0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۰۱
جمعه 28 اسفند 1394  6:19 PM

دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند

منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند

آرام خود نبود نصیب غبار ما

نومیدی‌ای دگر که‌ کنون تاب رم نماند

افسون حرص هم اثرش طاقت‌آزماست

آن مایه اشتهاکه توان خورد غم نماند

سعی امید بر چه علم دست و پا زند

کز سرنوشت جز نم خجلت رقم نماند

فرسود از تپش مژه در چشم و محو شد

آخربه مشق هرزه نگاهی قلم نماند

برگ سپند سوخته دود شرار نیست

آتش به طبع ساز زد و زپر و بم نماند

یاد شباب نیز به پیری ز یاد رفت

دوزخ به از دمی‌ که حضور ارم نماند

پوچ است قامت خم و آرایش امل

پرچم‌ کسی چه شانه زند چون علم نماند

شرمی مگر بریم به د‌ریوزهٔ عرق

دریا دگر چه موج طرازد که نم نماند

یاران سراغ ما به غبار عدم‌ کنید

رفتیم آنقدر که نشان قدم نماند

اکنون نشان ناوک آهیم‌، آه‌ کو

پشت‌کمان شکست به حدی‌که خم نماند

بیدل حساب وهم رها کن چه زندگی‌ست

بسیار رفت از عدد عمر و کم نماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها