علت مجروحيتم مانع كار ديگران نباشم. طوسي حدود 50 متر عقب‌تر از نوبخت بر روي زمين افتاده بود. اما من كه متوجه نشدم، تركش آن انفجار او را شهيد كرده و لشگر 25 كربلا براي هميشه از حضور خالصانه او محروم شد. 700 متر پياده با پاي مجروح به طرف سنگر حركت كردم؛ آن روز بچه‌ها نتوانستند پيكر بي‌جان طوسي را به عقبه انتقال دهند. در 18 فروردين ماه 1366 به درجه رفيع شهادت نائل آمد. تا اينكه 8 سال بعد پيكر مطهر او را به زادگاهش بازگرداندند. منبع:روزنامه كيهان 13/12/80 راوي:مهدي بشارتي


شنبه 11 دی 1389  4:12 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : محسن وزوايي

 

زندگينامه

دست نوشته شهيد

مناجاتنامه 

وصيت نامه 

كتاب شهيد

شهيد محسن وزوايي

 در پنجم مردادماه 1339 در خانواده اي متدين در تهران ديده به جهان گشود . او با احساسات پاك و بي آلايش مذهبي رشد يافت . شش ساله بود كه قدم  در راه تحصيل علم گذاشت ، دوره ابتدايي را با نمره هاي عالي به پايان رسانيد  و دوره دبيرستان را در مدرسه « دكتر هشترودي » به تحصيل  ادامه داد . محسن پيش از رسيدن به سن  بلوغ به فرايض ديني عمل مي كند .

محسن پس از دريافت مدرك ديپلم  با معدل بالا در سال 1335 در كنكور شركت كرده و شاگر اول كنكور مي شود  و در رشته شيمي دانشگاه صنعتي شريف به تحصيل مي پردازد  . پدرش از همرزمان آيت الله كاشاني بود ، از اين رو پسر را با الفباي مبارزات سياسي آشنا  مي كند .

شركت در جلسات آموزش معارف اسلامي و هياتهاي مذهبي تهران از جمله فعاليتهاي عمده محسن  در پيش از ورود به دانشگاه به شمار مي رود .

محسن در دانشگاه با شناخت صحيحي كه از مكتب اسلام داشت ، از طيف  گوناگون و منحرف سياسي پرهيز مي كند و به انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه مي پيوندد . وي همزمان با شركت در فعاليتهاي سياسي و عقيدتي ، از سال 1365 مسووليت هدايت مبارزات دانشجوي را در دانشگاه شريف عليه رژيم به عهده مي گيرد .

محسن در تابستان 1359 به عضويت سپاه پاسداران در مي آيد ومدتي به عنوان « فرمانده گردان مخابرات سپاه پاسداران » انجام وظيفه مي كند . سپس « سرپرستي اطلاعات عمليات » به او محول مي "گردد .

وي در عمليات سرنوشت ساز « پارتيزاني » به عنوان فرمانده گردان نهم مسووليت محور « تنگ كورك » تا حد فاصل « تنگ حاجيان » را به عهده مي "گيرد . در ارديبهشت ماه 1360 طرح آزادسازي ارتفاعات بازي دراز در دستور كار قرار مي گيرد . محسن در تمامي مراحل شناسايي اين حمله حضور مي يابد و در طراحي اين عمليات نقش فعالي ايفا مي كند . در همين مقطع رابطه صميمانه ميان محسن و خلبان شهيد « علي اكبرشيرودي » به وجود مي آيد . در اين عمليات فرماندهي محور چپ به وزوايي واگذار مي شود و فرماندهي محور سمت چپ نيز توسط « محسن حاجي بابا » صورت مي پذيرد . محسن در اين عمليات ايثاري جاودانه خلق مي كند و موفق

مي شود با تعداد اندك نيرو 350نفر از نيروهاي گردان كماندويي دشمن را به اسارت در آورد .

محسن در پايان عمليات از ناحيه فك و دست مجروح  مي شود و به بيمارستان منتقل مي گردد . موقع عمل جراحي اجازه نمي دهد كه او را بي هوش كنند و به دكتر مي "گويد : « من هرچه بيشتر درد مي كشم ، بيشتر لذت مي برم  حس مي كنم  از اين طريق به خدا نزديك مي شوم . »

او تاب نمي آورد كه درمانش كامل شود . دلتنگي دوري از جبهه به سراغش مي آيد و او هنوز بهبودي كامل نيافته به جبهه  « گيلانغرب » باز مي "گردد و فرماندهي عمليات  سپاه «سرپل ذهاب » را بر عهده مي گيرد .

وزوايي در 20 آذرماه 1360 در عمليات « مطلع الفجر » به عنوان عمليات شركت مي كند و در آن جا نيز همچون بازي دراز حماسه مي آفريند . بار ديگر در اين عمليات زخمي شده به تهران منتقل مي گردد .

وقتي از جبهه به مرخصي مي آمد به خانوا ده هاي شهدا  و بچه هاي گردان سركشي مي كرد و مشكلات آنان را مرتفع مي نمود .او با همه به احترام و ادب برخورد مي كرد ، بويژه به پدر و مادرش احترام قائل بود . به قرائت قرآن مداومت داشت . به حضرت امام خميني(ره) عشق مي ورزيد و اطاعت از معظم له را واجب مي دانست .

شهيد وزوايي اين عاشق وارسته و مجاهد آ"گاه پس از ماهها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرينهاي فراوان  سرانجام در روز 10 ارديبهشت 1360 در عمليات « بيت المقدس » هنگام هدايت نيروهاي تحت امر : بر اثر  اصابت  گلوله و تركش به فيض عظماي شهادت نايل آمد ، سر و جان در گرو محبوب و معشوق نهاد و به خيل عشاق ره يافت .

دست نوشته محسن وزوايي

اگر توانستيد جنازه ام را به دست بياوريد ، آن را به روي  مينهاي  دشمن بيندازيد تا جنازه من كمكي به حاكميت اسلام كرده باشد . ان شاءالله .

مناجاتنامه محسن وزوايي

خدايا : الان تمام مردم ايران چشم انتظارند . مادران و پدران شهداء در التهابند . قلب امام نگران اين حمله است . در اين حمله آبروي اسلام در ميان است . خدايا اگر مي داني كه نيتهاي  ما خالص و فقط براي تو است ، ياريمان كن . راه را نشانمان بده . خدايا  تو براي موسي(ع)  دريا را شكافتي و راهش دادي . تو براي محمد(ص)  غاري را قرار دادي و به امر تو عنكبوت  بر در آن تار تنيد . خدايا  ما كوچكتر از آنيم  كه درخواست كنيم براي ما كاري انجام بدهي . خداوندا تو را به حق  امام زمان(عج) ، تو را به حق  نايبش خميني ، ترا به حق حسين(ع) كه ما به خونخواهي او قيام  كرده ايم ، قسم ات مي دهم ما بندگان  حقير و  ضعيف را از اين درماندگي نجات ببخش .

1811037- محسن  وزوايى

وصيت نامه شهيد محسن وزوايى

بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه اول اين وصيت نامه بدست نيامده است

ما ترس از شهادت نداريم و اين تنها آرزوى ماست در اين جبهه ها  خداوند را مشاهده مى كنيم كه چگونه ملتمسانه به كمك رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آيه شريفه كه مى فرمايد كم من فئة قليله غلبت فئة كثيرة را مى بينيم  كه تعداد محدود لشكريان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نيروهاى مردمى بر تعداد كثيرى از نيروهاى دشمن غلبه مى نمايد بياد دارم  در عمليات بازى دراز در قسمتى از عمليات مقداد ما 6 نفر بوديم و بر 300 نفر غلبه پيدا نموديم .

در جبهه ها چنان روحيه ايمان و ايثار مفهوم پيدا ميكند كه گويى اصلا قابل تصور نيست  هنگاميكه در قسمتى از عمليات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بين برادران مى افتد اينها ارزشهايى است كه ملت ا. . . ارزانى بشريت داشته است حقير بزرگترين افتخار خودم را عبوديت به در گاه احديت مى دانم .

مى خواهم بگويم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله اى مخلصين اخلاق و اى كسانى كه مشغول رياضت كشيدن جهت نزديكى به درگاه خدا هستيد بياييد تا ببينيد در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزديكى به درگاه خداوند رسيده اند كه نوجوان تازه داماد پس از 3 ساعت كه از عروسيش ميگذرد در جبهه حاضر مى شود آخر در كدامين مكتب چنين ارزشهايى را سراغ داريد خدا را شاهد مى گيريم هنگامى كه در 14 شهريور 1360 در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانك زخمى شده بودم خون زيادى از بدنم رفته بود وقتى به كمك الهى نجات پيدا كردم در بيمارستان زجر زيادى مى بردم آنگونه كه شايد قابل تصور نباشد بطوريكه در يك شب ده عدد واليوم 10 به من تزريق شد تا كمى آرام گرفتم اما هنگامى كه درد مى كشيدم در عين زجر بدنى از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم حس مى كردم كه بار دوشم سبك مى شود و هنگامى كه  شخص پرستار مراقب من به مسخره مى گفت چرا اين كارها را كردى و خودت را به اين روز انداختى به خمينى بگو تا بيايد درستت كند به او گفتم خدا خودش درست مى كنه و همينطور هم شد . وا... قسم وقتى كمى از فشار كارم كم مى شود در خود احساس ضعف و كوچكى مى كنم . آخر ميدانيد اى امت شهيد پرور ايران امروز در شرايطى هستم كه لحظه اى غفلت خيانت به اسلام و قرآن است بايد با هم براى خدا تا آنجا كه در توان داريم كوشش كنيم امروز تمام مزدوران و طاغوتيان به مقابله با انقلاب عزيز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبير امام شيطان بزرگ آمريكا و به دنبال او تمامى وابستگان ديگرش پس از خدا غافل نشويد كه پشيمانى سودى ندارد و ما بايد به تعبير امام تكليف را عمل كنيم اگر توانستيم پيروز مى  شويم و اگر كشته هم بشويم شهيد هستيم و اين نيز خود پيروزى است . پس ما نبايد نگرانى داشته باشيم اين منافقان از خدا بى خبر بايد بدانند كه ملت آنها را شناخته است اكنون كه ملت در جبهه ها حاضر شده است شمابيشتر ملت بيگناه را ترور مى كنيد شما نامردان تاريخ هستيد كه روى تمامى جباران تاريخ را از يزيد بن معاويه گرفته تا به هيتلر سفيد كرده ايد شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى آخر چگونه حاضر مى شويد از كودكان شيرخوار گرفته تا روحانيون معظم و جان بر كف اين راهيان راه ا... را ترور نماييد . اين امت بايد بداند از بزرگترين خطراتى كه انقلاب را تهديد مى كند آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب يعنى همانا خط امام است پس خط امام را دنبال كنيد و امام را تنها نگذاريد كه نمى گذاريد شما  امت مسلمان ايران در تاريخ جهان نمونه هستيد شما فرزندانى تربيت نموده ايد كه شهادت را بالاترين سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى كنيد و شكست در راه چنين حركتى مفهومى ندارد خدا را شكر مى كنم كه نعمت زجر كشيدن در راهش را نصيبم نمود خدا را شكر مى كنم كه نعمت شركت در عمليات بمنظور روشن كردن سرزمينهاى سرد و بيروح گشته از وجود صداميان به نور خدايى نصيبم شد و از خدا مى خواهم كه شهادت در راهش را نصيبم فرمايد و آنگاه كه به مشيت الهى از اين دنياى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آيم و از خدا مى خواهم كه مرا به حال خود وا مگذارد كه بنده اى حقير و زبون هستم و به درگاه كسى غير از تو نميتوانم رو بياورم اللهم الرزقنا شهاده فى سبيلك 

و اما پدر و مادرم

از وجود داشتن چنين پدر و مادرى بر خود مى بالم كه افتخارش بر پايه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است . پدرم ! هنگامى كه بياد مى آورم در سنين كودكى صداى فرياد شما در سحر بمنظور نماز در گوشم مى پيچيد كه محسن نمازت قضا نشود . امروز هم همچون نوايى دلنشين در گوشم طنين مى افكند و شكر نعمت خداى را مى نمايم سفارش مى كنم همانگونه كه تا به حال عمل كرده ايد به يارى امام بشتابيد و او را تنها نگذاريد .

و در آخر برادران و خواهرانم

به اميد اينكه انقلاب حركتى است بمنظور اثبات حق و اين مسئوليت بر گردن همگى ماست دستورات الهى را فراگيريد و در عمل نيز آنها را بكارگيريد . بخصوص عبدالرضا و محمود و حميده شما فرزندان انقلاب هستيد من هر چه باشد مدت زيادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است اما شما امروز نعمت حكومت اسلامى بر خور داريد و اين بزرگترين موهبتى است كه خداوند به شما ارزانى داشته است قدر آنرا بدانيد و شكر نعمتش را بجا آوريد .

در آخر مى خواهم كه 14 روز روزه و سه ماه نماز قضا برايم بجا آوريد و راجع به آنچه كه دارايى من محسوب مى شود آنطور كه پدرم تصميم بگيرد اجرا شود منتهى سعى شود اين مقدار محدودى  كه دارم در جهت كمك به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شوددر ضمن  اگر نتوانستيد جنازه ام را به عقب بياوريد آنرا به روى مينهاى دشمن بيندازيد تا اقلا جنازه من كمكى به اسلام كرده باشد . انشاءالله

و من الله التوفيق

26/12/1360 ساعت يازده شب جبهه بلد - دزفول 

كتاب شهيد

پرچمداران خورشيد

كتاب «پرچمداران خورشيد» نوشته حسين بهزاد به يادواره سه علمدار شهيد دفاع مقدس اختصاص يافته كه در سال 1375 توسط نشر كتاب صبح به چاپ رسيده است اين اثر 78 صفحه اي  تلاش بر آن دارد كه موضوعات و مباحث فكري، سياسي، فرهنگي، تاريخي و … را با فراخور نياز روز انتخاب كرده و با نگرشي روان و مختصر در اختيار مخاطبان جوان خود قرار دهد. پس از مقدمه ناشر و نويسنده كتاب به سه فصل مجزا ميشود كه به سه شهيد والامقام اختصاص يافته و فصلهاي مهم آن عبارتند از :

* مسيح مسلح كردستان، بنيانگذار سپاه باني قرارگاه حمزه سيد الشهدا و تيپ ويژه شهدا، سردار كبير حاج محمد بروجردي از ولادت تا شهادت، كلامي كوتاه از شهيد آويني و سخني از شهيد بروجردي، از كودكي شهيد بروجردي و فعاليتهاي او در دوران قبل از انقلاب صحبتهاي همسر شهيد و در انتها نحوه شهادت و فرازهايي از وصيتنامه شهيد

* فاتح بلنداي بازي دراز: پرچمدار فتح لانه جاسوسي آمريكا، بنيانگذار لشگر ده سيدالشهدا(ع) سردار رشيد محسن وزوايي از ولايت تا شهادت اين بخش از كودكي شهيد وزوايي، دوران تحصيل و عرصه هاي مختلف در قبل و بعد از پيروزي انقلاب، سير رشد شهيد وزوايي و پذيرفتن فرماندهي بعضي مناطق و عملياتي، چگونگي شهادت.

* غضب همت، سوگند حسين: حماسه فرمانده دلاور گردان خط شكن سلمان سردار شهيد حسين قجه اي در نبرد « الي بيت المقدس » فتح خرمشهر كه توسط طاهر موذن روايت شده است، در اين قسمت چگونگي شهادت بچه هاي گردان سلمان و شهيد حسين قجه اي بيان شده است.


شنبه 11 دی 1389  4:14 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : سردار سرلشكر پاسدار احمد كاظمي

زندگينامه

شما مستحق شهادت هستید

پیام رهبر معظم انقلاب

پيام رئيس جمهور

اسامي شهدا سانحه

آثارباقی مانده از شهید
وصیتنامه 

نرم افزار شهيد سرلشگر پاسداراحمد كاظمي

آلبوم عکسهای شهيد سرلشگر پاسداراحمد كاظمي

زندگینامه شهيد احمد كاظمي

در سال 1337 در «نجف آباد» یکی از شهرهای استان« اصفهان» دیده به جهان گشود.
در سن ‪ ۱۸سالگی ، پس از تحصیلات دوره دبیرستان در صف مبارزین در جبهه‌های جنوب« لبنان» حضور پیدا کرد و مبارزه با استکبار و اشغالگران را آغاز نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی جزو اولین کسانی بود که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوسته و از فرماندهان شجاع ، پر انرژی ، مدیر و خلاق بود . حکم مسوولیت‌های زیادی را از دست مبارک مقام معظم رهبری دریافت کرد. با شروع جنگ تحمیلی ، با یک گروه ‪ ۵۰نفره در جبهه‌های آبادان حضور یافت و مبارزه را با دشمن متجاوز آغاز کرد. در پایان جنگ تحمیلی همین گروه۵۰نفره بافرماندهی شهید« کاظمی» به یکی از لشکرهای قوی و مهم سپاه (لشگر زرهی 8نجف اشرف )تبدیل شد . با بکارگیری سلاح‌های به غنیمت گرفته شده از عراقی‌ها که به صدها تانک و نفربر و توپخانه و ماشین آلات جنگی بالغ می شد.  با پیدایش جرقه های انقلاب اسلامی دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت و در بیست و سومین بهار زندگی خود، در اوایل سال 59 به کردستان رفت تا با رزمی بی امان، دشمنان داخلی انقلاب را سرکوب نماید. او دوران جوانی خود را با لذت حضور در جبهه های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه های جنوب در صف مقدم مبارزه با دشمنان کشور در سِـمت هایی چون: دو سال فرماندهی جبهه« فیاضیه»در« آبادان»، شش سال فرماندهی لشکر 8 نجف وپس از جنگ نیز یکسال فرماندهی لشکر 14 امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت. رزمندگان و ایثارگران هشت سال حماسه وافتخار، خاطراتی شیرین و به یادماندنی از رشادت ها و شجاعت های این دلاور زمان بیاد دارند. حضور مستقیم در خط مقدم جبهه و ارتباط صمیمانه با پاسداران و رزمندگان بسیجی تا بدانجا بود که از ناحیه پا، دست، و کمر بارها مجروح گردید و یک بار نیز انگشتش قطع شد
.

در طی این سالها به تحصیل نیزپرداخت ومدرک کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد. کفایت و شجاعت آن بزرگوار تا بدانجا بود که مقام معظم رهبری 3 مدال فتح اعطانمودند. وی در اواسط سال 1384 از سوی فرمانده کل سپاه، به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد و توفیق خدمت را در سنگر دیگری یافت. این فرمانده قهرمان در آخرین دیدار خود با محبوب خویش فرمانده معظم کل قوا، تقاضای دعا برای شهادت خویش را نمود، زیرا مرغ جانش بیش از این تحمل ماندن بر این کره خاکی را نداشت و سرانجام در 29/10/1384 در پروازی دنیوی به پرواز اخروی شتافت. اوج گرفت و به ملکوت اعلی پیوست.

منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران اصفهان ،مصاحبه با خانواده ودوستان شهید

 شما مستحق شهادت هستید

رهبرمعظم انقلاب وفرماندهی کل قوا:

حدود دو هفته پیش شهید کاظمی پیش من آمد و گفت: «من دو خواسته و آرزو دارم. یکی آنکه رو سفید باشم و دیگر آنکه شهید شوم.» من به او گفتم که برای شما حیف است که بمیرید، شما مستحق شهادت هستید. اما نه به این زودی، این نظام هنوز به شما نیاز دارد. در آن جلسه به شهید کاظمی گفتم «روزی که خبر شهادت صیاد شیرازی را به من دادند گفتم، شهادت حق او بود.» با ذکر این خاطره دیدم در چشمان شهید کاظمی اشک جمع شده است. در این لحظه او به من گفت: ان شالله خبر من را هم به شما بدهند.

 پیام رهبر معظم انقلاب وفرمانده کل قوا

بسم الله الرحمن الرحیم

فقدان شهادت گون سردار رشید اسلام سرلشکر احمد کاظمی و تعدادی از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپیما، این جانب را داغدار کرد.

این فرمانده شجاع و متدین و غیور از یادگارهای ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه بی نظیر بود.

تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود. آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. این جانب شهادت این سردار رشید و نامدار و دیگر جان باختگان این حادثه را به همه ملت ایران به ویژه به مردم عزیز و شهیدپرور نجف آباد تبریک و تسلیت می‌گویم و از خداوند متعال برای بازماندگان این شهیدان، بردباری و قدرت تحمل و پاداش صابران و برای خود آنان علو درجات اخروی را مسألت می‌کنم.  سیدعلی خامنه اي

 پیام رئیس جمهور                                                                           

 بسم الله الرحمن الرحيم

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.
حادثه تلخ و ناگوار شهادت فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سردار سرتیپ کاظمی و فرمانده لشگر قهرمان ‌27 حضرت رسول(ص) و همراهان آنان که همه از سربازان فداکار و خدوم اسلام و میهن اسلامی بودند، موجب تاثر وتاسف شدید گردید.
ضایعه فقدان این سربازان فداکار ولی عصر(عج) را به آن حضرت فرمانده معظم کل قوا، دلاورمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و همه نیروهای مسلح، خانواده معظم شهدا و ملت شریف و عزیز ایران تسلیت  می‌گویم.آنچه که می‌تواند این حادثه را قابل تحمل کند، کارنامه سراسر ایثار و فداکاری این عزیزان است که نقطه درخشان تاریخ کشور ماست. پرچم استقامت و پایداری که پیوسته در دست این سربازان فداکار میهن اسلامی در اهتزاز است، همچنان در دست سربازان دیگری از خیل ایثارگران برافراشته خواهد ماند. خون این عزیزان نقطه اتصال نسل‌هاست، نسلی که بازمانده مقاومت و تلاش دوران دفاع مقدس است و در دفاع از انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی سر از پا نمی‌شناسد.
یقین دارم که همه نیروهای مسلح همچون آحاد ملت، با اتکال به ذات احدیت، تمسک به فرهنگ انتظار، تبعیت از ولی امر مسلمین، مظهر خواستن و توانستن، پایداری و عزت خواهند ماند. وجود چنین ملتی و سربازانی موجب افتخار  است.
عزت و سربلندی نیروهای مسلح و ملت شریف را از خداوند عزیز و قادر مسالت دارم.
محمود احمدی‌نژاد ،رییس جمهوری اسلامی ایران

 اسامي شهدا سانحه

1-سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه
2-سردار سرتیپ پاسدار سعید مهتدی جعفری فرمانده‌ی لشکر ‌27 محمد رسول‌الله
3-  سردار سرتیپ پاسدار سعید سلیمانی معاون عملیات نیروی زمینی سپاه
4- سردار سرتیپ پاسدار نبی‌الله شاه‌مرادی معاون اطلاعات نیروی زمینی سپاه
5-سردار سرتیپ پاسدار خلبان عباس کربندی مجرد فرمانده‌ی پایگاه هوایی قدر نیروی هوایی سپاه و خلبان یکم پرواز
6- سردار سرتیپ پاسدار غلامرضا یزدانی فرمانده‌ی توپخانه‌ی نیروی زمینی سپاه
7-  سردار سرتیپ پاسدار صفدر رشادی معاون طرح و برنامه‌ی نیروی زمینی سپاه
8- سردارسرتیپ پاسدار خلبان احمد الهامی‌نژاد فرمانده‌ی دانشکده‌ی پروازی نیروی هوایی سپاه و کمک خلبان
9- سردار سرتیپ دوم پاسدار حمید آذین‌پور رییس دفتر فرماندهی نیروی زمینی سپاه
10-سرهنگ پاسدار مرتضی بصیری مهندس پرواز
11-برادر پاسدار محسن اسدی افسر همراه فرمانده‌ی شهید نیروی زمینی سپاه

 آثارباقی مانده از شهید
وصف یاران سفر کرده / به روایت شهید احمد کاظمی
راستی از کدامشان بگویم، از شهید اربابی، که 6 ماه قبل از شهادتش برای من نامه نوشته بود که من 6 ماه دیگر شهید می‌شوم، یا از شهید زینلی، که 3 روز قبل از شهادتش مجروح شده بود و ترکش خورده بود به یکی از قسمتهای گردنش، و وقتی به او گفتم آقای زینلی چه شده است گفت: احمد کمی اینطرف‌تر خورده انشاء الله همین روزها جای اصلی می‌خورد و همین هم شد، دیگر چه؟ مثلاً فریاد بزند، داد بزند که من دارم شهیدمی‌شوم، ببینید واقعاً که چه بوده و ما کی‌ها بودیم و چی هستیم و چه باید بکنیم، گفتم یادم باشد یک قسمت دیگر از این شهید برایتان بگویم، ایشان خیلی بچة قدرتمندی بود، همین حالا عکسش را هم که ببینید همین را نشان می‌دهد. یک جایی بود حالا یادم نیست کدام عملیات بود به خط می‌رفتیم، ایشان موتور را می‌راند و من هم عقب موتور نشسته بودم یکدفعه روبرو شدیم با یک مانع که موتور نمی‌توانست عبور کند، یک کمی هم من ناراحتی جسمی داشتم، من آمدم پائین اینقدر این بچه توانا بود که شاید باور نکنید، موتور 125 را یک شکلی بلند کرد و آنطرف مانع گذاشت که من خیلی تعجب کردم، گمان نکنم یک نفر تنها بتواند چنین کاری بکند، آری یک چنین آدمی بود، خیلی هوشیار و باتوان بود
.

من اعتقاد دارم و به این اعتقادم نیز پایبند و راسخ هستم که هیچکدام از این بچه‌ها در جبهه به شهادت نرسیدند الا این که خودشان خواستند، الا اینکه برنامة قبلی داشتند و اصلاً یک حرکت اتفاقی برای هیچ کدامشان نبود، برای من این مطلب ثابت شد، چون من اکثر این شهیدان را می‌شناسم و با آنها از نزدیک آشنا بودم یا یک روز قبل از شهادت و یا روز شهادت و یا دو روز قبل از شهادتشان، لحظة شهادت خود را به زبان می‌آوردند.
خدا می‌داند من بارها گفته بودم با شهید خرازی راه افتادیم برویم برای قرارگاه، من جیپ را می‌راندم و ایشان بغل دست من نشسته بود، آمد نزدیک‌تر شد، دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «برادر احمد، من آماده‌ام و هیچ کاری ندارم همین دو سه روزه شهید می‌شوم». از این روشن‌تر و واضح‌تر؟ و همین هم شد. در اوج پیروزی عملیات و در موقعی که سختیها پشت سر گذاشته شده بود و عملیات رو به اتمام بود (جایی که اصلاً تصور نمی‌شد) یک گلوله زدند و همان یک گلوله فلسفة شهادت شهید خرازی شد و یا شهید باکری، در کنار دجله باهم نشسته بودیم، من رفتم قرارگاه که آخرین وضعیت را گزارش دهم و صحبت کنیم و برای ادامة عملیات به نتیجه برسیم، من از پیش ایشان به این طرف دجله آمدم و به قرارگاه رفتم و طولی نکشید که برگشتم، آمدم کنار دجله قایقی نبود من را ببرد، با مهدی تماس گرفتم و گفتم: «چه خبر است؟» ایشان جواب سؤال من را نداد و این جمله را فرمود که: «برادر احمد بیا اینجا، اینجا جای بسیار خوب و زیبایی است بیا تا برای همیشه پیش هم باشیم» این آخرین جملة او بود که این کلمه چند لحظه مانده به شهادت این شهید عزیز بود.
یک مرتبه به برادران گفتیم که بروید یک برنامه ریزی بنمائید هر روز، هر هفته یادی از شهدا بشود، وصیت نامه‌ای از شهدا خوانده شود، خیلی برای حفظ ما مؤثر است که به یاری خداوند این کار صورت گرفته، انشاء الله ادامه پیدا کند، کار ارزنده‌ای است، آقایان مسؤل در این رابطه زحمت می‌کشند اگر شده هفته‌ای یک روز، و هر چه در وسعتتان هست قسمتی از وصیت نامه یا زندگینامة شهدا را زمزمه کنید و همیشه به یاد آنها باشید.
نوشته مربوط به 27 شهریور ماه سال 1384 و بمناسبت نیمه شعبان، ‌میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) است.
سلام بر شهیدان راه خدا و سلام بر دلیرمردان و شیران روز و زاهدان شب، سلام بر شهدای خطه شجاعان، مردان ایثار، مجاهدان راه خدا و یادگاران دفاع مقدس.
سلام بر همرزمان و یاوران امام (ره)، شهیدان حمید و مهدی باکری. سلام بر شما رزمندگان که یکایک ایستاده‌اید، پشت در پشت هم، گوش به فرمان «سید علی»، پا جای پای حمید و مهدی رو به کربلا به قدس با آرزوی مولایمان.
در آستانه زادروز میلاد منجی عالم بشریت با شما عهد می‌بندم که از ایستادگی و دلدادگی شما بر خود ببالم و پاسدار ارزشهای والایتان باشم
فرمانده نیروی زمینی سپاه   سرتیپ پاسدار احمد کاظمی

 وصیتنامه 
الله اکبر ،اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهید ان علیاً ولی الله
خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.
نمی‌دانم چه باید کرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌کردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم. ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمة زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم کن، ای خدا یا رب العالمین
.

راستی چه بگویم، سینه‌ام از دوری دوستان سفر کرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو کمک کن. چه کنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را باید تحمل کنم. ای خدای کریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و کریم، تو کمک کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.
گرچه بدم ولی خدا تو رحم کن و کمک کن. بدی مرا می‌بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی‌ام را ببین. ای خدای بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌کنم، از روی سرکشی نیست. بلکه از روی نادانی می‌باشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم، چون هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای کریم، باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی. ای حضرت حق، خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، کار خوب نکردن، بندة خوب نبود،... دیگر...
حضرت حق، امید تو اگر نبود پس چه؟ آیا من هم در آن صف بودم. ولی چه روزهای خوشی بود وقتی به عکس نگاه می‌کنم. از درد سختی که تمام وجودم را می‌گیرد دیگر تحمل دیدن را ندارم. دوران لطف بی‌منتهای حضرت حق، وای من بودم نفهمیدم، وای من هستم که باید سختی دوران را طی کنم. الله اکبر خداوندا خودت کمک کن خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همة بندگان خوبت قسم می‌دهم، شهادت را در همین دوران نصیب بفرمایید و توفیق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم، انشاء الله تعالی.
منزل- ظهر جمعه 6/4/138

 

 


شنبه 11 دی 1389  4:14 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : سـردارحاج حسين بصير

زندگينامه

نقش شهيد در دفاع مقدس

وصايـاي شهيد

آلبوم عکسهای شهید حاج حسین بصیر

 سـردار رشيد اسـلام شهيد حاج حسين بصير قائم مقام لشكر25 كربلا
 در سال 1322  در ايام سوگواري سالار شهيدان در شهر فريدونكنار ديده به جهان گشود  از همان اوان كودكي  علاقه خاصي به مسايل مذهبي داشت و طي سالهاي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي مشاغل گوناگوني را تجربه كرد و در همين سالها همگام با روحانيت به رهبري حضرت امام (ره) به پا خواست و در رسوايي جنايتهاي رژيم     منفور پهلوي نقش ارزنده اي ايفا نمود و پس از پيروزي انقلاب در جهت استقرار نظام مقدس جمهوري اسلامي و پاسداري از دستاوردهاي اين نهضت خونين اهتمام ورزيد و سپس مدتي در كنار مجاهدين افغاني عليه رژيم اشغالگر شوروي براي دفاع از مكتب توحيدي اسلام به مبارزه پرداخت و با آغاز جنگ تحميلي به همراه اولين گروه از بسيجيان عازم جبهه هاي نبرد شد و در مشاغل گوناگون با متجاوزين عراقي به جنگ پرداخت و در اين طريق بارها مجروح گرديد اما هيچ خللي در عزم راسخ او در جهت استقرار حاكميت ايران اسلامي بوجود نيامد و حتي شهادت برادر عزيزش نتوانست سلاحش را از  وجود گرم او جدا سازد و همگام با ديگر عزيزان رزمنده به دفاع از ارزشها پرداخت و سرانجام در شامگاه ارديبهشت سال 1366 در عمليات كربلاي 10 به دست عمال شيطان بزرگ در دشت خونين ماووت به ملكوت اعلا پيوست .    روحش شاد و راهش مستدام باد  
 نقش شهيد در دفاع مقدس : 
درخشش و اوج ايثار شهيد آنچنان بالا و والاست كه وقتي پرونده رزم او را مي گشاييم او با ايثار و رشادت  مردانگي به دنيا آمده و با شرف و عزت و شهادت به آسمانها پركشيد . اينان سرخيل كاروان بيعتند . بيعت با امام عصر(عج) بيعت با فرستاده صاحب شهيد در جهاد نور عليه ظلمت با عناوين :

1- جانشين گروهان ل 25 كربلا 2- فرمانده گروهان ل25كربلا 3- فرمانده گردان ل25كربلا 4- فرمانده محور جبهه ذوالفغاري آبادان تا جبهه ماهشهر 5- فرمانده گردان يا رسول در عمليات طريق القدس ، فتح بستان ، رمضان ، محرم ، خيبر ، بدر،والفجر 4و6و7و8، كربلاي 1و2و3و5و8و9   6- فرمانده تيپ يكم ل25كربلا   7- قائم مقام لشكر 25كربلا در عمليات 10 ايفاي نقش نمود تا زندگي سروپا عشق و ايثار او با خون سرخش رنگين شود

 وصايـاي شهيد : 
شما را به خون شهداي محراب و روحانيت عزيز ، شما را به خون شهداي گمنام هويزه و خرمشهر و ديگر جبهه هاي نور عليه سياهي ها كه دست از اين رهبر نكشيد .
 تاريخ شهادت :  تاريخ شهادت  3/2/66  در جبهه ماووت عراق


شنبه 11 دی 1389  4:15 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد محمد منتظري

نرم افزار شهيد محمد منتظري

نگاهي به زندگي سراسر مبارزه شهيد محمد منتظري

شهيدمحمد منتظري در سال 1323 شمسي ديده به جهان گشود و بشارتها به تحقق پيوست . شهيدمحمد منتظري پس از پايان تحصيلات ابتدايي به تحصيل علوم ديني مشغول شد و با استعداد و حافظه قوي و تلاش بي وقفه خود به سرعت دوره هاي مختلف درسهاي طلبگي را طي كرد و به زودي به مدارج عالي علوم اسلامي دست يافت .

در سال 1342 با آغاز فصل جديدي در مبارزات ملت ايران به رهبري امام خميني (ره) شهيد محمد با سري پرشور به سرعت به دنبال رهبر و مرادش حركت كرد و در تمامي صحنه هاي مبارزه از قيام و نهضت شكوهمند اسلامي دفاع مي كرد و با شركت فعال در تظاهرات اعتراض آميز و پخش اعلاميه هاي امام و مراجع در قم و شهرستانها در خط سرخ شهادت حركت مي كرد و به پيش مي رفت .

با پشت سر گذاشتن آن همه تلاش و مبارزه بالاخره صبح روز اول فروردين ماه سال 45 در حرم مطهر حضرت معصومه توسط ساواك دستگير شد .

ساواك انواع شكنجه هاي روحي و جسمي را به شهيد محمد منتظري مي دهد به اين اميد واهي كه او را به حرف درآورد چرا كه ساواك مي دانست كه محمد حامل اسرار مهمي است .

كارهاي شهيد منتظري در زندان ساواك ، علاوه بر مطالعه قرآن و حديث و آشنايي كامل با مفاهيم اسلامي عبارت بود از مطالعه و فراگيري اقتصاد ، تكميل زبان انگليسي ، آشنايي بيشتر با مكتب ها و سازمانهاي سياسي و آموختن بيشتر مسائل اجتماعي . در همين دوره از زندان بود كه محمد در اثر برخورد با افراد گوناگون و ديدن نقاط ضعف به اين نتيجه رسيد كه بزرگترين اشكال كار مبارزين مذهبي ، نداشتن يك تشكيلات منسجم است ، لذا بخش ديگري از اوقات خود را صرف يافتن راه حلي براي آن كرد . بعدها كه از زندان آزاد شد يك روز در جلسه اي دوستانه گفت ، بعضي شبها در زندان تا صبح در گوشه اي به تنهايي بيدار مي ماندم و فكر مي كردم كه چگونه بايد يك تشكيلات قوي و حساب شده اسلامي به وجود آورد تا جوانان مظلوم در دام گرگان شرق و غرب نيفتند .

شهيد منتظري سرانجام در سال 47 از زندان آزاد مي شود و به ادامه گسترش خط فكري شكل يافته خود به شناسايي و ارزيابي افراد مي پردازد .

وي در دوران ستمشاهي با مطرح كردن سلسله درسهاي لزوم تأمين حكومت اسلامي در ميان طلاب عملاً به مبارزه با رژيم طاغوت پرداخت . در سال 48 پس از سرمايه گذاري كلان صهيونيست ها در ايران محمد منتظري اعلاميه اي بر ضد اين حركت منتشر ساخت . سپس شهيد منتظري به علت اين كه تحت تعقيب ساواك قرار داشت به پاكستان سفر كرد و در آنجا دوره جديدي از فعاليت هاي خود را آغاز كرد .

در سال 52 بالاخره به عراق سفر كرد و حضور حضرت امام رسيد و در آنجا به ادامه مبارزه پرداخت . پس از آن شهيد منتظري به چند كشور اروپايي سفر كرد و در آنجا نيز مبارزات خود را تكميل نمود .

سرانجام شهيد محمد منتظري در دي ماه سال 57 به ايران بازگشت و در سازماندهي مراسم استقبال از رهبر و مرادش فعالانه شركت كرد .

شهيد منتظري به همراه ياران خود اصلي ترين نقش را در تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و كميته انقلاب اسلامي داشت .

شهيد منتظري همچنين در افشاگري برخي چهره هاي ضد انقلاب داخلي نظير بني صدر و … نقش بسزايي ايفا كرد و سرانجام در هنگام حضور در يكي از جلسات مهم تصميم گيري درباره امور مملكتي در هفتم تيرماه 1360 به درجه رفيع شهادت نائل گشت .


شنبه 11 دی 1389  4:18 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : سرلشكر خلبان مصطفي اردستاني

زندگينامه

نرم افزار عرشيان

آلبوم عکسهای سرلشكر خلبان شهيد ، مصطفي اردستاني

 

سرلشكر خلبان شهيد ، مصطفي اردستاني در سال 1328 در روستاي قاسم آباد از توابع شهرستان ورامين ديده به جهان گشود . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرستان ورامين گذراند . پس از اخذ ديپلم در سال 1348 به خدمت سربازي اعزام شد . خدمت سربازي را به عنوان سپاه دانش در يكي از روستاهاي اسفراين انجام داد . شرايط جغرافيايي منطقه در آن زمان براي كشت خشخاش مساعد بود و اهالي روستا به صورت فراگير مبادرت به كشت آن مي‌كردند . شهيد اردستاني تا جايي كه مي توانست آنها را از اين كار باز مي‌داشت .

پس از انجام خدمت سربازي ، در سال 1350 وارد دانشكدة خلباني نيروي هوايي شد . پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ايران ، به منظور تكميل دورة خلباني به كشور آمريكا اعزام شد و پس از اخذ دانشنامة خلباني به ايران بازگشت و با درجة ستواندومي در پايگاه چهارم شكاري دزفول به عنوان خلبان هواپيماي « اف 5 » مشغول به خدمت شد .

با اوج گيري انقلاب شكوهمند اسلامي و حتي قبل از آن جزء نخستين خلبانان حزب اللهي بود كه در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي و آگاه كردن ساير قشرهاي پرسنل نيروي هوايي نقش بسزايي داشت .

شهيد اردستاني پس از انقلاب با جمعي از همكاراني اقدام به انتشار يك نشرية درون گروهي به نام « مخلصين » كرده بود كه حاوي مطالب اعتقادي و فرهنگي بود و علي رغم تيراژ محدود ، بسيار جالب توجه و در آگاه سازي پرسنل مؤثر بود .

شهيد اردستاني در سال 1359 به عنوان افسر خلبان شكاري در پايگاه شكاري تبريز مشغول به خدمت بود كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد ، علي رغم اينكه در روز حملة‌هوايي دشمن به خاك ميهن اسلامي در مرخصي به سر مي‌برد ، ولي بلافاصله خود را به پايگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهاي جنگي خود را شروع كرد .

وي در سال 1360 به عنوان فرمانده پايگاه پنجم شكاري ( اميديه ) انتخاب و در اين پايگاه مشغول خدمت شد . علاوه بر مسئوليت سخت فرماندهي ، خود نيز شخصاً در پروازهاي جنگي شركت مي‌جست و نسبت به خدمات جانبي از جمله رسيدگي به امكانات زيستي و فضاي سبز و … پايگاه پنجم همت مي‌گمارد .

در سال 1363 به سمت معاون عملياتي پايگاه دوم شكاري منصوب شد . پس از 3 سال انجام وظيفه در اين مسئوليت ، در سال 1366 به عنوان مديريت آموزش عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد .

پس از شهادت سرلشكر خلبان عباس بابايي كه معاونت عمليات نيروي هوايي را عهده دار بود ، شهيد اردستاني به اين سمت ( معاونت عمليات نيروي هوايي ) برگزيده شد و تا زمان شهادت (15/10/1373 ) عهده دار اين مسئوليت مهم بود .

سرلشكر خلبان ، شهيد اردستاني ، در طول جنگ تحميلي ، همواره داوطلب مأموريتهاي مشكل بود و بارها اتفاق مي‌افتاد كه در يك روز ، هفت بار به خاك دشمن حمله مي‌برد و بدون شك او با انجام دادن 400 پرواز برون مرزي بر فراز خاك دشمن و 1724 ساعت پروازهاي مختلف در خاك ميهن اسلامي ، يكي از قهرمانان جنگ به حساب مي‌آيد كه چندين بار تا مرز شهادت پيش رفت تا سرانجام در مورخة 15/10/73 بر اثر سانحة‌هوايي ، به همراه فرمانده فقيد نيروي هوايي ، سرلشكر شهيد منصور ستاري و چند تن ديگر از همرزمانش ، به آروزي ديرينه‌اش رسيد و به لقاء معبود پيوست .

شهيد اردستاني به هنگام شهادت 46 سال سن داشت و از وي دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به يادگار مانده است .

روحش شاد و يادش گرامي باد


شنبه 11 دی 1389  4:19 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : سردار سرلشگر پاسدار شهيد يوسف كلاهدوز

زندگينامه

شهادت

نرم افزار شهيد يوسف كلاهدوز

 

 سردار سرلشگر پاسدار شهيد يوسف كلاهدوز

«يوسف كلاهدوز» در اول ديماه 1325 در شهر «قوچان» متولد شد. از همان ابتداي كودكي، از هوش و حافظه سرشاري برخوردار بود. دوران ابتدايي و دبيرستان را با موفقيت پشت سر گذاشت. استعدادهاي فراواني از خود نشان داد و به آگاهيهاي اجتماعي، علمي و ديني خود وسعت بخشيد و به فعاليتهاي جمعي و اجتماعي خود نيز افزود.

«شهيد يوسف كلاهدوز»، پس از دريافت ديپلم، علي‌رغم انتظار نزديكانش، وارد دانشكدة افسري شد. در واقع مي‌خواست از اين طريقن نيروهاي مذهبي و مستعد ارتش را جذب و عليه رژيم شاه از آنان استفاده، كند او با تيزهوشي در فعاليتهاي مخفيانة مذهبي و سياسي، توانست خود را به گارد شاهنشاهي منتقل كند.

شهيد يوسف كلاهدوز، با چند واسطه، با حضرت امام(ره) ارتباط برقرار مي‌كرد. طراحي به رگبار بستن دهها نفر از افراد عالي رتبة گارد در «پادگان لويزان» و از كار انداختن تانكهاي رژيم پهلوي در شب 21 بهمن 1357، كه قرار بود محل استقرار حضرت امام(ره) و چند نقطه حساس شهر تهران را تصرف كنند، از جمله كارهاي انقلابي اين شهيد بزرگوار است.

از جمله اقدامات وي پس از انقلاب، شركت در تشكيل كميته نظامي در مدرسه علوي (اقامتگاه حضرت امام خميني(ره))-تشكيل سپاه پاسداران به فرمان حضرت امام(ره) و راه‌اندازي واحدهاي آموزشي سپاه و توسعة آنهاست. همچنين ايشان در تدوين اساسنامه سپاه نقش اساسي داشت. آخرين مسؤوليت وي، قائم مقامي فرماندهي سپاه بود. شهيد كلاهدوز در كنار اين وظيفه حساس، در شورايعالي دفاع نيز نقش مؤثري را بر عهده داشت.

 شهادت

سرانجام در روز هفتم مهر ماه 1360 هنگامي كه با ديگر همرزمانش، با هواپيما از جبهه‌هاي جنوب بازمي‌گشت، بر اثر سانحة غمبار هوايي، به درجه رفيع شهادت رسيد.


شنبه 11 دی 1389  4:20 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : شهيد محمد ولي قرني

زندگي‌نامه شهيد

آغاز فعاليتها
كردستان
شهادت

زندگينامه شهيد محمد ولي قرني 

تيمسار سرتيپ شهيد محمد ولي قرني، فرزند ميرزا آقا جان، در روز اول فروردين سال 1292 در تهران ديده به جهان گشود. پس از طي دوران طفوليت به مدرسه رفت و پس از اخذ ديپلم طبيعي در سال 1310 در دانشكده افسري نيروي زميني ارتش پذيرفته شد و به تحصيل اشتغال يافت.

علاقه به مطالعه كتب سياسي و مذهبي و ايدئولوژي ديني ، همزمان با آغاز مبارزات سياسي حضرت امام (ره) عليه رژيم شاهنشاهي، او را نيز به جمع شاگردان نهضت اسلامي آيت الله خميني (ره) وارد نمود.
مبارزه سياسي عمل گرايانه او از سال 1336 آغاز شد و با شكست طرح كودتاي وي و جمعي از همكاران عليه رژيم حاكم به مدت سه سال زنداني و از ارتش اخراج شد.
پس از آزادي از زندان مجدداً به فعاليتهاي سياسي پرداخت و بار ديگر در سال 1342 در جريان قيام 15 خرداد و ارتباط او با آيت اله ميلاني دستگير و روانه زندان شد ، اين بار نيز بمدت سه سال را در زندان قصر سپري نمود.
او به مطالعه كتب مذهبي و بويژه تفسير الميزا ن علاقه فراواني داشت و بصورت هفتگي به مسجد جمكران مي‌رفت.
او تنها راه نجات از سلطه رژيم شاهنشاهي را اطاعت از فرامين امام (ره) مي‌دانست و پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، مرتباً براي ديدار با امام (ره) به مدرسه علوي مي‌رفت.
 با استقرار نظام جمهوري اسلامي وتشكيل ارتش مكتبي ايران، طي حكمي از سوي حضرت امام (ره) درجه سرتيپي به ارتقاء يافت و به رياست ستاد مشترك ارتش منصوب گرديد.
اولين رئيس ستاد مشترك ارتش در دولت نو پاي اسلامي پس از استقرار ثبات و نظام اوليه در نيروهاي سه گانه ارتش در ماههاي اوليه پيروزي انقلاب در سركوب و ناكامي گروهك‌هاي ضد انقلاب نقش بسزايي ايفا نمود.
با آغاز نا آرامي هاي گسترده در كردستان، خود به آن منطقه رفت و بسرعت كنترل اوضاع را در دست گرفته و مقدمات سركوبي ضد انقلاب را فراهم ساخت اما كار شكني هاي برخي اعضاء غير مسئول دولت موقت در مما شا ت با ضد انقلاب و بي اثر شدن اقدامات انجام شده توسط ستاد مشترك ارتش باعث شد سرتيپ قرني استعفا دهد تا بلكه در آينده و در شرايط و محل خدمتي ديگر به اقداماتي اساسي در راستاي مبارزه همه جانبه با ضد انقلاب گام بردارد.
سرانجام در شامگاه دوم ارديبهشت سال 1358 در حياط منزل شخصي خود در ميدان وليعصر تهران مورد اصابت گلوله‌هاي عناصر فريب خورده گروهك فرقان قرار گرفت و در بيمارستان مهر به شهادت رسيد.
شهيد سپهبد محمد ولي قرني اولين رئيس ستاد مشترك ارتش ج .ا .ا و اولين شهيد از مسئولين مملكتي بود كه سالها مبارزه عليه استبداد او را لايق مقام والاي شهادت در راه خدا نمود.


شنبه 11 دی 1389  4:22 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید

 
عنوان : سرهنگ خلبان عباس دوران

 

زندگي‌نامه  

جنگ

شهادت

زندگينامه شهيد عباس دوران

  سرهنگ شهيدخلبان عباس دوران ، فرزند محمد ابراهيم، در روز سي ‌ام مهر ماه 1329 در شيراز به دنيا آمد . پس از طي دوران طفوليت به مدرسه رفت و پس از اخذ ديپلم متوسطه در آزمون ورودي دانشكده خلباني شركت نمود و پس از قبولي در رشته خلباني به تحصيل اشتغال يافت. پس از پايان دانشكده جهت گذراندن دوره تخصصي پرواز به آمريكا اعزام شد و پس از بازگشت در پايگاه هوايي شيراز مشغول بكار شد.

جنگ

با آغاز جنگ تحميلي ، همانند ساير خلبانان شايسته و نيروي هوايي وارد عرصه نبرد در آسمان عليه دشمن متجاوز شد.

پس از شكست نيروهاي عراقي درعمليات ثامن الائمه جايگاه سياسي دشمن در جهان متزلزل شد. عمليات رمضان درحال شكل‌گيري و انجام بود، در همين زمان نيز(تير ماه 61) قرار بود كنفرانس سران غير متعهدها در بغداد برگزار شود و

 صدام حسين رئيس اجلاس باشد.

در حالي كه در همان روزها هنوز نيروهاي عراقي بخشهايي از خاك كشورمان را در اشغال خود داشتند، سياست جمهوري اسلامي،همانا بر هم زدن وبي اثرنمودن آن اجلاس بود.

  ايران در اولين گام اجلاس را تحريم نمود و سعي در بر هم زدن امنيت كلي بغداد داشت. نا امني نمودن آسمان بغداد با بمباران مناطق حساس همچون پالايشگاه «الدوره» به نحوي كه خبرگزاري هاي جهاني را به خود جلب كند و ناتواني دولت عراق در تأمين آسمان بغداد را نشان دهد.

با توجه به اهميت فوق العاده موضوع، 6 تن از برجسته‌ترين خلبانان رشيد نيروي هوايي انتخاب شدند و سه فروند هواپيماي فانتو م براي ماموريت در نظر گرفته شد كه دو فروند از آنها نقش اصلي اجراي ماموريت را بر عهده داشتند و هواپيماي سوم براي ادامه عمليات در صورت بروز هرگونه اشكال پيش بيني شد.

شهادت

در ساعت5:30 دقيقه صبح  روز دوم تير ماه مأموريت بزرگ با حفظ كليه تاكتيك‌هاي حفاظتي آغاز شد. فانتوم شماره 1 (جنگنده سرهنگ دوران) و منصور كاظميان رهبري گروه پرواز را بر عهده داشت و مطابق با طرح كلي حركت از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر پيش بيني شده بود و سپس «پالايشگاه الدوره».

 عبور از ديوار پرچم آتش اطراف بغداد با تدبير خلبانان رشيد ايراني به سهولت انجام شد و كليه مواضع مطابق با برنامه بمباران شد، اما فانتوم رهبر گروه مورد اصابت موشك قرار گرفت و به شدت در حال حريق بود.

شهيد دوران به سرعت دستگيره صندلي پران هم رزم خود- امير آزاده سر تيپ كاظميان- را كشيد تا از آتش نجات يابد و خود متهورانه،به عملياتي استشهادي مبادرت نمود. او فانتوم در حال انفجار خود را به ساختمان خبرگزارن در بغداد كوبيد و تمام نقشه‌هاي شيطاني صدام حسين تكريتي را بر آب نمود و خود به فيض شهادت رسيد.

 واي نچنين هرگز كنفرانسي كه تهديد كننده ايران باشد و تقويت كننده حزب بعث عراق برگزار و در تاريخ ثبت شد.


شنبه 11 دی 1389  4:24 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه سرداران شهید


عنوان : سردار شهيد حاج يونس زنگي آبادي
روایاتی از زندگی
تحویل خط
خانه
تسبیح
جبهه و جنگ
ترکش
آخرین بار
به شوهرم گفتم از حاج یونس بپرس برای چی نمی آید خانه ما ؟
گفت حاج یونس گفته : هر وقت حساب سال خودت را کردی و
خمس مالت را دادی من هم می آیم .
آمد خواستگاری .
با یک جلد قرآن و مفاتیح .
رساله امام را قبلا آورده بود .
یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت .
شرایطش را نوشته بود .
همه ش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود .
و اینکه من با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم .
شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد .
گفتم من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن باشد.
گفت : نه ! یک جلد قرآن نمی شود . یک جلد قرآن با یک دوره کتاب های شهید مطهری .
همه را دعوت کرده بود مسجد .
از سپاه کرمان هم آمده بودند .
دعای کمیل که تمام شد عاقد توی جمعیت دنبالم می گشت .
تازه فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است .
یک قدح آب آورد .
گفت : روایت است هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را
در خانه بریزد ، تا عمر دارند خیر و برکت از خانه شان نمی رود .
به شوخی گفتم : پاهای من کثیف نیست .
گفت : مهم این است که ما به روایت عمل کنیم .
سه روز قبل از محرم عروسی کردیم
وضو گرفتیم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا خواندیم .
گفت : من دعا می کنم تو آمین بگو :
اول شهادت
دوم حج ناگهانی
سوم اینکه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی .
همه اش مستجاب شد
می رفتیم برای تحویل خط
گفت بذار من پشت فرمان بنشینم .
توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان .
به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری دستم را ببندم ؟
ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آستینش می چکید .
وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت :
ما می خواهیم خط را تحویل بگیریم .
زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده .
قرار بود روی دژ شهید همت دو تا سنگر بسازیم .
خیلی خسته شده بودیم .
حاج حسین که با او خودمانی تر بود ، گفت : اگر قرار است سنگر جلویی را بسازیم ، لطف کن دو تا چوب کبریت بده بذاریم لای پلکهامان تا نخوابیم .
می خندید و می گفت : تا شما را شهید نکنم ول کن نیستم .
مجبورمان کرد تا صبح دو تا سنگر بسازیم
به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم
دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند .
سرزده آمد خانه مان . چون چیزی توی خانه نبود مادر رفت و شیرینی خرید .
 
لب به آنها نزد .
گفت : من نمی خورم تا یادتان باشد خودتان را برای من به زحمت نیاندازید و هر چه توی خانه بود ، همان را بیاورید .
سنگر کمین آن قدر به عراقی ها نزدیک بود که صدای برخورد قاشق با بشقاب را عراقی ها می فهمیدند .
تازه از مکه برگشته بود . رفت توی سنگر و بچه های سنگر را بوسید و بغل کرد .
گفت : چند تا تسبیح آورده ام که به عزیزترین بچه های جبهه بدهم . تسبیح ها را داد به بچه های همان سنگر .
می گفتند: می مانیم تا شهید شویم یا شما از پشت بیسیم بگویید برگردیم .
حدود چهل پل شناور را به هم وصل کردیم .
حاجی گفت : حس نظامی من می گوید بیست و چهار ساعت کار را تعطیل کنیم .
بعد از دو روز برگشتیم . چند خمپاره خورده بود روی پل . پل ها از هم جدا شده بودند .
گفته بود : کار را تعطیل کنید تا عراقی ها خمپاره هایشان را بزنند .
تازه بچه دار شده بود . گفتم : دلت برای بچه ات تنگ نشده ؟
جبهه و جنگ بس نیست ؟
لبخند زد و گفت : اگر صد تا بچه داشته باشم و روزی صد مرتبه هم خبر بیاورند بچه ات را ازت گرفته اند ،
من دست از خمینی بر نمی دارم و جبهه و جنگ را بر همه چیز ترجیح می دهم .
موقعیت حاجی خیلی خطرناک بود .
از پشت بیسیم گفت اگر من شهید شدم ، حاج یونس فرمانده لشکر است .
ساعت هشت شب ترکش خورد به کتفش .
از ترس اینکه خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد ، تا ساعت چهار صبح ادامه داد و کار را تمام کرد .
دو سه روز بعد دیدمش .
از بیمارستان فرار کرده بود .
گفت : هنوز یک دستم سالم است .
آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ ما را گذاشته امام حسین .
دوست داری اسم تیپ ما چی باشه ؟
گفتم : هر چی خودت دوست داری .
گفت : چون اسم تیپ ما امام حسین است ، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
گفت : من که شهید شدم باید مرا از روی پا بشناسیدم .
دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
 
روی تابوت را که کنار زدم جای سر ، پاهایش بود .


شنبه 11 دی 1389  4:25 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها