0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱

مکن سراغ غبار زپا نشستهٔ ما را

رسیده‌گیر به عنقا پر شکستهٔ ما را

گذشته‌ایم به پیری ز صیدگاه فضولی

بس است ناوک عبرت زه‌گسستهٔ ما را

فراهم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد

به رشتهٔ رگ‌گل بسته‌اند دستهٔ ما را

هوای‌گلشن فردوس در قفس بنشاند

خیال در پس زانوی دل نشستهٔ ما را

ز دام چرخ پس از مرگ هم‌کجاست رهایی

حساب‌کیست به مجمر سند جستهٔ ما را

بهانه‌جوی خیالیم واعظ این چه جنون است

به حرف وصوت مسوزان دماغ خستهٔ ما را

مگیر خرده به‌مضمون خون چکیدهٔ‌بیدل

ستم فشار مکن زخم تازه بستهٔ ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۹

نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را

مگردرآب چون یاقوت‌گیرند آتش ما را

دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس دارد

گهر دزدیده‌است اینجاعنان موج‌دریا را

بهشت عافیت رنگ جهان آبرو باشی

درآغوش نفس‌گر خون‌کنی عرض تمنا را

غبار احتیاج آنجاکه دامان طلب‌گیرد

روان است آبرو هرگه به رفتارآوری پا را

به‌عرض بیخودیهاگرم‌کن هنگامهٔ مشرب

که می‌نامیده‌اند اینجا شکست رنگ مینا را

فروغ این شبستان جز رم برقی نمی‌باشد

چراغان‌کرده‌اند از چشم آهوکوه و صحرا را

دراین‌محفل‌پریشان‌جلوه‌است آن‌حسن یکتایی

شکستی‌کوکه پردازی دهد آیینهٔ ما را

سبکتازاست شوق امامن آن سنگ زمینگیرم

که‌دررنگ شرراز خویش خالی می‌کنم جا را

به‌داغ بی‌نگاهی رفت‌ازین محفل چراغ من

شکست آیینهٔ رنگی‌که‌گم‌کردم تماشا را

هوس چون نارسا شد نسیه نقدحال می‌گردد

امل را رشته‌کوته ساز و عقباگیر دنیا را

ز شور بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل

که‌گم‌گشتن زگم‌گشتن برون آورد عنقا را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷

گذشتگان که هوس دیده‌اند دنیا را

به پیش خود همه پس دیده‌اند دنیا را

دوام‌کلفت دل آرزو نخواهی کرد

در آینه دو نفس دیده‌اند دنیا را

چوصبح هیچ‌کس اینجا بقا نمی‌خواهد

هزار بار ز بس دیده‌اند دنیا را

دل دو نیم چوگندم نموده‌اند انبار

اگر به قدر عدس دیده‌اند دنیا را

به احتیاط قدم زن‌که عافیت‌طلبان

سگ گسسته مرس دیده‌اند دنیا را

مقیدان به چه نازند ازین تماشاگاه

به چشم باز قفس دیده‌انددنیا را

دمی به حکم هوس چشم آب باید داد

که دود آتش خس دیده‌اند دنیا را

به‌قدر جاه و حشم انفعال در جوش است

هما کجاست مگس دیده‌اند دنیا را

چه‌آگهی وچه‌غفلت چه‌زندگی‌وچه‌مرگ

قیامت همه‌کس دیده‌اند دنیا را

وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل

همین صدای جرس دیده‌اند دنیا را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰

محبت بسکه پرکرد ازوفا جان وتن ما را

کند یوسف صداگر بوکنی پیراهن ما را

چوصحرا مشرب ما ننگ وحشت‌برنمی‌تابد

نگهدارد خدا از تنگی چین دامن ما را

چنان مطلق عنان تازست شمع ما ازین محفل

که رنگ رفته دارد پاس ازخود رفتن ما را

خرامش در دل هر ذره صد توفان جنون دارد

عنان‌گیرید این آتش به عالم افکن ما را

گهر دارد حصارآبرو در ضبط امواجش

میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را

فلک در خاک می‌غلتید از شرم سرافرازی

اگر می‌دید معراج ز پا افتادن ما را

به اشک افتادکار آه ما از پیش پا دیدن

ز شبنم بال ترگردید صبح‌گلشن ما را

هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می‌چیند

ندید این بیخبر مژگان به هم آوردن ما را

ازین خاشاک اوهامی‌که دارد مزرع هستی

به‌گاو چرخ نتوان پاک‌کردن خرمن ما را

چوماهی خارخار طبع درکار است و ما غافل

که برامواج پوشانده‌ست‌گردون جوشن ما را

زآب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی

خم‌وضع ادب پل‌کرد دوش وگردن ما را

به‌حرف وصوت تاکی تیره‌سازی‌وقت مابیدل

چراغ چارسومپسند طبع روشن ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۹

فال حباب زن‌، بشمر موج آب را

چشمی به‌صفرگیر و نظرکن حساب را

عشق ازمزاج ما به هوس‌گشت متهم

در شک‌گرفت نقطهٔ وهم انتخاب را

گر نیست زبن قلمرواوهام عبمتت

آب حیات تشنه لبی‌کن سبراب را

چشمم تحیر آینهٔ نقش پای تست

مپسند خالی از قدمت این رکاب را

عالم تصرف بد بیضاگرفته است

اعجاز دیگر است ز رویت نقاب را

امروز در قلمرو نظاره نور نیست

از بس خطت به سایه نشاند آفتاب را

فیض بهار لغزش مستانه بردنی‌ست

در شیشه‌های آبله می‌کن‌گلاب را

اجزای ما جو صبح نفس‌پرور است و بس

شیرزه کرده‌اند به باد این‌کتاب را

ما بیخودان به غفلت خ‌د پی‌.نبرده‌ایم

چشم آشنانشدکه چه رنگ است خواب‌را

در طینت فسرده صفاهاکدورت است

آیینه می‌کند همه زنگار آب را

جوش خزانم آینه‌دار بهار اوست

نظاره‌کن ز چاک کتان ماهتاب را

بیدل به‌گیر و دار نفس آنقدر مناز

آیینه‌کن شکست‌کلاه حباب را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳

پریشان نسخه‌کرد اجزای مژگان تر ما را

چه‌مضمون است درخاطر نگاهت‌حیرت‌انشا را

نگردد مانع جولان اشکم پنجهٔ مژگان

پر ماهی نگیرد دامن امواج دریا را

نه‌از عیش‌است‌اگر چون‌شیشهٔ می قلقل آ‌هنگم

شکست دل صلایی می‌زند رنگ تماشا را

سراغ کاروان دردم از حالم مشو غافل

ببین داغ دل و دریاب نقش پای غمها را

نبندی بردل آزاد نقش تهمت حسرت

که پیش از بیخودی مستان تهی‌کردند مینا را

شکوه‌کبریای او ز عجز ما چه می‌پرسی

نگه جز زیرپا نبود سر افتادة ما را

نمی‌سازد متاع هوش با یوسف خریداران

مدم افسون خودداری نگاه جلوه سودا را

مقام ظالم آخر بر ضعیفان است ارزانی

که چون آتش زپا افتد به خاکستر‌دهد جا را

غبار ماضی و مستقبل از حال تو می‌جوشد

در امروز است‌گم‌گر واشکافی دی و فردا را

به‌هوش آتا به این آهنگ مالم‌گوش تمییزت

که در چشم غلط‌بینت چه پنهانی‌ست پیدا را

به‌این‌کثرت‌نمایی غافل ازوحدت مشو بیدل

خیال آیینه‌ها درپیش دارد شخص تنها را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۶

شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را

دهد پرواز بسمل مدعای ما بیانها را

به جرم ما ومن دوریم ازسرمنزل مقصد

جرس اینجا بیابان مرگ داردکاروانها را

کدورت چیده‌ای جدی نما تا بی‌نفس‌گردی

صفای دیگرست از فیض برچیدن دکانها را

ندانم جوش توفان خیال‌کیست این‌گلشن

که اشک چشم مرغان‌کردگرداب آشیانها را

به لعل او خط از ما بیشتر دلبستگی دارد

طمع افزونتر از دزدست اینجا پاسبانها را

نفس سرمایهٔ بیتابی‌ست‌، افسردگی تاکی

مکن شمع مزار زندگانی استخوانها را

بجزکشتی شکستن ساحل امنی نمی‌باشد

ز بس وسعت فروبرده‌ست این دریاکرانها را

به‌سعی اشک‌،‌کام‌از دهر حاصل‌می‌کنی روزی

که آهت پرّه‌گردد آسیای سمانها را

به افسون مدارا ازکج‌اندیشان مشو ایمن

تواضع درکمین تیر می‌دارد کمانها را

جهانی آرزوها پخت و سیر آمد ز ناکامی

تنور سرد این مطبخ به خامی سوخت نانها را

من آن عاجزسجودم‌کزپی طرف جبین من

به دوش باد می‌آرند خاک آستانها را

تو هم‌خاموش شو بیدل‌که‌من از یاد دیداری

به دوش حیرت آیینه می‌بندم فغانها را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸

حسنی است بررخش رقم مشک ناب را

نظاره کن غبار خط آفتاب را

هر جلوه باز شیفتهٔ رنگ دیگر است

آن حسن برق نیست‌که سوزد نقاب را

مست خیال میکدهٔ نرگس توایم

شور جنون‌کند قدح ما شراب را

بوی بهار شوق تو را رنگ معجزی‌ست

کارد به رقص و زمزمه مرغ‌کباب را

خاکستر است شعله‌ام امروز و خوشدلم

یعنی رسانده‌ام به صبوری شتاب را

ما را زتیغ مرگ مترسان‌که از ازل

بر موج بسته اندکلاه حباب را

اسباب زندگی همه دام تحیر است

غیر از فریب هیچ نباشد سراب را

کو شور مستیی‌که درین عبرت انجمن

گرد شکست شیشه‌کنم ماهتاب را

سیماب را ز آینه پای‌گریز نیست

دارد تحیرم به قفس اضطراب را

توفان طراز چشم من از پهلوی دل است

سامان آبروست ز دریا سحاب را

دانا و میل صحبت نادان چه ممکن است

موج‌گهر به خاک نیامیزد آب را

تا چند رشتهٔ نفس از وهم تافتن

دیگر به پای خویش مپیچ این طناب را

بیدل شکسته رنگی خاصان مقرراست

باشد شکستگی ورق انتخاب را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۴

شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ

یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ

تاب وتب سبحه بهل‌، رشتهٔ زنارگسل

قطرهٔ می! جوش زن و برخط پیمانه‌برآ

اشک‌کشد تا به‌کجا ساغر ناموس حیا

شیشه به بازار شکن‌، اندکی از خانه برآ

چون نفس از الفت دل پای توفرسود به‌گل

ریشهٔ وحشت ثمری از قفس دانه برآ

چرخ‌کلید در دل وقف جهادت نکند

اره صفت‌گو دم تیغت همه دندانه برآ

نیست خرابات‌جنون عرصهٔ جولان فنون

لغزش مستانه خوش است آبله پیمانه برآ

کرده فسون نفست‌، غرهٔ عشق وهوست

دود چراغی‌که نه‌ای از دل پروانه برآ

تا ز خودت‌نیست خبر درته‌خاکست نظر

یک مژه برخویش‌گشاگنج زویرانه برآ

ما ومن عالم‌دون جمله‌فریب است وفسون

رو به در خواب زن ازکلفت افسانه برآ

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود

چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱

نیستی پیشه‌کن از عالم پندار برآ

خوابش راکم شمر از زحمت بسیار برآ

قلقل ما و منت پر به‌گلو افتاده‌ست

بشکن این شیشه وچون باده به یکبار برآ

تا به‌کی فرصت دیدار به خوابت‌گذرد

چون شررجهدکن ویک مژه بیدار برآ

همه کس آینه‌پردازی عنقا دارد

تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ

خودفروشی همه جا تخته نموده‌ست دکان

خواه در خانه‌نشین خواه به بازار برآ

سرسری نیست هوای سربام تحقیق

ترک دعوی‌کن ولختی به سرداربرآ

ناله هم بی‌مددی نیست به معراج قبول

بال اگر ماند ز پر؟ به منقار برآ

تاکند حسن ادا طوطی این انجمنت

با حدیث لبش از؟‌ه شکربار برآ

ماه نو منفعل وضع غرور است اینجا

گربه افلاک برآی؟ که نگسونسار برآ

دادرس آینه بر طاق تغافل دارد

همچو آه از دل مأیوس به زنهار برآ

شمع را تا نفسی هست بجا، باید سوخت

سخت وامانده‌ای از پای خود ای‌خار برآ

تکیه بر عافیت ازقامت پیری ستم است

بیدل از سایهٔ این خم شده دیوار برآ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۰

یک آه سرد نیم شبی ازجگربرآ

سرکوب پرفشانی چندین سحر برآ

با نشئهٔ حلاوت درد آشنا نه‌ای

چون نی به ناله پیچ وسراپا شکربرآ

ای مدعی‌، حریفی ما جوهر تو نیست

باتیغ تا طرف نشوی بی‌جگر برآ

غیریت از نتایج طبع درشت توست

اجزای آب شو، ز دل یکدگر برآ

افسردگی‌، تلافی جولان چه همت است

ای قطره از محیط‌گذشتی گهر برآ

پرواز بی‌نشانی از این دشت مفت نیست

سعی غبار شو همه تن بال وپر برآ

جسم فسرده نیست حریف رسایی‌ات

بشکسته طرف دامن سنگ ای شرر برآ

تا جان بری زآفت بنیاد زندگی

زین خانه یک دو دم ز نفس پیشتر برآ

ناصافی دلت غم اسباب می‌کشد

آیینه صندلی کن و از دردسر برآ

کثرت‌، جنون معاملگیهای وحدت است

آیینه بشکن ازغم عیب وهنربرآ

کم نیستی زشمع درتن عبرت انجمن

یک دانه‌کم شواز خود و چندین ثمر برآ

بیدل تمیزت اینقدر افسون کلفت است

از خویش آنقدرکه ببالد نظر برآ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷

خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا

جرس آبله بیرون دهد آواز چرا

جذب حسنت‌گره از بیضهٔ فولادگشود

دیدهٔ ما به جمال تو نشد باز چرا

گرد ما راکه نشسته‌ست به راه طلبت

به خرامی نتوان‌کرد سرافراز چرا

دل به‌دست تو وما ازتو، دگر مانع‌کیست

خودنمایی نکند آینه آغاز چرا

سیل بنیاد حباب‌ست نظر واکردن

هوش ما هم نشود خانه برانداز چرا

ساز بیتابی دل‌گرنه عروج آهنگ است

نفس از نیم تپش می‌شود آواز چرا

گرنه سازی‌ست یقین رابطهٔ هر بم وزیر

شکوه شد زمزمهٔ طالع ناساز چرا

بی‌نگاهی اگر از عیب و هنر مستغنی‌ست

حیرت آینه دارد لب غماز چرا

آتشی نیست‌که آخر نشود خاکستر

پی انجام نمی‌گیری از آغاز چرا

نیست جز تو خودشکنی دامن اقبال بلند

آخر ای مشت غبار این همه پرواز چرا

بیدل آیینهٔ معشوق‌نما در بر تست

این نیازی‌که تو داری نشود ناز چرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵

بیا تا دی‌کنیم امروز فردای قیامت را

که چشم خیره‌بینان تنگ دید آغوش رحمت را

زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی

بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را

به راه فرصت ازگرد خیال افکنده‌ای دامی

پریخوانی است‌کزغفلت‌کنی درشیشه ساعت را

اگر علم و فنی داری‌، نیاز طاق نسیان‌کن

که رنگ‌آمیزی‌ات نقاش می‌سازد خجالت را

دمی کایینه‌دار امتحان شد شوکت فقرم

کلاه عرش دیدم خاک درگاه مذلت را

بر اهل فقر تا منعم ننازد ازگرانقدری

ترازو در نظر سرکوب تمکین‌کرد خفت را

عنان جستجوی مقصد عاشق‌که می‌گیرد

فلک شد آبله اما زپا ننشاند همت را

نگین شهرتی می‌خواست اقبال جنون من

ز چندین کوه کردم منتخب سنگ ملامت را

سر خوان هوس آرایش دیگر نمی‌خواهد

چو گردد استخوان بی‌مغز دعوت کن سعادت را

من و ما، هرچه باشد رغبتی ونفرتی دارد

جهان وعظ است لیکن گوش می‌باید نصیحت را

به عزت عالمی جان می‌کند اما ازین غافل

که در نقش نگین معراج می‌باشد دنائت را

به تسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجا

ز مهر سجده آرایید طومار عبادت را

مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش

که لب واکردن امکان نیست‌زخم تیغ الفت را

درین صحرا همه‌گر از غباری چشم می‌پوشم

عرق آیینه‌ها بر جبهه می‌بندد مروت را

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱

ای غافل از رنج هوس آیینه‌پردازی چرا

چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا

نگشوده‌مژگان چون شرر از خویش‌کن قطع نظر

زین یک دو دم زحمتکش جام و آغازی چرا

تاکی دماغت خون‌کند تعمیر بنیاد جسد

طفلی‌گذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا

آزادی‌ات ساز نفس آنگه غم دام و قفس

با این غبار پرفشان گم کرده پروازی چرا

گردی به جا ننشسته‌ای دل در چه عالم بسته‌ای

از پرده بیرون جسته‌ای واماندة سازی چرا

حیف است با سازغنا مغلوب خسّت زیستن

تیغ ظفر در پنجه‌ات دستی نمی‌یازی چرا

گر جوهر شرم و ادب پرواز مستوری دهد

آیینه‌گردد از صفا رسوای غمازی چرا

تاب و تب‌کبر و حسد بر حق‌پرستان‌کم زند

گر نیستی آتش‌پرست آخر به این سازی چرا

هرگز ندارد هیچکس پروای فهم خویشتن

رازی وگرنه این قدر نامحرم رازی چرا

از وادی این ما و من خاموش باید تاختن

ای‌کاروانت بی‌جرس در بند آوازی چرا

محکوم فرمان قضا مشکل‌کشد سر بر هوا

از تیغ گر غافل نه‌ای گردن برافرازی چرا

بیدل مخواه آزار دل از طاقت راحت گسل

ای پا به دوش آبله بر خار می‌تازی چرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵

درین وادی چسان آرام باشدکارونها را

که همدوشی‌ست با ریگ روان سنگ نشانها را

چه دل بندد دل آگاه بر معمورهٔ امکان

که فرصت‌گردش چشمی‌ست دورآسمانها را

ز موج بحرکم سامانی عالم تماشاکن

که تیر بی‌پر از آه حباب است این‌کمانها را

جگر خون مگر بر اعتبار دل بیفزاید

که قیمت نیست غیراز خونبها یاقوت‌کانها را

به تدبیراز غم‌کونین ممکن نیست وارستن

مگرسوزد فراموشی متاع این دکانها را

علاج پیچ وتاب حرص نتوان یافتن ورنه

به جوش آورده فکر حاجت ما بحر وکانها را

به یک پرواز خاکستر شدیم از شعلهٔ غیرت

سلام توتیای ماست چشم آشیانها را

به بال وبر دهد پرواز مرغان رنج بیتابی

تپیدن بیش نبود حاصل ازگفتن زبانها را

چو رنگ رفته‌، یاد آشیان سودی نمی‌بخشد

درین وادی‌که برگشتن نمی‌باشد عنانها را

گرانی‌کی‌کشد پای طلب در وادی شوقت

که جسم‌اینجا سبکروحی‌کند تعلیم جانهارا

من وعرض نیاز، ازعزت و خواری چه می‌پرسی

که‌نقش سجده بیش از صدر خواهد آستانهارا

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل

توان گفتن رگ ابر بهار این ناودانها را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها