0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۱۰

چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد

سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد

خط ما غبار هم نیست‌ که به‌ کس رسد پیامش

قلم شکستهٔ رنگ‌، غم نامه‌بر ندارد

دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیم

قفس دگر ندارد به جز اینکه پر ندارد

زخیال پوچ هستی به عدم مبند تهمت

که میان نازک یار خبر ازکمر ندارد

ز حباب یک تأمل به صد آبرو کفاف است

صدف محیط فرصت‌گهر دگر ندارد

غم انتظار سایل به مزاج فصل بار است

لب احتیاج مگشاکه‌کریم در ندارد

به حلاوت قناعت نرسید طبع منعم

نی بوربای درونش همه جا شکر ندارد

ز غم قیامت شمع ته خاک هم امان نیست

تو که سوختی طرب‌ کن شب ما سحر ندارد

ز عیان چه بهره بردم‌که خیال هم توان پخت

سر بی‌دماغ تحقیق سر زیر پر ندارد

که رسد به حال زارم‌ که شود به غم دچارم

که به‌کوی بیکسیها همه‌کس‌گذر ندارد

زتلاش همت شمع دلم آب‌گشت بدل

که به ذوق رفتن از خویش همه پاست سر ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۲

عالم گرفتاری‌، خوش تسلسلی دارد

جوش نالهٔ زنجیر، باغ سنبلی دارد

همچو کوزهٔ دولاب هر چه زیر گردون است

یا ترقی آهنگ است یا تنزلی دارد

پرفشانی عشق است رنگ و بوی این‌گلشن

هر گلی که می‌بینی بال بلبلی دارد

گر تعلق اسباب‌، عرض صد جنون‌نازست

بی‌نیازی ما هم یک تغافلی دارد

بار شکوه‌پیمایی بر دل پر افتاده‌ست

تا تهی نمی‌گردد شیشه قلقلی دارد

خواه برتأمل زن خواه لب به حرف افکن

سیر این بهارستان غنچه و گلی دارد

ز انفعال مخموری سرخوش تسلی باش

جبهه تا عرق‌پیماست ساغر مُلی دارد

رنج زندگی بر ما نیستی‌ گوارا کرد

زین محیط بگذشتن در نطر پلی دارد

می‌کشد اسیران را از قیامت آنسوتر

شاهد امل بیدل طرفه کاکلی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۷۵

رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد

که زیر سنگ دست از سایهٔ برگ حنا دارد

اگر در عرض خویش آیینه‌ام عاریست معذورم

که عمری شد خیال او مرا از من جدا دارد

نگردد سابهٔ بال هما دام فریب من

هنوزم استخوان جوهر ز نقش بوریا دارد

به رنگ سایه‌ام عبرت‌نمای چشم مغروران

مرا هر کس ‌که می‌بیند نگاهی زیر پا دارد

نمی‌باشد ز هم ممتاز نقصان و کمال اینجا

خط پرگار در هر ابتدایی انتها دارد

حیات جاودان خواهی‌گداز عشق حاصل‌کن

که دل در خون شدن خاصیت آب بقا دارد

به عبرت چشم خواهی واکنی نظارهٔ ما کن

غبار خاکساران آبروی توتیا دارد

به دل تا گرد امیدی‌ست از ذوق طلب مگسل

جهانی را گدا در سایهٔ دست دعا دارد

اگر موجیم یا بحریم اگر آبیم یا گوهر

دویی نقشی نمی‌بندد که ما را از تو وا دارد

به فکر اضطراب موج کم می‌باید افتادن

تپش در طینت ما خیر باد مدعا دارد

من ‌و تاب‌ وصال و طاقت دوری چه حرفست این

اسیری‌راکه عشقت خواند بیدل دل‌کجا دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۹

حرص اگر بر عطش غلو دارد

شرم آبی دگر به جو دارد

گوشهٔ دامن قناعت گیر

خاک این وادی آبرو دارد

خار خار خیال پوچ بلاست

آه زان دل که آرزو دارد

نیست این بحر بی شنای حباب

سر بی‌مغز هم‌کدو دارد

رنگ گل بی ‌تو بی ‌دماغم کرد

خون این زخم تازه بو دارد

دست می‌باید از جهان شستن

رفع آلایش این وضو دارد

ساز اقبال بی شکستی نیست

چیستی اعتبار مو دارد

بی‌رواج جهان عنصری‌ایم

جنس ما گرد چارسو دارد

اوج بنیاد ما ، نگونساری‌ست

موی سر، سوی خاک رو، دارد

از نفس رست و رفت به باد

ریشهٔ ما همین نمو دارد

برکه نالد نیاز ما یارب

دادرس پر به ناز خو دارد

خاک ناگشته پاک نتوان شد

زاهدان‌! آب هم وضو دارد

هرکجاییم زین چمن دوریم

ما و من رنگ و بوی و دارد

بیدل این‌حرف و صوت چیزی‌نیست

خامشی معنی مگو دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۸۹

دل از دم محبت، چندین فتور دارد

این باده سخت تند است بر شیشه زور دارد

نامحرم قضایی شوخی مکن درین دشت

کان برق بر سیاهی چشمی ز دور دارد

با انحراف هر وضع ننگ تجاهلی هست

چشم تغافل انشا تقلید کور دارد

همسنگ خامکاران مپسند پختگان را

الماس معدن ما شر‌م از بلور دارد

عاشق به عزم مقصد محتاج راهبر نیست

پروانه در ته بال مکتوب نور دارد

گر از خم‌ کلاه است عرض جلال شاهان

گرد شکست ما هم عجز غیور دارد

گر مرد احتیاطی از خود مباش غافل

طوفان به هر مسامت چندین تنور دارد

تلخ است عیش امروز ازگفتگوی فردا

در خانه‌ای که ماییم همسایه شور دارد

ناقابل تواضع مگذر ز بزم احباب

آه از کسی‌ که زین آب بی‌پل عبور دارد

ننگ است وهم تمثال در جلوه‌گاه تحقیق

مشاطه به‌کزین بزم آیینه دور دارد

از خود برآمدن نیز درکیش اهل تسلیم

هرچند سرکشی نیست وضع غرور دارد

بیدل‌ کمال هر چیز بر جوهر است موقوف

جایی‌ که من نباشم غربت قصور دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۶۳

لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد

تا حشر غبار من بر آب‌گهر خندد

بی‌جلوهٔ او تا چند از سیرگل و شبنم

اشکم ز نظر جوشد داغم به جگر خندد

یک خندهٔ او برق بنیاد دو عالم شد

دیگر چه بلا ربزد گر بار دگر خندد

جوش چمن از خجلت در غنچه نفس دزدد

آنجا که ‌گل داغم از آه سحر خندد

یک شبنم از این گلشن بی‌چشم تماشا نیست

چندان‌که حیا بالد سامان نظر خندد

یاد دم شمشیرت هرجا چمن آراید

چون شمع سراپایم یک رفتن سر خندد

افسردگی دل را از آه‌ گشایش‌ کو

سنگ است و همان‌کلفت هرچند شرر خندد

از چرخ کمان پیکر با وهم تسلی شو

کم نیست از این خانه یک حلقهٔ در خندد

آنجا که ز هم ریزد چار آینهٔ امکان

یک جبههٔ تسلیمم صدگل به سپر خندد

از خجلت بیدردی داغ است سراپایم

مژگان به عرق‌گیرم تا دیدهٔ تر خندد

بی‌جلوه او بید‌ل زین باغ چه ‌گل چیند

در کسوت چاک دل چون صبح مگر خندد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۴۴

دل تا به‌کی‌ام جز پی آزار نگردد

ظلم است گر این آبله هموار نگردد

عمری‌ست به تسلیم دوتایم چه توان‌کرد

بر دوش ‌کسی نام نفس بار نگردد

بند لب عاشق نشود مهرخموشی

در نی‌ گرهی نیست ‌که منقار نگردد

حیف از قدم مردکه در عرصهٔ همت

سربازی شمعش گل دستار نگردد

مطلوب جگرسوختگان سوز و گدازی‌ست

پروانه به گرد گل و گلزار نگردد

برگشتن از آن انجمن انس محال است

هشدار که قاصد ز بر یار نگردد

بر نقطهٔ دل یک خط تحقیق تمام است

پرگار بر این دایره هر بار نگردد

بیرون‌ نتوان رفت به هرکلفت آنتن بزم

گر تنگی اخلاق دل افشار نگردد

بی‌باکی سعی تو به عجز است دلیلت

گر پا نزنی آبله بیدار نگردد

بگذار دو روزی ز هوس‌ گرد برآریم

هستی سر وهمی‌ست‌که بسیار نگردد

هرچند حیا باب ادبگاه وصالست

یارب مژه پیش تو نگونسار نگردد

بیدل به سر ازپرتو خورشید تو دارد

آن سایه‌که پیش و پس دیوار نگردد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۰

نقشم‌کسی از سعی چه فرهنگ برآرد

نقاش مگر از صدفش رنگ برآرد

عمری‌ست که با کلفت دل می‌روم از خویش

خود را چه‌قدر آینه با زنگ برآرد

صد شام ابد طی شد و صد صبح ازل رفت

تا یاس زخویشم دو سه فرسنگ برآرد

پهلو خور هنگامهٔ صحبت نتوان زیست

زبن انجمنم‌کاش دل تنک برآرد

در رهن خلشهای نفس فرصت هستی است

تیرتوکس از دل به چه آهنگ برآرد

تفریح دماغ تو و من درخور وهم است

زبن نسخه محال است‌کسی بنگ برآرد

با دامن اگر عیب تک و تاز نپوشی

عجز تو چه خارا از قدم لنگ برآرد

زین بار که من می‌کشم از کلفت هستی

سنگینی نامم ز نگین سنگ برآرد

آیینهٔ او محرمی وصل ندارد

حیرانی از این بیش که را دنگ برآرد؟

آه این دل مایوس نشاطم نپسندید

کو غنچه که واگردد و گلرنگ برآرد

بیدل‌، به‌کف خاک‌، قناعت کن و خوش باش

تا گرد هوا گیر تو اورنگ برآرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۲

گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآرد

جنونی انشا کند تحیر که عالمی را ز من برآرد

خیال هر چند پر فشاند ز عالم دل برون نراند

چه ممکن است این‌که سعی وحشت به غربتم از وطن برآرد

نرست تخمی در این گلستان ‌که نوبهاری نکرد سامان

هوای رنگ‌ گلت ز خاکم اگر برآرد چمن برآرد

ندارد از طبع ما فسردن به غیر پرواز پیش بردن

که رنگ عاشق چو پیکر صبح پری به قدر شکن برآرد

ز پهلوی جذبهٔ محبت قوی‌ست امید ناتوانان

سزد که چون اشک دلو ما هم ز چاه غم بی‌رسن برآرد

دل ستمدیده عمرها شد ندارد از سوختن رهایی

به لغزش اشک‌کاش خود را چو شمع از این انجمن برآرد

ز خاکسار وفا نبالد غبار هنگامهٔ تعین

دلیل صبح قیامت است این که مرد سر از کفن برآرد

به این سر و برگ مغتنم گیر ترک اندیشهٔ فضولی

مباد چون بخیه خودنمایی سرت ز دلق کهن برآرد

تجرد اضطرار رنگی ندارد از اعتبار همّت

چه حیرت است اینکه حیز خود را ز جرگهٔ مرد و زن برآرد

قدم‌.به آهنگ‌کین فشردن ز عافیت نیست صرفه بردن

تفنگ قالب تهی نماید دمی‌که دود از دهن برآرد

دماغ اهل صفا نچیند بساط ‌انداز خودستایی

سحر محال است اگر نفس را به دستگاه سخن برآرد

غبار اسباب چند پوشد صفای آیینهٔ تجرد

کجاست عریانیی‌ که ما را ز خجلت پیرهن برآرد

به آن صفا بیخته‌ست رنگم‌ که مانی ‌کارگاه فطرت

قلم به آیینه پاک سازد دمی که تصویر من برآرد

نفس به صد یاس می‌گدازم دگر ز حالم مپرس بیدل

چو شمع رحم است بر اسیری‌که مرگش از سوختن برآرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۳

حاشاکه مرا طعن‌کسان بر سقط آرد

چون خامه قط تازه خورد حسن خط آرد

داغ است دل ساده زتشنیع تکلف

بر مهمله‌ها خرده‌گسرفتن نقط آرد

ما عجزپرستان همه‌تن خط جبینیم

کم مشمر اگر سایه سجودی فقط آرد

کیفیت تحقیق ز خامش‌نفسان پرس

ماهی مگر اینجا خبر از قعر شط آرد

عمری‌ست‌که ما منتظران چشم به راهیم

تا قاصد امید زحسبنش چه خط آرد

تقلید تری می‌کشد از دعوی تحقیق

کشتی چه خیال‌ست که پرواز بط آرد

بیدل حذر از خیره‌سری کز رک‌کردن

بر صحت هرحرف چو لکنت غلط آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۴

فسردن از مزاج شعله خاکستر برون آرد

تردد چو نفس سوزد ز خود بستر برون آرد

به اشکی‌ کلفت از دل‌ کی توان بردن که دریا هم

یتیمی مشکل‌ست از طینت‌ گوهر برون آرد

فنا هم مایهٔ هستی‌ست ازآفت مباش ایمن

که چون بگذشتی از مردن قیامت سر برون آرد

به نو میدی در این‌ گلشن چو رنگ امید آن دارم

که افسردن ز پروازم پر افشانتر برون آرد

ز جوش بیخودی صاف است درد آرزوی دل

خوشا آیینه‌ای کز خویش روشنگر برون آرد

غباری از خطش راه نظر می‌زد، ندانستم

که این شمع از پر پروانه‌ها دفتر برون آرد

که‌ می‌دانست پیش از دور خط‌، اعجاز حسن او

که از لعل ترش موج زمرّد سر برون ‌آرد

به‌ گلشن‌ گر بگویم وصف لعل میفروش او

به حسرت شاخ‌ گل از آستین ساغر برون آرد

ندارد شبنم من برگ اظهاری درین ‌گلشن

مگر نومیدیم در رنگ چشم تر برون آرد

به پستی تا بماند شوق جهدی‌ کن‌ که خون ‌گردی

چو آب آیینه‌دار رنگ‌ گردد، پر برون آرد

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل

که می‌ترسم سر بی‌مغزی از افسر برون آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۵

من و حسنی‌که هرجا یادش از دل سر برون آرد

به دوش هرمژه صد شمع چشم تر برون آرد

کمینگاه دو عالم حسرتم امید آن دارم

که فیض جلوه یک اشکم نگه‌پرور برون آرد

زگرمیهای لعلش گر دل دریا خبرگردد

حباب‌آسا به لب تبخاله ازگوهر برون آرد

به صحرای قیامت قامتش‌ گر فتنه انگیزد

به رنگ‌گردباد آه از دل محشر برون آرد

ز پاس ناله بر بنیاد عجز خویش می‌لرزم

مباد این شعله از خاکستر من سر برون آرد

که دارد زین دبستان هوس غیر از خیال من

ورق‌گردانی رنگی‌که صد دفتر برون آرد

در این محفل سراغ عشرت دیگر نمی‌یابم

مگر خمیازه بالد بر خود و ساغر برون آرد

به‌گلشن‌گر دهد عرض ضعیفی ناتوان او

به ناز صد رگ ‌گل پهلوی لاغر برون آرد

ز فیض آبله دارد جنونم اوج اقبالی

که‌گر بر خاک ره ساید قدم افسر برون آرد

ز بحر بی‌کناری ناامیدی در نظر دارم

نم اشکی که غواصش سر ازگوهر برون آرد

ندامت سازکن هرجا کنی تمهید پیدایی

که بوی‌گل به صد چاک ازگریبان سر برون آرد

غم اسباب دنیا چیده‌ای بر دل از این غافل

که آخر تنگی این خانه‌ات از در برون آرد

به‌توفان‌حوادث‌چاره‌ها خون‌شدکنون‌صبری

به ساحل‌کشتی ما را مگر لنگر برون آرد

صفاها آخر از عرض هنر زنگار شد بیدل

ز غفلت تا به‌کی آیینه‌ات جوهر برون آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۶

نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد

تبسم شور چندین محشر از کوثر برون آرد

ز ریحان خطت بالد بهار سبزهٔ جنّت

وز آن زلف‌ دو تا روح‌الامین شهپر برون آرد

به گلشن گر ز پا افتد غبار راه جولانت

بهار از غنچه و گل بالش و بستر برون آرد

لبت در خنده‌ گوهر ریزد از آغوش برگ گل

رخت‌گاه عرق از آفتاب اختر برون آرد

رم دیوانهٔ شوق تو گر جولان دهد گردی

به چندین‌ گردباد آه از دل محشر برون آرد

گرفتم بی‌نقابی رخصت نظّاره است اینجا

نگاهی‌کو که مژگان‌واری از خود، سر برون آرد

فسون نوخطیهای لبت بر سنگ اگر خوانم

گداز حسرتش صد آینه جوهر برون آرد

نمی‌ارزد به رنگ خوش عیار چهرهٔ عاشق

خزان از بوته‌های گل گرفتم زر برون آرد

همان پیرایهٔ وهم است اگر کامل شود زاهد

هیولا چون در سامان زند پیکر برون آرد

کهن شد سیر این گلشن کنون فال تحیر زن

مگر آیینه گردیدن ‌گل دیگر برون آرد

در این دریا، طلب آیینهٔ مطلوب می‌باشد

گره سازد نفس‌، غواص‌، تاگوهر برون آرد

قفس فرسودهٔ‌ گرد هوسهایم خوشا روزی

که پروازم چو بوی ‌گل ز بال و پر برون آرد

اگر صد بار آید موج تیغش بر سرم بیدل

حباب من ز جیب دل سر دیگر برون آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۷

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد

آبرو می‌برد و جبههٔ نم می‌آرد

همه ‌کس ‌گرسنهٔ ‌حرص ‌به ‌ذوق سیری‌ست

رنج باری‌که‌کشد پشت شکم می‌آرد

ترک سیم و درم از خلق چه امکان دارد

پشت دست است‌که ناخن ز عدم می‌آرد

کامجویان طلب همت از افسوس‌کنید

که ز اسباب جهان دست بهم می‌آرد

گل این باغ ز نیرنگ شکفتن افسرد

باخبر باش‌ که شادی همه غم می‌آرد

در وفا منکر انجام محبت نشوی

برهمن آتشی از سنگ صنم می‌آرد

بلبلان دعوت پروانه به ‌گلشن مکنید

رنگ‌گل تاب پر سوخته‌کم می‌آرد

جرس‌ قافلهٔ عشق خروش هوس است

نیست جز گرد حدوث آنچه قدم می‌آرد

آن سوی خاک نبردیم سراغ تحقیق

قاصد ما خبر از نقش قدم می‌آرد

ای بنایت هوس ایجاد کن دوش حباب

نفست گر همه بار است ‌که خم می‌آرد

تو دلی جمع ‌کن این تفرقه‌ها اینهمه نیست

سر صد رشته همین عقده بهم می‌آرد

همه جا مفت بر خال زیادی بیدل

طاس این نرد برای‌تو چه‌کم می‌آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۸

در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد

دست شکست حیف است باید به پیش‌ پا برد

قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد

مکتوب ما عرق‌کرد چندانکه نقش ما برد

ابر بهار رحمت از شرم آب گردید

تا حسرت اجابت ‌گل بر کف دعا برد

دست در آستینش‌، دل بردنی نهان داشت

امروزش از کف ناز آن بهله را حنا برد

از دیر اگر رمیدیم در کعبه سرکشیدیم

ازخود برون نرفتن ما را هزارجا برد

تدبیر چرخ خون شد درکار عقده ی دل

این دانه از درشتی دندان آسیا برد

فکر وفور هر چیز افسون بی‌تمیزیست

الوان نعمت است آن کز منعم اشتها برد

اقبال اهل همت‌بازی خور هوس نیست

نتواند ازسر چرخ هر مکر و فن ردا برد

هرجا ز پا فتادیم داد فراغ دادیم

پهلوی لاغر از ما تشویش بوربا برد

شد قامت جوانی در پیری‌ام‌ فراموش

آخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد

باید ز خاکم اکنون خط غبار خواندن

عمریست سرنوشتم ‌پیری به نقش پا برد

جوش‌عرق چو صبحم‌درپرده شبنمی داشت

تا دم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد

یک واپسین نگاهی می‌خواست رفتن عمر

مشاطه قدردان بود آیینه بر قفا برد

بیدل‌گذشت‌خلقی‌محمل به‌دوش حسرت

ما را هم آرزویی می برد تا کجا برد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:57 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها