0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۷
جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM

هستی به‌تپش رفت واثرنیست نفس را

فریادکزین قافله بردند جرس را

دل مایل تحقیق نگردید وگرنه

ازکسب یقین عشق توان‌کرد هوس را

هر دل نبرد چاشنی داغ محبت

این آتش بی‌رنگ نسوزد همه‌کس را

رفع هوس زندگی‌ام باد فناکرد

اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را

آزادی ما سخت پرافشان هوا بود

دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را

تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد

چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان

اینجاست‌که عنقا ته بال است مگس را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها