0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۷

عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را

ریگ زیرآب خنداند شرار سنگ را

گردل ما یک جرس آهنگ بیتابی‌کند

گرد چندین‌کاروان سازد شکست رنگ را

شوخی‌مضراب‌مطرب گر به‌این کیفیت‌است

کاسهٔ طنبور مستی می‌دهد آهنگ را

می‌شود دندان ظلم ازکندگشتن تیزتر

اره بی‌دانه چون‌گردد ببرد سنگ را

درحبات و موج‌این دریاتفاوت بیش نیست

اندکی باد است در سر صاحب اورنگ را

یک شرررنگ وفا ازهیچ دل روشن نشد

شمع خاموشی‌ست این غمخانه‌های تنگ‌را

وهم‌می‌بالد در اینجا، عقل‌کو، فطرت‌کدام

مزرع ما بیشترسرسبز دارد بنگ را

برق وحشت‌کاروان بی‌نشانی منزلم

در نخستین‌گام می‌سوزم ره و فرسنگ را

عاقبت از ضعف پیری نالهٔ ما اشک شد

سرنگونی برزمین زد نغمهٔ این چنگ را

سیر باغ خودنماییها اگر منظور نیست

سبزهٔ بام و در آیینه می‌دان زنگ را

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی

کارها با خود فتاد آخرمن دلتنگ را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۷

هستی به‌تپش رفت واثرنیست نفس را

فریادکزین قافله بردند جرس را

دل مایل تحقیق نگردید وگرنه

ازکسب یقین عشق توان‌کرد هوس را

هر دل نبرد چاشنی داغ محبت

این آتش بی‌رنگ نسوزد همه‌کس را

رفع هوس زندگی‌ام باد فناکرد

اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را

آزادی ما سخت پرافشان هوا بود

دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را

تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد

چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان

اینجاست‌که عنقا ته بال است مگس را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۱

به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را

هجوم ناله‌ام آشفته سازد زلف سنبل را

چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن

که‌بلبل موج جام‌باده می‌خواند رگ‌گل‌را

نفس دزدیدنم توفان خون در آستین دارد

گلوی شیشه‌ام بامی فروبرده‌ست قلقل را

ز جیب‌ریشه اسرار چمن‌گل می‌کند آخر

کمال جزو دارد دستگاه معنی‌کل را

چراغ پیری‌ام آخربه‌اشک یأس شد روشن

زگردسیل دادم سرمه‌چشم حلقهٔ پل را

درین‌گلشن اگر از ساز یکرنگی خبر داری

ز بوی‌گل توانی درکشید آوز بلبل را

فنا مشکل‌کند منع تپش از طینت عاشق

به‌ساحل نیز درد موج‌این دریا تسلسل‌را

ز فرق قرب و بعد نازمشتاقان چه‌می‌پرسی

توان ازگردش چشمی نگه‌کردن تغافل‌را

به‌فکر خودگره‌گشتیم‌وبیرون ریخت‌اسرارش

فشار طرفه‌ای بوده‌ست آغوش تأمل را

ز دل در هر تپیدن عالم دیگر تماشا کن

مکررنیست گرصدبار گویدشیشه‌قلقل‌را

تمنا حسرت الفت خمارچشم میگونت

سراغ‌کوچهٔ ناسور داند شیشهٔ مل را

علاج زخم‌دل ازگریه‌کی ممکن‌بود بیدل

به شبنم بخیه نتوان‌کرد چاک‌دامن‌گل را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۶

سادگی باغی‌ست طبع عافیت‌آهنگ را

وقف طاووسان رعناکن‌گل نیرنگ را

دل چوخون‌گرددبهار تازه‌رویی صیدتست

موج صهبا دام پروازست مرغ رنگ را

طبع ظالم را قوی سرمایه سازد دستگاه

سختی افزونترکند الماس‌گشتن سنگ را

ازکواکب چشم نتوان داشت‌فیض تربیت

ناتوان بینی‌ست لازم دیده‌های تنگ را

مانع جولان شوقم پای خواب‌آلود نیست

تار نتواند دهد افسردگی آهنگ را

خار شوق از پای مجنون غمت نتوان‌کشید

شیرکی خواهد جدا بیند ز ناخن چنگ را

با نسیم خندهٔ‌گل غنچه از خود می‌رود

دل صداباشد شکست‌شیشه‌های رنگ‌را

می‌کند دل را غبار درد تعلیم خروش

طوطی مینای ما آیینه داند سنگ را

گر نداری طاقت از اظهار دعوی شرم‌دار

شوخی رفتار رسوایی‌ست پای لنگ را

زندگی در بندوقید رسم‌عادت مردن است

دست‌، دست تست‌، بشکن این طلسم‌ننگ را

زآمد ورفت نفس آیینهٔ دل تیره شد

موج صیقل آبیاری‌کرد بیدل زنگ را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳

بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

چینی سلام‌کرد به یک مو سفال را

عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست

چون شمع‌، ریشه می‌خورد اینجا نهال را

پرگشتن و تهی‌شدن از خوابش عالمی‌است

آیینه‌کن عروج ونزول هلال را

بر شیشه‌های ساعت اگر وارسیده‌ای

دریاب‌گرد قافلهٔ ماه و سال را

محکوم حرص‌و پاس‌مراتب چه‌ممکن‌است

با شرم‌کار نیست زبان سؤال را

تصویر حسن و قبح جهان تاکشیده‌اند

بر رنگ دیده‌اند مقدم زگال را

یاران درین چمن به تکلف طرب‌کنید

اینجا خضاب هم شب عیدی‌ست زال را

طاووس ما اگر نه پرافشان ناز اوست

رنگ پریدة‌که چمن‌کرد بال را

در درسگاه صنع ز تعطیل ما مپرس

با شغل خانه نسبت خشکی‌ست نال را

مه شد هزار بار هلال و هلال بدر

دیدیم وضع عالم نقص وکمال را

خارا حریف سعی ضعیفان نمی‌شود

صدکوچه است در بن دندان خلال را

شاید خطی به نم رسد ازلوح سرنوشت

جهدی‌ست با جبین عرق انفعال را

بیدل به‌سرهه نسبت‌هرکس درست نیست

مژگان شمردن است زبانهای لال را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵

گرکنی با موج خونم همزبان شمشیررا

می‌کشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را

می‌دهد طرز خرم فتنه پیکر قامتت

پیچ وتاب جوهر از موی میان شمشیر را

از خم ابروی خونریزتو هر جا دم زند

عرض جوهر می‌شود مهر زبان شمشیر را

ای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باش

چند در زیر سپرکردن نهان شمشیر را

جوهرتجرید قطع الفت خویش است وبس

بر سر خود می‌توان‌کرد امتحان شمشیر را

علم در هر طبع سامان بخش استعداد اوست

تا به خون برده‌ست جوهر موکشان شمشیر را

گر امان خواهی زگردون سربه‌جیب خاک دزد

ورنه رحمی نیست بر عریان‌تنان شمشیر را

دستگاه آیینهٔ بیباکی بدگوهر است

می‌کند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را

خون صیدم از ضعیفی یک چکیدن‌وار نیست

شرم می‌ترسم‌کند آب روان شمشیر را

اینقدر ابروی خوبان گوشه‌گیریها نداشت

کرد بیدل فکر صید من‌کمان شمشیر را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۷

در عالمی‌که با خود رنگی نبود ما را

بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را

مرآت معنی ما چون سایه داشت زنگی

خورشید التفاتش از ما زدود ما را

پرواز فطرت ما، در دام بال می‌زد

آزادکرد فضلش از هر قیود ما را

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم

از خویش‌کاست اما بر ما فزود ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۵

گر، دمی‌، بوس کفت‌گردد میسر تیغ را

تا ابد رگهای‌گل بالد ز جوهر تیغ را

ازکدورت برنمی‌آید مزاج کینه‌جو

بیشتر دازد همین زنگار در بر تیغ را

ای‌که داری سیرگلزار شهادت در خیال

بایدت‌از شوق زد چون سبزه برسرتیغ‌را

عیش خواهی صید آفت شوکه مانند هلال

چرخ ابرومی‌کند برچشم ساغرتیغ را

پردهٔ نیرنگ توفان بود شوق بسملم

خونم آخرکرد بازوی شناور تیغ را

تا مگر یکباره‌گردد قطع راه هستی‌ام

چون دم مقراض می‌خواهم دو پیکر تیغ را

موج توفان می‌زند جوی به‌دریامتصل

جوهر دیگر بود در دست حیدر تیغ را

هرکه را دل از غبارکینه‌جوییها تهی‌ست

می‌کشد همچون نیام آسوده در برتیغ را

دل به امید تلافی می‌تپد اماکجاست

آنقدر زخمی‌که خواباند به بسترتیغ را

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد

کرده‌ام رنگین به خون صید لاغرتیغ را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۰

به تردستی بزن ساقی غنیمت‌دار قلقل را

مبادا خشکی افشاردگلوی شیشهٔ مل را

ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشان‌کن

جهان تا گرد دل‌گیرد پریشان سازکاکل را

چسان رازت‌نگهدارم که‌این سررشتهٔ غیرت

چو بالیدن به روی عقده می‌آرد تأمل را

سرشک‌از دیده بیرون ریختم‌مینا به‌جوش آمد

چکیدنهای این خم آبیاری‌کرد قلقل را

درین محفل‌که جوشدگرد تشویش از تماشایش

به خواب امن می‌باشد نگه چشم تغافل را

زبحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت

چوگوهرگر بفهمی معنی درس تأمل را

دچار هرکه شد آیینه‌رنگ جلوه‌اش‌گیرد

صفای د‌ل برون از خویش نپسندد تقابل را

جنون ناتوانان را خموشی می‌دهد شهرت

به غیر‌از بو صدایی نیست زنجیر رگ‌گل را

نیاز و ناز باهم بسکه یک رنگند درگلشن

زبوی غنچه نتوان فرق‌کرد آواز بلبل را

به می رفع‌کجی مشکل بود ازطبع‌کج طینت

به زور سیل نتوان راست‌کردن قامت پل را

شکنج جسم و عرض دستگاه ای بیخبر شرمی

غبارانگیز ازین خاک و تماشاکن تجمل را

فسردن‌گر همه‌گوهر بود بی‌آبرو باشد

بکن جهد آن قدرکز خاک برداری توکل را

به پستی نیز معراجی است‌گر آزاده‌ای بیدل

صدای آب شو ساز ترقی‌کن تنزل را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۶

گریک نفس آیینه‌کنی نقش قدم را

بر خاک نشانی هوس ساغر جم را

معنی نظران سبق هستی موهوم

بیرون شق خامه ندیدند رقم را

بیهوده در اندیشهٔ هستی نگدازی

تاگل نکنی راه صفا خیز عدم را

آشفتگی آیینهٔ تجرید جنون کن

پرچم‌گل شهرت اثریهاست علم را

بر نقد بزرگان جهان چشم ندوزی

کاین طایفه درکیسه شمردند درم را

آن راکه نفس مایهٔ جمعیت روزی‌ست

چون مار نباید همه پاکرد شکم را

تا چاشنی فقر فراموش نگردد

از مایدهٔ خلق گزیدیم قسم را

آنجاکه به‌تحریررسد صفحهٔ حسنت

از نیزهٔ خورشید تراشند قلم را

تشریف ادب سنجی تعظیم نگاهت

برپیکر ابروی بتان دوخته خم را

بی‌پا و سر از بسکه دویدیم به راهت

در آبله چون اشک شکستیم قدم را

تا خجلت عصیان شود اظهار ندامت

جای مژه بر دیده نهم دامن نم را

بیدل چه اثر واکشد از درد برهمن

نیشی نگشوده‌ست رگ سنگ صنم را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۹

شوق اگر بی‌پرده سازد حسرت مستور را

عرض یک‌خمیازه صحرا می‌کند مخمور را

درد دل در پردهٔ محویتم خون می‌خورد

از تحیر خشک بندی‌کرده‌ام ناسور را

چاره‌سازان در صلاح کار خود بیچاره‌اند

به نسازد موم، زخم خانهٔ زنبور را

ما ضعیفان را ملایم طینتی دام بلاست

مشکل است از روی خاکسترگذشتن مور را

زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش برد

نیست سر دزدیدن ازپشت دوتا مزدور را

عشرتی‌گر نیست می‌باید به کلفت ساختن

درد هم‌صاف است بهرسرخوشی‌مخموررا

غفلت سرشار مستغنی‌ست از اسباب جهل

خواب گو مژگان نبندد دیده‌های کور را

در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نه‌ایم

پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را

اعتبار درد عشق از وصل برهم می‌خورد

زنگ باشد التیام آیینهٔ ناسور را

زندگی وحشی‌ست از ضبط نفس غافل مباش

بوی‌، آرامیده دارد در قفس‌کافور را

در تنعم ذکر احسانها بلند آوازه نیست

چینی خالی مگر یادی‌کند فغفور را

بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم

بر سر داغم فشان خاکستر منصور را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۰

به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا

نفشرد خشکی اگرگلو ته آب دم نزدی چرا

گل و لاله جام جمال زد، مه نو قدح به‌کمال زد

همه‌کس به‌عشرت حال زدتو جبین به‌نم‌نزدی چرا

ز سواد مکتب خیر و شر، نشد امتیازتوصرفه بر

اگرت خطی نبود دگر به زمین قلم نزدی چرا

به عروج وسوسه تاختی‌، نفست به هرزه‌گداختی

نه پای خود نشناختی، مژه‌ای به خم نزدی چرا

به توگر زکوشش قافله، نرسید قسمت حوصه

به طریق سایه و آبله ته پا قدم نزدی چرا

زگشاد عقدة‌کارها همه داشت سعی ندامتی

درعالمی زدی ازطمع‌کف‌خود به‌هم نزدی چرا

اگر آرزو همه رس نشد، ز امید مانع‌کس نشد

طربت شکارهوس نشد، به‌کمین غم نزدی چرا

به متاع قافلهٔ هوس چونماند الفت پیش وپس

دم‌نقد مفت توبودو بس‌، دو سه‌روزکم نزدی‌چر‌ا

خط اعتبار غبار هم به جریده تو نبودکم

پی امتحان چو‌سحر‌دودم به هوا رقم نزدی چرا

نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن

نفسی ز آفت ما ومن به درعدم نزدی چرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶

هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را

پشت پایی بود معراج این بنای پست را

بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید

جزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را

عمرها شد شورزنجیرازنفس وا می‌کشم

کشور دیوانه مجنون‌کرد بند و بست را

قول وفعل طینت بیباک دررهن خطاست

لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را

با همه معدوم از قید توهّم چاره نیست

ماهی بحرکمان هم می‌شناسد شست را

سرمه‌کردم تا قی چشمی به خویشم واکند

فطرت بی‌نورتاکی نیست بیند هست را

بیدل‌ازنازک‌خیالان مشق‌همواری‌خوش‌است

تا نیفشارد تأمل معنی یکدست را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۱

پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را

دست بر قید صدا مشعل بود زنجیررا

نفع زین بازار نتوان برد بی‌جنس فریب

ای‌که سود اندیشه‌ای سرمایه‌کن تزویر را

نیست آسان راه بر قصر اجابت یافتن

احتیاطی کن کمند نالهٔ شبگیر را

ساده‌دل ازکبر دانش‌، ترش‌رویی می‌کشد

جوهر اینجا چین ابرو می‌شود شمشیر را

بینوایی بین‌که در همرازی درس جنون

سرمه شد بخت سیاهم حلقهٔ زنجیررا

در بیابان تحیر نم ز چشم ما مخواه

بی‌نیاز از اشک می‌دان دیدة تصویر را

وعظ مردم غفلت ما را قوی سرمایه‌کرد

خواب ما افسانه فهمید آن همه تعبیر را

در محبت داغدارکوشش بی‌حاصلم

برق آه من نمی‌سوزد مگرتأثیررا

نقش هستی سرخط لوح‌خیالی بیش نیست

هم به چشم بسته باید خواند این تحریررا

نغمهٔ قانون وحدت بر تو نازش‌شهاکند

گر به رنگ تار ساز از بم ندانی زیر را

آنقدریأسم شکست‌آخرکه چون بنیادرنگ

قطع‌کرد آب وگل من الفت تعمیررا

راست‌بازان‌را زحکم کج‌سرشتان چاره نیست

باکمان‌، بیدل اطاعت لازم آمد تیر را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۵

خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم را

تبسم‌های‌گندم چین دامن گشث آدم را

حوادث‌کج سرشتان را نبخشد وضع همواری

بود مشکل‌کشاکش ازکمان بیرون برد خم را

ز جرأت قطع‌کن‌گر مرد میدانگاه تسلیمی

که تیغ اینجا برشها می‌شمارد ریزش دم را

سراغ از هرچه‌گیری بی‌نشانی جلوه‌ها دارد

غبار وحشتی از بال عنقاگیر عالم را

ز تحریک مژه بر پرده‌های دیده می‌لرزم

که‌نوک خامه ازهم می‌شکافد صفحهٔ نم را

اگر ازگرد راهت چشم آهو سرمه بردارد

تحیر همچوتار شمع سوزد جوهر رم را

درین محفل ندارد عافیت وضع ملایم هم

اگربستروگربالین همان زخم است مرهم را

به چشم شوخ تاکی عیب‌جوی یکدگربودن

مژه برهم زنید وبشکنید آیینهٔ هم را

درین‌گلشن نقابی نیست غیر از شرم پیدایی

به عریانی همان جوش عرق پوشید شبنم را

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل

ز انگشت است یک‌سر میل کوری چشم خاتم را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها