0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۹
جمعه 28 اسفند 1394  5:46 PM

حرص اگر بر عطش غلو دارد

شرم آبی دگر به جو دارد

گوشهٔ دامن قناعت گیر

خاک این وادی آبرو دارد

خار خار خیال پوچ بلاست

آه زان دل که آرزو دارد

نیست این بحر بی شنای حباب

سر بی‌مغز هم‌کدو دارد

رنگ گل بی ‌تو بی ‌دماغم کرد

خون این زخم تازه بو دارد

دست می‌باید از جهان شستن

رفع آلایش این وضو دارد

ساز اقبال بی شکستی نیست

چیستی اعتبار مو دارد

بی‌رواج جهان عنصری‌ایم

جنس ما گرد چارسو دارد

اوج بنیاد ما ، نگونساری‌ست

موی سر، سوی خاک رو، دارد

از نفس رست و رفت به باد

ریشهٔ ما همین نمو دارد

برکه نالد نیاز ما یارب

دادرس پر به ناز خو دارد

خاک ناگشته پاک نتوان شد

زاهدان‌! آب هم وضو دارد

هرکجاییم زین چمن دوریم

ما و من رنگ و بوی و دارد

بیدل این‌حرف و صوت چیزی‌نیست

خامشی معنی مگو دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها