0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵۸
جمعه 28 اسفند 1394  5:57 PM

در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد

دست شکست حیف است باید به پیش‌ پا برد

قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد

مکتوب ما عرق‌کرد چندانکه نقش ما برد

ابر بهار رحمت از شرم آب گردید

تا حسرت اجابت ‌گل بر کف دعا برد

دست در آستینش‌، دل بردنی نهان داشت

امروزش از کف ناز آن بهله را حنا برد

از دیر اگر رمیدیم در کعبه سرکشیدیم

ازخود برون نرفتن ما را هزارجا برد

تدبیر چرخ خون شد درکار عقده ی دل

این دانه از درشتی دندان آسیا برد

فکر وفور هر چیز افسون بی‌تمیزیست

الوان نعمت است آن کز منعم اشتها برد

اقبال اهل همت‌بازی خور هوس نیست

نتواند ازسر چرخ هر مکر و فن ردا برد

هرجا ز پا فتادیم داد فراغ دادیم

پهلوی لاغر از ما تشویش بوربا برد

شد قامت جوانی در پیری‌ام‌ فراموش

آخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد

باید ز خاکم اکنون خط غبار خواندن

عمریست سرنوشتم ‌پیری به نقش پا برد

جوش‌عرق چو صبحم‌درپرده شبنمی داشت

تا دم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد

یک واپسین نگاهی می‌خواست رفتن عمر

مشاطه قدردان بود آیینه بر قفا برد

بیدل‌گذشت‌خلقی‌محمل به‌دوش حسرت

ما را هم آرزویی می برد تا کجا برد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها