مردي كه به شهادت لبخند زد
وصيت نامه شهيد
نرم افزار سردار لشگر پاسدار شهيد محمد بروجردي
آلبوم عکسهای شهید محمد بروجردی
تصاویر ویژه
صدای سردار شهید محمد بروجردی
مردي كه به شهادت لبخند زد
در سال 1333ه.ش ،در روستايي از توابع شهرستان بروجرد كودكي چشم به جهان گشود كه دست تقدير الهي زيباترين سرنوشتها را براي او رقم زده بود. او در ابتداي عمر و در شش سالگي پدرش را از دست داد. پس از مرگ پدر به ناچار با مادر، خواهران و برادرانش به تهران آمدند و در يكي از محلات جنوب شهر ، خانه اي را اجاره كردند و در آن سكني گزيدند. محمد كوچك براي گذران زندگي مشغول به كار شد و همزمان، تحصيلات دوران ابتدايي را نيز به پايان رساند. مادر زحمت كش او ،با پنج فرزند،در خانه اي قديمي و پر از مستاجر در خيابان مولوي تهران اتاقي اجاره كرده بود و همه اعضاي خانواده براي درست زيستن، كار ميكردند؛خواهر ها و مادر در منزل و برادرها در مغازه اي واقع در پيچ شميران .
محمد دوران سخت كودكي را پشت سر گذاشت و دوران نوجواني و جواني را آغاز كرد.همزمان با آغاز دوره جواني ، با روحانيت مبارز آشنا شد و در محضر پر بركت ايشان ،مباني تفكرات اسلام ناب محمدي را فراگرفت.
او از طريق همين روحانيت مبارز و انقلابي، با عقايد و تفكرات فياض رهبر كبير انقالب اسلامي آشنا و از سرچشمه بي دريغ آن سيراب گشت و تمام توان خود را براي مبارزه با حكومت ظالم شاه به كار بست.
اين تلاش و كوشش با كمك دوستان و همراهان به ثمر نشست و به شكل سامان يافته اي در آمد. دستاورد آن گروهي تحت عنوان « گروه توحيدي صف » بود. فعاليتهاي گروه شامل كلاسهاي سياسي ، مذهبي و نظامي بود. همچنين حركتهاي مبارزاتي عليه شاه خائن ،از فعاليتهاي ديگري بودكه كم كم شكل گرفت.
محمد يك سال بعد به خدمت سربازي فراخوانده شد . او كه علاقه اي به خدمت در ارتش شاهنشاهي نداشت،از خدمت سربازي گريخت و قصد آن داشت كه براي ديدار با مقتداي خود- امام (ره) – ب عراق برود كه در مرز دستگير شد و او را براي انجام خدمت اجباري به تهران آوردند.
پس از دو سال خدمت و تحمل سكوت،مبارزات سياسي خود را دوباره آغاز كرد.
پس از مدتي ارتباط با سازمانهاي فرهنگي ،شروع به چاپ ،تكثير و پخش اعلاميههاي حضرت امام (ره) كرد. او اعلاميه هاي حضرت امام (ره) را كه در تيراژ وسيع تكثير ميشد،به كمك ديگران در سطح شهر تهران و سراسر كشور پخش ميكرد.
در سال 1354 توسط ماموران رژيم شاه دستگير شد و مدتي را در زندان دژخيمان به سر برد.
او در سن 17 سالگي ازدواج كرد؛ ازدواج او در محيطي ساده و با صفا انجام گرفت؛ در يك اتاق ساده ،با چند نفر از بستگان نزديك . ثمره اين ازدواج دو فرزند به نامهاي حسين و سميه است.
پس از كشتار 19 دي ماه قم و به خون آغشته شدن خاك مقدس اين شهر، محمد عمليات نظامي را آغاز كرد.
از جمله فعاليتهاي نظامي آن دوره ميتوان به انفجار رستوران خوان سالار ( عشرتكده جاسوسان امريكايي) ، انفجار اتوبوس حامل امريكاييها در لويزان ، خلع سلاح قرارگاه پليس ، انفجار كارخانه برق كاخ نوجوانان منطقه شوش، شركت در تصرف پادگان جمشيديه و راديو و تلويزيون اشاره كرد كه محمد در عمليات آخر كه به آن اشاره شد، از ناحيه پا مجروح شد.
پيوند گروه « توحيدي صف» با شش گروه ديگر ، منجر به تشكيل « سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي » شد. وي هنگام ورود حضرت امام (ره) به ميهن اسلامي ، به اتفاق برادر « رفيق دوست» ، مسووليت حفاظت از ايشان را به عهده گرفت.
در 12 بهمن ،محمد به عنوان فرمانده گروه ،لباس روحانيت پوشيد ،اسلحه را زير عبايش پنهان كرد و وارد فرودگاه شد. بعد از ورود امام(ره) مسووليت حفاظت ايشان را در مدرسه علوي به عهده داشت و لحظه اي از اين امر مهم غفلت نكرد.
بروجردي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ، با سرپرستي حجت الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني، سپاه را بنيانگذاري كردند. از ابتداي تشكيل سپاه ، به عنوان يكي از معاونان پادگان ولي عصر(عج) در قسمت عمليات مشغول به كار شد.
تا شروع غائله كردستان در مهاباد به پايان رسيد و او از همان ابتدا، فرمانده عمليات كردستان بود و تمام حركات مذبوحانه دشمن را زير نظر داشت.
بعد از پيام تاريخي امام (ره) در 25 مرداد سال 1358 به اتفاق رزمندگان اسلام با رشادتها و ايثارگريهاي فراوان ، ضد انقلاب را از منطقه كردستان بيرون راندند. پس از چندي به سمت فرماندهي عمليات غرب كشور منصوب شد و همچنان به پاكسازي مناطق كردستان ادامه داد.
با تشكيل سازمان « پيشمرگان مسلمان كرد» و مطرح كردن آن در شوراي عالي سپاه و تصويب اين طرح ، به كمك دو تن از اعضاي شوراي انقلاب ، شهيد مظلوم آيت الله بهشتي و حجت الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني،مسووليت آن را خود به عهده گرفت. بعد از منطقه اي شدن سپاه پاسداران در سطح كشور، او به عنوان فرمانده منطقه هفت سپاه كه شامل استانهاي : همدان ، باختران، كردستان و ايلام بود، برگزيده شد.
پس از مدتي ، پيشنهاد تشكيل قرارگاه حمزه سيدالشهداء را داد. اما پس از تشكيل قرارگاه ، فرماندهي آن را كه يه او پيشنهاد شده بود، نپذيرفت و با اصرار زياد ، به سمت قائم مقام قرارگاه منصوب گرديد.
تشگيل تيپ ويژه شهدا يكي ديگر از ابتكارات محمد بود. بروجردي اولين ستاد مشترك كشور را در كردستان تشكيل داد و با هماهنگ كردن نيروهاي سپاه، ارتش و ژاندارمري، تمام توان و قدرت آنها را در يك خط و به سوي يك هدف ، منسجم كرد. يك بار ضد انقلاب او را كه فرمانده منطقه هفت بود و مرتب در جبهه ها ي غرب كشور حضور پيدا ميكرد و موجب تقويت روحيه نيروها بود، به اسارت گرفت و در مقابل آزاديش خواهان امتيازاتي فراوان شد،ولي به ياري خدا و كمك رزمندگان ، از اسارت جان سالم به در برد . چندين بار در حين درگيري با ضد انقلاب مجروح و مدتي بستري شد. يك بار هم هلي كوپتر حامل او مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرار گرفت و سقوط كرد، ولي باز از آن حادثه هم جان سالم به در برد.
محمد،چند روز قبل از شهادت،با برادرش در تهران تماس ميگيرد و از او ميخواهد تا خانواده اش را به اروميه بياورد. در خردادسال 1362 تصميم ميگيدند تا محلي را براي استقرار تيپ شهدا انتخاب كنند. براي ديدن مكاني كه در نظر بود، همراه با پنج نفر ديگر از مهاباد به طرف محل جديد حركت ميكند.به سه راهي مهاباد- نقده ميرسند ؛به بروجردي پيشنهاد ميكنند تا در همان جا بماند و ديگران براي بازديد محل بروند ؛ اما او نميپذيرد. با اصرار زياد ، يك ماشين كه بر روي آن مسلسل دوشكا كار گذاشته شده بود، در پيشاپيش ماشين آنها حركت ميكند و دو نفر از برادران هم در ان ماشين مينشينند. از سه راهي تا محل مورد نظر براي اردوگاه حدود يك كيلومتر جاده خاكي بوده است. هنگامي كه ماشين او به محل ميرسد در حالي كه فاصلهاش با ماشين دوم، پنجاه متر بيشتر نبود، صداي انفجار مهيبي به گوش ميرسد. ماشين از زمين بلند شده و تمامي افراد از آن به بيرون پرتاب ميشوند.
محمد چند متري دورتر ازماشين افتاده بود و هنگام شهادت، هنوز تبسم بر لبانش داشت چنان كه در زندگيش هميشه چنان بود؛ ويژگي اي كه خبر از آرامش روحي و ايمان قلبي آن بنده برگزيده خداوند ميداد. و اینچنین در 3/1/1362 به شهادت رسیدند.
بعد از شهادت ،مردم شهر سنندج در مراسم پر شكوهي در بزرگداشت آن شهيد شركت كردند. پيكر شهيد محمد بروجردي از سرزمين مظلوم كردستان به شهر تهران انتقال بافت ولي ياد و خاطرات او همواره درآن منطقه باقي خواهد ماند.
من شهيد بروحردي را از اوايل پيروزي انقلاب شناختم. دقيقا خاطرم نيست كه كي بود. اواسط سال 58 شوراي انقلاب مرا مامور كرد كه بروم سپاه و كارهاي سپاه را به عهده بگيرم .من در جايگاه فرماندهي سپاه قرار گرفتم و رفتم در سپاه مركزي مستقر شدم. برادراني از آشنايان سپاه ، كساني كه در سپاه بودند ، به من مراجعه كردند و گفتند خوب است كه شهيد بروجردي را بگذاريد اين جا؛ظاهرامنطقه غرب كشور بود. موافقت كردم و شهيد بروجردي را فرستاديم آنجا و از آن وقت با كار ايشان آشنا شدم . در طول دو يا سه سال ،دقيقا يادم نيست ،شهيد بروجردي را ميديدم كه در اشتغالات گوناگون و ماموريتهاي مختلف سپاه ، نقش داشت. در قرارگاه حمزه و تشكيل آن ايشان نقش داشت، تشكيل قرارگاه يكي از كارهاي بسيار مهم بود.
مرحوم شهيد بروحردي بسيار فعال بود در اين زمينه ها يك بار در سال 59 يا اوايل 60 رفتم منطقه غرب، ايشان آن وقت در باختران بود و از نزديك شاهد كار او بودم .
اما آن چيزي كه من از شهيد بروجردي در آنجا احساس كردم و يك احترام عميقي از او در دل من به وجود آورد اين بود كه ديدم اين برادر، با كمال متانت و با كمال نجابت، به چيزي كه فكر ميكند مسووليت و وظيفه است. برخي با احساسات شخصي و گروهي فكر ميكردند يك نفر كه با او موافقند او را تقويت كنند ويكي را كه با او مخالفند،با او مخالفت كنند؛ با كارهايش برخوردكنند؛ به هيچ وجه اين طور چيزي نبود. اما شهيد بروجردي هيچ گونه جركتي كه از آن حركت ، آدم احساس كند كه در آن كارشكني يا مخالفتي هست انجام نميداد و اين علاقه من به اين شهيد عزيز را خيلي بيشتر كرد. من تصور ميكنم روحيه آرامش و نداشتن حالت ستيزه جويي با دوستان و گذشت و حلم در مقابل كساني كه تعارضهاي كاري با او داشتند، نشانه آن روح عرفاني شهيد بود. معاشرتي كه بتوانم جزييات حالات عرفاني او را به دست بياورم، متاسفانه نداشتم ولي برخوردها و رفتارها نشان دهنده معنويات و روحيات افراد هست.
در ملاقاتي كه خانواده شهيد با آيت الله مشكيني بطور خصوصي داشتند ايشان فرزندان شهيد را خواستند وقتي آنها را ديدند متاثر و منقلب شدند و قريب به اين مضمون فرمودند: « شهيد بروجردي را خيلي سال پيش ميشناختم و از كساني بود كه براي اسلام خيلي فداكاري و فعاليت ميكرد هر وقت احتياج به او بود فورا وقت و بيوقت ،ساعت نيم شب هم شده خود را حاضر ميكرد و هيچ برايش مهم نبود...»
بعد از شهادت او ، برادران سپاه يك سردار، و ملت ما يك دلسوز و متعهد خوب،و هموطنان كرد ما يك يار صميمي و يك برادر دلسوز را از دست دادند.
ما به خاطر از دست دادن او ناراحت نيستيم . هرگاه رادمردي از بين ما ميرود، قوتمان بيشتر ميشود،تصميممان استوارتر ميگردد و پيمودن راه امام حسين(ع) محكمتر. و بر تصميم و قولي كه به خدا دادهايم محكمتر ميايستيم.
محمد در شجاعت بينظير ترين فردما در كردستان بود. تقوي و خلوص و اعتقادش به توحيد، در او ايجاد آرامش ميكرد. تحمل ،صبر،قدرت و استقامتي كه در او بود،نشان ميداد كه چگونه مجاهدي است.
روزي كه حضرت امام(ره) حكم نخست وزيري را به بازرگان دادند،به خاطر ميآورم . من و بروجردي در سالن اجتماعات مدرسه علوي، كنار هم ايستاده بوديم. حجت الاسلام هاشمي دفسنجاني حكم حضرت امام(ره) را خواند. امام (ره) هم نشسته بودند.
بازرگان پشت تريبون آمد وگفت:« چون آيت الله خميني به من پيشنهاد كرده ، من قبول ميكنم .»
بروجردي به پهلوي من زد وگفت:« چي شد؟!»
پرسيدم« منظورت لفظي است كه بازرگان به كار برد؟!»
گفت:«آره،آدم دلش ميخواهد كه با دندان گردن اين را بجود. همه انهايي كه در قافله بودند،ميگويند امام خميني و او ميگويد آيت الله خميني!»
و بعد ادامه داد،«من و تو بايد با تعبد ،ولايت امام (ره) را در اين مساله بپذيريم و بدانيم كه او بهتر از ما ميفهمد.»
سال 1357 از زندان آزاد شدم . اوايل آبان ماه بود. از شهيد عراقي سوال كردم كه با بجه ها آشنا هستي يا نه. گفت:« بله، فردا صبح بيا دفترمن »
دفتر او در ميدان خراسان بود. وارد دفتر شدم ،يك جوان مو بور را ديدم كه در گوشهاي ساكت نشسته است. او را به من معرفي كرد و فهميدم كه نام او محمد بروجردي است. دست ما را به هم داد و گفت كه برويم . براي آن شب، در منزل ما با هم قرار گذاشتيم . گفتم كه ميخواهم همكاري كنم . او گفت كه اگر ميخواهي همكاري كني، بايد چند قبضه اسلحه به من بدهي. خوشبختايه هفت هشت قبضه اسلحه در بيابان دفن كرده بودم كه دست رژيم به آنها نرسيده بود. آنها را به او دادم و از آن به بعد هفتهاي دو سه روز همديگر را ميديديم . چند دفعه ديگر برايش اسلحه تهيه كردم. يادم هست،روزي نه قبضه اسلحه كمري و نصف گوني فشنگ از كردستان آورده بودم . نزديك خانه اش قرار گذاشتيم . كت بلندي ميپوشيد كه جيبهاي بزرگي داشت. همه نه اسلحه را در جيبهاي كتش جا داد و گوني فشنگ را هم روي كولش انداخت و به منزل رفت. ما بيشتر از او ترسيده بوديم . ولي او ايمان قوي داشت. هميشه در حال خواندن « و ان يكاد» بود. يك قرآن كوچك در جيبش داشت كه در مواقع خطر، دو سه آيه از آن را ميخواند و مشكلات را حل ميكرد. يك دوست سربازي داشتيم كه دو سع روز به پايان خدمتش مانده بود. به بروجردي گفته بود كه حاضر است در يك مركز مهم پادگان بمب بگذارد. بروجردي بمب را آماده كرد كه فرداي آن روز تنظيم كنند و سر ساعت منفجر شود.
كارها را كه آماده كرد، تلفني با پاريس تماس گرفت و از حضرت امام(ره) سوال كرده بود. امام گفته بودند شايد از دوستان انقلاب كسي آنجا باشد و فعلا صلاح بر انفجار بمب نيست .
از طريق همان سرباز ، بمب را بر ميدارد و بعدها متوجه ميشود كه اگر آن بمب منفجر ميشد،كلاهدوز به شهادت ميرسيد.
بروجردي ، پيرو امام (ره) و روحانيت بود و از همان ابتدا هم سعي كرد با روحانيت مبارز خط امام(ره) تماس بگيرد. او با روحانيوني همچون «حجت الاسلام شاه آبادي» ،«حجت الاسلام صادقي اردستاني » و نيز « حاج مهدي عراقي» ارتباط دوستانه برقرار كرد و از راهنماييهاي آنها استفاده بسياري ميكرد.
در كنار همكاري با سازمان فجر اسلام كه يك سازمان فرهنگي تبليغي بود،به اين نتيجه رسيد كه براي سرنگوني رژيم طاغوت بايد عمليات مسلحانه به راه بيندازد.مجوز را هم ميبايست از امام(ره) دريافت ميكرد. در سال 1355 به اتفاق جند نفر ديگر عازم سوريه شد كه موفق به گرفتن ويزا براي عراق نشد. در سوريه هم بيكار ننشست و با افرادي همچون« امام موسي صدر» و « شهيد محمدمنتظري» آشنا شد؛ آموزشهاي نظامي را پشت سر گذاشت و پس از دو ماه به ايران بازگشت . در همان زمان كوتاه، عدهاي را تحت آموزشهاي نظامي قرارداده بود.
وقتي علت بازگشتش را جويا شديم ، گفت:« چون نميخواستم به خط سياست بازيها و تزهاي ماركسيسم گرفتار شوم،سريع به ايران برگشتم. »
منزلمان مدت زيادي در غرب بود. محل كار او با منزل فاصله زيادي نداشت و هر موقع كه دلش ميخواست ، ميتوانست سري به خانه بزند. با اين وجود ، زودتر از سه تا چهار هفته به خانه نميآمد؛ طوري كه بجه ها با او غريبي ميكردند . وقتي از ا و خواستم كه بيشتر به منزل بيايد و به ما هم رسيدگي كند،در جواب گفت:« شماهيچ وقت از ذهن من دور نميشويد،اما چه كنم كه مسووليت انقلاب سنگين تر است.»
زماني از گوشه و كنار شنيديم كه بناست بروجردي وزير سپاه شود. در جلسه اي او را ديدم و به شوخي گفتم:«ان شاء الله داري ميروي وزير بشي؟!»
با همان چهره معصوم و عالمانه و لبخند هميشگي گفت:« تو چرا باور كردي؟! من يك شاگرد خياطم و به وزيري چكار دارم . ما آمديم در كردستان كه خدمتي به اين ملت مستضعف و محروم بكنيم.»
محمد ، واقعا عاشق خدمت به مردم بود.
سال 1360، اوج ترورهاي گروهك منافقين بود.
منافقين و ضد انقلاب توي شهر جولان ميدادند و همه نوع امكانات هم داشتند. در آن روزها ، همه مراقب بودند كه توي شهر زودتر كارشان را انجام دهند و برگردند پايگاه.
صبح ، بچه هاي قرارگاه سرگرم كارهاي خود بودند . بروجردي ميخواست بيايد بيرون . نمي دانستم توي شهر چكار داشت، حاج آقا؟ پس راننده كو؟»
گفت:« بعد ، سر خيابان سوار ماشين ميشوم .»
دست بردار نبودم . نميتوانستم بگذارم بدون ماشين و محافظ برود. شوخي نبود،او فرمانده سپاه كردستان بود؛ خيلي ها دنبال فرصتي ميگشتند تا بلايي سرش بياورند.با يكي از بچه ها ،اسلحه كلاشينكف برداشتيم و دنبالش راه افتاديم . بروجردي در حال و هواي خودش بود. از كنار مردم خيابان كه ميگذشت، با آنان سلام عليك ميكرد؛حرف ميزد ميايستاد و به حرفهاي آنها گوش ميداد. مردم بروجردي را خوت ميشناختند ، از پيرمرد كاسب تا مغازه دار و مردم دور و نزديك. با نگراني ، مراقب اطراف بوديم و كارهاي بروجردي را نگاه ميكرديم. دل توي دلمان نبود.همه اش فكر مي كرديم الان است كه او را بزنند.
با لباس سبز سپاه ، ريش بلند و لبخند هميشگي روي لب، مردم چه رابطه عميق، دوست داشتني و لطيفي با او داشتند. رفت داخل يك مغازه . ميخواست چند تلفن بزند. بيرون مغازه، آن طرف خيابان ، ايستاده بوديم و تماشايش ميكرديم. منتظر هر اتفاقي بوديم . خدا ميداند اين چند دقيقه چه قدر سخت گذشت و هرماشيني ميخواست با سرعت از خيابان رد شود، سريع به طرفش بر ميگشتيم و تا دور شدن ، ماشين را تعقيب ميكرديم . تا يكي دو نفر را ميديديم كه به خيال ما مشكوك هستند و به بروجردي نزديك ميشوند ، ترس برمان ميداشت كه نكند يك وقت آنان جزو منافقين باشند. وقتي از مغازه بيرون آمد، ما را ديد كه با السلحه آن طرف خيابان ايستاده ايم و او را ميپاييم. تعجب كرد. آمد طرفمان طوري نگاه ميكرد كه انگار از ديدنمان ناراحت شده است.
پرسيد:«اين جا چه كار ميكنيد؟ دنبال من راه افتاده بوديد؟»
گفتم:« خوب، نگران شما بوديم؛ گفتم يك موقع اتفاقي نيفتد.»
چيزي نگفت. با هم راه افتاديم به طرف سر خيابان تا سوار ماشين بشويم . وقتي كه ماشين آمد و سوار شديم،نفس راحتي كشيدم؛ هواي داخل سينه ام را به آرامي بيرون دادم و توانستم لبخند كمرنگي بزنم .
يك روز با بروجردي در دفتر فرماندهي نشسته بوديم و حرف ميزديم . بعد از آن تصادف ، پايش را گچ گرفته بودند. آن روزه ها مصادف بود با شهادت « ناصر كاظمي».
محمد خاطرات زيادي از ناصر داشت. بيشتر وقتها با هم بودند و در عملياتهايي در كنار يكديگر شركت داشتند و آن روز دوباره صحبت از ناصر بود و خاطراتي كه از او داشتيم. محمد يكي دو تا از خاطراتش را گفت. بعد از او ، من خاطراتي را كه با ناصر داشتم گفتم. هر دو به ناصر فكر ميكرديم و به اين كه ما را تنها گذاشت.
محمد كه هيچ وقت لبخند از چهره اش محو نميشد، بعد از اين خبر، غمگين و گرفته بود. كمتر لبخند مي زد و بيشتر توي فكر بود. گفتم :« نكند ما شرمنده اينها باشيم؟!خيلي سخت است ما جايمان از اينها جدا باشد.»بروجردي بعد از مدتي سكوت، گفت:« خدا وعده داده كه مسلمان اگر چه براي مدتي كوتاه عذاب بكشد،اگر مسلم از دنيا برود در بهشت جان ميگيرد و در كنار ديگر مسلمين » و با هم رفتيم توي فكر. همان طور محو تماشاي چهره اش بودم،نميدانم به او فكر ميكردم يا به ناصر. انگار نه انگار كه توي اين عالم بود. به نقطه اي خيره ميشد و مدتها به همان حال باقي ميماند . بعد از مدت درازي كه هيج حرفي نزديم ،رو به من كرد و گفت:«راستش داشتم به خوابي كه يكي دو روز پيش ديدم ، فكر ميكردم.»
كنجكاو شدم كه بدانم خوابش چه بوده است و نگاهم را دوختم به صورتش. گفت :« با هم در عمليات بوديم.داشتيم داخل يك شيار پيش ميرفتيم ؛ من بودم و ناصر. منطقه پر بود از آتش دشمن .تركش خمپاره از هر طرف ميباريد. پرده اي از آتش گلوله آسمان را پوشانده بود. من مات و مبهوت به آسمان نگاه ميكردم . ناصر جلوتر از من به سرعت توي شيار ميدويد و من هم پشت سر او بودم . ناگهان شيار به يك جاي بلندي رسيد؛ ناصر به بلندي كه رسيد، با چالاكي هر جه تمامتر گذشت و رد شد. وقتي خواستم من هم بگذرم، ديدم نميتوانم ، هر چه سعي كردم باز هم نتوانستم. در پايين آن بلندي ، مايوس و ناراحت ايستاده بودم و به نقطه اي نگاه ميكردم كه ناصر چند لحظه پيش با سبكي و آرامي از آنجا رد شده بود . از خود ميپرسيدم كه ناصر چطوري گذشت؟!توي اين فكر بودم كه ديدم ناصر برگشته؛ از ديدن او به هيجان آمدم. دوباره با شور و اشتياق ، تلاش را از سر گرفتم و سعي كردم خودم را به او برسانم، اما باز هم نتوانستم . هر بار كه ميخواستم خود را بالا بكشم، ليز ميخوردم و ميافتادم پايين. يك دفعه متوجه شدم ناصر دستش را به طرفم دراز كرده . دستم را گرفت . به سادگي ، مثل پركاه مرا بالا كشيد. از آن بالا ، پايين را نگاه كردم . ديدم آن پايين چه قدر ترسناك و تاريك است . وقتي منظره پايين را نگاه كردم ، خدا را شكر كردم كه حالا آنجا نيستم . چه قدر احساس سبكي ميكردم.»
وقتي خواب را تعريف كرد و به آخرش رسيد، لبخند چهره اش پر رنگ شد. در حالي كه هنوز داشت به آن خواب فكر ميكرد، رو به من گفت:« ان شاء الله من هم شهيد ميشوم .»چهره اش مطمئن و استوار بود. در حالي كه لبخندي از رضايت و شادي در چهره اش ميديدم ، به اين همه اطمينان و يقين حسرت خوردم. اي كاش من هم... .
اين وصيت نامه رادر حالي مينويسم كه فردايش عازم سنندج هستم . با توجه به اينكه چندين بار در عمليات شركت كرده و ضرورت نوشتن وصيتنامه را حس كرده بودم ولي هم فرصت نداشتم و هم اهميت نميدادم ولي نميدانم چرا حس كردم كه صرفا اگر ننويسم گناهي مرتكب شده ام . لذا بدينوسيله وصيت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا مينويسم.
با توجه به اينكه حدودا شش سال وارد مبارزات سياسي و نظامي شده ام و بهمين خاطر نسبت به خانواده ام رسيدگي نكرده ام بخصوص همسر و فرزندانم و از همين وضع هميشه احساس ناراحتي ميكردم و هيچ وقت هم نتوانستم خود را قانع كنم كه مسئوليت را رها كنم و بدينوسيله از همه آنها معذرت ميخواهم و طلب بخشش دارم از حقي كه به گردن من داشته اند و نتوانستم اين حق را اداءكنم ولي اين اطمينان را به خانواده ام ميدهم كه هرگز از ذهن من خارج نشده اند و فكر نكنند كه نسبت به انها بيتفاوت بوده ام ولي مسئوليتهاي سنگين تر بود.در خواستي كه از همسرم دارم اين است كه فرزندام را خوب تربيت كند و آنها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد . اگر چه اموالي ندارم ولي آنجه هست فقط همسرم نسبت به مصرف كردن آن مسئوليت دارد. از برادرانم محمد و عبدالمحمد درخواست دارم كه به مادرم و خواهرانم رسيدگي كند و همسرم را دعوت به صبر و استقامت كنند و از همه آنها به خصوص مادرم درخواست بخشش دارم زيرا از دست من ناراحتي بسيار ديده و هيچ وقت اين فرصت پيش نيامد كه بتوانم به ايشان رسيدگي لازم را بكنم و از كليه برادران و خواهراني كه من را ميشناسند در خواست دارم كه براي من از خداطلب بخشش كنند. شايد به خاطر حرمت دعاي مومني خداوند از تقصيراتم بگذرد. احساس ميكنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگيني ميكند بخصوص دعاي آن كساني كه پاسدارند و به جبهه ميروند و از كساني كه در جرئيات زندگي من بوده و با من برخورد داشته اند، درخواست دارم برادراني اگر از من بد ديده اند در گذرند و يا اگر كسي را سراغ دارند كه از من بد ديده به نزدش بروند و از او رضايت بگيرند. و ديگر اينكه مقاومت را فراموش نكنند كه خداوند با صبر پيشه كنندگان است. در اين شرايط تاريخي خداوند تبارك و تعالي بار سنگين انقلاب اسلامي را بر دوش ملت مسلمان ايران گذاشته است و ما را در آزمايشي عظيم قرارداده است. اين را شهيدان بسياري بخصوص در اين چند سال اخير به در و ديوار ايران نوشته اند و اگر مقاومت ما نباشدهمانطور كه امام فرمودند بيم آن ميرود كه زحمات شهداء به هدر رود و اگر چه آنها به سعادت رسيدند و اين ما هستيم كه آزمايش ميشويم . ديگر اينكه با تجربهاي كه ما از صدر اسلام داريم كه بخاطر عدم آگاهي ، مسلمين چطور از مسير اسلام منحرف شده اند و اين تجربه بايد براي مسلمين درس عبرت باشد. با دقت كلمات اين « روح خدا» را كه خط او خط رسول خداست دقت كنند، وجود امام امروز براي ما معيار است راه او راه سعادت و انحراف از آن خسران دنيا و آخرت است. من با تمام وجود اين اعتقاد را دارم كه شناخت و مبارزه با جريانهايي كه بين مسلمين صدر به انحراف كشيدن انقلاب از خط اصيل و مكتبي آن را دارند، به مراتب حساستر و سختر از مبارزه با رژيم صدام و آمريكاست و وصيتم به برادران اين است كه سعي كنند توده مردم كه عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادي و سياسي آماده كنند كه بتوانند نيروهاي صادق انقلاب را شناسايي كنند و عناصري كه جريانهاي انحرافي دارند بشناسند كه شناخت مردم در تداوم انقلاب حياتي است.
وصيت نامه اينجانب محمد بروجردي( پدر دره گرگي ) پس از حمد خدا و طلب استغفار از او كه برگشت همه به سوي اوست و درود بر محمد و آل او و درود بر امام امت و درود بر همه شهيدان تاريخ . از همه برادراني كه در طول عمرم با آنها تماس داشته ام طلب آمرزش ميكنم و هر كس كه اين وصيت نامه را ميخواند براي من طلب آمرزش كند زيرا كه من از اين دنياي ناگوار با كوله بار خالي ميروم و بعد از من همسرم سرپرستي خانواده را به عهده دارد و حقوق و مقدار ارثي كه دارم به او ميرسد به غير از مبلغي 7000ريال ( هفتصد تومان) كه بايد به مادرم بدهد و درصورت فوت همسرم برادر كوچكترم عبدالمحمد سرپرستي دو فرزندم را به عهده گيرد و از اينكه نتوانسته ام براي خانواده بطور كلي مثبت باشم ازهمه پوزش ميطلبم و طلب آمرزش ميكنم والسلام.
|