0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۱
جمعه 28 اسفند 1394  5:13 PM

خواب را‌در دیدهٔ حیران عاشق بار نیست

خانهٔ خورشید را با فرش مخمل‌کار نیست

عشق مختار است با تدبیر عقلش‌کار نیست

این‌کنم یا آن‌کنم شایستهٔ مختار نیست

شعلهٔ آواز ما در سرمه بالی می‌زند

شمع را از ضعف رنگ ناله در منقار نیست

حسن یکتایی وآغوش دویی، رهم است وهم

تا تو از آیینه می‌یابی اثر دیدار نیست

چارسوی دهر از شور زیانکاران پر است

آنکه با خود مایه‌ای دارد درتن بازار نیست

در حصول‌گنج دنیا از بلا ایمن مباش

نقش روی درهمش جز پیچ‌وتاب مار نیست

عبرت آیینه گیر، ای غافل از لاف کمال

عرض جوهر جزخراش چهرهٔ اظهار نیست

زین تعلقهاکه بر دوش تخیل بسته‌ایم

آنچه از سر می‌توان واکرد جز دستار نیست

آمد و رفت نفس دارد غبار حادثات

جز شکستن‌کاروان موج را در بار نیست

دل به ذوق وعدهٔ فرداست مغرور امل

عشق‌گوید چشم واکن فرصت این مقدار نیست

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب

درلباس هستی ما جزنفس یک‌تارنیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها