0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۶

زندگی شوخی کمین رمیست

فرصت گیر و دار صبحدمیست

بسکه تنگ است عرصهٔ امکان

چون ‌نگه هرطرف روی قدمیست

پوست بر تن دربدن ممسک

همچو ماهی جدایی درمیست

عجز خوش استقامتی دارد

بار نُه آسمان به دوش خمیست

یاس پیموده ام ز باده مپرس

جام و مینای اشک چشم نمیست

به سر خود که خاک پای توام

خاک پای تو را به خود قسمیست

هم به خود یک نگه‌تغافل زن

اگر آیینه قابل ستمیست

هرکجا عشق چهره‌پرداز است

سایه هم صورت سیه‌قلمیست

بر فلک می‌توان شد از تسلیم

پایهٔ عزت هلال خمیست

بیدل از دامگاه صحبت خلق

سرکشدن به‌جیب خویش رمیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۹

همچو شبنم ادب آیینه زدودن بوده‌ست

به هم آوردن خود چشم‌ گشودن بوده‌ست

به خیالات مبالید که چون پرتو شمع

کاستن توأم اقبال فزودن بوده‌ست

مزرع‌ کاغذ آتش زده سیراب‌ کنید

تخمهایی‌که هوس کاشت درودن بوده‌ست

کم و بیش‌ آبله سامان تلاش هوسیم

دسترنج همه‌ کس درخور سودن بوده‌ست

غفلت آیینهٔ تحقیق جهان روشن‌ کرد

آنچه ما زنگ شمردیم زدودن بوده‌ست

سرمه انشایی خط پرده‌در معنیهاست

خامشی نغمهٔ اسرار سرودن بوده‌ست

موج این بحر نشد ایمن از اندوه‌ گهر

خم دوش مژه از بار غنون بوده‌ست

با همه جهل رسا در حق دانایی خویش

حرف پوچی که نداریم ستودن بوده‌ست

زین کمالی که خجالت‌کش صد نقصان است

جز نهفتن چه سزاوار نمودن بوده‌ست

غیر تسلیم درین عرصه ‌کسی پیش نبرد

سر فکندن به زمین‌ گوی ربودن بوده‌ست

تا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغییر

ملک جاوید بقا هیچ نبودن بوده‌ست

ساز بزم عدمم لیک نوایی‌ که مراست

نام بیدل ز لب یار شنودن بوده‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۸

بیاکه هیچ بهاری به حسرت ما نیست

شکسته رنگی امید بی‌تماشا نیست

به قدر پر زدن ناله وسعتی داریم

غبارشوق جنون مشرب است صحرا نیست

زما ومن به سکوت ای حباب قانع باش

که غیرضبط نفس نام این معما نیست

غنا مخواه‌که تمثال هستی امکان

برون آینهٔ احتیاج پیدا نیست

چو موج اگر به‌شکستی رسی غنیمت‌دان

درین محیط‌که جز دست عجز بالا نیست

به هرچه می‌نگری پرفشان بیرنگی‌ست

که‌گفته است جهان آشیان عنقا نیست

اگر ز وهم برآیی چه موج و کو گرداب

جهان به خویش فرو رفته است دریا نیست

حساب هیچکسی تا کجا توان دادن

بقا کدام و چه هستی فنا هم از ما نیست

به آرمیدگی شمع رفته‌ایم از خویش

دلیل مقصد از سرگذشتگان پا نیست

به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل

که هر طرف نگری جز در قفس وا نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۵

بندگی با معرفت خاص حضور آدمی‌ست

ورنه اینجاسجده‌ها چون سایه یکسر مبهمی‌ست

با سجودت از ازل پیشانی‌ام را توأمی‌ست

دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمی‌ست

آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم

چون‌گهر غلتیدن اشکم ز درد بی‌نمی‌ست

فرصتم تاکی ز بی‌آبی‌کشد رنج نفس

ساز قلیانی‌که دارد مجلس پیری دمی‌ست

داغ زیر پا وآتش بر سر و در دیده اشک

شمع را در انجمن بودن چه جای خرمی‌ست

حاصل اشغال محفل دوش پرسیدم ز شمع

گفت‌: افزونی نفس می‌سوزد و قسمت کمی‌ست

سوختن منت گذار چاره فرمایان مباد

جز به‌مهتابم به هرجا می‌نشانی مرهمی‌ست

با دو عالم آشنا ظلم است بی‌کس زیستن

پیش ازین هستی غناها داشت اکنون مبرمی‌ست

آتشی‌کوکز چراغ خامشم‌گیرد خبر

خامسوز داغ دل را سوختن هم مرهمی‌ست

جز به هم چیدن‌کسی را با تصرف‌کارنیست

گندم انبار است هر سو لیک قحط آدمی‌ست

خلق در موت و حیات از صوف و اطلس تاکفن

هرچه پوشد زین سیاهی و سفیدی ماتمی‌ست

تا ابدکوک است بیدل نغمهٔ ساز جهان

اوج اقبال و حضیض فقر زیری و بمی‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۴

سرو بهار جلوه قد دلستان‌ کیست

پیغام فتنه‌، برق نگاه نهان کیست

نگذشته‌ست اگر ز دلم لشکر غمت

داغ جگر، نشان پی‌ کاروان‌ کیست

اندیشه‌ها به حسرت تحقیق آب شد

یارب سخن نزاکت موی میان کیست

از تیشه برد سعی نفس‌گوی جان‌کنی

این بیستون اثر دل نامهربان‌کیست

عمری به پیچ و تاب سیهروزی‌ام‌ گذشت

بختم غبار طرهٔ عنبر فشان ‌کیست

سرگرم خوش‌خرامی ناز است ناوکت

این مغز فتنه‌، کوچه‌رو استخوان کیست

فریاد ما به چشم سیاهت نمی‌رسد

باب دکان سرمه‌فروشان‌، فغان کیست

بگذارتا به عجز؟؟ بنالیم وخون شویم

جرأت‌فروش عرض محبت‌، زبان کیست

در هر کجا ز مشت خس ما نشان دهند

آتش زن و بسوز، مپرس آشیان کیست

صندل‌فروش ناصیهٔ عزتم چو صبح

گرد به باد رفته‌ام از آستان کیست

بیدل ا‌گر نه طبع تو مشاطگی ‌کند

آیینه‌دار شاهد معنی بیان کیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۶

هیچکس چون من درین‌ حرمان‌سرا ناشاد نیست

عمر در دام و قفس ضایع شد و صیاد نیست

کیست تا فهمد زبان بینواییهای من

از لب زخمم همین خون می‌چکد فریاد نیست

آسمانی در نظر داریم وارستن کجاست

در خیال این شیشه تا باشد پری آزاد نیست

با نفس‌گردد مقابل‌کاش شمع اعتبار

در زمین پست می‌سوزبم‌ کانجا باد نیست

موج و کف مشکل‌ که‌ گردد محرم قعر محیط

عالمی بیتاب تحقیق است و استعداد نیست

زشتی ما را به طبع روشن افثادست‌کار

هرکجا آیینه‌پردازیست زنگی شاد نیست

طفل بازی‌گوش نسیانگاه سعی غفلتیم

هرچه خواندیم از دبیرستان عبرت‌، یاد نیست

هرچه باشی ناگزیر وهم باید بودنت

خاک‌شو، خون خور، طبیعت قابل ارشاد نیست

سجده پابرجاست از تعمیر عجز آگاه باش

غیرنقش پا شدن خشتی درین بنیاد نیست

پیکر خاکی به ذوق نیستی جان می‌کند

تا نگردد سوده سنگ سرمه بی‌فریاد نیست

دعوت آفاق ‌کن ‌گر جمع خواهی خاطرت

سیل تا مهمان نگردد خانه‌ات آباد نیست

خفت تغییر برتمکین ما نتوان‌گماشت

انفعال بال و پر در بیضهٔ فولاد نیست

عشق گاهی قدردان درد پیدا می‌کند

بیستون‌ گر تا ابد نالد دگر فرهاد نیست

بی‌نشان رنگیم و تصویر خیالی بسته‌ایم

حیرت آیینه نقش خامهٔ بهزاد نیست

حرف ‌جرأت‌، خجلت ‌تسلیم‌ کیشان وفاست

هر چه باداباد اینجا، هر چه باداباد نیست

ضعف پهلو بر کمر می‌باید از هستی ‌گذشت

شمع اگر تا پای خود دارد سفر بی‌زاد نیست

انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده‌ایم

معنی‌اش را غیر صفر پوچ دیگر صاد نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۲

دیده حیرت نگاهان را به مژگان ‌کار نیست

خانهٔ آیینه در بند در و دیوار نیست

انقیاد دور گردون برنتابد همتم

همچو مرکز حلقهٔ‌گوشم خط پرگار نیست

ناتوانی سرمه در کار ضعیفان می‌کند

رنگ ‌گل را درشکست خود لب اظهار نیست

می‌کشد بی‌مغز، رنج از دستگاه اعتبار

جز خم و پیچ از بزرگی حاصل دستار نیست

فارغ‌است از دود تا شد شعله‌ خاکسترنشین

بر نمدپوشان غبار تهمت زنار نیست

سایه اینجا پرتو خورشید دارد در بغل

زنگ ‌هم چون خلوت آیینه بی‌دیدار نیست

سد راه‌کس مبادا دورباش امتیاز

هر دو عالم خلوت یار است و ما را بار نیست

از اثرهای نفس چون صبح بویی برده‌ابم

بیش ازین آیینهٔ ما قابل زنگار نیست

غنچهٔ‌دل چون حباب از خامشی دارد ثبات

خامهٔ ما را به جز پاس نفس دبوار نیست

گرز دنیا بگذریم افسون عقبا حایل است

منزلی تا هست باقی‌، راه ما هموارنیست

دیده‌ها باز است اما خواب می‌بینیم و بس

تا مژه بر هم نیابد هیچکس بیدار نیست

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند

بیدل از خسّت ‌کسی ‌را سایهٔ دیوار نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۱

خواب را‌در دیدهٔ حیران عاشق بار نیست

خانهٔ خورشید را با فرش مخمل‌کار نیست

عشق مختار است با تدبیر عقلش‌کار نیست

این‌کنم یا آن‌کنم شایستهٔ مختار نیست

شعلهٔ آواز ما در سرمه بالی می‌زند

شمع را از ضعف رنگ ناله در منقار نیست

حسن یکتایی وآغوش دویی، رهم است وهم

تا تو از آیینه می‌یابی اثر دیدار نیست

چارسوی دهر از شور زیانکاران پر است

آنکه با خود مایه‌ای دارد درتن بازار نیست

در حصول‌گنج دنیا از بلا ایمن مباش

نقش روی درهمش جز پیچ‌وتاب مار نیست

عبرت آیینه گیر، ای غافل از لاف کمال

عرض جوهر جزخراش چهرهٔ اظهار نیست

زین تعلقهاکه بر دوش تخیل بسته‌ایم

آنچه از سر می‌توان واکرد جز دستار نیست

آمد و رفت نفس دارد غبار حادثات

جز شکستن‌کاروان موج را در بار نیست

دل به ذوق وعدهٔ فرداست مغرور امل

عشق‌گوید چشم واکن فرصت این مقدار نیست

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب

درلباس هستی ما جزنفس یک‌تارنیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۰

قانون ادب پرده در صورت و صدا نیست

زین ساز مگو تا نفست سرمه نوا نیست

از هرچه اثر واکشی افسانه دلیل است

سرمایهٔ این قافله جز بانگ درا نیست

هر حرف ‌که آمد به زبان منفعلم ‌کرد

کم جست ازین کیش خدنگی که خطا نیست

همت چقدر زیر فلک بال‌ گشاید

پست است به حدی‌ که درین خانه هوا نیست

عمری‌ست که از ساز بد اندامی آفاق

گر رشته و تابی‌ست به هم تنگ قبا نیست

ما را تری جبهه به عبرت نرسانید

جنس عرق سعی زدگان حیا نیست

بی‌عجز رسا قابل رحمت نتوان شد

دستی که بلندی رسدش باب دعا نیست

هشدار که در سایه‌ دیوار قناعت

خوابی‌ست‌ که در خواب پر و بال هما نیست

واماندهٔ عجزیم ز افسون تعلق

گر دل نکشد رشته‌، نفس آبله‌پا نیست

ازجهل وخردتا هوس وعشق ومحبت

جز ما چه متاعی‌ست‌ که در خانه‌ ما نیست

ما را کرم عام تو محتاج غنا کرد

گر جلوه تغافل زند آیینه گدا نیست

جز معنی از آثار عبارت نتوان خواند

گر غیر خدا فهم کنی غیر خدا نیست

هر بی‌بصری را نکند محرم تحقیق

آن دست حنا بسته ‌که جز رنگ حنا نیست

بیدل رم فرصت چمن‌آراست در اینجا

گل فکر اقامت چه‌ کند رنگ بجا نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۴

جهان ز جنس اثرهای این و آن خالیست

به هرزه وهم مچینیدکاین دکان خالیست

گرفته است حوادث جهان مکان را

ز عافیت چه زمین و چه آسمان خالیست

به رنگ چنبر دف در طلسم پیکر ما

به هرچه دست زنی منزل فغان خالیست

ز شکرتیغ تویارب چسان برون آید

دهان زخم اسیری‌که از زبان خالیست

اگرچه شوق تو لبریز حیرتم دارد

چوچشم آینه آغوش من همان خالیست

ترشحی به مزاج سحاب فیض نماند

که آستین‌کریمان چو ناودان خالیست

به چشم زاهد خودبین چه توتیا وچه خاک

که ازحقیقت بینش چوسرمه‌دان‌خالیست

کدام جلوه‌که نگذشت زین بساط غرور

تو هم بتازکه میدن امتحان خالیست

فریب منصب‌گوهر مخورکه همچو حباب

هزارکیسه درین بحر بیکران خالیست

ز چاک دانهٔ خرما، شد اینقدر معلوم

که از وفا دل سخت شکرلبان خالیست

گهر زیأس‌،‌کمر، برشکست‌، موج نبست

دلی‌که پر شود از خود ز دشمنان خالیست

به جیب تست اگر خلوتی و انجمنی‌ست

برون ز خویش‌کجا می‌روی جهان خالیست

به همزبانی آن چشم سرمه‌سا بیدل

چو میل سرمه‌، زبان من از بیان خالیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۲

غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست

تو خود تویی به‌ کجا رفته‌ای خیال تو چیست

جهات دهر یک آغوش انس دارد و بس

به جز سیاهی مژگان رم غزال تو چیست

مبحیط عشق ندامت‌گهر نمی‌باشد

جز این عرق ‌که تو پیدایی انفعال تو چیست

به عالم‌کروی ششجهت مساوات است

چو آفتاب بقایت چه و زوال تو چیست

به پیچ و تاب چو شمع از خودت برآمدنی

درین حدیقه دگر ر‌بشهٔ نهال تو چیست

مآل شاه و گدا ناامیدی‌ست اینجا

شکستگی هوسی، چینی و سفال تو چیست

گذشت عمر به پرواز وهم عنقایت

دمی به‌خود نرسیدی‌که زیر بال تو چیست

به روی پرتو مهر از خرام سایه مپرس

تأملی‌که درین عرصه پایمال تو چیست

جهان مطلقی از فهم خود چه می‌خواهی

به علم اگر همه‌ گردون شدی ‌کمال تو چیست

نبودی‌، آمده‌ای‌، نیستی و می‌آیی

نه ماضیی و نه مستقبلی‌ست حال تو چیست

به وهم چشمه چو آیینه خون مخور بیدل

نمی برون نتراویده‌ای زلال تو چیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۱

امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی‌ست

قلقل ترنگ میناست از بسکه نشئه باغی‌ست

الزام و انفعال است شرط وفاق احباب

دلبستگی‌که دارند با یکدگر جناغی‌ست

از طبع نکته‌سنجان انصاف‌کرده پرواز

از بسکه خرده‌گیرند تحسینشان‌کلاغی‌ست

در دوستان شکایت هنگام گرم دارد

هرجاخموشیی‌هست‌از شکوه‌بی‌دماغی‌ست

نی دل حضور دارد، نی دیده نور دارد

سامان این شبستان کوری و بی‌چراغی‌ست

تا دل الم نچیند ازکینه محترز باش

گر تلخی از حلاوت‌گل‌کرد میوه داغی‌ست

مشکل دماغ سودا آزادگی نخواهد

داغ هوای صحراست هرچند ‌لاله باغی‌ست

زین جستجوی باطل بر هرچه وارسیدم

دیدم به دوش انفاس بار عدم سراغی‌ست

بیدل من جنون‌کش درحسرت دل جمع

ازهرکه‌چاره‌جستم‌گفت‌این‌مرض‌دماغی‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۱

نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانیست

ز خامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست

درین جریده به تسخیر وحشیان خیال

صریر خامه نفس‌سوزی پریخوانیست

سروش انجمن عشق این ندا ‌دارد

که هر چه می‌شنوی نغمهٔ تو می‌دانیست

چه جلوه‌ها که از این انجمن نمی‌گذرد

تو فال آینه زن گر دماغ حیرانیست

مجاز پردهٔ ناموسی حقیقت توست

به هوش باش ‌که زیر لباس عریانیست

دمیده‌ایم چو صبح از طبیعت وحشت

غبار ما همه آثار دامن‌فشانیست

عدم توهم هستی‌ست هرچه باداباد

رسیده‌ایم به آبادیی که وبرانیست

به پیچ و تاب نفس دل مبند فارغ باش

که این غبار تپش‌ کاکل پریشانیست

غرور شیوهٔ اهل ادب نمی‌باشد

سری ‌که موج‌ گهر می‌کشد گریبانیست

قماش فهم نداریم ورنه خوبان را

اتوی پیرهن ناز چین پیشانیست

به جزر و مد تلاطم سبب مخواه و مپرس

محیط سودن کفهای ناپشیمانیست

غبار مهلت هستی کسی چه بشکافد

ز خاک می‌شنویم اینکه باد زندانیست

مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدل

چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۷

زین عبارات جنون تحقیق بی‌ناموس نیست

شیشه ‌گو صد رنگ‌ توفان‌ کن پری طاووس نیست

اتحاد آیینه‌دار، رنگ اضدادست و بس

هر کجا لبیک وادزدد، نفس ناقوس نیست

لفظ و معنی‌ گیر خواهی ظاهر و باطن تراش

رشته‌ای جز شمع در پیراهن فانوس نیست

تا تجدد جلوه دارد شبههٔ معنی بجاست

کس چه فهمد این عبارتها یکی مأنوس نیست

دامن صحرای مطلب بسکه خشک افتاده است

آبروها بر زمین می‌ریزد و محسوس نیست

از سراغ رفتگان دل جمع باید داشتن

کان همه آواز پا، جز در کف افسوس نیست

در محبت مرگ هم چون زندگی دام وفاست

این‌ورق هرچند برگردد،‌خطش‌معکوس نیست

تشنه‌لب باید گذشت از وصل معشوقان هند

هیچ ننگی در برهمن‌زادگان چون بوس نیست

کار پیچ و تاب موجم با گهر افتاده است

آنچه می خواهد تمنا در دل مایوس نیست

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است

شیشهٔ اشکی‌که رنگش بشکنی بی‌کوس نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۷

بر تپیدنهای دل هم دیده‌ای واکردنی‌ست

رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنی‌ست

یا به خود آتش توان زد یا دلی بایدگداخت

گر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنی‌ست

از ورق‌گردانی شام و سحر غافل مباش

زیرگردون آئچه امروز است فرداکردنی‌ست

هرکف خاکی به جوش صدگدازآماده است

یک قلم اجزای این میخانه صهباکردنی‌ست

خاک‌ما خون‌گشت و خونها آب‌گردید وهنوز

عشق‌می‌داندکه بی‌رویت‌چه با ماکردنی‌ست

حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودی

یک قیامت از شکست رنگ برپاکردنی‌ست

بی‌نشانی می‌زند موج از طلسم‌کاینات

گر همه رنگ است‌هم پرواز عنقاکردنی‌ست

حیرتی دادم خبر از پردهٔ زنگار جسم

شاید این آیینه دل باشد مصفاکردنی‌ست

مشرب درد تو دارم سیر عالم‌کرده‌ام

گر همهٔک‌قطرهٔ‌خون‌است دل‌جا کردنی‌ست

اضطرابم درگره دارد کف خاکستری

چون سپند از نالهٔ من سرمه انشاکردنی‌ست

قامت خم‌گشته می‌گویند آغوش فناست

ناخنی‌گل‌کرده‌ام این عقده هم واکردنی‌ست

شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس

حرف ما ناگفتنی وکار ما ناکردنی‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها