0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۱۱
جمعه 28 اسفند 1394  6:20 PM

در بساطی که دم تیغ ادب آخته‌اند

بی‌نیازان سر و گردن به خم افراخته‌اند

نه فلک را به خود افتاده‌سر وکار جدال

عرصه خالی و ز حیرت سپر انداخته‌اند

در مقامی‌که دل و دیده و دیدار یکیست

همه داغند که آیینه نپرداخته‌اند

چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور

عرض هر رنگ که دادند همان باخته‌اند

همچو عنقاکه به جز نام ندارد اثری

همه آوازه ی پرواز ز پر ساخته‌اند

بلبلان‌چمن قرب به‌آهنگ‌یقین

می‌سرایند و همان هم سبق فاخته‌اند

از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم

خود نمایان خیال آینه پرداخته‌ اند

گر به‌ منزل نرسیده ست‌ کسی نیست عجب

کان سوی خویش ندارند ره‌ و تاخته‌اند

چاره ی خودسری خلق چه امکان دارد

شش‌جهت انجمن عیش به غم ساخته‌اند

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست

بیدل اینها همه خویشند که نشناخته‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها