0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۳

ای صبح گرد ناز تو از کاروان کیست

بر خو چیدن تو متاع دکان‌کیست

آنجاکه فرصت من وما تیر جسته است

ترسم نفس کشی و ندانی کمان کیست

سر برنیاوری چوگهر از سجود جیب

گر محرمت‌کنندکه دل آستان‌کیست

داغم ز دست بی‌اثریهای آه خویش

این آتش فسرده چه‌گویم به جان‌کیست

خون شد بهار حسرت و رنگی برون نداد

صبح مراد ما نفس ناتوان‌کیست

بلل به ناله حرف چمن را مفسراست

یارب زبان نکهت‌گل ترجمان‌کیست

در هرکجا ز مشت خس ما نشان دهند

آتش زن وبسوز، مپرس آشیان‌کیست

عمری‌ست گردشی نگرفته‌ست دامنم

رنگ تحیرآینه ضبط عنان‌کیست

هرجا نوای زمزمهٔ تار بشنوی

ای آرزو بنال و مگو داستان کیست

گر حرف غنچهٔ تو عروج بهار نیست

چندین سحر تبسم گل نردبان کیست

عمری به پیچ و تاب سیه‌روزی‌ام‌گذشت

بختم غبار طرهٔ عنبرفشان‌کیست

آنجاکه جلوه مشتری امثحان شود

عرص متاع حوصله جنس دکان‌کیست

بیدل زوضع خامشی غنچه سوختم

این بوسه‌سنج‌گلشن فکر دهان کیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۶

صاحب خلق حسن‌،‌ گلها به دامن داشته‌ست

چرب ‌و نرمی ‌درطبایع‌، ‌آب‌ و روغن داشته‌ست

با دل جمع آشنا شو از پریشانی برآ

در بهار نادمیدن دانه خرمن داشته‌ست

وصل‌خواهی زینهار از فکر راحت قطع‌ کن

وادی عشاق منزل نام رهزن داشته‌ست

بی‌نشانی همتان از هرچه‌گویی برترند

منظر این شاهبازان یک نشیمن داشته‌ست

آفت جانکاه دارد برگ و ساز اعتبار

شمع ‌از پهلوی‌ چرب‌ خویش دشمن داشته‌ست

زیرگردون ‌سود و سودای ‌همه با گردش است

این دکان‌، سنگ ترازو در فلاخن داشته‌ست

داغم از زیر و بم ساز خیال آهنگ عشق

هم خودش‌می‌فهمدآن‌حرفی‌که‌با من‌داشته‌ست

کاروان عمر را یک نقش پا دنباله نیست

شوخی رفتار ما، بی‌رشته سوزن داشته‌ست

چیست مغروری ز فکرخویش غافل زبستن

ازگریبان آنکه سر برداشت گردن داشته‌ست

جا‌ن‌کنی در عجز و طاقت ناگزیر آدمی‌ست

از نگین تا قبر، این فرهادکندن داشته‌ست

همت عیش و الم بر دل مبندید از ثبات

هرچه دارد خانهٔ آیینه رفتن داشته‌ست

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان

گلشن ما آنچه دارد باب‌ گلخن داشته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۰

درپیچ و تاب‌گیسوتا شانه را عروسی‌ست

سیر سواد زنجیر دیوانه را عروسی‌ست

بی‌گریه نیست ممکن تعمیر حسرت دل

تا سیل می‌خرامد ویرانه را عروسی‌ست

دریا گهر فروش است از آرمیدن موج

گرآرزوبمیرد فرزانه را عروسی‌ست

عیش و نشاط امکان موقوف غفلت ماست

تا ما سیاه‌مستیم میخانه را عروسی‌ست

فیضی نمی‌توان برد تا دل به غم نسازد

آتش زن و طرب‌کن‌کاین خانه را عروسی‌ست

دل را بهار عشرت ترک خیال جسم است

گرسر برآرد از خاک این دانه را عروسی‌ست

بازار وهم‌گرم است از جنس بی‌شعوری

در بزم خوابناکان افسانه را عروسی‌ست

از لطف سرفرازان شادند زبردستان

در خندهٔ صراحی پیمانه را عروسی‌ست

زان نالهٔ‌که زنجیر در پای شوق دارد

فرزانه را ندامت‌، دیوانه را عروسی‌ست

در سینه‌، بی‌خیالت‌، رقص نفس محال است

تا شمع جلوه درد پروانه را عروسی‌ست

بیدل چرا نسوزم شمع وداع هستی

زان شوخ آشنایش بیگانه را عروسی‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۱

ساز تو کمین نغمهٔ بیداد شکستی‌ست

در شیشهٔ این رنگ پریزاد شکستی‌ست

گوهر ز حباب آن همه تفریق ندارد

هرجاست سری درگره باد شکستی‌ست

تصویر سحر ‌رنگ سلامت نفروشد

صورتگر ما خامهٔ بهزاد شکستی‌ست

پیچ و خم عجزیم‌، چه ناز و چه تعین‌؟

بالیدن امواج به امداد شکستی‌ست

چون رنگ چه‌“‌بالم به غباری‌که ندارم

از خویش فراموشی من یاد شکستی‌ ست

تنها دل عاشق تپش یأس ندارد

هرشیشه تنک مشرب فریاد شکستی‌ست

بیدل نخوری عشوهٔ تعمیر سلامت

ویرانی بنیاد تو آباد شکستی ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۶

وحشی صحرای حسن نرگس فتان ‌کیست

موجهٔ دریای ناز ابروی جانان‌کیست

سایه‌ زلف ‌که شد سرمه‌کش چشم شام

خنده فیض سحر چاک گریبان کیست

حسن بتان اینقدر نیست فریب نظر

گر نه تویی جلوه‌گر آینه حیران‌ کیست

صدگل عیشم به دل خنده زد از شوق زخم

تکمه‌ جیب امید غنچهٔ پپکان‌ کیست

آتش دل شد بلند از کف خاکسترم

باد مسیحای شوق جنبش دامان کیست؟

رنگ بهار خیال می‌چکد از دیده‌ام

این‌گل حیرت نگاه شبنم بستان‌ کیست

ناز به خون می تپد در صف مژگان یار

بر در این میکده حلقهٔ مستان کیست

سبحه‌ دل را نشد رشته‌ جمعیتی

درتک و پوی خیال ریگ بیابان کیست

دل ز پی‌اش رفت و من می‌روم از خویشتن

عیب جنونم مکن ناله به فرمان‌کیست

از مژه تا دامنم مشق ز خود رفتنیست

اشک جنون ‌تاز من طفل دبستان‌ کیست

بیدل اگر لعل او نیست تبسم‌فروش

شبنم‌ گلهای زخم‌ گرد نمکدان‌ کیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۲

چمن امروز فرش منزل‌کیست

رگ‌گل دود شمع محفل‌کیست

قد پیری اگر نه دشمن ماست

خم این طلاق تیغ قاتل‌کیست

تپش آیینه‌دار حسرت ماست

گل این باغ بال بسمل‌کیست

دل ماگر نه دست جلوهٔ اوست

نفس آخر غبار محمل‌کیست

خط آن لعل دود خرمن ماست

رم آن چشم برق حاصل‌کیست

دل ما شد سپند آتش رشک

گل رویت چراغ محمل‌کیست

به هم آورده دیدم آن‌کف دست

نی‌ام آگه‌، به چنگ او، دل‌کیست

حذر از دستگاه عشرت دهر

هوس آهنگ رقص بسمل‌کیست

اگر اوهام سد راه ما نیست

نفس افسون پای درگل‌کیست

برد ازگوش رنگ طاقت هوش

جرس امشب فغان بیدل‌کیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۳

بجاست‌شکوهٔ ما تا ره فغان خالیست

زمین پراست دلش بسکه آسمان خالیست

سراغ بلبل ما زین چمن مگیرومپرس

خیال ناله فروش است و آشیان خالیست

غبار غفلت ما را علاج نتوان‌کرد

پر است دیده ز دیدار و همچنان خالیست

شکست رنگ به عرض تبسمی نرسید

ز ریشهٔ طربم‌کشت زعفران خالیست

دل شکسته ره درد واکند ورنه

لبم چو ساغرتصویر از فغان خالیست

سپهر حسرت پرواز ناله‌ام دارد

ز شوق تیر من آغوش این‌کمان خالیست

ز بسکه منتظران تو رفته‌اند ز خویش

چون نقش پا زنگه چشم بیدلان خالیست

جهان‌چو شیشهٔ‌ساعت‌طلسم‌فقر و غناست

پرست وقت دگرآنچه این زمان خالیست

زکوچهٔ نی و جولان ناله هیچ مپرس

مقام ناوک نازت در استخوان خالیست

دلی به سینه ندارم چو دانهٔ گندم

ازین متاع‌، من خسته را دکان خالیست

به راه دوست ز محراب نقش پا پیداست

که جای سجدهٔ دلها درین مکان خالیست

درین هوسکده هرکس بضاعتی دارد

دعاست مایهٔ جمعی‌که دستشان خالیست

ز پهلوی پری‌کیسه قدرت است اینجا

به عجز شیشه زند سنگ اگرمیان خالیست

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی

نشسته‌ایم و زما جای ما همان خالیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۲

چارهٔ دردسر دیر محبت جلی‌ست

شمع صفت عمرهاست قشقهٔ ما صندلی‌ست

رابط اجزای وهم یک مژه بربستن است

تا به دوچشم است‌کار علم و عیان احولی‌ست

آینهٔ راز دل آن همه روشن نشد

چاک‌گریبان همین یک دو الف صیقلی‌ست

به‌که ؛ لب نگذرد زمزمهٔ احتیاج

خون قناعت مریز ناله رگ ممتلی‌ست

نام تکلف مباد ننگ تک و‌تاز مرد

ششجهتت خواب پاست‌کفش اگر مخملی‌ست

کلفت فردا همان دی شمر آزاد باش

آنچه به تفصیل آن منتظری مجملی‌ست

مطرب دل‌گر زند زخمه به قانون شوق

صور به صد شور حشر زمزمهٔ یللی‌ست

لمعهٔ مهر ازل تا نفرازد علم

ای به دلایل مثل نور شبت مشعلی‌ست

بر خط تحریرعشق شورحواشی مبند

متن رموز ادب از لب ما جدولی‌ست

بیدل از اسرارعشق‌گوش ولب آگاه نیست

فهم‌کن ودم مزن حرف نبی یا ولی‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۵

موج جنون می‌زند، اشک پریشان ‌کیست

ناله به دل می‌خلد بسمل مژگان ‌کیست

پای روان وداع‌، راه به ‌کوی ‌که برد

دست به دل بسته‌ام‌، محرم دامان ‌کیست

یاد خرام توام‌، می‌برد از خویشتن

قامت برجسته‌ات‌، مصرع دیوان کیست

دیده‌گر از جلوه‌ات میکدهٔ نار نیست

اشک چکیدن خرام لغزش مستان‌ کیست

سرمه ز خاکم برد چشم غزالان ناز

بخت سیه بر سرم سایهٔ مژگان ‌کیست

لخت دلی در نظر این همه چاک جگر

حیرتم آیینه‌گر شانه‌ گریبان‌ کیست

قطرهٔ ما چون حباب‌، سینهٔ دریا شکافت

همت پرواز ما خندهٔ توفان کیست

گرنه تپشهای دل فال جنون می‌زند

شعله نقاب اینقدر نالهٔ عریان کیست

رشتهٔ امواج را، عقده نگردد حباب

آبله در راه شوق مانع جولان‌ کیست

غیر محبت دگر دین چه و آیین ‌کدام

امت پروانه باش سوختن ایمان کیست

بیدل ازین مایده دست هوس شسته‌ایم

پهلوی دل خورده را آرزوی نان کیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۸

سرشکم نسخهٔ دیوانهٔ کیست

جگر آیینه‌دار شانهٔ کیست

جنون می‌جوشد از طرز کلامم

زبانم لغزش مستانهٔ کیست

دلم‌ گر نیست فانوس خیالت

نفس بال و پر پروانهٔ‌ کیست

ز خود رفتم ولی بویی نبردم

که رنگم ‌گردش پیمانهٔ‌ کیست

خموشی ناله می‌گردد مپرسید

که آن ناآشنا بیگانهٔ‌ کیست

ندارد مزرع امکان دمیدن

تبسم آبیار دانهٔ کیست

نیاوردیم مژگانی فراهم

نمک‌پاش جگر افسانهٔ کیست

شعورم رنگ ‌گرداند از که پرسم

ز خود رفتن ره کاشانهٔ ‌کیست

گداز دل که سیل خانمانهاست

عرق ‌پروردهٔ دیوانهٔ کیست

دل عاشق به استغنا نیرزد

خموشی وصع گستاخانهٔ ‌کیست

به پیری هم نفهمیدیم افسوس

که دنیا بازی طفلانهٔ ‌کیست

به دیر و کعبه‌ کارت چیست بیدل

اگر فهمیده ای دل حانهٔ ‌کیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۷

دل گرم من آتشخانهٔ‌کیست

نگاه حسرتم پروانهٔ کیست

خط جام است امشب رهزن هوش

خیال نرگس م‌ستانهٔ ‌کیست

هزار آیینه روز خویش شب کرد

صفا مهتاب فرش خانهٔ‌کیست

امل در مزرع ما ره ندارد

فسون ریشه‌، دام و دانهٔ ‌کیست

اگر تیغت ند‌‌ارد می‌پرستی

لب زخم خط پیمانهٔ‌کیست

ز چاک دل نواها می‌تراود

که می‌فهمد زبان شانهٔ‌کیست

نیرزیدم به تعمیر خیالی

غبارم یارب از ف‌برانهٔ کیست

رک گا نالهٔ زنجیر درد

چمن جولانگه دیوانهٔ کیست

سپند آهی ‌کشید و چشم پوشید

به‌ا‌ین تکلیف خواب افسانهٔ ‌کیست

شرارم ناز خواهد کرد خرمن

برون از ریشه جستن دانهٔ ‌کیست

به ذوق بیخودی مردیم بیدل

شکست‌رنگ، ‌صورت‌خانهٔ کیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۷

وضع خطوط جبین از قلم مبهمیست

شبهه چه خواند کسی د رورق ما نمیست

درکلف ‌آباد وهم درد محبت کراست

مقتضی دود و گرد گریهٔ بی‌ماتمیست

بی‌عرق شرم نیست از من و ما دم زدن

درنفس ما چو صبح آینهٔ شبنمیست

الفت دل رهزن است ورنه درین دشت و در

پای طلب زآبله برپل آب‌کمیست

محرم خود نیستی ورنه به رنگ هلال

سر به فلک سودنت سوی ‌گریبان خمیست

زخم دلت‌ گندمی ‌ست در غم سودای نان

پشت و شکم گر به هم سوده شود مرهمیست

معنی مغشوش حرص تا شود آیینه‌ات

درکف دست فسوس نیز خط توامیست

هرچه دمید از نفس رفت به باد هوس

رشتهٔ دیگر مبند نغمهٔ سازت رمیست

طالب ویرانه‌ها غیر جنونت‌که‌کرد

آنچه تو خواندی بهشت خانهٔ بی‌آدمیست

نیست حضور دلت جز به حساب ادب

از نفس آگاه باش شیشه‌گریها دمیست

نشئهٔ عشق و هوس باز درتن جاکجاست

گر همه خمیازه است ساغر عیش جمیست

شعلهٔ درد غرور تاخته در هر دماغ

خلق سراپا چو شمع یک علم و پرچمیست

جست دل از پیر عقل باعث اخفای راز

گفت در این انجمن دیدهٔ نامحرمیست

شیخ و برهمن همان مست خیال خودند

آگهی اینجا کراست بیدل ما عالمیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۲

برچهرهٔ آثارجهان رنگ سبب نیست

چون آتش یاقوت‌که تب دارد و تب نیست

وهم‌است‌که در ششجهتش ریشه دویده‌ست

سرسبزی این مزرعه بی‌برگ‌کنب نیست

چشمی به تأمل نگشوده‌ست نگاهت

بروضع جهان‌گر عجبت نیست عجب نیست

تا زنده‌ای امید غنا هرزه خیالی‌ست

این آمد ورفت نفست غیرطلب نیست

شغل هوس خواجه مگرگم شود از مرگ

این‌حکهٔ هنگامهٔ حرص است جرب نیست

در هیچ صفت داد فضولی نتوان داد

تا دل هوس‌انشاست جهان جای طلب نیست

دور است شکست دل از آرایش تعمیر

این‌کارگه شیشهٔ رنگ است حلب نیست

تسلیم‌وسر وبرگ فضولی چه جنون است

گر ریشه‌کند دانه‌ات ازکشت ادب نیست

کامل‌ادبان قانع یک سجده جبینند

مشتاق زمین‌بوس هوس تشنهٔ لب نیست

بی‌باده دل از زنگ طبیعت نتوان شست

افسوس‌که در آینه‌ها آب عنب نیست

بیدل غم روز سیه ازما نتوان برد

چین سحراینجا شکن دامن شب نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۹

چنین‌که نیک وبد ما به عجزوابسته‌ست

قضا به دست حنا بسته نقش ما بسته‌ست

به قدرناله مگرزین قفس برون آییم

وگرنه بال به خون خفته است وپا بسته‌ست

چو سنگ چاره ندانم از زمینگیری

زدست عجزکه ما را به پای ما بسته‌ست

بهاربوسه به پای تو داد و خون‌گردید

نگه تصور رنگینی حنا بسته‌ست

کدام نقش که گردون نبست بی‌ستمش

دلی شکسته اگر صورت صدا بسته‌ست

درین دو هفته‌که در قید جسم مجبوری

گشاده‌گیر در اختیار یا بسته‌ست

به‌کعبه می‌کشم از دیر محمل اوهام

نفس به دوش من ناتوان چها بسته‌ست

دلم زکلفت جرم نکرده‌گشت سیاه

غبار آینه‌ام زنگهای نابسته‌ست

به ذوق عافیت‌، آن به‌،‌که هیچ ننمایی

کف غباری وآیینه بر هوا بسته‌ست

حریف نسخهٔ افتادگی نه‌ای‌، ورنه

هزارآبله مضمون نقش پا بسته‌ست

چو موج هرزه تلاش‌کنار عافیتیم

شکست دل‌کمر ما هزار جا بسته‌ست

چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل

که تا نگاه‌کنی محمل دعا بسته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۴

بی‌رخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست

چشم مخمل‌رازشوق پای بوست خواب نیست

بعدکشتن خون ما رنگ ست درپرواز شوق

آب وخاک بسملت ازعالم سیماب نیست

شوخی مهتاب و تمکین‌کتان پرظاهر است

بر بنای صبر ما شوقت‌کم از سیلاب نیست

کی تواند آینه عکس ترا در دل نهفت

ضبط این‌گوهر به چنگ سعی هرگرداب نیست

سایه را آیینهٔ خورشید بودن مشکل است‌

خودبه‌خوددرجلوه‌باش اینجاکسی‌راتاب‌نیست

خرقه از لخت جگر چون غنچه در برکرده‌ایم

در دیار ما قماش دل‌درستی‌‌باب‌نیست

ای حباب از سادگی دست دعا بالا مکن

در محیط عشق جز موج خطرمحراب‌نیست

برگ برگ این‌گلستان پرده‌دار غفلت است

غنچهٔ بیدار اگرگل‌گشت‌گل بیخواب نیست

دور نبودگر فلک ییچد به خویش از ناله‌ام

دود را از شعله حاصل غیرپیچ و تاب نیست

تا توانی چون نسیم آزادگی ازکف مده

آشنای رنگ جمعیت‌گل اسباب نیست

از فروغ این شبستان دست باید شست و بس

آب گردیده‌ست سامان طرب مهتاب نیست

بیدل از احباب دنیا چشم سرسبزی مدار

کشت‌این شطرنج‌بازان دغل سیراب نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها