0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۷
جمعه 28 اسفند 1394  5:44 PM

دل از وسعت اگر شانی ندارد

بیابان هم بیابانی ندارد

در این دریا ندامت اعتبار است

گهر جز اشک عریانی ندارد

جنون می‌نالد از بی‌دستگاهی

که عریانی‌ گریبانی ندارد

تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر

طرب جز رنگ سامانی ندارد

به خود می‌بال لیک از غصه خوردن

تنور آرزو نانی ندارد

محبت‌پیشه‌ای بگداز و خون ش

که درد عشق درمانی ندارد

کشد چون‌ گردباد آخر ز حلقت

گریبانی که دامانی ندارد

در دل می‌زنی آزادیت کو

مگر آیینه زندانی ندارد

محبت دستگاه عافیت نیست

تحیر ربط مژگانی ندارد

تظلم دوری از اصل است ور نه

نفس در سینه فغانی ندارد

تحیر بسمل اشک نیازم

به خون غلتیدنم جانی ندارد

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل

کسی جز کافر ایمانی ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها