0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۸

این حرصها که دامن صد فن شکسته‌اند

عرض کلاه داده و گردن شکسته‌اند

دارد شراب غفلت ابنای روزگار

بد مستیی‌ که ساغر مردن شکسته‌اند

بیتابی از غبار نفس کم نمی‌شود

مبنای دل به روی تپیدن شکسته‌اند

در زلف یار هیچ دل‌آزردگی نداشت

این دانه‌ها ز دوری خرمن شکسته‌اند

یارب شکست من به چه افسون شود درست

دارم دلی که پیشتر از من شکسته‌اند

در عالمی‌ که سنگ ‌شررخیز وحشت است

گرد مرا چو آب در آهن شکسته‌اند

هرگل ‌که دیدم آبلهٔ خون چکیده بود

یا رب چه خار در دل ‌گلشن شکسته‌اند

صد برق درکمین نفس موج می‌زند

مردم نظر به شعلهٔ ایمن شکسته‌اند

پرواز من چو موج‌ گهر در دل است و بس

بالی‌که داشتم به تپیدن شکسته‌اند

هر ذره‌ام به رنگ دگر می‌دهد نشان

جوش بهارم آینهٔ من شکسته‌اند

امروز نفی هم گل اقبال دوستی‌ست

یاران ز رنگ ما صف دشمن شکسته‌اند

ما عاجزان ز کوی تو دیگر کجا رویم

در پای رشته‌ها سر سوزن شکسته‌اند

سنگی ز ننگ عجز به مینای ما نخورد

ما را همان به درد شکستن شکسته‌اند

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست

بیدل ز رنگ خود همه دامن شکسته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۵

عمری‌ست رخت حسرتم از سینه بسته‌اند

راه نفس به خلوت آیینه بسته‌اند

وارستگی ز اطلس و دیبا چه ممکن است

این شعله را به خرقهٔ پشمینه بسته‌اند

وحدتسرای دل نشود جلوه‌گا‌ه غیر

عکس است تهمتی‌ که بر آیینه بسته‌اند

از نقد دل تهی‌ست بساط جهان که خلق

بر رشتهٔ نفس‌ گره ‌کینه بسته‌اند

گو پاسبان به خواب طرب زن ‌که خسروان

دلها چو قفل بر در گنجینه بسته‌اند

مضمونی از خیال تأمل رمیده‌ایم

تقویم حال ما همه پارینه بسته‌اند

غافل نی‌ام ز صورت واماندگان خاک

در پای من ز آبله آیینه بسته‌اند

چون شمع ‌کشته عجزپرستان خدمتت

دستی‌ست نقش داغ که بر سینه بسته‌اند

بیگانه است شعله ز پیوند عافیت

از سوختن به خرقهٔ ما پینه بسته‌اند

بیدل به سعد و نحس جهان نیست‌ کار ما

طفلان دلی به شنبه و آدینه بسته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۷

شوق تا محمل به دوش طبع وحشت‌ساز ماند

بال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند

نیست جز مهر زبان موج تمکین‌ گهر

دل چو ساکن شد نفس از شوخی پرواز ماند

چشم واکردیم دیگر یاد پیش‌ و پس‌ کراست

فکر انجام شرار و برق در آغاز ماند

کی حریف وحشت سرشار دل‌ گردد سپند

این جرس از کاروان ما به یک آواز ماند

وحشت صبح از نفس ایجاد شبنم می‌کند

در گره‌ گم‌ گشت تار ما ز بس بی‌ساز ماند

هیچکس از خجلت دیدار مژگان برنداشت

آینه دور از تماشا یک نگاه انداز ماند

شمع یکسر اشک و آه خویش با خود می برد

هم به زیرپای ما ماند آنچه از ما باز ماند

در خزان سیر بهارم ز‌بن‌ گلستان کم نشد

رنگها پرواز کرد و حیرتم گلباز ماند

از فرامش‌خانهٔ عرض شرر جوشیده‌ام

گرد بالی داشتم در عالم پرواز ماند

صفحهٔ دل تیره‌کردم بیدل ازمشق هوس

بسکه برهم خورد این آیینه از پرداز ماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۶

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند

چون سگ به‌ استخوان چقدر دست شسته‌اند

بر خوان وهم منتظران بساط حرص

نی خشک دیده‌اند و نه تر، دست شسته‌اند

جمعی به ذلتی‌که برند ازکباب دل

از خود چو شمع شام و سحر دست شسته‌اند

زین مایده حضور حلاوت نصیب‌ کیست

سیلی‌خوران به موج خطر دست شسته‌اند

هستی نفس‌گداختهٔ نام جرات است

بی‌زهره‌ها همه ز جگر دست شسته‌اند

در چشمهٔ خیال هم آبی نمانده است

از بسکه رفتگان ز اثر دست شسته‌اند

سیر چنارکن‌که مقیمان این بهار

از حاصل ثمر چقدر دست شسته‌اند

دربا تلاطم آیسنه‌، صحرا غبارخیز

از عافیت چه خشک و چه تر دست شسته‌اند

رفع کدورت دو جهان سودن کفی‌ست

آزادان به آب‌گهر دست شسته‌اند

هر سبزه ترزبان خروش اناالحناست

خوبان درین حدیقه مگر دست شسته‌اند

تا لب‌گشوده‌اند به حرف تبسمت

شیرین‌لبان ز شیر و شکر دست شسته‌اند

بیدل کراست آگهی از خود که چون حباب

در تشت واژگونه ز سر دست شسته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۰۰

گر آیینه‌ات در مقابل نماند

خیال حق و فکر باطل نماند

نه ‌صبحی‌ست اینجا نه بامی‌ست پیدا

کجا عرش وکو فرش اگر دل نماند

همین‌پوست مغز است اگر واشکافی

خیال است لیلی چو محمل نماند

نم خون عشاق اگر شسته‌گردد

حنا نیز در دست قاتل نماند

ز دانش به صد عقده افتاده‌ کارت

جنون‌گرکنی هیچ مشکل نماند

نخواهی به تاب نفس غره بودن

که این شمع آخر به محفل نماند

نشان گیر ازگرد عنقا سراغم

به آن نقش پایی‌که درگل نماند

برد شوق اگر لذت نارسیدن

اقامت در آغوش منزل نماند

مجازآفرین است میل حقیقت

کرم گرکند ناز سایل نماند

نفس عالمی دارد امّا چه حاصل

دو دم بیش پرواز بسمل نماند

جهان جمله فرش خیال است امّا

ز صیقل گر آیینه غافل نماند

دل جمع دارد چه دنیا چه عقبا

چوگوهر شدی بحر و ساحل نماند

در این بزم ز آثار اسرارسنجان

چه ماند اگر شعر بیدل نماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۰۱

دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند

منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند

آرام خود نبود نصیب غبار ما

نومیدی‌ای دگر که‌ کنون تاب رم نماند

افسون حرص هم اثرش طاقت‌آزماست

آن مایه اشتهاکه توان خورد غم نماند

سعی امید بر چه علم دست و پا زند

کز سرنوشت جز نم خجلت رقم نماند

فرسود از تپش مژه در چشم و محو شد

آخربه مشق هرزه نگاهی قلم نماند

برگ سپند سوخته دود شرار نیست

آتش به طبع ساز زد و زپر و بم نماند

یاد شباب نیز به پیری ز یاد رفت

دوزخ به از دمی‌ که حضور ارم نماند

پوچ است قامت خم و آرایش امل

پرچم‌ کسی چه شانه زند چون علم نماند

شرمی مگر بریم به د‌ریوزهٔ عرق

دریا دگر چه موج طرازد که نم نماند

یاران سراغ ما به غبار عدم‌ کنید

رفتیم آنقدر که نشان قدم نماند

اکنون نشان ناوک آهیم‌، آه‌ کو

پشت‌کمان شکست به حدی‌که خم نماند

بیدل حساب وهم رها کن چه زندگی‌ست

بسیار رفت از عدد عمر و کم نماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۹

شمعها زبن‌انجمن بی‌صرفه‌تازان رفته‌اند

هر طرف سر بر هوا سوی‌گریبان رفته‌اند

آشنایی با قماش بوی پیراهن‌کراست

کاروانها با نگاه پیر کنعان رفته اند

حسن یکتایی تو از وحشی‌نگاهان دم مزن

از سواد غیرت لیلی غزالان رفته‌اند

خاک صحرای محبت نر‌گسستان نقش پاست

مفت چشم ماکزین ده خو‌ش‌نگاهان رفته‌اند

پان رفتار نفس جز دست بر هم سوده نیست

رفته‌ها یکسر ازین وادی پشیمان رفته‌اند

صبح محشر کی دمد تا چشم عبرت واکنیم

خوابناکان در خم دیوار مژگان رفته‌اند

ابله شاید به داد هرزه‌ جولانی رسد

تاگهر این موجها افتان و خیزان رفته ا‌ند

کیست با پیکان دلدوز قضاگردد طرف

چون سخن تا رفته‌اند از لب پریشان رفته‌اند

بزم امکان یک سحر پروانهٔ فرصت نداشت

شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفته‌اند

کس ازین حرمان‌سرا با ساز جمعیت نرفت

چون سخن تا رفته‌اند از لب پریشان رفته‌اند

حرص راگفتم به پری قطع کن تارامید

گفت دندانها پی آوردن نان رفته‌اند

خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق

رنگها از کلک نقاش اشک ریزان رفته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۰

پی تحقیق کسانی که گرو تاخته‌اند

همه چون صبح به خمیازه نفس باخته‌اند

عاجزی‌کسب‌کمال است‌که یکسر چو هلال

تیغ‌بازان تعین سپر نداخته‌اند

حسن خورشید ازل در نظراما چه علاج

سایه‌ها آینه از زنگ نپرداخته‌اند

علمی کوکه هوس گردن ناز افرازد

بسملی چند به حیرت مژه افراخته‌اند

راحت و وضع تکلف چه خیال است اینجا

مفت جمعی ‌که به بی‌ساختگی ساخته‌اند

کم نشد شور طلب ازکف خاکستر ما

وصل‌جوبان فنا، هم‌قفس فاخته‌اند

از اسیران وفا جرات پرواز مخواه

پر ما جمله برون قفس انداخته‌اند

آستینها همه دست است به قدرتگه لاف

خودسران تیغ نیامی به هوا آخته‌اند

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۰۴

بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند

یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند

زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم

کز قد خم به سر سایهٔ آن ابرو ماند

چون مه نو همه را پیش‌کماندار قضا

تیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند

تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیست

چینی مجلس فغفورشکست و مو ماند

همه رفتند ازین باغ و طلب درکار است

آنچه از فاخته‌ها ماند همین ‌کوکو ماند

بازمی‌داردت از هرزه‌دوی کسب کمال

نافه چون پخته شد از همرهی آهو ماند

گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب

رنگ در خامهٔ نقاش سر زانو ماند

ای حباب آینهٔ حسن وقار تو حیاست

چون عرق‌ریختی از چهره نخواهد رو ماند

همچو عکسی ‌که برد سادگی از آینه‌ها

هرچه در طبع تو جا کرد تو رفتی او ماند

فوت فرصت المی نیست‌که زایل‌گردد

رنگها رفت و به تشویش دماغم بو ماند

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل

دلکی بود ازبن پیش در آن‌ گیسو ماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۴۴

چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

در خاک و خون به غیر زبانم نمی‌کشد

دارد به عرصه‌گاه هوس هرزه‌تاز حرص

دست شکسته‌ای‌ که عنانم نمی‌کشد

سیرشکبشه‌رنگی من‌کم زسرمه نیست

عبرت چرا به چشم بتانم نمی‌کشد

تصوبر خودفروشی لبهای خامشم

جز تخته هیچ جنس دکانم نمی‌کشد

ناگفته به حدیث جفای پری‌رخان

این شکوه تا به مهر دهانم نمی‌کشد

شمشیربرق جوهرآهم ولی چه سود

از خودگذشتنی به فسانم نمی‌کشد

شهرت نواست ساز زمینگیری‌ام چو شمع

هرچند خار پا به سنانم نمی‌کشد

مشت خسی ستمکش ‌یأسم ‌که موج هم

از ننگ ناکسی به ‌کرانم نمی‌کشد

در پردهٔ ترنگ‌، پری‌خیز نغمه‌ای‌ست

دل جز به‌ کوی شیشه ‌گرانم نمی‌کشد

چون تیشه پیکر خم من طاقت‌آزماست

مفت مصوری‌ که ‌کمانم نمی‌کشد

رخت شرار جسته ندانم ‌کجا برم

دوش امید بار گرانم نمی‌کشد

بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختم

افسوس دست من ز حنا نم نمی‌کشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۹

رشته بگسیخت نفس زیر و بم ساز نماند

گوش ما باز شد امروز که آواز نماند

واپسی بین‌ که به صد کوشش ازین قافله‌ها

بازماندن دو قدم نیز ز ما باز نماند

ترک جرأت‌ کن اگر عافیتت می‌باید

آشیان در ته بال است چو پرواز نماند

ساز اظهار جز انجام نفس هیچ نبود

خواستم درد دلی سرکنم آغاز نماند

شرم مخموری‌ام از جبههٔ مینای غرور

عرقی ریخت که می در قدح راز نماند

با همه نفی سخن شوخی معنی باقیست

بال و پر ریخت گل و رنگ ز پرواز نماند

غنچهٔ راز ازل نیم تبسم پرداخت

پردهٔ غیر هجوم لب غماز نماند

سایه از رنگ مگر صرفهٔ تحقیق برد

هرچه ما آینه‌کردیم به پرداز نماند

موج ما را زگهر پای هوس خورد به سنگ

سعی لغزید به دل‌گرد تک وتاز نماند

بیدل این باغ همان جلوه بهار است اما

شوق ما زنگ زد آیینهٔ‌گداز نماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۱

در بساطی که دم تیغ ادب آخته‌اند

بی‌نیازان سر و گردن به خم افراخته‌اند

نه فلک را به خود افتاده‌سر وکار جدال

عرصه خالی و ز حیرت سپر انداخته‌اند

در مقامی‌که دل و دیده و دیدار یکیست

همه داغند که آیینه نپرداخته‌اند

چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور

عرض هر رنگ که دادند همان باخته‌اند

همچو عنقاکه به جز نام ندارد اثری

همه آوازه ی پرواز ز پر ساخته‌اند

بلبلان‌چمن قرب به‌آهنگ‌یقین

می‌سرایند و همان هم سبق فاخته‌اند

از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم

خود نمایان خیال آینه پرداخته‌ اند

گر به‌ منزل نرسیده ست‌ کسی نیست عجب

کان سوی خویش ندارند ره‌ و تاخته‌اند

چاره ی خودسری خلق چه امکان دارد

شش‌جهت انجمن عیش به غم ساخته‌اند

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست

بیدل اینها همه خویشند که نشناخته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۷۶

اگر سور است وگر ماتم دل‌مایوس می‌نالد

درین نه دیر کلفت خیز یک ناقوس می‌نالد

ندارد آسیای چرخ غیر از دور ناکامی

همه‌ گر رنگ گردانی‌ کف افسوس می‌نالد

درین‌ محفل نیفشانده ست بال آهنگ‌ آزادی

به چندین زیر و بم نومیدیی محبوس می‌نالد

فروغ‌ شمع دیدی ‌، فهم اسرار خموشان ‌کن

بقدر رشته اینجا پرده فانوس می‌نالد

پی مقصد قدم ننهاده باید خاک ‌گردیدن

درای سعی ما چون اشک پر معکوس می‌نالد

به‌ خاموشی ز افسون شخن‌چینان مباش ایمن

نگه بیش از نفس در دیدهٔ جاسوس می‌نالد

غرض هیچ و تظلم سینه ‌کوب عرض بی مغزی

عیار فطرت یاران گرفتم کوس می‌نالد

چنین لبریز نیرنگ خیال کیست اجزایم

که رنگم تا شکست انشا کند طاووس می‌نالد

وفا مشکل که خواهد خامشی ‌از ساز مشتاقان

نفس دزدی عرق بر جبههٔ ناموس می‌نالد

زخود رفتیم اما محرم ما کس نشد بپدل

درای محمل دل سخت نامحسوس می‌نالد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۴۶

همچو مینا غنچهٔ رازم بهار آهنگ شد

پرتوی از خون دل بیرون دوید و رنگ شد

بس که ‌در یادت به چندین رنگ حسرت سوختم

چون پر طاووس داغم عالم نیرنگ شد

کوه تمکینی به این افسردگیها حیرت است

بس که زیر بار دل ماندم صدا هم سنگ شد

در طلسم بستن مژگان فضایی داشتم

تا نگه آغوش پیدا کرد عالم تنگ شد

پیکرم در جست‌وجویت رفت همدوش نفس

رشتهٔ این ساز از فرسودگی آهنگ شد

در شکنج پیری‌ام هر مو زبان ناله‌ای است

از خمیدنها سراپایم طرف با چنگ شد

آن‌قدر وامانده‌ام کز الفتم نتوان گذشت

اشک هم در پای من افتاد و عذر لنگ شد

جوهر خط آخر از آیینه‌ات میگون دمید

دود هم از شعلهٔ حسن تو آتش‌رنگ شد

کسب آگاهی کدورت‌خانه تعمیر است و بس

هر قدر آیینه شد دل زیر مشق زنگ شد

هیچکس حسرتکش بی‌مهری خوبان مباد

آرزو بشکست ما را تا دل او سنگ شد

بیدل از درد وطن خون ‌گشت ذوق عبرتم

بس که یاد آشیان کردم قفس هم تنگ شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۷

جمعی‌که پر به فکر هنر درشکسته‌اند

آیینه‌ها به زبنت جوهر شکسته‌اند

جرات‌ستای همت ارباب فقر باش

کز گرد آرزو صف محشر شکسته ‌اند

با شوکت جنون هوس تخت جم‌ کراست

دیوانگان در آبله افسر شکسته‌اند

بیماری مواد طمع را علاج نیست

صفرای حرص در جگر زر شکسته‌اند

در محفلی‌ که سازش آفت سلامت است

آسایش‌ از دلی‌که مکرر شکسته‌اند

کم فرصتی‌کفیل شکست خمارنیست

تا شیشه سرنگون شده ساغر شکسته‌ اند

تغییر وضع ما اثر ایجاد وحشتی‌ست

دامان گل به رنگ برابر شکسته‌اند

از گردنم سرشته چه خیزد به غیر عجز

ماییم و پهلویی ‌که به بستر شکسته‌اند

اندیشهٔ غبار دل ما که می‌کند

خ‌ربان هزار آینه دز بر شکسته‌اند

محمل‌کشان برق نفس را سراغ نیست

گرد سحر به عالم دیگر شکسته‌اند

گردون غبار دیده ی همت نمی‌شود

عشاق دامن مژه برتر شکسته‌اند

پرواز کس‌ به دامن نازت نمی‌رسد

گلهای این چمن چقدر پر شکسته‌اند

بیلد‌ل همین نه ما و تو نومید مطلبیم

زین بحر قطره‌ها همه‌گوهر شکسته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها