0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۱

مگو رند از می و زاهد زتقوا گفتگو دارد

دماغ عشق سرشار است و هرجا گفتگو دارد

عدم‌ از سرمه ‌جوشانده‌ست‌ شور محفل امکان

تأمل کن خموشی تا کجاها گفتگو دارد

جهان ‌بزمی‌ست‌، نفرین ‌و ستایش‌ نغمهٔ سازش

سراپا گوش باید بود دنیا گفتگو دارد

ز بس برده‌ست افسون امل از خود جهانی را

گر از امروز می‌پرسی ز فردا گفتگو دارد

ندارد صرفهٔ غیرت به جنگ سایه رو کردن

خجالت نقد بیکاری‌که با ما گفتگو دارد

نباشد گر نوای زهد و تقوا دردسر کمتر

به بزم ما قدح‌گوش است و مینا گفتگو دارد

اسیر تنگنای کلفتم از هرزه‌پروازی

غبارم گر نفس دزدد به صحرا گفتگو دارد

سراغ عافیت خواهی ز ما و من تبرا کن

ندارد بوی جمعیت زبان تا گفتگو دارد

نفس وحشت‌نگار گرد از خود رفتن است اینجا

صریر خامه‌ای در لغزش پا گفتگو دارد

اثرهای کمال وحدت است افسانهٔ کثرت

برای خود خیال شخص تنها گفتگو دارد

نگردد محرم راز دهانش هیچکس بیدل

مگر لعلش‌که از شرح معما گفتگو دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۶

از پنبه اگر آتش سوزان گله دارد

دیوانه هم از خار بیابان گله دارد

در عالم آسودگی از خویش روانیم

موج گهر از چیدن دامان گله دارد

چون اشک عرق‌ریز حجابم چه توان‌ کرد

مستوری عشق از من عریان‌گله دارد

آیینهٔ دل را ز نفس نیست رهایی

دریا عبث از شوخی توفان ‌گله دارد

دیوانگی و هوش به یک جامه نگنجد

از دست ادب چاک گریبان گله دارد

کو دل‌ که بدانم ز غمت ناله‌فروش است

کو لب که توان گفت ز جانان گله دارد

ای بیخبر، ازکم‌خردان شکوه چه لازم

آدم نبود آنکه ز حیوان‌ گله دارد

در ساغر و مینای تهی ناله شراب است

مفلس همه از عالم سامان گله دارد

آیینهٔ ما لذت دیدار نفهمید

مشتاق تو از دیده حیران گله دارد

در نسخهٔ‌ کیفیت این باغ وفا نیست

مضمون‌گل از بستن پیمان‌گله دارد

مجبورفنا را چه خموشی چه تکلم

چندانکه نفس می‌زند انسان‌گله دارد

بیدل به هوس داغ محبت نفروزی

این شب‌که تو داری ز چراغان‌گله دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۲

این دور، دور حیز است‌، وضع متی‌‌که دارد

باد بروت مردی غیر از سرین‌که دارد

آثار حق‌پرستی ختم است بر مخنث

غیر از دبر سرشتان سر بر زمین‌ که دارد

هر سو به حرکت نفس مطلق عنان بتازید

ای زیر خرسواران پالان و زین‌ که دارد

زاهد ز پهلوی ربش پشمینه می‌فروشی

بازار نوره‌ گرم است این پوستین‌ که دارد

رنگ بنای طاعت بر خدمت سرین نه

امروز طرح محراب جزگنبدین که دارد

بر کیسهٔ کریمان چشم طمع ندوزی

جز دست خر در این عصر در آستین ‌که دارد

از منعمان ‌گدا را دیگر چه می‌توان خواست

تن داده‌اند بر فحش داد این‌چنین‌که دارد

خلقی وسیع‌ ‌خفته‌ست در تنگی سرینها

جز کام این حواصل دامن به چین‌ که دارد

یک غنچه صدگلستان آغوش می‌گشابد

مقعد به خنده باز است طبع حزین که دارد

از بسکه دور گردون گرداند طور مردم

تا پشت برنتابد بر زن یقین که دارد

ادبار مرد و زن را نگذاشت نام اقبال

یک کاف و واو نون است تا کاف و سین که دارد

آن خرقه‌ای‌که جیبش باب رفو نباشد

بردار دامنی چند آنگه ببین‌که دارد

در چارسوی آفاق بالفعل این منادی‌ست

لعل خوشاب باکیست در ثمین‌که دارد

جز جوهر گرانسنگ مطلوب مشتری نیست

ساق بلور بنما جنس گزین که دارد

سرد است بی‌تکلف هنگامهٔ تهور

کر کن تفنگ و خوش باش جز مهر کین که دارد

بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر

لشکر عمود خواهد تا آهنین‌ که دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۷

از چرخ نه هر ابله و نادان‌گله دارد

جای‌.گله این است که انسان گله دارد

اسباب بر آزاده‌دلان سخت حجابی‌ست

نظاره ز جمعیّت مژگان‌ گله دارد

زنجیر ز دیوانه ندید الفت آرام

از وحشت دل طره جانان‌ گله دارد

بر وحشت اشکم تب وتاب مژه‌بار است

این موج ز پیچ و خم دامان ‌گله دارد

اظهار عرق خجلت دیباچهٔ شرم است

مکتوب من از شوخی عنوان‌گله دارد

ترسم شود آزرده زتاب نگه‌گرم

رخسار تو کز سایهٔ مژگان گله دارد

از طاقت داغم جگر شعله کباب ست

از آبله‌ام خار مغیلان‌گله دارد

اشک تپش آهنگ جنونم چه توان‌کرد

آسودگی از خانه به‌دوشان گله دارد

زنهار به خود نیز ترحم ننمایی

امروز در این انجمن احسان گله دارد

بیدل منم آن گوهر دریای تحمل

کز لنگر من شورش توفان‌گله دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۵

قدح، می بر ‌کف است‌ و شمع‌، گل در آستین دارد

در این محفل عرق می‌پرورد هر کس جبین دارد

به ذوق سربلندی‌ها تلاش خاکساری کن

نهال این چمن گر ریشه دارد در زمین دارد

به جمعیت فریب این چمن خوردم ندانستم

که در هر غنچه توفان پریشانی کمین دارد

نفس تا در جگر باقی‌ست از آفت نی‌ام ایمن

که چون نی استخوانم چشم بد در آستین دارد

ندیدم فارغ از وحشت اگر خواری وگر عزت

ز در تا بام این ویرانه یکسر حکم زین دارد

گره در طبع نی هرچند افزون ناله رعناتر

کمند ما رسایی در خور سامان چین دارد

لب او را همین خط نیست منشور مسیحایی

چنین صد معجز آن سحرآفرین در آستین دارد

ندیدم از خجالت خویش را تا چشم واکردم

درین دریا حبابم طرفه وضعی شرمگین دارد

سزاوار خطایی هم نی‌ام از ننگ بیقدری

به حالم نسبت نفرین‌، غرور آفرین دارد

رهایی نیست ما را از فلک بی‌خاک گردیدن

به هرجا دانه‌ای هست آسیا زیر نگین دارد

به دوش سجده از خود می‌روم تا آستان او

به رنگ سایه جهد عاجزان پا از جبین دارد

سرشکم‌، دود آهم‌، شعله‌ام‌، داغ دلم بیدل

چو شمع‌از حاصل‌هستی‌سراپایم همین دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۱۵

اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد

درپردهٔ خس و خار، آتش قفس ندارد

گو وهم سوده باشد بر چرخ تاج شاهان

سعی هما بلندی پیش مگس ندارد

خرد و بزرگ دنیا یکدست خودسرانند

خر گر فسار گم ‌کرد سگ هم مرس ندارد

ای برک‌گل بلند است اقبال پایبوسش

رنگ حناست آنجا، کس دسترس ندارد

درگلشنی‌که ما را دادند بار تحقیق

صبح بهار هستی بوی نفس ندارد

تا ناله‌وار گاهی‌زین تنگنا برآییم

افسوس دامن ما، چین ففس ندارد

بر حال رفتگان‌ کیست تا نوحه‌ای ‌کند سر

این کاروان شفیقی غیر از جرس ندارد

تدبیر عالم وهم بر وهم واگذارید

اینجا پریدن چشم پروای خس ندارد

گردون خرام شوقیم پرگار دور ذوقیم

بی‌وهم تحت‌ و فوقیم‌، دل پیش‌ و پس ندارد

سودا ز سر بینداز، نرد خیال کم باز

تشویق بیدماغان عشق و هوس ندارد

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان

بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۹

نفس را شور دل از عافیت بیگانه‌ای دارد

ز راحت دم مزن زنجیر ما دیوانه‌ای دارد

غبارم در عدم هم می‌تپد گرد سر نازی

چراغم خامش است اما پر پروانه‌ای دارد

تعلق باعث جمعیت است اجزای امکان را

قفس در عالم آشفته‌بالی شانه‌ای دارد

چه ‌سوداها که‌ شورش نیست در مغز تهی‌دستان

جنون‌گنج است و وضع مفلسی ویرانه‌ای دارد

نفس یکدم ز فکر چارهٔ دل برنمی‌آید

کلید از قفل غافل نیست تا دندانه‌ای دارد

مدان ‌کار کمی با زحمت هستی بسر بردن

ز خود نگذشتن اینجا همت مردانه‌ای دارد

اگر منعم به دور ساغر اقبال می‌نازد

گدا هم در به‌درگردیدنش پیمانه‌ای دارد

به‌ گردون نی‌سوار کهکشان باشی چه فخر است این

تلاش اوج جاهت بازی طفلانه‌ای دارد

تو شمع‌ محفلی تاکی نخواهی چشم پوشیدن

برای خواب نازت هرکه هست افسانه‌ای دارد

غم نامحرمی بیتاب دارد کعبه‌جویان را

وگرنه حلقهٔ بیرون در هم خانه‌ای دارد

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل

جهان دام است اگر آبی ندارد دانه‌ای دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۳

نه مفصل نه مجملی دارد

ما و من حرف مهملی دارد

اوج اقبال نه فلک دیدیم

سیر یک پشت پا تلی دارد

زبر چرخ از امل بریدن نیست

سر این رشته مغزلی دارد

موشکاف عیوب جاه مباش

تاج زرین سر کلی دارد

در تجمل چه ممکن است آرام

پشت این بام دنبلی دارد

نقش هرکس مکرر است اینجا

آگهی چشم احولی دارد

سایه در خواب می‌شمارد کام

عاجزی کفش مخملی دارد

مصلحتهاست وقف موی سپید

هر سری فکر صندلی دارد

گرچه هر اول آخر است آخر

لیک آخر هم اولی دارد

کار مجنون به طرهٔ لیلی است

قصهٔ ما مسلسلی دارد

بیدل از حیرتم‌ گذشتن نیست

آب آیینه جدولی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۱

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد

به‌کارگاه فضولی چه خنده‌ها که ندارد

بلند کرده دماغ خیال خیره‌سریها

هزار بام تعین به یک هواکه ندارد

ز دستگاه تو و من درین قلمرو عبرت

به ما چه می‌رسد آخر برای ما که ندارد

فریب محفل هستی مخور که این‌ گل خودرو

ز رنگ و بو همه دارد مگر وفاکه ندارد

جهان عالم امکان گرفته و هم تلق

نبسته پای‌کسی جز همین حناکه ندارد

در اشتغال معاصی گذشت فرصت خجلت

جبین عرق ز کجا آورد حیا که ندارد

غبار ما به هوایی نمی‌رسد چه توان‌ کرد

به پای عجز چه خیزد کسی عصا که ندارد

به هیچ‌ گل نرسیدم‌ که رنگ ناز ندیدم

بهار دامن آن جلوه از کجا که ندارد

پیام کاف به نون می‌رسد ز عالم قدرت

به ‌گوش کس چه رساند کس آن صدا که ندارد

کجاست چاک دگر تا رسد به‌ کسوت مجنون

مگر مژه ‌گسلد بند آن قبا که ندارد

کجا بریم ز ردّ و قبول و هم فضولی

برو که نیست درین آستان بیا که ندارد

چسان به محرمی دل رسد زکوشش بیدل

نفس به خانهٔ آیینه نیز جا که ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۱۶

گلهای آن تبسم باغ فلک ندارد

صد صبح اگر بخندد یک لب نمک ندارد

رنگ دویی در این باغ رعنایی خیال است

سیر جهان تحقیق ملک و ملک ندارد

پوچ است غیر وحدت نقد حساب‌ کثرت

اعداد چیزی از خود چون رفت یک ندارد

اسلام وکفر هریک واحد خیال ذات است

در چشم دور و نزدیک خورشید شک ندارد

دل نوبهار هستی‌ست امّا چه می‌توان‌کرد

رنجی‌ که دارد این‌ گل خار و خسک ندارد

پامال عجز باشید تدبیرها جز این نیست

مست است فیل تقدیر یاد کجک ندارد

آیینه آب سازید تا چند وهم صیقل

مکتوب ساده‌لوحی تشویش حک ندارد

ذوق طراوت ازگل آغوش غنچگی برد

زخمی‌ که آب دزدد غیر از گزک ندارد

افشای راز ظالم موقوف تیره‌روزی‌ست

تا غافل از زگال است آتش محک ندارد

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست

طبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۴۵

به عبرت سرکشان را موی پیری رهنمون‌گردد

زند خاکسترش دامن‌که آتش سرنگون‌گردد

ز خودداری عبث افسردگیها می‌کشد فطرت

اگر تغییر رنگی‌ گل‌ کند باغ جنون ‌گردد

گرانی نیست اسباب جهان دوش تجرد را

الف با هرچه آمیزد محال است اینکه نون‌ گردد

جهانی شکند جان لیک جز عبرت‌که می‌داند

که سقف خانهٔ فرهاد آخر بیستون‌گردد

جگرها می‌گدازیم و نداریم از طلب شرمی

که بهر دانه‌ای چند آسیای ما به خون‌گردد

غریق عالم آبیم لیک از الفت هستی

بر این دریا پل آراید قدح‌ گر واژگون گردد

طبیعت بدلجام افتاد ازکم‌همتی‌هایت

تو فارس نیستی ورنه چرا مرکب حرون ‌گردد

مطیع عالم ناچیز نتوان دید همت را

ترحمهاست بر مردی‌ که حیزی را زبون‌ گردد

ز افراط تعین رونق حسن غنا مشکن

دمد کم‌رنگی از باغی‌ که آب آنجا فزون‌ گردد

فروغ می چه رنگ انشاکند از چهرهٔ زنگی

زگال تیره روز آتش خورد تا لاله‌گون‌ گردد

ندامتها ز ابرام نفس دارم‌که هر ساعت

بود در دل صد امید و به نومیدی برون‌ گردد

به افسون بقا عمریست آفت می‌کشم بیدل

ازین جوی ندامت خورده‌ام آبی‌ که خون ‌گردد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۴

به هرجا نعمتی هست انفعالی درکمین دارد

حلاوت‌خانهٔ دنیا مگس در انگبین دارد

درین‌بزم‌کدورت‌خیز، عشرت‌چه‌، حلاوت کو

بقدر موج می اینجا جبین جام‌، چین دارد

به محویت محیط هرچه خواهی می‌توان ‌گشتن

فلکها فرش آن آیینه ‌کز حیرت نگین دارد

نفس‌در خون بسمل غوطه داد اجزای مکان را

رگ بیتابی آشفتگان خاصیت این دارد

کباب پهلوی آن بسملم‌ کز نقش عشرتها

خدنگ حسرت ابروکمانی دلنشین دارد

نمی‌چیند ز سیر لاله و گل خجلت شوخی

د‌رین گلشن چه شبنم هر که چشمی پاک‌بین دارد

خم هر موج می از نسبت نیرنگ ابرویت

شکست توبهٔ ما در شکست آستین دارد

مشو مغرور تمکین در تعلق‌زا جسمانی

که‌ گردی بیش نبود هرکه الفت با زمین دارد

بقدر انجم از گردون گره بر بال و پر دارم

مرا هر حلقهٔ این دام در زیر نگین دارد

هوایی بیش نتوان یافت از ساز حباب اینجا

تو خواهی نوحه‌کن خواهی ترنم‌، دل همین دارد

به‌حیرت‌کوش نه‌ کز پردهٔ دل واکشی رمزی

زبان جوهر آیینه آهنگی حزین دارد

به سودن رفت سر تا پای موج از شرم پیدایی

ضعیفی تا کجا ما را ندامت‌آفرین دارد

اثرهای تعلق نیست مانع وحشت ما را

قفس تا ناله دامن برزند صد رنگ چین دارد

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل

چمن هم از رگ گل، چین کلفت بر جبین دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴۱

خیال خوش‌نگاهان باز با شوخی سری دارد

به خون من قیامت نرگسستان محضری دارد

من‌ و سودای ‌خوبان ‌، زاهد و اندیشه ‌ی رضوان

در این‌حسرت‌سرا هرکس‌سری‌دارد سری‌دارد

روا دارد چرا بر دختر رز ننگ رسوایی

گر از انصاف‌پرسی محتسب هم دختری‌دارد

به عبرت آشنا شو از جهان ننگ بیرون آ

مژه‌ نگشوده‌ای این خانهٔ وحشت دری ‌دارد

ندارد گردباد این بیابان ننگ افسردن

به هر بی‌ دست و پایی چیدن دامن پری دارد

در این بحر از غنا سامانی وضع صدف مگذر

کف دست طمع بر هم نهادن‌گوهری دارد

به توفان خیال پوچ ترسم ‌گم‌ کنی خود را

تو تنها می‌روی زین ‌دشت ‌و، گردت ‌لشکری ‌دارد

طرب مفت تو گر با تازه‌ روبی کرده ای سودا

درین ‌کشور دکان ‌گلفروشان شکری دارد

کمالت دعوی اخلاق وآنگه منکر رندان

ز حق مگذر سپهر آدمیت محوری دارد

به وهم جاه مغرور تعین زیستن تاکی

نگین‌ گر شهرتی دارد به نام دیگری دارد

فضولی در طلسم زندگی نتوان زحد بردن

قفس آخر به مشق پرفشانی مسطری دارد

ز وضع سایه‌ام عمری‌ست این آواز می‌آید

که راحت‌ گر هوس باشد ضعیفی بستری دارد

تو خود را از گرفتاران دل فهمیده‌ای ورنه

سراسر خانهٔ آیینه بیرون دری دارد

نبودم انقدر واماندهء این انجمن بیدل

پرافشان است شوق اما تامل لنگری دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۰

پر افشانده‌ام با اوج عنقا گفتگو دارد

غبار رفته از خود با ثریا گفتگو دارد

زبان سبزه زان خط دل‌افزا گفتگو دارد

دهان غنچه‌ زان لعل شکرخا گفتگو دارد

در آن محفل‌که حیرت ترجمان راز دل باشد

خموشی دارد اظهاری‌ که گویا گفتگو دارد

ندارد کوتهی در هیچ حال افسانهٔ عاشق

فغان‌ گر لب فرو بندد تمنا گفتگو دارد

خروشم درغمت با شور محشرمی‌زند پهلو

سرشکم‌بی‌رخت‌با جوش‌دریا گفتگو دارد

به چشم سرمه‌آلودت چه جای نسبت نرگس

ز کوریهاست هر کس تا به اینجا گفتگو دارد

تو خواهی شور عالم گو و خواهی اضطراب دل

همان یک معنی شوق اینقدرها گفتگو دارد

برون‌از ساز وحدت‌ نیست ‌این کثرت‌نوایی ها

زبان موج هم در کام دریا گفت‌وگو دارد

ز سر تا پای ساغر یک دهن خمیازه می‌بینم

ز حرف لعل میگون ‌که مینا گفتگو دارد

لب شوخی که جوش خضر دارد خط مشکینش

چو آید در تبسم با مسیحا گفتگو دارد

ز آهنگ گداز دل مباش ای بیخبر غافل

زبان شمع خاموش است اما گفتگو دارد

کلاه‌آرای تسلیمم نمی‌زیبد غرور از من

سر افتاده با نقش کف پا گفتگو دارد

غبار گردش چشمی‌ست سر تا پای ما بیدل

زبان در سرمه گیرد هر که با ما گفتگو دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۷

دل از وسعت اگر شانی ندارد

بیابان هم بیابانی ندارد

در این دریا ندامت اعتبار است

گهر جز اشک عریانی ندارد

جنون می‌نالد از بی‌دستگاهی

که عریانی‌ گریبانی ندارد

تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر

طرب جز رنگ سامانی ندارد

به خود می‌بال لیک از غصه خوردن

تنور آرزو نانی ندارد

محبت‌پیشه‌ای بگداز و خون ش

که درد عشق درمانی ندارد

کشد چون‌ گردباد آخر ز حلقت

گریبانی که دامانی ندارد

در دل می‌زنی آزادیت کو

مگر آیینه زندانی ندارد

محبت دستگاه عافیت نیست

تحیر ربط مژگانی ندارد

تظلم دوری از اصل است ور نه

نفس در سینه فغانی ندارد

تحیر بسمل اشک نیازم

به خون غلتیدنم جانی ندارد

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل

کسی جز کافر ایمانی ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها