0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱۷

من آن غبارم که حکم نقشم به هیچ آیینه درنگیرد

اگر سراپا سحر برآیم شکست رنگم به بر نگیرد

نشد ز سازم به هیچ عنوان چو نی خروش دگر پرافشان

جز این‌ که یارب در این نیستان پر نوایم شکر نگیرد

به این ‌گرانی که دارد امروز ز رخت چندین خیال دوشم

چو کشتی‌ام پای رفتنی‌ که اگر محیطم به سر نگیرد

به راه یأسی است سعی گامم که گر به لغزش رسد خرامم

کسی جز آغوش بی‌نشانی چو اشکم از خاک برنگیرد

دل از فسون امل طرازی به جد گرفته‌ست هرزه‌تازی

مباد شرم نفس‌گدازی عنان این بیخبر نگیرد

نگاه غفلت‌ کمین ما را کنار مژگان نشد میسر

تپد به خون خفته خوابناکی‌ که سایه‌اش زیر پر نگیرد

چو موج عمریست بی‌سر و پا تلاش شوقم ادب تقاضا

چه ممکن است این‌که رشتهٔ ما چو عقده‌ گیرد گهر نگیرد

خوشا غنامشربی‌ که طبعش به حکم اقبال بی‌نیازی

ز هرکه خواهد جزا نخواهد ز هرچه‌گیرد اثر نگیرد

اگر ز معمار دهر باشد بنای انصاف را ثباتی

گلی‌که تعمیر رنگ دارد چراش در آب زر نگیرد

دلی‌که بردند آب نازش به آتش عشق کن گدازش

چو شیشه بر سنگ خورد سازش‌کسیش جز شیشه‌گر نگیرد

گذشت مجنون به وضع عریان چو ناله و آه از این بیابان

تو هم به آن رنگ دامن افشان که چین دامن کمر نگیرد

قبول سرمایهٔ تعین‌کمینگه آفت است بیدل

چوشمع خاموش ترک سر گیر که تا هوایت به سر نگیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱۰

عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت به‌در آورد

نه چو مو جنون هار سر قدم از سرت به‌در آورد

به بضاعت هوس آنقدر مگشا دکان فضولی‌ات

که چو رنگ باخته وسعت پرت از برت به‌در آورد

به‌گداز عشوهٔ علم و فن در پیر میکده بوسه زن

که ز قد عالم وهم و ظن به دو ساغرت به‌درآورد

به قبول و رد، مطلب سبب‌،‌که غرور چرخ جنون حسب

به دری‌ که خواندت از ادب ز همان درت به ‌در آورد

ز خیال الفت خانمان به در آ که شحنهٔ امتحان

نفسی اگر دهدت امان دم دیگرت به‌در آورد

به وقار اگر نه سبکسری حذر از غرور هنروری

که مباد خفٌت لاغری رگ جوهرت به‌در آورد

اثر وفا ندهد رضا به خمار نشئهٔ مدعا

نگهی‌که‌گردش رنگ ما خط ساغرت به‌در آورد

ز طواف‌کعبه‌که می‌رسد به حضور مقصد آرزو

من و سجدهٔ پس زانویی که سر از درت به ‌در آورد

ندهد تأمل انس و جان ز لطافت بد‌نت نشان

مگر آنکه جامهٔ رنگ‌ ما عرق از برت به‌در آورد

من بیدل از خم طره‌ات به‌کجا روم ‌که سپهر هم

سر خود به خاک عدم نهد که ز چنبرت به‌در آورد؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱۵

گر شوق پی مطلب نایاب نگیرد

سرمشق رم از عالم اسباب نگیرد

با تشنه ‌لبی ساز و مخور آبی از این بحر

تا حلق تو را تنگ چو گرداب نگیرد

آن دل ‌که تپیدن فکند قرعهٔ وصلش

حیف است‌ که آیینه به سیماب نگیرد

محتاج کریمان نشود مفلس قانع

سرچشمهٔ آیینه زبحرآب نگیرد

صیّاد اسیران محبّت خم ابروست

کس ماهی این بحر به قلاب نگیرد

از نور هدایت نبرد بهره سیه‌بخت

چون سایه‌ که رنگ از گل مهتاب نگیرد

دل مست جنون است بگویید خرد را

امروز سراغ من بیتاب نگیرد

از بس به مراد دو جهان دست فشاندم

گر زلف شوم دامن من تاب نگیرد

منظور حیا ضبط نگاهیست و گر نه

سر پنجهٔ مژگان بتان خواب نگیرد

در حلقهٔ خامش ‌نفسان در دل باش

تا هیچکست نکته در این باب نگیرد

ہنیاد تو تا چند شود سدّ ره عمر

بیدل‌ کف خاکی ره سیلاب نگیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲۰

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد

حدیث توفان نوای عشقم خموشی از من زبان نگیرد

ز دستگاه جهان صورت نی‌ام خجالت‌کش‌ کدورت

چو آینه دست بی‌نیازان ز هر چه ‌گیرد زبان نگیرد

سماجت است اینکه عالمی‌ را به‌ سر فکنده‌ست‌ خاک ذلّت

سبک نگردد به چشم مردم‌ کسی ‌که خود را گران نگیرد

ز دست رفته‌ست اختیارم‌، به پارسایی کشیده کارم

به ساز وحشت پری ندارم‌ که دامنم آشیان نگیرد

به غیر وحشت به هیچ عنوان حضور راحت ندارد امکان

ز صید مطلب سراغ‌ کم ‌گیر اگر دلت زین جهان نگیرد

مناز بر مایهٔ تعیّن ‌که‌ کاروان متاع همّت

به چارسویی که خود فروشی رواج دارد دکان نگیرد

ز خود برآ تا رسد کمندت به‌ کنگر قصر بی‌نیازی

به نردبانهای چین دامن ‌کسی ره آسمان نگیرد

اگر به عزم گشاد کاری ز گوشه‌ گیران مباش غافل

که تیر پرواز را نشاید دمی‌ که بال از کمان نگیرد

کج است طور بنای عالم تو نیز سرکن به‌کج‌ادایی

که شهرت وضع راستی‌ها چو حلقه‌ات بر سنان نگیرد

درآتش عشق تا نسوزی نظر به داغ وفا ندوزی

که از چراغ هوس فروزی تنور افسرده نان نگیرد

فتاده‌ای را ز خاک بردار و یا مبر نام استطاعت

کسی چه‌گیرد ز ساز قدرت‌که دست واماندگان نگیرد

اگر ز وارستگان شوقی به فکر هستی مپیچ بیدل

که همّت آیینهٔ تعلٌق به دست دامن‌فشان نگیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱۶

به محفلی‌که فضولی قدح به دست نگیرد

خمار اگر عسس آید برون ‌که مست نگیرد

بساز با دل خرسندی از جهان تعین

که چون‌ کلاهش اگر بشکنی شکست نگیرد

به رنگی آینه پردازده‌ که تا به قیامت

جریده‌ات چو عدم نقش هرچه هست نگیرد

گشاد دست‌و دل است انجمن‌طرازی مشرب

کس این قدح به‌کف آستین‌پرست نگیرد

دگر امید چه دارد به صیدگاه تخیل

کسی‌ که ماهی بحر گمان به شست نگیرد

کجاست جز سر تسلیم ما به راه محبت

فتاده‌ای که کسش جز غبار دست نگیرد

به صیدگاه طلب مگسل از رسایی همت

که غیر عقدهٔ دل رشته چو‌ن ‌گسست نگیرد

ندید قطره ز قعر محیط غیر فسردن

چه ممکن است‌که دل در جهان پست نگیرد

سیه مکن ورق امتحان آینه بیدل

که مشق خامهٔ سعی نفس نشست نگیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۰۵

بی فقر آشکار نگردد عیار مرد

بخت سیه بود محک اعتبار مرد

پاس وقار و سد سکندر برابر است

جز آبرو چو تیغ نشاید حصار مرد

دنیا ز اهل جود به خود ناز می‌کند

زن بیوه نیست تا بود اندر کنار مرد

همت بلند دار کز اسباب اعتبار

بی‌غیرتیست آنچه نباید به ‌کار مرد

در عرصه‌ای‌که پا فشرد غیرت ثبات

کهسار را به ناله نسنجد وقار مرد

پا بر جهان پوچ زدن ننگ همت است

در پنبه ‌زار حیز نیفتد شرار مرد

بیش است عزم شیر به‌ گاو بلند شاخ

بر خصم بی‌سلاح دلیری‌ست عار مرد

جز سینه صافی آینهٔ مدعا نبود

هرجا نمود جوهر جرات غبار مرد

ایثجا به ‌آب ‌تیغ به‌ خون غوطه‌ خوردن است

آیینه تا کجا شود آیینه‌ذار مرد

گندم به غیر آفت آدم چه داشته‌ست

یارب تو شکل زن نپسندی دچار مرد

آنجا که چرخ دون کند امداد ناکسان

حیز از فشار خصیه برآرد دمار مرد

برگشته است بسکه درین عصر طور خلق

نامردی زنی ‌که نگردد سوار مرد

بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت است

ترسم به دست حیز دهد اختیار مرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

راه فضولی ما هم در ازل حیا زد

تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد

صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون‌ کرد

برهردماغ چون‌گل صد عطسه زین هوا زد

دل داغ بی‌نصیبی است از غیرت فسردن

دست که دامن ناز بر آتش حنا زد

سررشتهٔ نفس نیست چندان‌ کفیل طاقت

گر دل‌گره ندارد بر طبع ما چرا زد

در نیم‌ گردش رنگ دور نفس تمام است

جام هوس نباید بر طاق‌ کبریا زد

تا دل ازین نیستان یک ناله‌وار برخاست

چون ‌بند نی ضعیفی ‌صد تکیه ‌بر عصا زد

آرایش تحیر موقوف دستگاهیست

راه هزار جولان دامان نارسا زد

افلاس در طبایع بی‌شکوه فلک نیست

ساغر دمی ‌که بی می‌ گردید بر صدا زد

درکارگاه تقدیر دامان خامشی گیر

از آه و ناله نتوان آتش درین بنا زد

با گرد این بیابان عمریست هرزه تازیم

در خواب ناز بودیم بر خاک ما که پا زد

آیینه در حقیقت تنبیه خودپرستی است

با دل دچارگشتن ما را به روی ما زد

بیدل بهار امکان رنگی نداشت چندان

دستی که سودم از یأس بر گل تپانچه‌ها زد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۷۵

ز سخت‌جانی من عمر تنگ می‌گذرد

شرار من به پر و بال سنگ می‌گذرد

جهان ز آبله‌پایان دل جنون دارد

ز گرد عجز مگو فوج لنگ می‌گذرد

چه لغزش است رقم‌زای خامهٔ فرصت

که تا شتاب‌نویسی درنگ می‌گذرد

در آن چمن‌که به دستت نگار می‌بندد

غبار اگر گذرد گل به جنگ می‌گذرد

متاز درپی زاهد به وهم حور و قصور

حذرکه قافله‌سالار بنگ می‌گذرد

عقوبت است صدف تا محیط پیش ‌گهر

دل‌گرفته ز هرکوچه تنگ می‌گذرد

کجاست امن که در مرغزار لیل و نهار

به هر طرف نگری یک پلنگ می‌گذرد

غبار دهر غنیمت شمر که آینه هم

ز خویش می‌گذرد گر ز زنگ می‌گذرد

ستم به خوبش مکن رنگ عاجزان مشکن

پر شکسته ز چندین خدنگ می‌گذرد

تامل تو، پل‌کاروان عشرت توست

مژه به خم ندهی سیل رنگ می‌گذرد

دماغ فقر سزاور لاف حوصله نیست

چون بحر شد تنک آب از نهنگ می‌گذرد

هسزار مرحله آنسوی رنگ دارد عشق

هنوز قافله‌ها از فرنگ می‌گذرد

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بید‌ل

جهان خفته چه مقدار دنگ می‌گذرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۰۴

حرف پیری داشتم لغزیدنم دیوانه‌کرد

قلقل این شیشه رفتار مرا مستانه‌کرد

با رطوبتهای پیری برنیامد پیکرم

از نم این برشکال آخرکمانم خانه‌کرد

دل شکستی دارد اما قابل اظهار نیست

ازتکلف موی چینی را نباید شانه‌کرد

پیش از ایجاد امتحان سخت‌جانیهای عشق

تیغ ابروی بتان را سر بسر دندانه‌ کرد

خانمانسوز است فرزندی ‌که بیباک اوفتد

اعتماد مهر نتوان بر چراغ خانه کرد

حسن در هر عضوش آغوش صلای ‌عاشق است

شمع سر تا ناخن پا دعوت پروانه‌ کرد

عالمی ز لاف دانش ربط جمعیت‌گسیخت

خوشه را یک سر غرور پختگی ها دانه ‌کرد

هیچکس یارب جنون مغرور خودبینی مباد

آشناییهای خویشم از حیا بیگانه کرد

صد جنون مستی است در خاک خرابات غرض

حلقه بر درها زدن ما را خط پیمانه‌ کرد

تاگشودم چشم یاد بستن مژگان نماند

عبرت این انجمن خواب مرا افسانه‌ کرد

عمرها بیدل ز-‌شم خلق پنهان زفستفم

عشق خواهد خاک ما را گنج این ویرانه‌ کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲۳

نه هستی از نفسهایم شمار ناله می‌گیرد

عدم هم از غبار من هم عیار ناله می‌گیرد

نمی‌دانم دل آزرده‌ام یا شو ق مایوسم

که هرجا ‌می‌روم راهم غبار ناله می‌گیرد

بم و زیر دگر دارد نوای ساز مشتاقان

نفس دزدیدن اینجا اختصار ناله می‌گیرد

عرق گل کرده‌ام از شرم مطلب لیک استغنا

همان چون موج اشکم آبیار ناله می‌گیرد

نینگیزد چرا دود از سپند ناتوان من

نیستانها در آتش خار خار ناله می‌گیرد

اگر مطلق عنان گردد سپاه اضطراب دل

دو عالم شوخی یک نی‌سوار ناله می‌گیرد

ادب هرچند محو سرمه گرداند غبارم را

جنون شوق راه انتظار ناله می‌گیرد

فنا مشکل که گردد پرده‌دار ناکسیهایم

خس من آتش از رنگ بهار ناله می‌گیرد

شکست ساز هم آهنگها دارد در این محفل

چوکامل شد خموشی اشتهار ناله می‌گیرد

نمی‌دانم که را گم کرده است آغوش امیدم

که حسرت عالمی را در کنار ناله می‌گیرد

ز خاکسترگذشت افسانهٔ داغ سپند من

هنوزم آرزو شمع مزار ناله می‌گیرد

فلکتازی‌ست بیدل ترک وضع خویشتن‌ داری

که هرکس رفت از خود اعتبار ناله می‌گیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲۵

چنین‌گر طیع‌بیدر‌ت‌به‌خورد و خواب‌می‌سازد

به چشمت اشک را هم‌گوهر نایاب می‌سازد

ضعیفی دامنت دارد خروش درد پیدا کن

که‌ هرجا رشته‌ٔ سازی‌ست با مضراب می‌سازد

درین میخانه فرش سجده باید بود مستان را

که موج باده از خم تا قدح محراب می‌سازد

جنون کن در بنای خانمان هوش آتش زن

همین وضعت خلاص از کلفت اسباب می‌سازد

نفس را الفت دل نیست جز تکلیف بیتابی

که دود از صحبت آتش به پیچ و تاب می‌سازد

چو صبحی‌ کز حضور آفتاب انشا کند شبنم

خیال او نفس در سینهٔ من آب می‌سازد

چنین کز سوز دل خاکستر ایجاد است اعضایم

تب پهلوی من از بوریا سنجاب می‌سازد

به برق همت از ابرکرم قطع نظرکردم

تریهای هوس کشت مرا سیراب می‌سازد

به هجران ذوق وصلی د‌ارم و بر خویش می‌بالم

در آتش نیز این ماهی همان با آب می‌سازد

درین محفل ندارد بوی راحت چشم واکردن

نگاه بیدماغان بیشتر با خواب می‌سازد

ندارد بزم امکان چون ضعیفی‌،‌کیمیاسازی

که اجزای غرور خلق را آداب می‌سازد

تواضعهای ظالم مکر صیادی بود بیدل

که میل آهنی را خم شدن قلاب می‌سازد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲۲

غنا مفت هوس‌گر نام آسودن نمی‌گیرد

غبار دامن‌افشان سحر دامن نمی‌گیرد

فسردن خوشترست از منت شوراندن آتش

حنا بوسدکف دستی‌که دست من نمی‌گیرد

دلی دارم ادب‌ پروردهٔ ناموس یکتایی

که از شرم محبت خرده بر دشمن نمی‌گیرد

ز تشویش علایق رسته‌گیر آزادطبعان را

عنان آب‌، دام سعی پرویزن نمی‌گیرد

ره فهم تجرد، فطرت باریک می‌خواهد

کسی جز رشته آب از چشمهٔ سوزن نمی‌گیرد

حضور عافیت‌گر مقصد سعی طلب باشد

چرا همّت‌، ره از پا درافتادن نمی‌گیرد

ضعیفی در چه خاک افکنده باشد دام من یارب

که صیٌاد از حیا، عمریست نام من نمی‌گیرد

تواضع‌کیش همّت را چه امکان است رعنایی

خم دوش فلک‌، بار سر و گردن نمی‌گیرد

دم پیری ز فیض گریه خلقی می‌رود غافل

در این‌ مهتاب‌ شیری‌ هست‌ و کس ‌روغن نمی‌گیرد

قماشی از حیا دارد قبای نازک‌اندامی

که بوی یوسف ازشوخی به پیراهن نمی‌گیرد

اگر شمع رخش صد انجمن روشن‌ کند بیدل

تحیر آتشی دارد که جز در من نمی‌گیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱۳

دمی ‌که تیغ تو خون مرا بحل ‌گیرد

هجوم ناز سراپای من به دل ‌گیرد

کجاست اشک که در عالم خیال توام

هزار آینه با جلوه متصل‌ گیرد

مزاج عاشق و آسودگی به آن ماند

که شعله رنگ هواهای معتدل ‌گیرد

به حیرت است نگاه ادب‌ سرشت وفا

که شمع خلوت ‌آیینه مشتعل ‌گیرد

بهار عمر و طراوت زهی خیال محال

مگر حیا عرض از طبع منفعل ‌گیرد

کسی برد چو نگه لذت شناسایی

که نقش خویش به هر جلوه مضمحل‌ گیرد

خوشم‌که ناله‌ام امروز خصم خودداری‌ست

چو سرو تا به کی آزادگی به گل گیرد

کفیل وحشت هر ذره‌ام چو شور جنون

کسی که نگذرد از خود مرا خجل گیرد

ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردم

مباد آینه پیش تو نام دل‌گیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲۹

حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد

چو شیشه دل‌که‌کشد تیغ از میانش و لرزد

قیامت است بر آن بلبلی ‌که از ادب ‌گل

پر شکسته‌کشد سر ز آشیانش و لرزد

به هر نفس زدن از دل تپیدن است پرافشان

چو ناخدا گسلد ربط بادبانش و لرزد

به وحشتی‌است درین عرصه برق‌تازی فرصت

که پیک وهم زند دست درعنانش ولرزد

به خون تپیده ضبط شکسته رنگی خویشم

چو مفلسی ‌که شود گنج زر عیانش و لرزد

اگر به خامه دهم عرض دستگاه ضعیفی

ز ناله رشته‌کشد مغز استخوانش و لرزد

ز سوز سینه ی من هر که واکشد سر حرفی

چو نبض تب‌زده برخود تپد زبانش و لرزد

به عرصه‌ای ‌که شود پرفشان نهیب خدنگت

فلک چو شست ببوسد زه‌ کمانش و لرزد

خیال چین جبینت به بحر اگر بستیزد

به تن ز موج دود رعشه ناگهان‌اش و لرزد

گداخت زهرهٔ نظاره دورباش حیایت

چو شب‌روی ‌که ‌کند بیم پاسبانش و لرزد

شکسته‌رنگی عاشق اگر رسد به خیالش

چو شاخ‌گل برد اندیشهٔ خزانش و لرزد

غبار هستی بیدل ز شرم بیکسی خود

به خاک نیزکند یاد آستانش و لرزد

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد

چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۳۳

آنکه ما را به جفا سوخته یا می‌سوزد

نتوان ‌گفت چرا سوخته یا می‌سوزد

پیش چشمش نکنی حاصل هستی خرمن

که به یک برق ادا سوخته یا می‌سوزد

تاکی ای آینه زحمت‌کش صیقل باشی

خانه‌ات برق صفا سوخته یا می‌سوزد

تپشی چند که در بال و پر شعلهٔ ماست

ذوق پرواز رسا سوخته یا می‌سوزد

کس نفهمید که چون شمع در این محفل وهم

عالمی‌ سر به هوا سوخته یا می‌سوزد

نور انصاف ‌گر این است‌ که شاهان دارند

سایه در بال هما سوخته یا می‌سوزد

وهم اسباب مپیماکه دماغ مجنون

در سویدا همه را سوخته یا می‌سوزد

من و آهی ‌که اگر سرکشد از جیب ادب

از سمک تا به سما سوخته یا می‌سوزد

مشت آبی که درین دیر توان یافت کجاست

هرچه دیدیم چو ما سوخته یا می‌سوزد

تاکی از لاف ‌کند گرم دماغ املت

نفسی چند که واسوخته یا می‌سوزد

شش جهت شور سپندی ا‌ست ندانم بیدل

دل آواره‌ کجا سوخته یا می‌سوزد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها