0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۱

دل‌گداخته بر شش جهت بغل واکرد

جهان به شیشه‌گرفت این پری چه انشاکرد

ستم نصیب دلم من کجا و درد کجا

نفس به‌ کوچهٔ نی رفت و ناله پیدا کرد

ز شرم چشم تو دارد خیالم انجمنی

که باید از عرقم سیر جام و مینا کرد

چه سحر بود که افسون بی‌نیازی عشق

مرا به خاک نشاند و ترا تماشاکرد

به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک

شکست شیشه به روبم در حلب واکرد

ازین بساط گذشتم‌.ولی نفهمیدم

که وضع پیکر خم با که این مدارا کرد

چو شمع صورت بیداری‌ام چه امکان داشت

سری‌ که رفت ز دوشم اشارت پا کرد

نهفت معنی مکشوف بی‌تاملی‌ام

نبستن مژه آفاق را معما کرد

جنون بیخودیی پیش برد سعی امل

که کار عالم امروز نذر فردا کرد

فسردنی است سرانجام عافیت‌طلبان

محیط این‌کره از رشتهٔ‌گهر واکرد

خیال اگر همه فردوس در بغل دارد

قفای زانوی حسرت نمی‌توان جا کرد

دلیل الفت اسباب غیر عسجز نبود

پر شکستهٔ ما سیر این قفسها کرد

نداشت ظاهر و مظهر جهان یکتایی

جنون آینه در دست خنده بر ما کرد

درین هوسکده از من چه دیده‌ای بیدل

به عالمی که نی‌ام بایدم تماشا کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۷۳

زین گلستان که گلش رنگ ندامت دارد

شبنمی نیست که ‌بی‌دیدهٔ تر می‌گذرد

از نفس چند پی قافلهٔ دل‌گیریم

سنگ عمریست‌که بردوش شرر می‌گذرد

دام دل نیست به جز دیده ‌که مینای شراب

از سر جام به صد خون جگر می‌گذرد

رغبت جاه چه و نفرت اسباب‌ کدام

زین هوسها بگذر یا مگذر می‌گذرد

انجمن در قدمی‌، هرزه به هر سو مخرام

هرکجا پا فشرد شمع ز سر می‌گذرد

عشق شد منفعل از طینت بیحاصل ما

برق از این مزرعهٔ سوخته‌تر می‌گذرد

خودنمایی چقدر زحمت دل خواهد داد

آخر این جلوه‌ات از آینه درمی‌گذرد

همچو تصویر به آغوش ادب ساخته‌ایم

عمر پرواز ضعیفان ته پر می‌گذرد

بیدل ما به وداع تو چرا خون نشود

عرق از روی تو با دیدهٔ تر می‌گذرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۵

خودسر به مرک گردن دعوی فرود کرد

چون سر نماند شمع قبول سجود کرد

در سعی بذل‌ کوش‌ که اینجا خسیس هم

جان دادنش به حسرت جاوید جود کرد

زان غنچهٔ خموش به آهنگ‌کاف و نون

سر زد تبسمی ‌که عدم را وجود کرد

چندان خمار درد محبت نداشتم

بوی ‌گلی‌ که زخم مرا مشک‌سود کرد

ای چرخ زحمت‌گره‌ کار من مبر

خواهد مه نوت سر ناخن‌کبود‌ کرد

آیینه‌دار نقش قدم بود هستی‌ام

هرکس نظرفکند به من سرفرودکرد

شد آبیار مزرع امکان گداز من

زین انجمن زیان زده‌ای شمع سودکرد

خونم به دل ز بوی‌گلش می‌درد نقاب

رنگ آتشی‌ که داشت درین غنچه دود کرد

تا انتظار صبح قیامت امان کراست

کار درنگ ما نفس سرد زود کرد

هرکس به هرچه ساخت غنیمت شمرد وبس

یاس دوام‌، نوحهٔ ما را سرودکرد

بیدل کتاب طالع نظاره خوانده‌ایم

مژگان هبوط داشت‌، تحیر صعود کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۷۹

دل مباد افسرده تا برکس نگرددکار سرد

شمع خاموش انجمنها می‌کند یکبار سرد

عالمی را زیر این سقف مشبک یافتم

چون سر بی ‌مغز زاهد ذر ته دستار سرد

داغ شد دل تا چه درگیرد به این دل ‌مردگان

چاره‌گر یکسر ز گال و نالهٔ بیمار سرد

انفعال جوهر مرد اختلاط حیز نیست

شعله‌ها را شمع‌کافوری‌کند دشوار سرد

با همه تدبیر ز آتش برنیاید مالدار

پوست اندازد، بود هرچند جای مار سرد

بی‌تکلف با نفس روزی دو باید ساختن

دل هواخواه و نسیمی دارد این‌ گلزار سرد

تا شود هستی‌گوارا با غبار فقر جوش

آب در ظرف سفالین می‌شود بسیار سرد

یأس‌ پیما اشک فرهادم شبی آمد به یاد

ناله‌ای کردم که گردید آتش کهسار سرد

در جوانی به‌ که باشی هم سلوک آفتاب

تا هواگرم است بایدگرس رفتار سرد

بی‌رواجی دیدی اسرار هنر پوشیده دار

جنس می‌خواهد لحاف آندم ‌که شد بازار سرد

گرم ناگردیده مژگان آفتابی می‌رسد

خوابناکان چند باشد سایهٔ دیوار سرد

بدل فسون می و نی آنقدرگرمی نداشت

آرزوهاگشت بر دل از یک استغفار سرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۴

وحشت ما را تعلق رام نتوانست کرد

بادهٔ ما هیچکس در جام نتوانست‌کرد

در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگی‌ست

مرگ، آغاز مرا انجام نتوانست کرد

رحم‌کن بر حال محرومی‌که مانند سپند

سوخت اما ناله‌ای پیغام نتوانست کرد

بی‌نشانم لیک بالی از زبانها می‌زنم

ای خوش آن عنقا که ساز نام نتوانست کرد

آرزو خون شد ز استغنای معشوقان مپرس

من دعاها کردم او دشنام نتوانست کرد

در جنون بگذشت عمر زلف و آن چشم سیاه

یک علاج از روغن بادام نتوانست کرد

عمرها پر زد نفس اما به الفتگاه دل

مرغ ماپرواز جز در دام نتوانست کرد

باد صبحی داشت طوف دامنت اما چه سود

گرد ما را جامهٔ احرام نتوانست کرد

نشئه خواهی آب کن دل را که اینجا هیچکس

بی گداز شیشه می در جام نتوانست کرد

در جنون‌زاری که ما حسرت کمین راحتیم

آسمان هم یک نفس آرام نتوانست کرد

گر دلت صاف است از مکروهی دنیا چه باک

قبح شخص آیینه را بدنام نتوانست کرد

آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترم

آن ستمگر یک نگه انعام نتوانست کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۸

پیش ارباب حسب ترک نسب باید کرد

پردهٔ دیده و دل فرش ادب باید کرد

کاروانها همه محمل کش یأس است اینجا

ناله را بدرقهٔ سعی طلب باید کرد

باعث‌ گریه درین دشت اگر چیزی نیست

الم بیکسیی هست سبب بایدکرد

گر شود پیش تو منظور نثار نگهی

گوهر جان به هوس تحفهٔ لب باید کرد

جمع بودن به پریشان‌صفتی آسان نیست

روزها در قدم زلف تو شب باید کرد

زبن توهمکده سامان دگر نتوان یافت

جز دمی چند که ایثار تعب بایدکرد

ترک لذات جهان مفت سلامت شمرید

این شکر قابل آن نیست‌که تب بایدکرد

جیب‌ها موج طربگاه حضور دریاست

فکر خود کن‌ گرت اندیشهٔ رب باید کرد

نم آب و کف خاکی بهم آمیخته است

هر چه آید ز تو کاری‌ست عجب باید کرد

بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافت

درد هم مفت تماشاست طرب باید کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۰

داغ بودم‌که چه خواهم به غمت انشا کرد

نقطهٔ اشک‌، روان‌گشت و خطی پیداکرد

نقش نیرنگ جهان در نظرم رنگ نیست

در تمثال زدم آینه استغنا کرد

سعی مغرور ز عجزم در آگاهی زد

خواب پا داشتم از آبله مژگان واکرد

فطرت سست ‌پی از پیروی وهم امل

لغزشی خورد که امروز مرا فردا کرد

می‌شمارم قدم و بر سر دل می‌لرزم

پای پر آبله‌ام کارگه مینا کرد

دل بپرداز و طرب‌ کن‌ که درین تنگ فضا

خانهٔ آینه را جهد صفا صحرا کرد

گرد پرواز در اندیشه پری می‌افشاند

خاک‌ گشتن سر سودایی ما بالا کرد

حسن هرسو نگرد سعی نظرخودبینی است

آنچه می‌خواست به آیینه‌ کند با ما کرد

کلک نقاش ازل حسن یقین می‌پرداخت

نقش ما دید و به‌ سوی تو اشارت ها کرد

عشق ازآرایش ناموس حقیقت نگذشت

کف ما را نمد آینهٔ درباکرد

هیچکس ممتحن وضع بد و نیک مباد

نسخهٔ حیرت ما طبع فضول اجزا کرد

بیدل از قافلهٔ ‌کن‌فیکون نتوان یافت

بار جنسی‌ که توان زحمت پشت پا کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۷۷

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد

که نفس نازده هر شب سحرم می‌گذرد

درد اندوه خوش است از طرب بیکاری

حیف دستی‌که ز دل برکمرم می‌گذرد

خاک ‌گل می‌کنم ‌و می‌روم از خویش چو اشک

عرق شرم زپا پیشترم می‌گذرد

ترک سعی طلب ز شمع نمی‌آید راست

پای رفتارم اگر نیست سرم می‌گذرد

گرد کم فرصتی کاغذ آتش زده‌ام

هر نفس قافله‌واری شررم می‌گذرد

نامه‌ها در بغل از شهرت عنقا دارم

قاصد من همه جا بیخبرم می‌گذرد

ذوق راحت چقدر راهزن آگاهی‌ست

عمر در خواب ز بالین پرم می‌گذرد

دل چو سنگ آب شود تا نفسم پیش آید

زندگی منتظر شیشه‌ گرم می‌گذرد

چشم بربند، تلاش دگرت لازم نیست

لغزش یک مژه از دیر و حرم می‌گذرد

خاک هر درکه به افسون طمع می‌بوسم

آب می‌گردد و آبش ز سرم می‌گذرد

مرکز ساز حلاوت گره خاموشی‌ست

گر نفس می‌زنم از نی‌شکرم می‌گذرد

آمد و رفت نفس مغتنم راحت ‌گیر

زندگی‌کو اگر این‌گرد ز رم می‌گذرد

ستمی نیست چو ایثار به بنیاد خسیس

می‌ درّد پوست چو ماهی ز درم می‌گذرد

نیستم قابل یک‌ گام در این دشت چو عمر

لیک چندانکه ز خود می‌گذرم می‌گذرد

راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدل

عمر چون حلقه به بیرون درم می‌گذرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۰

عشق مطرب‌زاده‌ای بر ساز و تقوا زور کرد

دانهٔ تسبیح را زاهد خر طنبور کرد

با همه واماندگی روزی دو آزادی خوش‌ست

خانه را نتوان به اندوه تعلق‌گورکرد

زین‌ گلستان‌ صد سحر جوشید و صد شبنم دمید

عبرتم سیر چکیدنهای یک ناسورکرد

بگذر از بی‌صرفه ‌گوییها که ساز انبساط

گوشمالی خورد هرگه ناله بی‌دستورکرد

موسی ما شعله‌ها در پردهٔ نیرنگ داشت

حسرتی از دل برون آورد و برق طورکرد

با چنین فرصت نبود امکان مژه برداشتن

وعدهٔ دیدار خلقی را امل مزدورکرد

شهرت اقبال عجز از چتر شاهی برتر است

موی چینی سایه آخر بر سر فغفور کرد

شور اسرارم جنون انگیخت از موی سفید

شوخی این پنبه‌ام هنگامهٔ منصورکرد

نی ز طاعت بهره‌ای بردم نه ذوقی ازگناه

در همه کارم حضور نیستی معذور کرد

دخل آگاهی به یک سو نه که تحقیق غیور

چشم خلقی را به انگشت شهادت کور کرد

بیدل از عزلت ‌کلامم رتبهٔ معنی‌ گرفت

خُم‌نشینی باده‌ام را اینقدر پُر زور کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۶

اول دل ستمزده قطع امیدکرد

آخرشکست چینی من مو سفید کرد

می‌لرزد از نفس دم تقریر احتیاج

دست تهی زبان مرا مرگ بید کرد

بخت سیاه اگر بلد اعتبارهاست

خود را به هیچ آینه نتوان سفیدکرد

تدبیر زهد مایهٔ تشویش کس مباد

صابون خشک جامهٔ ما را پلید کرد

تا اشک ربط سبحهٔ انفاس نگسلد

پیری مرا به حلقهٔ قامت مریدکرد

چون نال خامه تا دمد از مغز استخوان

فکرم در آفتاب قیامت قدیدکرد

از قبض و بسط حیرت آیینه‌ام مپرس

قفلی زدم به خانه‌که نازکلیدکرد

دارد رسایی مژه ی خون به‌گردنش

برگشتنی‌که آنسوی حشرم شهیدکرد

بیدل تو هم به ذوق خطش سینه چاک زن

کاین شام نادمیده مرا صبح عید کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۱

آگاهی از خیال خودم بی‌نیازکرد

خود را ندید آینه تا چشم بازکرد

نعل جهان درآتش فکرسلامت است

آن شعله آرمیدکه مشق‌گدازکرد

چون آه کرد رهگذر ناامیدی‌ام

هرکس زپا نشست مرا سرفرازکرد

کو زحمت فراق و کدام انبساط وصل

زین جور آنچه‌کرد به ما امتیازکرد

کلفت‌زدای‌کینهٔ دلها تواضع است

زین تیشه می‌توان‌ گره سنگ باز کرد

حیرت مقیم خانهٔ آیینه است و بس

نتوان به روی ما در دلها فرازکرد

داغم ز سایه‌ ای ‌که به طوف سجود او

پای طلب ز نقش جبین نیازکرد

شابت قیام و شیب رکوع و فنا سجو د

در هستی و عدم نتوان جز نماز کرد

زبن‌گلستان به حیرت شبنم رسیدهٔم

باید دری به خانهٔ خورشید بازکرد

در پرده بود صورت موهوم هستی‌ام

آیینهٔ خیال تو افشای رازکرد

بر زندگی‌ست بار گرانجانی‌ام هنوز

قد دو تا مرا خم ابروی ناز کرد

گامی نبود بیش ره مقصد فنا

ای رشته را نفس به‌کشاکش درازکرد

معنی نمای چهره مقصود نیستی ست

بیدل مرا گداختن آیینه‌سازکرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۴

روزی‌که نقش‌گردش چشمت خیال‌کرد

نقاش خامه از مژه‌های غزال کرد

مشاطه‌ای‌ که حسن ترا زیب ناز داد

از دوده چراغ مه و مهر خال کرد

امکان نداشت پرده درد رمز آن و این

سحر تبسمی است‌که نفی محال‌کرد

خودروی حیرتیم ز نشو و نما مپرس

تخمی فشاند عشق‌که ما را نهال‌کرد

سیلی هزار دشت خس و خار داشتیم

بحر کرم‌ کدورت ما را زلال ‌کرد

بی‌شبهه بود نیک و بد اعتبارها

اندیشهٔ یقین همه را احتمال کرد

روز و شب جهان کم و بیش هوس نداشت

سعی نفس شمار امل ماه و سال کرد

گل کردن خیال صفاها به زنگ داد

آیینه را هجوم صور پایمال‌ کرد

داغ قمار صنعت یکتایی دلیم

ما را به ششجهت طرف این نقش خال کرد

حق خلق می‌شود ز فسون تأملت

باید به چشم دید و نباید خیال‌ کرد

حرمان تراش مخترعات فضولیم

ایجاد هجر فکر زمان وصال کرد

رنگ کلف برون رود از مه چه ممکن است

ما را نمی‌توان به هوس بی‌ملال کرد

ای غافل از نزاکت معنی تأملی

مه را کسی شناخت‌ که سیر هلال‌ کرد

چون شبنم از طرب به هوا بال می‌زدم

ذوق تأملم عرق انفعال کرد

مژگان بهم زدم شدم از نقش غیر پاک

این صیقلم برون ز جهان مثال کرد

همت رضا به وضع فسردن نمی‌دهد

بیزارم از سری که توان زیر بال کرد

بیدل کسی به معنی لفظم نبرد پی

تقدیر شهره ام به زبانهای لال کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۷

از تغافل زدنی ترک سبب بایدکرد

روز خود را به غبار مژه شب باید کرد

گرد وارستگی‌هکوی فنا باید بود

خاک در دیدهٔ اندوه ظرب باید کرد

همچو آیینه اگر دست دهد صافی دل

جوهر ناطقه شیرازهٔ لب باید کرد

کهنه مشق خط امواج سرابیم همه

عینک از آبلهٔ پای طلب باید کرد

اشک اگر شیشه از این دست بهم برچیند

مژه را روکش بازار حلب باید کرد

تا شودطبع توآیینهٔ تحقیق وفا

خلق را صیقل زنگار غضب باید کرد

دم صبحی مگر افسون تباشیر دمد

شمع ما را همه شب خدمت تب باید کرد

دیده‌ای را که چمن‌پرور دیدار تو نیست

به تماشای‌گل و لاله ادب باید کرد

آنقدر شیفتهٔ نرگس خمّار توام

که‌.ز خاکم به قدح آب عنب باید کرد

یک تحیر دو جهان در نظرت می‌سوزد

آتش از خانهٔ آیینه طلب بایدکرد

دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت

خویش را بیدل دیوانه لقب بایدکرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۶۷

ما را به در دل ادب هیچکسی برد

تمثال در آیینه‌، ره از بی‌نفسی برد

زین دشت هوس منت سیلی نکشیدیم

خاروخس ما را عرق شرم خسی برد

بیگانهٔ عشقیم ز شغل هوسی چند

آب رخ عنقایی ما را مگسی برد

فریادکه محمل‌کش یک ناله نگشتیم

دل خون شد ودر خاک غبار جرسی برد

دور همه چون سبحه یکی‌کرد تسلسل

زین قافله‌ها پیش وپسی‌ ، پیش وپسی برد

آخر پی تحقیق به جایی نرساندم

بیرونم از این دشت اقامت هوسی برد

دل نیز نشد چون نفسم دام تسلی

جمعیت بالم الم بی‌قفسی برد

بیدل ثمر باغ‌کمالم چه توان‌کرد

پیش از همه در خاک مرا پیش رسی‌برد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۷

عجز طاقت به‌ گرفتاری غم شادم‌ کرد

یاس بی‌بال و پری از قفس آزادم ‌کرد

کو خم دام تعلق چه ‌کمند اسباب

اینقدرها به قفس خاطر صیادم کرد

عافیت مزد فراموشی حالم شمرید

درد عشقم به تکلف نتوان یادم‌کرد

نوحه‌ای دارم و جان می‌کنم از قامت خم

آه ازین تیشه‌ که هم پیشهٔ فرهادم‌ کرد

غافل از زشتی اعمال دمیدم هیهات

عشق پیش‌ از نگه منفعل ایجادم کرد

سعی بیهوده ندانم به کجایم می‌برد

نفس سوخته شد سرمه‌ که فریادم ‌کرد

گفتم انشا کنم از عالم مطلب سبقی

شرم اظهار زبان عرق ارشادم کرد

چون خط جاده ز بس منتخب تسلیمم

هرکه آمد به سر از نقش قدم صادم‌کرد

گره ضبط نفس نسخهٔ‌ گوهر دارد

وضع خاموش به علم ادب استادم کرد

نفی هنگامهٔ هستی چه تنزه‌ که نداشت

شیشه بر سنگ زدن رشک پریزادم ‌کرد

نقص هم بی‌اثری نیست ز تقلید کمال

فقر ما را اگر الله نکرد آدم‌کرد

محو کیفیت نیرنگ وفایم بیدل

آنکه می‌خواست فراموش کند یادم کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها