|
در سخت ترين شرايط تبسم بر لبهاي او بود
موجي در كوهستان
درجه و امتياز
تبسم
شجره طيبه
افسانه كاظمي
گريه
امانت الهي
جواب منطقي
مهتاب كردستان
باغ ارغوان
وصيت نامه شهيد ناصر كاظمي
كتابهاي شهيد
بخشي از يادداشتهاي شهيد
در سخت ترين شرايط تبسم بر لبهاي او بود
ناصر كاظمي در 12 خردادماه 1335 در خانوادهاي معتقد و اهل تقوا در تهران ديده به جهان گشود و از همان ابتداي زندگي، با قشر محروم جامعه ،آشنا و همراه شد.
ناصر دوره ابتدايي را با نمرههاي خوب پشت سر گذاشت تا وارد دبيرستان شد او در اين سنين ، با شور و علاقه به مطالعه كتابهاي ديني پرداخت تا بنيادهاي اعتقادي و اخلاقي خود را با معارف اسلامي استوار سازد.
وي پس از پايان دوره متوسطه، با شركت در كنكور، در رشته ها « پيراپزشكي و تربيت بدني» پذيرفته شد و بنا به علاقهاي كه داشت تحصيلاتش را در تربيت بدني ادامه داد ناصر همزمان با تحصيل ، به كار معلمي و تدريس در مدارس جنوب شهر تهران همت گماشت و بخش مهمي از حقوق معلمي خود را صرف خريدن كتابهاي ديني براي شاگردانش كرد. كاظمي در اين كلاسها با طرح مباحث ديني، اجتماعي و سياسي دانش آموزانش را نسبت به مشكلات روز و نيازهاي قشر جوان آْگاه كرد.
او در روند همين مطالعات و فعاليتهاي اجتماعي خود، به ماهيت وابسته و فاسد رژيم شاه پي برد و از سال 1365 به مبارزات سياسي خود شدت و وسعت بخشيد. در همين سال شكنجه در ژاندارمري ، به دادگستري منتقل و از آن پس ،در « زندان قصر»محبوس شد.
شهيد ناصر كاظمي با اوج گيري مبارزات مردم مسلمان ايران عليه رژيم ستمشاهي ، همراه جمعي از زندانيان سياسي،از زندان آزد گرديد و جدي تر از گذشته به مبارزه پرداخت و تا پيروزي انقلاب اسلامي،لحظه اي آرام نگرفت. ناصر كاظمي ، در خردادماه 1358 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد تا تجربيات خود را در اين نهاد مقدس به كار بندد.
پس از گذرانيدن دوره كوتاه آموزش نظامي ، براي خدمت در استان« سيستان و بلوچستان» راهي آن منطقه شد و حدود چهار ماه در شهرستان « زابل » به مردم محروم و مستضعف ناحيه خدمت كرد.
به دنبال غائله« خلق عرب در خوزستان» به اين استان رفته و به مقابله با توطئه گران برخاست و تا آخر غائله در خرمشهر ماند.
كاظمي هنوز از اين توطئه نياسوده بود كه براي مبارزه با گروهكهاي ضد انقلاب كردستان، راهي اين خطه از ميهن اسلامي شد و به پيشنهاد شهيد« محمد بروجردي» ، فرمانده وقت سپاه كردستان، همراه چند نفر، در 10 دي ماه 1358 به «پاوه » رفت. ناصر فعاليت خود را در پاوه، با سمت « فرماندار» آغاز كرد. وي كه در اين مسووليت شايستگي لياقت و كارداني خود را نشان داده بود بزودي علاوه بر مسووليت فرمانداري، به فرماندهي سپاه پاوه نيز منصوب گرديد. او بيشتر جلسات خود را با مسوولان شهر، پس از فعاليت طاقت فرساي روزانه و در نيمه هاي شب ميگذاشت و در تمام مدت مسووليت خود براي حل مشكلات مردم شهر، از هيچ كوششن دريغ نميكرد.
ناصر كاظمي از راه ايجاد وحدت بين سپاه و ارتش و به كارگيري نيروهاي مردمي و طراحي چند عمليات ، موفق ميشود تمام مناطق تحت اشغال ضد انقلاب را از چنگ آنها خارج كند و آْرامش را به منطقه برگرداند. او معتقد بود كه مناطق كردنشين ، هاي پاكسازي ، از مردم بومي استفاده مي كرد كه اين اعتقاد او سبب برقراري ارتباط عاطفي ميان او و مردم شد و موجبات آزادي و پاكسازي منطقه « نوربان» و قشلاق»در راه پاوه را فراهم كرد. خبر اين پيروزيها در منطقه ميپيچيد و رعب و وحشت زيادي در دل ضدانقلاب ميافكند.
آزاد سازي و پاكسازي « باينگان» ،« نودشه»، « نيسانه» ،« نروي »،«نوسود» ،كله چناره»،«و شمشي »،از ديگر فعاليتهاي اين شهيد بزرگوار است. وي همچنين براي مقابله با گروههاي مسلح ضد انقلاب در كردستان« تيپ ويژه شهدا» را تشكيل داد و فرماندهي آن را به عهده گرفت.
ناصر پس از يك سال و نيم خدمات ارزشمند در پاوه ، به سنندج رفت و به عنوان « مسوول سپاه پاسداران كردستان» منصوب گرديد. پاكسازي مناطق حساسي همچون جاده«بانه- سردشت» ، « كامياران»،«مريوان»،« تكاب»،« صائين دژ»،«بوكان»،« سد بوكان»، از جمله اقدامات متهورانه او به شمار ميرود.
شهيد كاظمي با تمام عشق ، در خدمت مردم محروم بود. در كردستان، درخشيد و چنان شخصيت والايي از خود بروز داد كه مردم ، دل در گرو محبت او سپردند و حتي نام« ناصر» را بر كودكانشان برگزيدند و بر اين نام مباهات كردند.
هوشمندي ، بصيرت، شجاعت و قاطعيت ، از ويژگيهاي بارز شهيد ناصر كاظمي بود. كردستان به وجود او مباهات ميكرد و در كنار او ،احساس تنهايي و غربت نداشت .
اين ميداندار بزرگ جهاد سر انجام در تاريخ 6 شهريور1361،در حين پاكسازي محور« پيرانشهر- سردشت»، در يكي از روستاها ، بر براق شهادت نشست و كردستان را در سوگ خود نشاند.
همه با هم
بهترين خاطره من از ناصر كاظمي مربوط به دوران بني صدر است. به خاطر رابطه خوب سپاه و ارتش عدهاي توطئه كردند . بني صدر ، من و رئيس ستاد لشگر و فرمانده سپاه منطقه غرب كشور را به تهران احضار كرد. گفتم ناصر كاظمي تو هم بيا. با بني صدر جلساتي داشته باشيم .هفت ، هشت نفر همراهمان بودند. جلسه شروع شد و همه شروع كردند تاختن و بد و بيراه گفتن به من و انتقاد پشت انتقاد. من هم فقط يادداشت ميكردم . موقعي كه خواستم شروع به صحبت كنم ، ناصر كاظمي زودتراز همه گفت:« بگذاريد من يك كلمه بگويم. » تا خواست حرف بزند ، يك دفعه يكي از آْن مسوولين گفت:« اول آقاياني كه اينجا هستند ، بگويند چه سمتي دارند ، آيا مسوول هستند ، نيستند...»
بني صدر هم گفت :« بله ، آقايان كي هستند؟ ما فقط گفته بوديم شيرازي بيايد و رئيس ستادش و فرمانده سپاه غرب، نگفتنم اين همه آدم را بردار و بياور!»
گفتم:« اجازه بدهيد . ايشان رئيس ستاد هستند ، ايشان فرمانده سپاه غرب، ايشان مسوول عمليات پاوه هستند و اين هم فرمانده پاوه. هر وقت عذر بنده را خواستند، اين آقايان هم ميروند، حالا ميل خودتان است.
بني صدرگفت:« خوب، حالا ادامه بدهيد.»
ناصر كاظمي شروع كرد به تاختن و جوابگويي .
از ويژگيهاي ناصر اين بود كه به هيچ وجه كوچكترين چشمي به مقام و درجه و امتياز نداشت . زندگي برايش خلاصه شده بود در مبارزه براي اسلام، آن هم مبارزه اي خالصانه، هيچ گاه نديديم در برابر مشكلات و نارساييها خم به ابرو بياورد . در صحنه رزم يكپارچه اميد بود. از ويژگيهاي ديگر او تقوا بود. تقوا را خوب رعايت ميكرد. اهل چاپلوسي نبود و از هر گونه تظاهر خودداري ميكرد.
از ويژگيهاي ناصر اين بود كه به هيچ وجه كمترين علاقه اي به مقام ، در جه و امتياز نداشت. زندگي برايش خلاصه شده بئد در مبارزه براي اسلام؛ آن هم مبارزه اي خالصانه، كه ما در اين حد اخلاص ، كمتر ديده ايم .
جذب افراد مخلص و كاري
از خصوصيات ويژه ايشان ( شهيد كاظمي) ،جذب بچههاي خوب بود. هدف را ميگذاشتند پيشبرد انقلاب ، و كمتر به اين مسائل ( حاشيه اي ) توجه ميكردند. بچههايي كه دور خودش جمع ميكرد، بچه هايي مخلص و كاري بودند.
پيشمرگان مسلمان كرد
اولين سازماندهي پيشمرگان مسلمان كرد، با تفكر شهيد بروجردي و عمل شهيد كاظمي در پاوه شكل گرفت.
...حتي در سخت ترين شرايط هم تبسم بر لبهاي او بود. هرگز او را با چهره اخم كرده و گره خورده نميديديم و هيچ وقت در خود فرو نميرفت.
افسانه كاظمي
افسانه « كاظمي» در ذهن يكا يك دانش آموزان كردستان كه امروز در امنيت ،مشغول آموزش هستند و كارگران كردستان كه در امنيت مشغول كارند، همواره باقي ميماند و اين امنيت ، نتيجه دادن اين چنين خونهاي پاكي بوده و هست.
در مجموع ، برادر كاظمي چنان روحيه اي در برادران ما به وجود آورد كه نتايج آن، همين پيشرفتهايي است كه در اين شرايط و پس از شهادت ايشان ، شاهد آن هستيم. اين موفقيتها به عقيده اكثر برادران، نتيجه آن شجره طيبه اي است كه ايشان در كردستان بنا نهاد و اكنون نتايج و ميوه ان را روز به روز ميبينيم.
موجي در كوهستان
حضور سردار كاظمي در فرماندهي سپاه كردستان ، به مانند موجي بود كه همه كردستان را به حركت در آورد و آن را به جبهه اي واحد عليه ضد انقلاب تبديل كرد.
يك روز شهيد رجائي تشريف آورد به پاوه . آن روز مصادف با عمليات مهم « شمشير» بود كه تعدادي از نيروهاي عراقي به اسارت در آمدند. اسرا در زندان بودند. به ناصر كاظمي در آن عمليات خبر دادند كه آقاي رجائي به پاوه آمده است.
من به زبان عربي آشنا بودم. رفتم پيش اسيران. شهيد رجائي سوالهايي ميكرد و من هم ترجمه ميكردم. در اين اثنا ، ناصر كاظمي با شلوار كردي و يك بلوز ورزشي و يك كلاه كاموا وارد شد. در نگاه اول حالتي داشت كه بچه ها نگاه كه به او كردند، به گريه افتادند. گريه براي سادگي و خلوص يك فرمانده سپاه.
از پسرم خيلي راضي بودم . مهربان و انقلابي بود وهميشه به من روحيه ميداد. روزي تلفن زد و گفت:سلام مادر مجاهد. ان شاء الله كه زينب وار باشي. يك وقت براي من ناراحت نشوي. »
و بعد پرسيد:« مادر ،مرا دوست داري؟»
گفتم:« آدم چيزي را كه دوست دارد، در راه خدا مي دهد، آيا تو حاضري چنين كاري را انجام دهي؟»
در جواب گفتم:« هر چه از خدا آيد، خوش آيد. تو پيش من امانت هستي و هر وقتي خدا بخواهد،اين امانت را از من ميگيرد. من تو را به خدا
يكي از همرزمانش مي گويد:« زمان بني صدر،عده اي از حاميان وي عليه من و تعدادي از دوستان كه با سپاه كردستان كار ميكرديم و به او اعتنا نداشتيم، توطئه كردند. يك روز بني صدر ما را خواست و گفت كه با رئيس ستاد لشگر و فرمانده سپاه منطقه غرب سريعا به تهران برويم. از شهيد كاظمي و چند نفر ديگر از بچه هاي حزب اللهي خواستم تا با ما به تهران بيايند. قرار شد با بني صدر جلسه اي داشته باشيم . هشت نفر بوديم كه با بني صدر جلسه گذاشتيم. جلسه كه شروع شد، همه به ما پرخاش كردند و بدو بيراه گفتند. ناصر طاقت نياورد و سريعتر از همه بلند شد و جواب منطقي و قاطع داد كه همه حيرت كردند. »
فريادهاي مجروح
در زير باراني كه همجنان تند تند ميبارد، چهار فصل اندوه من ديگر بار آغاز ميشود و من ، همچنان در كنار پنجره اي كه به سمت جاده هاي انتظار ،دامن گشوده است – در امتداد افق ها – رد پاي مهاجران خطه نور، ردپاي برادران شهيدم را پي ميگيرم و هجرت خورشيد يان را با تمام حيرت خود، به سوگ مينشينم و خود را ميبينم و چادر نمازم را و شانه هاي لرزان را كه در كبود شيشه هاي شكسته، پريشاني من و قبيله ام را ،تصوير كرده اند. خود را مينگرم و حقارت خود را و كوچه ها را مينگرم و نان شهيدان را و خط سرخي را كه از ميان آيه هاي مقدس ، تا بي نهايت آبي و تا قلمرو پروازها ، امتداد يافته است و جهان ، چه قدر تاريك است؛بي حضور مرداني كه از پيشاني بندشان، خورشيد ميشكفت و آفتاب ، پرنده اي بود كه در سينه پر التهابشان ماوا گزيده بود.
راستي، ماندن چه قدر حقير و بي مقدار است، آنجا كه خود را وامانده مي بيند آنجا كه خود را درمانده ميبيند، آنجا كه اشك و درد و دريغ ، هرگز ، تسلي بخش روح انسان نيست، آنجا كه جهان به وسعت يك تنهايي ، بر شانه هاي من و تو آوار ميشود، آنجا كه « شهادت»تا فرسنگ هاي پيش رو، پيش تاخته است.. و در آشوب اين همه در د و ناتواني ،چه كسي ميتواند دستگيرمن باشد، چه كسي ميتواند دستگير تو باشد؟
... زبان شعر و زبان كلام، هرگز نميتواند اين داغ هاي دير پا، اين گريه هاي بي امان در قفاي سرداران شهيد را مرثيت توانمندي باشد كه بتواند شهادت و حماسه را با تمام جلوه هاي آن ابراز نمايد و يا حتي گوشه اي از آن همه بزرگي و عظمت را و اقتدار مردان شهادت گزين را منعكس سازد، اما آن قدر هست كه فريادهاي مجروح جان را بر ديوارهاي ترك خورده قبيله استوار، طرحي از عشق ببندد و در كنار قلبها به تعبد بنشاند و شعر من جز اين نيست، سلامي است از سر اخلاص كه اين چنين انعكاس يافته است
|