0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۲

گرد مرا تحیّر، صبح جنون سبق ‌کرد

دستی نداشت طاقت‌، جیبم چنین‌ که شق‌ کرد

دل تشنهٔ جنونهاست از وهم و ظن مپرسید

زین دست مشق بسیار مجنون بر این ورق ‌کرد

پیداست شغل زاهد، وقت دگر چه باشد

سرها به یکدگرکوفت هرگه‌که یاد حق‌کرد

دل با کمال تحقیق از شبهه‌ام نپرداخت

آیینه ساخت امّا پرداز بی‌نسق کرد

زبن باغ تا دمیدم جز خون دل نچیدم

گلگون قبای نازی صبح مرا شفق‌کرد

از انفعالم آخر شستند دست قاتل

خونم روان نگردید رنگ حنا عرق‌کرد

مهمان این بساطیم اما چه سود بیدل

دیدار نعمتی بود آیینه در طبق کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۸

وداع عمر چمن‌ساز اعتبارم کرد

سحر دماندن پیری سمن بهارم‌ کرد

به رنگ دیدهٔ یعقوب حیرتی دارم

که می‌توان نمک خوان انتظارم‌ کرد

تعلق نفسم سوخت تا کجا نالم

غبار وهم گران گشت و کوهسارم‌ کرد

دل ستم‌زده صد جا غم تظلم برد

شکست آینه با عالمی دچارم‌ کرد

غبار می‌دمد از خاک من قدح در دست

نگاه مست که سیر سر مزارم‌ کرد

به نیم چشم زدن قطع شد وجود و عدم

گذشتگی چقدر تیغ آبدارم‌ کرد

نهفته داشت قضا سرنوشت مستی من

نم عرق ز جبین شیشه آشکارم ‌کرد

کنون ز خود مژه بندم ‌که عبرت هستی

غبار هر دو جهان بر نگاه بارم‌کرد

امید روز جزا زحمت خیال مباد

می نخورده در این انجمن خمارم کرد

چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل

وفا گلی به سرم زد که داغدارم‌ کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۶

شب‌ که دل از یأس مطلب باده‌ای در جام‌ کرد

یک جهان حسرت به توفان داد و آهش نام‌کرد

برنمی‌آید سپند من به استیلای شوق

از جرس باید دل بی‌انفعالم وام‌ کرد

چشم من شد پرده ی زنبور و بیداری ندید

غفلت آخر حشر من درکسوت با دام‌کرد

آبم از شرم عدم‌ کز هستی بیحاصلم

آرمیدن‌کوشش و بیمطلبی ابرام‌کرد

شعله‌ای بودم‌کنون خاکسترم مفت طلب

سوختن عریانی‌ام راجامهٔ احرام کرد

در پریشانی کشیدیم انتقام از روزگار

خاک ما باری طواف دیدهٔ ایام کرد

قرب هم در خلوت تحقیق‌گنجایش نداشت

دوربین افتاد شوق و وصل را پیغام‌ کرد

از تعلق سنگسار شهرت آزادی‌ام

الفت نقش نگین آخر ستم بر نام کرد

اینقدر در بند خوابش از ناتوانی مانده‌ایم

عشق رنگ ما شکست و اختراع دام کرد

دل به یاد مستی چشم حجاب‌آلوده‌ای

آب‌گردید از حیا چندانکه می در جام‌ کرد

جادهٔ سرمنزل ما صد بیابان سعی داشت

بیدماغیهای فرصت چون شرر یک گام کرد

عشرت‌ما چون نگه از بس تنک‌سرمایه است

سایهٔ مژگان تواند صبح ما را شام‌ کرد

می‌رود صبح و اشارت می‌کندکای غافلان

تا نفس باقیست نتوان هیچ جا آرام‌کرد

یک قلم بیدل غبار وحشت نظاره‌ایم

عشق نتوانست ما را بی‌تحیر رام‌ کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۰۲

ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکرد

قدردانیهای طاقت آنچه نتوانم نکرد

شمع خامش وارهید از اشک و آه و سوختن

بی‌زبان بودن چه مشکلهاکه آسانم نکرد

تا مبادا خون خورد تمثالی از پیدایی‌ام

نیستی در خانهٔ آیینه مهمانم نکرد

زین‌چمن عمری‌ست پنهان‌می‌روم چون‌بوی‌گل

شرم هستی در لباس رنگ عریانم نکرد

درگهر هم موج من زحمت‌کش غلتیدنی‌ست

سودن دست آبله بست و پشیمانم نکرد

جان فدای‌طفل خوش‌خویی‌که پرواییش نیست

عمرها گرد سرم‌ گرداند و قربانم نکرد

انفعالم آب کرد اما همان آواره‌ام

گل شدن شیرازهٔ خاک پریشانم نکرد

وقت هر مژگان‌گشودن یک جهان دیدار بود

آه از این چشمی ‌که واگردید و حیرانم نکرد

دیده گر بی‌اشک گردید از حیا امیدهاست

جبهه آسان می‌کندکاری‌که مژگانم نکرد

زین‌ نُه‌ آتشخانه بیدل هرچه‌ برهم چید حرص

یأس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۶۵

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد

همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد

در سرم بی‌مغزی شور هوس پیچیده بود

وصل‌گوهریابد آن موجی‌که این خاشاک برد

کرد شغل جاه خلقی را به بیدردی علم

لابه‌ای چند آبروی دیدهٔ نمناک برد

حیف اوقاتی‌که‌کس منت‌کشد از هر خسی

وقتی پیری خوش که بی‌دندانی‌اش مسواک برد

هستی از گرد نفس باری به دوشم بسته است

چون سحر بر آسمان می‌بایدم این خاک برد

بهر نام دیگران تا چند شغل جان‌ کنی

مزد عبرت زین نگینها صنعت حکاک برد

قاصد مجنون دپندشت اندکی لغزیده بود

جاده‌ها هر سو به منزل صد گریبان چاک برد

گر همه در آفتاب محشرم افتاده راه

یاد آن مژگان مرا در سایه‌های تاک برد

می‌روم محمل به دوش آمد و رفت نفس

تا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباک برد

ما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود

کهکشان ناز شکست رنگ برافلاک برد

بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست

ای بسا صیدی‌ که رفت و حسرت فتراک برد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۰۶

عمر ارذل ای خدا مگمار بر نیروی مرد

رعشهٔ پیری مبادا ریزد آب‌روی مرد

تا نگردد عجز طاقت شبنم ایجاد عرق

صبح نومیدی مخندان از کمین موی مرد

گر طبیعت غیرت اندیشد ز وضع انفعال

سرنگونی‌ کم وبالی نیست در ابروی مرد

بند بند آخر به رنگ مو دوتا خواهد شدن

در جوانی ننگ اگر دارد ز خم زانوی مرد

هرچه از آثار غیرت می‌تراود غیرتست

جوهر شمشیر دارد موج ز آب جوی مرد

بهر این نقش نگین گر خاتمی پیدا کنی

لافتی ا‌لا علی بنویس بر بازوی مرد

شعلهٔ همت نگون شد کز تصاعد بازماند

خوی شود هرگه تنزل برد ره در خوی مرد

از ازل موقع‌شناسان ربط الفت داده‌اند

آینه با زانوی زن تیغ بر پهلوی مرد

آلت او خصیه‌ای خواهد تصور کرد و بس

در دماغ حیز اگر افتاده باشد بوی مرد

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست

آسمان ‌عمری‌ست ‌می‌گردد به‌جست‌وجوی مرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۳

دل به زلف یار هم آرام نتوانست‌کرد

این مسافر منزلی در شام نتوانست کرد

جوش خط با آن فسون دستگاه دلبری

وحشی حسن بتان را رام نتوانست ‌کرد

با همه شوری‌ که وقف پستهٔ خندان اوست

رفع تلخی های آن بادام نتوانست کرد

همچو من از سرنگونی طالعی دارد حباب

کز خم دریا میی در جام نتوانست‌کرد

نیست در بحر محبت جز دل بیتاب من

ماهیی‌کز فلس فرق دام نتوانست کرد

مشت خاک من هواپرورد جولان تو بود

پایمالش گردش ایام نتوانست کرد

چرخ ‌گو مفریب از جا هم‌ که سعی باغبان

پختگیهای ثمر را خام نتوانست‌کرد

همچو شبنم زین گلستان فسکه وحشت می‌کشم

آب در آیینه‌ام آرام نتوانست‌کرد

موج ‌گوهر با همه خشکی نشد محتاج آب

طبع استغنا نظر ابرام نتوانست‌کرد

ناله‌ها در دل فسرد اما نبست احرام لب

گرد این ‌کاشانه سیر بام نتوانست‌ کرد

اخگر ما شور خاکستر دماند از سوختن

این نگین شد خاک و ترک نام نتوانست‌ کرد

سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما

یک شرر برق نگاهی وام نتوانست‌کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۰۸

پای طلب دمی‌که سر از دل برآورد

چون تار شمع جاده ز منزل برآورد

چون سایه خاک مال تلاش فسرده‌ام

کو همتی ‌که پایم ازین گل برآورد

دل داغ ریشه‌ای‌ست‌که هرگه نموکند

چون شمع ازتوقع حاصل برآورد

خط غبار من‌که رساند به‌کوی یار

این نامه را مگرپر بسمل برآورد

هرجا رسد نوید شهیدان تیغ عشق

آغوش سر ز زخم حمایل برآورد

جون شمع لرزه در جگر از ترزبانی‌ام

ای شیوه‌ام مباد ز محفل برآورد

در وادیی‌ که غیرت لیلی درد نقاب

مجنون سربریده زمحمل برآورد

ضبط خودت بن است غم خلق هرزه چند

گوهرمحیط را به چه ساحل برآورد

بنیاد این خرابه به آبی نمی‌رسد

تاکی‌کسی عرق‌کند وگل برآورد

بر آستان رحمت مطلق بریدنی‌ست

دستی‌که مطلب از لب سایل برآورد

بید‌ل نفس‌گر از در ابرام بگذرد

عشقش چه ممکن است‌که از دل برآورد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۳

بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال ‌کرد

سنگ را بیتابی آه شرر غربال ‌کرد

از تب‌ سودای‌ مجنون خواندم‌ افسونی‌ به دشت

گردبادش تا فلک آرایش تبخال‌کرد

ناله توفان‌خیز شد تا نارسا افتاد جهل

بلبل ما طرح منقار از شکست بال‌کرد

قامت پیری قیامت دارد از شور رحیل

خواب ما گر تلخ کرد آواز این خلخال کرد

نفی خود کردم دو عالم آرزو شد محو یاس

گردش رنگ‌ گلم چندین چمن پامال ‌کرد

گر نباشد دل‌، دماغ‌کلفت هستی‌کراست

الفت آیینه‌ام زحمت‌کش تمثال کرد

قوت آمال در پیری یکی ده می‌شود

حلقهٔ قد دوتایم صفر ماه و سال کرد

سیر کوی او خیال آینه‌ای ‌پرداز داد

رنگهای رفته چون تمثال استقبال‌کرد

خلقی از آرایش جاه انفعال ‌اندود رفت

صبح ما هم خنده‌ای بر فرصت اقبال‌کرد

بی‌خمیدن نیست از بار نفس دوش حباب

بیدلان را نیز هستی اینقدرحمال‌کرد

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است

از شکست رنگ باید سر به زیر بال کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۹

گر کمال اختیار خواهم کرد

نیستی آشکار خواهم کرد

جیب هستی قماش رسوایی‌ست

به نفس تار تار خواهم کرد

صفر چندی‌ گر از میان بردم

یک خود را هزار خواهم‌کرد

کس سوال مرا جواب نگفت

ناله در کوهسار خواهم کرد

دور گل گر گذشت گو بگذر

یک‌، دو ساغر بهار خواهم کرد

شوق تا انحصار نپذیرد

وصل را انتظار خواهم ‌کرد

داغ آهی اگر بهار کند

سرو و گل اعتبار خواهم‌ کرد

گر به خلدم برند و گر به جحیم

یاد آن گلعذار خواهم کرد

اینقدر جرم ننگ عفو مباد

هرچه کردم دوبار خواهم کرد

صد فلک انتظار می‌بالد

با که خود را دچار خواهم‌ کرد

انجمن‌ گر دلیل عبرت نیست

سیر شمع مزار خواهم کرد

در عدم آخر از هوای خطی

خاک خود را غبار خواهم ‌کرد

وضع‌ آغوش وصل‌ ممکن نیست

از دو عالم کنار خواهم کرد

آسمان سرنگون بیکاری‌ست

من‌که هیچم چه‌ کار خواهم ‌کرد

بیدل از صحبتم کنار گزین

فرصتم من فرار خواهم کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱۲

اگر به افواج عزم شاهان سواد روم و فرنگ گیرد

شکوه درونش هر دو عالم به یک دل جمع تنگ‌گیرد

جو شمع ‌کاش از خیال شوکت طبیعت غافل آب‌ گردد

که سر فرازد به اوج‌ گردون و راه‌ کام نهنگ‌ گیرد

ز مکتب اعتبار دنیا ورق سیه‌کردن است و رفتن

درین خم نیل جامهٔ‌کس به جز سیاهی چه رنگ‌گیرد

گهر نی‌ام تا درین محیطم بود به عرض وقار سودا

حباب معذور بادسنجم ترازوی من چه سنگ‌ گیرد

ز خجلت اعتبار باطل اگرگذشتم ز من چه حاصل

کجاست دامن فرصت اینجا که با تو گویم درنگ‌ گیرد

ز حرف طاقت‌گداز لعلت دمی به جرات دچار گردم

که همچو یاقوتم آب و آتش عنان پرواز رنگ‌ گیرد

به پاس دل ناکجا خورد خون بهار نازی‌که ازلطافت

حنای‌دستش‌سیاهی آرد چو شمع ‌اگر گل به‌چنگ‌ گیرد

ز چنگ ‌آفت‌ کمین‌ گردون‌ کجا رود کس چه چاره سازد

پی رمیدن ‌گم است آنجاک ه راه آهو ، پلنگ‌ گیرد

ز تیره‌ طبعان وقت بگسل‌، مخواه ننگ وبال بز دل

ازبن‌که بینی نقوش باطل خوش‌ست آیینه زنگ‌گیرد

درین‌ جنون‌زار فتنه سامان‌، به شعله‌ کاران ‌کذب و بهتان

مجوش چندان‌ که عالمی را نفس به دود تفنگ ‌گیرد

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل

هزار آتش نفس‌ گدازد که آب خشکی ز سنگ ‌گیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۹

خاکستری نماند ز ما تا هوا برد

دیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد

نقش مراد مفت حریفی کزین بساط

چون شعله رنگ بازد و داغ وفا برد

آسوده جبهه‌ای که درین معبد هوس

چون شمع سجده بر اثر نقش پا برد

آخر به درد و داغ‌گره‌گشت پیکرم

صد گوی اشک یک مژه چوگان ‌کجا برد

سیل بنای موج همان زندگی بس است

بگذارتا غبار من آب بقا برد

زبن خاکدان دگر چه برد ناتوان عشق

خود را مگر هلال به پشت دو تا برد

محروم دامن تو غبار نیاز من

صد صبح چاک سینه به دوش هوا برد

چشمی که از غبار دلش نیست عبرتی

یارب ‌که التجا به در توتیا برد

حسن قبول جعوه‌کمین بهانه‌ایست

کو دل که جای آینه دست دعا برد

زاهد ز سبحه نعل یقینت در آتش است

درکعبه راه دیر گرفتی خدا برد

کو قاصدی که در شکن دام انتظار

پیغامی از تو آرد و ما را ز ما برد

هرکس به دیر وکعبه دلیلش بضاعتی است

بیدل به جز دلی‌که نداردکجا برد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱۴

تا ساز نفسها کم مضراب نگیرد

آهنگ جنون دامن آداب نگیرد

عاشق‌ که بنایش همه بر دوش خرابی‌ ست

چون دیده چرا خانه به سیلاب نگیرد

بر پای توگر باز شود دیده مخمل

چون آینه هرگز خبر از خواب نگیرد

چون ریگ روان در سفر دشت توکل

باید قدح آبله هم آب نگیرد

بی‌کینه‌ام از خلق به رنگی‌که چو یاقوت

مو از اثر آتش من تاب نگیرد

درویشی‌ من سرخوش صهبای تسلی است

ساحل قدح از گردن‌ گرداب نگیرد

زین خواب گمان وا نشود چشم یقینت

ازتیغ اجل تا به‌گلو آب نگیرد

غفلت به‌کمین دم پیری‌ست حذرکن

کزپرتو صحبت به شکر خواب نگیرد

آخربه‌گهر محو شود پیچ وخم موج

تا چند دل از عالم اسباب نگیرد

بیدل به عبادتکدهٔ عجزپرستی

جز نقش‌کف پای تو محراب نگیرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹۵

اینقدر اشک به دیدارکه حیران گل کرد

که هزار آینه‌ام بر سر مژگان ‌گل کرد

عالمی را ز دل خسته به شور آوردم

ناله‌ای داشتم آخر به نیستان گل کرد

نیست جز برگ ‌گل آیینهٔ‌ کیفیت رنگ

خون من خواهد از آن‌گوشهٔ دامان‌گل کرد

گر چنین می‌کندم طرز نگاه تو هلاک

سبزه خواهد ز مزارم همه مژگان‌گل‌کرد

ریشهٔ باغ حیا غنچه بهار است امروز

زان تبسم‌که لبت‌کاشت نمکدان‌گل‌کرد

نتون داغ تو پوشید به خاکستر ما

کچهٔ فاخته خواهد ز گریبان گل کرد

پرتوشمع فراهم نشود جزبه فنا

رنگ جمعیت‌ ما سخت پریشان‌ گل ‌کرد

حیرتم‌گشث‌که دیروز به صحرای عدم

خاک بودم نفس از من به چه عنوان ‌گل‌ کرد

سعی اشکیم‌، دویدن چه خیال است اینجا

لغزشی بود ز ما آبله پایان ‌گل کرد

غیر وحشت‌گلی از وضع سحر نتوان چید

هر که بویی ز نفس یافت پرافشان ‌گل کرد

اول و آخر هر جلوه تماشا دارد

نقش پا گل‌ کن اگر آینه نتوان گل کرد

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم

شمع ما را نفس سوخته آسان‌ گل‌ کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸۹

دل سحرگاهی به‌گلشن یاد آن رخسار کرد

اشک آن شبنم برگ ‌گل را رخت آتشکار کرد

ناز غفلت می‌کشیم از التفات آن نگاه

خواب ما را سایهٔ مژگان او بیدار کرد

قید آگاهی چه مقدار از حقیقت غافلست

گرد خود گردیدنم خجلت‌ کش زنار کرد

آه ز آن بی‌پرد رخساری‌که شرم جلوه‌ان

چشم ما پوشیده یعنی وعده دیدار کرد

عالم بی‌دستگاهی‌ ناله سامان بوده است

هر که از پرواز ماند آرایش منقار کرد

یکجهان پست و بلند ‌آفت ‌کمین جهد بود

چین دامان هوس را کوتهی هموار کرد

دعوی هستی عدم را انفعال ست

اینکه من یاد توکردم فطرت استغفارکرد

رنج دنیا،فکر عقبا، داغ حرمان‌، درد دل

یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد

نیست‌ غم بر شمع‌ ما گر یک دو لب خندید صبح

گریهٔ ما نیز با ما این ادا بسیار کرد

از سر ما بینوایان سایه تا دارد دپغ

خانهٔ خورشید را هم چرخ بی ‌دیوار کرد

بی‌تکلف بود هستی لیک فکر بد معاش

جامهٔ عریانی ما را گریبان دارکرد

دردسر کم بود تا تدبیر صندل محو بود

صنعت بالین و بستر خلق را بیمارکرد

آبیار مزرع اخلاق اگر باشد وفاق

جای گندم آدمیت می‌توان انبارکرد

سرکشید امروز بیدل از بنای اعتبار

آنقدر پستی ‌که نتوان از دنائت عار کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها