0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۳

با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ

همچوصحرا پای در دامن زخان‌ومان برآ

اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن

گرتوهم ازخود برون آیی به این عنوان برآ

اوج‌اقبال جهان راپایهٔ فرصت کجاست

گوسرشکی چند بر بام سر مژگان برآ

خاطرت گرجمع شداز هردوعالم فارغی

قطره‌واری چون‌گهر زین بحر بی‌پایان برآ

در جهان بی‌خبر شرم ازکه باید داشتن

دیدة بینا ندارد هیچکس‌، عریان برآ

اقتضای دور این محفل اگر فهمیده‌ای

چون فراموشی به‌گرد خاطر یاران برآ

کم ز یوسف نیستی ای قدر دان عافیت

چاه و زندان مغتنم‌گیر از صف اخوان برآ

دعوی فضل و هنر خواریست درابنای دهر

آبرو می‌خواهی اینجا اندکی نادان برآ

عالمی در امتحانگاه هوس تک می‌زند

گر نه‌ای قانع تو هم بیتاب ابن وآن برآ

تا نگردی پایمال منت امداد خلق

بی‌عرق‌گامی دوپیش از خجلت احسان برآ

از فسردن ننگ دارد جوهر تمکین مرد

چون‌کمان درخانه باش و برسر میدان برآ

هرکس‌اینجاقسمتش درخورداستعداداوست

قابل صد نعمتی از پرده چون دندان برآ

گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز

همچوخون از زخم بیدل بالب‌خندان برآ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴

به خاک تیره آخر خودسریها می‌برد ما را

چو آتش‌گردن‌افرازی ته پا می‌برد ما را

غبار حسرت ما هیچ ننشست اززمینگیری

که‌هرکس می‌رود چون‌سایه از جامی‌برد مارا

ندارد غارت ما ناتوانان آنقدرکوشش

غباریم وتپیدن ازکف ما می‌برد ما را

به‌گلزاری‌که شبنم هم امید رنگ بو دارد

نگاه هرزه جولان بی‌تمنا می‌برد ما را

گر از دیر وارستیم شوق‌عبه پیش آمد

تک وپوی نفس یارب‌کجاها می‌برد ما را

به یستیهای آهنگ هلب خفته‌ست مفراجی.

نفس‌گر واگذارد، تا مسیحا می‌برد ما را

در آغوش خزان ما دو عالم رنگ می‌بازد

ز خود رفتن به‌چندین جلوه یک‌جا می‌برد مارا

گسستن نیست آسان ربط الفتهای این محفل

چو شمع آتش عنانی رشته برپامی‌برد ما را

دکان‌آرایی هستی‌گر این خجلت‌کند سامان

عرق تا خاک گردیذن به دریا می‌برد ما را

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل

همین یک پیش پا دیدن به عقبا می‌برد ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸

پرتو آهی ز جیبت‌گل نکرد ای دل چرا

همچو شمع‌کشته‌بی‌نوری درین‌محفل چرا

مشت‌خون خود چوگل باید به‌روی خویش ریخت

بی‌ادب آلوده‌سازی دامن قاتل چرا

خاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاش

راه جولان هوس‌کامی نکردی‌گل چرا

منزلت عرض حضوراست ومقامت اوج قرب

نور خورشیدی به خاک تیرهٔ مایل چرا

سعی آرامت قفس فرسودة ابرام‌کرد

سر نمی‌دزدی زمانی در پر بسمل چرا

چون سلیمان هم‌گره بر باد نتوانست زد

ای حباب این سرکشی بر عمر مستعجل چرا

نیست از جیب تو بیرون‌گوهر مقصود تو

بی‌خبر سر می‌زنی چون موج بر ساحل چرا

جلوه‌گاه حسن معنی خلوت لفظ است و بس

طالب لیلی نشیند غافل ازمحمل چرا

تا به‌کی بی‌مدعا چون شمع باید رفتنت

جادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا

بر دو عالم هر مژه برهم زدن خط می‌کشی

نیست یک‌دم نقش خویش از صفحه‌ات زایل چرا

جود اگر در معرض احسان تغافل پیشه نیست

می‌درد حاجت گریبان از لب سایل چرا

گوهر عرض حباب آیینه‌دار حیرت است

ای طلبم دل عبث‌گل‌کرده‌ای بیدل چرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا

می‌نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا

مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده‌ای

شاهباز قدسی و بر جیفه‌ای مایل چرا

بحرتوفان جوشی وپرواز شوخی موج‌تست

مانده‌ای‌افسرده ولب‌خشک چون‌ساحل چرا

چشم واکن‌گلخن ناسوت‌مأوای تونیست

برکف خاکستر افسرده بندی دل چرا

نیشی یأجوج‌، سدّ جسم درراه توچیست

نیستی هاروت مردی در چه بابل چرا

غربت‌صحرای امکانت دوروزی بیش نیست

از وطن یکباره‌گشتی اینقدر غافل چرا

زین قفس تا آشیانت نیم‌پروازست و بس

بال همت برنمی‌افشانی ای بسمل چرا

قمری یک سروباش وعندلیب یک چمن

می‌شوی پروانه‌گرد شمع هرمحفل چرا

ابر اینجا می‌کند ازکیسهٔ دریا کرم

ای توانگر برنیاری حاجت سایل چرا

ناقهٔ وحشت‌متاعان دوش آزدی تست

چون شرربرسنگ باید بستنت محمل چرا

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب

بیدل این دلبستگی برنقش آب وگل چرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳

حیف‌کز افلاس نومیدی فواید مرد را

دست اگرکوتاه شد بر دل نشاید مرد را

از تنزلهاست گر در عالم آزادگی

چین پیشانی به یاد دامن آید مرد را

چون طبیعتهای زن‌گل‌کرده‌گیر آثار ننگ

در فسوس مال و زرگر دست ساید مرد را

جدول آب و خیابان چمن منظورکیست

زخم میدانهاکشد تا دل‌گشاید مرد را

یک تغافل می‌کند سرکوبی صدکوهسار

در سخن می‌باید از جا در نیاید مرد را

دامن رستم تکاند بر سر این هفت‌خوان

دست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را

در مزاج دانه آماده‌ست تأثیر زمین

حیزکم پیدا شودگر زن نزاید مرد را

ناگزیر رغبت اقبال باید زیستن

جاه دنیا صورت زن می‌نماید مرد را

جوهر غیرت درین میدان نمی‌ماند نهان

تیغ می‌گردد زبان و می‌ستاید مرد را

گر ز سیم وزر وفاخوهی به‌خست‌جهدکن

قحبه‌محکوم‌است ازامساکی‌که شایدمردرا

بیدل این‌دنیا نه‌امروز امتحانگاهست و بس

تا جهان باقی‌ست زن می‌آزماید مرد را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۶

جنون‌کی قدردان‌کوه و هامون می‌کند ما را

همان فرزانگی روزی دومجنون می‌کند ما را

نفس هر دم‌زدن صدصبح محشر فتنه می‌خندد

هوای باغ موهومی چه افسون می‌کند ما را

کسی یا رب مبادا پایمال رشک همچشمی

حنا چندان که بوسد دست او خون می‌کند ما را

چو صبح آنجاکه خاک آستانش در خیال آید

همه گر رنگ می‌گردم‌که‌گردون می‌کند ما را

تماشای غرور دیگران هم عالمی دارد

به‌روی زر، نشست سکه‌، قارون می‌کند ما را

حساب چون و چند اعتبار دفتر هستی

به‌جزصفرهوس برما چه افزون می‌کند ما را

حباب ما اگر زین بحر باشد جرعهٔ هوشش

که تکلیف شراب از جام واژون می‌کند ما را

فنا از لوح امکان نقش هستی حک‌کند، ورنه

عبارت هرچه باشد ننگ‌مضمون می‌کند مارا

همه گر آفتاب آییم در دورانگه عشرت

کسوفی هست‌کاخر در می افیون می‌کندمارا

ز ساز سرو و بید این چمن و آواز می‌آید

که آه از بی‌بری نبودکه موزون می‌کند ما را

شبستان معاصی صبح رحمت آرزو دارد

همین رخت سیه محتاج صابون می‌کند مارا

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد

فشار بام و در از خانه بیرون می‌کند ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳

خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را

که افکند ته پاگردن‌کشیدهٔ ما را

شهید تیغ تغافل بر آستان‌که نالد

تظلمی‌ست چو اشک از نظر چکیدهٔ ما را

چه دشت و درکه نکردیم قطع درپی فرصت

کسی نداد سراغ آهوی رمیدهٔ ما را

نداشتیم به وهم آنقدر دماغ تپیدن

به باد داد نفس خاک آرمیدهٔ ما را

به انفعال رسیدیم از فسون تعلق

به رخ فکند حیا دامن نچیدهٔ ما را

مگر به محکمهٔ دل یقین شود حق وباطل

گواه‌کیست حدیث ز خود شنیدهٔ ما را

نبرد همت‌کس از تلاش‌گوی تسلی

بیفکنید درتن ره شر بریدهٔ ما را

زربشه تا به ثمر صدهزارمرحله طی شد

که‌کرد این همه قاصد به خود رسیدهٔ ما را

مژه زهم نگشودیم تا چکد نم اشکی

گداخت شرم رقم‌کلک شق ندیدهٔ ما را

مباد تا به ابد نالد و خموش نگردد

به یاد شمع مده صبح نادمیدهٔ ما را

مقیم‌گوشهٔ نقش قدم شویم وگرنه

درکه حلقه‌کند پیکر خمیدهٔ ما را

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل

رقم‌کجاست مگر خط‌کشی جریدهٔ ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲

تا به‌کی در پرده دارم آه بی‌تأثیر را

از وداع آرزو پر می‌دهم این تیر را

کلبهٔ مجنون چوصحرا ازعمارت فارغ‌است

بام و در حاجت نباشد خانهٔ زنجیر را

رنگ زردما عیار قدرت‌عشق است وبس

این طلا بی‌پرده دارد جوهر اکسیر را

ما تحیرپیشگان را اضطراب دیگر است

پرزدن در رنگ‌خون شد بسمل تصویر را

آسمان باآن‌کجی شمع‌بساطش راستی است

حلقهٔ چشم کمان نظاره داند تیر را

کوشش بی‌دست و پایان از اثر نومید نیست

انتظار دام آخر می‌کشد نخجیر را

جسم کلفت‌خیز در زندان تعمیرت گداخت

از شکستن قفل‌کن این خانهٔ دلگیر را

عرض هستی در خمار انفعال افتادن است

گردش رنگ است ساغر مجلس تصویر را

بسمل ما بسکه از ذوق شهادت می‌تپد

تیغ قاتل می‌شمارد فرصت تکبیر را

وحشت مجنون ما را چاره نتوان یافتن‌

حلقه‌کرد اندیشهٔ ضبط صدا زنجیر را

نیست در بیداری موهوم ما بیحاصلان

آنقدر خوابی‌که‌کس زحمت دهد تعبیر را

پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبرو

بی‌نیامی می‌کند بی‌جوهر این شمشیر را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲

فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآ

همچوخون پیش ازفسردن از رگ‌بسمل برآ

ریشهٔ الفت ندرد دانهٔ آزادی‌ات

ای شرر نشو و نما زین‌کشت بیحاصل‌برآ

از تکلف در فشار قعر نتوان زیستن

چون نفس دل هم اگرتنگی‌کند از دل برآ

قلزم تشویش هستی عافیت امواج نیست

مشت‌خاکی جوش زن سرتا قدم‌ساحل‌برآ

نه فلک آغوش شوق انتظار آماده است

کای نهال باغ بی‌رنگی زآب وگل برآ

درخور اظهار باید اعتباری پیش برد

اوکریم آمد برون باری تو هم سایل برآ

شوخی معنی برون از پرده‌های لفظ نیست

من خراب محملم‌گولیلی از محمل برآ

خلقی آفت‌خرمن است‌اینجا به‌قدر احتیاط

عافیت‌می‌خواهی ازخود اندکی‌غافل برآ

کلفت دل دانه را از خاک بیرون می‌کشد

هرقدر بر خویشتن تنگی ازین منرل برآ

نقش‌کارآسمان عاری‌ست ز رنگ ثبات

گررگ سنگت‌کند چون بوی‌گل‌زایل برآ

عبرتی‌بسته‌ست محمل برشکست‌رنگ شمع

کای‌به‌خود وامانده‌در هررنگ‌ازاین‌محفل‌برآ

تا دو عالم مرکز پرگارتحقیقت شود

چون‌نفس یک پر زدن بیدل به‌گرد دل برآ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۶

هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را

می‌کندچون موج‌گوهر بی‌زبان شمشیر را

سرکشی وقف تواضع‌کن‌که برگردون هلال

می‌کندگاهی سپرگاهی‌کمان شمشیر را

تا به خود جنبی سپر افکندهٔ خاکی و بس

گو بیاویزد غرور از آسمان شمشیر را

بسمل آهنگان‌، تسلیمت مهیا کرده‌اند

جبههٔ شوقی‌که داند آستان شمشیر را

حسن تا سر داد ابرو را به قتل عاشقان

قبضه شدانگشت حیرت در دهان شمشیر را

گشت از خواب‌گر‌ان چشمت به خون ما دلیر

می‌کند بیباکتر سنگ فسان شمشیر را

زایل از زینت نگردد جوهر مردانگی

قبضهٔ زر از برش مانع مدان شمشیر را

بر شجاعت پیشه ننگ است از تهور دم مزن

حرف جوهر برنیاید از زبان شمشیر را

بسمل موج می‌ام زخمم همان خمیازه است

در لب ساغرکن ای قاتل نهان شمشیر را

نوبهار عشرتم بیدل‌که با این لاغری

خون صیدم‌کرد شاخ ارغوان شمشیر را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۴

گرکماندار خیالت در زه آرد تیر را

هر بن مو چشم امیدی شود نخجیر را

یاد رخسارت جبین فکر را آیینه ساخت

حرف زلفت‌کرد سنبل رشتهٔ تقریر را

برنمی‌دارد عمارت خاک صحرای جنون

خواهی آبادم‌کنی بر باد ده تعمیر را

مانع بیتابی آزادگان فولاد نیست

ناله در وحشت گریبان می‌درّد زنجیر را

سخت دشوارست پرداز شکست رنگ‌من

بشکن ای نقاش اینجا خامهٔ تصویر را

موج‌خون‌من‌که‌آتش داغ‌گرمیهای‌اوست

می‌کند بال سمندر جوهر شمشیر را

چون‌ره‌خوابیده زین‌خوابی‌که فیضش‌کم مباد

تا به منزل برده‌ام سررشتهٔ تعبیر را

گربه‌این وجدست شور وحشت دیوانه‌ام

داغ‌حیرت می‌کند چون‌نقش‌پا زنجیررا

پای تا سر دردم اما زحمت کس نیستم

ناله‌ام در سینه خرمن می‌کند تأثیر را

تاکی ازغفلت به قید جسم فرساید دلت

یک نفس بر باد ده این خاک دامنگیر را

صبح عشرتگاه هستی ازشفق آبستن است

نیست جز خون‌گر بپالایدکسی این شیر را

دست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر

تا بدانی همچو بیدل قدر دار وگیر را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۹

سری‌نبودبه وحشت‌زبزم‌جستن‌مارا

فشار تنگی دلها شکست دامن ما را

چواشک بی سر و پایی جنون شوق‌که‌دارد

زکف نداد دویدن عنان دیدن ما را

رسیده‌ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر

سراغ ازنفس ماکنید مسکن ما را

سیاه روزی شمع آشکار شد زتأمل

به‌پیش‌پا چه بلایی‌ست طبع روشن ما را

کجا رویم‌که بیداد دل رسد به شنیدن

به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را

نگه‌چو جوهر آیینه سوخت ریشه‌به‌مژگان

ز شرم حسن‌که دادند آب‌گلشن ما را

فلک چوسبحه درین خشکسال قحط مروت

به پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را

نفس به قید دل افسرده همچو موج به‌گوهر

همین یک آبله استادگی‌ست رفتن ما را

عروج نازگلی بود از بهار ضعیفی

به پا فتاد سرما ز پا فتادن ما را

جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی

دیت همین فرق جبهه‌ای‌ست‌کشتن ما را

زشرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل

که فکرما نکند تیره‌، طبع روشن ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۸

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را

آب آیینه محال است‌کشد آتش را

بر زبان راست روان را نرود حرف خطا

خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را

استخوانم نشود سدّ ره ناوک یار

شمع ناچار به خودکوچه دهد آتش را

کینه‌سازی المی نیست که زایل‌گردد

روزوشب سینه پرازتیر بود ترکش را

از چه پرواز بزرگی نفروشد زاهد

ریش برتافته‌کم نیست بزاخفش را

بگذر از خرقه اگر صافی مشرب خواهی

کز نمد می‌گذرانند می بیغش را

ناله‌ای هست اگرگریه عنان‌کوته کرد

ابر ازبرق چرا هی نکند ابرش را

مژه‌ای بازکن از چاک کتان هستی

نتوان دید به چشم دگرآن مهوش را

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل

خارپا مانع جولان نشود آتش را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۰

نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را

که می‌گیرد عنان شعلهٔ رنگ عتابش را

ز برق جلوه‌اش آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم

که عالم چشم خفاشی‌ست نور آفتابش را

به تدبیر دگر زان جلوه نتوان‌کام دل بردن

غبار من مگر از پیش بردارد نقابش را

به جای آبله یک غنچه دل دارم درتن وادی

ندانم برکدامین خار افشانم گلابش را

درین‌گلشن مپرسید از بهار اعتبار من

چوگل آیینه‌ای دارم‌که خون‌کردند آبش را

محیط شرم اگرآید به موج ناز شوخیها

نگه خواباندن مژگان بود چشم حبابش را

گل باغ محبت ناز شبنم برنمی‌دارد

نمک‌از شوراشک خویش بس باشدکبابش را

شکار تیغ نازم اوج عزت فرش اقبالم

سر افتاده‌ای دارم‌که می‌بوسد رکابش را

خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد

نخواهم‌رفت اگراز خودکه‌می‌گوید جوابش‌را

به‌ذوق امتحان‌آتش زدم درصفحهٔ هستی

نقط ریز شراری چند دیدم انتخابش را

به‌هر مژگان زدن چشمش تغافل ساغری دارد

چه‌مخموری چه‌مستی پرده‌بسیاراست خوابش‌را

چنان‌خشکی‌ست بیدل بحرامکان‌را که‌می‌بینم

غبار افشاندنی چون دامن صحرا سحابش را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۱

مکش ای آفتاب از فکر زربرپشت آتش را

ز غفلت می‌پرستی چند چون زردشت‌، آتش را

به ترک ظلم‌، ظالم برنگردد از مزاج خود

همان اخگر بودگر جمع‌گردد مشت آتش را

مشو با تندخویی از عدوی ساده‌دل ایمن

که‌آخرروی نرم آب خواهدکشت آتش را

به اهل سوزکاوش داغ جانکاهی به بار آرد

چوشمع زروی نادانی مزن انگشت آتش را

شرار خردهٔ زر، خرمن‌گل راست برق آخر

چرا ای غنچه بیرون نفکنی ازمشت آتش را

خیال التفاتش از عتابم بیش می‌سوزد

به‌گرمی فرق نتوان یافت روازپشت آتش را

نه‌تنها ناله زنهاری‌ست از برق عتاب او

به قدر شعله اینجا می‌دمد انگشت آتش را

زر از دست خسان نتوان به جز سختی جداکردن

که بی‌آهن نخواهد ریخت سنگ ازمشت آتش را

به سعی ظلم‌کی رفع مظالم می‌شود بیدل

به آب خنجروشمشیرنتوان‌کشت آتش را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها