0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶

جوش اشکیم وشکست آیینه‌دار است اینجا

رقص هستی همه‌دم شیشه سوار است اینجا

عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیدایی‌ست

هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا

عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار

هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا

به غرور من وماکلفت دلها مپسند

ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا

نفی خود می‌کنم اثبات برون می‌آید

تا به‌کی رنگ توان باخت بهار است‌اینجا

هرچه آید به نظر آن طرفش موهوم است

روز شب صورت پشت و رخ‌کار است اینجا

سایه‌ام باکه دهم عرضه سیه‌بختی خویش

روز هم آینه‌دار شب تار است اینجا

دامن چیده در این دشت تنزه دارد

خاک صیادگل از خون شکار است اینجا

زندگی معبدشرمی ست چه طاعت چه‌گناه

عرق جبهه همان سبحه شماراست‌اینجا

عشق می‌داند و بس قدرگرانجانی من

سنگ شیرازهٔ اجزای شرار است اینجا

چند بیدل به هوا دست وگریبان بودن

جیبت ازکف ندهی دامن یار است‌اینجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷

خط جبین ماست هماغوش نقش پا

دارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا

راه عدم به سعی نفس قطع می‌کنیم

افکنده‌ایم بار خود از دوش نقش پا

رنج خمارتا نرسد در سراغ دوست

بستم سبوی آبله بر دوش نقش پا

چون جاده تا به راه رضا سر نهاده‌ایم

موج‌گل است برسر ما جوش نقش پا

سامان عیش ما نشودکم ز بعد مرگ

تا مشت خاک ماست قدح نوش نقش پا

ماییم و آرزوی جبین‌سایی دری

افسرچه می‌کند سرمدهوش نقش پا

چشم اثر ندیده ز رفتار ما نشان

چون سایه‌ام خراب فراموش نقش پا

هر سرکه پخت دیگ خیال رعونتی

پوشیدش آسمان ته سرپوش نقش پا

مستانه می‌خرامی و ترسم‌که در رهت

با رنگ چهره‌ام بپرد هوش نقش پا

در هر قدم ز شوق خرام تو می‌کشد

خمیازهٔ فغان لب خاموش نقش پا

گاه خرام می‌چکد از پای نازکت

رنگ حنا به‌گرمی آغوش نقش پا

رنگ بنایم از خط تسلیم ریختند

یک جبهه سجده است برودوش نقش پا

بیدل ز جوش آبله‌ام در ره طلب

گوهرفروش شد چوصدف‌گوش نقش پا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹

کسی در بندغفلت‌مانده‌ای چون من‌ندید اینجا

دو عالم یک درباز است و می‌جویم‌کلید اینجا

سرا‌غ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران

به سعی نقش پا راهی نمی‌گردد سفید اینجا

تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی

توان‌گر پای تا سراشک شد نتوان چکید اینجا

زگلزارهوس تا آرزوبرگی به چنگ آرد

به مژگان عمرها چون ریشه می‌باید دوید اینجا

تحیرگر به چشم انتظار ما نپردازد

چه وسعت می‌توان چیدن زآغوش امید اینجا

ترشرویی ندارد یمن جمعیت در این محفل

چو شیر این سرکه‌ات از یکدگر خواهد برید اینجا

به دل نقشی نمی‌بنددکه با وحشت نپیوندد

نمی‌دانم‌کدامین بی‌وفا آیینه چید اینجا

مر از بی‌بری هم راحتی حاصل نشد، ورنه

بهار سایه‌ای رنگینتر ازگل داشت بید اینجا

گواه‌کشتهٔ تیغ نگاه اوست حیرانی

کفن بردوشی بسمل بود چشم سفید اینجا

کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد

ز عریانی برون آ گر توانی شد شهید اینجا

هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل

تو هم‌گرگوش داری ناله‌ای خواهی‌شنید اینجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱

دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا

جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا

رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم

جزگرد تحیر رقمی نیست در اینجا

عالم همه میناگر بیداد شکست است

این طرفه‌که‌سنگ ستمی نیست در اینجا

تا سنبل این باغ به همواری رنگ است

جزکج نظری پیچ وخمی نیست دراینجا

بر نعمت دنیا چه هوسهاکه نپختیم

هرچند غذا جز قسمی نیست در اینجا

برهم نزنی سلسلهٔ نازکریمان

محتاج شدن بی‌کرمی نیست در اینجا

گرد حشم بی‌کسی‌ات سخت بلندست

از خوبش برون آ علمی نیست در اینجا

ما بی‌خبران قافلهٔ دشت خیالیم

رنگ است به‌گردش‌، قدمی نیست دراینجا

از حیرت دل بند نقاب توگشودیم

آیینه‌گری کارکمی نیست در اینجا

بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی

جز شوق برهمن‌، صنمی نیست در اینجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا

غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا

چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست

صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا

گر دلت ره ندهد جرم سپه‌بختی تست

خانهٔ آینه بر روی‌که تنگ است اینجا

طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست

مگذر ازگلشن تصویرکه‌رنگ است‌اینجا

درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است

گرهمه‌سنگ‌بود شیشه به‌چنگ است‌اینجا

چرخ‌پیمانه به‌دور افکن یک‌جام تهی است

مستی ما وتو آوازترنگ است اینجا

شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی‌ست

قدم راهروان گردش رنگ است اینجا

از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس

آنچه پیش تونگاهست خدنگ است اینجا

طرف دیدهٔ خونبار نگردی زنهار

اشک چون آینه شدکام نهنگ است اینجا

شیشه ناداده زکف مستی آزادی چند

دامن ناز پری در ته سنگ است اینجا

دوجهان ساغرتکلیف زخود رفتن ماست

دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا

منزل عیش به وحشتکدهٔ امکان نیست

چمن‌ازسایهٔ گل پشت‌پلنگ‌است اینجا

وحشت آن است‌که ناآمده از خود برونم

ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا

بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد

تاشرر هست ز خودرفتن سنگ‌است اینجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰

به اوج‌کبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا

سر مویی‌گراینجا خم‌شوی بشکن‌کلاه آنجا

ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد

چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا

به یاد محلن نازش سحرخیزست اجزایم

تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا

مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن

به هم می‌آورد چشم تو مژگان‌گیاه آنجا

خیال جلوه‌زار نیستی هم عالمی دارد

ز نقش پا سری بایدکشیدن‌گاه‌گاه آنجا

خوشا بزم وفاکز خجلت اظهار نومیدی

شرر در سنگ دارد پرفشانیهای آه آنجا

به‌سعی غیرمشکل بود زآشوب دویی رستن

سری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا

دل ازکم ظرفی طاقت نبست احرام آزادی

به‌سنگ آید مگراین جام وگردد عذرخواه آنجا

به‌کنعان هوس گردی ندارد یوسف مطلب

مگر در خود فرورفتن‌کند ایجاد چاه آنجا

ز بس فیض سحر می‌جوشد ازگرد سواد دل

همه‌گر شب شوی روزت‌نمی‌گردد سیاه‌آنجا

ز طرز مشرب عشاق سیر بینوایی‌کن

شکست رنگ‌کس‌ آبی ندارد زیرکاه آنجا

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل

در آن وادی‌که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:04 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳

آبیار چمن رنگ‌، سراب است اینجا

درگل خندة تصویرگلاب است اینجا

وهم تاکی شمرد سال و مه فرصت‌کار

شیشهٔ ساعت‌موهوم حباب‌است اینجا

چیست گردون‌، هوس‌افزای خیالات عدم

عالمی را به همین صفر حساب است اینجا

چه قدر شب رود از خودکه‌کندگرد سحر

مو سفیدی عرق سعی شباب است اینجا

قد خم‌گشته‌، نشان می‌دهد از وحشت عمر

بر در خانه از آن حلقه رکاب است اینجا

عشق ز اول علم لغزش پاداشت بلند

عذر مستان به لب موج شراب است اینجا

بوریا راحت مخمل به فراموشی داد

صد جنون شور نیستان رگ خواب است اینجا

لذت‌داغ جگر حق فراموشی نیست

قسمتی در نمک اشک‌کباب است اینجا

همه درسعی فنا پیشترازیکدگریم‌

با شرر سنگ‌گروتاز شتاب است اینجا

رستن از آفت امکا‌ن تهی از خود شدنست

تو زکشتی مگذر عالم آب است اینجا

زین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب

هرکجا بحث‌سئوالی‌ست جواب است اینجا

بیدل آن فتنه‌که توفان قیامت دارد

غیردل نیست همین خانه خراب است اینجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:04 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲

چون غنچه همان به‌که بدزدی نفس اینجا

تا نشکند فشاندن بالت قفس اینجا

از راه هوس چند دهی عرض محبت

مکتوب نبندند به بال مگس اینجا

خواهی‌که شود منزل مقصود مقامت

از آبلهٔ پای طلب‌کن جرس اینجا

آن به‌که ز دل محوکنی معنی بیداد

اظهار به خون می‌تپد از دادرس اینجا

بیهوده نباید چو شرر چشم‌گشودن

گرد عدم است آینهٔ پیش و پس اینجا

درکوی ضعیفی‌که تواند قدم افشرد

اینجاست‌که دارد دهن شعله خس اینجا

باگردش چشمت چه توان‌کرد، وگرنه

یکدل به دو عالم ندهد هیچکس اینجا

چون نقش قدم قافلهٔ ماست زمینگیر

باشد ره خوابیده صدای جرس اینجا

دل چون نتپد در قفس زخم که بی‌دوست

کار دم شمشیر نماید نفس اینجا

درکوچهٔ الفت دل صاف آینه‌دار است

غیرازنفس خویش چه‌گیرد عسس اینجا

سرمایهٔ ماهیچکسان عرض مثالی‌ست

ای آینه دیگر ننمایی هوس اینجا

بیدل نشود رام‌کسی طایر وصلش

تا از دل صد چاک نباشد قفس اینجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳

شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا

که باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا

چو بوی‌گل‌گرفتارم به رنگ الفتی ورنه

گشاد بال پرواز است هرچاک قفس اینجا

سراغ‌کاروان ملک خاموشی بود مشکل

به بوی غنچه‌همدوش است‌آواز جرس اینجا

دل عارف چوآیینه بساط روشنی دارد

که‌نقش پای خود راگم نمی‌سازد نفس اینجا

تفاوت می‌فروشد امتیازت ورنه در معنی

کمال عشق افزون نیست ازنقص هوس اینجا

غم مستقبل و ماضی‌ست‌کان را حال می‌نامی

نقابی در میان اسث از غباریش وپس اینجا

غبار خاطر تیغت چرا شدکوچهٔ زخمم

که جزخونابهٔ حسرت نمی‌باشد عسس‌اینجا

نیندازد زکف بحر قبولش جنس مردودی

به دوش موج دارد نازبالش خارو خس اینجا

درتن ره نقش پا هم دارد از امید منشوری

نبیند داغ محرومی جبین هیچ‌کس اینجا

چه‌امکان است از خال لبش خط سر برون آرد

زنومیدی نخواهد دست برسر زد مگس اینجا

غبار ما، همان باد فنا خواهد ز جا بردن

چه‌لازم چون سحر منت‌کشیدن از نفس‌اینجا

نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل

ز شوق مرغ دارد چاکها جیب قفس اینجا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵

درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا

همه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا

تلاش مطلب نایاب ما را داغ‌کرد آخر

جهانی رنج‌گوهر برد جز دریا نشد پیدا

دل‌گمگشته می‌گفتند دارد گرد این وادی

به جست و جو نفسها سوختم اما نشد پیدا

فلک درگردش پرگارگم کرده‌ست آرامش

جهان تا سر برون آورد غیر ازپا نشد پیدا

دلیل بی‌نشان در ملک پیدایی نمی‌باشد

سراغ ماکن ازگردی‌کزین صحرا نشد پیدا

چه سازد کس نفس‌سررشتهٔ تحقیق کم‌دارد

توگر داری دماغی جهدکن‌کز ما نشد پیدا

بهشت وکوثر ازحرص وهوس لبریزمی‌باشد

به عقبا هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا

حضورکبریا تا نقش بستم عجزپیش آمد

برون احتیاج آثار استغنا نشد پیدا

سراغ‌رفتگان عمریست زین‌گلشن هوس‌کردم

به جای رنگ بویی هم از آن‌گلها نشد پیدا

به ذوق جستجو می‌باید از خود تا ابد رفتن

هزار امروز و فردا دی شد و فردا نشد پیدا

غم این تنگنایم برنیاورد از پریشانی

نفس آسودگی می‌خواست اما جا نشد پیدا

درین محفل به مید تسلی خون مخور بیدل

بیا در عالم دیگر رویم‌ اینجا نشد پیدا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶

چه‌امکان است‌گرد غیرازین محفل‌شود پیدا

همان لیلی شود بی‌پرده تامحمل شود پیدا

غناگاه خطاب از احتیاج آگاه می‌گردد

کریم آواز ده کز ششجهت سایل شود پیدا

مجازاندیشی‌ات فهم حقیقت را نمی‌شاید

محال است اینکه حق ازعالم باطل شود پیدا

نفس را الفت دل هم ز وحشت برنمی‌آرد

ره ما طی نگردد گر همه منزل شود پیدا

برون دل نفس را پرفشان دیدم ندانستم

که‌عنقا چون شوداز بیضه‌گم‌بسمل شود پیدا

به‌گوهر وارسیدن موجها برهم زدن دارد

جهانی را شکافی سینه تا یک دل شود پیدا

ره آوارگی عمری‌ست می‌پویم نشد یارب

که چون تمثال یک آیینه‌وارم دل شود پیدا

ز محو عشق غیر از عشق نتوان یافت آثاری

به‌دریا قطره خون‌گردیدگم مشکل شود پیدا

شهیدان ادبگاه وفا را خون نمی‌باشد

مگر رنگ حنایی ازکف قاتل شود پیدا

سواد کنج معدومی قیامت عالمی دارد

که هرکس هرکجاگم‌شد ازین منزل شودپیدا

به رنگی موج خلقی ازتپیدن آب می‌گردد

کزین دریا به قدریک‌گهر ساحل شود پیدا

نفس تا هست زین مزرع تلاش دانهٔ دل‌کن

که‌این‌گمگشته‌گر پیداشود حاصل شود پیدا

به قدر آگهی آماده ا ست اسباب تشویشت

طبیعت باید اینجا اندکی غافل شود پیدا

درین دریا دل هر قطره گهر درگوهر دارد

اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷

کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

که آدم ازبهشت آید برون تا نان شود پیدا

تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل

چوطفلان خون‌خوری یک‌عمر تادندان شودپیدا

سحرتا شام باید تک زدن چون آفتاب اینجا

که خشکاری به چشم حرص این انبان شود پیدا

سحاب‌کشت ما صد ره شکافد چشم‌گریانش

که‌گندم یک تبسم با لب خندان شود پیدا

تلاش موج درگوهر شدن امید آن دارد

که‌گرد ساحلی زبن بحر بی‌پایان شود پیدا

جنون هم جهدها بایدکه دامانش به چنگ افتد

دری صد پیرهن تا پیکر عریان شود پیدا

عیوب آید برون تاگل‌کند حسن‌کمال اینجا

کلف بی‌پرده‌گردد تا مه تابان شود پیدا

پریشان است از بی‌التفاتی‌، سبحهٔ الفت

ز دل بستن مگر جمعیت باران شود پیدا

امان خواه ازگزند خلق درگرم اختلاطی‌ها

که عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پیدا

بنای وحشت این کهنه منزل عبرتی دارد

که صاحبخانه‌گر پیدا شود مهمان شود پیدا

زپیدایی به نام محض چون عنقا قناعت‌کن

فراغ اینجاکسی داردکزین عنوان شود پیدا

چوصبح آن به که‌گم‌باشد نفس درگرد معدومی

وگر پیدا تواند گشت بال‌افشان شود پیدا

درین صحرا به وضع خضر باید زندگی‌کردن

نگردد گم کسی کز مردمان پنهان شود پیدا

حریف‌گوهر نایاب نبود سعی غواصان

مگر این کام دل از همت مردان شود پیدا

خیالات پری بی‌شیشه نقش طاق نسیان‌کن

محال است‌اینکه‌هرجاجسم‌گم شدجان شودپیدا

تماشاگاه عبرت پا به دامن سیر می‌خواهد

نگه می‌باید اینجا توام مژگان شود پیدا

ردیف بار دنیا رنج عقبا ساختن بیدل

زگاو و خر نمی‌آید مگر انسان شود پیدا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸

کو بقاگر نفست‌گشت مکرر پیدا

پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا

صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود

وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا

شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بود

پوستینی‌که شد از پیکر اخگر پیدا

جرم آدم چه اثر داشت‌که از منفعلی

گشت در مزرع گندم همه دختر پید‌ا

میکشان جمله شبی دعوت زاهدکردند

چوب در دست شد از دور سر خر پیدا

مگذر از فیض حلاوتکدهٔ مهر و وفاق

خون چو شد شیرکند لذت شکرپیدا

مقصد عشق بلند است زافلاک مپرس

نشئه مشکل‌که شود از خط ساغر پیدا

قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواه

به هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا

دیدهٔ منتظران تو به صدکوشش اشک

روغنی کرد ز بادام مقشر پیدا

فقر درکسوت اظهار هنر رسوایی‌ست

آخرآیینه نمدکرد ز جوهرپیدا

شخص تمثال دمید از هوس خودبینی

چه نمود آینه‌گرکرد سکندر پیدا

خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل

قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۰

نشد دراین درسگاه عبرت به‌فهم چندین رساله پیدا

جنون سوادی‌که‌کردم امشب ز سیر اوراق لاله پیدا

صبا زگیسوی مشکبارت اگر رساند پیام چینی

چو شبنم از داغ لاله‌گردد عرق ز ناف غزاله پیدا

فلک ز صفری‌که می‌گشاید بر عتبارات می‌فزاید

خلای یک شیشه می‌نماید پری ز چندین پیاله پیدا

چه موج بیداد هیچ سنگی نبست برشیشه‌ام ترنگی

شکسته دارد دلم به رنگی‌که رنگ من‌کرد ناله پیدا

اگر به صد رنگ پرفشانم‌، ز دام جستن نمی‌توانم

که‌کرد پرواز بی‌نشانم چو بال طاووس هاله پیدا

چو جوشد افسردگی ز دوران‌، حذر ز امداد اهل حسان

که ابر در موسم زمستان نمی‌کند غیر ژاله پیدا

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل

که‌می‌شوند این‌گلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱

برآن سرم‌که ز دامن برون‌کشم پا را

به جیب آبله ریزم غبار صحرا را

به سعی دیدة حیران دل از ثپش ننشست

گهرکند چه‌قدر خشک آب دریا را

اثرگم است به گرد کساد این بازار

همان به ناله فروشید درد دلها را

ز خویش‌گم شدنم‌کنج عزلتی دارد

که بار نیست در آن پرده وهم عنقا را

زبان درد دل آسان نمی‌توان فهمید

شکسته‌اند به صد رنگ شیشهٔ ما را

فضای خلوت دل جلوه‌گاه غیری نیست

شکافتیم به نام تو این معما را

نگاه یار ز پهلوی ناز می‌بالد

به قدرنشئه بلند است موج صهبا را

مخور فریب غنا از هوس‌گدازی یأس

مباد آب دهد مزرع تمنا را

ز جوش صافی دل‌، جسم‌، جان تواند شد

به سعی شیشه پری کرده‌اند خارا را

به غیر عکس ندانم دگر چه خواهی دید

اگر در آینه بینی جمال یکتا را

به ففر تکیه زدی بگذر از تملق خلق

به مرگ ریشه دواندی درازکن پا را

چه سان به عشرت واماندگان رسی بیدل

به چشم آبلهٔ پا ندیده‌ای ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها