0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۷۷

دل باز به جوش یارب آمد

شب‌ رفت و سحرنشد شب‌ آمد

اشک از مژه بسکه بی‌اثر پخت

رحمم به زوال‌ کوکب آمد

بی‌ روی تو یاد خلد کردم

مرگی به عیادت تب آمد

شرمندهٔ رسم انتظارم

جانی‌ که نبود بر لب آمد

مستان خبریست در خط جام

قاصد ز دیار مشرب آمد

وضع عقلای عصر دیدم

دیوانهٔ ما مؤدب آمد

از اهل دول حیا مجویید

اخلاق کجاست‌، منصب آمد

از رفتن آبرو خبر گیر

هرجا اظهار مطلب آمد

گفتم چو سخن‌، رسم‌ به‌ گوشی

هرگام به پیش من لب آمد

راجت در کسب نیستی بود

از هر عمل این مجرب آمد

بیدل نشدم دچار تحقیق

آیینه به دست من شب آمد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۸۲

ز ابرام طلب نومیدی‌ام آخر به چنگ آمد

دعا از بس ‌گرانی‌ کرد دستم زیر سنگ آمد

ز سعی هرزه‌جولان رنجها بردم درین وادی

ز پایم خار اگر آمد برون از پای لنگ آمد

به رنگ صبح احرام چه گلشن داشتم یا رب

که انداز خرامم در نظر پر نیمرنگ آمد

تحیر بسمل تأثیر آن مژگان خونریزم

که از طوفش نگه تا سوی من آمد خدنگ آمد

به استقبالم از یاد نگاه کافرآیینش

قیامت آمد، آشوب پری‌، آمد فرنگ آمد

غباری داشتم در خامهٔ نقاش موهومی

شکست از دامنش گل‌کرد و تصویرم به رنگ آمد

به افسون وفا آخر غم او کرد ممنونم

که از دل دیر رفت اما چو آمد بیدرنگ آمد

به احسانها‌ی بیجا خواجه می‌نازد نمی‌داند

که خضر نشئهٔ توفیقش از صحرای بنگ آمد

شکست دل نمی‌دیدم نفس گر جمع می‌کردم

به رنگ غنچه این مشتم به خاطر بعد جنگ آمد

به یاد نیستی رو تا شوی از زندگی ایمن

به آسانی برون نتوان ز کام این نهنگ آمد

دو روزی طرف با دل هم ‌ببستم چون نفس بیدل

بر این تمثال آخر خانهٔ آیینه تنگ آمد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۸۵

گل به سر، جام به کف‌، آن چمن‌ آیین آمد

میکشان مژده‌، بهار آمد و رنگین آمد

طبعم از دست زبان‌سوز تبی داشت چو شمع

عاقبت خامشی‌ام بر سر بالین آمد

نخل‌ گلزار محبت ثمر عیش نداد

مصرع آه همان یأس مضامین آمد

حیرتم بی‌اثر از انجمن عالم رنگ

همچو آیینه ز صورتکدهٔ چین آمد

حاصل این چمن از سودن دستم‌ گل‌ کرد

به‌ کف از آبله‌ام دامن‌ گلچین آمد

هیچکس از غم اسباب نیامد بیرون

بار نابستهٔ این قافله سنگین آمد

چه خیالست سر از خواب گران برداریم

پهلوی ما چو گهر در ته‌‌ی بالین آمد

چون نفس سر به خط وحشت دل می‌تازیم

جاده در دامن این دشت همان چین آمد

باز بی‌روی تو در فصل جنون جوش بهار

سایهٔ گل به سرم پنجهٔ شاهین آمد

خون به‌ دل‌، خاک‌ به‌ سر، آه به‌ لب‌، اشک به چشم

بی‌جمال تو چه‌ها بر من مسکین آمد

بیدل آسوده‌تر از موج گهر خاک شدیم

رفتن از خویش چه مقدار به تمکین آمد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۶۴

شب حسرت دیدار توام دام ‌کمین شد

هر ذره ز اجزای من آیینه‌نگین شد

خاکستر از اخگر چقدر شور برآورد

دل سف‌رخت به رنگی‌که‌کبابم نمکین شد

عبرتکدهٔ دهر ز بس خصم تسلی است

چون چشم شررخانهٔ من خانهٔ زین شد

برق رم فرصت سر و برگ طلبم سوخت

صد ناله تمنا نفس بازپسین شد

زنداز نیرنگ خیالم چه توان‌کرد

رحم است بر آن شخص‌که او آینه‌بین شد

انکار نمود آنچه ز صافی به در افتاد

جوهربه‌رخ‌آینه روشنگرچین شد

موهوس و این لنگر ادبار چه سوداست

چون سایه نباید کلف روی زمین شد

ازبس بسه ره حسسرت صیاد نشستم

وحشت به تغافل زد وپروازکمین شد

گر هیچ نباشد به تپش خون شدنی هست

ای آینه دل شو که نخواهی به ازین شد

بیدل عدم و هستی ما هیچ ندارد

جزگرد خیالی‌که نه آن بود و نه این شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۸۶

ز تخمت چه نشو و نما می‌دمد

که چون آبله زیرپا می‌دمد

عرق در دم حاجت از روی مرد

اگر شرم دارد چرا می‌دمد

به حسرت نگاهی ‌که این جلوه‌ها

ز مژگان رو بر قفا می‌دمد

وجود از عدم آنقدر دور نیست

نگاه اندکی نارسا می‌دمد

نصیب سحر قحط شبنم مباد

نفس بی‌عرق بی‌حیا می‌دمد

فسونی ‌که تا حشر خواب آورد

به‌گوشم نی بوریا می‌دمد

به ترک طلب ربشه دارد قبول

بروگر بکاری بسیا می‌دمد

ز خود باید ای ناله برخاستن

کزین نیستان یک عصا می‌دمد

معمای اسم فناییم و بس

همین نفس مطلق ز ما می‌دمد

به رنگ چنار از بهار امید

بس است اینکه دست دعا می‌دمد

ز بی‌اتفاقی چو مینا و جام

سر و ‌گردن از هم جدا می‌دمد

به عقبا است موقوف مزد عمل

کجا کاشتند از کجا می‌دمد

دو روزی بچینید گلهای ناز

ز باغی‌ که ما و شما می‌دمد

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست

ازین بام چندین هوا می‌دمد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۸۱

تمام شوقیم لیک غافل‌که دل به راه‌که می‌خرامد

جگربه داغ‌که می‌نشیند نفس به آه‌که می‌خرامد

ز اوج افلاک اگر نداری حضور اقبال بی‌نیازی

نفس به جیبت غبار دارد ببین سپاه‌که می‌خرامد

اگرنه رنگ ازگل تو دارد بهار موهوم هستی ما

به پردهٔ چاک این‌کتانها فروغ ماه‌که می‌خرامد

غبار هر ذره می‌فروشد به حیرت آیینهٔ تپیدن

رم غزالان این بیابان پی نگاه‌که می‌خرامد

ز رنگ‌گل تا بهار سنبل شکست دارد دماغ نازی

دراین‌گلستان ندانم امروزکه کج‌کلاه که می‌خرامد

اگر امید فنا نباشد نوید آفت‌زدای هستی

به این سر و برگ خلق آواره در پناه‌ که می‌خرامد

نگه به هرجا رسد چوشبنم زشرم می‌باید آب‌گشتن

اگر بداندکه بی‌محابا به جلوه‌گاه که می‌خرامد

به هرزه درپردهٔ من و ما غرور اوهام پیش بردی

نگشتی آگه که در دماغت هوای جاه که می‌خرامد

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل

وگرنه آن برق بی‌نیازی پی گیاه که می‌خرامد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۷۹

نتوان به تلاش از غم اسباب برآمد

گوهر چه نفس سوخت ‌که از آب برآمد

غافل نتوان بود به خمخانهٔ توفیق

ز آن جوش‌ که دردی ز می ناب برآمد

خواه انجمن‌آرا شد و خواه آینه پرداخت

از خانهٔ خورشید همین تاب برآمد

نیرنگ نفس شور دو عالم به عدم بست

در ساز نبود اینکه ز مضراب برآمد

ای دیده‌وران چارهٔ حیرت چه خیال است

آیینه عبث طالب سیماب برآمد

از ساحل این بحر زبان می‌کشد آتش

کشتی به چه امید ز گرداب برآمد

بیش از همه در عالم غیرت خجلم‌ کرد

آن‌ کار که بی‌منت احباب برآمد

این دشت ز بس منفعل‌ کوشش ما بود

خاکی‌ که بر آن دست زدیم آب برآمد

زین باغ به‌ کیفین رنگی نرسیدیم

دریا همه یک ‌گوهر نایاب برآمد

پیدایی او صرفهٔ موهومی ما نیست

با سایه مگوییدکه مهتاب برآمد

زان گرمی نازی که دمید ازکف پایش

مخمل عرقی‌کردکه از خواب برآمد

بیدل چو مه نو به سجودکه خمیدی

کامروز چراغ تو ز محراب برآمد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۰

دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماند

کنج ما را خاک خورد از بسکه در ویرانه ماند

سبحه آخر از خط زنار سر بیرون نبرد

درکمند الفت یک ریشه چندین دانه ماند

در تحیر رفت عمر و جای دل پیدا نشد

چون ‌کمان حلقه‌، چشم ما به راه خانه ماند

شور سودای تو از دلهای مشتاقان نرفت

عالمی زین انجمن بر در زد و دیوانه ماند

مدتی مجنون ما بر وهم وظن خط می‌کشید

طرح آن مسطر به یاد لغزش مستانه ماند

در خراباتی که از شرم نگاهت دم زدند

شورمستی خول شد وسربرخط پیمانه ماند

ساز عمر رفته جز افسوس آهنگی نداشت

زان همه خوابی‌که من دیدم همین افسانه ماند

شوخ ‌چشمان را ادب در خلوت دل ره نداد

حلقه‌ها بیرون در زین وضع ‌گستاخانه ماند

دل فسرد و آرزوها در کنارش داغ شد

بر مزار شمع جای ‌گل پر پروانه ماند

آخرکارم نفس در عالم تدبیر سوخت

هرسر مویی‌که من تک می‌زدم در شانه ماند

حال من بیدل نمی‌ارزد به استقبال وهم

صورت امروز خود دیدم غم فردا نماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۸۸

به هرجا باغبان در یاد مستان تاک بنشاند

بگو تا بهر زاهد یک دو تا مسواک بنشاند

به‌ گلشن فکر راحت غنچه را غمناک بنشاند

گهر را ضبط خود در عقدهٔ امساک بنشاند

به رفع تلخی ایام باید خون دل خوردن

مگر صهبا خمار وهم این تریاک بنشاند

صباگر مرهم شبنم نهد برروی زخم‌گل

ز خار منتش عمری ‌گریبان چاک بنشاند

درین‌گلشن نهال ناله دارد نوبر داغی

گل ساغر تواند چید هرکس تاک بنشاند

خیال طرهٔ حور است ز!هد را اگر بر سر

ز بهر زلف حوران شانه از مسواک بنشاند

دمی چون‌ صبح می‌خواهم قفس بر دوش پروازی

چون‌گل تاکی سپهرم در دل صد چاک بنشاند

چو عشق آمد، خیال غیر، رخت از سینه می بندد

شکوه برق گرد یک جهان خاشاک بنشاند

شکار زخمی‌ام‌، بیتابی‌ام دارد تماشایی

مبادا جوش خونم الفت فتراک بنشاند

گر چرخت نوازش‌کرد از مکرش مباش ایمن

کمان چون تیر را در برکشد بر خاک بنشاند

نصیب دانه نبود ز آسیا غیر از پریشانی

غبار خاطرم کی‌گردش افلاک بنشاند

اگر از موج‌ گوهر می‌توان زد آب بر آتش

عرق هم‌ گرمی آن روی آتشناک بنشاند

به ساز عافیت چون شعله تدبیری نمی‌یابم

ز خود برخاستن شاید غبارم پاک بنشاند

چوگل پر می‌زنم در رنگ و از خود برنمی‌آیم

مرا این آرزو تا کی ‌گریبان ‌چاک بنشاند

به رنگ قطره با هر موج دارم نقد ایثاری

مبادا گوهرم در عقدهٔ امساک بنشاند

تحیر گر نپردازد به ضبط‌ گریهٔ عاشق

غبار عالمی از دیده ی نمناک بنشاند

طرب‌خواهی نفس در یاد مژگانش به‌دل بشکن

تواند جام می برداشت هرکس تاک بنشاند

صفای باده ی تحقیق اگر صیقل زند ساغر

برون چون زنگت از آیینهٔ ادراک بنشاند

به شو‌خی مشکل است از طینتم رفع هوس ‌بیدل

مگر آب از حیا گشتن غبار خاک بنشاند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۴

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند

خاکستری ز قافلهٔ اعتبار ماند

از ما به خاک وادی الفت سواد عشق

هرجا شکست آبله دل یادگار ماند

دل را تپیدن از سرکوی تو برنداشت

این‌گوهر آب‌گشت و همان خاکسار ماند

وضع حیاست دامن فانوس عافیت

از ضبط خود چراغ ‌گهر در حصار ماند

مفت نشاط هیچ اگر فقر و گر غنا

دستی نداشتم که بگویم ز کار ماند

زنهار خو مکن به‌گرانجانی آنقدر

شد سنگ ناله‌ای که درین ‌کوهسار ماند

فرصت نماند و دل به تپش همعنان هنوز

آهو گذشت و شوخی رقص غبار ماند

هرجا نفس به شعلهٔ تحقیق سوختیم

کهسار بر صدا زد و مشتی شرار ماند

پیری سراغ وحشت عمر گذشته بود

مزدور رفت دوش هوس زیر بار ماند

نگذاشت حیرتم که گلی چینم از وصال

از جلوه تا نگاه یک آغوش‌وار ماند

خودداری‌ام به عقدهٔ محرومی آرمید

در بحر نیز گوهر من برکنار ماند

مژگان ز دیده قطع تعلق نمی کند

مشت غبار من به ره انتظار ماند

بیدل ز شعله‌ای که نفس برق ناز داشت

داغی چو شمع کشته به لوح مزار ماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:16 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۵

از دلم‌بگذشت و خون‌در چشم حیرت‌ساز ماند

گرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند

پیش از ایجاد توهم جوهر جان داشت جسم

تا پری در شوخی آمد شیشه از پرواز ماند

کاروان ما و من یکسر شرر دنباله است

امتیازی دامن وحشت‌گرفت و باز ماند

شمع یک‌رنگی ز فانوس خموشی روشن است

نیست جز تار نفس چون ناله از آواز ماند

امتیاز گوشه‌گیری دام راه کس مباد

صید ما از آشیان در چنگل شهباز ماند

حلقهٔ سرگشتگی دارد به‌ گوش گردباد

نقش‌پایی‌هم‌گر از مجنون به‌صحرا باز ماند

کیست در راهت دلیل ‌کاروان شوق نیست

ناله بال افشاند هرجا طاقت پرواز ماند

داغ نیرنگ وفا را چاره نتوان یافتن

جلوه خلوت‌پرور و نظاره بیرون‌تاز ماند

تا به بیرنگیست‌سیر پرفشانیهای رنگ

یافت انجام آنکه سر در دامن آغاز ماند

صیقل تدبیر برآیینهٔ ما زنگ ریخت

شعلهٔ این تیغ آخر در دهان‌گاز ماند

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست

باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۸۳

شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد

سرش از ‌ید بال‌افشانتر از بسمل برون آمد

چه‌سازد عقل مسکین‌کر نپوشدکسوت مجنون

که لیلی هرکجا بی‌پرده شد محمل برون آمد

ندارد صرفهٔ عزت مقام خود نفهمیدن

سخن‌صد پیش پا خورد اززبان‌کز دل برون آمد

به داغ فوت فرصت سوختن هم عالمی دارد

چراغان‌کرد آن پروانه‌کز محفل برون آمد

سراغ عافیت‌گم بود در وحشتگه امکان

طلب از آبله فالی زد و منزل برون آمد

رهایی نیست از هستی بغیر از خاک‌کردیدن

از این درپای عبرت هرکه شد ساحل برون آمد

به ‌کوشش ربط نتوان داد اجزای هوایی را

دل از خود جمع‌ کردن عقده مشکل برون آمد

ندارد حسن یکتایی ز جیب غیر جوشیدن

حق از حق جلوه_گر شد باطل ازباطل برون آمد

دماغ خاکساری هم عروج نشئه‌ای دارد

من امیدی دماندم تا نهال از گل برون آمد

که دارد طاقت هم‌چشمی ظرف حباب من

محیط ازخود تهی ‌گردید تا بیدل برون آمد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۸

از هجوم کلفت دل ناله بی‌آهنگ ماند

بوی این‌ گل از ضعیفی در طلسم رنگ ماند

سوختیم و مشت خاشاکی ز ما روشن نشد

شعلهٔ ما چون نفس در دام این نیرنگ ماند

از حیا موجی نزد هر چند دل از هم‌ گداخت

آب شد آیینه اما حیرتش در چنگ ماند

سنگ راه هیچکس تحصیل جمعیت مباد

قطرهٔ بیتاب ما گوهر شد و دلتنگ ماند

در خرابات هوس تا دور جام ما رسید

بیدماغی از شراب و نکبتی از بنگ ماند

عجز طاقت در طلب ما را دلیل عذر نیست

منزلی‌کوتا نباید سر به پای لنگ ماند

منت سیقل مکش‌، دردسر اوهام چند

عکس معدوم است اگر آیینه ا‌ت در زنگ ماند

آخر از سعی ضعیفی پیکر فرسوده‌ام

همچو اخگر زیر دیوار شکست رنگ ماند

نیست تکلیف تپیدنهای هستی در عدم

آرمیدن مفت آن سازی‌که بی‌آهنگ ماند

نام را نقش نگینها بال پرواز رساست

ما ز خود رفتیم اگر پای طلب در سنگ ماند

یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزو

منزل آسودگی ازما به صد فرسنگ ماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۲

موج‌گل بی‌تو خار را ماند

صبح‌‌، شبهای تار را ماند

به فسون نشاط خون شده‌ام

نشئهٔ من خمار را ماند

چشم آیینه از تماشایش

نسخهٔ نوبهار را ماند

زندگانی وگیر و دار نفس

عرصهٔ کارزار را ماند

گل شبنم‌فروش این گلشن

سینهٔ داغدار را ماند

چند باشی ز حاصل دنیا

محو فخری‌که عار را ماند

شهرت اعتبار تشهیرست

معتبر خر سوار را ماند

دود آهم ز جوش داغ جگر

نگهت لاله‌زار را ماند

می‌کشندت ز خلق خوش باشد

جاه هم پای دار را ماند

تا نظر باز کرده‌ای هیچ است

عمر برق شرار را ماند

مژه واکردنی نمی‌ارزد

همه عالم غبار را ماند

محو یاریم و آرزو باقی‌ست

وصل ما انتظار را ماند

بی‌تو آغوش گریه‌آلودم

زخم خون درکنار را ماند

سایه را نیست آفت سیلاب

خاکساری حصار را ماند

نسخهٔ صد چمن زدیم بهم

نیست رنگی‌که یار را ماند

مژهٔ خونفشان بیدل ما

رگ ابر بهار را ماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۶۹

حال دل از دوری دلبر نمی‌دانم چه شد

ریخت اشکی بر زمین دیگر نمی‌دانم چه شد

از شکست دل نه‌تنها آب و رنگ عیش ریخت

ناله‌ای هم داشت این ساغر نمی‌دانم چه شد

باس هستی برد از صد نیستی انسوبرم

سوختم چندان‌که خاکستر نمی‌دانم چه شد

صفحهٔ آیینه‌، حرت‌جوهر این‌عبرت است

کای حریفان نقش اسکندر نمی‌دانم چه شد

گردش رنگی و چشمکهای اشکی داشتم

این زمان آن چرخ و آن اختر نمی‌دانم چه شد

دو‌ش در طوفان نومیدی تلاطم کرد آه

کشتی دل بود بی‌لنگر نمی‌دانم چه شد

د‌ر رهت از همت افسر طراز آبله

پای من سر شد برتر نمی‌دانم چه‌شد

از دمیدن دانهٔ من ‌کوچه‌گرد بیکسی‌ست

مشت خاکی داشتم بر سر نمی‌دانم چه شد

بیدماغ وحشتم‌، از ساز آرامم مپرس

پهلویی گردانده ام بستر نمی‌دانم چه شد

عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس

قطره‌، دریاگشت‌، پیغمبر نمی‌دانم چه شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها