0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۷

مگر با نقش پایت مژدهٔ جوشیدنی دارد

که همچون مو خط پیشانی‌ام بالیدنی دارد

خیال توست دل را ساغر تکلیف معشوقی

ز پهلوی جمال آیینه‌ام نازیدنی دارد

چه سحر است اینکه دیدم در نیستان از لب نایی

گره هرچند لب بندد نوا بالیدنی دارد

ز سیر لفظ و معنی غافلم لیک اینقدر دانم

که‌گرد هرکه‌ گردد گرد دل‌گردیدنی‌ دارد

چمنها در نقاب خاک پنهان است و ما غافل

اگر عبرت گریبانی کند گل چیدنی دارد

ببند از خلق‌ چشم و هرچه می‌خواهی تماشاکن

گل این باغ در رنگ تغافل دیدنی دارد

سر و برگ املها می‌کشد آخر به نومیدی

تو طوماری که انشا کرده‌ای پیچیدنی دارد

ز هر مو صبح‌ گل‌کرده‌ست‌ و دل‌افسانه می‌خواند

به خواب غفلت ما یک مژه خندیدنی دارد

بساط استقامت از تکلف چیده‌ایم اما

به رنگ شمع سرتا پای ما لغزیدنی‌دارد

پیام‌کبریایی در برت واکرده مکتوبی

رگ گردن چه سطر است اینقدر فهمیدنی دارد

به‌کفت‌وگو عرق‌کردی دگر ای بی‌ادب بشکن

حیا آیینه می‌بیند، نفس دزدیدنی دارد

ز تسلیم سپهر کینه‌جو ایمن مشو بیدل

که این ظالم دم تیغ است و بد خوابیدنی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۳۴

نه با سازهوس جوشد نه برکسب هنرپیچد

طبیعت چون رسا افتد به معنی بیشتر پیچد

به این آشفتگی ما را کجا راحت چه جمعیت

هوای طره‌ات جای نفس بر دل مگر پیچد

گمان حلقهٔ دام است آن صید نزاکت را

گر از چشم منش تار نگاهی بر کمر پیچد

ز اسباب هوس بر هر چه پیچی فال کلفت زن

گره پیدا کند در هر کجا نی بر شکر پیچد

شب امید طی شد وقت آن آمد که نومیدی

غبار ما ضعیفان هم به دامان سحر پیچد

جنونم داغ شد در کسوت ناموس خودداری

گریبانی چو گل دامن کنم تا بر کمر پیچد

امید عافیت گر هست از تیغ است بسمل را

غریق بحر الفت به که بر موج خطر پیچد

ز سامان تعلقها پریشانی غنیمت دان

همه دام است اگر این رشته‌ها بر یکدگر پیچد

نزاکت‌گاه نازکیست یارب کلک تصویرم

دو عالم رنگ‌ گرداند سر مویی اگر پیچد

به رنگ شمع مجنون‌ گرفتار دلی دارم

که زنجیرش گر از پا واکنی چون مو به سر پیچد

به انداز خرام او مباد از خودروی بیدل

که ترسم‌ گردش رنگت عنان ناز درپیچد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۹

خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد

پری در طبع سنگ افسون میناسازیی دارد

نمی‌دانم چسان پوشد کسی راز محبت را

حیا هم با همه اخفا عرق غمازیی دارد

مژه بگشا وبنیاد هوس تا عشق آتش زن

چراغ ناز این محفل شررپردازیی دارد

بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است اینجا

بهار بیخودی هم یک دو دم‌گلبازیی‌دارد

اگر از خود روم‌ کو تاب تا رنگی بگردانم

به آن عجزم‌که با من عجز هم طنازیی‌دارد

به دشت و در ندیدم از سراغ عافیت‌گردی

خیال بیدماغ اکنون گریبان‌تازیی دارد

نقاب‌رنگ هرجا می‌دردآیینه‌دیدار است

شب حیرت نگاهان‌ خوش ‌سحر پردازیی دارد

خدا کار بنای دل به ایمان ختم گرداند

خیال چشم او امشب فرنگ آغازیی دارد

به افسون نفس مغرور هستی زیستن ‌تا کی

به هرجا این هوا گل می‌کند ناسازیی دارد

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل

نخواهی ‌غره شد این حیز پشت‌اندازیی ‌دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۸

بهار عیش امکان رنگ وحشت دیده‌ای دارد

شکفتن چون گل اینجا دامن برچیده‌ای دارد

اگر چون شمع خواهی چارهٔ دردسر هستی

گداز استخوانها صندل ساییده ای دارد

تو هر مضمون ‌که‌ می‌خواهد دلت نذر تأمل‌کن

شکفتن چون گل اینجا دامن برچیده‌ای دارد

ز اسرار لبش آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم

دم تیغ تبسم جوهر بالیده‌ای دارد

قدم فهمیده نه تا از دلی‌گردی نینگیزی

کف هر خاک این وادی نفس دزدیده‌ای دارد

ز هستی تا اثر داری چه ‌گفت‌وگو چه خاموشی

نفس صبح قیامت زیر لب خندیده‌ای دارد

گر از اسباب در رنجی چرا نفکندی از دوشش

تو آدم نیستی آخر فلک هم دیده‌ای دارد

خزان‌فرسا مباد اندیشهٔ اهل وفا یارب

که این گلزار رنگ گرد دل‌گردیده‌ای دارد

ز عالم چشم اگر بستی به منزلگاه راحت رو

نگه در لغزش مژگان ره خوابیده‌ای دارد

چو موج‌گوهر از من یک تپش جرات نمی‌بالد

جنون ناتوانان شور آرامیده‌ای دارد

رضای ‌دوست می‌جویم طریق سجده می‌پویم

سر تسلیم خوبان پای نالغزیده‌ای دارد

به هر آینه زنگار دگر دارد کمین بیدل

ز مژگان بستن ایمن نیست هرکس دیده‌ای دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۳

غبار ما به جز این پر شکستنی‌که ندارد

کجا رود به امید نشستنی‌که ندارد

هزار قافله پا درگل است و می‌رود از خود

به فرصت و نفس بار بستنی‌که ندارد

چه زخمهاکه نچیده‌ست دل به فرقت یاران

ز ناخن المی سینه خستنی ‌که ندارد

سپند مجمر تصویرهمچو من به‌که نالد

ز وحشتی‌که فسرده‌ست و جستنی‌که ندارد

گذشته است جهانی ز اوج منتظر عنقا

به بال دعوی از خویش رستنی ‌که ندارد

اسیر حرص چه‌کوشش‌کند به ناز رهایی

بر این دکان هوس دل نبستنی ‌که ندارد

به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل

تعلقی که نبودش‌، گسستنی که ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۱۴

نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد

دامن افشانده‌ام غبار ندارد

نیست‌حوادث شکست پایهٔ عجزم

آبله از خاکمال عار ندارد

شبنم طاقت فروش گلشن اشکم

آب در آیینه‌ام قرار ندارد

پیش که نالم ز دور باش تحیر

جلوه در آغوش و دیده بار ندارد

عبرت و سیر سواد نسخهٔ هستی

نقش دگر لوح این مزار ندارد

شوخی نشو و نمای شمع‌ گدازست

مزرع ما جز خود آبیار ندارد

کینه به سیلاب ده زنرمی طینت

سنگ چو شد مومیا شرار ندارد

هرچه‌توان‌دید مفت‌چشم تماشاست

حیرت ما داغ نور و نار ندارد

کیست برون تازد از غبار توهم

عرصهٔ شطرنج ما سوار ندارد

نی شرر اظهارم و نی ذره‌فروشم

هیچکسی‌های من شمار ندارد

خواه به بادم دهند خواه به آتش

خاک من از هیچکس غبار ندارد

چند کنم فکر آب دیدهٔ بیدل

قطرهٔ این بحر هم کنار ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۶

تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد

مپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد

تجرد هم دپن محفل خجالت می‌کند سامان

جهان تاگفتگو دارد مسیحا سوزنی دارد

ز هرجا سر برون آری قیامت می‌کند توفان

همین‌در پردهٔ خاک‌است‌ اگر کس‌ مامنی دارد

به‌برکن خرقهٔ تسلیم و ازآفات ایمن زی

بقدر پهلوی لاغر ضعیفی جوشنی دارد

به سامانست درخورد کدورت دعوی هستی

دلیل امتحان این بس ‌که جانداری تنی دارد

گران‌بر طبع‌یکدیگر مباش از لاف‌خودسنجی

ترازوی‌نفس همسنگ‌چندین‌من‌، منی دارد

ندارد سعی مردن آنقدر زورآزماییها

کمال پهلوانی سر به خاک افکندنی دارد

نگین‌خاتم ملک‌سلیمان درکف‌است اینجا

همه‌گر سنگ باشد دل به دست آوردنی دارد

نشان‌ ‌دل نیابی تا طلسم جسم نشکافی

همه‌گنجیم اماگنج جا در مدفنی دارد

زسیر سرنوشت این دشت تنگی‌ کرد بر دلها

به هرجا کسوت ما چین ندارد دامنی دارد

تأمل ‌گر نگردد هر زمان توفیق آزادی

شرر هم در دل سنگ آب در پرویزنی دارد

حیا از طینت‌ما جز ادب چیزی نمی‌خواهد

فضولی‌گر همه از خود برآیی‌ ؟؟دنی دارد

نمی‌دانم ‌چه خرمن‌ می‌کنم زین ‌کشت بیحاصل

نفس تا ریشه‌اش ‌باقی‌ست ‌دل‌برکندنی دارد

زگفتن چرب‌و نرمی خواه و از دیدن‌حیا بیدل

بهار پسته و بادام هریک روغنی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۴

غرور قدرت اگر بازوی خمی دارد

به ملک بی‌خللی خاتم جمی دارد

گذشتن از سر جرأت‌ کمال غیرت ماست

نفس تبسم تیغ تنک دمی دارد

ز انفعال مآل طرب مبان ایمن

حذرکه خندهٔ این صبح شبنمی دارد

مگر ز عالم اضداد بگذری ورنه

بهشت هم به مقابل جهنمی دارد

گر از حقیقت این انجمن خبرگیری

همین غم است‌ که تخمیر بی‌غمی دارد

خطا به‌گردن مستان نمی‌توان بستن

طریق بیخبری لغزش‌ کمی دارد

ورق سیه نکنی‌، سر نپیچی از تسلیم

به هوش باش‌ که خط جبین نمی دارد

ز جوش لاله ‌رخان پرکنید آغوشم

به قدر حوصله هر زخم‌، مرهمی دارد

نسیم مژدهٔ وصل‌که می‌دهد امروز

چو غنچه تنگی از آغوش من رمی دارد

چه رنگها که نبستیم در بهار خیال

طبیعت پر طاووس‌، عالمی دارد

مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل

جهان غول به هر دشت آدمی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۸

اینقدر ریش چه معنی دارد

غیر تشویش چه معنی دارد

آدمی‌، خرس‌؟ چه‌ظلم است آخر!

مرد حق‌، میش‌؟ چه معنی دارد

حذر از زاهد مسواک به سر

عقرب و نیش چه معنی دارد

دعوی پوچ به این سامان ریش

نرود پیش چه معنی دارد

یک نخود کله و ده من دستار

این کم و بیش چه معنی دارد

شیخ برعرش نپرد چه کند

غیر پر ریش چه معنی دارد

بیدل اینجا همه ریش است و فش‌است

ملت و کیش چه معنی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۰

نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی دارد

غبار رفتنت این دشت آمد آمدی دارد

از این‌گلشن حضوری نیست آغوش تمنا را

نگه بر هرچه مژگان واکند دست ردی دارد

تماشا بسمل آن دست رنگین نیستی ورنه

حضور سایهٔ برگ حنا هم مشهدی دارد

ز سیمای سحر آموز فیض انشایی همت

که دست از آستین بیرون‌کشیدن ساعدی دارد

نیاز باید بایدکرد پیچ و تاب مهلت را

دماغ بیکسان دود چراغ مرقدی دارد

بساط آفرینش را سر و پایی نمی‌باشد

همین‌آثارکمفرصت جهان سرمدی دارد

اگر عجز است اگر طاقت به‌جایی می‌رسیم آخر

ره واماندگان در لغزش پا مقصدی دارد

یکی غیر از یکی چیزی نمی‌ آرد به عرض اینجا

احد در عالم تعداد میم احمدی دارد

ز تصویر مزار اهل دل آواز می‌آید

که در راه فنا از پا نشستن مسندی دارد

بعید است از زمین خاکسار اقبال‌ گردونی

ز وضع سجده مگذر ناز رعنایی قدی دارد

ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل

گل شمعی‌ که داری در نظر بوی بدی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۹۹

هوس‌پیمایی جاهت خمارآلود غم دارد

رعونت‌ گر نخواهی نقش پا هم جام‌جم دارد

مزاج آتشین‌کم نیست چون‌گل خرمن ما را

به آن‌ برقی‌ که باید سوخت‌خود را رنگ هم دارد

چه نقصان گر کدورت سرخط پیشانی ما شد

دبیر طالع ما خامهٔ مشکین رقم دارد

دماغ‌آرای وهمیم از حباب ما چه می‌پرسی

شراب محمل ما شیشه بر طاق عدم دارد

چسان رام‌کمند ناله‌گردد وحشی چشمی

که خواب ناز هم در حلقهٔ آغوش رم دارد

علاجی نیست غیر از داغ زخم خاکساران را

که چاک جاده یکسر بخیهٔ نقش قدم دارد

بود خونریزتر گر راستی شد پیشهٔ ظالم

چو شمشیری که افتد راست خم اکثر دودم دارد

دل از همدوشی عکس تو بر آیینه می‌لرزد

که او مست می نازست و این دیوار نم دارد

ز ما و من نشد محرم نوای عافیت ‌گوشم

همه افسانه است این محفل اما خواب کم دارد

در این غارت‌سرا مشت غبار رفته بر بادم

به آرامم سجود آستانت متهم دارد

به رنگی تشنهٔ شوقم خراش زخم الفت را

که خار وادی مجنون به پای من قسم دارد

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل

همه گر نام باشد در نگین نقش قدم دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۵

هرجا نفسی هست ز هستی‌ گله دارد

دیوانه و هشیار همین سلسله دارد

پیچیده به پای طلبم دامن دشتی

کز آبله صد ریگ روان قافله دارد

معذورم اگر طاقت رفتار ندارم

چون شمع ز سر تا قدمم آبله دارد

بیتابی دل سنگ ره بیخبریهاست

از وضع جرس قافلهٔ ما گله دارد

بیگانهٔ کیفیت غیب است شهادت

چندان که زبان تو ز دل فاصله دارد

محمل‌کش تسلیم ز خود رفتن اشکیم

این قافله یک لغزش پا راحله دارد

در وادی فرصت سر و برگ قدمی نیست

دل می‌رود و دست فسوس آبله دارد

بر وحشت ما خرده مگیرید که عاشق

چون اشک همین یک دل بی‌حوصله دارد

یک‌چند تو هم خانه به‌دوش‌من و ما باش

آفاق در آواز جرس قافله دارد

دردسر گل چند دهد نالهٔ بلبل

بیدل غزل ما نشنیدن صله دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۵

ضعیفیها بیان عجز طاقت برنمی‌دارد

سجود مشت خاک اظهار طاعت برنمی‌دارد

طرف عشق است غیر از ترک هستی نیست تدبیری

که ‌شمشیر از حریف‌ خود سلامت برنمی‌دارد

به ذوق گفتگو بر هم مزن هنگامهٔ تمکین

که‌ کوه از ناله غیر از ننگ خفّت بر نمی‌دارد

دلیل ترک اسبابم مباش ای ذوق آزادی

نگاه بی دماغان ناز عبرت بر نمی‌دارد

مگرچون نقش پا با خاک محشورم‌کنی ورنه

سر افتاده‌ای دارم که خجلت برنمی‌دارد

گل بیتابی‌ام چندان نزاکت‌پرور است امشب

که‌گر آیینه‌گردد رنگ حیرت برنمی‌دارد

سفیه انگار منعم راکه سایل بر در جودش

ندارد بار تا گرد مذلت برنمی‌دارد

ز ساز سرکشیها عجز پیما ناله‌ای دارم

که گر توفان کند جز دست حاجت برنمی‌دارد

امل را چند سازی ‌کاروان سالار خواهشها

نفس ‌خود محملت‌ بیش از دو ساعت بر نمی‌دارد

نمی‌ارزد به تصدیع نگه جنس تماشایی

دو عالم یک مژه بار است همت بر نمی‌دارد

بیا و از شرارم یک نگه فرصت غنیمت دان

که شرم انتظارم برق مهلت بر نمی‌دارد

به رنگ رسم‌ پردازان تکلف می‌کنم بیدل

و گرنه معنی الفت عبارت برنمی‌دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۳

آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد

اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد

چشمم ز هماغوشی مژگان گله دارد

این ساغر حیرت صفت آبله دارد

شمشادقدان را به گلستان خرامت

موج عرق شرم به پا سلسله دارد

ای زاهد اگر شعلهٔ آهی به دلت نیست

بی‌تیر،‌ کمان تو چه سود از چله دارد

برق عرق حسن‌فه زد شعله درتن باغ

گل در جگر از شبنم صبح آبله دارد

سرتا قدم شمع غبارپی آه است

تنها رو شوق تو عجب قافله دارد

زنهار پی مشرب مجنون‌روشان ‌گیر

گر عافیتی هست همین سلسله دارد

آیینهٔ فولاد سیه ‌کردهٔ آهی‌ست

دلهای اسیران چقدر حوصله دارد

فرق عدم از هستی ما سخت محال است

از موج، شکستن چقدر فاصله دارد

دیگر به کجا می روی ای طالب آرام

گردون تپش‌آباد و زمین زلزله دارد

یارب به چه تدبیرکند قطع ره عمر

پای نفس من‌که ز دل آبله دارد

بیدل خم هر تار زگیسوی سیاهش

سامان پریشانی صد قافله دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۶۸

هوس در مزرع آمال‌ گو صد خرمن انبارد

شرار کاغذ ما ربزش تخم دگر دارد

غبار گفتگو بنشان مبادا فتنه انگیزی

نفسها رفته رفته شور محشر بار می‌آرد

جلال ‌عشق آخر سرمه سازد شور امکان را

ز برق غیرت آتش نیستان ناله نگذارد

جهان محکوم‌تقدیر است باید داشت مغرورش

اگر ناخن ز قدرت دم زندگو پشت خود خارد

چه‌گل خرمن‌کنیم از ریشه‌های نقش پیشانی

عرق درمزرع بیحاصل ما خنده می‌کارد

شکست‌شیشه برهم می‌زند هنگامهٔ مستان

کسی از امتحان یارب دل ما را نیازارد

به این ذوق طرب کز حسرت دیدار لبریزیم

نگه خواهد چکیدن گر تری دامانم افشارد

جنون مشرب پروانه‌ای دارم‌که از مستی

زند آتش به خویش و صیقل آیینه پندارد

مژه هرجاگشودم سیر نیرنگ دویی‌کردم

ببندم چشم تا از راه نم آیینه بردارد

نمو از ریشهٔ بی‌عشرت ما می‌کشد گردن

وگرنه ابر این وادی سر افکنده می‌بارد

چو غفلت غافلیم از غفلت احوال خود بیدل

فراموشی‌، فراموشی به یادکس نمی‌آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها