0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳۲
جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM

این دور، دور حیز است‌، وضع متی‌‌که دارد

باد بروت مردی غیر از سرین‌که دارد

آثار حق‌پرستی ختم است بر مخنث

غیر از دبر سرشتان سر بر زمین‌ که دارد

هر سو به حرکت نفس مطلق عنان بتازید

ای زیر خرسواران پالان و زین‌ که دارد

زاهد ز پهلوی ربش پشمینه می‌فروشی

بازار نوره‌ گرم است این پوستین‌ که دارد

رنگ بنای طاعت بر خدمت سرین نه

امروز طرح محراب جزگنبدین که دارد

بر کیسهٔ کریمان چشم طمع ندوزی

جز دست خر در این عصر در آستین ‌که دارد

از منعمان ‌گدا را دیگر چه می‌توان خواست

تن داده‌اند بر فحش داد این‌چنین‌که دارد

خلقی وسیع‌ ‌خفته‌ست در تنگی سرینها

جز کام این حواصل دامن به چین‌ که دارد

یک غنچه صدگلستان آغوش می‌گشابد

مقعد به خنده باز است طبع حزین که دارد

از بسکه دور گردون گرداند طور مردم

تا پشت برنتابد بر زن یقین که دارد

ادبار مرد و زن را نگذاشت نام اقبال

یک کاف و واو نون است تا کاف و سین که دارد

آن خرقه‌ای‌که جیبش باب رفو نباشد

بردار دامنی چند آنگه ببین‌که دارد

در چارسوی آفاق بالفعل این منادی‌ست

لعل خوشاب باکیست در ثمین‌که دارد

جز جوهر گرانسنگ مطلوب مشتری نیست

ساق بلور بنما جنس گزین که دارد

سرد است بی‌تکلف هنگامهٔ تهور

کر کن تفنگ و خوش باش جز مهر کین که دارد

بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر

لشکر عمود خواهد تا آهنین‌ که دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها