0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۷

آنجا که فشارد مژه‌ام دیدهٔ تر را

پرواز هوس پنبه‌کند آب‌گهر را

وقت است چوگرداب به سودای خیالت

ثابت قدم نازکنم گردش سر را

محوتو ز آغوش تمنا چه‌گشاید

رنگیست تحیرگل تصویر نظر را

زین بادیه رفتم‌که به سرچشمهٔ خورشید

چون سایه بشویم ز جبین‌گرد سفر را

یارب چه بلا بودکه تردستی ساقی

بر خرمن مخمور فشاند آتش تر را

از اشک مجوبید نشان بر مژة من

کاین رشته ز سستی نکشیده‌ست‌گهر را

تسلیم همان آینهٔ حسن کمال است

چون ماه نو ایجادکن از تیغ سپر را

تاکی چو جرس دل به تپیدن بخراشم

در ناله‌ام آغوش وداعیست اثر را

از اشک توان محرم رسوایی ما شد

شبنم همه‌جا آینه‌دارست سحر را

چون قافلهٔ عمر به دوش نفسی چند

رفتیم به جایی‌که خبر نیست خبر را

بیدل چو سحر دم مزن از درد محبت

تا آنکه نبندی به نفس چاک جگررا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۰

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را

ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را

عشق چون‌گرم طلب سازد سر پرشور را

شعلهٔ افسرده پندارد چراغ طور را

بی‌نیازی بسکه‌مشتاق لقای عجز بود

کرد خال روی دست خود سلیمان موررا

از فلک بی‌ناله‌کام دل نمی‌آید به دست

شهد خواهی آتشی زن خانهٔ زنبور را

از شکست‌دل چه‌عشرتهاکه برهم خورد و رفت

موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را

آرزومند ترا سیرگلستان آفت است

نکهت‌گل تیغ باشد صاحب ناسور را

سوختن در هرصفت منظورعشق افتاده‌است

مشرب پروانه ز آتش نداند نور را

صاف و دردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک

دار بالا برد شور نشئهٔ منصور را

گردلی داری تو هم‌خون‌ساز و صاحب‌نشئه باش

می‌شدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را

درطریق نفع خودکس نیست محتاج دلیل

بی‌عصا راه دهن معلوم باشدکور را

خوش‌نما نبود به پیری عرض‌انداز شباب

لاف‌گرمی سرد باشد نکهت‌کافور را

برامید وصل مشکل نیست قطع زندگی

شوق منزل می‌کند نزدیک‌، راه دور را

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند

موج می تار است بیدل‌کاسهٔ طنبور را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۷

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را

مدارکار فرمایی برانگشت است خاتم را

به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌گردد

به‌رنگ لاله وگل امتزاجی نیست شبنم را

کرم درگشت استغنا پرکاهی نمی‌ارزد

گداگر نیستی تا چندگیری نام حاتم را

به تقلید آشنای نشئهٔ تحقیق نتوان شد

چه‌امکان است سازدلربایی زلف‌پرچم‌را

ز وصل مدعاسعی طلب‌مایوس می‌گردد

به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را

به پاس عصمتند از بس هواخواهان رنگ گل

چو بو از حجره‌های غنچه می‌رانند شبنم را

نمایان است حال رفتگان از خاک این وادی

زنقش پا توان‌کردن سراغ ساغر جم را

هجوم پیچ و تابی زین‌گلستان دسته می‌بندم

به‌دامن جای‌گل‌چون زلف‌خوبان چیده‌ام خم‌را

نشاط زندگی خواهی نم چشمی مهیاکن

همین‌، اشک است اگرهست آبیاری نخل ماتم را

گر از زنار وارستیم فکر سبحه پیش آمد

نفس مصروف چندین پشه دارد تخم‌آدم را

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل

ز نومیدی به‌دوش سنگ دارم محمل رم را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۸

بوی وصلت‌گر ببالاند دل ناکام را

صحن این‌کاشانه زیر سایه‌گیرد بام را

طایر آزاد ماگر بال وحشت واکند

گردباد آیینه سازد حلقه‌های دام را

دیدن هنگامهٔ هستی شنیدن بیش نیست

وهم ما تا کی وصال اندیشد این پیغام را

منعم از نقش نگین جوی خیالی می‌کند

مفت حسرتها اگر سیراب سازد نام را

ساقیا امشب چو موج می پریشان دفتریم

رشتهٔ شیرازة ما ساز خط جام را

بختگی خواهی به درد بی‌نوایی صبرکن

آسمان سرسبز دارد میوه‌های خام را

نیره‌بختی نیز مفت اعتبار زندگی‌ست

شمع صبح عالم اقبال داند شام را

موج دریا را به‌ساحل‌همنشینی تهمت‌است

بیقراران نذر منزل کرده‌اند آرام را

شعلهٔ ما دورگرد الفت خاکستر است

دوش وحشت برنتابد جامهٔ احرام را

شوق می‌بالد به قدر رم نگاهیهای حسن

ورنه دام دلبری‌کو آهوان رام را

درچمن هم ازگزند چشم بد ایمن مباش

پرده زنبوری‌ست آنجا دیدة بادام را

چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است

جستجوهای هوس آغازکرد انجام را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۹

در طلب تا چند ریزی آبروی‌کام را

یک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را

داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند

پخته نتوان‌کرد زآتش آرزوی خام را

مگذر ازموقع‌شناسی ورنه در عرض نیاز

بیش ازآروغ است‌نفرت آه بی‌هنگام‌را

می‌خرامد پیش پیش دل تپشهای نفس

وحشت‌از نخجیر هم‌بیش است‌اینجا دام‌را

مانع سیر سبکرو پای خواب‌آلود نیست

بال پروازست زندان نگینها نام را

دوری مقصد به قدر دستگاه جستجوست

قطع‌کن وهم و خیال قاصد وپیغام را

حسن مطلق داشتم خودبینی‌ام آیینه‌کرد

اینقدرها هم اثر می‌بوده است اوهام را

چون غبار شیشهٔ ساعت تسلی دشمنیم

از مزاج خاک ما هم برده‌اند آرام را

زندگی تاکی هلاک‌کعبه و دیرت‌کند

به‌که از دوش افکنی این جامهٔ احرام را

ازتغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست

تشبه یکرنگ‌ست اینجادرد و صاف جام را

حلقهٔ آن زلف رونق از غبار دل‌گرفت

دود آه صید باشد سرمه چشم دام را

کی رود فکر مضرت از مزاج اهل‌کین

مار نتواند جدا از زهر دیدن‌کام را

عرض‌مطلب دیگر واظهار صنعت‌دیگر است

بیدل زآیینه نتوان ساخت وضع جام را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۱

غم‌، طر‌ب جوش‌کرده است مرا

داغ‌، گل‌پوش کرده است مرا

زعفران زار رفتن رنگم

خنده بیهوش‌کرده است مرا

حسرت لعل یار میکده‌ای‌ست

که قدح نوش‌کرده است مرا

آنکه‌خود را به برنمی‌گیرد

صید آغوش‌کرده است مرا

یک نفس بار زندگی چوحباب

آبله دوش‌کرده است مرا

ناتوانم چنانکه پیکر خم

حلقه درگوش‌کرده است مرا

ازکه نالد سپند سوخته‌م

ناله خاموش کرده است مرا

بخت ناساز دور از آن بر و دوش

بی‌بر و دوش کرده است مرا

بیدل ازیاد خویش هم رفتم

که فراموش‌کرده است مرا؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:17 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۰

کی بود سیری ز نازآن نرگس خودکام را

باده پیمایی‌گرانی نیست طبع جام را

من هلاک طرزاخلاقم چه‌خشم وکوعتاب

بوی‌گل آیینه‌دار است از لبت دشنام را

ضبط آداب وفاگریک تپش رخصت دهد

چون پر طاووس در پروازگیرم دام را

کامیاب از لعل اوگشتیم بی‌اظهار شوق

ازکریمان نیست منت بردن ابرام را

دل‌زعشقت‌غرق‌خون‌شد نشئه‌هابالدبه‌خویش

احتیاج باده نبود رند خون‌آشام را

نیست بی‌افشای راز عاشقان پرواز رنگ

بال و پر باید شکست این طایر پیغام را

پیش چشمت جزشکست خود نمی‌یابد امان

گر زره جوهر شود بر استخوان بادام را

ازکشاکشهای موج بحر، ماهی ایمن‌است

ز انقلاب غم چه پروا مردم ناکام را

ای‌خسیس ازسازشهرت هم‌نوایت پست‌ماند

از نگین کنده خوش درگورکردی نام را

زرد رویت می‌کند زنگار جهل از انفعال

اندکی زین راه برگرد و شفق‌کن شام را

عمرتاباقی‌ست وحشت‌گرد پیشاهنگ‌ماست

آبله ننشاند از پاگردش ایام را

خاک هستی یک قلم در دامن باد فناست

من ز روی خانه می‌یابم هوای بام را

چون سپندم آرزوحسرت‌کمین آتش ست

تا به دوش ناله بندم محمل آرام را

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من

جوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۴

زبن وجودی‌کز عدم شرمنده می‌گیرد مرا

گریه‌ام گر درنگیرد، خنده می‌گیرد مرا

شعلهٔ حرصم دماغ جاه‌گر سوزد خوشست

فقر نادانسته زیر ژنده می‌گیرد مرا

خاتم ملک سلیمانم ولی تمییز خلق

کم بهاتر از نگین‌کنده می‌گیرد مرا

در جهان انفعال از ملک ناز افتاده‌ام

دامن پاکی‌ و دست گنده می‌گیرد مرا

می‌رسد ناز غبارم بر دماغ بوی‌گل

گر همه عشقت به باد ارزنده می‌گیرد مرا

رنگم از بی‌دست و پایی خاک شد اما هنوز

حسرت‌گرد سرت‌گردنده می‌گیرد مرا

عمروحشی عاقبت دام‌نفس خواهدگسیخت

تاکجا این ریسمان کنده می‌گیرد مرا

مستی حالم خورد هرجا فریب جام هوش

چون عسس اوهام پیش آینده می‌گیرد مرا

ناتوان صیدم‌، ترحم غافل از حالم مباد

هرکه می‌گیرد به خاک افکنده می‌گیرد مرا

عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست

خواجگی مفت طرب‌گر بنده می‌گیرد مرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۵

عبرتی‌کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا

موج این‌گوهر نمی‌دانم چه پهلو زد مرا

عمرها شد آتشم افسرده است ما نفس

خنده‌ها بسیارکردیم‌گریه آموزد مرا

زان همه‌حسرت که‌حرمان باغبارم برده‌است

می‌زند دامن نمی‌دانم کی افروزد مرا

محرم آن شعله خویم جانب دیرم مخوان

عالمی را جمع سازم هرکه بدوزد مرا

حرف‌لعل اوخموشم کردبیدل‌عمرهاست

گبر دارد رو به محرابی‌که می‌سوزد مرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را

تیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را

سینه‌چاکیم وخموشی‌ترجمان عجزماست

سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را

عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده‌اند

ره ز لب بیرون نمی‌باشد فغان زخم را

دردمندم یأس می‌جوشد اگر دم می‌زنم

ابرو از تیغ است چشم خونفشان زخم را

پرده‌دار جاده کی گردد هجوم نقش پا

از سخن خون می‌تراود ترجمان زخم را

تا رسد برکنگر مقصود دست ناله‌ای

بخیه نتواند نهان کردن دهان زخم را

نقد عشرت را زبانی نیست از سودای درد

برده‌ام تا کرسی دل نردبان زخم را

جوهر اسرار آیا از خلف‌گیرد فروغ

خنده در بار است چون‌گل کاروان زخم را

از حدیث‌دردمندان خون‌حسرت می‌چکد

خون‌کند روشن چراغ دودمان زخم را

تا به وصف تیغ بیدادت زبان پیدکند

غیر موج خون زبان نبود دهان زخم را

بی‌بهاری نیست دندان بر جگر افشردنم

موج خون‌انگشت حیرت‌شد دهان زخم‌را

گرد بی‌دردی به‌روی هر دو عالم فرش بود

بخیه دارد شبنمیها بوستان زخم را

زین بیابان‌کاروان صبح بیخود می‌رود

سجده‌ای‌کردم چو مرهم آستان زخم را

بینوایی نیست ساز پرفشانیهای شوق

نیست مقصد جزفنا محمل‌کشان‌زخم را

صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کو

ناله خوش‌کرده‌ست امشب آشیان زخم را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۹

به‌تازگی نکشد عافیت دماغ مرا

مگر شکستن دل پرکند ایاغ مرا

شبی‌که دیده‌کنم روشن از تماشایت

فتیله مدتحیربو‌د چراغ مرا

ز برق یأس جگرسوز باده‌ای دارم

که شعله نیزنبوسد لب ایاغ مرا

نشاط باده به مینای غنچگیها بود

شکفتگی همه خمیازه‌کرد باغ مرا

خمار شیشهٔ چرخ از نگونی‌اش پداست

چسان علا‌ج‌کندکلفت دماغ مرا

در ابروی تو شکن‌پرورد تغافل چند

مقام فتنه مکن‌گوشهٔ فراغ مرا

هزاررنگ ز بخت سیاه من‌گل‌کرد

زمانه شوخی طاووس داد زاغ مرا

چوموج سرمه نهانم به‌چشم خوش نگهان

زحلقهٔ رم آهوطلب سراغ مرا

فسردگی مطلب از دلم‌که در ایجاد

به تیغ شعله بریدند ناف داغ مرا

مگر ز ناله تهی‌گشت سینهٔ بیدل

که خامشی است سبق عندلیب باغ مرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۸

تبسم ریز لعلش‌گر نشان پرسد غبارم را

ببوسد تا قیامت بوی‌گل خاک مزارم را

ز افسوسی‌که‌دارد عبرت خون شهید من

حنایی می‌کند سودن‌کف دست نگارم را

مبادا دیدهٔ یعقوب توفان نموگیرد

نگاری در سر راه تمنا انتظارم را

ز اشکم بر سر مژگان عنان داری نمی‌آید

گر وتازی‌ست باصد شعله طفل نی سوارم‌را

توقع هرچه‌باشد بی‌صداعی نیست ای‌ساقی

قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را

ز دل شورقیامت می‌دماند رشک همچشمی

به هر آیینه منمایید روی‌گلعذارم را

شرارکاغذم از فرصت عیشم چه می‌پرسی

به رنگ رفته چشمکهاست‌گلهای بهارم را

به چشم بسته هم پیدا نشدگرد خیال من

نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را

هوس در عالم‌ناموس یکتایی نمی‌گنجد

سراغش‌کن ز من هرجا تهی یابی‌کنارم را

گر این بیحاصلی از مزرع خشکم نمو دارد

جبین هم دست‌خواهد از عرق شست‌آبیارم‌را

چو آتش سرکشیها می‌کنم اما ازین غافل

که جز افتادگی‌کس برنخواهد دشت بارم را

شررخیزست‌گرد پایمال بیکسی بیدل

به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۳

کیست‌کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا

شعله جاروبی‌کند تا پاک بردارد مرا

شمع خاموشی به داغ سرنگونی رفته‌ام

تاکجا آن شعلهٔ بیباک بردارد مرا

ننگ دارد خاک هم از طینت بیحاصلم

خون نخجیرم‌، چسان فتراک بردارد مرا

هستی‌ام‌عهدی به‌نقش سجدهٔ او بسته‌ست

خاک خواهم شد اگر از خاک بردارد مرا

صد فلک ریزد غبار دامن افشانده‌ام

یک شررگر شعلهٔ ادراک بردارد مرا

صبح بی‌سرمایه‌ای احرام از خود رفتنم

کوگریبان تا به دوش چاک بردارد مرا

بار اسباب‌گرانجانی‌ست سر تا پای من

کیست غیر از خاطر غمناک بردارد مرا

پیکرم‌گردد غبار یأس و برخیزد ز خاک

به‌که دست منت افلاک بردارد مرا

نشئه‌ای از درد مخموری به خاک افتاده‌ام

شوق می‌خواهم به دست تاک بردارد مرا

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست

از تپیدن هرکه‌گردد خاک بردارد مرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:18 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰

بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا

بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا

خاک نم‌گل می‌کندسامان خشکی از غبار

سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا

بسکه درمیزان هستی سنگ قدرم بیش بود

در عدم باکوه می‌سنجند اعمال مرا

تخم امّیدی به سودای حضوری‌کشته‌ام

سبزکن یارب سر در جیب پامال مرا

انتظار وعدة دیدار آخر واخرید

از غم ماضی شدن مستقبل حال مرا

رشتهٔ سازم چه امکانست‌گیردکوتهی

سایهٔ آن زلف پرورده‌ست آمال مرا

سبحه‌داران از هجوم دردسر نشناختند

آن برهمن زاد صندل بر جبین مال مرا

درتب شوق آرزوها زیرلب خون‌کرده‌ام

ناله جوشدگر بیفشارند تبخال مرا

جزعرق چون موج ازین‌دریاچه بایدبردپیش

شرم پرواز آب کرد افشاندن بال مرا

گر همه‌گردون شوم زین خرمن بیحاصلی

غیر خاک آخر چه باید بیخت غربال مرا

می‌کشم بار دل اما نقش می‌بندم به خاک

عجز، خوش نقاش عبرت‌کرد جمال مرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۱

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا

زخم دل چندین زبان داده‌ست پیغام مرا

بی‌نشانی مقصدم اما سراغ ما و من

جامه‌ای دارد که پوشیده‌ست احرام مرا

عمرها شد در فضای بی‌نشان پر می‌زنم

آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا

در غبارگردش رنگم خرام نازکیست‌؟

اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا

پردهٔ‌چشمم‌به‌برق حسرت‌دیدارسوخت

انتظار آخر مقشرکرد بادام مرا

قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع

جز غم آغاز داغی نیست انجام مرا

اوج‌اقبالم حضوپک‌نفس راحت‌بس است

سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا

از سواد فقرگرد سرمه رنگ آورده‌ام

چشم اگر داری چراغ خانه‌کن شام مرا

نشکند رنگی‌که‌گلزاری نپردازد ز من

کلک نقاش است ساقی‌گردش جام مرا

حلقهٔ چشمی به راه انتظار افکنده‌ام

پر میفشان ای مژه تا نگسلی دام مرا

قاصد حسرت نصیبان وفا پیداست‌کیست

بخت برگرددکه خواند بر تو پیغام مرا

چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرس

عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:19 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها